كتاب دوم : طب الصادق
پيشگفتار
بسم الله الرحمن الرحيم
براى كسى كه درباره زندگانى امام صادق (عليه السلام ) چيزى مى نويسد، يا در ناحيه اى از نواحى زندگى آن حضرت بحث مى كند، چه بحث او
فلسفى يا دينى و چه تربيتى يا اخلاقى يا ادبى باشد، فرا روى خود راه روشنى را بيند و زمينه گسترده اى مى يابد؛ زيرا كه آن حضرت جامع
علوم الهى و معارف بلند اسلامى و فلسفى و ادب و ساير ارزشهايى بود كه همگى در شخصيت او متبلور است . مانند مكارم اخلاق و
فضايل انسانى كه نويسنده و مورخ نمى تواند آنها را بيان كند. هيچ اديب يا شاعرى در شعر نوشته خود درباره آن حضرت نياز به انديشه بسيار
ندارد.
با اين باور كه درباره آن حضرت دارم ، خواستم كه شعاعى از اشعه وجودى اين زندگى والا را مورد بحث قرار دهم و درباره گوشه اى از شخصيت
عظيم او بنويسيم . اين كار مرا وادار كرد كه به نوشتن درباره او علاقمند باشم و موضوع مورد نظر را به
تفضيل بنويسيم و كلام او را اشباع كنم زيرا كه آن براى من مهم بود. اين موضوع عبارت از سخن گفتن درباره طب آن حضرت است . آرى اين بحث را يك
بحث روشنى مى ديدم كه چندان دشوار نيست و موضوع آسانى دارد و قلم در آن به آسانى حركت مى كند ولى هنگامى كه شروع به نوشتن كردم به
اهميت آن پى بردم و دشوارى بحث را احساس كردم و دانستم كه رسيدن به نهايت اين موضوع دشوار است . از اين جهت در تصميم خود به ترديد
افتادم و در راه و روشى كه بايد پيش مى گرفتم انديشيدم و در اين فكر بودم كه از كجا آغاز كنم .
بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه سخن را از تاريخ طب نزد عربها در جزيره العرب شروع كنم و مختصرى از آن بنويسم و روشن كنم كه طب چگونه
از جايگاه خود حركت كرد و به جزيرة العرب رسيد و در آنجا پرورش يافت وبا
عقول سالم و افكار مستقيم و فطرت صاف مسلمانان در آغوش اسلام رشد پيدا كرد. اين بحث را مقدمه اى قرار دادم كه تا خواننده به ميزان گسترش
طب در عصر امام صادق (عليه السلام ) آگاهى يابد و زمينه اى براى اطلاع از آشنايى
كامل امام از اين علم جليل باشد و خواننده بداند كه امام بدون اينكه اين علم را از كسى ياد بگيرد و تنها با اخذ از پدران و نياكان بزرگوار خود از
پيامبر و جبرئيل و خدا اين علم را بدست آورد.
بزودى براى خواننده آنچه را كه گفتيم ثابت و روشن خواهد بود.
تاريخ طب و مبدء ظهور آن
مورخان و حكما و اطبا درباره آغاز ظهور اين علم شريف و چگونگى پيدايش آن در جهان ، اختلاف نظر دارند به گونه اى كه محقق را دچار حيرت و
ترديد مى كند و انسان نمى داند كه چگونه حقيقت را آشكار كند و به عنوان يك نويسنده امين و مؤ لف با انصاف با خواننده سخن بگويد.
بعضى ها اكتشاف يا اختراع آن را به كلدانيها نسبت مى دهند و بعضى ها آن را به ساحران يمن و كاهنان
بابل و بيشتر به يونان باستان مربوط مى دانند. ابن ابى اصيبعه طبيب و مورخ در كتاب عيون الانباء چنين مى گويد:
((پيدايش اين فن را نبايد به كشور يا منطقه يا گروهى خاص نسبت داد چون ممكن است كه طب نزد قومى وجود داشته و آن قوم منقرض شده و از آثار
آن چيزى باقى نمانده است تا جايى كه به دست فراموشى سپرده شده اند، آنگاه بر اساس دانش آنها نزد قوم ديگرى ظهور يافته و اختراع و
اكتشاف آن به آنها نسبت داده شده است )).
مورخان ديگر گفته اند كه طب از جمله علومى است كه كلدانيها و كاهنان بابل آن را پايه گذارى كردند و آنها نخستين كسانى بودند كه درباره درمان
بيماريها بحث كردند، آنها بيماران خود را بر سر كوچه ها مى گذاشتند تاكسى كه مبتلا به آن مرض بوده و بهبودى يافته از آنجا بگذرد و
چگونگى درمان خود را بگويد و آنها را بر لوحهايى مى نوشتند و در معابد خود مى آويختند و از اين جهت بود كه طب نزد آنها از جمله كارهاى كاهنان
به حساب مى آمد. اقوام ديگر هم طب را از كلداينها ياد گرفتند و از جمله آنها قوم عرب بود و لذا مى بينيد كه مطالب مربوط به آن در ميان بيشتر
امتها مانند مصريها فنيقى ها و آشوريها مشابه همديگر است . پس از اين يونانيها آن را به دست آوردند و پايه هاى آن را محكم كردند و ابواب آن را
مرتب نمودند به طورى كه آن را به صورت يك علم در آوردند كه آغاز و انجامى دارد. سپس ايرانيها و روميها آن را به دست آوردند.
طب نزد عربها
عربهايى كه معاصره با اين اقوام بودند به حكم همسايگى و اختلاط، مقدارى از طب را از آن ياد گرفتند و آن را به آنچه از كلدانيها گرفته بودند
و يا خود با تجربه به دست آورده بودند، اضافه كردند.
تاريخ مى گويد: نخستين كسانى كه از ميان عربها پس از كاهنان سراغ طب رفتند، جماعتى بودند كه در قرن ششم ميلادى و پيش از ظهور اسلام با
روميها و ايرانيان اختلاط پيدا كردند و مشهورترين آنها مردى از قبيله تيم الرباب بود كه ((ابن جذيم ))(9) نام داشت و او كسى بود كه در
مهارتهاى طبى به او مثل زده مى شد مى گفتند: فلانى طبيب تر از ابن جذيم است و اوس بن حجر درباره او چنين سروده است :
|
فهل لكم فيها الى فاننى | |
بصير بما اعيى النطاسى جذيما |
يعنى درباره من چه گمان مى بريد كه من به آنچه طبيب بزرگ ابن جذيم را عاجز كرده است آگاهم .
پس از او حارث بن كلده (10) طبيب مشهور عرب متوفى سال 50 هجرى ظهور كرد و او از مدرسه گندى شاپور خوزستان (11)
كه بعدها نزد عربها به مركز طب اسلامى شهرت يافت ، فارغ شد عربها اين مدرسه را مى شناختند و به آن ارزش ويژه اى
قايل بودند به خصوص پس از آنكه شهرهاى ايران در عهد خليفه دوم در سال 19 هجرى فتح شد. حارث بن كلده در شهر طائف
مشغول طبابت بود و شهرت بسيارى يافته بود او عصر اسلام را درك كرد ولى مسلمان نشد و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بيماران را
دستور مى داد كه نزد او روند و معالجه شوند.
پس از او ابن روميه جراح تميمى و سپس نضر بن حارث بن كلده از قديمى ترين كسانى از عربها كه
مشغول علومى مانند طب گرديدند، ظاهر شدند. نضر بن حارث در عصر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) زندگى مى كرد و او در كنار
ابوسفيان به دشمنى با پيامبر بر خاسته بود، چون او از قبيله بنى ثقيف بود و بنى ثقيف با بنى اميه هم پيمان بودند. او در جنگ بدر به دست
مسلمانان اسير شد و مسلمانان او را كشتند و علم و طب او از بين رفت و با مرگ او طب از ميان عرب رخت بر بست و مدتى گذشت و مسلمانان از طب بى
بهره بودند و اين از آغاز ظهور اسلام تا بخشى از حكومت بنى اميه بود و مسلمانان گمان مى كردند كه اسلام هر چه را كه مربوط به گذشته است
از بين مى برد و جز قرآن نبايد كتاب ديگرى خوانده شود و لذا از علوم گوناگون از جمله علم پزشكى بى بهره شدند و آنها
مشغول تشكيل دولت اسلامى و نشر دعوت اسلام و كندن ريشه هاى شرك و اعتلاى كلمه توحيد و ايجاد وحدت بودند.
اما هنگامى كه اسلام گسترش يافت و سلطنت پيدا كرد و دين به اوج خود رسيد و اقوام گوناگون بر آن گردن نهادند و پادشاهان در برابر آن
كوچك شدند، مسلمانان به اين قناعت نكردند كه فقط حكومت خود را در شرق و غرب گسترش بدهند بلكه به ابواب علوم روى آوردند واز هر سرزمينى
زيبايى هاى آن را اخذ كردند و گنجينه هاى دانش آن را بدست آوردند. در اين ميان علم طب براى آنها اهميت بيشترى داشت و لذا آن را از ديگران اقتباس
كردند و جلوتر از ديگر علوم آن را گرفتند.
تاريخ به ما گفته و كتابهاى تراجم ذكر كرده كه نخستين كسى كه به اين كار دست يازيد و طب و ساير علوم بيگانه مانند شيمى و نجوم را به
عربى منتقل كرد، خالد بن يزيد بن معاويه اموى بود كه به او حكيم آل مروان مى گفتند و در
سال 85 هجرى درگذشت . هنگامى كه بنى مروان پس از برادر او معاوية بن يزيد خلافت را از وى ربودند، او بخاطر هوش سرشارى كه داشت به
كسب علم پرداخت و براى همين بود كه پيش بعضى از دانشمندان رومى از جمله موريانوس رفت و از او خواست كه شيمى را به وى ياد دهد وقتى شيمى
را ياد گرفت در خواست كرد كه اين علم به زبان عربى منتقل شود، مردى به نام اصطفان آن را ترجمه كرد و بدينگونه براى نخستين بار يك علم
بيگانه به زبان عربى منتقل شد.
پس از اصطفان ، ماسرجويه آمد و كتابهاى بسيارى در طب و فلسفه به عربى ترجمه كرد و بدينگونه بعضى از آثار علمى در زمان بنى اميه
پديد آمد.
پس از خالد بن يزيد، طب دوران ركودى را سپرى كرد و اين دوران تا اواخر بنى اميه و عصر سفاح از بنى العباس ادامه يافت تا اينكه پس از مرگ
سفاح در سال 136 خلافت به ابى جعفر منصور رسيد در اين موقع بود كه آثار پيشرفت ظاهر شد.
منصور به احكام نجوم عقيده داشت و هم در خلافت خود و هم پيش از آن مطابق با گفته هاى منجمان
عمل مى كرد تا جايى كه هيچ كارى نمى كرد مگر پس از آنكه با منجم مخصوص خود ((نوبخت )) ايرانى و پسرش
((ابوسهل )) مشورت مى كرد. بسيارى از كتابهاى نجوم و فلك را براى منصور ترجمه كردند، سپس اراده او براى طلب علوم بيگانه افزايش
يافت و به حكم مثل معرفى كه مى گويد: (الناس على دين ملوكهم = مردم بر دين حكمرانان خود هستند) بسيارى از مردم در طلب اين علوم رغبت نشان
دادند و در درس و بحث آن كوشيدند، تا جايى كه منصور از پادشاه روم درخواست كرد كه برخى از كتابهاى علمى را براى او بفرستد او نيز تعدادى
كتاب از جمله كتاب اقليدس در هندسه و بعضى از كتابهاى طبيعى و كتابهاى مربوط به مجسمه سازى و بسيارى از كتابهاى طبى را براى منصور
فرستاد و عربها به ترجمه آنها به زبان عربى همت گماردند و به آن اهتمام ورزيدند گويا كه لب تشنه اى وارد آب
زلال شده باشد.
در ميان اين علوم ، به طب اهميت و عنايت بيشترى داده شد و چيزى كه بر اهميت آن افزود اين بود كه روزى منصور به مرضى در معده دچار شد و
ميل به غذا خوردن نداشت و با وجود تلاش پزشكان شهر معالجه فايده نكرد، پس او از وزير خود ((ربيع )) خواست كه پزشك ماهرى پيدا كند
تا در بيمارى خود به او مراجعه نمايد، وقتى ربيع جستجو كرد ((جرجيس )) نصرانى را به او نشان دادند كه رئيس بيمارستان و مدرسه گندى
شاپور و حاذق و ماهر بود و در علم طب كتابهايى به زبان سريانى تاءليف كرده بود. منصور
دنبال او فرستاد كه در مركز حاضر شود و پسر خود ((بختيشوع )) را در جاى خود بگذارد. او پذيرفت و چون بر خليفه وارد شد، خليفه مقدم او
را گرامى داشت و او نزد خليفه موقعيت خوبى پيدا كرد چون خليفه در او آثار وقار و
عقل را مشاهده مى كرد بخصوص اينكه فورا بيمارى خليفه را معالجه كرد و او بهبودى
حاصل نمود.
هنگامى كه او خواست به وطن و شهر خود برگردد، خليفه مانع شد و مالها و عطاياى بسيارى به او داد تا در آنجا بماند او نيز در بغداد اقامت كرد و
مدتى طولانى به معالجه بيماران پرداخت آنگاه كتابهاى بسيارى از طب و غير طب را به عربى ترجمه كرد.
اين حركت جرجيس سبب شد كه بسيارى از پزشكان بغداد نيز دست به ترجمه بزنند و كتابهايى از سريانى را ترجمه كنند و اين با پشتيبانى
مالى منصور بود، او به مترجمان بخصوص مترجمان طب بذل مال مى كرد.
پس علم طب در بغداد گسترش يافت و طالبان آن بسيار شد و تاءليف در اين باره رواج پيدا كرد و پزشكان مهمى ظاهر شدند كه معجزه هاى طبى از
آنان سر مى زند.
وقتى خبر كمكهاى مالى منصور و ديگر امراء و ثروتمند بغداد، شهر علم و ثروت به پزشكان منتشر شد، بسيارى از پزشكان گندى شاپور
انتقال به بغداد را ترجيح دادند و جرجيس فرزند خود بختيشوع را به دستور خليفه به بغداد فرا خواند سپس ((ماسوبه )) پدر يوحنا به
بغداد آمد و پس از او پسرش يوحنا به بغداد آمد و پس از او پسرش يوحنا جانشين او گرديد تا جايى كه بغداد در زمان منصور كه همان عصر
زندگى امام صادق (عليه السلام ) بود، كعبه علم و مقصد طالبان فضل و ادب و پايگاه مترجمان علوم و فنون و بخصوص طب گرديد و تدريس آن
شايع شد و از سوى بيماران به قصد معالجه پيش پزشكان مى آمدند.
در اين ميان محضر امام صادق (عليه السلام ) محل رفت و آمد طالبان فضل و مدرسه بزرگى براى علم و فلسفه و ادب بود و آن حضرت براى
اصحاب و شاگردان و تشنگان علم و آنچه را شفابخش دلها و سيراب كننده عطشها بود القاء مى كرد و براى كسانى كه در طلب معارف بلند
بودند، درسهاى بليغى مى داد و مطالبى مى گفت كه اگر نمى گفت عقول دانشمندان عصر به آنها پى نمى برد و بزرگان حكماى عصر به
اسرار آن آگاهى نمى يافتند.
يك نگاه گذرا به كتاب توحيد مفضل (12) و تاءملى كوتاه در مناظرات طبى امام صادق (عليه السلام ) با پزشكان عصر خود در نشان دادن انبوهى
علم و كمال آگاهى او به علم طب كافى است . همچنين روشن مى شود كه سخنان پر ارزش و كلمات حكيمانه او در طب به گونه اى بود كه پزشكان
حقيقت آن را درك نمى كردند و پس از قرنها اين حقايق روشن شد و آن از وقتى بود كه فكر بشر بالا رفت و حكما تجربه هاى بسيارى بدست آوردند
و اكتشافات مهمى صورت گرفت تا زمان ما كه عصر نور علم و اختراع است و اكنون به اسرار سخنان امام مى توان دست يافت . و آنچه از او مانده
است ، اندكى از بسيارى است كه در كتابها مانده و در احاديث صحيح آمده است و بعضى از توصيفهاى طبى و مناظرات او
دليل روشنى بر آگاهى كامل او از طب و شاخه هاى آن است .
در فصلهاى آينده برخى از سخنان آن حضرت كه به ما رسيده است ، خواهد آمد:
طب امام صادق (عليه السلام )
قرآن كريم بر صاحب رسالت ، حضرت محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله و سلم )
نازل شد و در آن هر چيزى كه به صلاح بشريت بود در تمام شئون زندگى بيان شده است و كوچك بزرگى نيست كه در آن نيامده باشد و چيزى را
كه زندگى بشر به آن نياز دارد فروگذار نكرده و جانبى از آن را ناگفته نگذاشته و مطابق با دوره هاى زندگى انسان در نسلهاى گوناگون
است .
بنابراين ، قرآن قانون جهانى عام و برنامه اصلاحى فراگير و شيوه آسمانى حكيمانه است كه خداوند لطيف و آگاه آن را به وسيله راستگوترين
خلق خود براى خوشبختى انسان و راست كردن كجى ها و رساندن او از حيوانيت به قله راحتى و رفاه
نازل كرده است . به خاطر همين هدفهاى بلند بود كه قرآن به تمامى جوانب زندگى بشر عنايت داشت تا هر موجود زنده اى در طريق سعادت خود
قرار بگيرد و وظيفه خود را كه همان اطاعت و عبادت بود انجام دهد.
بدينگونه قرآن كريم كه بيان كننده همه چيز و رحمت براى جهانيان است ، از گنجينه هاى علوم و راهنماييهاى آسمانى چيزى را دارد كه جز خدا و
راسخان در علم كسانى هستند كه خداوند بر آنها منت نهاده و آگاهى به قرآن داده است و آنها را براى فهم قرآن برگزيده و به ديگران اين نعمت را
نداده است . پس خدا آنان را راهنمايان خير و چراغهاى هدايت قرار داده كه به وسيله آنان مردم به راه زندگى سعادتمندانه هدايت مى شوند.
از آنجا كه تكليفهاى آسمانى جز براى عقل سالم وضع نشده و عقل سالم هم جز در جسم سالم نيست ، حكمت و لطف الهى اقتضا كرد كه قرآن اين جنبه
مهم از زندگى بشر يعنى سلامتى جسم را نيز مورد توجه خاص قرار بدهد و به آن ، چنان اهميتى بدهد كه كمتر از اهميت تكاليف شرعى نيست و
براى همين است كه قرآن كريم همه پايه هاى طب و روشهاى تندرستى را در يك آيه بيان كرده كه چكيده اى از افكار فلاسفه در
طول قرنهاى متمادى است و تمام تجربه هاى دانشمندان و پزشكان حتى در اين عصر كه عصر علم و اختراع است ، در آن خلاصه مى شود و آن اين آيه
شريفه است :
يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا ان الله لا يحب المسرفين (اعراف /29.) اى فرزندان آدم زينت خود را نزد هر
مسجدى برگيريد و بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد همانا خداوند اسراف كنندگان را دوست ندارد.
تمام پزشكان پس از تحقيق مداوم و كسب تجربه هاى گوناگون ، اتفاق نظر دارند كه محور سلامت بدنها،
اعتدال در خوردن غذاست و اگر افراط يا اسراف شود، و بالى بر بدن خواهد بود و باعث نابودى جسم و نفس خواهد شد. اين نتيجه علمى كه طب به
آن افتخار مى كند، مفهوم همين سه كلمه است كه در قرآن آمده : كلوا- واشربوا- ولا تسرفوا، بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد. اين كلمات اساس حفظ
الصحه و خلاصه اى از قوانين بهداشت را در بر دارد.
از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز تعليمات و راهنماييهاى طبى فراوانى رسيده است و همه آنها اصولى است كه قواعد علم
پزشكى بر آن استوار است مانند اين سخن آن حضرت كه در اشاره به مهمترين موضوعى كه در اين علم به آن پرداخته مى شود يعنى نظافت و
ورزش فكرى و بدنى ، فرمود:
چه بد است بنده اى كه شكمش پر از كثافات باشد (پرخورى )
هر لهوى باطل است مگر سه چيز: نگهدارى اسب و انداختن تير و ملاعبه با همسر خود.
دل را لحظه به لحظه صفا بدهيد.
و مى فرمود: معده خانه هر بيمارى و پرهيز سرآمد هر دارويى است و به هر بدنى آنچه را به آن عادت كرده بدهيد.
و فرمود:
معالجه كنيد كه خداوند هيچ مرضى را نفرستاده مگر اينكه دواى آن را هم قرار داده جز مرگ كه دوا ندارد.
بيماران خود را به خوردن غذا مجبور نكنيد كه خدا آنها را غذا مى دهد و آب مى دهد.
و فرمود:
تب خود را با آب مداوا كنيد.
هر وقت كه پيامبر به شدت تب مى كرد آبى مى خواست و دستان خود را در آن مى گذاشت .
و هم از آن حضرت نقل شده كه گروهى از انصار به او گفتند: يا رسول الله ما همسايه اى داريم كه هميشه از درد شكم شكايت دارد، آيا به ما اجازه
دهى كه او را معالجه كنيم ؟ فرمود چگونه او را معالجه مى كنيد؟ گفتند: يك مرد يهودى است كه اين بيمارى را معالجه مى كند. فرمود: با چه چيزى ؟
گفتند: شكم او را پاره مى كند و چيزى را از آن بيرون مى آورد. پيامبر اين كار را نپسنديد و به آنان پاسخ نداد. تا اينكه آنان سخن خود را دو يا
سه بار تكرار كردند. پس فرمود: هر چه مى خواهيد بكنيد. آنان يهودى را خواستند و او شكم آن مرد را پاره كرد و از او جراحت بسيارى دفع شد سپس
شكم او را شست و دوخت و مداوا كرد پس اين جريان را به پيامبر خبر دادند، فرمود: همانا خداوند كه دردها را آفريد براى آنها نيز دوايى نيز قرار داد
و بهترين دوا حجامت و خون گرفتن از رگ و هليله سياه است .
مى گويم : اين حديث شريف به ما از قديمى بودن فكر عمل جراحى در معالجه بيماران خبر مى دهد و اين كار كار تازه اى نيست و آخرين درمان داغ
نهادن است كه نبايد به آن شتاب كرد و شرع از آن مانع نيست .
و اما برادر پيامبر يعنى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليه السلام )، سخنانش دلالت بر آن دارد كه به اين موضوع (طب و بهداشت ) اهميت زيادى
مى داد از جمله فرمود: علم دو علم است يكى علم ابدان و ديگرى علم اديان .
و باز همانگونه كه در تحف العقول ابن شعبه آمده ، فرمود: علم سه گونه است : فهم اديان ، طب ابدان و ادبيات و نحو در زبان . و به
نقل كراجكى در كتاب جواهر فرمود: علم چهار گونه است : فهم اديان ، طب ابدان ، ادبيات و نحو در زبان و نجوم براى شناخت زمان .
همچنين آن حضرت درباره كليات علم ابدان سخنان ارزشمندى دارد مانند اين سخن كه فرمود: گرماى تب را با بنفشه و آب سرد بشكنيد(13).
و فرمود:
دلها را با زياده روى در خوردن و آشاميدن نكشيد زيرا كه قلب نيز مانند زراعتى كه آب بسيار به آن برسد، مى ميرد(14).
و به فرزندش امام حسن (عليه السلام ) فرمود: اى فرزند من آيا تو را چهار كلمه نياموزم كه به وسيله آنها از طب بى نياز باشى ؟ گفت : آرى .
فرمود: بر طعام منشين مگر اينكه گرسنه باشى و از طعام بلند نشو مگر اينكه اشتهاى آن را دارى و غذا را خوب بجو و هر وقت كه خواستى
بخوابى به مستراح برو. پس اگر اين سخنان را عمل كردى از طب بى نياز مى شوى .(15)
و فرمود:
هر كس عمر جاويدان بخواهد كه چنين چيزى ممكن نيست غذا را به موقع بخورد و خواب را به تاءخير اندازد و كمتر با زنان همبستر و رداى خود را سبك
كند(16). مى گويم : منظور از ردا در اينجا قرض است .
لطيف ترين سخنى كه از آن حضرت درباره موضوعات طبى ديدم ، روايتى است كه محدثان شيعه و سنى آن را
نقل كرده اند و از برادران اهل تسنن ، اسعد بن ابراهيم اربلى مالكى با سند خود از عمار ياسر و زيد بن ارقم
نقل مى كند كه گفتند: نزد امير المؤمنين بوديم كه ناگهان صداى بلندى شنيديم وآنحضرت در دكة القضاء (جايگاه قضاوت ) بود، پس فرمود: اى
عمار ببين پشت در چه خبر است ؟ مى گويد: خارج شدم و ديدم زنى بر هود جى از شتر است و ناله مى كند و فرياد مى زند كه اى پناه پناه جويان
بر تو روآوردم و به ولى تو توسل جستم پس روى مرا سفيد كن و غم را بر طرف ساز. عمار مى گويد: در كنار او هزار سواره بود كه شمشيرهاى
آخته در دست داشتند و گروهى طرفدار او و گروهى بر ضد او بودند. پس گفتم : نزد امير المؤمنين بياييد، پس آن زن پياده شد و همراه با جمعيت
وارد مسجد گرديد و اهل كوفه نيز اجتماع كردند، پس امير المؤمنين بلند شد و فرمود:
اى مردم شام آنچه براى شما اتفاق افتاده است بگوييد. از ميان آنها پيرمردى بلند شد و گفت : اى مولاى من اين دختر من است و پادشاهان عرب از او
خواستگارى كرده اند ولى من ميان قبيله ام سر افكنده شدم زيرا كه او شوهر ندارد ولى حامله است ،
مشكل ما را حل كن .
امير المؤمنين فرمود: اى دخترك تو چه مى گويى ؟ گفت : اى مولاى من اينكه مى گويد شوهر ندارم راست مى گويد ولى اينكه مى گويم حامله ام ،
سوگند به حق تو كه من خيانتى نكرده ام . پس آن حضرت بالاى منبر رفت و فرمود:
ماماى كوفه را نزد من بياوريد، پس زنى را كه ((لبناء)) نام داشت آوردند و او قابله
اهل كوفه بود. به او فرمود:
ميان خود و مردم پرده اى بزن و ببين اين دختر حامله است ؟ آن زن همان كار را كرد و بيرون آمد و گفت : آرى اى مولاى من او حامله است . پس فرمود: كدام
يك از شما مى تواند تكه اى برف در اين موقع تهيه كند.
پدر دختر گفت : برف در شهر ما زياد است ولى نمى توانيم آن را در اينجا حاضر كنيم ، عمار مى گويد: آن حضرت دست خود را از بالاى منبر دراز
كرد و آن را برگردانيد، ديدم كه مقدارى برف در دست اوست و آب از آن مى چكد آنگاه فرمود: اى دايه اين برف را بگير و دختر را روى آن قرار بده
، پس به زودى خواهيد ديد كه زالويى به وزن هفتصد و پنجاه درهم بيرون مى آيد آن زن چنين كرد و همراه با دختر برگشت و همانگونه بود كه آن
حضرت گفته بود. آنگاه به پدر دختر فرمود: دختر را بردار و برو كه به خدا سوگند او زنا نكرده بلكه در آبى نشسته و اين زالو وارد شكم او
شده و او در سن ده سالگى بوده و تا اكنون آن زالو در شكم او بزرگ شده است (17).
مى گوييم : در اين كار غرابتى نيست كه چگونه برفى را حاضر كرد كه آب از آن مى چكيد در حالى كه قرآن كريم براى ما داستان آصف بن برخيا
را نقل مى كند بدينگونه كه او وقتى سليمان تخت بلقيس را خواست به او گفت : من آن را پيش از آنكه چشم خود را به هم بزنى در اينجا حاضر مى
كنم و حاضر كرد. و چقدر فاصله است ميان آصف و مولاى ما اميرالمؤمنين (عليه السلام ) چون نزد آصف تنها مقدارى از علم كتاب بود ولى نزد اميرالمؤ
منين (عليه السلام ) همه علم كتاب بود.
از چيزهاى لطيفى كه از اميرالمؤمنين (عليه السلام ) نقل شده ، مطلبى است كه يافعى در كتاب روض الرياحين ص 42
نقل كرده است . مى گويد: اميرالمؤمنين از بعضى از خيابانهاى بصره عبور مى كرد كه با جمعيت بزرگى مواجه شد و ديد مردم گردنهاى خود را
بالا مى برند و چشم خود را تيز مى كنند تا چيزى را ببينند، به سوى آنان رفت تا ببيند علت اجتماع آنها چيست ؟ پس ديد جوانى زيبا با لباسى
فاخر با وقار و هيبت روى يك تخت نشسته و مردم ظرفهايى پر از آب پيش او مى آوردند و او به آنها نگاه مى كند و به هر كس دوايى مى گويد امام
پيش آمد و فرمود:
سلام بر تو اى طبيب ! آيا نزد تو هيچ دوايى براى گناهان پيدا مى شود؟ كه مردم سخت به آن نياز دارند خداوند تو را رحمت كند. طبيب سر خود را
پايين انداخت و سخنى نگفت . امام بار دوم سخن خود را تكرار كرد، پس او حرفى نزد امام بار سوم تكرار كرد، طبيب سر خود را بلند كرد و جواب
سلام داد و گفت : آيا تو داروى گناهان را مى شناسى خدا تو را مبارك گرداند؟ امام فرمود آرى . گفت : پس براى من تعريف كن . فرمود: به باغ
ايمان مى روى و ريشه هاى نيت و پشيمانى و برگ تدبر و تخم پرهيزگارى و ميوه فقه و شاخه هاى يقين و اخلاص و پوست اجتهاد و ريشه
توكل و غنچه عبرت آموزى و ساقه انابه پادزهر تواضع را با قلبى آماده و فهمى بسيار با انگشتان تصديق و كف توفيق مى گيرى آنگاه آنها را
طبق تحقيق مى گذارى و با آب ديدگان مى شويى سپس آن ها را در ديك اميد مى گذارى و آتش شوق بر آن روشن مى كنى تا اينكه كف حكمت بالا آيد،
سپس آن را در صحيفه هاى رضا خالى مى كنى و با بادزنهاى استغفار باد مى زنى ، براى تو شربت تازه اى به وجود مى آيد پس آن را در جايى
كه جز خدا تو را نمى بيند مى خورى ، اين شربت ، گناهان را از تو زايل مى كند و ديگر گناهى بر تو باقى نمى ماند. در اين هنگام طبيب اين شعر
را خواند:
|
يا خاطب الحوراء فى خدرها | |
شمر فتقوى الله من مهرها |
|