next page

fehrest page

back page

ـ وقـتـى دوازده ساله بودم با عمويم ابوطالب در سفر شام ، به اينجا رسيديم ، در همين صـومـعـه كـه بـالاى آن چـشـمـه مى بينى ، مرد راهبى عبادت مى كرد به نام بحيرا، مردى نـورانـى و مـهـربـان بـود. يـادم نـمـى رود كـه هـمـان روز كـه مـا در ايـن جا مدت كوتاهى مـثـل الان ، اطراق كرده بوديم ، آن مرد روحانى ، از صومعه بيرون آمد. عمويم مى گفت كه كمتر اين كار را انجام مى داد. شايد از آن جهت كه آنروز كاروانهاى ديگرى هم كنار صومعه بـار افـكـنـده بـودنـد، بـيـرون آمـده بـود. مـردم قـيـل و قـال مـى كردند و هر كس به كار خود مشغول بود اما همينكه او از دير خود پا بيرون نهاد. جمعيت ساكت شد و او با احوالپرسى از يكايك افراد كاروانها، به من رسيد. تا چشمش به من افتاد، از عمويم پرسيد اين كودك كيست و هنگامى كه عمو مرا معرفى كرد او روبروى من ايـسـتـاد و سـپس زانوان را خم كرد تا قد خود را با قد من برابر كند، آنگاه مرا به لات و عزى سوگند داد كه هر چه مى پرسد، درست پاسخ دهم . من به او گفتم از من با سوگند به اين دو مپرس چرا كه هيچ چيز را از اين دو ناخوشتر نمى دارم .
او كـه بـه هـنـگـام گـفـتـن ايـن خـاطـره هـا هـمـراه مـيـسـره مشغول محكم كردن بارهاى يكى از شتران بود، نگاهى به صومعه افكند و گفت :
ـ نـمـى دانـم طـى ايـن دوازده سيزده سالى كه به اينجا نيامده ام ، بحيرا مرده است يا هنوز زنده است و در صومعه ، عبادت مى كند.
صدايى از پشت سر محمد، پاسخ داد:
ـ مرده است ، خدا او را رحمت كند.
محمد كه پشتش به او بود و با بار شتر كلنجار مى رفت و او را تا آن هنگام نديده بود، بـا اندكى شگفتى برگشت تا ببيند چه كسى اين سخن را گفت . ميسره هم كه آنسوى شتر ايستاده بود و حتى چهره محمد را نمى ديد، پيش ‍ آمد تا بداند اين غريبه كيست .
مـردى بـود مـيـانـسال و در هياءت راهبان و همان لباسهايى را بر تن داشت كه محمد در تن بحيرا ديده بود. محمد از وى پرسيد:
ـ شما كه هستيد؟ و از كجا مى دانيد كه او مرده است ؟
ـ نـام مـن ((نـسـطور)) است ، جانشين بحيرا در همين صومعه هستم ، شما را از درون صومعه ديدم به نزدتان آمدم ، بخشى از سخنان شما را ناخواسته شنيدم ، خداوند بحيرا را رحمت كـنـد. اكـنـون كـه شـما را مى بينم ، در مى يابم كه او كاملا درست گفته بوده است . تمام نشانه هايى را كه در مورد پيامبر آخر خداوند در كتابهاى ما آمده است در شما مى بينم . نام شـمـا بـايد محمد باشد. بحيرا ماجراى ملاقات خود را با شما را براى من گفته بود. به زودى به پيامبرى مبعوث خواهى شد.
عقل از سر مسيره پريده بود؛ اما محمد چيزى نمى گفت و تنها به چهره نسطور مى نگريست .
نـسـطـور از آنـان دعـوت كـرد كـه بـه صـومـعـه در آيـنـد و بـا وى غـذايـى تناول كنند اما كاروان آماده حركت بود و با او بدرود كردند و به سوى شام راه افتادند.
در راه مسير با خود مى گفت :
ـ از مكه تا اينجا كرامات بسيار از او ديده بودم ؛ اينك اين مرد راهب نيز مژده پيامبرى او را مى دهد. چه خوشبختى بزرگى نصيب من شد كه با مردى چنين بزرگوار همسفر شده ام .
وقتى به مكه بازگشتند: خديجه از غلام خويش پرسيد:
ـ مسيره ، بر شما چه گذشت و او را چگونه يافتى ؟
ـ مـردى بـه راءفـت و مـهـربـانـى و وقار و شرم چون او نديده ام . از اينجا كه رفتيم ، در ابـواء بـه زيـارت قـبـر مـادر خـود رفت و وقتى بازگشت ، چشمهاى او را اشك آلود ديدم ؛ همچنين هنگامى كه در يثرب از زيارت آرامگاه پدر خويش ‍ بازگشت .
در راه حتى يك بار با من به درشتى سخن نگفت و در هر كارى كه من داشتم و او مى توانست ، مـرا يـارى كـرد چـه در تـعـليـف شـتـران و چه در بستن بار آنان و يا جز آن . در هيچ كار شخصى خويش به من فرمانى نداد. چون به ((بصرى )) رسيديم ؛ راهبى نسطور نام ، نـزد او آمـد؛ مـن نيز كنار او ايستاده بودم و به گوش خويش شنيدم كه به وى گفت نشانه هـاى تـو را در كـتـاب مقدس خويش خوانده ام ؛ تو همان پيامبرى كه به زودى مبعوث خواهد شد.
در شـام و بـه هنگام فروش كالاها، چون كارگزاران سابق چنين نبود كه دلسوزى را كنار نـهـد و شـتـاب كـنـد. به تمام كسانى كه خريدار كالاى او بودند سر زد و با يك يك به گـفـتـگو پرداخت و قيمت گرفت و آنگاه به گرانترين قيمت فروخت . چنانكه مى دانيد؛ اين بار چندين برابر بارهاى پيشين سود برده ايد.
در شام زنان زيبا روى بسيار وجود دارد؛ هرگز نديدم كه به هيچكس نظرى داشته باشد و يـا چـون ديـگـر افـراد كـاروان هـايـى كـه بـا مـا بودند؛ به عيش و نوش ‍ و لهو و لعب بپردازد و يا يك قيراط از پول و مال شما را صرف خريد براى خويش كند.
هـم پـاك بـود و هم شرمگين ؛ هم مهربان بود و هم قاطع ؛ هم كارگزار بود و هم كارگر. بـرخـى خـصـلتها در اوست كه در هيچكس پيش از وى نديده ام : به هنگام شعف و شادمانى ، سـبـكـسـرى نمى كند و چون به خنده افتد، بلند نمى خندد؛ نيز، خشم او را از جاى در نمى بـرد و بـر خـويـش فـرمـانـرواست ؛ اما فرو خوردن خشم و حلم و بربارى وى از زبونى نيست . عقايد خويش را بى پروا بيان مى كند و از هيچكس جز خدا نمى ترسد؛ من در شگفتم مـردى كـه هـنـوز ازدواج هـم نـكـرده است ؛ اينهمه پختگى و تدبير و مناعت و بزرگوارى و شكيب و حلم و فروتنى را از رهگذر كدام تجربه ، در خود جمع كرده است ؟
ازدواج
آنـچه ميسره از محمد مى گويد، همه در جان خديجه مى نشنيد. لازم نيست در و ديوار گواهى دهـنـد، دل خـديـجـه بـهترين گواه است . از همان روزى كه محمد نزد وى آمد و او، آن مجموعه جـمـال و كـمـال را ديد، تا امروز كه دو ماه و بيست و چهار روز است (33) از سفر بـاز آمـده اسـت و ايـن غـلام ، از اوصـاف او مـى گـويـد خـديـجـه لحـظـه اى از يـاد او غـافـل نـبـوده اسـت . روزهـاى اول كـه مـحـمـد از مـكـه بـيـرون رفـت ، خـديـجـه نمى خواست حـال خـود را بـاور كـنـد. گـمـان مـى كرد دلشوره بيخودى كه بدان دچار شده بود براى كالاهايى بود كه به دست جوانى بى تجربه سپرده و او را به شام روانه كرده بود اما اين فريب را دلش باور نمى كرد. مى دانست اگر تمام آن كالا مى سوخت هم ، نه از ثروت او مـى كـاسـت و نـه او كـسـى بـود كـه چـون زرانـدوزان لئيـم ، دل و جان به مال بسته باشد.
پـس چـرا هـر لحـظـه كاروان را پيش چشم داشت ؟ چرا هر كس سخن از سفر شام به ميان مى آورد، دلش به طپش مى افتاد؟ چرا دائم در خيال ، گام به گام با كاروان همراه بود:
ـ الان بـايـد بـه ابـواء رسـيـده بـاشـنـد... اكـنـون در مـديـنـه انـد... حـالا بـايـد دو منزل از مدينه گذشته باشند... اينك در بصرى بار افكنده اند... و و...
كم كم دانست كه بر سر او چه آمده بود. به روشنى دريافت كه اين نه كاروان و نه كالا بـود كـه دغـدغـه شب و روز دل او شده بود. هر چه بود در آن كاروانسالار؛ در محمد بود... آرى هـر چـه بـود او بـود... او بـود كه از همان نخستين ديدار، بى آنكه از شرم ، هيچ سر بـر دارد تـا در خـديـجـه بنگرد، رشته اى بر گردن او افكنده بود و با خود مى كشيد... حتى او را تا شام برده و برگردانده بود.
از روزى كـه دل خـديـجـه ، ايـن حـقـيـقـت را روشـن و روبـاروى عقل خود در ميان نهاد؛ دانست كه ديگر او را از ((محمد)) گزير نيست .
حـال كـه چـنـيـن بـود، چـرا بـايـد خـود را مـى فـريـفـت ؟ دل را يـله كـرد تـا هـر چـه مـى خـواهـد بـى تـابـى كـنـد و بـهـانـه بـگـيـرد و چـون دل ، سلطان وجود او شد، همه چيز او را در تصرف گرفت و به خدمت گمارد: ديگر چشمان خـديـجـه از او فـرمـان نـمى بردند وگرنه چرا بايد آنقدر مى گريستند يا به راه شام دوخـتـه مـى شـدنـد و انـتـظـار آن سـفـر كـرده را صـدايـى كـه از در بـر مـى خـاسـت ، دل او مى طپيد؟
خـديـجـه مـى دانـسـت كـه ايـن عـلاقـه او به محمد، با دوستى هاى ساده و عشقهاى معمولى ، بـسـيـار تـفـاوت داشـت چـرا كـه او خـود را مـى شـنـاخـت : زن چـهـل سـاله اى كـه دوبار ازدواج كرده بود، از هر يك از شوهران خود پياپى مرده بودند، فـرزنـد داشـت و بـا هـر كـدام مدتى زندگى كرده بود؛ پس او اسير تن نبود چون در اين زمـيـنـه ، آرد خـود را بـيـخـتـه و الك را آويـخـتـه بـود. بـه دلسـوزيـهـاى زنـان هـمـسـن و سـال خـويـش هـم وقـعـى نـمـى نهاد؛ همانهايى كه به زنان بيوه اى چون او، توصيه مى كردند كه : ((زن بايد سرپرستى داشته باشد، زن بيوه خوب نيست تنها بماند)) چرا كـه خـواسـتـگـاران خـوب ، بـسـيـار داشـت ؛ اگـر بـرخـى از آنـهـا هـم چـشـمـى بـه مـال او مـى داشـتـنـد، امـا هـم خـود ثروتمند و هم اهل زندگى بودند. به علاوه ، همه گونه خـواستگار پا پيش ‍ نهاده بودند يعنى كسانى هم كه واقعا خود او را مى خواستند و چشمى بـه مـال و ثـروت او نـداشـتـنـد؛ اگـر كـم بـودنـد، نـاياب نبودند. و او همه خواستگاران فراوان خود را تا آنروز، رد كرده بود.
پـس ، او خـود و عـشـق خـود را مـى شناخت . يقين داشت كه عشق او، با هيچ رشته اى ، به زمين مـتـصـل نـبـود. سـرفـراز بـود كـه عـشـق او، پاك و آسمانى بود تا آنجا كه يكبار از خود پرسيده بود:
((نـكـنـد خـداى اين مرد كه همه راهبان او را پيامبر آينده دانسته بودند، اين عشق را در دلش نهاده بود؟ خدايى يكتا كه خود نيز به او اعتقاد داشت و او را به توانايى و مهربانى مى ستود.))
بـه هر حال آنچه آندم دست از گريبان او بر نمى داشت ، عشق به محمد بود. اما ماجرا به نيمه سوى او خاتمه نمى يافت و آنچه در دل محمد مى گذشت بر خديجه روشن نبود.
آيـا جـوان بـيست و پنجساله اى كه تا آن زمان همسرى اختيار نكرده بود ممكن بود به زنى مـثـل او بينديشد؟ يعنى به زنى كه پانزده سال از او بزرگتر بود و دوبار شوى كرده بود و از هر يك فرزندى در خانه خود داشت ؟
اگـر هـم بـه فـرض مـحـال ، آرزوى ازدواج بـا زنـى چـون او، در دل مـحـمـد خـطـور كرده بود؛ آيا با آن مناعت طبع و وقار و حيا كه در وى سراغ داشت ، ممكن بود علاقه خود را اظهار كند؟
خديجه شايد آرزو داشت با كاوش در رفتار محمد، طى ديدارهاى كوتاهى كه پيش و پس از سـفـر، بـا وى داشـت ؛ نـشـانـه اى بـيـابـد كـه دلالت بـر تمايل محمد به وى كند: سخنى ، نگاهى ، كنايتى ، اشارتى ، عبارتى ؛ اما خود مى دانست كـه ايـن آرزويـى بـود محال و يقين داشت كه محمد فراتر از اين حرفها بود. پس چه كند؟ بـه راسـتى در تنگناى شگرفى فرو مانده بود؛ نه بيتابى خويش را مى توانست درمان كند و نه راه گريزى مى يافت و نه شكيب مى توانست كرد.
آتش مقدسى كه از دو سه ماه پيش در دلش روشن شده و به جانش افتاده بود؛ اكنون چنان زبـانـه مـى كـشـيـد كـه در انـدرون وى ، هـر چـه شـكـيـب و تـحـمـل و صـبـر و آرامـش يافته مى شد، يكسره سوزانده و خاكستر كرده بود. تنها يك راه بازمانده بود و آن اينكه خود، پاى پيش بگذارد. اما آيا تا آن روز زنى چنين كرده بود؟
از شير حمله خوش بود و از غزال رم . كـدام زن در سـراسـر عـربـسـتان تا آن روز، به خواستگارى مردى رفته بود؟ آن هم زنـى بـه حشمت او. مردم چه مى گفتند. با زخم زبانها و كنايه ها و اشاره هاى اين و آن چه مـى كرد؟ به علاوه ، اگر او همه چيز، حتى عزيزترين گوهر موجود در صندوق نه توى دل هر زن يعنى غرور خود را زير پاى اين عشق مقدس قربانى مى كرد اما معشوق او را نمى پذيرفت ؛ براى او چه مى ماند؟
خـديـجـه اين همه بايدها و نبايدها و چه كنم ها و چه نكنم ها را در سر مى گذراند و در ذهن مـى پـروريـد امـا دل او، چـيـز ديـگر مى گفت و راه خود را يافته بود و بر اين انديشه ها پـوزخند مى زد و به فكر و عقل وى نهيب مى زد كه : هر چه مى خواهى بينديش و هر چه مى تـوانـى چـاره جـويـى و تـقـلا كـن و راه گريز بياب و از اين و آن بپرهيز و به ريسمان عقل بياويز؛ اما خود را مفريب ! تو را ديگر از محمد گزير نيست ؛ تو ديگر لحظه اى بى او شكيب ندارى .
و سرانجام ، تا عقل خديجه در كنار آب پل مى جست ؛ عشق پابرهنه او از آب گذشت . مصمم و پابرجا برخاست و غلام خود را صدا زد:
ـ ميسره !
بـانـوى او از ديروز در اطاق خويش در بروى همگان بسته و چون منجمان به زيج نشسته بود نه غذايى طلبيده و نه او را صدا كرده و نه فرزندان خود را به اطاق راه داده بود؛ ايـنـك كـه صـداى او را مـى شـنيد، از نگرانى به در آمد و چون فنر از جا جهيد و به اطاق بانو رفت :
ـ بله ، بانوى من !
ـ بى آنكه كسى آگاه شود خواهرم هاله را هم اكنون نزد من بياور! (34)
ـ اطاعت مى كنم ، بانوى من !
ميسره به خانه هاله خواهر خديجه رفت و او را نزد خديجه برد. خديجه مطلب را با او در ميان گذاشت و از او خواست بيدرنگ محمد را نزد وى بياورد (35) .
هاله محمد را در كنار خانه كعبه پيدا كرد:
ـ خواهر من شما را طلبيده اند.
ـ ديگر با من چه كار دارند؟
ـ نمى دانم ، به من گفتند به شما بگويم هم اكنون نزد او بياييد.
در راه محمد به همه چيز مى انديشيد، جز به اينكه خديجه از وى خواستگارى كند؛ با خود مـى گـفـت شـايـد مى خواهد از اكنون قولى براى بردن كاروان بعد، از او بگيرد. با اين افكار به خانه خديجه رسيد و به اطاق او رفت .
خـديجه در برابر محمد، دست و پاى خود را گم كرده بود. نمى دانست از كجا شروع كند؛ بى مقدمه بگويد يا مقدمه چينى كند. همين ترديد، مدتى سكوت را بر فضاى سنگين اطاق ، حاكم كرد. ناچار محمد به سخن آمد و گفت :
ـ من در حضور شما هستم ؛ مثل اينكه با من كارى داشتيد؟
خـديـجـه دل را به دريا زد و از خدا يارى طلبيد و بى مقدمه و با صداقت و راستى اما با شرم بسيار، گفت :
ـ اگر شما مايل به ازدواج باشيد، من مايلم همسر شما باشم .
مـحـمـد كـه هـيـچ انتظار شنيدن چنين سخنى را از خديجه نداشت ، لحظه اى سر برداشت تا ببيند آيا اين خديجه بود كه چنين مى گفت . خديجه سر از شرم در زير داشت .
وجود پاك محمد نيز از شرم و شگفتى لبريز بود، چند لحظه ساكت ماند. دوباره فضاى اطـاق از سكونت ، سنگين شده بود. از خديجه هم صدايى برنمى خاست . او چون كسى كه تـمـام نيروى خود را به هياءت تيرى ؛ تنها تيرى كه در تركش داشته ، در كمان نهاده و رهـا كـرده بـاشـد؛ خـالى شـده بود، تمام شده بود، بى سلاح مانده بود و نفس از او بر نمى آمد.
مـحـمـد نـيـز، چـون شـيـرى كـه در بـيـشـه اى سـر بـر بـازوان نـهـاده و بـى خـيـال و آرام خـفـتـه و نـاگـهـان هـمـان تـيـر تـا سـوفـار در يـال و كوپالش نشسته باشد؛ در دل غليان داشت و آرامشش برآشفته بود اما وقار و شرم و شگفتى ، نيروى سخن گفتن را از وى گرفته بود.
ادامه سكوت هم ، پسنديده نبود؛ پس لب باز كرد و گفت :
ـ از حسن ظنتان سپاسگزارم ، فرصت دهيد كمى فكر كنم .
و از جـا بـرخـاست ؛ زيرا مى دانست كه در آن اطاق ، لحظه ها گرانبارند و همچنان كه بر وى ، بر خديجه نيز سنگين مى گذرند.
مـحـمـد يكراست به سراغ عموى نازنين خود ابوطالب رفت . مردى كه از هشت سالگى تا آنـروز، يـعـنى هفده سال تمام ، سرپرستى او را به عهده گرفته بود، غمخوار او بود، پـدر او بـود، مـادر او بـود و تـا آنـروز هـيچ از بزرگوارى و راهنمايى فروگذار نكرده بـود. بـا فـقـر و نـادارى اما با عزت و مناعت ؛ او را در كنار عائله سنگين خويش پناه داده و حـتـى هـمـسـر مهربانش فاطمه بنت اسد از دست و دهان فرزندان خود كم گذاشته و به او رسانده بود (36) .
بـنـابـراين در امرى بدين اهميت يعنى ازدواج ، حتما بايد با او كه به جاى پدر وى بود، مشورت مى كرد. عمويش را در دارالندوه پيدا كرد در حاليكه خوشبختانه كارش تمام شده بـود و مـى خواست به خانه برود. همراه وى راه افتاد و در بين راه مطلب را با وى در ميان گذاشت :
ـ عمو جان ، هم اكنون از خانه خديجه مى آيم . خود او پى من فرستاده بود.
ـ چه كار داشت ؟
ـ شايد باور نكنيد اما خديجه از من خواستگارى كرد!
ـ چرا باور نكنم ؟ چه كسى بهتر از تو، امين ، پاك ، جوان ، كارى و از خاندان بنى هاشم .
ـ آخر او خواستگاران مهمى داشته است و تاكنون ازدواج نكرده است .
ـ خديجه زن برجسته اى است ؛ زن عفيف و بزرگوارى است . مردم مكه به او لقب طاهره داده اند. او در پى ازدواجى معمولى كه فقط شوهرى داشته باشد نيست .
وقـتـى كـه با همسر اولش ابوهاله تميمى ازدواج كرد. دختر بچه اى بيش نبود و در واقع پـدرش او را شـوهـر داده بـود نه اينكه او خود ازدواج كرده باشد. از ابوهاله هم اگر چه پـسرش هند را به دنيا آورد اما شوهر را زود از دست داد و هنوز سنى نداشت كه با عتيق بن عائذ ازدواج كرد و از او هم دخترى آورده بود كه عتيق مرد. از پس او خديجه پخته شده بود و ديـگـر زنـى نبود كه فقط به ازدواج بينديشد، به همين جهت هم تن به ازدواج نداد، با ايـنكه هم جوان بود و هم مكنت داشت و هم خواستگارانش ، افراد مهمى بودند. اما در مورد تو قضيه فرق مى كند. او در تو خصائلى برتر و فضيلتهايى را مى بيند كه در سراسر عربستان در كسى نيست ، لابد ميسره غلام وى نيز قضيه ملاقات نسطور را كه براى من مى گفتى به وى خبر داده است و او كه زن هوشمند و عاقلى ست ؛ نور نبوت را در پيشانى تو خـوانده است پس ، بهترين كار ممكن را انجام داده يعنى خود از تو خواستگارى كرده ؛ زيرا انـديـشـيـده اسـت كه اگر او خود پيش نيايد؛ تو هرگز براى ازدواج به او فكر نخواهى كرد.
چـون طـبـيـعـى اسـت كـه مـرد جوان و مجرد غالبا در بين دختران جوان و مجرد، پى همسر مى گـردد مـن هم كه در اين روزها به فكر ازدواج تو بودم و چند مورد را در نظر داشتم ، همه را از بـيـن دخـتـران انـتـخـاب كرده و در ذهن سپرده بودم . پس خديجه در پى شوهر نيست ، مـجـذوب فـضـليـت اسـت ؛ او با ((محمد)) ازدواج نمى كند؛ با انسانيت والا، با اخلاق و با فضيلت ازدواج مى كند. پس براى رسيدن به اين هدف مقدس ، اگر لازم ببيند، پاى پيش ‍ مى گذارد؛ اگر تو باشى ، به خواستگارى اخلاق و انسانيت نمى روى ؟
ـ ايـنـطـور كـه شـمـا مـى گـويـيـد، پس اين كار، خود بزرگترين فضليت خديجه است ؛ و نظرتان اينست كه من خديجه بگويم كه او را به همسرى برگزيده ام ؟
ـ لازم نيست تو به او بگويى ؛ من امروز عصر عموهايت را خبر مى كنم و برخى زنان بنى هـاشـم را مـى فرستم كه به خديجه بگويند به خانه عموى خود عمرو بن اسد برود؛ و همه به آنجا خواهيم رفت و خواستگارى و ازدواج را برگزار خواهيم كرد.
در خانه عمرو بن اسد، غلغله بود. همه عموهاى محمد و عمه هايش و بعضى افراد از خاندان خديجه و همسران عموهاى محمد حضور داشتند و منتظر آمدن خديجه بودند.
هـمـسـر ابـوطـالب فـاطـمـه بـنـت اسد از سوى شوهرش ماءمور شده بود كه خديجه را در جـريـان خـواستگارى بگذارد و او را با خود به خانه عمويش ‍ بياورد زيرا پدر خديجه ، خـويـلد بـن اسـد؛ چـند سال پيش در جنگ فجار چهارم ، كشته شده بود و اينك عموى خديجه عمرو بن اسد بزرگ خاندان و به جاى پدر خديجه محسوب مى شد و مى بايست خديجه را از او خواستگارى مى كردند.
وقـتـى فاطمه بنت اسد در راه خانه خديجه بود، او با خواهرش هاله در خانه ، گفتگو مى كردند و هاله به او مى گفت :
ـ خـواهـر جـان ، مـن محمد را مى ستايم و به پاكى و آسمانى بودن عشقت به او، ايمان دارم چـون تـو را خـوب مـى شـنـاسـم و اوصاف محمد را نيز از همه كس در مكه شنيده ام ؛ اما تو بايد راه ديگرى پيدا مى كردى ، نبايد خودت به او مى گفتى .
ـ مثلا چه راهى ؟
ـ الان چيزى به خاطرم نمى رسد، اما اگر شتاب نمى كردى ؛ راهى پيدا مى شد.
ـ نـزديـك بـه شـش مـاه است كه من به او فكر مى كنم . تمام مدت دو سه ماهى كه به شام رفـتـه بـود تـا حـالا كـه نـزديـك سـه ماه است از سفر برگشته است ؛ شب و روز به اين مساءله مى انديشم . هيچ راهى جز اين نداشتم ...
در ايـنـمـوقـع در زدند. ميسره در را باز كرد و فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب را پشت در ديـد. به اطلاق خديجه آمد و اطلاع داد. خديجه كه اندك جاخورده بود با شتاب برخاست و به استقبال او رفت و او را به نزد خواهرش هاله در اطلاق خود آورد.
فاطمه بنت اسد در حاليكه لبخند شيرينى به لب داشت ، گفت :
ـ مى دانى كه من در حكم مادر محمدم .
به محض آنكه نام محمد را برد، چهره خديجه يكباره گلگون شد. فاطمه نگاه خريدارانه اى از آن نـوع كـه مـادران بـه هنگام گزيدن همسر براى فرزندشان به دختران مى كنند، بـه خـديـجـه افـكـنـد و او را بسيار زيبا ديد؛ هزار بار پيش از آن خديجه را ديده بود اما هرگز اين چنين به دقت در او ننگريسته بود. خديجه در پاسخ او گفت :
ـ شما سرور زنان قريش و همسر رئيس مكه ايد و مادر من نيز محسوب مى شويد.
ـ مـن آمـده ام تا شما را با خود به خانه عمويتان عمرو بن اسد ببرم . محمد و عموهاى وى و همسران عموها و زنان بنى هاشم ، در آنجا منتظر شما هستند و...
خديجه يك لحظه احساس كرد كه خون از سراسر بدن به سرش دويد. كلمات آخر فاطمه را نمى شنيد اما بى درنگ بر خود مسلط شد و پرسيد:
ـ همين حالا؟
ـ آرى ، همين حالا.
خديجه با وجود حشمتى كه داشت ، نتوانست اشك شوقش را پنهان كند؛ برخاست ، پيش رفت فاطمه را بوسيد و در حاليكه در شادى مى گريست ، گفت :
ـ خداى را شكر. من آماده ام ، برويم !
وقتى خديجه وارد شد، زنان بنى هاشم با هلهله خود شورى بر پا كردند. ابوطالب همه را به آرامش فرا خواند سپس رو به عموى خديجه كرد و پرسيد:
ـ مـن از سـوى برادرزاده ام محمد، برادرزاده شما خديجه را براى او، خواستگارى مى كنم ، آيا مى پذيريد؟
ـ مـحـمـد پـسـر عـبـدالله پسر عبدالمطلب ، از خديجه دختر خويلد، خواستگارى مى كند. اين خواستگار بزرگوار نمى توان رد كرد (37) .
ابوطالب ، سپس از محمد پرسيد:
ـ چقدر به خديجه مهر مى دهى ؟
ـ بيست شتر جوان .
ابوطالب آنگاه از خديجه سؤ ال كرد:
ـ آيا با اين مهر يعنى ((بيست شتر جوان )) مى پذيرى همسر برادرزاده من محمد شوى ؟
ـ... آرى مى پذيرم .
صـداى هـلهـله زنان بنى هاشم و ديگر حاضران ، يكبار ديگر با شور و شادمانى بسيار، بـه آسمان برخاست . ابوطالب دوباره آنان را به آرامش و سكوت فرا خواند و چون همه آرام شدند؛ خطبه عقد را قرائت كرد.
مـدتـى زنـان مـجـلس بـه شادمانى و پايكوبى پرداختند و آنگاه به پيشنهاد ابوطالب ، عروس و داماد را تا خانه خديجه ، همراهى كردند. در راه نيز، زنان همراه ، هلهله و شادمانى مـى كـردنـد بـه طـوريـكـه تا به خانه برسند سراسر مكه از ازدواج آن دو با خبر شده بـودنـد. در خـانـه خـديـجـه ، هـمـسـايـگـان نـيـز بـه گـروه شـادمـانـى پـيـوسـتـنـد و در مـنـزل وسـيـع مـجلل او، تا غروب صداى هلهله زنان و پايكوبى و شادى آنان ، بلند بود. غروب همگان رفتند و محمد را با همسرش تنها گذاردند.
خـديجه سراز پا نمى شناخت اما آرام و موقر بود. نگاهى به شوهر محبوب خود كرد و با خنده گفت :
ـ زمان چنان زود گذشت كه فراموش كردم غذايى آماده كنم .
سپس غلامش ميسره را فرا خواند و از او پرسيد:
ـ آيا در فكر شام بوده اى و چيزى حاضر كرده اى ؟
ميسره كه او نيز از شعف در پوست نمى گنجيد، با شادمانى گفت :
ـ آرى ، در اطاق كنارى سفره انداخته ام .
سپس آنان را به آن اطاق راهنمايى كرد و خود به اطاق خويش در طبقه پايين رفت .
سـر سـفـره ، دخـتـر و پـسـر خديجه روبروى هم و محمد و خديجه نيز روبروى هم نشسته بودند.
محمد از خديجه پرسيد:
ـ ميسره كجا رفت ؟
ـ به اطاق خود رفته است ؛ او هميشه جدا غذا مى خورد.
ـ از امشب ، همه آنان كه در اين خانه اند، هنگام غذا، بر يك سفره مى نشينند.
خديجه نه تنها ناراحت نشد بلكه با شادمانى همسرى كه فرمان شويش را اجابت مى كند، از ته دل گفت :
ـ اطاعت مى كنم .
سپس به يكى از دو فرزند خود كه بر سر سفره نشسته بودند گفت كه ميسره و همسرش و يك دو غلام و كنيز ديگر را كه داشتند به سفره فراخواند.
سرور خانه ، نخستين درس فضليت را به خانواده محبوب خويش ، تلقين كرد.
قاسم
خـديـجـه كـه در هـمـان مـاهـهـاى اول ازدواج بـاردار شـده بـود؛ ايـنـك در حـال وضـع حـمـل بود؛ هاله خواهرش و برخى از زنان بنى هاشم دوروبر او بودند. تمام شب گذشته را از درد زايمان رنج كشيده بود و محبوبش محمد نيز در كنار زنان هاشمى ، ـ كـه خـود پـى آنـان رفـته و آورده بودشان ـ بيدار مانده بود. از هنگام طلوع فجر كه درد هـمـسـرش بيشتر شده بود، او را از اطاق بيرون كرده بودند و او از آن زمان تا لحظه كه آفـتـاب هـمـه جا ولو شده بود، در حياط خانه ، قدم مى زد. تنها، صبح ، ميسره قدرى شير شتر برايش آورده بود كه در همان حياط به جاى صبحانه ، نوشيده بود. ربيب وى هند هم مدتى بود بيدار شده بود و بى آنكه بداند به مادرش چه گذشته است ؛ در حياط بازى مى كرد. خواهر كوچكتر او ديرتر بيدار شده بود و ميسره او را به اطاق خود برده بود و به او صبحانه مى داد.
مـحـمـد گـرچـه از بيخوابى شب پيش ، خسته به نظر مى رسيد اما همينكه آن روز پدر مى شد؛ در دل شوق ذوق ناشناخته اى داشت .
ايـنـك آفـتـاب مـكه كاملا بالا آمده و سراسر حياط خانه را زراندود كرده بود. ناگهان هاله خواهر خديجه خوشحال و شادمان در حياط ظاهر شد و به محمد گفت :
ـ مژده مى دهم كه همسرتان پسر زائيد.
محمد، با شادمانى گفت : الحمدلله . و خيز برداشت كه به نزد همسرش ‍ برود. هاله جلوى او را گـرفـت و گـفـت : هـنـوز زود اسـت ، نـمـى توانيد آنجا برويد. خديجه گفت به شما بگويم برويد قدرى استراحت كنيد؛ وقتى آماده شديم ، شما را بيدار مى كنيم .
قاسم كوچك زندگى خديجه و محمد را شيرين تر كرده بود. محمد را پس از تولد قاسم ، طـبـق رسـم عـرب ، ابـوالقـاسـم كـنـيـه دادنـد. قـاسـم هر چه بزرگتر مى شد، بيشتر در دل محمد و خديجه جا باز مى كرد.
اكـنـون قـاسـم دو سـاله را كـه تـازه از شـيـر گـرفـتـه بـودنـد، هـمـه فـامـيـل بـه خـاطـر شـيـريـنـى حـركـات ، دوسـت مـى داشـتـنـد. مـحـمـد، كـه رتق و فتق امور امـوال خـديـجه با وى بود، در پايان روز، خستگى روزانه را با در آغوش كشيدن قاسم و ديدن بازيهاى كودكانه او، رفع مى كرد. تا اينكه يكروز...
وقـتى محمد از در وارد شد، خانه به طور ناخوشايندى ساكت بود. ميسره جواب سلام محمد را ـ كـه هـمـيـشـه بـه هنگام ورود به خانه در آن پيشقدم بود ـ با دلمردگى پاسخ گفت . محمد چيزى به او نگفت ولى دلش گواهى بدى مى داد. يكسر به اطاق خديجه رفت . قاسم بـيـحـال در بـسـتـر خـوابـيـده بـود و خـديـجـه بـالاى سـر او نـشـسـتـه بـود و دستمال مرطوبى را روى پيشانى او مى گذاشت و بر مى داشت و در ظرف آبى كنار خويش فـرو مـى بـرد و مـى فشرد و باز بر پيشانى قاسم مى نهاد. با آمدن محمد، خديجه سر بر داشت . محمد به او نيز سلام گفت و بى آنكه منتظر پاسخ باشد به چشمهاى خديجه نگريست كه اشك آلود بود. با نگرانى پرسيد:
ـ چه خبر شده است ؟
اين را گفت و آمد كنار كودك روبروى خديجه نشست . خديجه پاسخ داد:
ـ از ديـشـب تـنـش قـدرى گرمتر بود؛ فكر كردم چيزى نيست و صبح كه مى رفتى به تو چـيـزى نـگـفـتـم . پـس از رفتن تو از بستر برنخاست ، به شدت تب كرده بود. از زنان هـمـسـايـه كـمك گرفتم و جوشانده اى به او خوراندم اما هيچ بهتر نشد. تا عصر ناله مى كرد؛ از عصر تا الان كه تو آمدى حتى ناله هم نمى تواند بكند.
خـديـجـه ديـگـر نتوانست سخنى بگويد... به چهره فرزند خود مغموم و پريشان نگاه مى كرد و اشك چون دانه هاى مرواريد از چشمانش بر گونه مى غلتيد.
محمد كوشيد او را دلدارى بدهد:
ـ جـان هـمـه در دسـت خـدا و از آن اوسـت . بـيـتـابـى مـشـكـلى را حل نمى كند. براى او دعا كن و برخيز قدحى بزرگ آب سرد بياور، پاهايش را بشوييم ؛ پاشويه تب را مى شكند.
قـاسـم آن شب تا صبح در تب سوخت . زن و شوهر از بالين او كنار نرفتند. صبح قاسم طلوع آفتاب را نديده ، غروب كرد.
محمد با تنى چند از افراد فاميل ، او را به گورستان برد و با دست خود به خاك سپرد. خـديـجـه را نـگـذاشـتـه بـود بـه گـورسـتـان بـيـايـد و بـه زنـان فاميل سپرده بود كه مراقب او باشند (38) .
زيد بن حارثه
خديجه پرسيد:
ـ برادرزاده ، سفر بى خطر، در شام چه كردى ؟
حـكـيـم بـن حـزام بـن خـويـلد، برادرزاده خديجه كه تازه از سفر تجارى شام برگشته و خديجه به همين خاطر به ديدنش رفته بود، پاسخ داد:
ـ عمه جان ، سفر خوبى بود؛ كالاهاى خود را با سود سرشار فروختم و با قسمتى از آن ، تـعـدادى بـرده خـريـدم كـه اغلب جوانند و در ميان آنان يك پسر بچه 8 ساله نيز هست . اكنون مى گويم همه نزد تو بيايند از ميان ايشان يكى را انتخاب كن كه سوغات من براى عمه است .
خـديجه خواست تعارف كند؛ اما ((حكيم )) اصرار ورزيد و دستور داد كه بردگان را به نـزد او بـياورند. خديجه همان كودك 8 ساله را پسنديد و انتخاب كرد و با خود به خانه آورد.
وقتى خديجه به خانه رسيد، همسر ميسره به او گفت كه محمد در خانه است .
خـديـجـه تـعـجـب كـرد زيـرا در آن وقـت روز، غـالبـا مـحـمـد بـيـرون و دنـبال كارهاى روزانه بود. زيد را به شوهر وى ميسره ، سپرد تا تن و بدنش را بشويد و لباس ‍ تميز به او بپوشاند و خود از همسر ميسره پرسيد:
ـ آيا كسى نزد ((ابوالقاسم )) است ؟
ـ آرى ، پـيـر زنـى اسـت كـه امـروز پـس از رفتن شما به سراغ ((آقا)) آمد و گفت كه از راهـى دور آمـده اسـت و آرزو دارد كـه ((آقـا)) را بـبـيـند. ميسره او را نزد من آورد و خود پى ((آقـا)) رفـت ؛ لحـظـه اى بـعـد آقـا آمـد و تا چشمش به او افتاد، دستهاى او را بوسيد و آنگاه عباى خود را پهن كرد و او را بر آن نشانيد. پس از احوالپرسى مختصرى ، او را به اطاق شما برد...
خديجه تقريبا تا بالا دويد...
ـ آه ، حـليـمـه ايـن هـم هـمسر عزيز و محبوبم خديجه ... خديجه بيا مادر مهربانم حليمه را بـبـوس ؛ مـادرم از قـبـيـله بـنـى سـعـد بـن بـكـر تـا ايـنـجـا راه پـيموده است ؛ بيست و هشت سـال پـيـش ، جـدم عـبـدالمـطـلب مـرا بـه او سـپـرد تـا شـيـر بـدهـد و او مـرا 5 سال در قبيله خود نگاهداشت .
خديجه پيش رفت و سر و روى او را بوسيد...
محمد ادامه داد:
ـ آرى ، 5 سال تمام مرا در قبيله نگاهداشت . اين مادرم در نگاهدارى من نسبت به آن مادرم ـ كه خـدايـش رحـمت كناد ـ پيشدستى مى كرد؛ يعنى هر وقت مرا به مكه مى آورد و آمنه مى خواست مـرا نـزد خـود نگاهدارد، حليمه او را از وباى مكه مى ترساند و چون من به اعتقاد حليمه ، موجب خير و بركت قبيله شده بودم ؛ نمى گذاشت آمنه به فرزند خود برسد و دوباره مرا بـه قـبـيـله مـى بـرد، خـلاصـه بـا هـمـيـن كـارهـا آن مـادرم را چـنـد سال از نگهدارى فرزند خود محروم كرد.
حليمه و خديجه از اين شوخى محمد، خنديدند.
حليمه نگاهى به خديجه كرد و گفت :
ـ پـسـرم ، هـمـسر بسيار زيبايى نصيبت شده است ؛ شنيده بودم خدا پسرى هم به شما عطا كرده است پس او كجاست ؟ مى خواهم نوه خود را ببينم .
خـديـجـه از يادآورى قاسم ، دلش فشرده شد و اشك در چشمانش حلقه زد. به جاى او محمد پاسخ داد:
ـ خداوند او را به ما داده بود، چند ماه پيش خود، او را به نزد خويش فرا خواند.
پير زن كه ناخواسته موجب اندوه شده بود، اشك در چشمان گرداند و ابراز تاءسف كرد و دلدارى داد:
ـ بحمدالله هر دو سلامت و تندرست هستيد؛ به زودى خداوند فرزندان ديگر خواهد داد.
خديجه براى آنكه موضوع سخن را عوض كرده باشد به محمد گفت :

next page

fehrest page

back page