پس روى خود را با توجه به حق ، سوى دين كن ، همان فطرتى كه خداوند مردم را بر اساس آن آفريده ، تغييرى در خلقت خدا نيست ، دين همان دين
استوار است ولى بسيارى از مردم نمى دانند.
توجه كنيم كه خطاب يوسف در آغاز به همان دو نفر زندانى بود ولى بعد كه مطلب را به طور اساسى مطرح كرد، خطاب او هم عمومى و كلى شد و
شامل تمام كسانى گرديد كه مانند آن دو نفر زندانى ، خدايان پراكنده و گوناگونى را پرستش مى كردند.
تفسير سوره يوسف آيات 42 - 41
يا صاحبى السجن اءما اءحد كما فيسقى ربه خمرا و اءما الاخر فيصلب فتاءكل الطير من راءسه قضى الاءمر الذى فيه تستفتيان (41) و
قال للذى ظن اءنه ناج منهما اذكرنى عند ربك فاءنساه الشيطان ذكر ربه فلبث فى السجن بضع سنين (42)
اى دو رفيق زندانى من ! اما يكى از شما به آقاى خود شراب مى نوشاند و اما ديگرى ، پس به دار آويخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند.
آن كارى كه شما درباره آن از من نظر مى خواستيد انجام يافت (41) و به كسى كه گمان مى كرد كه از آن دو نفر نجات پيدا مى كند، گفت : مرا نزد
آقاى خود به ياد آور، پس شيطان يادآورى به آقايش را از خاطر او برد، پس چند
سال در زندان ماند (42)
لغت و اعراب :
1 - ((فيسقى )) مى نوشاند. اين فعل متعدى است و مجرد و مزيد فيه آن به يك معناست و يسقى با يسقى از نظر معنا تفاوتى ندارد. و لذا هر دو
وجه در قرائتها آمده اگر چه قرائت معروف همان يسقى است .
2 - ((فيصلب )) به دار آويخته مى شود. به چوبه دار هم ((صليب )) گفته مى شود.
3 - ((الامر)) آن كار معهود. الف و لام آن براى عهد است و منظور همان تعبير خواب است و اينكه امر را مفرد آورده در حالى كه آنهااز دو امر پرسيده
بودند براى آن است هر كدام از آنهايك امر را مطرح كرده بودند.
4 - ((تستفتيان )) نظر خواهى مى كرديد، طلب فتوا مى كرديد.
5 - فاعل ((ظن )) يا يوسف است و در اين صورت ظن به معناى يقين است چون تعبير او از راه وحى بود و يا متصدى شراب و در اين صورت ظن به
معناى خودش است .
6 - ضمير ((انساه )) به متصدى شراب بر مى گردد. و احتمال ضعيفى هم وجود دارد كه به يوسف بر مى گردد.
7 - ((بضع سنين )) به خاطر ظرف بودن منصوب است و ((بضع )) به قطعه اى از زمان گفته مى شود و
شامل سه تا نه سال مى باشد و اصل بضع به معناى قطع است . بضع قطعه اى از زمان و بضاعة قطعه اى از
مال التجارة .
تفسير آيات :
تعبير خواب هاى آن دو جوان توسط يوسف
O آيه (41)
يا صاحبى السجن اما احد كما فيسقى ربه خمرا...: پس از آنكه يوسف آن دو نفر هم زندانى خود را به سوى توحيد دعوت كرد، به پرستش
آنها درباره خوابهاى كه ديده بودند پاسخ داد.
يوسف گفت : اى دو رفيق زندانى من ! اما يكى از شما به آقا و سرور خود شراب مى نوشاند و ساقى او مى شود. اين همان كسى بود كه در خواب
ديده بود براى درست كردن شراب ، انگور مى فشارد. او پيش از آنكه به زندان بيفتد ساقى پادشاه بود و طبق اين تعبير كه يوسف كرد، او از
زندان آزاد مى شد و دوباره ساقى پادشاه مى گشت .
و اما ديگرى ، يعنى همان كسى كه در خواب ديده بود كه بالاى سرش نانى را
حمل مى كند و پرندگان از آن مى خورند، تعبير خواب او چنين است كه او را بر دار مى زنند و پرندگان از گوشت سر او مى خورند. اين همان كسى
بود كه پيش از افتادن به زندان ، مسئول تهيه غذاى پادشاه و آشپز او بود. اين دو نفر متهم بودند كه در غذاى پادشاه سم ريخته اند و قصد كشتن
پادشاه پادشاه را داشتند. پس از تحقيق ، بى گناهى ساقى و مجرم بودن آشپز معلوم شد و لذا ساقى بار ديگر به كار گمارده شد و آشپز را بر
دار زدند و مرغان هوا با منقارهاى خود از كاسه سر او خوردند.
يوسف پس از تعبير خواب اين دو نفر گفت : آنچه شما درباره آن از من نظر مى خواستند انجام يافت ، يعنى آنچه من گفتم تقدير حتمى شماست و چاره
اى جز آن نيست . يوسف اين جمله را براى آن گفت كه آشپز پس از شنيدن تعبير خواب خود، از ترس گفت من شوخى مى كردم و اصلا چنين خوابى را
نديده بودم ولى يوسف به او خاطر نشان كرد كه تقدير او چنين رقم زده شده و جاى برگشت وجود ندارد.
از اين تعبير معلوم مى شود كه سخن يوسف درباره آنها تنها يك تعبير خواب معمولى كه ناشى
تاءويل و تفسير و از روى حدس و گمان باشد، نبود؛ بلكه از طريق وحى و از باب علم غيب بود كه خدا او را ياد داده بود.
درخواست يوسف از يكى از آن دو جوان كه او را به ياد پادشاه بياورد
O آيه (42)
و قال للذى ظن انه ناج منهما اذكرنى عند ربك ...: طبق تعبير يوسف ، يكى از آن دو نفر يعنى ساقى پادشاه از زندان آزاد مى شد و مجددا به
خدمت پادشاه در مى آمد. يوسف از اين موقعيت استفاده كرد و به او گفت كه مرا نزد پادشاه ياد كن . يعنى بى گناهى مرا به پادشاه بگو، من از زندان
آزاد شوم .
توجه كنيم كه ((ظن )) در اينجا به معناى علم است و استعمال ظن در يقين و علم در قرآن بسيار است (انى ظننت انى ملاق حسابيه ) و اينكه در اين
آيه كلمه ظن به كار رفته ، معناى يقين دارد و يوسف از طريق وحى يقين پيدا كرده بود كه ساقى شاه نجات مى يابد، به
دليل اينكه پيش از اين جمله گفته بود: قضى الامر الذى فيه تستفتيان
مشروعيت وسيله قرار دادن افراد
مطلب ديگر اينكه توسل يوسف به غير خدا و واسطه قرار دادن ساقى كه او را نزد پادشاه به ياد آورد، هرگز با مقام
توكل منافاتى ندارد و مومن مى تواند در عين توكل و انقطاع به خدا از وسايل و ابزار موجود هم در رسيدن به هدفهاى زندگى استفاده كند با اين
ذهنيت كه همين اسباب و ابزار را هم خدا قرار داده است . اين حقيقتى است كه قرآن خود مردم را به سوى آن خوانده است :
يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة (مائده /35)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا پروا كنيد و به سوى او وسيله طلب كنيد.
اين وسيله يا عبادت و اطاعت و يا اولياء خدا و يا حتى ابراز مادى است و در عين هر
حال مؤ من بايد بداند كه موثر حقيقى خداوند است .
در عين حال كه يوسف در اينجا كار خلافى نكرد، ولى مقام مقامى بود كه بايد بيشتر بر خدا
توكل مى كرد و كار خود را به خدا وا مى گذاشت چون او همواره لطف عنايت خدا را در زندگى خود لمس كرده بود و مى توان اين كار يوسف را يك ترك
اولى يعنى ترجيح يك كار خوب بر يك كار خوبتر دانست و از آنجا كه يوسف از مقربان و مخلصان درگاه بود، تاوان ترك اولى را به اين صورت
داد كه شيطان او را از ياد آن ساقى برد و ساقى پادشاه به كلى يوسف را فراموش كرد و نزد پادشاه از او يادى نكرد و در نتيجه يوسف چندين
سال در زندان ماند، گفته شده است كه پس از جريان تعبير خواب ، هفت سال ديگر يوسف در زندان بود و مدت زندان او جمعا دوازده
سال طول كشيد. در روايتى از پيامبر اسلام (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: اگر يوسف اين جمله را به ساقى نمى گفت ، اين مقدار در زندان نمى
ماند.(28)
همانگونه كه گفتيم ، منظور از (فانساه الشيطان ذكر ربه ) اين است كه ساقى فراموش كرد كه يوسف را نزد سرور خود به ياد آورد. برخى از
مفسران گمان كرده اند منظور آيه اين است كه شيطان در آن لحظه ياد خدا را از خاطر يوسف برد. اين سخن
قابل قبول نيست زيرا كه به شهادت آيات قبلى ، يوسف از ((مخلص )) بود و طبق بعضى از آيات قرآنى (آيه 40 از سوره حجر) شيطان را
راهى بر مخلصان درگاه الهى نيست . ديگر اينكه در آيه بعدى آمده است . (و ادكر بعدامة =پس از مدتى به ياد آورد) و اين قطعا مربوط به ساقى
پادشاه است و قرينه خوبى است بر اينكه منظور از كسى كه فراموش كرد نيز همان ساقى است .
چند روايت
1 - عن النبى (صلى الله عليه و آله ) انه قال : عجبت من اخى يوسف كيف استغاث بالمخلوق دون الخاق .(29)
پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: تعجب مى كنم از برادرانم يوسف كه چگونه به مخلوق پناه برد و نه خالق .
2 - امام صادق (عليه السلام ) فرمود: خداوند به يوسف گفت : آيا من تو را محبوب پدرت قرار ندادم و تو را در زيبايى برتر از مردم نكردم ؟ آيا
من نبودم كه كاروانى فرستادم تا تو را از چاه نجات دهند؟ آيا من نبودم كه مكر زنان را از تو دور كردم ؟ پس چه چيزى تو را وا داشت كه از من
اعراض كنى و مخلوق را كه پايين تر از من است بخوانى ؟ پس چندين سال در زندان بمان .(30)
تفسير سوره يوسف آيات 49 - 43
و قال الملك انى اءرى سبع بقرات سمان ياءكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اءخر يابسات يا اءيها الملاء اءفتونى فى رؤ ياى ان كنتم
للرؤ يا تعبرون (43) قالوا اءضغاث اءخلام و ما نخن بتاءويل الاءحلام بعالمين (44) و
قال الذى نجا منهما و ادكر بعد اءمة اءنا اءنبئكم بتاءويله فاءرسلون (45) يوسف اءيها الصديق اءفتنا فى سبع بقرات سمان ياءكلهن سبع عجاف و
سبع سنبلات خضر و اءخر يابسات لعلى اءرجع الى الناس لعلهم يعلمون (46)
قال تزرعون سبع سنين داءبا فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قليلا مما تاءكلون (47) ثم ياءتى من بعد ذلك سبع شداد ياءكلن ما قدمتهم لهن الا
قليلا مما تحصنون (48) ثم ياءتى من بعد ذلك عام فيه يغاث الناس و فيه يغصرون (49)
و پادشاه گفت : همانا من هفت گاو چاق را در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند و نيز هفت
سنبل سبز و هفت سنبل خشك ، اى درباريان مرا درباره رؤ يايم نظر بدهيد، اگر تعبير خواب مى كنيد (43) گفنتد: پراكنده و پريشان است و ما به
تعبير چنين خوابهايى آگاه نيستيم (44) و كسى كه از آن دو نفر نجات يافته بود، و پس از مدتى به يادش آمد، گفت : من تعبير آن را به شما خبر
مى دهم پس مرا (پيش آن زندانى ) بفرستيد (45)يوسف ! اى مرد بسيار راستگو! ما را درباره هفت گاو چاق كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورد و نيز هفت
سنبل سبز و هفت سنبل خشك ، نظر بده ؛ كه من به سوى مردم بازگردم شايد آنان (تعبير اين خواب را) را بدانند (46) گفت : هفت
سال با كوشش زراعت مى كنيد پس هرچه درو كرديد، آن را در سنبل خود كنار بگذاريد جز اندكى كه مى خوريد (47) آنگاه پس از آن ، هفت
سال مى آيد كه آنچه را كه براى آن سالها ذخيره كرده بوديد مى خورند، جز اندكى از آنچه نگه داشته ايد (48) آنگاه پس از آن سالى مى آيد كه
به مردم باران مى بارد و در آن سال (ميوه ها و دانه ها را) را مى فشارند (49)
لغت و اعراب :
1 - ((سمان )) جمع ((سمينه )) چاق و فربه . صفت براى ((بقرات )) است .
2 - ((عجاف )) جمع ((عجفاء)) لاغر. عجفاء مؤ نث اعجف است و جمع آن قاعد تا بايد بر وزن
((فعل )) باشد مانند حمراء و حمر و اين مورد تنها موردى است كه فعلاء بر وزن
فعال جمع بسته شده و شايد براى مقابله آن با ((سمان )) باشد كه نقص آن است .
3 - ((اخر)) به جهت وزن فعل و عدول غير منصرف است . در تعبير ((اخريابسات )) هر چند كه به عدد هفت تصريح نشده ولى لفظ
((اخر)) به آن دلالت دارد.
4 - ((الملاء)) اشراف ، درباريان . مهتران قوم .
5 - لام در ((للرؤ يا)) براى تبيين است و تعبرون بدون لام هم متعدى مى شود مى گويند: تعبرون الرؤ يا و تعبرون للرؤ يا. چنين مى نمايد كه
اگر مفعول مقدم بر فعل باشد همانگونه كه در اين آيه مقدم شده ، آوردن لام بهتر باشد.
6 - ((اضغاث )) جمع ((ضغث )) دسته ، يك قبضه از گياه و در اينجاه به معناى خوابهاى پراكنده و پريشان است كه گويا يك دسته از
وقايع غير مرتبط را در خواب ديده است . ضمنا ((اضغاث )) خبر براى مبتداى محذوف است و به سوى احلام اضافه شده : ((هذه اضغاث احلام
)).
7 - ((احلام )) جمع ((حلم )) خواب . اصل آن از حلم به معناى سكون و آرامش است و چون در موقع خواب انسان به نوعى آرامش مى رسد، به آن
حلم گفته شد.
8 - ((ادكر)) به ياد آورد. افتعال از ذكر است و اصل آن ((اذتكر)) مى باشد، طبق يك قاعده صرفى تاء
افتعال و ذال هر دو به دال قلب شد و در هم ادغام گرديد.
9 - ((امة )) مدت ، زمان . اين واژه در اصل به معناى گروهى از مردم است و چون يك مدت طولانى هم از گروهى از لحظه ها و دقيقه ها است
تشكيل مى شود به مدت زمان طولانى هم امت گفته شد. بعضى ها گفته اند كه آن از ((امة )) به كسره همزه به معناى نعمت است يعنى آن شخص
پس از نعمتى كه از يوسف ديده بود و او را به ياد آورد. در نوشته اى از يكى از مستشرفان غربى خواندم كه ((امة )) را در اين آيه تصحيف
((امد)) دانسته است ولى چون در هيچ قرائتى حتى قرائتهاى شاذ ديده نشد كه آن را ((امد)) بخوانند، سخن اين مستشرق بى
دليل و مجرد استحسان است .
10 - ((تزرعون )) مضارع ولى در حكم امر است مانند: ((والمطلقات يتربصن ))
11 - ((ياءكلن )) مى خورند. در اينجا به سال نسبت اكل داده شده و از باب مجاز در استاد است يعنى مردم در آن سالها مى خورند. مانند: والنهار
مبصرا، روز كه نمى بيند بلكه مردم در روز مى بينند.
12 - ((داءب )) مطابق عادت ، پياپى ، مجدانه .
13 - ((تصحنون )) آنها را حفظ كرده ايد. از احصان به معناى نگهدارى و حفظ در
محل خاص .
14 - ((يغاث )) يا از غوث است به معناى نجات پيداكردن و يا از غيث است به معناى برخوردارى از باران .
15 - ((يعصرون )) مى فشارند. كنايه از فراوانى ميوه و دانه هاى روغنى كه آنها را مى فشارند و از آب آنها استفاده مى كنند. گفته شده
يعصرون به معناى ينجون است يعنى نجات پيدا كنند.
تفسير آيات :
خواب ديدن پادشاه مصر و ناتوانى خوابگزاران از تعبير آن
O آيات (43 - 45)
و قال الملك انى ارى سبع بقرات سمان ...: يوسف همچنان در زندان به سر مى برد تا اينكه لطف خدا
شامل حال او گرديد و خدا وسيله اى براى آزادى او از زندان فراهم كرد. روزى پادشاه مصر كه نامش وليدبن ريان بود خواب عجيبى ديد و پس از
آنكه از خواب بيدار شد خواب خود را به اطرافيانش نقل كرد، او گفت : در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند و نيز هفت خوشه گندم
سبز و هفت خوشه گندم خشكيده را ديدم كه خوشه هاى خشكيده بر خوشه هاى سبز تنيده و آنها را از بين مى بردند.
پادشاه كه مضمون خواب خود را نگران كننده مى ديد، از اطرافيان و اشراف قوم خود خواست كه اگر تعبير خواب مى دانند خواب او را تعبير كنند.
درباريان و خوابگزاران دربار گفتند: اين خواب پريشان و پراكنده است و ما تعبير چنين خوابهايى را نمى دانيم . منظور آنها اين بود كه ما تعبير
خواب نمى دانيم بلكه منظورشان اين بود كه خواب پادشاه خواب درست و رؤ ياى صادقه نيست و اى بسا آن را به پرخورى پادشاه و پريشانى
افكار او نسبت مى دادند و خوابهاى كه ناشى از چنين حالتى باشد رؤ ياى صادقانه نيست و تعبير ندارد.
در ميان اطرافيان پادشاه ، ساقى او يعنى همان كس كه چند سال پيش به زندان افتاده بود و يوسف خواب او را تعبير كرده بود، ناگهان به يادش
آمد كه يوسف خواب او و رفيقش را در زندان تعبير كرد و تعبير او درست در آمد. اين بود كه به پادشاه و اطرافيانش گفت : من مى توانم از تعبير اين
خواب شما را خبر بدهم . آنگاه داستان خود را تعريف كرد و گفت : مرا پيش يوسف بفرستيد تا تعبير اين خواب را از او بپرسم . پادشاه با اين
پيشنهاد موافقت كرد و قرار شد كه او نزد يوسف بيايد و از او نظر خواهى كند.
تعبير خواب پادشاه توسط يوسف
O آيات (46 - 45)
يوسف ايها الصديق افتنا فى سبع بقرات ...: ساقى پادشاه به او زندان رفت و به حضور يوسف رسيد و خواب پادشاه را به او
نقل كرد و تعبير آن را از او خواست و گفت : تعبير اين خواب را به ما بگو باشد كه من پيش آنان برگردم و آنها از
فضل و دانش تو باخبر شوند و يا باشد كه آنان از تعبير اين خواب آگاه شوند و اين باعث نجات تو از زندان گردد.
يوسف در اينجا پاسخى حكيمانه و از سر دلسوزى و خيرخواهى داد و ضمن اينكه خواب پادشاه را تعبير كرد و آن را نگران كننده خواند، براى مقابله
با خطرات آن دستورالعمل لازم را نيز ارائه داد.
يوسف خواب پادشاه را چنين تعبير كرد كه هفت سال كشت و زراعت مانند هميشه خواهد بود و
محصول گندم به دست خواهد آمد و پس از آن هفت سال پشت سر هم خشكسالى و قحطى خواهد شد و پس از آن دوباره وضع به حالت قبلى باز خواهد
گشت .
براى مقابله با هفت سال خشكى و قحطى ، او چنين پيشنهاد كرد كه هفت سال پياپى و
مثل هميشه با كوشش زراعت كنيد و پس از آنكه محصول خود را درو كرديد آن را از خوشه هاى خود جدا نسازيد و با همان خوشه انبار كنيد جز اندكى كه
مى خوريد، پس از آن ، هفت سال سخت خواهد آمد كه در آن ، ذخيره هاى سالهاى پيش خورده مى شود و از بين مى رود و فقط اندكى از آنچه نگه داشته
ايد مى ماند.
پس از آن ، سال فراوانى با نزولات آسمانى فرا مى رسد و مردم از قحطى نجات مى يابند و چنان فراوانى مى شود كه مردم ، ميوه ها و دانه هاى
روغنى را مى فشارند و از عصاره آن استفاده مى كنند.
البته آنچه مفسران درباره (و فيه يعصرون ) گفته اند همان فشردن ميوه هاست كه آورده ايم كه آورديم ولى
احتمال مى دهيم كه منظور از آن اين باشد كه در آن سال در اثر وفور و فراوانى ، مردم از غذاها و ميوه هاى خوب و برگزيده استفاده مى كنند و اين
پس از هفت سال قحطى است كه مردم از هر نوع غذايى حتى از گياهان صحرا استفاده مى كردند.
نكته اى كه در اينجا تذكر مى دهيم اين است كه يوسف پيشنهاد كرد كه در هفت
سال نخست ، محصول خود را از خوشه جدا نكنند و در آن ذخيره نمايند. اين پيشنهاد براى آن بود كه محصولاتى مانند گندم اگر در خوشه خود انبار
شود مدت زمان طولانى مى ماند و آفت در آن نمى افتد ولى اگر از خوشه جدا شود، در مدت اندكى آفت مى گيرد و مى پلاسد و از بين مى رود اين
پيشنهاد در آن زمان كه انبارهاى سيلو مانند زمان ما وجود نداشت ، پيشنهاد بسيار جالبى بود.
تفسير سوره يوسف آيات 52 - 50
و قال الملك آئتونى به فلما جاء الرسول
قال ارجع الى ربك فساءله ما بال النسوة اللاتى قطعن اءيديهن ان ربى بكيدهن (50) عليم
قال ما خطبكن اذ راودتن يوسف عن نفسه قلن حاش لله ما علمنا عليه من سوء قالت امراءة العزيز الان حصحص الحق اءنا راودته عن نفسه و انه لمن
الصادقين (51) ذلك ليعلم اءنى لم اءخنه بالغيب و اءن الله لا يهدى كيد الخائنين (52)
و پادشاه گفت : او را پيش من آوريد، پس چون فرستاده نزد او (يوسف ) آمد گفت : به سوى آقاى خود برگرد و از او بپرس آن زنان را كه دستان
خود را بريدند چه شده بود؟ همانا پروردگاه من به مكر آنان آگاه است (50) (پادشاه به آن زنان ) گفت : آنگاه كه از يوسف كام خواستيد شما را
چه شده بود؟ گفتند: خدا منزه است ما بر او هيچ بدى ندانستيم . همسر عزيز گفت : اكنون حق آشكار گرديد، من از او كام
دل خواستم و همانا او از راستگويان است (51) (يوسف گفت ) اين بدان جهت است كه او (عزيز مصر) بداند كه در نهان به او خيانت نكرده ام و همانا
خداوند نيرنگ خائنان را (به سوى هدف ) رهبرى نمى كند (52)
لغت و اعراب :
1 - ((بال )) شاءن و حال . تعبير ((ما بال )) در عربى در مقام سؤ
ال از مشغوليت مهم آورده مى شود. ما بالك يعنى تو را چه شده ؟ مشغوليت مهم تو چيست ؟
2 - ((خطبكن )) از ((خطب )) به معناى كار مهم است و سؤ ال از ((خطب )) همان معناى سؤ
ال از ((بال )) را مى دهد.
3 - ((حاش لله )) خدا منزه است و منظور از آن منزه بودن يوسف است كه از باب تيمن و تبرك منزه بودن خدا را بيان مى كنند. در اين باره پيش از
اين در تفسير آيه 31 از همين سوره به تفضيل بخث كرديم .
4 - ((الان )) ظرف زمان براى فعل بعدى و منصوب با آن است .
5 - ((حصحص )) آشكار شد، پديدار شد. از حصه مشتق شده و اين مفهوم را مى رساند كه حصه حق از حصه
باطل جدا شده . حصحص تكرار حص است مانند كبكب و كفكف و زلزل در تكرار كب و كف و
زل و اين نوعى ساختن فعل رباعى مجرد از فعل ثلاثى مجرد براى دلالت بر مبالغه است .
6 - ((ذلك )) خبر مبتداى محذوف و تقدير آن چنين است : الامر ذلك . ذلك اشاره به ما تقدم است ، يعنى يوسف مى گويد: اين پيشنهاد من براى آن
كه حقيقت روشن شود. بنابراين از ذلك به بعد كلام يوسف است نه كلام همسر عزيز مصر، هر چند كه بغضيها
احتمال داده اند كه اين سخن از همسر عزيزباشد، درباره اين دو احتمال در تفسير آيه بخث خواهم كرد.
7 - ضمير غايب در ((لم اخنه )) به عزيز مصر بر مى گردد و طبق احتمال ديگر به يوسف بر مى گردد.
تفسير آيات :
درخواست يوسف از پادشاه كه درباره تهمتى كه به او زده اند تحقيق شود
O آيات (50 - 51)
و قال الملك ائتونى به فلما جاء الرسول
قال ...: دنباله داستان يوسف است كه با حذف بعضى از قسمتهاى داستان كه معلوم است ادامه مى يابد و اين يكى از شيوه هاى قرآن در
نقل داستانهاست كه براى اختصار، قسمتهاى را كه خواننده مى توانند خودش آنهارا حدس بزند حذف مى كند و اين يكى از وجوه بلاغت قرآنى است .
در آيات پيش ، سخنان يوسف در تعبير خواب پادشاه در خطاب به ساقى پادشاه
نقل شد. مسلم است كه فرستاده پادشاه اين مطالب را به نقل مى كند و پادشاه از اين سخنان شگفت زده مى شود و مى خواهد درباره اين امر با يوسف
ملاقات كند. اين قسمتها را قرآن نمى آورد و پس از نقل سخنان يوسف مى فرمايد: پادشاه گفت او را نزد من آوريد.
فرستاده پادشاه پيش يوسف رفت و پيام او را به يوسف رسانيد. يوسف به فرستاده گفت : پيش آقاى خود برگردد و از او بپرس آن زنان را كه
دستان خود را بريدند چه شده بود؟ از اين سخن يوسف فهميده مى شود كه اولا نظر پادشاه آزاد كردن او از زندان بود و لذا يوسف
قبول اين مرحمت را مشروط به روشن شدن بى گناهى خود كرد و چنين نبود كه فقط توضيحى از يك زندانى بخواهند، چون در آن حالت يوسف در
مقامى نبود كه شرط تعيين كند. ثانيا هر چند كه يوسف به آزادى خود علاقه شديدى داشت ولى نمى خواست پس از آزادى همواره به او عنوان يك
خيانتكار نگاه كنند اين بود كه او خواست نخست بى گناهى خود را ثابت كند آنگاه از زندان آزاد گردد.
همانگونه كه پيشتر گفتيم ، معلوم مى شود كه تنها همسر عزيز مصر نبود كه از يوسف كام خواست بلكه همه آن زنان پس از ديدن يوسف عاشق او
شدند و دستهاى خود را بريدند و از يوسف كام دل خواستند. اين است كه يوسف فقط همسر عزيز مصر را در قفس اتهام قرار نمى دهد بلكه همه آن
زنان را متهم مى كند و از پادشاه مى خواهد كه از آنان در اين باره تحقيق كند.
بعضى ها گفته اند كه يوسف از باب احترام به ولى نعمت خود، از آن زنان نام برد وگرنه نظر او فقط زليخا بود در حالى كه چنين چيزى از يك
پيامبر بعيد است كه به خاطر احترام به كسى ، ديگران را متهم به كار زشت كند و از اين گذشته همسر عزيز مصر يك زن هوسبازى بود كه يوسف
را به زندان انداخته بود و بنابراين ، احترامى نداشت .
|