next page

fehrest page

back page

چند روايت
1 - عن على (عليه السلام ) قال : و من اصبح يشكو مصيبة نزلت به فقد اصبح يشكو ربه .(38)

هر كس از مصيبتى كه بر او وارد شده شكايت كند، همانا از پروردگارش ‍ شكايت كرده است .
2 - عن جابر قال قلت لابى جعفر (عليه السلام ): رحمك الله ما الصبر الجميل ؟ قال : فذلك صبر ليس فيه شكوى .(39)
جابر مى گويد: از امام باقر (عليه السلام ) پرسيدم كه خدا رحمتت كند صبر نيكو چيست ؟ فرمود: آن صبرى است كه در آن شكايت نباشد.
3 - عن ابى عبدالله (صلى الله عليه و آله ) قال : البكاؤ ون خمسة : آدم و يعقوب و يوسف و فاطمة بنت محمد (صلى الله عليه و آله ) و على بن الحسين . فاما آدم فبكى على الجنة حتى صار فى خديه امثال الاودية و اما يعقوب فبكى على يوسف حتى ذهب بصره .(40)
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: بسيار گريه كنندگان پنج نفر بودند. آدم و يعقوب و يوسف و فاطمه دختر پيامبر و على بن الحسين ، آدم آن قدر گريه كرد كه در گونه هايش شيارهايى پيدا شد و يعقوب آن قدر گريه كرد كه چشم خود را از دست داد.
4 - از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: چون بنيامين از نزد يعقوب رفت يعقوب ندا داد كه پروردگارا آيا به من رحم نمى كنى هم چشمم را بردى و هم پسرم را؟ خداوند بر او وحى كرد كه اگر آن دو پسرت را ميرانده باشم زنده شان مى كنم و تو و آنها را به هم مى رسانم ولى آيا يادت مى آيد كه گوسفندى را ذبح كردى و بريان ساختى و خوردى و به فلانى و فلانى كه همسايه ات بودند و روزه داشتند چيزى از آن ندادى ؟(41)
تفسير سوره يوسف آيات 90 - 88
فلما دخلوا عليه قالوا يا اءيها العزيز مسنا و اءهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فاءوف لنا الكيل و تصديق علينا ان الله يجرى المتصدقين (88) قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اءخيه اذ اءنتم جاهلون (89) قالوا اءئنك لاءنت يوسف قال اءنا يوسف و هذا اءخى قد من الله علينا انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اءجر المحسنين (90)
پس چون بر او وارد شدند، گفتند: اى عزيز ما و خاندانمان را آسيب رسيده است و سرمايه اى ناچيز آورده ايم ، پس پيمانه را بر ما كامل بده و بر ما احسان كن همانا خداوند احساس كنندگان را پاداش مى دهد (88)گفت : آيا مى دانستيد وقتى كه نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد؟ (89) گفتند: آيا تو يوسف هستى ؟ گفت : من يوسف هستم و اين برادر من است ، همانا خداوند بر ما نعمت داد و بى گمان هر كس تقوا داشته باشد و شكيبايى كند، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند (90)
لغت و اعراب :
1 - ((الضر)) ضرر، آسيب ، ناراحتى ، فقر.
2 - ((مزجاة )) اندك ، ناچيز. اين كلمه اسم مفعول از ازجى يزجى است و ناقص واوى است و اصل آن به معناى اندك اندك دفع كردن است همانگونه كه در اين آيه آمده : (ان الله يزجى سحابا).
3 - ((الكيل )) يا همان پيمانه است و يا به معناى مكيل است و منظور از آن گندم مى باشد.
4 - ((هل علمتم )) استفهام توبيخى است و گفته شده كه ((هل )) در اينجا به معناى ((قد)) است .
5 - ((من )) احساس كرد، منت گذاشت .
6 - ((يتق )) به جهت واقع شدن در جمله شرطيه ، مجزوم است .
تفسير آيات :
ورود مجدد برادران بر يوسف
O آيات (88 - 90)
فلما دخلوا عليه قالوا ياايها العزيز...: پس از دستورى كه يعقوب به فرزندان خود داد و از آنها خواست كه به مصر بروند و از يوسف و برادرش ‍ پرس وجو كنند، برادران به مصر رهسپار شدند و براى بار سوم نزد عزيز مصر رفتند و با يك لحن التماس آميز و احساس برانگيز به او گفتند: اى عزيز ما و خانواده ما دچار ناراحتى شده ايم و اكنون سرمايه اى اندك پيش تو آورده ايم پس تو پيمانه را به تمام و كمال به ما بده و بر ما احساس كن كه خدا احساس كنندگان را پاداش مى دهد، بدينگونه از يوسف تقاضاى صدقه كردند. معلوم مى شود كه گرفتن صدقه به فرزندان پيامبر جايزه بوده هر چند كه به فرزندان پيامبر اسلام جايز نيست . شايد هم آنها صدقه مستحبى مى خواستند كه گرفتن آن حتى به فرزندان پيامبراسلام (صلى الله عليه و آله ) نيز جايز است .
البته برادران يوسف در اصل براى جستجوى يوسف و بنيامين به مصر آمده بودند ولى در عين حال از اين فرصت استفاده كردند و از عزيز مصر غله خواستند و وجهى كه بايد مى پرداختند كم بود و لذا اين گونه با عزيز مصر سخن گفتند. شايد هم با تماسهاى مكررى كه با عزيز مصر گرفته بودند، احتمال مى دادند كه او يوسف باشد. آنها خواسنتد با اين لخن التماس آميز سخن بگويند تا اگر عزيز مصر همان يوسف باشد، دلش به حال آنها بسوزد و خود را معرفى كند و همانطور هم باشد و يوسف در برابر اين سخنان ديگر تاب نياورد و خود را معرفى كرد.
شناخته شدن يوسف توسط برادران
يوسف در پاسخ به سخنان آنها گفت : آيا مى دانيد كه در آن هنگام كه شما نادان بوديد با يوسف و برادرش بنيامين چه كرديد؟ با اين ياد آورى ، برادران تقريبا مطمئن شدند كه او يوسف است و گفتند: آيا تو يوسف هستى ؟ او گفت : آرى من يوسف هستم و اين برادر من است ، خداوند بر ما منت گذاشت و نعمت داد و بدون شك هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايى نمايد، خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند.
يوسف برادران را به ياد كارهايى كه با او و برادرش بنيامين كرده بودند انداخت ، آنها يوسف را در قعر چاه رها كرده بودند و با بنيامين هم رفتار بدى داشتند و پس از يوسف حسد او را در دل گرفته بودند و هميشه او را آزاد مى دادند. بدينگونه وعده الهى تحقيق يافت ، چون موقع افتادن يوسف در چاه ، خدا به او وحى كرده بود كه تو روزى برادران را از كارى كه با تو كرده اند خبر خواهى داد و اين در حالى خواهد بود كه آنها تو را نمى شناسند: و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذاو هم لايشعرون (يوسف / 15)
همانگونه كه گفتيم ، برادران از قيافه و رفتار عزيز مصر احتمال داده بودند كه او يوسف است بخصوص در ملاقات اخير كه يوسف مى خواست خودش ‍ را معرفى كند، نشانه هاى يوسف را در او مشاهده كردند به ويژه علامتى را كه در سر يوسف بود ديدند و آن هنگامى بود كه يوسف كلاه خود را برداشت و با آنان صميمى تر صحبت كرد.
جالب اينكه يوسف به آنها تلقين حجت كرد و گفت : زمانى كه شما نادان بوديد چنين كرديد و اين يك شيوه پسنديده اى است و در سخنان خداوند نيز نظير دارد مانند: يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم ) (انفطار 6/)
اى انسان چه چيزى تو را به پروردگار كريمت مغرور كرد. در واقع با اين سخن به انسان تلقين مى كند كه بگويد: غرنى كرمك = كرم تو مرا مغرور كرد.
تفسير سوره يوسف آيات 93 - 91
قالوا تالله لقد اثرك الله علينا و ان كنا لخاطئين (91) قال لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هم اءرحم الراحمين (92) اذهبوا بقميصى هذا فاءلقوه على وجه اءبى ياءت بصيرا و اءتونى باءهلكم اءجمعين (93)
گفتند به خدا قسم كه خداوند تو را بر ما برترى داد و همانا ما خطاكار بوديم (91) گفت : امروز شما را سرزنشى نيست ، خداوند شما را بيامرزد و او مهربان ترين مهربانان است (92) اين پيراهن مرا ببريد و آن را به صورت پدرم بيندازيد، تا بينا شود و همه خانواده تان رانزد من آوريد (93)
لغت و اعراب :
1 - ((آثرك )) برترى داد، انتخاب كرد. از ايثار به معناى انتخاب و گزينش .
2 - ((ان )) در ((وان كنا)) از حروف مشبهة به فعل و مخفف ((ان )) است و نمى توان آن را ان شرطيه گرفت چون در خبر آن لام تاءكيد آمده است .
3 - ((تثريب )) سرزنش ، توبيخ و ملامت . از ثرب به معناى تقرير بر گناه و اصل آن به معناى درون انسان است گويا سرزنش به درون انسان هم نفوذ مى كند. ضمنا تثريب اسم لانافيه و ((عليكم )) خبر آن است .
4 - ((اليوم )) يا متعلق به جمله قبلى است يعنى امروز شما را سرزنشى نيست و يا متعلق به جمله بعدى است يعنى امروز خدا شما را مى آمرزد ولى احتمال اول قوى تر است .
5 - ((ياءت )) مجزوم است چون در جواب امر واقع شده است .
6 - ((هذا)) نعمت يا بدل يا عطف بيان از ((قميصى )) و همچنين ((بصيرا)) حال از ((ابى )) و ((اجمعين )) تاءكيد يا حال است .
تفسير آيات :
اعتراف برادران به خطاى خود و گذشت يوسف از آنان
O آيات (91 - 93)
قالوا تالله لقد آثرك الله علينا...: چون برادران يوسف او را شناختند و ناباورانه عظمت و شكوه او را ديدند، گفتند: اى يوسف خداوند تو را بر ما برترى داده و تو به اين مرتبه از علم و حكمت و جاه و جلال رسيده اى و بدان كه ما در گذشته در حق تو بدى كرديم و ما خطا كار بوده ايم . بدينگونه آنها به خطاى خود اعتراف كردند.
با اعترافى كه آنها كردند و خود را خطا كار دانستند، يوسف آنها را بخشيد و به آنان گفت : امروز شما را سرزنشى نيست و من شما را مذمت نمى كنم . خدا شما را بيامرزد كه او مهربان ترين مهربانان است . اين جمله يوسف جمله دعا بود و او از خدا خواست كه آنان را بيامرزد. احتمال آن هم وجود دارد كه اين جمله جمله خبرى باشد و يوسف از طريق وحى مى دانست كه خدا آنان را خواهد بخشيد و لذا به آنان گفت . خدا شما را مى آمرزد.
جمله اى را كه در اينجا يوسف به برادرانش گفت و بزرگوارى خود را نشان داد، در فتح مكه به زبان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) هم جارى شد و آن هنگامى بود كه پيامبر مكه را فتح كرده بود و سران قريش كه در طول سالها با بدترين نوعى پيامبر را اذيت كرده بودند، ذليلانه در برابر آن حضرت قرار گرفته بودند و آماده هر نوع مجازاتى بودند ولى پيامبر خدا كه پيامبر رحمت بود آنان را بخشيد و همين جمله را كه يوسف به برادرانش گفت ، تكرار كرد.
فرستادن يوسف پيراهن خود را نزد پدر
پس از آنكه يوسف برادران را بخشيد و آنها حال خوشى پيدا كردند، يوسف از وضع پدر پرسيد آنها گفتند كه پدر در فراق تو آن قدر گريه كرد كه پرده سفيدى جلو چشمانش را گرفت و او اكنون نابيناست . يوسف گفت : اين پيراهن مرا نزد او ببريد و آن را به صورت او بيندازيد تا بينا شود. يوسف اين مطلب را از طريق وحى مى دانست و اينكه به صورت قطعى از بينايى پدر در آينده خبر مى دهد، يكى از معجزات اوست .
پيراهنى كه يوسف به برادران داد، پيراهنى بود كه از پدران و نياكان به او رسيده بود و آن همان پيراهنى بود كه ابراهيم به هنگام افتادن در آتش ‍ نمرود آن را به تن داشت و در خانواده او مانده بود و دست به دست به يعقوب رسيده بود و يعقوب آن را به يوسف داده بود و يوسف آن را در داخل يك نى گذاشته بود و همواره با خود داشت و حتى هنگامى كه او را به چاه انداختند همراه او بود.
يوسف ادامه داد كه وقتى پدر با اين پيراهن بينا شد، همه اعضاى خانواده را پيش من آوريد. او به خاطر موقعيت ويژه اى كه در مصر داشت و نمى توانست پيش پدر برود و لذا تقاضا كرد كه پدر نزد او بيايد تا ديدار تازه گردد و يعقوب ، گم شده خود را پيدا كند.
گفته شده از بزرگوارى يوسف يكى هم اين بود كه برادران به او گفتنند: اينكه تو شب و روز ما را به طعام دعوت مى كنى ما به سبب كارى كه در حق تو كرده ايم از تو خجالت مى كشيم . يوسف گفت : مردم مصر خيال مى كردند كه من برده اى بيش نبودم كه به اين مقام رسيدم ، مى خواهم با آمدن شما به خانه من بدانند كه من از خانواده بزرگى هستم و من با وجود شما در چشم آنان عظمت و شرافت پيدا مى كنم .
يوسف از آنهاپرسيد چه كسى پيراهن خون آلود مرا نزد پدر برد؟ يهودا گفت : من . يوسف گفت : پس اين پسراهن را هم تو نزد پدر ببر تا خبر زنده بودن مرا نيز تو به پدر برسانى و او را خوشحال كنى . يهودا بى درنگ به پا خاست و با سرعت تمام و بدون هيچ استراحتى رهسپار كنعان شد تا اين خبر خوشحال كننده را هر چه زودتر به پدر برساند.
چند روايت
1 - امام باقر (عليه السلام ) فرمود: يعقوب كه نمى دانست عزيز مصر همان يوسف است ، به او نامه اى به اين مضمون نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم . از يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم خليل الله به عزيز آل فرعون . سلام برتو! من خدا را سپاس مى گويم كه خدايى جز او نيست . اما بعد، ما خاندانى هستيم كه ما را انواع بلا فرا گرفته است . جد من ابراهيم را به جهت اطاعت پروردگار به آتش انداختند، پس خدا آن را خنك و سلامت كرد و خدا جدم را فرمان داد كه پدرم را ذبح كند پس به او ندا آمد. و من پسرى داشتم كه عزيزترين كس برايم بود او را از دست دادم و در غم او چشمانم نابينا شد و او برادرى از مادرش داشت كه هر وقت به ياد او مى افتادم آن برادر را به سينه ام مى چسباندم و قسمتى از غصه ام برطرف مى شد و او اينك نزد تو به اتهام سرقت محبوس است و من تو را گواه مى گيرم كه من دزدى نكرده ام و فرزندى كه دزدى كند به دنيا نياورده ام .
وقتى يوسف اين نامه را خواند گريه كرد و ناليد و گفت : پيراهن مرا به سوى او ببريد.(42)

2 - امام صادق (عليه السلام ) فرمود: چون پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله ) روز فتح مكه به مكه آمد، در كعبه را باز كرد و تمثالهايى را كه بر آن بود محو نمود و از دو طرف در گرفت و گفت : خدايى جز الله نيست او يگانه است و شريكى ندارد و عده اش راست بود و بنده اش را كمك كرد و گروهها را به تنهايى شكست داد. شما چه مى گوييد و چه گمان داريد؟ گفتند: گمان خير داريم ، برادرى بزرگوار فرزند برادرى بزرگوار هستى و به قدرت رسيده اى ، پس فرمود: من همان را مى گويم كه برادرم يوسف گفت : ((سرزنشى بر شما نيست خداوند شما را مى آمرزد و او مهربان ترين مهربانان است .))(43)

3 - قال الصادق (عليه السلام ): ليس رجل من ولد فاطمة يموت و لايخرج من الدنيا حتى يقر للامام بامامته كما اقر ولد يعقوب ليوسف ((قالوا تالله لقد آثرك الله علينا))(44)

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: از فرزندان فاطمه كسى نيست كه بميرد و از دنيا بيرون شود مگر اينكه به امامت امام (بر حق ) اقرار مى كند همانگونه كه فرزندان يعقوب به يوسف اقرار كردند و گفتند: به خدا سوگند كه خدا تو را بر ما برترى داد.
تفسير سوره يوسف آيات 99 - 94
و لما فصلت العير قال اءبوهم انى لاءجد ريح يوسف لولا اءن تقندون (94) قالوا تالله انك لفى ضلالك القديم (95) فلما اءن جاء البشير اءلقاه على وجهه فارتد بصيرا قال اءلم اءقل لكم انى اءعظم من الله ما لا تعلمون (96) قالوا يا اءبانا استغفر لنا ذنوبنا اناكنا خاطئين (97) قال سوف اءستغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم (98) فلما دخلوا على يوسف آوى اليه اءبويه و قال ادخلوا مصران شاء الله آمنين (99)
و چون كاروان به راه افتاد، پدرشان گفت : همانا من بوى يوسف را مى شنوم ، اگر مراكم عقل نپنداريد (94) گفتند: به خدا سوگند كه تو در گمراهى پيشين خود هستى (95) پس چون پيك شادى آمد آن (پيراهن ) را بر صورت او انداخت پس بينا گشت ، گفت : آيا به شما نگفتم كه من از خدا چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد؟ (96) گفتند: اى پدر ما! براى گناهان ما آمرزش ‍ بخواه كه ما خطا كار بوده ايم (97) گفت : بزودى از پروردگارم براى شما آمرزش خواهيم خواست همانا او آمرزنده بخشايشگر است (98)
لغت و اعراب :
1 - ((فصلت )) جدا شد، به راه افتاد، رهسپار گشت .
2 - ((لولا)) براى امتناع است و جواب آن حذف شده و تقدير چنين است : ((لولا ان تقندوننى لصدقتمونى )).
3 - ((تفندون )) باب تفعيل از ((فند)) است به معناى فساد عقل ، كم خردى ، خرفتى . نون آخر آن نون وقايه است كه قبل از ياء متكلم مى آيد و ياء متكلم به جهت قرار گرفتن در راءس آيه حذف شده است .
4 - ((البشير)) مژده دهند، پيك شادى .
5 - ((فارتد)) برگشت . افتعال از ((رد)) و آن به معناى برگشتن چيزى به حالت نخستين است .
6 - ((بصيرا)) حال است .
7 - ((سوف )) در ((سوف استغفر)) يا براى استقبال است يعنى در آينده استغفار خواهم كرد و يا براى مداومت است يعنى استغفار من در آينده نيز ادامه خواهد داشت .
تفسير آيات :
شنيدن يعقوب بوى پيراهن يوسف را از فاصله هاى دور
آيات (94 - 95)
و لما فصلت العير قال ابوهم انى لاجد ريح يوسف ...: يهودا به عنوان پيك شادى همراه با پيراهن يوسف به راه افتاد، وقتى كاروان از مصر جدا شد، يعقوب در كنعان از هشتاد فرسخى بوى پيراهن يوسف را شنيد و به اطرافيان خود كه فرزندان فرزندانش بودند گفت : اگر مرا به پيرى و خرفتى و كم عقلى متهم نكنيد، به شما مى گويم كه من بوى يوسف را مى شنوم . آنها كه اين سخن را باور نمى كردند، گفتند: تو در گمراهى پيشين خود هستى . منظور آنها از گمراهى ، گمراهى در دين نبود بلكه آنها مى پنداشتند كه يوسف سالها پيش مرده و اينكه يعقوب او را زنده مى انگارد و در فراق او بى تابى مى كند، يك اشتباه است كه يعقوب از مدتها پيش دچار آن شده و هنوز هم ادامه مى دهد.
يعقوب چگونه بوى پيراهن يوسف را از فاصله هاى دور شنيد؟ گفته شده كه باد صبا آن بوى را به همراه خود آورد و به مشام جان يعقوب رسانيد و لذا در شعر شاعران ، نسيم صبا به عنوان پيك دوست شناخته شده است ، ولى به نطر مى رسد كه اين كار از طريق معجزه بوده است و رسيدن بوى يك پيراهن از فاصله هشتاد فرسخى از طريق عادى ممكن نيست . چگونه بود كه يعقوب بوى پيراهن يوسف را در طول چهل سال نشنيد ولى در آن زمان معين شنيد، اين نبود مگراينكه قضاى الهى بر اين تعلق گرفته بود كه يعقوب در آن سالها گرفتار فراق يوسف شود و در آن زمان معين گرفتارى او به پايان برسد و او بوى پيراهن يوسف را بشنود و دوران فراق و جدايى خاتمه يابد، چون اگر خدا بخواهد كارهاى آسان دشوار و كارهاى دشوار آسان گردد.
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند كه اى روشن گهر پير خردمند
زمصرش بوى پيراهن شنيدى چرا در چاه كنعانش نديدى
بگفت احوال ما برق جهان است دمى پيدا و ديگر دم نهان است
گهى بر طارم اعلا نشينيم گهى بر پشت پاى خود نبينيم
نطير اين سخن يعقوب را پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) در باره اويس ‍ قرنى گفت و اظهار داشت كه من بوى بهشت را از سوى يمن مى شنوم .
انداختن پيراهن يوسف به صورت يعقوب و بيناشدن او
O آيات (96 - 98)
فلما ان جاء البشير على وجهه ...: پيك شادى به كنعان رسيد و يهودا كه پيراهن يوسف را به همراه داشت ، بلافاصله آن را به روى يعقوب انداخت و در همان حال يعقوب بنيايى چشمانش را بازيافت . جالب اينكه يهودا همان كسى است كه چهل سال پيش ، پيراهن خون آلود يوسف را نزد يعقوب آورد بود و گفته بود كه او را گرگ خورده است .
ظاهر اين است كه يعقوب كاملا نابينا نشده بود بلكه چشمانش كم سو شده بود با آمدن پيراهن يوسف او كاملا بينا شد و اين معجزه اى براى يوسف بود كه قبلا اين حالت را پيش بينى كرده بود.
وقتى يعقوب بينا شد و خبر زنده بودن يوسف را شنيد به اطرافيانش گفت : آيا من به شما نگفتم كه من از خدا چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد؟ اين سخن را يعقوب پيش از اين هم گفته بود و او مى دانست كه يوسف زنده است و روزى او را به آغوش خواهد كشيد، چون مى دانست آن خوابى كه يوسف در كودكى ديده بود يك رؤ ياى صادقانه است و حتما تحقق خواهد يافت و يازده برادر يوسف به اضافه او و زنش در برابر يوسف تعظيم خواهند كرد.
برادران يوسف كه از كرده هاى خود پشيمان شده بودند، با شرمندگى تمام به پدر خود گفتند: اى پدر! براى گناهان ما طلب آمرزش كن كه ما خطاكار بوديم . يعقوب كه خودش آنها را بخشيده بود گفت : بزودى از پروردگارم براى شما طلب آمرزش مى كنم كه او آمرزنده و مهربان است .
علت اينكه يعقوب در همان وقت براى آنان طلب آمرزش نكرد و آن را به تاءخير انداخت ، اين بود كه مى خواست در زمانى كه براى استجابت دعا مناسب تر است ، اين كار را بكند و دعا براى فرزندانش را به شب جمعه و نيمه هاى شب موكول كرد، چون احتمال مستجاب شدن دعا در اين زمان بيشتر است . در روايتها آمده كه يعقوب مدتهابه فرزندانش طلب آمرزش كرد تا اينكه به او وحى رسيد كه توبه آنان پذيزفته شده است .
چند روايت
1 - قال رسول الله (صلى الله عليه و آله ): خير وقت دعوتم الله فيه الاسحار و تلا هذه الاية فى قول يعقوب ((سوف استغفر لكم ربى )) و قال : اخرهم الى السحر.(45)

پيامبر خدا فرمود: بهترين وقتى كه شما در آن خدا را مى خواهيد، وقت سحر است و اين آيه را كه از قول يعقوب است ، خواند: ((بزودى براى شما از پروردگارم طلب آمرزش مى كنم )) و فرمود: آنها را تا وقت سحر به تاءخير انداخت .
2 - عن ابى جعفر (عليه السلام ) قال قلت له : ما كان اولاد يعقوب انبياء؟ قال : لا ولكنهم كانوا اسباط اولاد الانبياء و لم يكن يفارقوا الدنيا الاسعداء تابوا و تذكروا ما صنعوا...(46)

راوى مى گويد: از امام باقر (عليه السلام ) پرسيدم : آيا فرزندان يعقوب پيامبران بودند؟ فرمود: نه ولى آنان اسباط اولاد پيامبران بودند و از دنيا نرفتند مگر اينكه سعادتمند شدند و توبه كردند و آنچه را كه كرده بودند به ياد آوردند...
تفسير سوره يوسف آيه 100
و رفع اءبويه على العرش و خروا له سجدا و قال يا اءبت هذا تاءويل رؤ ياى من قبل قد جعلها ربى حقا و قد اءحسن بى اذ اءخرجنى من السجن و جاء بكم من البدو من بعد اءن نزع الشيطان بينى و بين اخوتى ان ربى لطيف لما يشاء انه هو العليم الحكيم (100)
پس چون بر يوسف وارد شدند، پدر و مادرش را در كنار خود جاى داد و گفت : به خواست خدا در آرامش وارد مصر شويد (99) و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگى سجده كنان در برابرش به رو افتادند؛ و گفت : اى پدر اين بود تعبير خواب پيشين من كه پروردگارم آن را تحقق بخشيد و به من نيكى نمود هنگامى كه مرا از زندان بيرون كرد و شما را از صحرا آورد، پس از آنكه شيطان ميان من و ميان برادرانم تباهى انداخت . همانا پروردگار من درباره چيزى كه بخواهد باريك بين است ، هموست كه داناى فرزانه است (100)
لغت و اعراب :
1 - ((ان شاء الله )) مربوط به ((آمنين )) است و از آن قصد تبرك شده است مانند: ((لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنين ))
2 - ((العرش )) تخت بلند، جايگاهى كه شاهدان در آن نشينند.
3 - ((خروا)) به روا افتادند، به زمين افتادند. به افتادن قطرات آب از بالا به پايين ((خرير)) مى گويند.
4 - ((سجدا)) حال است .
5 - ((قد جعلها)) يا حال از رؤ ياست و يا جمله مستاءنفه است .
6 - ((احسن )) معمولا با الى متعدى مى شود و اينكه در اينجا بابا متعدى شده دليل بر جواز آن است .
7 - ((البدو)) صحرا، باديه . اصل بدو به معناى آشكار شدن است و چون صحرا ديوار ندارد و همه جاى آن آشكار است ، به صحرا باديه گفته شد.
8 - ((نزغ )) تباه كرد، ايجاد فساد نمود.
9 - ((لطيف )) باريك بين ، كسى كه كارهايش از روى دقت است .

next page

fehrest page

back page