تفسير آيات :
آمدن يعقوب و همسرش نزد يوسف و استقبال يوسف از آنان
O آيات (99 - 100)
فلما دخلوا على يوسف آوى اليه ابويه ...: پس از آنكه يعقوب خبر زنده بودن يوسف را با خوشحالى دريافت كرد و چشمانش بينا شد، در
پاسخ به دعوت يوسف تصميم گرفت كه همراه با تمام اعضاى خاندان خود به مصر برود و با يوسف ديدار كند. يوسف مقدمات آن سفر را قبلا آماده
كرده بود و مركبهايى به كنعان فرستاده بود كه موقع آمدن از آنها استفاده كنند. وقتى يوسف از سفر قريب الوقوع يعقوب و همراهانش به مصر
آگاه شد، تصميم گرفت با شكوه تمام از آنها استقبال كند.
كاروان يعقوب به نزديكى هاى مصر رسيد، يوسف در كنار شهر با هزاران نفر در انتظار ورود يعقوب بود، وقتى چشمان يعقوب به آن عظمت خيره
كننده افتاد، از همراهان پرسيد: آيا او فرعون مصر است ؟ گفتند: نه او پسر تو يوسف است . يعقوب نزديك و نزديكتر شد و در سلام دادن بر يوسف
پيشى گرفت و گفت : درود بر تو اى بر طرف كننده غمها! و پدر و پسر پس از
چهل سال جدايى ، همديگر را در آغوش كشيدند و در آن لحظه شيرين وصال ، اشك شوق از چشمانشان روان شد.
از آيات استفاده مى شود كه اين ديدار در بيرون شهر انجام گرفت و يوسف در همانجا پدر و مادرش را در كنار خود جاى داد و پس از آن به آنها گفت :
ان شاء الله با آرامش خاطر وارد شويد. يوسف اين جمله را براى آن گفت كه قبلا مردم كنعان از ترس حكمرانان مصر با نگرانى و اضطراب وارد
مصر مى شدند ولى اين بار حكومت دست يوسف بود و آنان با آسودگى خيال وارد شدند و كلمه ((ان شاءالله )) هم براى تبرك و تيمن بود و
بهتر آن است كه انسان هميشه در جملات خود آن را به كار برد.
وقتى يعقوب و همراهان وارد مصر شدند، يوسف پدر و مادرش را بر تخت خود نشاند و اين بالاترين احترامى بود كه از پدر و مادرش به
عمل آورد. گفته شده كه منظور از ((ابوين )) در اينجا پدر و خاله يوسف است ، چون مادر يوسف در هنگام وضع
حمل بنيامين از دنيا رفته بود و يعقوب با خواهر او ازدواج كرده بود و كسى كه همراه يعقوب به ديدار يوسف آمده بود و مورد احترام او قرار گرفت ،
خاله يوسف بود و اينكه در آيه از او به عنوان مادر نام مى برد، مشكلى ندارد چون به خاله انسان بخصوص اگر همسر پدر باشد، مادر گفته مى
شود همانگونه كه گاهى به عمو پدر گفته مى شود.
به سجده افتادن كاروان كنعان در برابر يوسف
پس از اين مراسم ، پدر و مادر يوسف و يازده برادرش در برابر او به سجده افتادند، اين سجده به عنوان سپاسگزارى از خداوند بود كه آنان را
پس از سالها گرفتارى ، اين چنين نعمت داده است . آنها به يوسف سجده نكردند بلكه او را قبله قرار دادند و به خدا سجده كردند همانگونه كه
فرشتگان پس از خلفت آدم او را قبله قرار دادند و خدا را سجده كردند. در عين
حال كه سجده براى خدا بود. قبله قرار دادن يوسف بالاترين تعظيمى بود كه آنها از او به
عمل آوردند.
احتمال دارد كه سجده در اينجا به معناى سجده اصطلاحى كه نوعى عبادت است و مخصوص خداست ، نباشد بلكه منظور از آن نوعى خم شدن و اداى
احترام باشد.
پس از سجده آنان ، يوسف به ياد خوابى كه چهل سال پيش ديده بود افتاد؛ او در آن زمان كه كودكى پيش نبود، در خواب ديده بود كه يازده ستاره و
آفتاب و ماه بر او سجده مى كنند و آن را به پدرش تعريف كرده بود. اكنون با ديدن اين منظره به ياد آن خواب افتاد و خطاب به پدرش گفت : اى
پدر اين است تعبير آن خوابى كه مدتها قبل ديده بودم و پروردگار من آن را راست گردانيد و همو به من احسان كرد آنگاه كه مرا از زندان بيرون
ساخت و شما را از صحرا به اينجا آورد و اين پس از آن ناراحتى بود كه ميان و برادرانم به وجود آمد و سبب آن شيطان بود و پروردگار من نيست به
آنچه بخواهد باريك بين و دقيق است ؛ و او دانا و فرزانه است .
در اينجا يوسف ، نعمتهايى را كه به او رسيده از خدامى داند و ناراحتى و اختلافى را كه ميان او و برادرانش بوده به شيطان نسبت مى دهد و اين
حقيقتى است كه در آيات قرآنى هم آمده و به مردم هشدار داده شده كه شيطان ميان آنها را به هم مى زند:
و قل لعبادى يقولوا التى هى احسن ان الشيطان ينزع بينهم ان الشيطان كان للانسان عدوا مبينا(اسراء/ 53)
به بندگانم بگو آنچه را كه نيكوست بگويند، همانا شيطان ميان آنها را تباه مى سازد، كه شيطان براى انسان دشمنى آشكار است .
البته كار شيطان فقط در حد وسوسه و ايجاد انگيزه است وگرنه دشمنى و عداوت ، در اثر كارهاى خود افراد ميان آنها پيدا مى شود و اين خداوند
است كه در ميان افرادى كه سبب خودخواهى ها و افزون طلبى و دورى از خدا با يكديگر به ستيز و اختلاف بر مى خيزند، دشمنى و عداوت ايجاد مى
كند:
فاغرينا بينهم العداوة و البغضاء الى القيامة (مائده / 14)
پس ميان آنها تا روز قيامت دشمنى و كينه افكنديم .
چند روايت
1 - امام صادق (عليه السلام ) فرمود: وقتى يعقوب نزد يوسف آمد، بزرگى سلطنت ، او را گرفت و از مركب خود پياده نشد، پس
جبرئيل فرود آمد و گفت : اى يوسف كف دستت را نشان بده ، پس نور درخشانى از آن بيرون شد و به آسمان رفت . يوسف گفت : اى
جبرئيل اين چه نورى بود كه از كف دست من بيرون آمد؟ جبرئيل گفت : به سبب آنكه در برابر يعقوب سالخورده پياده نشدى ، نبوت از
نسل تو برداشته شد و از نسل تو پيامبرى نخواهد آمد.(47)
2 - از امام هادى (عليه السلام ) درباره سجده كردن يعقوب و فرزندانش به يوسف در حالى كه آنهاپيامبر بودند، سؤ
ال شد. فرمود: سجده يعقوب و فرزندانش براى يوسف نبود بلكه سجده آنان اطاعت براى خدا و درودى براى يوسف بود، همانگونه كه فرشتگان
به آدم سجده كردند.(48)
3 - امام باقر (عليه السلام ) فرمود: وقتى آنان در دربار پادشاه بر يوسف وارد شدند، يوسف پدرش را در آغوش گرفت و او بوسيد و گريه
كرد و او و خاله اش را بر تخت پادشاه بالا برد، آنگاه وارد منزل شد و روغن زد و سرمه كشيد و لباس شاهانه پوشيد سپس بر آنها وارد شد، چون
او را ديدند همگى در برابر او سجده كردند و اين براى احترام او و سپاسگزارى براى خدابود، در اين هنگام بود كه گفت : اى پدر اين بود تعبير
خوابى كه پيشتر ديده بودم .(49)
تفسير سوره يوسف آيات 102 - 101
رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تاءويل الاءحاديث فاطر السماوات و الاءرض اءنت وليى فى الدنيا و الاخرة توفنى مسلما و اءلحقنى
بالصالحين (101) ذلك من اءنباء الغيب نوحيه اليك و ما كنت لديهم اذ اءجمعوا اءمرهم و هم يمكرون (102)
پروردگارا مرا بخشى از پادشاهى را دادى و به من تعبير خوابها را آموختى ، اى پديد آورنده آسمانها و زمين ! تو در دنيا و آخرت سرور من هستى ،
مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق كن (101) اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى كنيم و تو نزد آنان نبودى هنگامى كه دسته جمعى
كارشان را انجام دادند در حاليكه نيرنگ مى كردند (102)
لغت و اعراب :
1 - ((رب )) منادى است و حرف ندا و ياء متكلم حذف شده است .
2 - ((من )) در ((من الملك )) يا براى تبيين است ، بنابراين معناى آن چنين مى شود كه به من پادشاهى دادى . و يا براى تبعيض است و در اين
صورت معناى آن چنين مى شود: به من بهره اى از پادشاهى دادى .
3 - ((تاءويل الاحاديث )) تعبير خوابها. در اين باره پيش از اين بخث كرديم .
4 - ((فاطر)) پديده آورنده ، كسى كه چيزى را بدون سابقه قبلى ايجاد كند.
اصل آن از قطر به معناى شكافتن است . از ابن عباس نقل شده است كه مى گفت معناى فاطر را نمى دانستم تا اينكه شنيدم عربى بر سر مالكيت چاهى
با عرب ديگرى اختلاف پيدا كرده بود و مى گفت : ((انا فطرتها و انا ابتدئت حفرها)). ضمنا كلمه فاطر در اينجا
بدل با عطف بيان از ((رب )) است و چون آن منادى است و محل آن منصوب است ، فاطر هم منصوب شده و يا بگوييم در اينجا اعنى مقدر است و يا
بگوييم ((فاطر)) خودش منادى است و حرف ندا از آن حذف شده است .
5 - ((وليى )) سرور من ، مولاى من ، سرپرست من .
6 - ((ذلك )) مبتداست و خبر آن ((من انباء الغيب )) است و ((نوحيه )) خبر دوم است .
7 - ((اجمعوا امرهم )) همگى بر يك مطلب گرد آمدند، در كارشان همداستان شدند.
8 - ((و هم يمكرون )) جمله حاليه است .
تفسير آيات :
سپاسگزارى يوسف از خداوند
O آيه (101)
رب قد اتيتنى من الملك و علمتنى من تاءويل الاحاديث ...: يوسف پس از سخنانى كه به پدرش گفت و در آن برخى از نعمتهايى را كه خدا به او
داده بود برشمرد، به عنوان سپاسگزارى از اين نعمتها، روى به سوى خدا كرد و با چنين مناجات نمود: پروردگارا تو به من پادشاهى و حكومت
دادى و به من تعبير خواب آموختى ، اى پديد آورنده آسمانها و زمين تو سرور و مولاى من در دنيا و آخرت هستى . يوسف در اين مناجات خود به ((مالك
الملك )) بودن خداوند اشاره مى كند، چون مى داند كه اوست كه به هر كس كه بخواهد سلطنت مى بخشد و يا سلطنت را از او مى گيرد و عزت و
ذلت و بزرگى و خوارى در دست اوست ؛ البته خواستن خدا براساس علل و اسبابى است كه انسان در خود به وجود مى آورد. اين همان صفتى است كه
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) هم ماءموريت مى يابد كه خدا را با آن ياد كند:
قل اللهم مالك الملك تؤ نى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و
تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى ء قدير (آل عمران 26/)
بگو خداوندا اى صاحب ملك ، به هر كس كه مى خواهى فرمانروايى بخشى و از هر كس كه خواهى فرمانروايى باز ستانى و هركس راكه خواهى
عزيز مى كنى و هر كس راكه خواهى خوار مى سازى ، خير در دست توست ، تو بر هر كارى توانايى .
يكى از صفات ديگر خداوند كه يوسف در اينجا خدا را با آن ياد كرده ((فاطر)) است ، اين صفت بيانگر ويژگى خاص در آفرينش است . خدا همه
چيز را نو و بدون سابقه قبلى آفريد و در آفرينش موجودات الگو و نمونه قبلى نداشت . ديگر از صفات خدا كه در سخن يوسف آمده ((ولى ))
است و مفهوم آن اين است كه خدا سرپرست و مولاى همه مؤ منان است و رابطه ولايى با آنها دارد و آنها را سرورى مى كند، اين در حالى است كه ولى و
سرور كافران بتهاى آنان است و چقدر فاصله است ميان كسى كه مولاى او خداوند قادر
متعال باشد و كسى كه مولاى او اشيا و يا اشخاص عاجز و ناتوان باشند.
يوسف پس از اين مناجات و تعريفى كه از خدا نمود، براى خود دعا كرد و گفت : خدايا مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق كن ؛ و اين يكى از
آداب دعا كردن است كه نخست بايد خدا را با صفات نيكوى او ياد كرد آنگاه از او چيزى را طلب نمود.
در اينجا يوسف از خدا دو چيز درخواست مى كند: نخست اينكه او را مسلمان و در حالى كه در برابر حق تسليم است از دنيا ببرد، دوم اينكه او را آخرت
به شايستگان و صالحان از بندگان خوب ملحق كند. دعاى زيبايى است ، انسان ممكن است سالها خدا را عبادت كند ولى در آخر عمر گمراه شود و بى
ايمان از دنيا برود كه اين بدترين حالت براى انسان است و نهايت بيچارگى و مغبونى است ، چون آنچه مهم است سرانجام زندگى است و اينكه
انسان با ايمان و تقوا و در حالى كه تسليم حق است از دنيا برود و عاقبت به خير باشد و از آن مهمتر اينكه انسان از چنان ايمانى برخوردار باشد
كه در آخرت با صاحان و پيامبران و شهدا و صديقين همنيشينى كند.
يوسف با گفتن اينكه خدايا مرا مسلمان بميران ، به وصيت جدش ابراهيم و پدرش يعقوب
عمل كرد چون آنها به فرزندانشان وصيت كرده بودند كه جز مسلمان نميرند:
ووصى بها ابراهيم بنيه و يعقوب يا بنى ان الله اصطفى لكم الدين فلاتموتن الا و انتم مسلمون (بقره / 132)
و ابراهيم و يعقوب فرزندانشان را به آن وصيت كردند كه اى فرزندان من خدا دين را براى شما برگزيد پس نميرند مگر اينكه مسلمان باشيد.
اينكه يوسف در آيه مورد بخث ، از خدا مى خواهد او را مسلمان بميراند، اين آرزوى مرگ زودرس نيست بلكه مفهوم آن اين است كه در هنگام مرگ با ايمان
از دنيا برود. هر چند كه بعضى ها گفته اند كه يوسف براى خود آرزوى مرگ مى كرد و او تنها پيامبرى بود كه اين درخواست را از خدا داشت . البته
براى مردان خدا مرگ نوعى وصول به حق است ولى زنده بودن هم زمينه خوبى براى عبادت كردن بسيار و خودسازى و تقرب به خداست ، و اينكه
بعضى از اولياى خدا و بزرگان دين گاهى آرزوى مرگ مى كردند، بدان جهت بود كه آنها به مرحله اى رسيده بودند كه براى
وصول به حق بى تابى مى كردند و يا در زندگى دچار ناراحتى هاى شديدى بودند كه مرگ را بر آن ترجيح مى دادند.
شايد منظور يوسف از صالحان و شايستگان ، پدران و نياكانش مانند ابراهيم و اسحاق باشد. او كه اكنون با پدر و خاله و برادران همنشين شده است
، مى خواست در قيامت هم با ابراهيم و اسحاق و يعقوب همنشين باشد.
اين بود پايان قصه پر نشيب و فراز يوسف كه با خوبى و خوشى پايان يافت . گفته شد كه يعقوب پس از بيست و چهار
سال كه در مصر ماند از دنيا رفت و طبق وصيتى كه كرده بود جنازه او را به بيت المقدس
حمل كردند و در آنجا به خاك سپردند و بيست و سه سال پس از مرگ يعقوب ، يوسف هم در مصر از دنيا رفت و بر سر
محل دفن او ميان مردم مصر اختلاف به وجود آمد، ساكنان هر محله اى مى خواستند كه يوسف در محله آنها دفن شود، تا اينكه نظرشان بر اين قرار
گرفت كه او را داخل تابوتى از سنگ مرمر بگذارند و در بالاى شهر در وسط رود
نيل دفن كنند، تا از آبى كه از كنار قبر او مى گذرد همگى تبرگ بجويند. قبر يوسف در همانجا بود تا اينكه موسى جنازه او را بيرون آورد و به
بيت المقدس حمل كرد و در كنار قبرهاى پدرانش به خاك سپرد.
پايان قصه يوسف و سخنى با پيامبر اسلام
O آيه (102)
ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك ...: پس از پايان گرفتن قصه يوسف ، خداوند به پيامبران خود اظهار مى دارد كه اين قصه از خبرهاى غيبى
بود كه برتو وحى كرديم و غيبى بودن آن را چنين توضيح مى دهد كه تو در آن زمان كه اين قصه اتفاق افتاد و برادران يوسف همداستان شدند
كه او را در چاه اندازند و درباره يوسف نيرنگ كردند، نبودى تا خود آن جريان را بينى . بنابراين ، آنچه به تو گفته شده يك خبر غيبى بود.
جمله اى كه اين آيه درباره داستان يوسف گفته شده شبيه جمله اى است كه درباره داستان مريم گفته شده است :
ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك و ما كنت لديهم اذ يلقون اقلامهم ايهم يكفل مريم و ماكنت لديهم اذ هم يختصمون
(آل عمران / 44)
اين خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى كنيم و تو نزد آنان نبودى هنگامى كه تيرهاى خود را (براى قرعه كشى ) مى انداختند كه كدامشان
كفيل مريم باشند و تو نزد آنان نبودى هنگامى كه آنان با يكديگر ستيز مى كردند.
مى دانيم كه سوره يوسف يك سوره مكى است و پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) وقتى در مكه بود، رابطه اى با
اهل كتاب از يهود و نصارى نداشت تا بدخواهان بگويند كه او اين قصه را از يهود ياد گرفته است . بخصوص اينكه قصه يوسف بدانگونه كه در
قرآن آمده در تورات نيامده است و قرآن آن را با تفضيل بيشتر و جزئيات دقيق ترى
نقل مى كند.
داستان حضرت يوسف در اين سوره به تفضيل گفته شد و در دو سوره ديگر از قرآن كريم نيز نام يوسف آمده است ، يكى در سوره انعام آيه 84 كه
يوسف را از ذريه ابراهيم مى شمارد و ديگرى در سوره غافر كه مى فرمايد:
و لقد جاءكم يوسف من قبل بالبينات فمازلتم فى شك مما جاءكم به حتى اذا هلك قلتم لن يبعث الله من بعده رسولا (غافر / 34)
همانا يوسف پيش از اين با حجتهاى روشن نزد شما آمد، پس همواره در آنچه به شما آورده بود در شك بوديد تا چون در گذشت گفتيد كه خدا پس از
او پيامبرى نمى فرستد.
تفسير سوره يوسف آيات 107 - 103
و ما اءكثر الناس و لو حرصت بمؤ منين (103) و ما تساءلهم عليه من اءجر ان هو الا ذكر للعالمين (104) و كاءين من آيه فى السماوات و الاءرض
يمرون عليها و هم عنها معرضون (105) و ما يؤ من اءكثر هم بالله الا و هم مشركون (106) اءفاءمنوا اءن تاءتيهم غاشيه من عذاب الله اءو تاءتيهم
الساعة بغتة و هم لا يشعرون (107)
و بيشتر مردم هر چند كه علاقه داشته باشى مؤ من نيسنتد (103) و تو براى آن ، مزدى از آنان درخواست نمى كنى ، آن نيست مگر يادآورى براى
جهانيان (104) و چه بسا نشانه اى در آسمانها و زمين وجود دارد كه بر آن مى گذرند در حالى كه از آن روى گردان هستند (105) و بيشتر آنان به
خدا ايمان نمى آورند مگر اينكه در حالت شرك قرار دارند (106) آيا آنان خاطر جمع هستند از اينكه فراگيرنده اى از عذاب خدا بر آنان برسد و يا
ناگهان در حالى كه آنان نمى دانند، قيامت بر آنان برسد (107)
لغت و اعراب :
1 - ((لو حرصت )) اگر چه سخت بخواهى ، حرص به معناى كوشش در طلب يك چيز است . ضمنا اين جمله جمله معترضه و ((لو)) وصليه است
.
2 - ((ذكر)) يادآورى ، پند و اندرز.
3 - ((عالمين )) جهانيان . شامل موجودات صاحب درك و شعور مى شود.
4 - ((كاءين )) چه بسا. در اينجا به صورت خبرى استعمال شده و گاهى صورت استفهامى دارد مانند ((كم )).
5 - ضمير ((عليها)) به آيه بر مى گردد.
6 - ((غاشيه )) پوشش . از غشى يغشى غشاوة و غشاء كه به معناى پوشش است و به پرده ((غشاوه )) گفته مى شود.
7 - ((بغتة )) ناگهان . مصدر است در موقع حال قرار گرفته .
تفسير آيات :
O آيات (103 - 104)
و ما اكثر الناس ولو حرصت بمؤ منين ...: پس از پايان داستان يوسف ، اينك روى سخن با مشركان مكه است كه در برابر دعوت پيامبر اسلام
(صلى الله عليه و آله ) ايستادگى مى كردند و لجاجت و اعناد نشان مى دادند و اين در حالى بود كه پيامبر به شدت علاقه داشت كه آنان ايمان
بياورند و از اينكه آنان مصلحت خود را نمى دانستند ناراحت بود.
در اين آيات خداوند خطاب به پيامبر، يك واقعيت موجود را بيان مى كند و آن اينكه بيشتر مردم اگر چه علاقه مند باشى ايمان نمى آورند و اين در
حالى است كه تو براى رسالت خود از آنان مزدى و پاداشى نمى خواهى و قرآن جز يادآورى و پند براى جهانيان نيست .
در طول تاريخ همواره تعداد مؤ منان به مكتب پيامبران در مقايسه با كافران و منكران اندك بوده است و شايد علت آن محدوديتهايى است كه براى
انسان مؤ من حاصل مى شود و او نمى تواند دنبال شهوتها و افزون طلبى هاى خود برود. همچنين او در زير تكليف زندگى مى كند و بايد از يك
سلسله دستورات و بكن ها و نكن ها اطاعت كند. روشن است كه اين محدوديت ها در نهايت به سود اوست و او را به كمالات انسانى مى رساند و در دنيا و
آخرت خير و سعادت او را تاءمين مى كند، ولى در نگاه سطحى ، نوعى قيد و بند است و خوشايند افراد كوته فكر و راحت طلب و عياش و خوش
گذران نيست و لذا بسيارى از مردم ايمان نمى آورند.
پيامبران در برابر رسالت خود هرگز از مردم مزد و پاداش نخواستند و در عين
حال در زمان خودشان طرفدارانشان اندك بود، بدون شك اگر مزد مى خواستند، از اين هم بدتر مى شد. البته پيامبر اسلام به عنوان مزد رسالت ،
دوستى خاندانش را از مزدم خواست ولى آن هم به خاطر مصلحت مردم بود كه پيوند خود را با خاندان رسالت محكم تر كنند و از رهنمودهاى آنها استفاده
ببرند:
قل لا اساءلكم اجرا الا المودة فى القربى (شورى / 23)
بگو از شما مزدى نمى خواهم مگر دوستى خويشاوندان .
قل ما ساءلتكم من اجر فهو لكم ان اجرى الا على الله (سباء / 47)
بگو آنچه از شما مزد خواستم براى خود شماست ، مزد من جز بر خدا نيست .
در پايان آيه مورد بحث ، از قرآن به عنوان يادآورى و پند براى جهانيان نام مى برد و اين يكى از صفات قرآن است و قرآن مايه يادآورى است . در
جهان حقايقى وجود دارد كه بشر با طبع اولى بايد آنها را بداند و اين علم در فطرت او قرار دارد ولى در اثر كفر و گناه يا انحرافى كه در جامعه
پيدا مى شود، گاهى آن حقايق را از ياد مى برد. قرآن اين حقايق فراموش شده را به بشر تذكر مى دهد و به ياد او مى آورد.
انديشيدن در پديده هاى عالم
O آيه (105)
و كاءين من آية فى السموات و الارض ...: شناخت خدا راههاى بسيارى دارد و پديده هاى جهان آفرينش هر كدام
دليل روشنى بر وجود خداوند است اما بايد انسان در صدد شناخت باشد و با فكرى روشن و چشمى بينا و گوشى شنوا، نشانه هاى حق را بجويد؛
در اين حالت است كه اين نشانه ها از بالا و پايين خواهد جوشيد و تمام موجودات عالم از ريزترين آنها تا كهكشانهاى بزرگ به صورت نشانه هاى
خداوند خود را نشان خواهند داد.
اما اگر انسان دچار غفلت و شهوت شد، هيچ يك از اين نشانه ها توجه او را به خود جلب نخواهد كرد و مانند چارپايان ، تنها شكم خود را پر خواهد
كرد و با حقايق هستى بيگانه خواهد بود. اگر چارپايى را در يك موزه رها كنى ، هيچ كدام از اشياى ارزشمند آن و ظرافتهايى كه در تابلوها و پرده
ها و نفايس آن موزه به كار رفته توجه او را جلب نمى كند و اگر در آنجا مقدارى علف باشد، مستقيما به سراغ آن خواهد رفت .
در اين آيه خداوند از مردمى كه دچار چنين بى خبرى شده اند انتقاد مى كند و مى فرمايد: چه بسا نشانه اى در آسمانها و زمين وجود دارد كه بر آن مى
گذرند در حالى كه از آن روى گردانند.
اين آيه همه را به انديشيدن در پديده هاى عالم دعوت مى كند و اگر چنين كارى صورت گيرد، علاوه بر شناخت آفريدگار، به پيشرفت علم و دانش
بشرى نيز منجر مى شود و بشر به اسرار نهفته در درون اشيا پى مى برد و از آن به نفع خود استفاده مى كند.
اين آيه ، هم شامل
حال مشركان عصر پيامبر اسلام مى شود كه در عين حال كه خداى واقعى را قبول داشتند بتها را شريك او مى دانستند و هم
شامل حال مسلمانى مى شود كه به خدا و پيامبر او ايمان دارند ولى ايمان آنها سست است و كارهاى شرك آميز انجام مى دهند و مثلا در نماز خود ريا مى
كنند يا ديگران را در زندگى خود مؤ ثر مى دانند. شرك از نوع اول را شرك جلى يا شرك آشكار و شرك از نوع دوم را شرك خفى يا شرك پنهان
مى نامند.
در آيه بعدى مشركان را با عذابى ناگهان و آمدن قيامت تهديد مى كند و مى فرمايد: آيا آنان ايمن هستند از اينكه عذابى فراگير، به آنان برسد و
يا ناگهان و در حالى كه آنان نمى دانند، روز قيامت فرا رسد. بدينگونه مشركان را تهديد به عذاب مى كند. همانگونه كه در امتهاى پيشين مانند
قوم نوح و لوط و عاد و ثمود و عذاب الهى كافران را در هم كوبيد و آنان را نابود كرد.
|