next page

fehrest page

back page

تفسير سوره يوسف آيات 35 - 33
قال رب السجن اءحب الى مما يدعوننى اليه و لا تصرف عنى كيدهن اءصب اليهن و اءكن من الجاهلين (33) فاستجاب له ربه فصرف عنه كيدهن انه هو السميع العليم (34) ثم بدا لهم من بعد ماراءوا الايات ليسجننه حتى حين (35)
گفت : پروردگارا زندان براى من محبوبتر از آن چيزى است كه مرا به سوى آن مى خوانند و اگر حيله آنها را از من نگردانى ، به آنان گرايش پيدا مى كنم و از نادانان مى شوم (33) پس پروردگارش او را پاسخ داد و حيله آنان را از او بگردانيد، همانا اوست شنواى دانا(34) آنگاه آنان پس از آنكه نشانه ها را ديدند، تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند (35)
لغت و اعراب :
1 - ((رب )) در اصل يا ربى بود و حرف ندا و ياء متكلم براى تخفيف حذف شد.
2 - ((السجن )) زندان يا زندانى شدن . مى توان معناى مكانى و يا مصدرى را اراده كرد و در هر حال مبتداست و خبر آن ((احب )) مى باشد.
3 - ((احب )) در اينجا معناى تفضيل نمى دهد و براى انتخاب يكى از دو شر است كه مفسده آن كمتر است و چنين نيست كه يوسف هر دو را دوست مى داشت ولى زندان بيشتر از طرف ديگر براى او خوشتر بود.
4 - ((الا)) در اصل ((ان لا)) بود نون ان شرطيه و لام لاى نهى در هم ادغام شد.
5 - ((اصب )) ميل مى كنم ، گرايش مى كنم ، از صبا يصبو صبوة به معناى ميل كردن و علاقه يافتن . اصل آن اصبو بود و او در طرف قرار گرفته بود حذف گرديد مانند ادع و ندع .
6 - ((استجاب )) پاسخ داد. استجاب و اجاب به يك معناست .
7 - ((بدا)) آشكار شد. فاعل بدا يا چيزى از جنس خودش است و تقدير چنين است : بداليهم بداء و يا ضميرى است كه به ((السجن )) برمى گردد و در هر حال نمى تواند فاعل آن ((ليسجننه )) باشد چون جمله فاعل قرار نمى گيرد.
8 - ((لهم )) ضمير جمع مذكر است و چون آن زنان اطرافيان و خادمانى داشتند براى تغليب مذكر بر مؤ نث ضمير مذكر به كار گرفته شده .
تفسير آيات :
به زندان افتادن يوسف
O آيات (34 - 35)
قال رب السجن احب الى ...: ديديم كه زليخا يوسف را تهديد كرد كه او را به زندان خواهد انداخت . يوسف در معرض آزمونى بزرگ قرار گرفته بود، او بايد از هوا و هوس آن زن پيروى مى كردند كه از نظر مادى لذت آور بود ولى كار خلاف و معصيتى بزرگ بود و يا بايد زندان را مى پذيرفت كه كار سخت و ناراحت كننده اى بود ولى همراه با پاكدامنى و ايمان و تقوا بود.
يوسف پيامبر خدا و معصوم است ، پيداست كه او پاكى را انتخاب مى كند و لذا يوسف كه خود را در برابر تهديد زليخا ديد، با خداى خود چنين مناجات كرد كه پروردگارا رفتن به زندان براى من خوشتر است از آن چيزى كه اين زنها مرا به سوى آن مى خوانند.
توجه كنيم اينكه يوسف مى گويد: زندان براى من خوشتر و محبوبتر است ، بدان معنا نيست كه يوسف طرف ديگر قضيه را هم دوست مى داشت ولى زندان بيشتر از آن براى او محبوبتر بود، بلكه در اينجا يوسف يكى از دو شر را انتخاب مى كند كه مفسده كمترى دارد. اگر بناست يكى از دو شر انتخاب شود طبعا براى يوسف انتخاب شرى كه همراه با تقوا و پاكى است و ايمان او را حفظ مى كند دوست داشتنى مى شود.
يوسف مناجات خود را ادامه داد و گفت : خدايا اگر نيرنگ و حيله آن زنان را از من نگردانى ، من به سوى آنها ميل مى كنم و از جاهلان مى شوم . يعنى اگر لطف تو نباشد، من به سبب شهوت و نفسى كه دارم شايد به دام آنها بيفتم و اسير هواى نفس باشم .
به طورى كه پيشتر نيز گفتيم ، پيامبران هم ، شهوت و ميل جنسى دارند و چنين نيست كه آنها طبعا از اعمال غريزه جنسى بدشان بيايد؛ آنها مجبور به ترك گناه نيستند ولى ايمان و تقواى آنها به حدى است كه آنان را از ارتكاب گناه باز مى دارد، آنها هميشه با توسل به خدا و با درخواست كمك از او، ايمان و تقواى خود را تقويت مى كنند و البته لطف الهى شامل همه است ولى پيامبران و پرهيزگاران لطف بيشترى دريافت مى كنند و ضمنا بايد بدانيم كه گاهى لطف خاص خدا به شرطى شامل يك بنده مى شود كه دعا و از خدا در خواست لطف و كمك نمايد، همانگونه كه يوسف كرد.
اينكه گاهى ما دعا مى كنيم و به اجابت نمى رسد براى آن است كه ما نيز خدا را اجابت نكرده ايم بنابراين خداوند تعهدى در مقابل ما ندارد ولى در عين حال گاهى اگر مصلحت بنده ايجاب كند، دعاى او را اجابت مى كند و حاجتش را روا مى سازد. توجه كنيم كه اجابت دعا تنها به اين نيست كه حتما حاجت مورد نظر بر آورده شود بلكه گاهى خداوند دعاى كسى را اجابت مى كند ولى به مصلحت او نمى بيند كه خواسته اش بر آورده شود زيرا در زندگى انسان آنچنان عوامل بزرگ و كوچك مرئى و نامرئى عمل مى كنند كه گاهى انسان از مصلحت خود به كلى بى خبر است و چيزى را طلب مى كند كه به ضرر اوست ولى او نمى داند در چنين شرايطى اجابت دعا از سوى خدا به اين است كه خدا به بنده خود پاداشى نيكو بدهد و يا برآوردن حاجت او را به تاءخير بيندازد به طورى كه در احاديث آمده است .
البته هرچه كه مصلحت بنده است خداوند آن را انجام مى دهد ولى گاهى مصلحت در آن است كه نيازى از بنده بر طرف شود اما به شرط اينكه خود بخواهد و دعا كند يعنى مصلحت انجام آن كار بعد از دعاى بنده محقق مى شود. در چنين مواردى دعا كارساز است و به اجابت مى رسد ولى چون ما از چنين مواردى خبر نداريم ، بايد هميشه تمام حاجات خود را از خدا بخواهيم و در آن اصرار كنيم . ضمنا به هنگام دعا كردن نبايد انتظار معجزه داشته باشيم و چيزى را كه طبق قانون علل و اسباب امكان پذير نيست از خدا بخواهيم چون معناى اين گونه دعاها اين است كه خدا نظام عالم را به هم بزند تا خواسته ما عملى شود و خدا هرگز چنين نمى كند بلكه بايد چيزهايى را از خدا بخواهيم كه امكان وقوع داشته باشند و از خدا بخواهيم كه ما را به اسباب و علل آن رهنمون شود و به ما توفيق دستيابى به آن را مرحمت نمايد.
توجه كنيم كه دعا چه اجابت بشود و چه اجابت نشود، نوعى عبادت است و با دعا انسان به خداى خود نزديك مى شود و لذا خداوند هر نوع دعايى را پاداش مى دهد بنابراين كسى كه دعا مى كند و توفيق چنين حالى را مى يابد، بايد خوشحال باشد زيرا كه اين عمل او موجب رضايت و خوشنودى خداوند است و انسان با دعا كردن خود را در معرض نسيم رحمت الهى قرار مى دهد.
ديديم كه يوسف از نيرنگ آن زنان به خدا پناه برد، معلوم مى شود كه تنها زليخا نبود كه او را به سوى خود دعوت مى كرد بلكه همه زنان حاضر در مجلس عاشق جمال يوسف شده بودند و در همان مجلس اظهار عشق و علاقه كردند و اين پس از آن بود كه راز زليخا فاش شد و خود از عشق سوزانش خبر داد و ديوار حجب و حيا برداشته شد.
يوسف كه در تنگناى سختى قرار گرفته بود از خدا كمك خواست و خدا پاسخ او داد و نيرنگ آن زنان را از او بگردانيد، چون خدا شنوا و داناست و مناجات يوسف را مى شنيد و از قلب او خبر داشت .
پس از جواب ردى كه يوسف به آنان داد و پس از آنكه آنها نشانه هاى پاكى و خويشتن دارى را در او ديدند و دانستند كه يوسف هرگز اسير شهوتهاى آنان نمى شود، تصميم گرفتند كه يوسف را تا مدتى به زندان افكنند. زليخا با همسر خود در اين باره صحبت كرد و از او خواست كه يوسف را زندانى كند تا ننگ اين رسوايى از ميان برود و كسانى كه اين خبر به گوش آنها رسيده خيال كنند كه يوسف گناهكار بوده و لذا به زندان افتاده و اينكه پيشنهاد مى شود كه تا مدتى معين در زندان بماند، شايد براى آن بوده كه تا وقتى كه اين خبر از يادها برود، يوسف در زندان باشد.
چند روايت
1 - عن النبى (صلى الله عليه و آله ) قال : راءيت فى السماء الثانيه رجلا صورته صورة القمر ليلة البدر فقلت لجبرئيل : من هذا؟ قال : هذا: اخوك يوسف . يعنى حين اسرى به .(24)

پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: در آسمان دوم مردى را ديدم كه چهره اش مانند چهره ماه در شب چهاردهم بود، پس به جبرئيل گقتم : اين كيست ؟ گفت : او برادرت يوسف است . منظور شب معراج است .
2 - امام رضا (عليه السلام ) فرمود: زندانبان به يوسف گفت : من تو را دوست دارم . يوسف گفت : مصيبتهايى كه به من رسيده جز از محبت نبوده است . خاله ام مرا دوست داشت مرا دزديد. و پدرم مرا دوست داشت برادرانم حسد كردند و همسر عزيز مصر مرا دوست داشت مرا زندانى كرد... و در همين روايت آمده است كه يوسف در آن خانه بود و هر زنى كه او را ديده بود پيش او كس فرستاد و او را به خود خواند، پس يوسف در آن خانه ناراحت شد و گفت : پروردگارا زندان براى من بهتر است از آنچه آنها مرا به سوى آن مى خوانند.(25)

تفسير سوره يوسف آيات 38-36
و دخل معه السجن فتيان قال اءحدهما انى اءرانى اءعصر خمراء و قال الاخرانى اءرانى اءحمل فوق راءسى خبزا تاءكل الطير منه نبئنا بتاءويله انا نراك من المحسنين (36) قال لا ياءتيكما طعام ترزقانه الا نباءتكما بتاءويله قبل اءن ياءتيكما ذلكما مما علمنى ربى انى تركت ملة قوم لا يؤ منون بالله و هم بالاخرة هم كافرون (37) و اتبعت ملة آبائى ابراهيم و اسحاق و يعقوب ما كان لنا اءن نشرك بالله من شى ء ذلك من فضل الله علينا و على الناس و لكن اءكثر الناس لايشكرون (38)
و همراه با او دو جوان وارد زندان شدند، يكى از آن دو گفت : همانا من در خواب ديدم كه (انگورى براى ) شراب مى فشارم و ديگرى گفت : همانا من در خواب ديدم كه بالاى سر خود نانى را حمل مى كنم و پرندگان از آن مى خورند. ما را از تعبير آن خبر بده كه تو را از نيكوكاران مى بينيم (36) گفت : غذايى كه مى خوريد نزد شما نمى آيد مگر اينكه پيش از آن من شما را از تعبير آن آگاه مى كنم ، اينها از چيزهايى است كه پروردگارم به من آموخته است ، همانا من آيين مردمى را ترك كردم كه به خدا ايمان نداشتند و هم به آخرت كافر بودند (37) و از آيين پدرانم ابراهيم و اسخاق و يعقوب پيروى كردم . بر ما شايسته نبود كه چيزى را بر خدا شريك قرار بدهيم . اين از فصل خدا بر ما و بر مردم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى كنند (38)
لغت و اعراب :
1 - ((فتيان )) تثنيه فتى ، دو جوان ، دو برده .
2 - ((قال احدهما)) جمله مستاءنفه است و محلى از اعراب ندارد.
3 - ((ارانى )) خواب ديدم ، خودم را ديدم . در اينجا فاعل و مفعول هر دو ضمير متصل متكلم و براى يك نفر است . اين حالت فقط در اين فعل آن هم وقتى كه براى خواب ديدن باشد جايز است وگرنه بايد ميان دو ضمير فاصله انداخت و نمى توان گفت : اكر متنى بلكه بايد گفت : اكرمت نفسى .
4 - ((خمر)) شراب . منظور از آن انگور است و عربها گاهى چيزى را به نام چيز ديگرى كه در آينده به آن تبديل مى شود مى خوانند. برخى از قبايل عرب هم هستند كه به انگور خمر مى گويند. (به اعتبار مايؤ ول اليه )
5 - ((ترزقانه )) صفت براى طعام است .
6 - ((الا نباءتكما)) استثناى مفرغ است و جمله 1 بعد از آن يا حال است و محل آن نصب است و يا صفت دوم است و محل آن رفع است .
7 - ((مله )) آيين ، دين ، باور.
8 - ((هم )) در ((هم كافرون )) براى تاءكيد است و براى همين تكرار شده است .
9 - ((ابراهيم )) و نامهاى پس از آن ، يا عطف بيان و يا بدل از ((آبائى )) هستند و حالت جرشان با قتحه آمده چون غير منصرفند و يا با تقدير اعنى منصوب به مدح هستند.
تفسير آيات :
خواب ديدن دو جوانى كه با يوسف هم بند بودند
O آيه (36)
و دخل معه السجن فتيان ...: هنگامى كه يوسف را به زندان انداختند. هم زمان با او دو جوان ديگر را هم به زندان بردند آن دو نفر دو خادم و برده پادشاه مصر بودند كه يكى مسؤ ل تهيه شراب و ديگرى مسؤ ل تهيه غذا براى پادشاه بود و اتمام آنها اين بود كه آنها در صدد بر آمده بودند كه پادشاه را مسموم كنند.
يوسف در زندان با افرادى كه در آنجا بودند چه زندانيان و چه زندانبان ، بسيار خوشرفتارى مى كرد و همه از علم و درايت و چهره زيباى او خوششان مى آمد. يك روز يكى از آن دو جوان كه مسئول شراب شاه بود به يوسف گفت : من در خواب ديدم كه براى درست كردن شراب ، انگورى مى فشارم و ديگرى گفت : من در خواب ديدم كه بالاى سر خود طبق نانى را حمل مى كنم و پرندگان از آن مى خورند. پس از نقل اين دو خواب ، هر دو نفر از يوسف خواستند كه خواب آنها را تعبير گفتند: تعبير اين خواب را بگو كه ما تو را از نيكان مى بينيم .
داورى آن دو جوان درباره يوسف از آنجا ناشى مى شد كه آنها در طول مصاحبت خود با يوسف كارهاى حكيمانه او را ديده بودند و به علم و حكمت او پى برده بودند و اين مى رساند كه آن دو نفر پس از مدتها كه با يوسف در زندان بودند اين خوابها را ديدند و لذا در آيه شريفه مى فرمايد: ((قال احدهما)) كه به اصطلاح جمله مستاءنفه است و اگر آنها خوابهاى خود را در همان آغاز نقل كرده بودند مناسب بود عبارت چنين باشد: ((فقال احدهما))
ظاهر اين است كه آن دو جوان واقعا اين خوابها را ديده بودند ولى برخى از مفسران احتمال داده اند كه آنها اين خوابها را نديده بودند بلكه آنها را براى امتحان كردن يوسف از خود ساخته بودند.
O آيه (37)
قال لاياءتيكما طعام ترزقانه الا نباءتكما بتاءويله ...: در پاسخ آن دو جوان ، يوسف يك شيوه تربيتى خاصى را به كار برد و آن اينكه چون آنها را آماده شنيدن سخنان خود يافت ، از فرصت استفاده كرد و پيش از بيان تعبير آنها، آنان را به سوى توحيد دعوت كرد.
معلوم است كه در چنين شرايطى ، سخن گوينده در شنونده تاءثير بيشترى دارد و جالب اينكه قبل از بيان هر مطلبى ، به آنان گفت : پيش از آنكه غذايى براى شما آورده شود، تعبير خواب شما را خواهم گفت . اين سخن براى آن بود كه آنها در شنيدن تعبير خوابشان عجله نكنند و فرصت براى گفتن حقايق فراهم گردد.
همانگونه كه گفتيم ، منظور از طعام ، همان جيره روزانه و منظور از ((تاءويله )) تعبير خواب آنهاست ولى برخى از مفسران گفته اند كه منظور يوسف اين بود كه پيش از آنكه طعامى براى شما آورده شود، من مى توانم مشخصات آن را براى شما بگويم و در واقع يوسف مى خواست از غيب دانى و علم سرشار خود به آنها خبر دهد تا براى شنيدن مطالب او، بيشتر رغبت كنند. طبق اين قول منظور از ((تاءويله )) بيان صفت براى غذا و كيفيت آن است . ولى آنچه با سياق آيه مناسب تر است اين است كه تاءويل را به همان تعبير معنا كنيم چون عين اين كلمه (تاءويله ) در آيه قبلى هم آمده و بدون شك در آنجا به معناى تعبير خواب است .
به هر حال يوسف پس از ذكر اين مطلب ، براى اينكه توجه آنها را بيشتر به سوى خود جلب كند، گفت : اينكه من از تعبير خواب شما خبر خواهم داد، از چيزهايى است كه پروردگارم به من ياد داده است و از روى كهانت و نجوم و علوم بشرى نيست . اين سخن يوسف ناظر به وعده اى است كه پدرش يعقوب به او داده بود و خداوند نيز آن را عملى ساخته بود:
و كذلك يجبتبيك ربك و يعلمك من تاءويل الاحاديث (يوسف /6)
و اين چنين پروردگارت تو را بر مى گزيند و تو را از تعبير خوابها آگاه مى كند.
مكنا ليوسف فى الارض و لنعلمه من تاءويل الاحاديث (يوسف /21)
يوسف را در زمين قدرت داديم و تا او را از تعبير خوابها آگاه كنيم .
پس از آنكه يوسف از علم تعبير خواب كه خدا به او داده بود، سخن گفت ، علت آن را نيز بيان كرد و اظهار داشت كه اين لطف خدا درباره من از آنجاست كه من آيين قومى را كه به خدا ايمان نداشتند و به آخرت كافر بودند، رها كردم . معلوم مى شود كه بريدن از كافران و روى آوردن به خدا باعث پيدايش بصيرت و بينش خاص در انسان مى شود.
منظور از اين قوم ، همان قوم مصر است و يوسف كه به عنوان برده در خانه عزيز مصر زندگى مى كرد، مى ديد كه آنان نه به خداوند و نه به آخرت ايمان ندارند و يكى از نشانه هاى بى ايمانى آنها اين بود كه با اينكه بى گناهى يوسف براى آنها ثابت شده بود، او را به زندان انداختند. همچنين درخواست نامشروع همسر عزيز مصر از يوسف دليل بى ايمانى بود. در روايتها آمده كه آنان بت پرست بودند و زليخا وقتى با يوسف خلوت كرد پرده اى روى بت خود انداخت .
احتمال اينكه منظور از اين قوم كافر، مردم كنعان باشد، بعيد به نظر مى رسد چون يوسف در كنعان با يعقوب و برادران خود زندگى مى كرد و آنان خداپرست بودند، ديگر اينكه يوسف مى گويد من آيين اين قوم را ترك كردم و اين نشان مى دهد كه او را از روى اراده و اختيار اين كار را كرده در حالى كه جدايى او از قوم كنعان از روى اراده و اختيار نبود.
O آيه (28)
و اتبعت ملة آبائى ابراهيم و اسحاق و يعقوب ...: يوسف در دنباله سخنان خود ادامه داد كه من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم آيين پدران يوسف همان توحيد ناب بود كه ابراهيم قهرمان توحيد آن را تعليم داده بود و اسحاق و يعقوب نيز دعوت كننده به سوى آن بودند.
يوسف در اينجا ضمن بيان آيين خود، پدرانش را نيز معرفى مى كند و در روايتى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) آمده كه درباره يوسف فرمود: يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم ، كريم بن الكريم بن الكريم .
يوسف افزود: اساسا براى ما كه از خاندان وحى هستيم ، شايسته نيست كه چيزى را به خدا شريك قرار دهيم و اين از فضل و رحمت خدا بر ما و مردم است . بر ما از آنجهت كه شايسته دريافت وحى الهى شده ايم و بر مردم از آنجهت كه از ما پيروى كنند و هدايت شوند ولى متاءسفانه بسيارى از مردم سپاسگزار نيستند و به جاى استفاده از اين نعمت و ايمان آوردن به پيامبران الهى ، آنان را انكار مى كنند و در گمراهى خود باقى مى مانند.
چند روايت
1 - عن ابى عبدالله قال : جاء جبرئيل الى يوسف و هو فى السجن فقال : يا يوسف قل فى دبر كل صلوة : اللهم اجعل لى فرجا و مخرجا من حيث احتسب و من حيث لااحتسب .(26)

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: جبرئيل در زندان نزد يوسف آمد و گفت : اى يوسف بعد از هر نمازى بگو: خدايا براى من از جايى كه گمان مى برم و از جايى كه گمان نمى برم گشايش نمى برم گشايش و راه خروجى قرار بده .
2 - امام صادق (عليه السلام ) فرمود: يوسف در زندان در فراق پدرش ‍ يعقوب گريه مى كرد تا جايى كه اهل زندان از آن ناراحت شدند پس قرار گداشت كه يك روز گريه كند و يك روز ساكت باشد.
3 - عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال فى قوله ((انا نريك من المحسنين )) قال : كان يقوم على المريض و يلتمس للمحتاج و يوسع على المحبوس .(27)

امام صادق (عليه السلام ) درباره اين سخن كه به يوسف گفتند: ما تو را از نيكوكاران مى بينيم ، فرمود: او مريض را عيادت مى كرد و به نيازمند كارسازى مى كرد و به زندانى جا مى داد.
تفسير سوره يوسف آيات 40 - 39
يا صاحبى السجن ءاءرباب متفرقون خير اءم الله الواحد القهار (39) ما تعبدون من دونه الا اءسماء سميتموها اءنتم و آباؤ كم ما اءنزل الله بها من سلطان ان الحكم الا لله اءمراه الا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم و لكن اءكثر الناس لا يعلمون (40)
اى دو رفيق زندانى من ! آيا خدايان گوناگون بهترند يا خداى يگانه قهار؟ (39) شما به جاى او جز نامهايى كه را شما و پدرانتان آنها را ناميده اند، پرستش نمى كنيد، در حالى كه خدا حجتى براى آنها نفرستاده است ، حكم جز براى خدا نيست ، او فرمان داده كه جز او را نپرستيد، اين آيين استوار است ولى بسيارى از مردم نمى دانند (40)
لغت و اعراب :
1 - ((صاحبى السجن )) دو رفيق هم زندان ، دو هم بند. اين تركيب يا از باب اضافه به سوى ظرف است و اصل آن يا صاحبى فى السجن است و يا از باب اضافه به سوى چيزى است كه شبيه مفعول به است و معناى آن يا ساكنى السجن است مانند((اصحاب النار))
2 - ((ارباب )) جمع رب ، خدايان .
3 - ((القهار)) بسيار غلبه كننده ، صاحب قهر و غضب .
4 - ((اسماء)) نامها. دراينجا منظور از اسماء، مسميات است و يا مضاف آن حذف شده و تقدير چنين است : ذوات اسماء و شايد هم از آن نظر اسماء گفته شده كه بتها فقط نامهايى هستند و حقيقت وجودى به عنوان خدا ندارند.
5 - ((سميتموها)) فعلى است كه دو مفعول مى گيرد و در اينجا مفعول دوم حذف شده و اصل آن : ((سميتموها آلهة )) مى باشد.
6 - ((ما انزل )) حال است .
7 - ((من )) در ((من سلطان )) براى تاءكيد در تقليل است يعنى هيچ برهانى نفرستاده است .
8 - ((ان )) در ((ان الحكم )) نافيه است و مكسور بودن نون جهت التقاء ساكنين است .
9 - ((القيم )) استوار، پابرجا، ماندنى .
تفسير آيات :
دعوت يوسف از آن دو جوان به توحيد
O آيات (39 - 40)
يا صاحبى السجن ء ارباب متفرقون خير...: يوسف به دو نفر از هم زندانيهاى خود كه از او تعبير خوابهايشان را خواسته بودند، خطاب مى كند و پيش از آنكه خوابشان را تعبير نمايد، آنهارا به سوى توحيد دعوت مى كند و مى گويد: اى دو يار زندانى من ! آيا ((رب )) هاى گوناگون بهتر است يا ((رب )) يگانه قهار؟ از اين بيان يوسف فهميده مى شود كه آنان و همفكرانشان اعتقاد به ارباب انواع داشتند و اين يك عقيده باستانى بود كه براى هر چيزى يك رب و خدا قائل بودند و خداى جهان را هم خداى خدايان و رب الارباب مى دانستند، آنها براى هر حقيقتى مانند جنگ و صلح و عشق و گرسنگى و مانند آنها يك رب قائل بودند.
يوسف ، اين فكر غلط و اعتقاد باطل را كه ناشى از جهالت مردم و تقليد كوركورانه آنها از پيشينيان بود، رد مى كند و از آنها مى پرسد آيا ربهاى پراكنده و گوناگون بهتر است يا رب يگانه اى كه بر همه چيز غلبه دارد؟ بدون شك ، انسان يك رب داشته باشد كه در تمام كارها به او رجوع كند و بهتر است از اينكه براى هر چيز به يك رب مراجعه كند و در قيد انواع و اقسام خدايان باشد.
اين بيان يوسف يك استدلال عقلى نيست بلكه احساسات طرف مقابل را تحريك مى كند كه در ذهنيت خود تجديد نظر كند و با بازنگرى در اعتقادات خود راه درست را بيابد، در واقع اين سخن ، زمينه را براى دريافت پيام بعدى آماده مى كند.
در آيه بعدى ، يوسف با يك دليل عقلى و حجت و برهان وارد مطلب مى شود و مى گويد: اين خدايانى كه شما مى پرستيد فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان آن نامها را ساخته اند، يعنى آنها را خارج وجود ندارند و فقط نامى از آنهاست كه آن را هم خودتان ساخته ايد. اضافه مى كند كه خداى جهان هيچ حجتى در اين باره نازل نكرده است ، منظور اين است كه اثبات وجود يك چيزى احتياج به دليل دارد و شما آن دليل را نداريد و تنها يك سرى نامها و الفاظ در اختيار شماست و اگر اين ارباب وجود داشتند بايد خداوند به وسيله پيامبران و يا با هر طريق ديگر از وجود آنها خبر داد و مى دانيم كه هرگز خداوند از آنان خبر نداده است .
خلاصه استدلال يوسف در نفى ارباب انواع اين است كه وجود چنين چيزهاى در عالم ، احتياج به اثبات دارد و شما هيچ دليل بر اثبات آن نداريد، بنابراين چنين اربابى وجود ندارد. اضافه مى كند كه اساسا راه اثبات آنها منحصر به اين است كه خداى جهان كه شما نيز به او عقيده داريد، از وجود آنها خبر بدهد و مى دانيم خدا از آن خبر نداده است .
اضافه مى كند كه حكم حكم خداست (ان الحكم الا لله ) يوسف در اينجا اين جمله را مى گويد و پدرش يعقوب نيز هنگامى كه پسرانش را به مصر مى فرستد همان جمله را مى گويد (آيه 67 از همين سوره ) و منظور اين است كه تنها خداوند است كه در جهان حكومت مى كند و نيازى به دستيار و ارباب انواع ندارد و همو فرمان داده كه جز او را نپرستيد و دين استوار همين است ولى بسيارى از مردم نمى دانند.
دين استوارى كه مورد رضايت و خرسندى خداوند است همين است كه جز او را نپرستيد و براى او شريك قائل نشويد و اين همان چيزى است كه خداوند در فطرت هر انسانى قرار داده ولى گاهى عوامل اجتماعى بر روى فطرت انسان پرده مى كشد و او را از راه فطرت منحرف مى سازد. به اين آيه توجه فرماييد:
فاءقم و جهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون (روم / 30)

next page

fehrest page

back page