fehrest page

back page


نوزاد مقدس

برگرفته از آثار مرحوم آية الله سيد رضا صدر


سـربـازان ، هـجـوم آوردند و خانه حضرت عسكرى را احاطه كردند و سپس چند ماءمور زن و قـابله به درون خانه شدند و بانوان و كنيزكان خانه را يكايك با دقت زير نظر آوردند تا اگر بانوى باردارى پيدا شود، به دست دژخيمان خليفه بسپارندش تا شكمش بدرند و جـنـيـن را بـيـرون آورنـد و پاره پاره كنند و نگذارند حيات پيدا كند. ولى هر چه بيشتر جستند، كمتر يافتند و بانوى باردارى نيافتند.
ايـن كـار بـه امـر خـليـفـه بـود و هـر چـنـد يـكبار تكرار مى شد؛ چون شنيده بود كه زمان مولودى كه جهان را پر از عدل و داد كند، فرا رسيده و او فرزند حضرت عسكرى است .
نـادان ، گـمـان مـى كـرد، مـى تواند جلوى اراده الهى را بگيرد و قضاى الهى را سد كند. چـنـانـچـه فـرعـون مـصـر نـيـز چـنـيـن گـمـان مـى كـرد؛ زنـان بـاردار بـنـى اسـرائيـل را شـكـم مـى دريـد تا از پيدايش موسى جلوگير شود، ولى نتوانست . آنچه خدا خواهد همان شود، هر چند فرعون و فرعونيان ، آن را نخواهند.
فـرعـون آن زمـان نـيـز، گـمـان مـى كـرد مـى تـوانـد از زادن حـضـرت مـهدى عليه السّلام جـلوگـيـرى كـنـد و حـضـرتـش را در حـالت جـنـيـنـى بـه قتل برساند، ولى اين آرزو را به گور برد.
وجـود مـبـارك مـهـدى مـشـتـمـل بـر چـنـديـن اعـجـاز اسـت ؛ از آن جـمـله كـه حـمـل حـضـرتـش و بـاردار شـدن مادرش را كسى ندانست و همگان از آن بى خبر بودند، تا روزى كـه قـدم بـديـن جـهـان گـذارد، اثرى از باردارى در مهد عليا آشكار نبود. كنيزكان ديگرى نيز در آن خانه بودند و موجب اشتباه بودند تا كسى نداند مهد مقدس كدام يك هستند.
بـانـوى بـانـوان بـنـى هاشم ((حكيمه )) دخت حضرت جواد عليه السّلام و خواهر حضرت هـادى عـليـه السّلام و عمه حضرت عسكرى كه در زمره بزرگسالان به شمار رفت و سيده عصر بود، در خانه اش قرار داشت كه پيام برادرزاده به وى رسيد:
((عمه امشب كه شب نيمه شعبان است ، نزد ما افطار كن كه خداى تبارك و تعالى حجتى را آشكار خواهد ساخت كه حجت بر خلق و روى زمين باشد)).
بـانوى معظم ، خانه خويش را ترك گفت و به خانه برادرزاده اش ‍ حضرت عسكرى عليه السّلام رهسپار گرديد و پرسيد: مادر اين حجت خدا كيست ؟
حضرت فرمود: ((نرگس )).
حكيمه عرض كرد: خدا مرا فداى تو كند. من نشانى از باردارى در نرگس نمى بينم .
حضرت فرمود: ((همين است كه گفتم )).
چـون بـانو نرگس هنگام ورود، از حكيمه استقبال كرده بود و كفش از پايش در آورده و روز بـه خـيـر گـفـتـه بـود و حكيمه از او تشكر كرده و سپس شرفياب حضور برادرزاده معظم گرديده بود.
بانوى بانوان بنى هاشم حكيمه ، نرگس را مخاطب قرار داده گفت :
امشب تو پسرى خواهى آورد كه سرور دو جهان دنيا و آخرت خواهد بود.
نرگس شرم كرد و از خجالت سر به زير انداخت و سخنى نگفت .
حكيمه ، نماز شام را خواند، پس به خواندن نماز خفتن پرداخت . آن گاه افطار كرد و سپس در غرفه نرگس به بستر شد و خوابيد.
نيمه هاى شب از خواب بر خاست و نماز شب را بخواند. پس از فراغت ، نظرى به نرگس انـداخـت كـه هـنوز در خواب بود و تازه اى در وى نيافت . و به خواندن اذكار و دعاهاى شب پرداخت .
نـرگـس از خـواب بـيـدار شد و نماز شب را بخواند و دگر باره به خواب رفت . ساعتى نـگـذشت كه حكيمه بر خاست و از غرفه بيرون شد تا بداند سپيده زده و وقت نماز صبح داخل شده است .
سپيده اى نمودار بود ولى هنوز وقت نماز صبح نرسيده بود. شب از نيمه گذاشته بود و بـه پـايـان مـى رسـيـد و نرگس همچنان در خواب به سر مى برد. در اين وقت ، شكى در باردارى نرگس در دل براى حكيمه رخ مى دهد كه ناگاه بانگ برادرزاده را مى شنود:
((عمه شتاب مكن آنچه گفتم نزديك است و قطعى )).
بـانـو حـكـيـمـه مـى نـشـيـنـد و بـه خواندن سوره سجده و سوره ياسين مى پردازد. در اين حال ، مى بيند كه بانو نرگس پريشان حال از خواب پريد. حكيمه به سوى او مى دود و مـى گـويـد: نـام خـدا شـامـل حالت باشد. سپس مى پرسد: چيزى در خود احساس مى كنى ؟ نرگس ‍ مى گويد: آرى . حكيمه مى گويد: ناراحت مباش ، سخن همان است كه گفتم .
آرى در سـپـيـده دم ، صـبـح سـعادت مى دمد و نوزاد مقدس قدم در اين جهان مى گذارد و سپس سر به سجده مى نهد.
حكيمه ، نوزاد مبارك را در بغل مى گيرد و مى بيند پاك و پاكيزه است .
چون مهد عليا از خون نفاس پاكيزه بوده است .
عـمـه ! فـرزنـدم را بـيـاور، حـكـيـمـه ، اطاعت مى كند و نوزاد مقدس را نزد پدرش مى برد. حـضـرت عـسـكـرى نور ديده را بر روى دو دست مى خواباند؛ به طورى كه چهره پسر در بـرابـر چـهـره پـدر قرار مى گيرد و پاهاى فرزند، سينه پدر را نوازش مى دهد. پدر، زبان خود در دهان پسر مى نهد تا نخستين غذاى او، غذاى امامت باشد. پس از آن ، دست مبارك را بر ديدگان نوزاد و گوشها و مفاصلش مى كشد. آن گاه مى فرمايد:
((پسرم سخن بگو)) نوزاد مقدس زبان مى گشايد و چنين مى گويد:
((اءشـهـد اءن لا اله الا الله و اءشـهـد اءن مـحـمـدا رسول الله )).
سپس بر اميرالمؤ منين و يكايك امامان ، به نام ، درود مى فرستد. نام پدر را كه بر زبان مى آورد، خاموش مى شود.
سـپس حضرت مى فرمايد: ((عمه ! پسرم را ببر و به مادرش بسپار تا ديدگانش روشن گردد)). عمه اطاعت مى كند.
حـضـرت عـسـكـرى عـليه السّلام در سومين روز ولادت ، مولود مقدس را به خواص اصحاب نشان مى دهد و مى فرمايد:
((اين است امام بعد از من و خليفه بر شما و اوست قائمى كه گردنها در انتظارش دراز مى شود و كشيده مى گردد و زمين را از عدل و داد پر خواهد ساخت ؛ وقتى كه از ظلم و جور پر شده باشد)).
هـفـتـمين روز زايش نوزاد، عمه بزرگوار، مولود مقدس را به نزد پدر مى برد. بار دگر پـدر بـه پـسر مى فرمايد: پسرم سخن بگو: نوزاد شهادتين را تكرار مى كند. سپس اين آيه را تلاوت مى كند:
(وَ نـُرِيـدُ أَن نَّمـُنَّ عـَلى الَّذِيـنَ اسـتـُضـعـِفـُوا فى الاَرْضِ وَ نجْعَلَهُمْ أَئمَّةً وَ نجْعَلَهُمُ الْوَرِثِينَ ) . (78)
حضرت عسكرى عليه السّلام عثمان بن سعيد را احضار مى كند و مى فرمايد:
((ده هـزار رطـل نـان و ده هـزار رطـل گـوشت ، ميان بنى هاشم پخش كن و گوسفندى را نيز عقيقه كن )). (79)
عـثـمـان بـن سـعـيد، اطاعت كرد. و از بزرگان علماست و شخصيتى منحصر به فرد بوده و سـعـادت شـرفـيـابـى حضور سه تن از امامان را داشته و نخستين نايب حضرت ولى عصر (روحى فداه ) در زمان غيبت صغرى بوده است . پس از مرگ او، سه تن ديگر به اين منصب مـقـدس و ايـن مـقام عالى رسيدند كه دومين ، پسر عثمان ، محمد است كه در صفحات بعدى از ايشان سخن مى رود.
غلام حضرت هادى چنين مى گويد:
هـنـگـامـى كـه مـهدى ولادت يافت ، اهل خانه به يكديگر بشارت دادند و هنگامى كه به راه افـتـاد، بـه مـن از سـوى حـضـرت عـسكرى امر شد كه براى مولاى كوچكم در هر روز همراه گوشت ، استخوان قلمى كه مغز دارد بخرم . (80)
اخـبـار غـيـب و مـعجزاتى چند در ولادت اين نوزاد عظيم الشاءن از پسر و پدر ديده شده كه به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
آثـار بـاردارى تـا لحـظات زاييدن در مهد عليا ديده نشد و قابله هاى جاسوس خليفه پى نبردند كسى از بانوان حرم مقدس داراى اين شرف است .
خود بانو نرگس نيز، اثرى از حمل ، احساس نكرده بود.
اخبار به حكيمه كه به يقين در امشب (نيمه شعبان ) صبح سعادت مى دمد، اخبار غيب بود.
اطـلاع حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـّلام از شـكـى كـه در دل عمه در نيمه شب راه يافت ، خبر غيبى بود.
مهد عليا از خون نفاس پاك و پاكيزه بود.
امـر پـدر بـه سـخـن گـويـى نـوزاد و اصـغـاى نوزاد و جارى كردن شهادتين بر زبان و فـرسـتـادن درود بـر پـدران بـزرگـوارش و شـنـاخـت آنها را يكان يكان و خاموش شدن ، هنگامى كه به خودش نوبت رسيد، چندين معجزه از پدر و پسر بود.
در روز هفتم اين معجزه تكرار شد، به اضافه تلاوت آيه اى از قرآن كه با وجود مقدسش ربط داشت . حفظ قرآن و انتخاب آيه مناسب ، معجزه اى بزرگ از نوزاد بود.
اخـبـار حضرت عسكرى ، در روز سوم ولادت به خواص اصحاب كه اوست امام قائم ، معجزه بود؛ چون هيچكس از زنده ماندن نوزاد در آينده خبر ندارد.
بانوى بانوان ، جناب حكيمه چنين حكايت مى كند:
هنگامى كه مهدى ولادت يافت ، پدر بدو فرمود: ((فرزندم ! به قدرت خدا سخن بگو)) نوزاد آغاز سخن كرده و گفت :
((اءعـوذ بـالله مـن الشـيـطان الرجيم . بسم الله الرحمن الرحيم )). سپس ‍ اين آيه را تا پـايـان تـلاوت فـرمـود: (وَ نـُرِيـدُ أَن نَّمـُنَّ عـَلى الَّذِيـنَ اسـتُضعِفُوا فى الاَرْضِ وَ نجْعَلَهُمْ أَئمَّةً وَ نجْعَلَهُمُ الْوَرِثِينَ ). (81)
سـپـس بـر رسـول خدا صلى الله عليه و آله درود فرستاد و بر اميرالمؤ منين و بر امامان صـلى الله عـليـه و آله ـ يـكايك را نام برد ـ تا به نام پدرش پايان داد. (82)
سخن گفتن اولياى خدا، هنگام نوزادى ، از زمان حضرت مسيح شروع شد.
قرآن چنين مى گويد: ((مسيح ، هنگامى كه از مادر زاده شد و در گهواره نهاده شد، گفت : من بنده خدا هستم و خدا به من كتاب داده و مرا پيغمبر قرار داده ...)). (83)
ايـن نماينده قدرت نامتناهى حضرت حق است كه نوزادى را گويا سازد. پدر بزرگوارش ايـن را مـى دانست . لذا گفت : به قدرت خدا سخن بگو و او گفت . قرآن مى گويد: ما مسيح را مـؤ يـد بـه روح القدس ساختيم . آن وقت در گهواره به سخن آمد. خود را معرفى كرد و منصب مقدس را كه به وى ارزانى شده بود، اعلام داشت .
قـرآن دربـاره يـحـيـاى پـيـغمبر نيز چنين مى گويد: (وَ ءَاتَيْنَهُ الحُْكْمَ صبِيًّا ). (84)
آن كـه قدرت بر خلق مسيح و يحيى و مهدى عليه السّلام دارد، قدرت آن را دارد كه آنها را در كودكى و نوزادى سنخگو و عارف و عالم و دانشور قرار دهد، و شايستگى آن را به آنها بدهد.
در داستان مذكور چندين معجزه موجود است :
1. دانش پدر كه نوزادش مى تواند سخن بگويد و از او مى خواهد كه سخن بگويد؛
2. سخن گفتن نوزاد؛
3. سخنش طلب شير نبود، بيان بزرگترين حقيقت بود؛
4. آغـاز سـخـنـش بـه نـام خـدا بـود؛ نـشـان دهـنـده خـداشـنـاسـى و مـعـرفـت كامل نوزاد؛
5. تلاوت آيه قرآن نشان دهنده حفظ قرآن هنگام ولادت ؛
6. انتخاب آيه اى كه با منصب مقدسش مناسب است ؛
7. مـعـرفـت بـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و يـكـايك امامان ، نشانه علم نامتناهى خدادادى است ؛
8. مژده بر اقامه حكومت عدل جهانى ؛
9. از خود نام نبردن در ضمن نامهاى امامان . ولى آيه اى كه تلاوت كرد، بدان وسيله خود را معرفى كرد.
وقـتـى نـصـر خـادم بـه گـهـواره نـوزاد مـقـدس مى نگرد، نوزاد بدو مى گويد: ((مرا مى شناسى ؟)).
نصر مى گويد، آرى . تو مولاى من و پسر مولاى من هستى .
نوزاد مى گويد: ((منظور من اين نبود)).
نصر مى گويد: خودت بگو، منظورت چه بوده ؟
نـوزاد مـى گـويـد: ((مـن خـاتـم اوصـيـا هـسـتـم بـه وسـيـله مـن خـدا بـلاهـا را از اهل من و شيعيان من دفع مى كند)). (85)ع
((ابـوجـعفر رزخى )) مى گويد: در شهر سامرا به جوانى در مسجد زبيد برخورد كردم كه مى گفت : من هاشمى هستم ، و سپس مرا به ميهمانى به خانه اش برد.
در آن جا كنيزكى را آواز داد و گفت : داستان ميل سرمه دان را بر گو.
كنيزك چنين گفت :
نـوزادى در خـانـه مـا قدم گذارد كه دردمند و بيمار زاييده شده بود. بانويم به من گفت : برو به خانه حضرت عسكرى و به بانوى بانوان حكيمه بگو:
چيزى به ما بده كه از آن براى نوزادمان شفا گيريم .
من اطاعت كردم و پيام بانو را خدمت جناب حكيمه عرضه داشتم .
بـانـوى بـانـوان ، مـيل سرمه دانى را كه با آن در چشم نوزادى كه ديروز براى حضرت عسكرى آمده بود سرمه كشيده بودند، به من داد.
مـن آن را گـرفـتـم و بـه بـانـويـم دادم . بـانـو بـا آن ميل در چشم نوزاد بيمار سرمه كشيد و نوزاد شفا يافت .
آن ميل نزد ما باقى ماند و از آن براى بيماران شفا مى گرفتيم ، تا گم شد. (86)

در زير سايه پدر

برگرفته از آثار مرحوم آية الله سيد رضا صدر


((احـمـدبن اسحاق )) شرفياب حضور حضرت عسكرى مى شود و پرسشهايى مى كند. از جـمله مى گويد: اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله امام بعد از تو كيست ، و خليفه و جـانـشـيـن تـو چـه كسى است ؟ حضرت عسكرى عليه السّلام زود از جا بر مى خيزد و به درون خـانـه مـى شود و پسر بجه سه ساله اى را بر دوش مى آورد كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مى درخشد و مى فرمايد:
((احـمـد! اگـر نـزد خـدا و نزد حجتهاى خدا گرامى و محترم نبودى ، اين فرزند را به تو نـشـان نـمـى دام . او هـمـنـام رسـول خـداسـت و كــنيـه اش كـنـيـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله . او زمـيـن را از عدل و داد پر خواهد كرد؛ چنانچه از ظلم و جور پر شده است )).
احـمـد عـرض مـى كـنـد: آيـا دلالتـى در كـار اسـت كـه قـلب مـن بـدان اطـمـيـنـان حاصل كند.
كودك به زبان عربى فصيح زبان مى گشايد و مى فرمايد:
((من بقية الله در زمين هستم ؛ انتقام گير از دشمنان خدا)).
پس از اين دلالت ، در پى دلالتى ديگر مرو.
احـمد شاد مى گردد و از خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام مرخص ‍ مى شود. (87)
((يـعقوب بن منقوش )) حضور حضرت عسكرى شرفياب مى باشد و مى پرسد: امام بعد از شما كيست ؟
حـضـرتش مى فرمايد: ((اين پرده را بردار))، يعقوب پرده را بر مى دارد و كودكى مى بـيـنـد كـه داراى چهره اى سپيد و پيشانى روشن و چشمانى درخشنده ، گونه راستش داراى خالى است و بر سر كاكلى دارد. كودك آمد و بر زانوى حضرت عسكرى نشست .
حضرتش فرمود:
((اين است امام شما پس از من )). سپس كودك را فرمود:
((برو به درون تا وقتى كه خدا بخواهد)). (88)
روزى ، چـهـل تـن از مـسـلمـانـان شـرفـيـاب حـضـور حـضـرت عسكرى عليه السّلام بودند. حضرتش فرزند خود را به آنها نشان داد و فرمود:
((اين است امام شما پس از من ، و خليفه و جانشين من براى شما. او را اطاعت كنيد و پس از من مـيـان شـمـا شـكـافى پيدا نشود. مبادا در دين خود هلاك گرديد. پس از امروز، او را نخواهيد ديد)).
ديرى نپاييد كه حضرتش پس از چند روز از دنيا رفت . (89)
وقـتـى كـه حـضـرت عـسـكـرى را اجـل فـرا رسـيـد و در بستر مرگ آرميد، فرزندش مهدى ، حضرتش را وضو داد و مسح سر و مسح پايش را كشيد. آن گاه حضرت عسكرى ، فرزند را مخاطب ساخته چنين گفت :
((فـرزنـد! بـه تـو بشارت مى دهم ، تو صاحب الزمان هستى ، تو مهدى هستى ، تو حجت خدا بر روى زمين هستى ، تو پسر من و وصى من هستى )). سپس فرمود:
تـو زاده رسـول خـدايـى ، تـو خـاتـم اوصـيـاء و ائمـه طـاهـريـن هـسـتـى ، رسـول خـدا، زادن تـو را بـشـارت داده و نـام تـو و كــنيـه تـو را ياد كرده است . پدرم از پـدرانـش به من چنين فرمود. سپس حضرت عسكرى در همان ساعت وفات يافت . (90)
ابـراهيم نيشابورى به خدمت حضرت عسكرى مى رسد و پسرى را نزد آن حضرت مى بيند و مى پرسد: اين كيست ؟ حضرت مى فرمايد: ((پسر من است و خليفه و جانشين من پس از من اسـت . داراى غـيـبـتى است دراز: سپس ظاهر مى شود پس از آن كه زمين از ظلم و جور پر شده باشد و آن را از عدل و داد پر سازد)). (91)
حـضـرت عـسكرى در سال 259 مادرش را فرمود كه به حج مشرف شود و به مادر خبر داد كـه در سـال 260 چـه خواهد شد. و فرزند بزرگوارش را خواست و اسم اعظم را به وى تـعـليـم داد و مـواريـث انـبـيـا و سـلاح را به وى تسليم كرد و او با والده پدرش در همان سال به مكه براى حج مشرف شدند.

كودك و معجزات

برگرفته از آثار مرحوم آية الله سيد رضا صدر


((كـامـل مـدنـى )) شـرفـيـاب حـضـور حـضـرت عـسـكـرى مـى شـود و در دل مى گويد:
بـايـسـتـى از حـضـرتـش بـپـرسـم : چـه مـعـرفـتـى و چـه گـفـتـارى مـوجـب دخول بهشت مى گردد.
در كـنـار درى مـى نـشيند كه پرده اى بر آن آويخته بوده . در اين هنگام ، بادى وزيدن مى گيرد و پرده را بالا مى زند.
چشم كامل به كودكى چهار ساله مى افتد كه چهره اش مانند ماه مى درخشد.
كودك ، كامل را به نام مى خواند. لرزه سراپايش را فرا مى گيرد و مى گويد: لبيك يا سيدى .
سپس كودك مى فرمايد:
((نزد ولى خدا و حجت حق و باب الله آمدى كه بپرسى :
آيا به جز كسى كه معرفتش مانند معرفت تو و گفتارش مانند گفتار تو باشد، به بهشت مى رود؟)).
كامل مى گويد: آرى يا سيدى ، بهشتيان كيانند؟
فـرمـود: ((مردمى كه در اثر دوستى على به حق او سوگند مى خورند؛ هر چند فضيلت و برترى على را نمى دانند)). سپس خاموش شد.
آن گاه فرمود: ((آمدى بپرسى كسانى كه قائل به تفويض هستند، درست مى گويند؟
نه ، دروغ مى گويند، دلهاى ما وعاء خواسته خداست ؛ آنچه او بخواهد، ما مى خواهيم .
خدا خودش مى گويد: (وَ مَا تَشاءُونَ إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُ ) (92) .
سپس پرده مى افتد و كامل نمى تواند پرده را بالا بزند. (93)
((احـمد بن اسحاق )) به حضور حضرت عسكرى شرفياب مى شود و خورجين هدايايى را كه حامل آن بوده در برابر حضرتش بر زمين مى گذارد.
حضرت به كودكى كه در آن جا بوده مى فرمايد:
فرزندم ! مهر اين خورجين را بشكن و هداياى شيعيان و دوستانت را بنگر.
كودك مى گويد:
((آيـا رواسـت كـه دسـت پـاكـى بـه سـوى هـدايـاى نـجـسـى كـه حلال و حرام در آن آميخته است ، دراز شود؟!)).
حضرت عسكرى عليه السّلام به ابن اسحاق رو كرده فرمود:
((آنچه در خورجين است خودت بيرون آور)).
ابن اسحاق اطاعت مى كند و نخستين كيسه زر را بيرون مى آورد.
كـودك بـزرگـوار مـى گـويـد: ايـن كيسه از آن فلان ، پسر فلان است و در كدام محله قم سـكـونـت دارد و مـحـتـواى 62 ديـنـار اسـت و نـقـش ديـنـارهـا را نـيـز مـى گـويـد و حلال آنها و حرامشان را روشن مى سازد و سبب حرمت آنها را نيز مى گويد.
ابـن اسحاق ، سر كيسه را باز مى كند و آن را مى گشايد و مى بيند كه آنچه كودك عظيم الشاءن فرموده ، مطابق واقع و سراسر درست بوده است .
سپس كودك از چيزهاى دگرى كه در خورجين بوده ، خبر مى دهد. ابن اسحاق آنها را بيرون مـى آورد و مـى بـيـنـد هـر چـه دربـاره آنـهـا گفته يكايك صحيح است و مطابق واقع ، سپس مـسـائلى را كـه يـادداشـت كـرده ، از حـضـرت عـسـكـرى مـى پـرسـد. كـودك پـيش از عرض مسائل ، يكايك آنها را جواب مى دهد. (94)
والى شرّ، تصميم به قتل ((ابراهيم نيشابورى )) مى گيرد. والى ((عمر و بن عوف )) نام داشت .
ابـراهـيـم مـضـطـرب و پـريـشـان خاطر مى شود و خائف و ترسان ، تصميم به فرار مى گيرد.
نـخـسـت بـراى تـوديـع به خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب مى شود، در كنار حضرتش ، پسرى را مى بيند كه چهره نورانى اش مانند ماه شب چهارده مى درخشد.
نورانيت كودك چنان در ابراهيم اثر مى گذارد كه غم خود را فراموش ‍ مى كند. ليكن كودك نورانى ، پس از آن كه او را به اسم نام مى برد، به وى چنين خطاب مى كند:
((فرار نكن ، خدا شر او را از تو دور خواهد كرد)).
بـر تـحـيـّر ابـراهـيـم افـزوده مـى گـردد؛ آن جـمـال و جلال ! اين كمال و اين سخن !
از حـضـرت عـسـكـرى مـى پـرسـد: يـا سـيـدى يـابـن رسول الله عليه السّلام ! اين پسر، كيست كه از ضمير من آگاه است ؟!
حضرت مى فرمايد: ((اين ، پسر من است و خليفه من پس از من )).
ابراهيم كه از خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام مرخص مى شود، به عمويش بر مى خورد. عمو بدو مى گويد: خليفه معتمد عباسى برادرش را فرستاده و به او دستور داده است كه عمروبن عوف را به قتل برساند. (95)
حـضرت عسكرى عليه السّلام در سن 28 سالگى بدرود حيات فرمود. مردم براى تشييع شركت كردند؛ جنازه حاضر شد و آماده براى نماز گرديد.
جـعـفـر، بـرادر آن حـضرت ، جلو آمد تا نماز بخواند و مردم در پشت سرش صف بستند كه نـاگـاه كـودكـى از خـانـه بـيـرون آمـد و بـر جعفر خطاب كرده ، فرمود: ((عمو! من از تو سزاوارترم كه بر پدرم نماز بخوانم )).
عـظـمـت كودك و سخنش ، طورى بود كه جعفر نتوانست مقاومت كند و كسى كه از او پشتيبانى كـرد، بـزودى كـنـار رفـت . كـودك عظيم الشاءن بر پدر نماز خواند و مردم ، همگان ، اين سعادت نصيبشان گرديد كه براى نخستين بار و آخرين بار بدو اقتدا كنند و پشت سرش نماز بخوانند.
در اين نماز، نكته اى چند جلب توجه مى كند.
1. دانـسـتن پيروان حق كه حضرت عسكرى عليه السّلام را فرزندى است و اوست امام ؛ چون نماز بر امام را بايستى امام بخواند؛
2. شجاعت و دليرى كودك چهار ساله كه ماءموران انتظامى در مقام دستگيرى و كشتن اويند و در مـيـان تـشـييع كنندگان شركت دارند و خانه و كاشانه حضرت عسكرى عليه السّلام را بـراى يـافـتـن او بـازرسـى و جـستجو كردند و از باردارى زنان نيز دست بر نداشتند و تفحص ‍ كردند؛
3. محفوظ ماندن كودك از خطر ماءموران انتظامى كه براى دستگيرى او آمده بودند.
عـظـمـت حـضـرتـش چـنـان بـود كـه احدى از آنان نتوانست دم بزند و حركتى كند؛ با آن كه حضرتش بتنهايى بدون محافظ، در پيش جنازه ايستاد و نماز خواند؛
4. دانـسـتـن كـودكـى چـهـار ساله كه او براى نماز حضرت عسكرى عليه السّلام بر جعفر بـرادر آن حـضـرت اولويـت دارد آن هـم دو اولويت : 1. نماز امام بر امام . 2. نماز پسر بر پدر؛
5. دانـسـتـن احـكـام نـماز بر ميت براى كودكى كه نزد كسى تعليم نيافته و در عمرش در نـمـاز مـيـتـى شركت نكرده است ؛ آن هم نمازى كه تشييع كنندگان همگان بپذيرند و عموى رقيب و دشمن نتواند بر آن خرده بگيرد.
6. از نظرها پنهان شدن كودك پس از انتهاى نماز و ناتوانى ماءموران انتظامى از تعقيب و دستگيرى او؛ با آن كه به طور دقيق حضرتش را تحت نظر داشتند.
ابوالاديان مى گويد:
حضرت عسكرى كه از دنيا رفت ، كودكى از خانه بيرون شد و بر آن حضرت نماز خواند. سپس به خاك سپردندش .
گرد هم نشسته بوديم و از مصيبت سخن مى گفتيم . چند تن از مردم شهر قم رسيدند و بيت المـالى هـمـراه داشـتـنـد و از وفـات حـضـرت عسكرى عليه السّلام آگاه شدند؛ پرسيدند: خليفه و جانشين آن حضرت كيست تا تسليت گوييم ؟
كسى ، جعفر، برادر آن حضرت را نشان داد.
مسافران قم نزد جعفر شدند و تسليت گفتند و امامتش را تهنيت دادند.
سـپـس گـفتند: همراه ما نامه هايى است و بيت المالى ؛ بفرماييد نامه ها از كيست و مقدار بيت المال چقدر است ؟ جعفر از جا برخاست و گفت : از ما علم غيب مى خواهند!
مسافران قم متحير و سرگردان شدند و در انديشه فرو رفتند. در اين هنگام ، خادمى آمد و بـه آنـهـا چـنـيـن خبر داد: نامه ها از فلان و بهمان است و هميانى همراه داريد كه در آن هزار ديـنـار زر هـسـت و ده ديـنـارش ‍ بـه روغـن بـادام كاج آلوده شده . آنان گفتند: آن كه تو را فرستاده ، امام است و سپس شرفياب شدند. (96)

fehrest page

back page