پـيـامـبـر به اميد پناهجويى در قبيله ثقيف ، به رؤ ساى قبيله رجوع كرد. آنان سه برادر
بودند با نامهاى عبد يا ليل ، حبيب و مسعود؛ فرزندان عمرو.
پـيامبر شرح داد كه چگونه از قريش آزار مى بيند و خواسته هاى خود را از آن سه برادر
عنوان كرد.
آن سه ، هر يك با طنزى ، درخواست او را رد كردند:
يكى گفت :
ـ پرده كعبه را دزيده باشم اگر تو پيامبر خدا باشى !
ديگرى گفت :
ـ آيا خداوند از آوردن پيامبرى جز تو عاجز بود كه تو را پيامبر كرد؟
سومى گفت :
ـ سـوگـنـد بـه خـداونـد ديگر با تو سخن نخواهم گفت ، چرا كه اگر تو پيامبر باشى
والاتـر از آنـى كـه كـسى چون من با تو سخن گويد، و اگر نباشى دروغزنى و سزاوار
صحبت با من نيستى .
مـحمد، ناگزير، از نزد آنان بازگشت . آنان برخى از افراد قبيله خود را واداشتند كه در
دو سوى راه بايستند و او را سنگسار كنند، چندان كه خون از پاهايش جارى شد.
دل شكسته و خسته ، به ديوار باغى در كنار شهر پناه برد و لختى در سايه آن آرميد. در
ايـن مـيـان ، عـتـبه و شيبه ، دشمنان پيامبر، به باغ مى رفتند. او را ديدند. پيامبر بيشتر
نـاراحت شد. اما آن دو كه حال پيامبر را سخت ديدند، چيزى نگفتند و چون به باغ رسيدند،
بـه غـلام مسيحى خود عداس سبدى انگور دادند تا به پيامبر بدهد. پيامبر هنگام برداشتن
انگور فرمود:
ـ بسم الله الرحمن الرحيم .
عداس گفت :
ـ اين گفتار، با سخنان مردم اين سامان فرق مى كند.
پيامبر از او پرسيد:
ـ مگر تو از كجايى ؟
ـ نينوا.
ـ شهر همان مرد پاك يونس بن متى ؟
ـ شما يونس را از كجا مى شناسيد؟
ـ من پيامبرم ، خداوند مرا از زندگى يونس آگاه كرده است .
آنـگـاه پـيامبر، بخشى از زندگى يونس را براى عداس شرح داد و از او خواست كه اسلام
آورد.
ـ به خدا سوگند، از همان جمله نخستين و از آگاهى تو از يونس دانستم كه تو با مردم اين
سامان تفاوت دارى . دلم روشن است كه راست مى گويى و تو را پيغمبر خدا مى دانم . چه
بايد بگويم تا مسلمان شوم ؟
ـ بـگـو: (( اشـهـد ان لا اله الا الله و اشـهـد ان مـحـمـدا
رسول الله . ))
ـ شهادت مى دهم كه جز الله خدايى نيست و اينكه محمد پيامبر و فرستاده اوست !
آنگاه خم شد و پاهاى مجروح و خونالود پيامبر را بوسيد!
در تـمام يك ماهى كه پيامبر با تحمل سختيهاى بسيار در طائف ماند، جز عداس هيچ كس به
او ايمان نياورد. و چون آزار اهل طائف از طاقت در گذشت ، پيامبر با زيد بن حارثه به مكه
بـازگـشـت . امـا چـون در پـى كـشتن او در مكه بودند، پيش از ورود، همراه خود را به شهر
فـرسـتـاد و از مـطـعـم بـن عـدى پناه خواست و او جوانمردانه بدو پناه داد. بدين گونه ،
پيامبر در روز بيست و سوم ماه ذيقعده سال نهم از بعثت وارد مكه شد.
اسلام ، فراسوى آفاق مكه
يـثـرب در شمال مكه و در راه تجارى مكه به شام قرار داشت . در آن شهر، عمدتا دو قبيله
بزرگ ، اوس و خزرج ، و نيز يهوديان ، زندگى مى كردند.
اوس و خـزرج ، با وجود خويشاوندى ، از روزگاران قديم ، همواره با يكديگر در كشمكش
و نـزاع بـودنـد. پـس از جـنـگ بـزرگـى بـه نـام ((بعاث ))، خزرج با يهوديان يثرب
هـمـپـيـمـان شـد و اوس نـاگـزيـر بـراى حـفـظ بـرابـرى نـيـرو، در صـدد هـمـپـيـمـانى با
قـبـايـل ديـگر بر آمد. و چون در يثرب جز يهوديان نبودند، رو به ديگر نقاط از جمله مكه
آورد.
پـيـامبر كه با هوشيارى همه جريانها را زير نظر داشت ، در جمع افراد قبيله اوس در مكه
حـاضـر شـد و آنـان را بـه ديـن خـويـش فـراخـوانـد. امـا آن
سال نتيجه اى نگرفت و آنان به يثرب بازگشتند.
در همان سال ، خزرجيان هم در ايام حج به مكه آمدند.
پيامبر آنان را نيز به دين خود فرا خواند. آنان با يكديگر گفتند:
ـ به خدا اين مرد همان است كه يهوديان يثرب ، گاهى از روى كتابهاى خود، آمدنش را خبر
مى دادند. بياييد تا كسى بر ما پيشدستى نكرده است ، به او ايمان بياوريم !
آنـان ايـمـان آوردنـد و آرزو كـردنـد كـه ديـن او عـدوات ديـرين را بين اوس و خزرج پايان
بخشد. نيز عهد كردند كه قوم خود را به دين او بخوانند.
نـمـايندگان خزرج به يثرب بازگشتند. شگفتا كه به هر كس از قوم خويش دين جديد را
عرضه كردند، بى درنگ پذيرفت .
اسـلام ، چـون نـسـيـم دلكـش بـهـارى از مـكه وزيدن گرفته بود و شميم آن در يثرب نيز
پيچيده بود.
در حـج سـال بـعـد، دوازده تـن از يثرب ، دو تن از اوس و ده تن از خزرج ، به نمايندگى
رسمى از قوم خود به نزد پيامبر آمدند و با پيامبر به اسلام بيعت كردند.
پيامبر، مصعب بن عمير را همراه آنان به يثرب فرستاد تا به عنوان نماينده او دين و احكام
آن را به آنان بياموزد.
سـال بـعد، در ايام حج هفتاد و دو تن (هفتاد مرد و دو زن ) از مسلمانان اوس و خزرج به مكه
آمدند و به شوق ديدار پيامبر ورود خود را به آگاهى او رساندند. اين ديگر عشق بود كه
در سينه هايشان زبانه مى كشيد و تاب از دلشان مى ربود.
پيامبر، شبهاى يازدهم تا سيزدهم ذيحجه را در محلى در راه مكه قرار داشت و فرمود:
ـ پس از گذشتن يك سوم از شب ، آنجا خواهم بود!
به هنگام قرار، افراد، تك تك و پوشيده ، خود را به آنجا رساندند.
پيامبر، با عموى خود عباس از راه رسيد. عباس به آنان گفت :
ـ مـا تـاكنون او را از گزند دشمنان در امان نگه داشته ايم . اينك او تصميم دارد نزد شما
بـيـايد. اگر مى خواهيد او را بى كس و تنها بگذاريد، هم اينك دست از او بداريد و ما خود
تا جان داريم از او پشتيبانى خواهيم كرد.
آنان در آتش عشقى شورانگيز به پيامبر مى سوختند، از اين رو، دوباره ، يكصدا به جان
پيمان بستند و از شوق آمدن پيامبر به يثرب ، ديگر سر از پا نمى شناختند.
روى گل را مى توان پوشاند اما بوى گل را چطور؟
خبر پيمان مقدس اوس و خزرج با پيامبر، با تمام كوششى كه در پنهان داشتن آن به كار
رفت ، در مكه پيچيد و قريش را سخت به دهشت انداخت . قريشيان چون چاره اى نيافتند، بر
سختگيريهاى خود نسبت به مسلمانان افزودند. ديگر هيچ مسلمانى جراءت انجام دادن مراسم
دينى و عبادات خود را نداشت .
پـس پـيـامـبـر دسـتـور هـجـرت عـمـومى داد و مسلمانان گروه گروه به سوى يثرب هجرت
كردند.
كـافـران قـريـش ، مـثـل هـمـه كـسـانـى كـه بـر بـاطـل مـى رونـد، تـنـهـا بـه رهنمود كينه
عمل مى كردند و در اين راه از شيوه هاى پراكنده ايذايى سود مى جستند: تمسخر مى كردند،
شـكـنـجـه مـى دادند و حتى ديوانه اى را واداشتند تا عبا به گردن پيامبر بيندازد و چندان
بفشارد كه صورتش كبود شود!
اما آگاهى از هجرت جمعى مسلمانان به يثرب ، چون ضربه اى تكان دهنده آنان را به خود
آورد. موضوع بسيار جدى شده بود. اگر مسلمانان در يثرب فراهم آيند و اوس و خزرج با
آنان همداستان باشند، مكه را خطرى جدى تهديد خواهد كرد. پس بى درنگ ، بزرگان قوم
در دارالندوه جمع شدند و براى يافتن چاره ساعتها به مشورت و گفت و شنود پرداختند.
سرانجام يكى گفت :
ـ بـى گـمـان مـحـمـد بـه آنـهـا خواهد پيوست . در آن صورت ، از آنچه پيش خواهد آمد، جز
پشيمانى نخواهيد برد. تا محمد در چنگ شماست ، او را از ميان برداريد!
ـ قوم او را دست كم گرفته ايد. دمار از روزگار ما در خواهند آورد!
ابوجهل گفت :
ـ مـا اگر از هر طايفه اى يك نفر انتخاب كنيم و آنان در يك لحظه شمشيرهاى خود را با هم
بـر او فـرود آورنـد، قـوم او نـمـى تـوانـد بـا هـمـه
قبايل عرب بجنگد!
همه يكصدا پذيرفتند.
هجرت
خدا، خود پيامبر را از مكر كافران آگاه كرد و فرمان هجرت داد.
پيامبر بى درنگ به خانه آمد و به پسر عموى خود على بن ابى طالب فرمود:
ـ امشب ، به جاى من در بستر بخواب !
در ايـن هـنگام ، دشمنان با شمشيرهايى كه زير لباس پنهان مى داشتند خانه را محاصره
كـردنـد تا هر گاه محمد بيرون آيد بر سر او بريزند. پيامبر آن قدر صبر كرد كه هوا
تـاريـك شـد و سـپـس پاسى از شب گذشته ، و هنگامى كه نگاهبانان خانه را خواب برده
بـود، آرام از خـانـه خارج شد. اين گمان كافران كه پيامبر از مكر آنان آگاه نيست انتظار
خـروج بـى هـنـگام و بى سر و صدا را از بين برده بود و همين امر، به خواست خدا، باعث
نجات پيامبر شد.
پيامبر از آنجا به خانه ابوبكر رفت و با او در تيرگى شب از مكه خارج شد و به غار
ثور در كوهپايه هاى اطراف مكه رفت و در غار پنهان شد.
شير خدا على ، آرام و آسوده ، تا صبح در بستر مطهر پيامبر خوابيد.
صـبـح هـنگام ، كافران كه از بيرون نيامدن پيامبر تنگ حوصله و حتى مشكوك شده بودند
به خانه هجوم بردند، اما با شگفتى تمام ديدند كه على در بستر محمد خوابيده است و جز
او هيچ كس در خانه نيست !
بـى درنـگ خـود را بـه بـزرگـان قـريـش رسـانـدنـد و مـاجـرا را بـازگـفـتـنـد.
ابوجهل به خانه ابوبكر شتافت و از دختر او اسماء پرسيد:
ـ پدرت كجاست ؟
ـ نمى دانم .
ابوجهل سيلى محكمى به او نواخت و به دنبال ردياب فرستاد.
رديـاب ، هـمـراه بـا ابـوجهل و عده اى ديگر، با دنبال كردن جاى پاى پيامبر، يكراست تا
دهانه غار ثور پيش رفت اما بر دهانه غار عنكبوتى تار تنيده بود. ردياب گفت :
ـ از ايـنـجـا رد گـم شـده اسـت ، در غـار هم كه نرفته اند، زيرا هر باشعورى مى داند كه
اگـر كـسـى از ديـشـب تـا بـه حال در غار رفته باشد، اكنون تار عنكبوت بر دهانه غار
تنيده نبود!
ابوبكر در غار اين سخنان را مى شنيد، و مى ترسيد. پيامبر او را دلدارى مى داد:
ـ نترس ! خدا با ماست .
ابوجهل و همراهان ، دست از پا درازتر، به مكه بازگشتند.
قـريـش صد شتر جايزه براى كسى كه پيامبر را در مكه و اطراف آن پيدا كند تعيين كرد.
مردى به نام سراقه كنانى آمادگى خود را اعلام داشت و به جست و جو پرداخت !
غـار طـولانى و تنگ بود و نسبتا تاريك . خوشبختانه ، غلام ابوبكر، گوسفندان او را هر
روز در هـمان حوالى به چرا مى برد. ابوبكر، هم شير و غذا از او گرفت و هم به وسيله
او، عبدالله پسر خود را خبر كرد تا هر روز پنهانى به غار بيايد و پيامبر را از اوضاع
مكه با خبر سازد.
سـه شب و سه روز گذشت . روز چهارم ، عبدالله خبر آورد كه تب جست و جو شكسته است و
جز سراقه ، كسى ديگر در اطراف و اكناف نيست .
پيامبر و ابوبكر، سوار بر شتران خود به سوى يثرب به راه افتادند.
هـنـوز چـنـد فـرسـنـگ نـرفـتـه بـودنـد كـه سـراقـه بـه ايـشـان رسـيـد، امـا
قـبـل از آنـكه بتواند برگردد و كسى را خبر كند، اسبش به سر درآمد و به زمين افتاد! و
چـون تـنـها بود، جانش را در خطر ديد. گردبادى تند نيز برخاسته بود! ناگزير به
التماس افتاد. پيامبر فرمود:
ـ به شرطى كه مردانه تعهد كنى كه جهت حركت ما را به قريش نگويى !
يثرب ، از روزى كه خبر آمدن پيامبر رسيده بود، در تب شيرين انتظار مى سوخت . هر روز
پـيـر و جـوان ، مـرد و زن ، كـوچـك و بزرگ ، به بيرون شهر مى رفتند و به انتظار مى
ايستادند. و چون آفتاب از بلندترين سرشاخه هاى نخلستانهاى اطراف شهر، پرواز مى
كـرد؛ بـه خـانـه هـاى خـود بـاز مى گشتند تا آنگاه كه روز موعود فرا رسيد. آن روز هوا
بـسـيـار گـرم بـود و مـنـتـظـران ، از شـدت گـرمـا در
حال بازگشتن بودند، كه ناگاه يك نفر بانگ زد:
ـ من رسول خدا را مى بينم ، آن رسول خداست !
غـريـو و ولوله در جـان شـيـخ و شـاب افـتـاد و فـرياد شوق تا دورترين جاى شهر طنين
انداخت و شهر خالى شد و همگان به سوى راه شتافتند!
پـيـامـبر، گردآلود و خسته از رنج راه ، اما شاداب و توانمند، زير درخت خرمايى با همراه
خود، كنار راه نشسته بودند.
از انبوه مشتاقانى كه شتابان به سوى او مى دويدند، جز حدود يكصد تن از مردم يثرب و
نـيـز مـهـاجـران مـكه ، كسى او را نديده بود. مردم چون به نزديك پيامبر مى رسيدند، به
احـتـرام سـكـوت مـى كـردنـد. حلقه اى بزرگ از مردم ، آن نگين كائنات را در بر گرفته
بود!
چـشـمـهاى عاشق ، چشمهاى مشتاق و چشمهاى محروم ، اينك مردى را پيش روى داشتند با قامتى
نـه بـلنـد و نـه كـوتـاه ، اسـتـوار بـا گـيـسوانى چون خرمن بنفشه اما خاك آلود كه زير
دسـتارى عربى ، روى دوش افتاده و با هياءتى مردانه و جذاب و چشمانى سياه و چهره اى
مـليـح كـه شـيـريـنـى عـالم با او بود و موجى از تبسم روحبخش كه رشته اى از دندانهاى
شفاف و روشن او را نمايان مى ساخت . گرد راه روى پيشانى و ابروان مردانه او نشسته و
بر صلابت و زيبايى آن افزوده بود.
سـرانـجـام ، هـمـه ، حـتـى آنـان كـه ديرتر از آمدن وى خبر يافته بودند، رسيدند و غبار
انتظار طولانى ديدار او را، در چشمه روشن آن چشمان مهربان ، فرو شستند.
پـس از لخـتى درنگ ، دوباره در ركاب او، با قدم پرنيانى شوق ، راه افتادند و تا محلى
به نام قبا، نزديك يثرب پيش رفتند.
پـيـامـبـر اراده فـرمود چند روز ميان قبيله بنى عمرو بن عوف بماند تا مسجدى در قبا، بنا
كـنـنـد و اين نخستين مسجدى است كه در اسلام ، ساخته شده است . در اين ميان دختران پيامبر
فـاطـمه و ام كلثوم نيز سوده بنت زمعه و شوهرش ، فاطمه بنت اسد مادر على ، همراه على
از مكه رسيدند و به پيامبر پيوستند.
سـرانـجـام ، پـيـامـبر سوار بر شتر خويش به شهر درآمد و مردمان از پى او مى آمدند. او
مـهـار شـتـر را رهـا كرده بود تا هر جا كه شتر خوابيد آنجا خانه پيامبر باشد و هيچ كس
نرنجد.
وقـتى سران منظر چشم هر مسلمانى در يثرب ، آشيانه او و هر ديده اى با نگاه عشق فرياد
مـى زنـد كـه كـرم نمايد و فرود آيد كه خانه ، خانه اوست ، مهار را بايد به شتر سپرد
تا رنجشى در دلهاى پاك و مشتاق ، ايجاد نشود.
ناقه ، آرام و باوقار پيش مى رفت و تمام مردم شهر، در پى او. شتر جلوى خانه مالك بن
نـجـار كـه تـنـهـا دو بـرادر يـتـيـم بـا نـامـهـاى سـهـل و
سـهـيل در آن مى زيستند؛ سينه بر زمين نهاد و پس از اندكى درنگ برخاست . سپس همچنان
پـيـش رفـت و درسـت در پيش خانه خوشبخت ترين مرد شهر، ابوايوب انصارى ، زانو زد!
شرف جايگاه خود را يافت و اسلام به خانه خويش آمد و يثرب مدينة النبى شد!
تشكيل حكومت اسلامى
نخستين كار پيامبر، برقرارى پيمان برادرى بين مهاجران و انصار بود.
آنـگـاه پـيـامـبـر، عـلى را بـرادر خـود نـامـيـد. و بـدين ترتيب و بر اساس اين پيمان ، هر
برادرى به برادر ديگر جا و مكان و معاش داد و مهاجران از بى پناهى نجات يافتند.
امـا از آنـجـا كـه امـوال و اثـاث البيت و تمام زندگى مهاجرانى كه به مدينه فرار كرده
بودند در مكه و در دست مشركان بود، مسلمانان ناراحت بودند.
پـيـامـبـر، نخست پيمان مهمى با يهوديان مدينه بست تا از سوى آنان در امان باشد. سپس
بر آن شد تا راهى بيابد كه بر مشركان دست پيدا كند، تا آنان دريابند كه مسلمانان از
اموال خود در مكه چشم نپوشيده اند. بدين منظور سه بار، با حدود دويست نفر، به اطراف
مـديـنه و بر سر راه كاروان تجارى مشركان مكه به شام تاخت ، اما هر سه بار به آنان
دسـتـرسى نيافت . يك بار نيز على را با عده اى به حوالى بدر فرستاد. آنان نيز دست
خالى بازگشتند.
بـديـن گـونـه سـال اول هجرت بيشتر به رتق و فتق امور داخلى مسلمانان و در واقع به
سازماندهى گذشت .
سال دوم هجرت
پـيـامـبـر در ايـن سـال قـبـله را به امر خداوند از بيت المقدس به كعبه تغيير داد. در زمينه
نـظامى نيز به يك پيروزى مهم دست يافت : عبدالله بن جحش را با عده اى از مهاجران به
محلى بين مكه و طائف بر سر راه كاروان مهم تجارى قريش فرستاد تا آنان اخبار كاروان
را پـياپى براى پيامبر به مدينه بفرستند. اما دو تن از آنان بر اثر گم كردن راه به
دسـت عـده اى از مشركان اسير شدند و بقيه ، در يك درگيرى ناگزير با كاروانيان ، عده
اى را كـشـتـنـد و دو تـن را اسـيـر گـرفـتـنـد و ديـگـر مـشركان را به فرار واداشتند و با
كاروانى بزرگ از مال و منال مشركان به مدينه آمدند. اما چون اين كار در ماه حرام صورت
گـرفـتـه بـود، پيامبر حاضر نشد در اموال تصرف كند و در مورد اين كار و مجاهدان جان
به كف اين واقعه ، منتظر وحى ماند. خداوند آنان را تاءييد كرد و بدين گونه همه شادمان
شدند و اموال به تصرف مسلمانان درآمد و وضع اقتصادى آنان سامان گرفت !
اسيران مسلمانان هم با اسيران مشركان مبادله شدند.
از پـس هـمين پيروزى و در تعقيب كاروان تجارى مكه به كاروانسالارى ابوسفيان بود كه
مـسلمانان با سيصد و سيزده تن جنگجوى ، در برابر حدود هزار تن از مشركان قريش ، از
جمله ابوجهل ، در محل بدر، با حضور و شركت پيامبر نبرد كردند و خداوند فتحى بزرگ
نـصـيـبـشـان فـرمود. حدود هفتاد تن از سران مشركان كشته شدند و بسيارى اسير مسلمانان
گـشـتـنـد و اسـب و شـتـر و غـنـايـم بـسـيـار بـه دسـت پـيـامـبـر افـتـاد. در هـمـيـن
سـال ، بـه جـز بـدر، حدود شش غزوه ديگر اتفاق افتاد كه به مسلمانان اعتماد به نفس و
روحيه بخشيد و مشركان را از برج نخوت فرو كشيد.
جـدا از ايـن حـوادث ، يـك رويـداد خـجـسـتـه ديـگـر در ايـن
سال اتفاق افتاد و آن ازدواج فرخنده حضرت على با فاطمه دختر پيامبر بود.
سال سوم هجرت : جنگ احد
قـريـش ، پـس از جـنـگ بـدر، بـراى جـبـران شـكـسـت شـرم آور خـود يـك
سال كوشيد و حدود سه هزار نفر گرد آورد و به سركردگى ابوسفيان به سوى مدينه
رهـسـپـار شـد. پـيـامـبـر نـيز با كمتر از هزار نفر به سوى مشركان شتافت . دو لشكر در
محل احد روبه روى هم ايستادند.
در ايـن جـنـگ ، مـسـلمـانـان بـه فـرمـانـدهـى حـمـزه عـمـوى پـيـامـبـر، در آسـتـانـه پيروزى
كـامـل بـودنـد. چـرا كـه بـا وجـود كـمـى تـوشه و جنگ افزار و افراد، دشمن را به فرار
واداشـتـه بـودنـد. امـا بـر اثـر بـى توجهى برخى از نگهبانان يك گذرگاه مهم ، دشمن
فرارى و پراكنده دوباره فراهم آمد و ناگهان از پشت حمله آورد. اين بار، مسلمانان بودند
كـه جـنـگ را وادادنـد. بسيارى از دلاوران از جمله حمزه فرمانده سپاه اسلام شهيد و بسيارى
نيز از دوروبر پيامبر پراكنده شدند.
سـرانـجـام بـا پايمردى پيامبر و دلاورى على و عده اى ديگر از صحابه خاص ، مسلمانان
روحـيـه خـود را بـاز يـافـتند و ديگر بار فراهم آمدند و دشمن را هزيمت دادند. و وقتى كه
هـنـگـامه جنگ فرو خوابيد، پيامبر براى آگاهى از موقعيت دشمنان و اطمينان از اينكه ديگر
بـاز نـمـى گـردنـد، هـمـراه با عده اى ، به دنبال آنها تا حمراءالاسد رفت . عده اى ديگر
مجروحان را به مدينه منتقل كردند.
هنگامى كه پيامبر از حمراءالاسد به مدينه باز مى گشت ، از شهادت عموى بزرگوار خود
حـمـزه سـيدالشهداء، و به ويژه از توحشى كه هند زن ابوسفيان در پاره كردن شكم او و
در آوردن جگر و خوردن آن به خرج داده بود، به شدت ناراحت و غمزده بود!
ديگر جنگهاى پيامبر
پيامبر پس از هجرت به مدينه چهار دسته دشمن مهم داشت :
نـخـسـت ، مـشـركـان مـكـه ؛ دشـمـنـان قـديـمـى پـيـامـبـر و بـه تـبـع آنـان اقـوام و
قبايل ديگر سرزمينهاى عربستان .
دوم ، يـهـوديـان مـديـنـه و اطـراف آن ، كه تنها خبث نيت و خصلتهاى آزارگرشان باعث اين
دشمنى شده بود.
سـوم ، مـنـافـقـان كـه بـا وجـود اندك بودن ، خطرناك ترين دشمنان پيامبر بودند، زيرا
تـظاهر به مسلمانى مى كردند و در ميان مسلمانان و آگاه از همه نقشه ها و كارها و روحيات
و حـركـات آنـان بـودنـد و از ايـن رو، در خيانتهاى خود، با هر دو دسته از دشمنان پيامبر،
يـعـنـى مشركان و يهوديان ، همكارى مى كردند يا وسيله همكارى آنها را با يكديگر فراهم
مى آوردند.
چهارم ، دشمنان غير عرب ، مانند روميان .
در مبارزه با مشركان ، پيامبر تا سال نهم هجرت ، يعنى تا غزوه طائف ، پيوسته با آنان
مى جنگيد؛ جنگهايى كه اغلب از سوى خود آنان آغاز مى شد.
از مـيان مهمترين اين جنگها بعد از جنگ احد، بايد از غزوه مهم احزاب يا ((خندق )) نام برد
كه در سال پنجم هجرى رخ داد و در آن مسلمانان ، به پيشنهاد سلمان فارسى ، خندقى در
بـيـرون مـديـنـه ، پـيـش روى سـپـاه مـشـركـان (كـه تـقـريـبـا از بـيـشـتـر
قبايل مشرك عرب تشكيل يافته بود) كندند. در اين نبرد مشركان ، پس از آنكه در جنگهاى
تـن بـه تـن كسانى از سران خويش چون عمرو بن عبدود را كه به دست على كشته شد؛ از
دسـت دادند، به يارى خداوند و با آمدن طوفان شن و افتادن تفرقه در ميان احزاب ، منهزم
شدند.
پـس از هـمـيـن جـنگ بود كه پيامبر حساب خود را با يهود بنى قريظه كه بر خلاف تعهد
رسـمـى و هـمپيمانى با پيامبر نقض عهد كرده و به يارى مشركان شتافته بودند تصفيه
كـرد و هـمـه را بـا حـكـميت مورد قبول خودشان از ميان برداشت . سپس پيامبر به غزوه دومة
الجندل و آنگاه به بنى المصطلق پرداخت .
بـارى در سـالهـاى شش و هفت و هشت هجرى ، پس از چند جنگ و يك صلح (حديبيه ) و شكسته
شـدن پـيـمـان صـلح از سـوى مـشـركـان ، سـرانـجـام پـيـامـبـر در
سـال هـشـتـم هـجـرى بـا ده هـزار سـوار مـسـلح و بـا شـوكـت و صـولت و عـزت
كـامـل مـكـه را فـتح كرد، كه اين در واقع شكست نهايى مشركان بود. بى درنگ پس از آن ،
جـنـگ حـنـيـن بـا گـروهـى از تـتـمـه مـشـركـان در اطـراف مـكـه رخ داد و سـپـس در
سـال نـهم هجرت ، غزوه طائف روى نمود كه نبرد نهايى بت زدايى و پالودن قلمرو اسلام
از مـشـركـان بـود. البـته نهايى ترين حركت در مبارزه با مشركان ، در واقع ابلاغ آيات
برائت از مشركان بود.
اما در مبارزه با يهوديان ، پيامبر به شهادت تاريخ ، آغازگر جنگ و ستيز با آنها نبود و
تـا سال چهارم هجرت كه با آنان همپيمان بود، دست تعرض به روى آنان بلند نكرد. در
ايـن سـال ، بـراى گـرفـتـن وامـى بـه نـزد بـنـى النـضـيـر از
قـبـايـل يـهـودى مـديـنـه رفـتـه بـود كـه آنـهـا بـراى
قتل او توطئه چيدند. خوشبختانه توطئه برملا شد و پيامبر ناگزير آنان را تبعيد كرد.
پس از جنگ خندق ، بنى قريظه كه طايفه ديگرى از يهود بودند برخلاف پيمان دوستى
بـا پـيـامبر به مشركان پيوستند. و چون جنگ به نفع مسلمانان پايان يافت ، پيامبر آنان
را واداشـت كـه بـه خـاطر نقض عهد يا مسلمان شوند، يا جزيه بدهند و يا تسليم گردند.
آنـها عناد ورزيدند و پيامبر سربازانشان را كشت و زنان و پيرمردان و كودكانشان را به
اسـارت گـرفـت و امـوالشـان را تـصـرف كـرد، زيرا آنان از پشت به مسلمانان خنجر زده
بودند.
امـا مـهـمترين جنگ با يهود، جنگ خيبر در سال هفتم هجرت (و پس از صلح حديبيه با مشركان
قـريـش ) بـود. در ايـن سـال ، بـه پـيـامـبـر خبر دادند كه يهوديان خيبر با بنى ثعلبه
هـمـپيمان شده اند و خيال تاراج مدينه را دارند. لذا پيامبر، پيش از حركت آنها قلعه خيبر را
مـحـاصـره كـرد. در ايـن جـنـگ ، عـلى مـانند جنگهاى ديگر دليرى بسيار كرد و از جمله مرحب
خـيـبـرى را كـشـت و در خـيـبر را كند. سرانجام مسلمانان به غائله يهوديان خيبر نيز خاتمه
دادند.
امـا در مـبـارزه بـا مـنافقان ، به خاطر ظاهر مسلمان آنها پيغمبر نمى توانست از جنگ استفاده
كـنـد. پس خدا با فرستادن سوره منافقون ، به يارى پيامبرش شتافت . پيامبر نيز به
نوبه خود و در هر فرصت مناسب ، چهره آنان را براى مسلمانان افشا مى كرد. از جمله آنها
با هماهنگى با برخى از دشمنان پيامبر، مسجد ضرار را ساختند تا پايگاهى شود براى
جـاسـوسـى بـه نـفـع رومـيان و از پيامبر كه عازم جنگ تبوك بود خواستند تا امام جماعتى
براى مسجد قرار دهد. پيامبر مسئله را موكول به بازگشت از تبوك فرمود. در بازگشت ،
خـداونـد بـا وحى او را از اين توطئه آگاه كرد و پيامبر دستور فرمود آن مسجد را با خاك
يكسان كردند.
سـرانـجـام بـايـد از مـبـارزات پيامبر با روميان ياد كرد كه مهمترين آنها جنگهاى مؤ ته و
تـبـوك اسـت . در ايـن جـنـگـهـا رومـيـان خـود آغـازگـر تـعـرض بـودنـد. در
سـال هـشـتـم هـجـرت ، فـرمـانـدار بـصـرى (در نـزديـكـى شـام ) از سـوى
هـرقل امپراتور روم شرقى ، سفير پيامبر را كه با نامه از نزد پيامبر آمده بود بازداشت
كرد و او را گردن زد.
در سـال نـهـم هـجـرت ، خـبـر آوردنـد قـيـصـر قـصـد دارد بـه
شـمـال عـربـسـتـان حـمـله كـند. در جنگ نخستين كه ((مؤ ته )) نام داشت و كارزارى سخت و
سـهـمـگـين بود شمارى از سرداران سپاه اسلام از جمله جعفر بن ابى طالب برادر حضرت
عـلى و نـيـز زيـد بـن حـارثـه و عبدالله بن رواحه به شهادت رسيدند،. در جنگ ديگر كه
پـيـامـبـر خـود در آن شـركـت داشـت ، چـون لشـكـر اسـلام بـه تـبـوك
مـحل استقرار سپاه روم رسيد، آنان جنگ ناكرده عقب نشينى كردند و فرماندار قيصر ترجيح
داد كه تسليم شود و به ناچار به پرداخت خراج ساليانه اى كه پيامبر تعيين كرده بود
تن داد.
شهادت جعفر بن ابى طالب
شيهه اسبان و بى تابى شتران ، فضا را از احساس ويژه اى مى انباشت : احساس آمادگى
و حـركـت . دل در سينه سپاهيان ، هم از شوق شهادت و هم از كينه نسبت به دشمن ، انباشته
بود و هر دلى اين دو احساس را با هم داشت و جانشان را از شهامت مى انباشت .
هـر كـس ، به آخرين سلاحهاى روز، مجهز بود و كلاهخودهاى برخى از سپاهيان در صفوف
سـواره نظام ، زير آفتاب برق چشمگيرى داشت . جنگاوران ، اسبها و شتران بيتاب را به
زحـمـت در صـفـوف خود به رديف نگهداشته و در انتظار پيامبر بودند تا بيايد و از سپاه
سـان بـبـيند و با آنان خداحافظى كند. ناگهان ، صداى تكبير يكپاچه سه هزار سپاهى ،
مـخـمـل خـاك آلود فـضـا را دريد. پيامبر سوار بر شترى سپيد موى وارد شده بودند. اينك
صـدا از سـپـاه بـرنـمى خاست ، پيامبر از يكايك صفوف سان ديدند، سپس روبروى سپاه
ايستادند و پس از حمد خداوند و درود به حاضران ، گفتند:
ـ پـرچـم را بـه جعفر بن ابيطالب سپرده ام ، او سپهسالار خواهد بود و اگر او شهيد شد،
زيـد بن حارثه جاى او را خواهد گرفت و از پس او، عبدالله بن رواحه و پس از اين سومين
، هـر كـس را كه خود با مشورت همديگر انتخاب كنيد انتخاب من نيز خواهد بود. شما را به
خداوند يكتا مى سپارم ، حركت كنيد!
يكبار ديگر، غريو تكبير يكپارچه سپاه ، سكوت دشت را شكست و اين تكبير، تكبير احترام
و بـدرود بـود. سـپـاه ، بـا فـرمـان جـعـفـر بـن ابـيطالب ، يكباره جنبيد و دشت ، زير سم
ستوران به لرزه در افتاد.
ايـنـك چـنـد روز بـود كـه سپاه راه مى سپرد و كم كم هر كس در سكوت نفسگير و يكنواختى
كـسـالت آور راه ، در ذهـن خـود بـه يـاد مـدينه و خانواده خود مى افتاد. عبدالله بن رواحه ،
مـعـاون دوم فـرمـانده سپاه نيز، از هجوم لشكر خاطره ها، در امان نبود؛ فرزند ـ خوانده اش
زيـد بـن ارقـم كـه او را از زمانى كه كودكى يتيم بود، بزرگ كرده بود، اينك پشت سر
عـبـدالله ، سـوار بـر شـتر همراه لشكر، آرام ، پيش مى رفت . عبدالله ، در وارسى خاطره
هـاى خـود بـه ايـن فـكـر هـم افتاد كه شايد شهيد شود و به خانه بازنگردد؛ بى اختيار
شعرى از دلش جوشيد و بر لبانش جارى شد:
| (( و آب المـسـلمـون و خـلفـونـى |
|
بارض الشام مشتهر
التواد )) |
مسلمانان بازگشتند و مرا در سرزمين هلاكتبار شام ، واگذاشتند.
شعر، بوى شهادت مى داد؛ فرزند خوانده اش زيد بن ارقم كه گفتيم پشت سر وى حركت
مـى كـرد، شنيد و چنان دلتنگ شد كه به گريه افتاد و سر خود را بر جهاز شتر نهاد و
بـه پـهـنـاى چـهـره ، اشـك ريـخت و موييد. عبدالله به صداى مويه او برگشت و از حركت
شانه هاى وى ، به قضايا پى برد. همچنان كه بر مركب سوار بود، در رديف زيد راند و
بـا تـازيـانه بر پشت او نواخت . زيد سر برداشت و چشمان سرخ شده و خيس خود را به
عبدالله دوخت . عبدالله گفت :
ـ تـو چـرا ناراحتى ؟ اگر خداوند شهادت را نصيب من كند و من از اين جهان گذرا و رنجها و
اندوه هايش رهايى يابم ، تو به خانواده من باز خواهى گشت ؛ ناراحت نباش !
سپس مهار شتر زيد را گرفت و آن را از صف بيرون آورد و به كنار راه برد و هر دو پياده
شـدند و عبدالله ، نمازى به جاى آورد و از خداوند خواست كه در همين جنگ شهادت را نصيب
وى گرداند و بعد از نماز به زيد گفت :
ـ خداوند حاجتم را برخواهد آورد!
ـ سپس ، هر دو سوار شدند و تاختند تا به سپاه رسيدند.
در ((وادى القـرى )) مـدتـى مـانـدند و خبر شدند كه دشمن با سپاهى چندين برابر به
سـوى آنـان مـى آيـد؛ و در ((بـلقـاء)) با سپاه دشمن روبرو شدند و به سوى روستاى
((مـؤ تـه )) كـج كـردنـد و اردو زدند. در همينجا بود كه جنگ آغاز شد: جعفر بن ابيطالب
روزه بـود؛ بـا شكم گرسنه چون شير مى خروشيد و امان از دشمن بريده بود. دشمن كه
سپاهيان حاكم دست نشانده هرقل بودند؛ در دل شجاعت او را مى ستودند و تمام نيرو را بر
او مـتـمـركـز كـرده بـودنـد زيـرا مى دانستند كه او سپاهسالار است و بنا به رسم آنزمان ،
پـرچـمـدار سـپـاه است و تا او ايستاده است پرچم اسلام نيز در اهتزاز خواهد بود. جعفر، با
حـدود نـود زخم ، پس از جنگى شورانگيز و سخت شجاعانه با دهان روزه ، شهيد شد. سپاه
روم ، دسـتـهـاى او را از بـازو قـطـع كـردند (40) ، روز نخست ، جنگ با شهادت
جعفر پايان گرفت و زيد بن حارثه ، فرمانده سپاه شد اما او نيز در روز دوم و در پايان
جـنـگـى سـخـت و شـجـاعـانـه ، كـشـتـه شـد و بـه شـهـادت
نـايـل گـرديـد. روز سـوم جـنـگ ، عـبـدالله بـن رواحـه فـرمـانـده
كـل سـپاه شد. عبدالله سه روز گرسنه مانده بود و رمقى در تن نداشت . در گيرودار جنگ
پسر عمويش قدرى گوشت به او رسانيد. اما چون به خاطر آورد كه جعفر بن ابيطالب و
شـهـداى ديـگر با شكم گرسنه به شهادت رسيده اند؛ شرم و وفا، بر گرسنگى چيره
شد و گوشت را از دهان افكند و با خود گفت :
ـ عبدالله ! جعفر بن ابيطالب كشته شده است و تو هنوز زنده مانده اى ؟
|