fehrest page

back page

و نيز مى فرمايد: سه خصلت است كه در هر كس باشد او منافق است اگر چه روزه بگيرد و نماز بخواند: كسى كه وقتى سخن مى گويد دروغ بگويد و كسى كه چون وعده مى دهد تخلف كند و كسى كه وقتى امانتى به او داده شد خيانت كند.(96)
6 - حرص
حرص عبارت است از مبالغه و اسراف در طلب و بالاتر از آن ((شره )) است و هر دو بيماريهايى هستند كه بر نفس و روح عارض مى شوند و عامل آن غلبه قوه حيوانى بر عقل و مغلوب شدن عقل در برابر آن است و كسى كه مبتلا به اين بيمارى باشد همواره فقير است و هر قدر بر حرص او افزوده گردد بر فقر او اضافه مى شود. چون فقر همان احتياج است و مبتلايان به حرص و شره همواره محتاجند چون به آنچه به آنها داده شد قانع نيستند و پيوسته نفس آنها در طلب زيادت است پس آنها همواره فقيرند. گفته شده : بى نيازى همان بى نيازى نفس است و قناعت گنجى است كه فانى نمى شود.
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: بى نيازترين بى نياز كسى است كه اسير حرص نباشد(97) و فرمود:
هر كس به آنچه خدا به او داده قانع باشد او بى نيازترين مردم است (98).
و فرمود: حرص كليد رنج و مركب زحمت و وادار كننده به افتادن در گناه است و شره جامع تمام عيبهاست (99).
و فرمود: حريص از دو چيز محروم و ملازم دو چيز است . او از قناعت محروم است و بنابراين راحتى ندارد و از راضى شدن (به قضاى الهى ) محروم است پس يقين ندارد(100).
7 - مراء و جدال
اين دو صفت دو بيمارى ناپسند و مهلك است و هر دو ناشى از يك شهوت باطنى است كه بر نفس عارض مى شود و بروز آنها به اين صورت است كه با ايراد گرفتن از ديگران در قول يا فعلش ، در مقام اعتراض مى آيد و مى خواهد به طرف مقابل طعنه بزند و او را تحقير كند تا با ابزار زيركى و معرفت ، برترى خود را بر او ثابت كند.
اين دو بيمارى حداقل اين ضرر را دارد كه باعث پيدايش بغض و عداوت و نفرت ميان دو دوست مى شود و اين عاقبت خوشى ندارد. امام صادق (عليه السلام ) با ارشادات و نصايح دينى خود به معالجه آنها پرداخته و فرموده است : مؤمن مدارا مى كند و مراء و ستيز نمى كند.(101)
و نيز فرموده است : نادانى در سه چيز است : شدت مراء و ستيز و تكبر و جهل به خدا(102).
و در حديث ديگرى فرموده : هفت نفرند كه اعمال خود را فاسد مى كنند و هفتمين آنها كسى است كه همواره با برادر خود ستيز و جدال مى كند و مدعى است .(103)
در اينجا بحث در اين موضوع گسترده را به پايان مى بريم و اگر مى خواستيم تمام آنچه در اين باره از امام صادق (عليه السلام ) وارد شده بياوريم ، اين رساله مختصر گنجايش آن را نداشت و ما به اختصار بر گزار كرديم و هدف ما جز اين نبود كه فقط برگى از اين باغ سر سبز كه با تعاليم امام مرشد حكيم و مقتداى ناصح ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام ) شكوفا شده به خوانندگان گرامى تقديم كنيم . صلوات و سلام خدا بر او و پدران طاهرين او باد. طالبين به كتابهاى مفصل رجوع كنند.
اكنون كه نمونه هايى از طب امام صادق (عليه السلام ) را ذكر كرديم و آنها همه قطره اى
از علوم و معارف امام بود، در نظر داريم كه بعضى از پزشكان عصر امام را معرفى كنيم چون آنها تاءثير فراوانى در گسترش علم طب در آن زمان داشتند. طبيعى است كه در اين قسمت نيز اختصار را رعايت خواهيم كرد.
پزشكان عصر امام صادق (عليه السلام )
بررسى وضع اين عصر براى آن نيست كه عصر انقراض يك دولت و تاءسيس ‍ دولت ديگرى است و نيز براى آن نيست كه پر از حوادث تاريخى و جنگها و تغييرات سياسى است ، بلكه از آن جهت است كه اين عصر عصر نهضت علمى در جزيره بخصوص در مناطق عراق و آغاز عصر تمدن اسلامى و شكوفايى معارف و علوم عربى از طب و فلسفه و ادب و ديگر فنون است ، مسلمانان اين علوم را از پيشينيان گرفتند و پس از مرتب سازى و صيقل دادن ، آن را مانند يك لقمه گوارا به نسلهاى بعدى سپردند و اين تمدن ، شكل عربى جذاب و بيان فصيح دور از نقص خود را داشت و مشتمل بر آراء و انديشه هاى و مطابق با عقل و وجدان و دين و فطرت بود. در آن روز متفكران عرب و فلاسفه اسلام بذر علوم را در زمين آماده اى پاشيدند و ميوه هاى شيرين و گوارايى براى نسلهاى بعدى تحويل دادند و حقيقت اين است كه اين تمدن ، دو تمدن قديم و جديد را به هم مربوط كرد و دانسته هاى قديمى بشر را با عصر جديد پيوند داد.
بنابراين ، تعجبى ندارد كه اين عصر مورد بررسى قرار گيرد و به آن اهميت لازم داده شود، بخصوص اينكه در اين عصر امام صادق (عليه السلام ) بذر علم را در نفوس اصحاب و شاگردانش و دانشمندان و حكمايى كه بر او وارد مى شدند پاشيده بود، بذرى كه جز دانشمندان عصر جديد حقيقت آن را نشناخت و به شناخت آن نرسيد آن هم پس از پيشرفت طب و تجربه هاى علمى كه پس از قرنها صورت گرفت و اينك شرح حال پزشكان آن عصر:
1- جرجيس بن جبرائيل (104)
او جرجيس بن جبرائيل گندى شاپورى (105) است و در صدر دولت عباسى بود و از طب و مداوا و معالجه بيماران آگاهى كامل داشت او مردى فاضل و رئيس مدرسه گندى شاپور بود.
منصور عباسى او را براى مداواى بيمارى خود به بغداد خواند و اين در حالى بود كه پزشكان بغداد از معالجه او عاجز شده بودند و بيمارى او مربوط به ناراحتى معده بود. وقتى او وارد بغداد شد و نزد منصور آمد منصور از او خوشش آمد چون گفتارى شيرين و عقلى وافر داشت و چون بيمارى خود را با او در ميان گذاشت ، به منصور اطمينان داد و به سرعت او را معالجه كرد.
جرجيس مدتى نزد خليفه ماند، سپس خواست به شهر خودش برگردد، منصور به او اجازه نداد و از وى خواست كه در بغداد بماند و اموال و هداياى بسيارى در اختيار او گذاشت . او مجبور شد كه در بغداد بماند و بيماران را معالجه كند. در اين مدت كه او در پايتخت بود، براى منصور كتابهاى بسيارى را در طب به عربى ترجمه كرد و نزد خليفه و مردم مقام بزرگى يافت . او در سال 152 هجرى مريض شد و از خليفه خواست كه به او اجازه دهد كه نزد خانواده خود برگردد تا آنها را ببيند و چون مرد در وطن خود دفن شود.
خليفه به او اجازه بازگشت داد و شاگردش عيسى بن شهلافا جانشين او شد منصور خادمى را همراه جرجيس فرستاد كه اگر در راه مرد، جنازه اش را پيش خانواده اش ببرد و همانگونه كه خودش خواسته در وطنش دفن گردد ولى او زنده به شهر خود رسيد و شاگردش به عنوان پزشك مخصوص دربار نزد خليفه ماند.
2 - عيسى بن شهلافا(106)
عيسى بن شهلافا گندى شاپورى شاگرد جرجيس بود و همراه استادش به بغداد آمده بود و به دستور او پس از استاد، طبيب مخصوص منصور شد ولى او به روحانيان مسيحى اذيت مى كرد و از آنها رشوه مى گرفت و طبع شرورى داشت .
وقتى منصور در بعضى از سفرهاى خود به نصيبين رفت ، عيسى به مطران اين شهر نامه نوشت و او را تهديد كرد و اظهار داشت كه اگر خواسته او را بر نياورد چنين و چنان خواهد كرد. خواسته او اين بود كه براى او چيزهاى گران قيمت بفرستند، او در نامه خود نوشت : آيا نمى دانى كه اختيار خليفه در دست من است اگر خواستم او را مريض مى كنم اگر خواستم او را شفايش مى دهم . وقتى مطران اين نامه خواند، پيش ربيع وزير منصور راه يافت و ماجرا را به او گفت و نامه را به او نشان داد. ربيع اين نامه را به عرض ‍ خليفه رسانيد و حقيقت امر را به او گفت . پس منصور دستور داد كه عيسى را تاءديب كنند و تمام اموال او را بگيرند و او را با بدترين صورت تبعيد كنند و اين نتيجه كارهاى بد او بود.
3 - ابن بطريق (107)
بعضى ها او را از جهت تخفيف ((بطريق )) مى گويند. او نيز در عصر منصور پزشك بود و منصور به او دستور داده بود كه بسيارى از كتابهاى پيشينيان را به عربى ترجمه كند و او مترجم خوبى بود ولى به پايه حنين كه پس از او آمد نمى رسيد و اطباء و حكما به ترجمه حنين اعتماد مى كردند. شرح حال حنين در كتاب معجم الادباء الاطباء آمده است .
4 - فراست بن شحناثا(108)
او پزشك يهودى فاضل كاملى بود و در عصر متقدمى مى زيست . او از شاگردان پزشك معروف ((تياذق )) طبيب مخصوص حجاج بن يوسف ثقفى بود و استادش او را بر ساير شاگردانش ترجيح مى داد و در سن جوانى در خدمت حجاج بود. وقتى بزرگ و پير شد در خدمت عيسى بن موسى عباسى وليعهد منصور قرار گرفت . و عيسى در تمام كارها با او مشورت مى كرد و عقل و درايت او مورد توجه عيسى بود و عيسى پس از مرگ او هر وقت كارى پيش مى آمد كه فرات قبلا به عيسى تذكر داده بود، او را ياد مى كرد و مى گفت : مصاحب خوبى بودى اى ابو فرات ! گويا امروز ما را مى ديدى .
5 - موسى بن اسرائيل كوفى (109)
او پزشكى از كوفه بود و در سال 129 متولد شد و در سال 222 از دنيا رفت .
در اواخر عمرش ابو اسحاق ابراهيم بن مهدى را خدمت كرد و نزد او مقام يافت و او در ميان پزشكان معروف بود. او در مقايسه با پزشكان معاصر خود علم اندكى داشت ولى به جهت صفاتى كه داشت مجلس او جالب بود او هم فصيح بود و هم به علم نجوم وارد بود و از تاريخ و اشعار آگاهى داشت . ابو اسحق ابراهيم به خاطر همين صفات او را تحمل مى كرد و نيز او حسن معاشرت داشت و از ملازمان ملوك بود.
او در جوانى در خدمت عيسى بن موسى عباسى و همراه با پزشك يهودى فرات بن شحناثا در اين دربار خدمت مى كرد و او از فرات حكايتهاى زيادى در باره مشورتهاى عيسى با او و ارشادات او به آراء صائبين نقل مى كند.
موسى مى گويد(110) هنگامى كه منصور عباسى ، عيسى بن موسى را براى جنگ با محمد عبدالله علوى گماشت و پرچم را به او داد، به فرات گفت : در باره اين پرچم چه مى گويى ؟ فرات گفت : مى گويم كه اين پرچم عداوت ميان تو و خاندان تو تا روز قيامت است و نظر من اين است كه خانواده ات را از كوفه به يك شهر ديگرى ببرى ، چون مردم كوفه شيعيان كسانى هستند كه تو با آنها مى جنگى پس اگر شكست خوردى ، آن گروه از خاندان تو كه در كوفه هستند، باقى نخواهند ماند و اگر هر كسى را كه به سوى آنها مى رود بكشى اين بر كينه آنها نسبت به تو مى افزايد و اگر در زندگى خود از آنها در امان باشى ، نسل تو بعد از تو از آنها در امان نخواهند بود. عيسى گفت : واى بر تو! اميرالمؤمنين از كوفه دور نخواهد شد، پس چرا خانواده خود را از آنجا منتقل كنم در حالى كه در خانه او هستند؟ پس گفت : بستگى به كار تو دارد، اگر در جنگ پيروز شدى خليفه در كوفه مى ماند و اگر شكست خوردى در كوفه نخواهد مانند و از آنجا فرار خواهد كرد و حرم خود را در آنجا رها خواهد كرد تا چه رسد به حرم تو!
موساى پزشك مى گويد: عيسى خواست خانواده خود را از كوفه منتقل كند و منصور اجازه نداد. وقتى عيسى در جنگ پيروز شد و به كوفه بازگشت و ابراهيم بن عبدالله را كشت ، منصور به بغداد بازگشت و پزشك عيسى به او گفت : به بغداد برگردد، او از منصور اجازه خواست ، منصور به او اطلاع داد كه نمى تواند چنين كند و او بايد در كوفه بماند، عيسى اين جريان را به فرات خبر داد فرات گفت : اينكه منصور تو را والى كوفه كرده ، اين نوعى پيمان شكنى است چون اگر مى خواست در حق تو به وظيفه خود عمل كند تو را والى خراسان مى كرد كه شهر دوستان توست و اينكه تو را در كوفه در شهر دشمنانت قرار داده است و تو محمد بن عبدالله را كشته اى ، او مى خواهد تو را و فرزندانت را به كشتن دهد. محال است كه تو را والى خراسان كند پس از او بخواه كه تو را والى جزيرتين يا شام كند، پس به هر كدام از اين ولايت كه خواستى برو و ساكن باش .
موساى طبيب گفت : عيسى از ولايت عهدى استعفا داد و از منصور خواست كه جاى او را عوض كند منصور به او گفت كوفه دارالخلافه است و نبايد از خليفه يا ولى عهد او خالى بماند و به او وعده داد كه يك سال در بغداد و يك سال در كوفه بماند و هر گاه كه او به كوفه رفت عيسى در بغداد بماند...
فرات در خلافت منصور از دنيا رفت و چون مهدى از عيسى خواست كه خودش را از ولايت عهدى خلع كند و امر را به هادى واگذار نمايد، گفت : خدا تو را بكشد اى فرات چقدر راءى تو صواب بود گويا تو شاهد كارهاى امروز ما بودى .
موسى گفت : وقتى آنچه را كه ابوالسرايا به منازل عباسى ها در كوفه كرد ديدم ، همان سخن را كه عيسى به فرات گفته بود گفتم .
6 - خصيب پزشك (111)
خصيب پزشكى نصرانى و اهل بصره بود و در آنجا سكونت داشت . ابن ابى الاصيبعه او را از جمله پزشكان عصر اول بنى العباس مى داند. او در طب وارد بود و خوب معالجه مى كرد.
محمد بن سلام جمحى حكايت مى كند كه حكم بن محمد بن قنبر مازنى شاعر در بصره مريض شد خصيب را براى معالجه او آوردند، چنين سرود:
ولقد قلت لاهلى اذاتونى بخصيب
ليس والله خصيب للذى بى بطبيب
انما يعرف دائى من به مثل الذى بى
يعنى : هنگامى كه خانواده ام خصيب را آوردند، گفتم : به خدا سوگند خصيب نمى تواند طبيب من باشد، همانا درد مرا كسى مى داند كه مانند من باشد.
و نيز محمد بن سلام مى گويد: خصيب ، نصرانى وارسته اى بود. محمد بن ابى العباس سفاح در بصره شربت دوايى خورد و از آن مريض شد و به بغداد منتقل گرديد و در آنجا مرد، خصيب را متهم كردند و به زندان انداختند و در زندان مرد.
7 - ابن اللجاج
قفطى مى گويد: او پزشكى بود كه در زمان منصور عباسى زندگى مى كرد و چون منصور به سفر حج رفت در همان سفرى كه در آن در گذشت ابن اللجاج همراه او بود.
ابن ابى الاصيبعه مى گويد: يوسف بن ابراهيم گفت : اسماعيل بن ابى سهل بن نو بخت به من گفت : پدرش ابو سهل به او گفته كه وقتى منصور مى خوابيد، شراب مى خورد روزى ابن اللجاج كه نبيذ خورده بود و نبيذ در او اثر كرده بود، از ابو سهل پرسيد كه از نظر از نجوم از عمر منصور چقدر مانده است ؟ اسماعيل گفت : اين سخن بر پدرم گران آمد و نبيذ را قطع كرد و تصميم گرفت كه با او هم مجلس نشود و سه روز از او دورى كرد سپس با هم صلح كردند و چون بر مجلس نبيذ نشستند ابن اللجاج به ابو سهل گفت : از علم تو پرسيدم و تو بخل ورزيدى و با من قهر كردى ولى من از علم خودم بخل نمى كنم پس بشنو كه منصور در بدنش حرارتى دارد و هر چه سن او بيشتر مى شود، يبوست او هم بيشتر مى شود و او سرش را در حيره تراشيد و به جاى آن غاليه (112) گذاشت و او وقتى كه در حجاز بود به استعمال غاليه مداومت داشت و حرف مرا در ترك آن قبول نكرد، گمان نمى كنم كه او به ((فيد)) برسد مگر اينكه از يبوست در مغز او مرضى عارض ‍ شود كه نه من و نه هيچ پزشكى نمى تواند آن را معالجه كند. پس او اگر هم به ((فيد)) برسد در حالت بيمارى خواهد رسيد و او زنده به مكه نخواهد رسيد.
اسماعيل مى گويد: پدرم به من گفت : به خدا سوگند كه منصور به ((فيد)) نرسيد مگر اينكه مريض شد و به مكه نرسيد مگر اينكه او مرده بود و در ((بئر المجنون )) دفن شد.

fehrest page

back page