تفسير سوره يوسف آيات 109 - 108
قل هذه سبيلى اءدعوا الى الله على بصيرة اءنا و من اءتبعنى و سبحان الله و ما اءنا من المشركين (108) و ما اءرسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم
من اءهل القرى اءفلم يسيروا فى الاءرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم و لدار الاءخرة خير للذين اتقوا اءفلا تعقلون (109)
بگو اين راه من است كه من و هر كس كه از من پيروى كرده با بصيرت به سوى خدا دعوت مى كنيم ، و خدا منزه است و من از مشركان نيستم (108) و پيش
از تو نفرستاديم مگر مردانى از مردم آباديها كه به آنان وحى كرديم ، آيا در زمين گردش نكرده اند، تا بنگرند كه سرانجام كسانى كه پيش از
آنان بودند چگونه بوده است ؟ و سراى آخرت براى كسانى كه تقوا داشته باشند، بهتر است ، آيا نمى انديشند؟ (109)
لغت و اعراب :
1 - ((سبيلى )) راه من كلمه ((سبيل )) هم مونث و هم مذكر استعمال مى شود. و در اينجا به صورت مؤ نث
استعمال شده و اسم اشاره مؤ نث براى آن آمده است .
2 - ((ادعوا الى الله )) يا جمله مستانفه است و يا حال از ياء متكلم در سبيلى است .
3 - ((على بصيرة )) حال از فاعل ادعو است به تقدير: ((ادعو كائنا على بصيرة )).
4 - ((بصيرة )) بينشى كه بتوان با آن حق را از باطل تشخيص داد، از روى آگاهى .
5 - ((من اتبعنى )) عطف بر فاعل ادعو است و لذا با ضمير منفصل ((انا)) مؤ كد شده است .
6 - ((سبحان الله )) خدا منزه است . جمله معترضه است و سبحان منصوب است با فعلى از جنس خودش : اسبح سبحان الله .
تفسير آيات :
دعوت از مشركان به سوى توحيد
O آيه (108)
قل هذه سبيلى ادعوا الى الله ...: در آيات پيش روى سخن با مشركان بود و آنها با
نزول عذابى ناگهانى از سوى خدا تهديد شدند و اينك در اين آيه راه درست را به مشركان نشان مى دهد تا آنان به خود آيند و از شرك و كفر دست
بردارند و راه حق و صراط مستقيم را پيدا كنند.
در اين آيه به پيامبر اسلام ماءموريت مى دهد كه اسلام را به مشركان عرضه كند و بگويد: اين راه من است و من و هر كس كه از من پيروى مى كند از
روى بصيرت به سوى خدا مى خوانيم . راه حق يكى پيش نيست و آن همان راهى است كه پيامبر هر عصر و زمانى مردم را به سوى آن مى خواند و با
بعثت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) راه حق منحصر در پيروى از اسلام شد و اديان ديگر مشروعيت خود را از دست دادند و اگر كسى با وجود
آگاهى از اسلام و پس از تمام شدن حجت بر او، باز هم از اديان ديگر مانند يهوديت و مسيحيت پيروى كند، مورد پذيرش خداوند نخواهد بود و اينكه
قرآن يهود و نصارى و مجوس را در صورت داشتن ايمان ، اهل نجات مى داند مربوط به آن دسته از پيروان اين اديان است كه در زمان مشروعيت داشتن
اين اديان از آنها پيروى كرده اند.
شبيه اين مضمون در آيه ديگرى آمده است :
و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله (انعام / 53)
و اين راه راست من است پس ، از آن پيروى كنيد و از راههاى ديگر پيروى نكنيد كه شما را از راه او دور مى سازد.
نكته ديگرى كه در آيه مورد بحث وجود دارد اين است كه دعوت به سوى اين راه كه همان راه خداست از روى بصيرت و آگاهى صورت مى گيرد و چنين
نيست كه مانند مشركان از روى تعصب يا به انگيزه رسيدن به منافع مادى باشد؛ بلكه اين دعوت ناشى از
عقل و بصيرت است و اين بينش از وحى الهى سرچشمه مى گيرد.
بايد توجه داشت كه هر چند كه خداوند به انسان عقل و هوش داده و او مى تواند به وسيله اين ابزار، خير و شر را درك كند ولى
عقل به تنهايى كافى نيست چون گستره آن محدود است و مهمتر اينكه فرهنگ و جامعه در آن تاءثير مى گذارند و فهم انسان را در مسير مشخص قرار
مى دهند و انسان نمى تواند خود را از رسوبات فرهنگى دور كند. براى همين است كه خداوند پيامبران را فرستاده تا انسان را هدايت كند و انسان
بتواند با توجه به رهنمودهايى پيامبران بينش درستى پيدا كند و راه واقعى سعادت را بيابد:
قد جائكم بصائر من ربكم فمن ابصر فلنفسه و من عمى فعليها (انعام / 104)
همانا بينش هايى از سوى پروردگارتان براى شما آمده است ، پس هر كس به ديده بصيرت بنگرد به سوى خود اوست و هركس كور شود به زيان
خود اوست .
منظور از بينشهايى كه از سوى پروردگار آمده ، آيات قرآنى است كه ابزار مهمى براى درك صحيح و شناخت درست است و اين ابزار همواره در اختيار
مردم است ولى مهم چگونگى استفاده از آن است . هركس آن را به كاربرد و در نتيجه ، درست بينديشد به نفع خود اوست و به سعادت و رستگارى
خواهد رسيد ولى هركس آن را به كار نبرد و خود را از بينش الهى تهى كند و چشم
دل او كور شود، به ضرر خود اوست و به كسى آسيب نمى زند.
در آيه مورد بخث تاءكيد شده است كه دعوت به اسلام هم توسط پيامبر و هم به وسيله پيروان او انجام مى گيرد و همانگونه كه پيامبر ماءموريت
داشت كه مردم را به سوى اسلام بخواند، مسلمانان نيز وظيفه دارند ديگران را به اسلام دعوت كنند و كافى نيست كه مسلمان فقط خودش به راه
اسلام باشد بلكه بايد راهنماى ديگران هم باشد و اين يكى از شعبه هاى امر به معروف است . در پايان آيه پس از تنزيه خدا، از
قول پيامبر گفته مى شود كه من از مشركان نيستم . يعنى به راهى كه شما را به آن دعوت مى كنم ايمان دارم .
يادى از پيامبران پيشين
O آيه (109)
و ما ارسلنا من قبلك الا رجاء نوحى اليهم ...: اينكه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) مردم را به سوى خدا مى خواند، كارى تازه و بى
سابقه نبود، بلكه پيش از او هم پيامبرانى بودند كه مردم را به سوى دين حق دعوت مى كردند. اين پيامبران همگى مردانى از
اهل همين آباديها بودند و فرشته يا از جنس غير بشر نبودند.
از اين آيه استفاده مى شود كه پيامبران همگى از مردان بوده اند و از جنس زنان پيامبرى مبعوث نشده است و نيز پيامبران از ميان مردم آباديها يعنى
شهرنشينها مبعوث شده اند و از ميان باديه نشينان پيامبرى مبعوث نشده است .
شايد دليل آن اين باشد كه زن موجودى لطيف و عاطفى و پر از احساس است و تاب
تحمل سختيها و رنجهايى را كه پيامبران به آن مبتلا بودند ندارد و طبيعت وجودى زن براى چنين كار پر مشقتى مناسب نيست و البته از ميان زنان
كسانى مانند مريم و فاطمه زهرا (عليها السلام ) به مرتبه هاى بالايى از
كمال و عظمت رسيده اند و اينكه پيامبران همگى از شهرها برخاسته اند، شايد بدان جهت باشد كه در شهرها و تمدنهاى انسانى زمينه براى پذيرش
سخن حق بيشتر از قبايل باديه نشين است و ديگر ابزار و وسايل لازم در جهت نشر و گسترش دين تنها در شهر وجود دارد و باديه نشينها از داشتن آن
محرومند.
در ادامه آيه ، مشركان را به بررسى تاريخ امتهاى پيشين دعوت مى كند تا از زندگى آنان عبرت بگيرند و از آنها مى پرسد: آيا آنان در زمين
گردش نمى كنند تا سرانجام كار پيشينيان را ببينند؟ اگر آنها به تاريخ گذشتگان مراجعه مى كردند، مى دانستند كه تكذيب كنندگان پيامبران ،
عاقبت شومى داشتند.
از آنجا كه مهمترين عامل نفى دين ، دنيا پرستى و استفاده از لذايذ مادى است . در ادامه آيه به كسانى كه چنين تفكرى دارند و به راه دين نمى روند،
خاطر نشان مى سازد كه خانه آخرت براى آنان كه پرهيزگارند بهتر است . يعنى اگر شما ايمان بياوريد و تقوا داشته باشيد در قيامت به نعمتها
و لذايذ بزرگى مى رسيد كه بهتر از لذايذ اين دنياست . سپس براى تاءكيد در مطلب اضافه مى كند كه آيا نمى انديشيد؟
تفسير سوره يوسف آيات 111 - 110
حتى اذا استياءس الرسل و ظنوا اءنهم قد كذبوا جاءهم نصرنا فنجى من نشاء و لايرد باءسنا عن القوم المجرمين (110) لقد كان فى قصصهم عبرة
لاءولى الاءلباب ما كان حديثا يفترى و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل
كل شى ء و هدى و رحمة لقوم يؤ منون (111)
تا هنگامى كه پيامبران نااميد شدند و (مردم ) گمان كردند كه به آنها دروغ گفته شده ، كمك ما به آنان رسيد پس هر كس را كه خواستيم نجات پيدا
كرد و عذاب ما از گروه گنهكاران بر نمى گردد (110) همانا در داستان آنها عبرتى براى صاحبان خرد است ، (قرآن ) سخنى نيست كه به دروغ
ساخته شده باشد بلكه تصديق كتابى كه پيش روى اوست و بيان هر چيزى است و هدايت و رحمتى براى گروهى است كه ايمان مى آورند (111)
لغت و اعراب :
1 - ((حتى )) براى غايت است و در اينجا چيزى مقدم بر آن نيست تا حتى غايت براى آن است و لذا بايد جمله اى را جلوتر از ((حتى )) مقدر كرد
تا ((حتى )) غايت براى آن باشد. آن جمله به قرينه آيه قبلى كه درباره فرستادن پيامبرانى پيش از
رسول اسلام بود مى تواند چنين باشد: و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا فتراخى نصرهم حتى ...
2 - ((استيئس )) ماءيوس شد. استفعال در اينجا براى طلب نيست بلكه براى كثرت است .
3 - ضمير جمع در ((ظنوا)) به ((الرسل )) برنمى گردد بلكه به
((مرسل اليهم )) برمى گردد كه از قرينه كلام معلوم است . چون اگر به
((الرسل )) برگردد لازم مى آيد كه پيامبران چنين گمان كنند كه به آنها وعده دروغ داده شده و اين كفر است و ساخت مقدس پيامبران از آن بدور
است . البته اين در صورتى است كه ((كذبوا)) را به همان قرائت معروف كه بدون تشديد
ذال است بخواهيم ولى اگر قرائت ديگر را كه با تشديد ذال است در نظر بگيريم ، ضمير آن به
((الرسل )) برمى گردد و مشكلى نخواهد بود.
4 - ((فنجى )) صيغه ماضى مجهول مفرد مذكر غايب از باب تفعيل است . در بعضى از قرائتها ((فننجى )) خوانده شده كه صيغه متكلم مع
الغير مضارع معلوم از باب افعال مى شود.
5 - ((باءسنا)) عذاب ما.
6 - ((حديثا)) سخن ، سخن تازه .
7 - ((قصصهم )) داستان آنها. اين كلمه مفرد است و اگر با كسره قاف خوانده شود جمع قصه مى شود. و ضمير جمع در آن يا به
الرسل و يا به يوسف و برادران برمى گردد.
8 - ضمير ((ماكان )) به قرآن برمى گردد كه از قرينه معلوم است .
9 - ((تصديق )) منصوب است به جهت عطف به خبركان .
تفسير آيات :
پيامبران و فرج بعد از شدت
O آيه (110)
حتى اذا استيئس الرسل و ظنوا انهم كذبوا...: در آيه پيش ، سخن از آمدن پيامبران بود كه با دعوت كافران به تفكر در سرانجام ملتهاى پيشين
همراه بود و اينك در اين آيه از يك سنت الهى كه درباره يارى رسانى خداوند به جبهه ايمان است ، سخن مى گويد.
گاهى در زمان بعضى از پيامبران چنين اتفاق مى افتاد كه پيامبرى با استناد به وحى الهى به كافران زمان خود وعده عذاب مى داد ولى تحقق آن
طول مى كشيد و آن پيامبر و پيروان او از نزول قريب الوقوع عذاب بر كافران ماءيوس مى شدند. البته چنين نبود كه پيامبر به كلى از تحقق آن
وعده نااميد شود، چون يقين داشت كه دير يا زود تحقق خواهد يافت بلكه نااميدى پيامبر از قريب الوقوع بودن آن و
نزول عذاب در آينده نزديك بود. همزمان با پيدا شدن حالت نااميدى در پيامبران ، مردم و كافران كه مى ديدند خبرى از عذاب موعود نيست ، به تكذيب
پيامبران مى پرداختند و گمان مى كردند كه به آنها وعده دروغ داده شده است .
در چنين حالت بحرانى و نفس گيرى كه پيامبر و مؤ منان پيدا مى كردند، ناگهان يارى خدا به آنان رو مى آورد و بر كافران عذاب
نازل مى شود و مؤ منان از آن عذاب نجات پيدا مى كردند.
اين آيه نظير آيه زير است :
مستهم الباءساء و الضراء و زلزلوا حتى يقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصرالله الا ان نصرالله قريب (بقره / 214)
به آنان (مؤ منان ) سختى و رنج رسيده و چنان لرزان شدند كه پيامبر و مؤ منانى كه با او بودند، گفتند: و يارى خدا كى خواهد رسيد؟ آنگاه باشيد
كه يارى خدا نزديك است .
در آيه مورد بحث تصريح مى كند كه هر كسى را كه ما بخواهيم از آن عذاب نجات مى يابد و عذاب ما از گروه گنهكار برنمى گردد. اين عذاب ،
عذاب استيصال ناميده مى شود و عذابى است كه شامل همه مردم نيست بلكه فقط كافران را فرا مى گيرد و مؤ منان گزندى نمى يابند مانند
عذابهايى كه بر قوم نوح و لوط و عاد و ثمود نازل شد و مؤ منان از آن جان سالم به در بردند و اين نعمتى بود كه پس از آن ناراحتى به مؤ منان
مى رسيد.
عبرت آموزى از سرگذشت پيشينيان
O آيه (111)
لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب ...: اين آيه ، آخرين آيه از سوره يوسف است و در آن از مجموع آنچه در اين سوره آمده نتيجه گيرى
مى شود. ديديم كه در اين سوره به طور مفصل داستان يوسف و برادرانش ذكر شد و در اواخر سوره به طور كلى از مشركان و
احتمال نزول عذاب بر آنان و اينكه در امتهاى پيشين پيامبرانى آمدند و بر كافران عذابى
نازل شد و مؤ منان از آن نجات يافتند، سخن گفته شد. اكنون در اين آيه چنين نتيجه گيرى مى شود كه در داستان آنان عبرتى براى خردمندان است و
اگر انسان انديشه كند و عقل خود را به كار برد از تاريخ گذشتگان و مبارزات پيامبران پندهاى آموزنده اى ياد مى گيرد.
تاريخ همواره آينه اى است كه در آن حوادث و وقايعى كه براى بشر اتفاق افتاده به روشنى ديده مى شود، همچنين تاريخ ابزارى در جهت شناخت
سنتهاى الهى است ، سنتهايى كه بر كل تاريخ بشرى ، گذشته و حال و آينده حاكميت دارد و تخلف ناپذير است و بايد از آن تجربه آموخت .
تاريخ آيينه اى است كه در آن مى توان پيدايش و مرگ تمدنها و جامعه هاى مختلف را مشاهده كرد و با پيگيرى و رديابى حادثه ها، سرانجام
ستمگران را به روشنى دريافت و با تفكر در اخبار و سير در آثار گذشتگان ، همه تجربه هاى آنان را به دست آورد و عمرى به درازاى عمر
بشريت كسب نمود.
قرآن كريم با مطرح كردن داستانهاى برخى از امتها گذشته درسهاى بزرگى ياد مى دهد و تجربه هاى تلخ و شيرين و پندهاى گرانبهايى را در
اختيار ما مى گذارد. قصه هاى قرآن همگى حق است و در تاريخ اتفاق افتاده و افسانه نيست كه ساختگى باشد و لذا در پايان آيه شريفه خاطر
نشان مى سازد كه قرآن سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد بلكه تصديق كننده كتابهايى است كه پيش روى خود دارد و منظور از آن كتابها،
تورات و انجيل است . همچنين قرآن بيان كننده هر چيزى است كه به نوعى به هدايت و تربيت انسان بستگى دارد و نيز هدايتى و رحمتى براى مؤ منان
است . بنابراين ، قرآن خودش را با چهار صفت معرفى مى كند:
1 - تصديق كننده كتابهاى پيشين ؛ البته تورات و انجيلى كه پيش روى قرآن قرار داشت ، تحريف شده بود و منظور از اينكه قرآن آنها را تصديق
مى كند اين است كه در همين تورات و انجيل فعلى از آمدن پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) و نشانه هاى آن حضرت خبر داده شده و پيامبر اسلام و
قرآن ، واقعيت يافتن آن خبرهاست .
2 - بيان كننده هر چيز؛ يعنى قرآن هر چيزى را كه از نظر تربيتى ، بشر به آن نيازمند است بيان كرده و چيزى را كه در هدايت انسان دخالت داشته
باشد فروگذار نكرده است .
3 - هدايتى براى مؤ منان ؛ البته هدايتگرى قرآن دو مرحله دارد يكى مرحله عمومى است و اين مرحله همه انسانها را از مؤ من و كافر
شامل مى شود (هدى للناس ) و مرحله ديگر مرحله خصوصى است كه در اين مرحله هدايت آن مخصوص مؤ منان و پرهيزگاران است .
4 - رحمتى براى مؤ منان ؛ قرآن با ارشاد مؤ منان ، آنان را به سوى سعادت دنيا و آخرت مى كشاند و
عمل به قرآن ، خوشبختى هر دو جهان را تاءمين و تضمين مى كند بنابراين قرآن رحمتى براى مؤ منان است .
پايان
|