next page

fehrest page

back page

قرار دادن وجه پرداختى برادران دربار آن
O آيه (62)
و قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم ...: برادران يوسف براى گرفتن غله مانند ديگران چيزى را به عنوان قيمت پرداخت كردند كه از قبيل كالا و يا پول بود، يوسف به طور پنهانى به غلامان خود گفت : وجه پرداختى آنان را دربارشان بگذاريد، تا وقتى به شهر خود نزد خانواده شان بازگشتند و بارهاى خود را باز كردند، آن راببينند و اين باعث شود كه دوباره به سوى من باز گردند.
اينكه يوسف چنين كارى را انجام داد، براى آن بود كه برادران به سخاوت و كرامت او پى بردند و تشويق شوند كه باز هم نزد او بيايند.
شايد هم بدان جهت بود كه يوسف از اخلاق آنها خبر داشت و مى دانست كه وقتى آن وجه را در بار خود پيدا كنند، چنين مى پندارند كه آن وجه به طور اشتباهى در بار آنها جا مانده و حتما براى پرداخت آن بار ديگر به مصر مى آيند و با او ملاقات مى كنند و به هر حال اين كار براى كشيدن آنها به مصر و سفر مجدد آنها صورت گرفت . (لعلهم يرجعون )
تفسير سوره يوسف آيات 66 - 63
فلما رجعوا الى اءبيهم قالوا يا اءبانا منع منا الكيل فاءرسل معنا اءخانا نكتل و انا له لحافظون (63) قال هل آمنكم عليه الاكما اءمنتكم على اءخيه من قبل فالله خير حافظا و هو اءرحم الراحمين (64) و لما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت اليهم قالوا يا اءبانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الينا و نمير اءهلنا و نحفظ اءحانا و نزداد كيل بعير ذلك كيل يسير (65) قال لن اءرسله معكم حتى تؤ تون موثقا من الله لتاءتننى به الا اءن يحاط بكم فلما اتوه موثقهم قال الله على ما نقول وكيل (66)
پس چون نزد پدرشان برگشتند، گفتند: اى پدر پيمانه از ما منع شد، پس ‍ برادرمان را با ما بفرست تا پيمانه بگيريم و ما البته نگهبان او هستيم (63) گفت : آيا شما را بر او امين قرار بدهم همانگونه كه پيش از اين شما را بر برادرش امين قرار داده بودم ؟ پس خداوند بهترين نگهبان است و همه مهربانترين مهربانان است (64) و چون بار خود را باز كردند وجه پرداختى خويش را يافتند كه به آنان بازگردانده شده است . گفتند: اى پدر! ديگر چه مى خواهيم ؟ اين وجه پرداختى ماست كه بر ما بازگردانيده شده و ما براى خانواده مان غذا فراهم مى سازيم و برادرمان را حفظ مى كنيم و يك بار شتر اضافه مى گيريم كه آن (نزد عزيز مصر) بار اندكى است (65) گفت : او را با شما نمى فرستم مگر اينكه مرا پيمانى از خدا بدهيد كه او را نزد من مى آوريد مگر اينكه ناتوان شويد. پس چون پيمان خود را دادند، گفت : خداوند به آنچه مى گوييم گواه است (66)
لغت و اعراب :
1 - ((نكتل )) پيمانه بگيريم . بر وزن نفتل و محذوف العين است و بر وزن نفعل نيست و براى واقع شدن در جواب امر مجزوم است .
2 - ((هل آمنكم )) براى استفهام است ، ولى به قرينه ((الا)) كه پس از آن آمده معناى نفى مى دهد يعنى لا آمنكم كما آمنتكم على اخيه الا در اينجا از اداة حصر است .
3 - ((حافظا)) تميز است و مى توان آن را حال گرفت .
4 - ((ما)) در ((مانبغى )) براى استفهام است يعنى ديگر چه مى خواهيم . اين احتمال هم بعيد نيست كه براى نفى باشد و در اين صورت بغى به معناى دروغ مى باشد يعنى ما دروغ نمى گوييم .
5 - ((نمير)) آذوقه تهيه مى كنيم . از ((ميره )) به معناى طعامى كه از شهرى به شهرى حمل مى شود.
6 - ((بعير)) شتر نر همانگونه كه به شتر ماده ((ناقه )) گفته مى شود.
7 - ((موثق )) مصدر ميمى به معناى پيمان و عهد.
8 - استثنا در ((الا ان يحاط بكم )) منقطع است به معناى ((لكن اذا احيط...)) و شايد هم متصل باشد و از مفعول له عام استثنا شده باشد و در اين صورت فعل قبلى را بايد به صورت نفى معنا كرد: لا تمنعون من الاتيان .
9 - ((وكيل )) شاهد، نگهبان .
تفسير آيات :
نقل سخنان عزيز مصر به يعقوب
O آيات (63 - 64)
فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل ...:
هنگامى كه برادران يوسف از مصر به كنعان برگشتند، نزد پدرشان رفتند و جريان را به او گزارش دادند و از جمله گفتند: پدر جان ! عزيز مصر از دادن غله در آينده دريغ كرد. منظورشان اين بود كه اگر بار ديگر پيش او برويم به ما غله نخواهد داد چون به ما گفته است اگر دفعه بعد برادر كوچكتان را نياوريد، به شما غله نخواهم داد. بنابراين دفعه بعد، برادرمان (بنيامين ) را همراه ما بفرست تا غله بگيريم و ما او را حفظ خواهيم كرد.
يعقوب در پاسخ آنها گفت : آيا او را به شما بسپارم و به شما اطمينان كنم همانگونه كه پيش از اين در مورد برادرش يوسف به شما اطمينان كردم ؟ خدا بهترين نگهبان و مهربانترين مهربانان است . يعنى او را به خدا مى سپارم كه بهترين نگهبان است . يعقوب به صراحت نگفت كه اجازه مى دهم او را با خود ببريد ولى همين جمله دليل است كه او چنين اجازه اى را داد و بنيامين را به خدا سپرد و به طورى كه در آيه بعدى خواهيم ديد از آنان پيمانى خدايى گرفت كه او را برگردانند.
O آيات (65 - 66)
و لما فتحوا متاعهم و جدوا بضاعتهم ...: برادران يوسف پس از اين مذاكره بارهاى خود را گشودند و ديدند مبلغى را كه به عزيز مصر بابت قيمت غله پرداخته بودند، به خودشان برگردانيده شده است و آن را دربارشان گذاشته اند، به پدر گفتند: پدر جان اين سرمايه و وجه پرداختى ماست كه به خودمان برگردانيده شده است ، ديگر چه مى خواهيم ؟ يعنى بهتر از اين نمى شود كه هم كالا و هم قيمت آن را به ما بدهند. بار ديگر به مصر مى رويم و براى خانواده خود آذوقه مى آوريم و برادرمان را كه با خود مى بريم از خطرات حفظ مى كنيم و به خاطر وجود او يك بار شتر، بيشتر غله مى گيريم ، چون عزيز مصر براى هر يك نفر يك بار شتر غله مى دهد.
آنها اضافه كردند كه اين يك پيمانه آسان و اندك است ، يعنى براى عزيز مصر دادن يك بار شتر چندان مهم نيست و او غله بسيار دارد. شايد هم منظورشان اين بود كه آنچه ما آورده ايم در برابر مصرفى كه داريم اندك است و لذا بايد برادرمان را هم ببريم تا غله بيشترى بياوريم .
موافقت يعقوب با اعزام بنيامين
يعقوب با وجود آنكه فرزندانش سابقه بدى داشتند، با فرستادن بنيامين موافقت كرد و شايد علت آن اين بود كه مى ديد آنان بزرگ شده اند و به خود آمده اند و بعيد است كه بار ديگر خطاى پيشين را تكرار كنند، به اضافه اينكه آنان آن حسدى را كه به يوسف داشتند به بنيامين نداشتند. ديگر اينكه خشكسالى و قحطى بود و براى به دست آوردن غذا مجبور به اين كار بود.
در عين حال به آنان گفت : من برادرتان را با شما نمى فرستم مگر اينكه براى من عهد و پيمانى از خدا بياوريد كه او را پيش من بازگردانيد، يعنى به خدا سوگند بخوريد كه او را برمى گردانيد مگر اينكه از هر طرف احاطه و محاصره شويد، يعنى از حفظ او ناتوان باشيد كه در اين صورت معذور خواهيد بود.
پسران يعقوب ، سوگند خوردند كه چنين كنند و چون اين پيمان را بستند، يعقوب گفت : خدا به آنچه مى گوييم گواه است و با اين پيمان مؤ كدى كه يعقوب از آنها گرفت ، اجازه داد در سفرى بعدى بنيامين را همراه خود ببرند.
تفسير سوره يوسف آيات 69 - 67
و قال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من اءبواب متفرقه و ما اءعنى عنكم من الله من شى ء ان الحكم الا لله عليه توكلت و عليه فليتو كل المتوكلون (67) و لما دخلوا من حيث اءمرهم اءبوهم ما كان يغنى عنهم من الله من شى ء الا حاجة فى نفس يعقوب فضاها و آنه لذو علم لما علمناه و لكن اءكثر الناس لا يعلمون (68) و لما دخلوا على يوسف آوى اليه اءخاه قال انى اءنا اءخوك فلا تبتئس بما كانوا يعلمون (69)
و گفت : اى فزندان من !از يك دوازه وارد نشويد و از دروازه هاى گوناگون وارد شويد، و من در برابر خدا شما را هيچ گونه سودى نخواهم داد، حكم جز براى خدا نيست ، به او توكل كردم و بايد توكل كنندگان به او توكل كنند (67) و چون از همانجا كه پدرشان دستور داده بود وارد شدند، (اين كار) آنان را در برابر خدا هيچ سودى نداد و فقط نيازى در نفس يعقوب بود كه آن را اظهار كرد؛ و او به آنچه كه به او ياد داده بوديم ، آگاهى داشت ، ولى بسيارى از مردم نمى دانند (68) و چون بر يوسف وارد شدند، برادرش را كنار خود جاى داد، گفت : همانا من برادر تو هستم ، پس از آنچه آنها انجام داده اند اندوهگين نباش (69)
لغت و اعراب :
1 - ((بنى )) با فتحه باء جمع ابن است كه به سوى ياء متكلم اضافه شده است و ابن به ابناء و بنين يا بنون جمع بسته مى شود ((بنى )) با ضمه باء مصغر ابن است كه به سوى ياء متكلم اضافه شده است .
2 - ((باب )) در اينجا به معناى دروازه شهر است .
3 - ((مااغنى )) بى نياز نمى كنيم ، سودى نمى دهم .
4- تقديم ((عليه )) بر ((توكلت )) افاده حصر مى كند، يعنى فقط به خدا بايد توكل كرد.
5 - جواب ((لما دخلوا)) ((ما كان يغنى ))است .
6 - ((الاحاجة )) استثناى منقطع است و ((الا)) به معناى ((لكن )) مى باشد.
7 - ضمير فاعلى ((قضيها)) به يعقوب بر مى گردد و بعضى گفته اند كه به خدا بر مى گردد.
8 - ((آوى اليه )) در كنار خود جاى داد.
9 - ضمير منفصل ((انا)) براى تاءكيد ضمير متكلم در ((الى )) است .
10 - ((لا تبتئس )) غمگين مباش . از بؤ س به معناى ناراحتى و اندوه مشتق شده است .
تفسير آيات :
توصيه هاى يعقوب به پسران
O آيه (67)
و قال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد...: برادران يوسف باصلاح ديد پدر تصميم گرفتند براى گرفتن غله ، بار ديگر به مصر سفر كنند و بنيامين را هم همراه خود ببرند. وقتى آنها عازم سفر شدند، يعقوب به آنان گفت : اى فرزندان من چون به مصر رسيديد همگى از يك دروازه وارد نشويد بلكه از دروازه هاى مختلف وارد شويد. منظور يعقوب اين بود كه پسرانش كه يازده نفر بودند به طور دسته جمعى از يك در دروازه وارد شهر نشوند بلكه هر چند نفرشان از يك دروازه وارد شوند. گفته شده كه مصر در آن زمان چهار دروازه داشت .
اين سفارش يعقوب براى آن بود كه اگر آنان همگى از يك دروازه وارد مى شدند، قدرت و شوكت و زيبايى آنها باعث حساس شدن مردم مى گشت و اين براى آنها دردسر درست مى كرد و اى بسا مورد حسد واقع مى شدند و يا از ترس اينكه آنان اقدامى بر ضرر حكومت به عمل آورند، تحت تعقيب و مراقبت قرار مى گرفتند، ولى اگر از هم جدا مى شدند و از دروازه هاى مختلف وارد مى شدند، چنين حساسيتى به وجود نمى آمد.
برخى از مفسران گفته اند كه نگرانى يعقوب از اين بود كه مردم آنها را يك جا ببينند و چشم بزنند و در نتيجه آنان دچار مصيبت شوند.
چشم زخم يا تاءثير نگاه
البته چشم زدن با همان چشم زخم ، چيزى است كه نمى توان آن را انكار كرد و تاءثير نگاه بعضى از مردم در اشياء و اشخاص تجربه شده است و امكان آن وجود دارد كه امواج خاصى از چشمان اشخاص معينى بيرون شود و در شخص يا چيز مرئى تاءثير عميقى بگذارد. ما امروز شاهد تاءثير فراوان نگاه را در خوابهاى معناطيسى مى بينيم و كسانى با نگاه كردن چنان تصرفى مى كنند كه شخص مورد نظر به خواب عميقى فرو مى رود و از اسرار درونى خود خبر مى دهد. همچنين از انتقال افكار به صورت تله پاتى سخنهايى گفته مى شود.
تاءثير نگاه يا همان چشم زخم ، مورد قبول قرآن و روايات است . ظاهر اين آيه شريفى دلالت بر درستى تاءثير چشم دارد:
وان يكاد الذين كفرواليزلقونك با بصارهم (قلم / 51)
نزديك كه كافران با ديدگانشان تو را آسيب برسانند.
همچنين در رواياتى از چشم زخم به عنوان يك حقيقت ياد شده است . پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود:
ان العين حق و العين تستنزل الحالق .(33)
چشم زدن حق است و چشم ، زمين بلند را پست مى كند.
و نيز در روايتى آمده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) حسن و حسين (عليه السلام ) را با كلماتى ، از چشم زخم دور مى كرد. (34)

بنابراين ، چشم زخم را به عنوان يك حقيقت بايد پذيرفت ولى آيا يعقوب آن جمله را براى ترس از چشم زخم گفت ؟ آيه به آن دلالت ندارد و ظاهر اين است كه يعقوب نگران آن بود كه اگر پسرانش دسته جمعى از يك دروازه وارد شوند ايجاد حساسيت كنند و اين امر باعث دردسر آنها گردد.
واگذار كردن يعقوب كارها را به خدا
يعقوب پس از اين سفارش ، به فرزندانش گفت : من در برابر حكم خدا و قضاى الهى هيچ گونه سودى براى شما ندارم و نمى توانم آن را از شما دور كنم ؛ چون حكم از آن خداوند است و من خود را به او سپرده ام و به او توكل كرده ام و تمام توكل كنندگان بايد فقط به او توكل كنند و كارهايشان را به او واگذارند.
توجه كنيم كه توكل به معناى آن نيست كه انسان ، خود دست به كارى نزند و كارها را به خدا واگذار كند. چنين برداشتى از توكل كاملا بر خلاف آن مفهومى است كه مورد نظر اسلام و قرآن است بلكه توكل اين است كه انسان در برابر سختيها و در واقع خطر خود را نبازد و با اتكاء بر نيروى لايزال الهى و استعانت از او تمام توان خود را به كار گيرد و آنچه از دستش بر مى آيد بكند و از كمبود امكانات نهراسد و با قدرت تمام و با روحيه اى بالا و همتى بلند اقدام كند و مطمئن باشد كه در چنين حالتى خداوند يار و ياور او خواهد بود.
توكل روحيه انسان را در مقابل مشكلات بالا مى برد و نيروى انسان را چند برابر مى كند.
جمله (ان الحكم الا لله ) كه در مقابل يعقوب آمده جمله اى است كه يوسف هم آن را در زندان به هم بندان خود گفت . (آيه 67 همين سوره كه خوانديم )
بدينگونه يعقوب ضمن اينكه براى حفظ فرزندانش ، چاره جويى مى كند و از طريق علل و اسباب مادى وارد مى شود، در عين حال توكل بر خدا مى كند و كارها را به او وا مى گذارند و خاطرنشان مى شود كه همه چيز در اختيار خداست .
اين يك درس بزرگى است كه بايد از يعقوب آموخت و در تعاليم اسلام نيز روى آن تاءكيد شده است . انسان بايد در مشكلات زندگى با تمام قدرت و توان از اسباب و علل مادى استفاده كند و به چاره جويى بپردازد. در عين حال آن علل و اسباب را در برابر خدا قرار ندهد و بداند كه تاءثير آنها به امر خداست و بايد در هر حال به خدا توكل كرد و حل مشكل را از او خواست .
O آيه (68)
و لما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم ...: فرزندان يعقوب به سوى مصر رهسپار شدند وقتى به مصر رسيدند، طبق سفارش ‍ يعقوب ، به طور جمعى از يك دروازه واردنشدند بلكه هرچند نفرشان از يك دروازه وارد شدند، ولى اين كار سبب نشد كه آنان از قضاى الهى خود را رها كنند و به گرفتارى و مصيبت نرسند و بلكه چنانكه خواهيم ديد، آنان در اين سفر دچار مصيبت شدند برادرشان بنيامين به اتهام سرقت از آنان جدا شد و آنان با ناراحتى بسيار به سوى يعقوب برگشتند و حتى يكى از آنان كه شمعون نام داشت در مصر ماند و به هر حال جمعشان پريشان شد.
يعقوب با آن تدبيرى كه كرد خواست آنان را آسيبى نرسد ولى تقدير الهى اين بود كه آنان آسيب ببينند و البته اين براى خود حكمتهايى داشت كه ما نمى دانيم و شايد هم خدا مى خواست آنان را به سبب كار بدى كه در حق يوسف كرده بودند، مجازات كند.
در آيه چنين آمده كه تدبير يعقوب آنان را به سودى نداد ولى در نفس ‍ يعقوب يك نگرانى بود كه آنان را اظهار داشت ، يعنى يعقوب چون از فرزندانش نگران بود آن سفارش را كرد و به وظيفه خود عمل نمود ولى او مى دانست كه آنچه خدا مى خواهد همان خواهد شد و خود او اين حقيقت را به زبان آورد. سپس اضافه مى كند كه يعقوب به آنچه كه به او ياد داده بوديم آگاهى داشت ولى بسيارى از مردم اين حقيقت را نمى دانند، يعنى گمان مى برند كه اسباب و علل تاءثير مستقلى در سرنوشت انسان دارد.
بدينگونه در اين آيه يعقوب و بينش درست او را تعريف مى كند و اظهار مى دارد كه اين علمى بود كه ما به او آموخته بوديم ولى بيشتر مردم آن را نمى دانند.
ورود مجدد برادران يوسف همراه بنيامين
O آيه (69)
و لما دخلوا على يوسف آوى اليه اخاه ...: وقتى برادران يوسف همراه بنيامين وارد بر او شدند، يوسف برادرانش بنيامين را در كنار خود جاى داد و او را گرامى داشت ، به طورى كه پيشتر گفته ايم ، بنيامين تنها برادر يوسف بود كه با او را از يك پدر و يك مادر بودند. برادران ديگر فقط پدرى بودند.
گفته شده كه يوسف پس از ورود برادرانش دستور داد براى آنها غذا بياورند و قرار شد كه هر دو نفر با هم غذا بخورند، آنها دو نفر دو نفر سر طعامى نشستند و بنيامين تنها ماند، يوسف به او گفت : تو هم بيا با من غذا بخور.
وقتى بنيامين كنار يوسف نشست ، يوسف مخفيانه به او گفت : من برادر تو يوسف هستم و من با تو از يك پدر و مادر هستيم ، ضمنا به او گفت كه مطلب را آشكار نكند و پوشيده بدارد، وقتى بنيامين برادرش را شناخت ، ستمى كه برادران بر او روا داشته اند به يادش آمد و ناراحت شد. يوسف گفت : از كارهايى كه آنها انجام داده اند اندوهگين مباش .
بعضى ها گفته اند كه يوسف خود را بنيامين معرفى نكرد و اينكه به او گفت من برادر تو هستم خواست به او وا نمود كند كه من به جاى برادر توام و اين براى زدودن آثار ناراحتى و غربت از او بود. ولى آنچه ظاهر آيه به آن دلالت دارد بخصوص با توجه به تاءكيدهايى كه در آيه وجود دارد، اين است كه يوسف خود را به بنيامين معرفى كرد و لذا به او گفت كه از كارهاى گذشته برادران اندوهگين مباش و اين اشاره روشنى به اقدام ستمكارانه آنها در حق يوسف بود.
تفسير سوره يوسف آيات 75 - 71
فلما جهزهم بجهازهم جعل السقاية فى رحل اءخيه ثم اءذن مؤ ذن اءيتها العير انكم لسارقون (70) قالوا و اءقبلوا عليهم ماذا تفقدون (71) قالوا نفقد صواع الملك و لمن جاء به حمل بعير و اءنا به زعيم (72) قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الاءرض و ما كنا سارقين (73) قالوا فما جزاؤ ه ان كنتم كاذبين (74) قالوا جزاؤ ه من وجد فى رحله فهو جزاؤ ه كذلك نجزى الظالمين (75)
پس چون بار و بنه آنان را فراهم كرد، پيمانه را در بار برادرش گذاشت ، آنگاه ندا دهنده اى ندا داد كه اى كاروانيان شما دزديد (70) در حالى كه روى به آنان كردند، گفتند: چه چيزى گم كرده اند؟ (71) گفتند: پيمانه پادشاه را گم كرده ايم و براى كسى كه آن را بياورد، بار شترى است و من به آن ضامن هستم (72) گفتند: به خدا سوگند كه خودتان مى دانيد كه ما نيامده ايم تا در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبوده ايم (73) گفتند: پس سزاى آن چيست اگر دروغگو باشيد؟ (74) گفتند: سزاى آن اين است كه كسى كه آن (پيمانه ) در بار او پيدا شود خود او سزاى آن است ، ما اين چنين ستمگران را كيفر مى دهيم (75)
لغت و اعراب :
1 - ((جهاز)) بار و بنه (چندى پيش توضيح بيشترى داده شد)
2 - ((سقايه )) ظرفى كه با آن آب مى نوشند و در اينجا منظور از آن پيمانه است ، گويا پيمانه اى كه آنها داشتند از طلا يا نقره بود و پيش از آن ظرف آب پادشاه بود.
3 - ((موذن )) ندادهنده ، كسى كه با آواز بلند مطلبى را اعلام كند و به همين مناسبت در اسلام به اذان گو مؤ ذن گفته شد.
4 - ((العير)) كاروان و در اينجا منظور كاروانيان است . گفته شده ((عير)) به كاروانى گفته مى شود كه همراه با شتران و الاغها باشد.
5 - ((واقبلوا عليهم )) جمله حاليه است به تقدير: ((و قد اقبلوا عليهم )).
6 - ((صواع )) پيمانه ، بيشتر به صورت صاع به كار مى رود.
7 - ((زعيم )) ضامن ، كفيل .
8 - ((تالله )) سوگند به خدا. حرف قسم ((تا)) مخصوص لفظ جلاله است و مى توان با آن به غير الله سوگند خورد.
9 - ((جزائه من وجد...)) از نظر تركيب به اين صورت است كه ((جزائه )) مبتدا و((من وجد فى رحله )) خبر آن است و ((فهو جزائه )) مبتدا و خبر براى تاءكيد جمله قبلى است و براى اهميت مطلب اسم ظاهر به جاى ضمير آمده و آن در حكم ((فهو هو)) است . و يا ((جزائه )) مبتداء و ((من وجد فى رجله )) شرط است و جواب آن ((فهو جزائه )) مى باشد و اين جمله شرطيه خبر براى آن مبتدا است و در هر دو صورت منظور اين است كه هر كس كه پيمانه در بار او يافته شود، به بردگى كشيده شود و در واقع خود او سزاى عمل سرقت او باشد.
تفسير آيات :
قراردادن پيمانه شاه دربار بنيامين وزدن تهمت دزدى به او
O آيات (70 - 72)
فلما جهزهم بجهازهم جعل السقاية ...: يوسف دستور داد بار برداران بسته شد و به هر كدام از آنها بار شترى گندم تحويل داده شد، وقتى اين بارها بسته مى شد، به دستور يوسف پيمانه پادشاه كه با آن گندم را پيمانه مى كردند دربار برادرش بنيامين قرار داده شد، هدف يوسف از اين كار اين بود كه بهانه اى به دست آورد تا بنيامين رانزد خود نگهدارد.
آن پيمانه كه به طور پنهانى در بار بنيامين گذاشته شد، جام زرين يا سيمينى بود كه پادشاه مصر با آن آب مى خورد و در اين قحط سالى از آن به عنوان يك پيمانه استفاده مى شد. گفته شده كه آن پيمانه يك دوازدهم اردب مصرى بود و اردب كه اكنون نيز در مصر متداول است معادل 198 ليتر يا 156 كيلوگرم است .
وقتى كاروان به راه افتاد، ندا دهنده اى ندا داد كه اى كاروانيان شما دزديد! برادران يوسف در حالى كه روى به كاركنان يوسف كردند، گفتند: شما چيزى را گم كرده ايد؟
آنها گفتند: پيمانه پادشاه گم شده است و هر كس آن را بياورد يك بار شتر جايزه دارد، گوينده اين سخن اضافه كرد كه من ضامن آن هستم .
اينكه در اينجا به برادران يوسف به نسبت دزدى داده مى شود، شايد از آن جهت باشد كه گوينده اين سخن غير از كسى بود كه پيمانه را در بار بنيامين گذاشت و او از حقيقت قضيه خبر نداشت و گمان مى كرد كه واقعا آنها پيمانه را دزديده اند؛ احتمال ديگر اينكه اين نسبت به دستور يوسف به آنها داده شد و منظور اين بود كه شما پيش از اين يوسف را دزديديد. اگر اين احتمال درست باشد بايد گفت كه يوسف توريه كرد. يعنى سخنى گفت كه شنونده از ظاهر آن چيزى مى فهمد كه گوينده آن را اراده نكرده است و اين در جاى خود مورد بحث قرار گرفته كه آيا توريه جايز است و يا آن هم مانند دروغ حرام است ؟ آنچه اكثر علماى اخلاق و فقها گفته اند اين است كه در مواردى كه انسان مجبور به دروغ گفتن باشد، توريه كردن جايز بلكه لازم است .
O آيات (73 - 75)
قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض ...: برادران يوسف كه خود را در معرض تهمت بزرگى ديدند و به آنها نسبت دزدى داده شد، براى دفاع از خود گفتند: به خدا قسم كه چنين نيست و شما خود مى دانيد كه ما به اين سرزمين نيامده ايم كه در آن فساد كنيم و ما هرگز دزد نبوده ايم .
اينكه آنها گفتند شما خود مى دانيد كه اهل فساد نيستيم ، از اين جهت است كه كارگزاران يوسف ، هم در سفر قبلى آنان و هم در اين سفر آثار نيكويى را در آنان ديده بودند و بخصوص در سفر دوم آنان همان مبلغى را كه در سفر قبلى پرداخته بودند ولى يوسف آن را در بار آنها گذاشته بود و به آنان پس ‍ داده بود، آورده بودند و اين نشانه درستكارى آنان بود. هم چنين آنها خودشان را معرفى كرده بودند و گفته بودند كه ما فرزندان كسى هستيم كه خداوند او را به پيامبرى برگزيده است و براستى از چنين افرادى بعيد بود كه دزدى كنند.
به هر حال آنها سوگند خوردند كه دزدى نكرده اند. كارگزاران يوسف گفتند: اگر دروغ گفته باشيد، به نظر شما سزاى اين كار چيست ؟ آنها گفتند: سزاى كسى كه چنين كند، خود اوست ، يعنى شخصى كه دزدى كرده به بردگى كشيده مى شود و ما ستمگران را چنين سزا مى دهيم .
در آيين يعقوب و مردم كنعان با دزد چنين معامله مى شد كه به مدت يكسال او را به بردگى مى كشيدند ولى در آيين پادشاه مصر چنين نبود و به دزد تازيانه مى زدند. برادران يوسف همان آيين و رسم خودشان را پيشنهاد كردند و مى دانستند كه آنها دزدى نكرده اند.
چند روايت
1 - امام صادق فرمود: يوسف براى آنها (برادرانش ) غذايى تهيه كرده بود وقتى به او وارد شدند گفت : هر دو برادرى كه از يك مادر هستند بر سر يك سفره بنشينند. پس آنها نشستند و بنيامين ايستاده ماند. يوسف به او گفت : تو چرا ننشستى ؟ گفت : تو گفتى برادرانى كه از يك مادرند بر سر سفره اى بنشينند و در ميان آنها برادرى كه از مادر من باشد وجود ندارد. يوسف گفت : برادرى از مادر نداشتى ؟ گفت : داشتم . يوسف گفت : پس چه شد؟ بنيامين گفت : اينان گمان مى كنند كه گرگ او را خورد. يوسف گفت : اندوه تو درباره او چقدر بود؟ بنيامين گفت : من يازده فرزند دارم و نام همه آنها را از نام آن برادر مشتق كرده ام . يوسف گفت : تو را مى بينم كه پس از او با زنان هم آغوش شدى و فرزند به دنيا آوردى . بنيامين گفت : مرا پدرى صالح است و او به من گفت ازدواج كن شايد از نسل تو فرزندانى به وجود آيند كه زمين را با تسبيح گفتن خود سنگين كنند. پس يوسف به او گفت : با من بر سر سفره بنشين . برادران گفتند خدا يوسف و برادرش را برترى داد تا جايى كه همراه با پادشاه بر سفره نشست .(35)

next page

fehrest page

back page