اعتراف زليخا و زنان مصر به بيگناهى يوسف
طبق پيشنهاد يوسف ، پادشاه مصر آن زنان را به حضور خواست و از آنها پرسيد شما را چه شد كه از يوسف كام
دل خواستيد؟ زنان در پاسخ گفتند: خدا منزه است كه ما بر او هيچ بدى نديديم .
اين زنان آشكارا به اينكه از يوسف كام دل بخواهند اعتراف نكردند ولى با اعتراف به پاكدامنى يوسف به طور ضمنى به هوسبازى خود اعتراف
نمودند ولى در ميان آنها همسر عزيز مصر با صراحت كامل به هوسبازى خود اقرار نمود و گفت : اكنون حق آشكار شده است ، آرى من از او كام
دل خواستم و او از راستگويان است . و بدينگونه همگى آن زنان به بى گناهى يوسف اعتراف كردند و يوسف از آن اتهام تبرئه شد.
O آيه (52)
ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب ...: اين آيه نقل سخن يوسف است كه به فرستاده پادشاه گفت و آن زمانى بود كه فرستاده نزد يوسف
بازگشت و به او خبر داد كه پادشاه مصر آن زنان را خواست و با آنان صحبت كرد و آنان به بى گناهى تو اعتراف نمودند.
اينجا بود كه يوسف به فرستاده گفت : اين پيشنهاد من براى آن بود كه عزيز مصر بداند كه من در نهان به او خيانت نكرده ام و بداند كه خداوند
نيرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند و خائن هر نيرنگى بزند، سرانجام رسوا مى شود و حق آشكار مى گردد. اين جمله يوسف نظير جمله ديگر اوست
كه به هنگام كام دل خواستن زليخا از او به زبان آورد:
انه لايفلح الظالمون (يوسف / 23)
همانا ستمگران رستگار نمى شوند.
آنچه گفتيم نظر بيشتر مفسران است كه اين آيه و آيه بعدى را از كلام يوسف مى دانند و شاهد آن اين است كه در اين دو آيه مطالب بلندى ذكر شده
كه نمى تواند از دهان همسر عزيز مصر كه زنى هوسباز و بت پرست بود بيرون آيد بلكه اين سخنان كه سرشار از معارف عميق و مطالب توحيدى
است ، از يك پيامبر و مربى الهى شايسته است و اينكه اين احتمال باسياق آيات تناسب ندارد، نمى تواند آن را منتفى كند، زيرا همانگونه كه در
صفحات قبلى اشاره كرديم ، شيوه قرآن در بيان قسمتهاى مختلف يك داستان شيوه خاصى است و مطابق با شيوه
معمول نيست . قرآن گاهى قسمتهاى از داستان را حذف مى كند و آن را به فهم خواننده واگذار مى نمايد و يا گاهى دو سخن را در كنار هم
نقل مى كند كه هر كدام مربوط به گوينده ديگرى است و اين همه براى آن است كه شنونده ذهن خود را به كار اندازد و با تدبر در آيات قرآنى
مطالب ناگفته را نيز بفهمد.
احتمال ديگرى كه در مورد اين آيه داده شده اين است كه اين آيه و آيه بعدى دنباله سخنان زليخاست و او مى گويد كه من به پاكدامنى يوسف اعتراف
مردم تا يوسف بداند كه من در غياب او به او خيانت نكرده اند اشاره به اينكه در مدتى كه يوسف در زندان بود من در جايى او را متهم نكرده ام و نيز
يوسف بداند كه خداوند نيرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند.
آنگاه زليخا به طورى كه در آيه بعدى خواهد آمد، مى گويد: من نفس خود را تبرئه نمى كنم چون نفس همواره انسان را به سوى بدى فرمان مى دهد
مگر اينكه پروردگارم رحم كند كه پروردگارم آمرزنده مهربان است .
احتمال اينكه اين سخنان از زليخا باشد با اينكه با سياق آيات مناسب تر است ، بعيد به نظر مى رسد، زيرا طرح اين حقايق و معارف والا و بيان
صفات بر جسته الهى از مانند او دور از انتظار است ، البته درست است كه در آن زمان سنى از او گذشته بود و تجربه هايى به دست آورده بود
ولى رسيدن او به اين درجه از رشد فكرى بعيد است . جالب اينكه طبق اين تفسير زليخا در اينجا به يوسف درس توحيد مى دهد و مى گويد من
اعتراف كردم تا يوسف بداند كه خداوند نيرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند! و اين بر استبعاد مطلب مى افزايد.
بنابراين ، احتمال قوى همان است كه در آغاز نقل كرديم و آن اينكه اين آيه و آيه بعدى مضمون كلام يوسف است .
تفسير سوره يوسف آيات 57 - 53
و ما اءبرى نفسى ان النفس لاءماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى ان ربى غفور رحيم (53) و
قال الملك ائتونى به اءستخلصه لنفسى فلما كلمه قال انك اليوم الدينا مكين اءمين (54)
قال اجعلنى على خزائن الاءرض انى حفيظ عليم (55) و كذلك مكنا ليوسف فى الاءرض يتبواء منها حيث يشاء نصيب برحمتنا من نشاء و لا نضيع اءجر
المحسنين (56) ولاءجر الاخرة خير للذين آمنوا و كانوا يتقون (57)
و من خود را تبرئه نمى كنم ، همانا نفس ، همواره به بدى فرمان مى دهد مگر آنكه پروردگارم رحم كند، همانا پروردگار من آمرزنده بخشايگر است
(53) و پادشاه گفت : او را نزد من آوريد تا او را براى خود برگزينم ، پس چون با او صحبت كرد، گفت تو امروز نزد ما قدرتمند و امانتدار هستى
(54) گفت : مرا برگنجينه هاى اين سرزمين بگمار، همانا من نگهبان و دانا هستم (55) و اين چنين يوسف را در آن سرزمين قدرت داديم كه در آن هر جا كه
بخواهد مسكن گزيند، رحمت خود را به هر كس كه بخواهيم مى رسانيم و پاداش نيكوكاران را تباه نمى كنيم (56) و البته پاداش آخرت براى
كسانى كه ايمان آورده اند و تقوا پيشه كرده اند، بهتر است (57)
لغت و اعراب :
1 - ((ما)) در ((مارحم )) يا موصوله است و ((رحم ربى )) صله آن است و ضمير ربط حذف شده و در اين صورت ((ما)) به معناى
((من )) خواهد بود همانگونه كه در ((ما طاب لكم من النساء)) به معناى ((من )) است و
استعمال ((ما)) در ذوى العقول اشكالى ندارد هر چند كه بيشتر در غير ذوى
العقول استعمال مى شود. يا بگوييم ((ما)) براى ظرف است و تقدير آن چنين است : ((الا مدة زمان رحم ربى )) و يا استثناء را منقطع بگيريم
و تقدير چنين باشد: ((ولكن رحمة ربى تصرف السوء)).
2 - ((استخلصه )) او را براى خود برگزينم ، او را هم صحبت مخصوص خود كنم . استخلاص به معناى انتخاب يك چيز و خالص كردن و
اختصاص دادن آن براى خويشتن است .
3 - ((مكين )) صاحب مكنت و قدرت و عزت .
4 - ((امين )) مورد اعتماد، امانتدار.
5 - ((الارض اين سرزمين . منظور از آن سرزمين مصر است چون ارض با الف و لام عهد آمده است و همين است ((الارض )) بعدى .
6 - ((يتبوء)) جابگيرد، مسكن گزيند. از ((باء)) به معناى ((رجع )) است كه وقتى به باب
تفعيل مى رود به معناى جا گرفتن مى شود.
7 - ((وكانوا يتقون )) دلالت بر استمرار در تقوا دارد.
تفسير آيات :
سخن يوسف درباره نفس اماره
O آيه (53)
و ما ابرى ء نفسى ان النفس لامارة بالسوء...: طبق تقريبى كه ما كرديم و آيه قبلى را سخن يوسف دانستيم ، اين آيه نيز دنباله سخن يوسف مى
شود و اگر احتمال ديگر را بپذيريم و آيه قبلى را سخن زليخا بدانيم اين آيه نيز دنباله سخن او مى شود.
يوسف در اين كلام خود به يك مطلب مهم اشاره مى كند كه مربوط به طبيعت انسانى است و آن اينكه نفس و شهوت موجود در انسان ، همواره او را به
سوى بدى سوق مى دهد و هميشه او را امر مى كند كه به طرف بديها و اعماق شهوات نفسانى برود.
وجود شهوتهايى مانند شهوت جنسى و رياست طلبى و خودخواهى و حرص در انسان در
اصل براى تاءمين زندگى و بقاى نسل او است و اعمال محدود آن در زندگى بشر لازم است و به او نيرو و تحرك مى دهد ولى معمولا انسان به طور
طبيعى به سوى افراط در اعمال آنها كشيده مى شود و همين امر باعث انحراف و گمراهى و افتادن در گرداب گناه مى گردد.
تنها كسانى مى توانند در برابر اين ميلها و شهوتهاى نفسانى بايستند و به طور نامشروع و غير منطقى از آن استفاده نكنند كه خداوند به آنان
رحمت آورد و آنان را مورد لطف و مرحمت خود قرار دهد و آنان را در اجتناب از گناه يارى كند و مسلم است كه خدا كسانى را مورد لطف خود قرار مى دهد كه
ايمان و تقوا داشته باشد، يعنى بايد گام اول را خود انسان بردارد، در اين صورت است كه خداوند او را كمك خواهد كرد و از هدايتهاى خاص خود
برخوردار خواهد نمود، چون پروردگار جهان ، آمرزنده و مهربان است و كسى راكه گامى به سوى او بردارد، مى پذيرد و ياور و مددكار او مى
شود.
يوسف در اين سخن به اين حقيقت اشاره مى كند كه او نيز مانند ديگران داراى نفس انسانى است و اين خداوند بود كه او را در برابر وسوسه هاى
زليخا حفظ كرد و از افتادن در دام شهوت او بازداشت . همانگونه كه بارها گفته ايم ، پيامبران نيز مانند ساير مردم شهوت و نفس دارند و مجبور
به ترك گناه هم نيستند ولى در اثر ايمان محكم به خداوند، خود را از گناه حفظ مى كنند و در اين ميان عنايت خداوند هم به كمك آنان مى شتابد و عزم
آنان را در پرهيز از گناه محكمتر مى كند.
موقعيت ممتاز يوسف نزد پادشاه
O آيات (54 - 55)
و قال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى ...: پس از گفتگوهايى كه ميان يوسف و فرستاده پادشاه رد و
بدل شد و بى گناهى و در عين حال مراتب علم و حكمت يوسف معلوم گرديد، پادشاه گفت : يوسف را نزد من آوريد تا او را همنشين مخصوص خود كنم .
پادشاه مى خواست از علم و دانش يوسف در اداره مملكت خود استفاده كند، لذا دستور آزادى او را از زندان داد و او را پيش خود فراخواند. وقتى يوسف نزد
پادشاه آمد، پادشاه با او صحبت كرد و جريان خواب خود را بار ديگر با او در ميان گذاست و يوسف همان تعبيرى را كه به فرستاده پادشاه گفته
بود تكرار كرد و براى مقابله با هفت سال خشكسالى كه در انتظار مردم مصر بود، رهنمودهايى ارائه كرد.
پس از اين گفتگو، پادشاه به يوسف گفت : تو امروز نزد ما مقام و منزلت و قدرت و مكنت دارى و مورد اعتماد ما هستى ، يوسف كه زمينه را براى خدمت
به مردم و اجراى برنامه هاى خاص خود آماده ديد، همكارى با پادشاه مصر را پذيرفت و پيشنهاد كرد كه او را بر گنجينه هاى سرزمين مصر بگمارد
و اختيار همه خزانه ها و انبارهاى مصر با او باشد.
تعهد و تخصص دو شرط احراز مقام
يوسف شايستگى خود را براى داشتن چنين اختيارى با دو كلمه اظهار كرد، او گفت : من نگهبان و دانا هستم ، يعنى هم اين خزانه ها و انبارها را حفظ مى
كنم و از حيف و ميل شدن آنها جلوگيرى مى نمايم و هم دانش لازم براى استفاده بهينه از اين امكانات را دارم . يوسف هم درستكار بود و در
اموال عمومى خيانت نمى كرد و هم برنامه هاى اقتصادى روشنى داشت و به اصطلاح هم تعهد و هم تخصص داشت .
بدينگونه ، يوسف شرط احراز يك مسئوليت بزرگ در حكومت را تعهد وتخصص يا درستكارى و علم مى داند و بدون شك وجود اين دو صفت در زمامداران
و دست اندركاران جامعه ، آن جامعه را به سوى سعادت سوق مى دهد.
اينكه يوسف با يك پادشاه كافر و مشرك دست همكارى مى دهد و حاضر مى شود كه در حكومت كافران منصب مهمى داشته باشد، براى آن است كه او را
پيش بينى خشكسالى چند ساله ، برخود لازم مى دانست كه وارد عمل شود و مردم را از قحطى و گرسنگى نجات بخشد و اين كار در عين
حال كه خود يك كار نيكو و با ارزشى است ، زمينه را براى محبوبيت يوسف در ميان مردم و در نتيجه هدايت آنان فراهم مى آورد.
بنابراين ، همكارى با حكومت كافران و يا ظالمان در صورتى كه مصلحت مهمى در آن باشد، اشكالى ندارد و اگر همكارى با آنان باعث تقويت كفر و
ظلم باشد، كارى حرام است .
مطلب ديگر اينكه مى بينيم در اينجا يوسف از خودش تعريف مى كند و خود را حفيظ و عليم مى خواند، معلوم مى شود كه تعريف كردن از خود يا
((تزكيه نفس )) هميشه كار بدى نيست و در موارد خاصى اشكال ندارد از جمله در جايى كه جامعه به وجود شخصى با صفات معينى احتياج داشته
باشد كه در اين صورت بايد كسى كه اين صفات را دارد، خود را معرفى كند تا از او استفاده شود.
يوسف وزير پادشاه مصر مى شود
O آيات (56 - 57)
و كذلك مكنا ليوسف فى الارض ...: بدينگونه يوسف با موافقت پادشاه با پيشنهاد او، در سرزمين مصر قدرت و مكنت پيدا كرد و در اين آيه
خداوند مى فرمايد: اين چنين ما به يوسف در آن سرزمين مكنت داديم كه در هر كجا كه بخواهد مسكين گزيند و اين لطف خدا بر او بود كه او را از
گوشه زندان كه هيچ گونه اختيارى نداشت به مقامى رسانيد كه هر كجا كه مى خواست مى رفت و به آزادى
كامل رسيده بود. آنگاه اضافه مى كند كه ما رحمت خود را به هر كس كه بخواهيم مى رسانيم و پاداش نيكوكاران را تباه نمى كنيم .
اين يك سنت تغيير ناپذير الهى است كه هركس در راه او گام بردارد، مورد لطف و مرحمت او قرار مى گيرد و هر كس را كه بخواهد عزت مى دهد و مسلم
است كه خواست او براى خود معيارها و ضابطه هايى دارد و كسانى را از اين موهبت برخوردار مى كند كه ايمان و تقوا داشته باشند و البته براى
چنين كسانى در دنيا كمك مى شود ولى پاداشى كه خدا در آخرت به آنان خواهد داد، بسى بهتر و سودمندتر است .
طبق اين سنت الهى ، يوسف كه از همان كودكى داراى ايمان و تقوا بود و شايستگى برخوردارى از لطف الهى را داشت ، از قعر چاه به قصر شاه رسيد
و على رغم بدخواهى برادران حسود، او به مقام و منزلت رسيد كه آنان تصور آن را هم نمى كردند.
ازدواج يوسف با زليخا پس از مرگ همسر او
پادشاه مصر، يوسف را مقامى والا داد و او را عزيز مصر كرد، اين يك منصب ويژه اى بود كه در واقع تمام اختيارات مملكت به او سپرده مى شد. پيش از
يوسف ، عزيز مصر همان كسى كه يوسف را از بازار برده فروشان خريده بود و همسر او با يوسف آن معامله را كرده بود كه پيشتر خوانده ايم .
گفته مى شود كه نام او ((قطفير)) بود و او همزمان با آزادى يوسف از زندان در گذشت و زليخا بيوه او با يوسف تماس گرفت و يوسف با او
ازدواج كرد و او را باكره يافت چون علت آن را پرسيد، زليخا گفت : عزيز مصر قدرت همبستر شدن با زنان را نداشت . البته در اين باره
داستانهايى در بعضى از كتابهايى تفسيرى آمده ولى چون سند محكمى ندارد از ذكر آنها خوددارى شد.
چند روايت
1 - عن ابى عبدالله فى قول (عليه السلام ): ((اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم ))
قال حفيظ بما تحت يدى عليم بكل لسان .(31)
امام صادق (عليه السلام ) درباره سخن يوسف كه گفت : ((مرا بر گنجينه هاى اين سرزمين بگمار كه من نگهبان و دانا هستم )) فرمود: نگهبان به
آنچه در اختيار من است و دانا به همه زبانها.
2 - امام رضا (عليه السلام ) فرمود: يوسف در آن هفت سال فراوانى به جمع آورى طعام پرداخت و آن را در انبارها قرار داد و چون اين سالها گذشت و
سالهاى قحطى رسيد، يوسف آنچه را كه جمع كرده بود به معرض فروش گذاشت و در
سال اول طعام را در مقابل در هم و دينار فروخت تا جايى كه در مصر و اطراف آن درهم و دينارى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در
سال دوم طعام را در برابر جواهر و زينت آلات فروخت تا جايى كه در مصر جواهرى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در
سال سوم طعام را در مقابل چارپايان فروخت و چارپايانى در مصر و اطراف آن نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در
سال چهارم طعام را در برابر برده ها فروخت و در مصر و اطراف آن برده اى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در
سال پنجم طعام را در برابر زمين و خانه فروخت و در مصر و اطراف آن خانه و زمينى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در
سال ششم طعام را در برابر باغها و نهرها فروخت و در مصر و اطراف آن باغى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در
سال هفتم طعام را در برابر بردگى خودشان فروخت و در مصر و اطراف آن آزاد و برده اى نماند مگر اينكه برده يوسف شد.
پس چون يوسف مالك خود آنها و اموالشان شد، مردم گفتند: ما هرگز پادشاهى را نديده و نشنيده ايم كه مانند او باشد و خداوند به او اين همه ملك
بدهد و چون او حكيم و عليم و با تدبير باشد.
پس از آن يوسف به پادشاه مصر گفت : اى پادشاه نظر تو درباره آنچه پروردگارم از ملك مصر و
اهل آن به من داده چيست ؟ نظر خود را بگو، چون من به صلاح آنها اقدام نكردم تا آنان را تباه كنم و آنان را از بلاى قحطى نجات ندادم تا خودم و
بالى براى آنان باشم ، بلكه خدا آنها را به وسيله من نجات داد. پادشاه گفت : نظر نظر توست . يوسف گفت هم خدا و هم تو را گواه مى گيرم كه
همه آنها را آزاد كردم و اموال و عبيدشان را به خودشان باز مى گردانم ...(32)
تفسير سوره يوسف آيات 62 - 58
و جاء اخوة يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون (58) و لما جهزهم بجهازهم
قال اءئتونى باءخ لكم من اءبيكم اءلا ترون اءنى اءوفى الكيل و اءنا خير المنزلين (59) فان لم تاءتونى به
فلاكيل لكم عندى و لا تقربون (60) قالوا سنراود عنه اءباه و انا لفاعلون (61) و
قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم لعلهم يعرفونها اذا انقلبوا الى اءهلهم لعلهم يرجعون (62)
و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، پس آنان را شناخت در حالى كه آنها او را نمى شناختند (58) و چون بار و بنه آنان را فراهم كرد، گفت :
برادرى را كه از پدرتان است نزد من آوريد، آيا نمى بينيد كه من پيمانه را به تمامى مى دهم و من بهترين ميزبانان هستم ؟ (59) پس اگر او را نزد
من نياوريد، شما را پيش من پيمانه اى نخواهد بود و به من نزديك نشويد (60) گفتند: او را از پدرش خواهيم خواست و ما كننده اين كار هستيم (61) و
(يوسف ) به غلامان خود گفت وجه پرداختى آنان را در يارشان بگذاريد باشد كه وقتى نزد خاندان خود شدند، آن را بشناسند، شايد برگردند
(62)
لغت و اعراب :
1 - ((جاء اخوة )) فعل و فاعل . اينكه براى اخوة فعل مذكر آمده بدان جهت است كه اخوة مؤ نث مجازى است و براى مؤ نث مجازى مى توان
فعل مذكر يا مؤ نث آورد.
2 - ((و هم له منكرون )) جمله حاليه است .
3 - ((جهزهم )) تجهيز كرد، آماده كرد.
4 - ((بجهازهم )) توشه آنان ، بار و بنه آنان . جهاز چيزى است كه انسان به آن احتياج دارد گفته مى شود: جهاز عروس يا جهاز ميت و منظور
چيزهايى مورد نياز آنان است و به جهاز شتر هم از آن جهت جهاز گفته مى شود كه انسان براى سوار شدن به شتر به آن احتياج دارد.
5 - ((باخ لكم )) برادرى براى شما. علت اينكه نكره آورده و نگفته ((باخيكم )) مبالغه در نشناختن است . گويا كه يوسف او را هيچ نمى
شناخت .
6 - ((اوفى )) به تمامى مى دهم ، به طور كامل مى دهم .
7 - ((المنزلين )) با كسره زاء، جمع منزل به معناى كسى كه مهمان دوست است و مهمان را طلب مى كند. فرق آن با
((منزل )) اين است كه منزل كسى است كه مهمان خودش بر او وارد مى شود ولى
((منزل )) كسى است كه از مهمان مى خواهد كه بر او وارد شود. البته در بعضى از قرائتها كلمه ((منزلين )) يا فتحه زاء خوانده شده است .
8 - ((لاتقربون )) يا نفى و يا نفى است و در هر دو صورت مجزوم است و اگر لا براى نهى باشد، مجزوم بودن ان است و اگر براى نفى
باشد مجزوم بودن فعل بدان جهت است كه در سياق جزا واقع شده است و شرط آن ((فان لم تاءتونى )) است . ضمنا نون آخر كلمه نون وقايه
است و ياء متكلم به جهت واقع شدن در راءس آيه حذف شده و كسره دلالت بر آن دارد.
9 - ((سنراود)) بزودى طلب مى كنيم . از مراوده به معناى طلب كردن و جستجو كردن .
10 - ((لفتيانه )) جوانانش . علامانش ، جمع كثيره از ((فتى )) و جمع قله آن ((فتية )) مى آيد. فتى در
اصل به معناى جوان است ولى در اينگونه موارد به معناى برده و غلام استعمال مى شود.
11 - ((بضاعتهم )) وجه پرداختى آنان ، سرمايه آنان .
12 - ((رحال )) جمع ((رحل )) هر چيزى كه براى كوچ كردن و سفر كردن آماده مى شود. بار و بنه .
13 - ((يرجعون )) يا فعل لازم است يعنى برگردند و يا فعل متعدى است و
مفعول آن حذف شده يعنى وجه را برگردانند.
تفسير آيات :
پيدايش قحطى شديد در منطقه
O آيات (58 - 61)
و جاء اخوة يوسف فدخلوا عليه ...: پس از آنكه يوسف به عنوان خزانه دار و عزيز مصر تعيين شد، تمام امكانات كشور مصر در اختيار او قرار
گرفت و همانگونه كه يوسف پيش بينى كرده بود، منطقه مصر و شامات دچار قحطى و خشكسالى شد. يوسف براى مقابله با اين بحران ، از مدتها
پيش برنامه هاى خاصى را تدارك ديده بود و انبارها را پر از گندم كرده بود، وقتى بحران شروع شد مردم از اطراف و اكناف به سوى عزيز
مصر مى شتافتند و از او گندم مى خريدند و يوسف به صورت جيره بندى به آنان در
مقابل گرفتن قيمت ، گندم مى داد.
در كنعان - شهر يعقوب - نيز مردم دچار قحطى شده بودند. يعقوب به فرزندانش گفت : شنيده ام كه حاكمى در مصر حكومت مى كند كه شخص با
انصاف و خوبى است و هر كس پيش او مى رود، از او گندم مى گيرد، شما نيز پيش او برويد و از او غله بگيريد تا دچار گرسنگى نشويم .
اين قسمت از داستان كه گفتيم در متن قرآن نيامده ولى سياق قصه به آن دلالت دارد و ناگفته پيداست . اين يكى از شيوه هاى قرآن در بيان قصه
هاست كه گاهى قسمتهايى را كه معلوم است حذف مى كند.
آمدن برادران يوسف نزد وى براى گرفتن غله و نشناختن او
قرآن داستان را از اينجا پى گيرى مى كند كه برادران يوسف نزد او آمدند و بر او وارد شدند. يوسف آنها را شناخت ولى آنها يوسف را نشناختند.
اينكه يوسف آنها را شناخت براى آن بود كه او همواره در انتظار ورود آنان بود، چون مى دانست كه در كنعان نيز قحطى است و دير يا زود برادرانش
پيش او خواهند آمد. ضمنا به او وحى شده بود كه روزى داستان خود را به برادران تعريف خواهد كرد و اينكه برادران ، او را نشتاختند بدان جهت بود
كه چهل سال از جريان به چاه انداختن يوسف گذشته بود و قيافه او كاملا تعبير كرده بود و آنها
احتمال نمى دادند كه يوسف به چنين مقامى برسد.
يوسف دستور داد بار آنها را بستند و به هر كدام به اندازه بار يك شتر گندم داد و با آنان مذاكره كرد و احوالشان را پرسيد. آنان گفتند كه ما
دوازه برادر بودم كه يكى از آنها را گرگ خورد و پدرمان يعقوب كه از پيامبران خداست در فراغ او بسيار غمگين شد و ما ده نفر پيش تو آمده ايم و
يك برادرمان نزد پدر پيرمان مانده است يوسف پرسيد آيا همه شما از يك پدر و مادر هستيد؟ گفتند: همه ما از يك پدريم ولى مادرهاى ما گوناگون
است و برادرى كه پيش پدر مانده با همان برادرى كه گرگ او را خورده از يك مادرند.
البته يوسف همه اينها را نمى دانست ولى براى او صحبت كردن با برادران جالب و خاطره انگيز بود. گفته شده كه با اينكه يوسف زبان آنها را
نمى دانست ولى براى آنكه شناخته نشود توسط مترجم با آنها صحبت مى كرد.
درخواست يوسف از برادران كه بنيامين را نزد وى آوردند
يوسف به آنها گفت : بار ديگر كه نزد من مى آييد، آن برادرتان را نيز كه از پدرتان است پيش من آوريد، نمى بينيد كه من پيمانه را به طور
كامل مى دهم و من بهترين ميزبان هستم ؟ در اينجا يوسف خودش را به عنوان (خيرالمنزلين ) معرفى مى كند و اين يكى از صفات خداست و يوسف مظهر
اين صفت الهى است ، اين همان صفتى است كه به نوح دستور مى رسد كه خدا را با آن ياد كند:
و قل رب منزلا مباركا وانت خير المنزلين (مؤ منون /21)
و بگو پرودگارا مرا در جايى با بركت فرو آور و تو بهترين فرود آودنده اى .
يوسف در ادامه اضافه كرد كه اگر آن برادرتان را نزد من نياوريد، ديگر به شما گندم نخواهد داد و بدون او به كشور من وارد نشويد و نزد من
نياييد. يوسف در اينجا، هم آنها را تطميع كرد و هم تهديد نمود.
علت در خواست يوسف ، ديدن برادر خود بنيامين بود ولى در ظاهر چنين وانمود مى كرد كه آن برادر كه پيش پدر مانده حتما نزد پدر محبوتر از
شماهاست و چون مى گوييد پدرتان پيامبر است ، معلوم مى شود كه آن برادرتان به جهت كمالاتى كه دارد نزد او گرامى است لذا من علاقمند شدم
كه او را ببينم و به كمالاتى او پى ببرم .
برادران يوسف گفتند: مابزودى آن برادر را از پدرمان خواهيم خواست و نزد تو خواهيم آورد و توانايى انجام اين كار را داريم .
|