next page

fehrest page

back page

پيشنهاد يهودا در عين حال كه يوسف را از پدر جدا مى كرد، آسيب بدنى براى يوسف نداشت چون قرار شد كه او را به آرامى در تاريكى چاه يعنى در محلى قرار بدهند كه در نزديكى قعر چاه براى گذاشتن برخى از ابراز و آلات و يا استراحت مقنى آماده مى كنند و نزد او نانى هم بگذارند تا كاروانيانى كه از آن چاه آب مى كشند، او را نجات دهند و با خود ببرند. معلوم مى شود كه اين چاه يك چاه معينى بود و بر سر راه عبور كاروانيان بود. گفته شده كه اين چاه سه فرسخ با خانه يعقوب فاصله داشت .
تفسير سوره يوسف آيات 14 - 11
قالوا يا اءبانا مالك لا تاءمنا على يوسف و انا له لناصحون (11) اءرسله معنا غدا يرتع و يلعب و انا له لحافظون (12) قال انى ليحزننى اءن تذهبوا به و اءخاف اءن ياءكله الذئب و اءنتم عنه عافلون (13)قالوا لئن اءكله الذئب و نحن عصبه انا اذا لخاسرون (14)
گفتند: اى پدر تو را چه شده كه درباره يوسف بر ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما همواره خيرخواه او هستيم (11) فردا او را به ما بفرست تا (در صحرا) غذا بخورد و بازى كند همانا ما نگهبان او هستيم (12) گفت : اينكه او را ببرند مرا اندوهگين مى كند و مى ترسم در حالى كه شما از او بى خبريد، او را گرگ بخورد(13)گفتند: اگر گرگ او را بخورد در حالى كه ما گروهى نيرومند هستيم ، در اين صورت ما از زيانكاران خواهيم بود (14)
لغت و اعراب :
1 - ((لاتاءمنا)) اطمينان نمى كنى بر ما. اين جمله براى نفى است نه نهى و اصل آن ((تاءمننا)) است و دو نون در هم ادغام شده و در بعضى از قرائتها با تفكيك و يا اشمام خوانده شده است .
2 - ((ناصحون )) خيرخواهان ، پندگويان .
3 - ((يرتع )) غذا و ميوه بخورد. اصل آن از رتع به معناى فراوانى ميوه و گياه است و نوعا در چريدن حيوانات استعمال مى شود و در مورد انسان هم اگر از ميوه هاى صحرا تغذيه كند استعمال مى شود.
4 - ((يرتع و يلعب )) چهارده نوع قرائت دارد كه در مشهورترين آنها همان است كه در مصاحف موجود نوشته شده است .
5 - ((ان تذهبوا)) در حكم مصدر و فاعل ((ليحزننى )) مى باشد و تقدير آن چنين است : ليخزننى ذهابكم به .
6 - ((الذئب )) با همزه و با تخفيف آن ، گرگ . واصل آن از ذئوبه است كه به معناى وزيدن تند باد است و چون گرگ مانند باد بر سر شكار خود مى رسد به او ((ذئب ))گفتند.
تفسير آيات :
درخواست برادران يوسف از پدر و نگرانى او
آيات (11 - 12)
قالوا يا ابانا مالك لا تاءمنا...: برادران يوسف به اتفاق آراء تصميم گرفتند يوسف را به چاه بيندازند. از اين رو نزد پدر آمدند و از او خواستند كه اجازه دهد آنان يوسف را همراه خود به صحرا ببرند. يعقوب در آغاز چنين اجازه اى نداد آنان ناراحت شدند و گفتند: اى پدر چرا به ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم ؟ او را همراه ما به صحرا بفرست تا هم از ميوه هاى صحرا بخورد و هم بازى كند كه ما نگهبان او هستيم .
معلوم مى شود كه يعقوب به خاطر شدت علاقه اى كه به يوسف داشت هيچ وقت او را از خود جدا نمى كرد و از اينكه او با برادرانش به صحرا برود نگران بود و بيم آن داشت كه آسيبى به او برسد. اين بود كه در پاسخ برادران يوسف گفت : اينكه او را با خود ببريد مرا اندوهگين مى كند و مى ترسم كه شما از او غافل باشيد و گرگ او را بخورد. اين سخن يعقوب شايد از آن جهت بود كه در سر زمين كنعان گرگ زياد بود و خطر حمله گرگ هميشه وجود داشت و شايد هم دغدعه خاطر يعقوب از بدانديشى برادران يوسف بود و مساءله گرگ را بهانه اى براى ممانعت از رفتن يوسف قرار مى داد.
برادران يوسف گفتند: ما گروه نيرومندى هستيم اگر با اين حال گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود، يعنى با قدرت و توانى كه داريم هرگز امكان آن وجود ندارد كه گرگ او را بخورد.
گفته شده است كه اين سخن يعقوب در واقع تلقين حجت بر آنان شد و آنان آموختند كه پس از به چاه انداختن يوسف ، چه عذرى پيش يعقوب آورند و خواهيم ديد كه آنها پس از مراجعت از صحرا به يعقوب گفتند كه يوسف را گرگ خورد. اين است كه در روايتها آمده است كه هرگز نبايد به شخص ‍ دروغگو تلقين دروغ كرد اگر چه در قالب پند و اندرز باشد.
تفسير سوره يوسف آيات 18 - 15
فلما ذهبوا به و اءجمعوا اءن يجعلوه فى غيابة الجب و اءوحينا اليه لتنبئنهم باءمرهم هذا و هم لايعشرون (15) و جاءوا اءباهم عشاء يبكون (16) قالوا يا اءبانا انا ذهبنا نستبق و تركنا يوسف عند متاعنا فاءكله الذئب و ما اءنت بمؤ من لنا و لوكنا صادقين (17) و جاءوا على قميصه بدم كذب قال بل سولت لكم اءنفسكم اءمرا فصبر جميل و الله المستعان على ما تصفون (18)
و چون او را بردند و هم سخن شدند كه او را در تاريكى چاه قرار بدهند (چنين كردند) و ما به او وحى كرديم كه تو آنان را از اين كارشان آگاه خواهى ساخت در حالى كه آگاه نباشند (15) و شبانگاه نزد پدرشان آمدند در حالى كه گريه مى كردند (16) گفتند: اى پدر ما رفتيم تا مسابقه بدهيم و يوسف را نزد اثات خود رها كرديم پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگر چه راستگو باشيم (17) و بر پيراهن او خونى دروغين آوردند. گفت : بلكه نفس شما كارى را بر شما زينت داد، پس صبرى نيكو (بايد) و خداوند است كه درباره آنچه شما بيان مى كنيد مددكار است (18)
لغت و اعراب :
1 - ((فلما ذهبوا)) جمله شرطيه است و خبر آن به جهت معلوم بودن حذف شده به تقدير: ((فعلوا ذلك )) يا ((جعلوه فيها)) و يا جمله اى شبيه آنها. و يا بگوييم خبر آن ((و اوحينا)) است و واو در آن زايده مى باشد و اين در قرآن و كلام عرب نظاير بسيارى دارد مانند: ((فلما اسلما و تله )) و حتى اذ جاؤ ها و فتحت ))
2 - ((اجمعوا)) هم سخن شدند، هم داستان شدند، به طور جمعى اراده كردند.
3 - ((لتنبئنهم )) به آنان خبر خواهى داد. مفرد مخاطب از مضارع باب تفعيل از ماده ((نباء)) است كه به اول آن لام تاءكيد و به آخر آن ضمير وارد شده است .
4 - ((و هم لايعشرون )) حال از ((لتنبئنهم )) مى باشد.
5 - ((نستبق )) مسابقه مى داديم . با اينكه از باب افتعال است معناى بين الاثنينى مى دهد و به معناى نتسابق مى باشد.
6 - ((على قميصه )) حال از ((دم )) است و محل آن نصب است و تقديم حال مجرور بر خود آن جايز است ؛ اگر چه بعضى ها آن را جايز نمى دانند و ((على قميصه )) را ظرف براى ((دم ))مى دانند.
7 - ((كذب )) مصدر است و اينكه صفت واقع شده از باب مبالغه است مانند: زيد عدل و يا به تقدير ((ذى )) و يا به معناى ((مكذوب )) است .
8 - ((سولت )) زينت داده ، آسان كرده .
9 - ((امرا)) مفعول ((سولت )).
10 - ((فصبر جميل )) صفت و موصوف يا خبر مبتداى محذوف است به تقدير: امرى صبر جميل و يا مبتدا براى خبر محذوف است به تقدير: ((صبر جميل خبر)).
تفسير آيات :
انداختن يوسف به چاه
O آيه (15)
فلما ذهبوا به واجعوا ان يجعلوه فى غيابت الجب ...: برادران يوسف از پدر اجازه گرفتند كه يوسف را همراه خود ببرند وقتى او را به صحرا بردند، با يكديگر هم داستان شدند كه او را در قعر چاه قرار بدهند و اين همان پيشنهادى بود كه يهودا داده بود و برادران به اتفاق آراء آن را تصويب كرده بودند.
در برخى از روايات آمده كه پيش از انداختن يوسف به چاه ، آنها يوسف را كتك زدند و هرگاه كه يكى از آنها او را مى زد به ديگرى پناه مى برد ولى او نيز مى زد. يوسف به خود آمد كه بايد به خدا پناه ببرد و چنين كرد.
يوسف را در قعر چاهى كه بر سر راه عبور كاروانيان بود قرار دادند و البته هدف آنها غرق شدن يوسف در آنجا نبود و لذا تعبير ((يجعلوه = او را قرار بدهند)) آورده است و منظور از ((غيابت الجب = نهانگاه چاه )) محل خاصى است كه در قعر چاه و نرسيده به آب در كنارى كنده مى شود و چاه كنها به هنگام اصلاح چاه از آن محل استفاده مى كنند.
همچنين از روايات استفاده مى شود كه يوسف سه شبانه روز در آن محل ماند و يكى از برادران كه راءفتى در دل داشت براى او غذا مى آورد و به وسيله طناب و دلو به او مى رسانيد.
آيه شريفه به ذكر جزئيات نمى پردازد و فقط از اينكه برادران تصميم جمعى گرفتند كه يوسف را در نهانگاه چاه قرار دهند سخن مى گويد؛ آنگاه از يك موضوع مهمى خبر مى دهد كه وقتى آنان با يوسف چنين كردند، خداوند به يوسف وحى كرد كه او در آينده ، اين كار آنان را به آنان خبر خواهد داد در حالى كه آنان از وضعيت او آگاه نيستند و او را نمى شناسند و اين آغاز نبوت يوسف بود و او در اين زمان تنها نه سال داشت و مانند يحيى و عيسى ، در كودكى به پيامبرى رسيد و اين پيام اميدى براى يوسف بود و او دانست كه از آن چاه بيرون خواهد آمد و زمانى خواهد رسيد كه برادران را از كار زشتشان خبر خواهد داد و اين هنگامى خواهد بود كه آنها او را نمى شناسند. اين وعده الهى تحقيق يافت و به طورى كه در آيات بعد خواهد آمد يوسف عزيز مصر شد و برادران او براى گرفتن غله پيش او آمدند و او از موضع قدرت بلايى را كه آنان بر سر يوسف آورده بودند به يادشان آورده و آنان شرمنده شدند.
آوردن پيراهن خون آلود يوسف با گريه دروغين
O آيات (16 - 17)
و جاؤ ا اباهم عشاء يبكون ...: وقتى يوسف را در نهانگاه چاه قرار دادند، شبانگاه نزد پدر آمدند و در حالى كه گريه مى كردند، به يعقوب گفتند: اى پدر ما در صحرا به مسابقه رفته بوديم يوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بوديم پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگرچه راستگو باشيم .
آنان براى فريب دادن يعقوب كه دروغ آنها را باور كند، پيراهن يوسف را كه آغشته به خونى دروغين كرده بودند، به يعقوب نشان دادند و گفتند: اين پيراهن خون آلود يوسف است . آنان از خون يك بز پيراهن يوسف را آغشته كرده بودند ولى يادشان رفته بود كه كه پيراهن را پاره پاره مى كنند و همين سالم بودن پيراهن دروغگويى آنان را آشكار مى كرد چون اگر يوسف را گرگ خورده بود طبعا پيراهن او پاره پاره مى شد آنها با اين پيراهن و با گريه اى كه مى كردند سعى داشتند كه خود را بى گناه قلمداد كنند. معلوم مى شود كه گريه هميشه دليل بر صفاى باطن و راستى و درستى نيست و گاهى ممكن است از روى حيله گرى و دروغين باشد و كسى اشك تمساح بريزد.
يعقوب سخن آنان را باور نكرده و علاوه بر شواهد و قرائن موجود، دل او گواهى مى داد كه يوسف زنده است و لذا در پاسخ آنان گفت : بلكه نفس ‍ شما كارى را در نظرتان جلوه داده و آسان كرده است . يعنى اين توطئه است و شما با پيروى از هواهاى نفسانى ، دست به كارى زده ايد كه به گمانتان كار نيكويى است و چون گفته هاى شما دور از حقيقت است ، من چاره اى جز صبر نيكو ندارم و در عين حال در برابر جريانى كه شما تعريف مى كنيد، از خدا كمك مى خواهم .
بدينگونه يعقوب در مقابل مصيبت دورى فرزند، بهترين راه را بر گزيد: صبر نيكو و بدون جزع و توكل بر خداوند و كمك خواستن از او.
چند روايت
1 - امام صادق (عليه السلام ) فرمود: يعقوب از آنجهت به فراق يوسف مبتلا شد كه او روزى گوسفندى ذبح كرد و يكى از دوستان او به آن احتياج داشت و چيزى كه با آن افطار كند پيدا نكرد، يعقوب از او غافل شد و به او غذا نداد، پس به فراق يوسف گرفتار شد و پس از آن هر صبح و شام ندا مى كرد هركس روزه باشد در خانه يعقوب غذا بخورد. (14)

2 - امام صادق (عليه السلام ) فرمود: چون برادران يوسف او را در چاه انداختند. جبرئيل بر او نازل شد و گفت : اى كودك در اينجا چه مى كنى ؟ يوسف گفت : برادرانم مرا در چاه انداختند. جبرئيل گفت : آيا دوست دارى كه از آن بيرون بيايى ؟ گفت : اين با خداست اگر بخواهد مرا نجات مى دهد. گفت : خداوند به تو مى فرمايد: مرا با اين دعا بخوان تا تو را نجات دهم . گفت : آن دعا چيست ؟ گفت : بگو:
اللهم انى اساءلك باءن لك الحمد لا اله انت المنان ، بديع السموات و الارض ذوالجلال و الاكرام تصلى على محممد و آل محمد و ان تجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا(15)

3 - عن السجاد (عليه السلام ) انه سئل ابن كم كان يوسف يوم القوه الجب ؟ قال : كان ابن سبع سنين .(16)

از امام سجاد (عليه السلام ) پرسيدند كه وقتى يوسف را در چاه انداختند چند سال داشت ؟ فرمود: هفت سال .
4 - قال رسول الله (صلى الله عليه و آله ): الصبر الجميل الذى لا شكوى فيه الى الخلق .(17)

پيامبر خدا فرمود: صبر نيكو همان صبرى است كه در آن شكايت به مردم نباشد.
5 - قال رسول الله (صلى الله عليه و آله ): لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان .(18)

.
پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: كسى كه صبر مى كند، پيروزى را از دست نمى دهد اگر چه زمان طولانى باشد.
6 - عن على (عليه السلام ) قال : انك ان صبرت جرت عليك المقادير و انت ماءجور و انك ان جزعت عليك المقادير و انت ماءزور.(19)

امير المؤ منين (عليه السلام ) فرمود: تو اگر صبر كنى مقدرات بر تو مى گذرد در حالى كه ماءجور هستى و اگر جزع كنى باز مقدرات بر تو مى گذرد در حالى كه در گناهكار هستى .
7 - عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال : كان فى قميص يوسف ثلاث آيات فى قوله : جاءوا على قميصه بدم كذب و قوله : ان كان قميصه قد من قبل و قوله : اذهبوا بقميصى هذا.(20)

امام صادق فرمود: در پيراهن يوسف سه نشانه بود: يكى سخن خداوند: پيراهن او را با خونى دروغين آوردند. و ديگرى سخن او: اگر پيراهن او از طرف جلو پاره شده باشد...و ديگرى سخن او: اين پيراهن مرا ببريد.
تفسير سوره يوسف آيات 20 - 19
و جاءت سياره فاءرسلوا واردهم فاءدلى دلوه قال يا بشرى هذا غلام و اءسروه بضاعة و الله عليم بما يعلون (19) و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و كانوا فيه من الزاهدين (20)
و كاروانى آمد پس آب آور خود را فرستادند، او دلوش را انداخت ، گفت : مژده كه اين پسر بچه ايست و او را به صورت يك كالا پنهان كردند و خداوند به آنچه مى كردند آگاه بود (19) و او را به بهايى اندك ، چند در هم معدود فروختند و آنها درباره او بى ميل بودند (20)
لغت و اعراب
1 - ((واردهم )) آب آوردشان ، آب رسانشان . كسى كه ماءمور تهيه آب براى كاروانيان است .
2 - ((ادلى دلوه )) دلو خود را در چاه انداخت .
3 - ((يا بشرى )) مژده باد. گاهى عربها به جاى شخص ، يك معنا را مورد خطاب قرار مى دهند و منظورشان اين است كه اكنون وقت حضور آن معناست مانند: يابشرى ، ياحسرتى ، يا عجبا. يعنى اكنون وقت مژده يا حسرت يا تعجب است .
4 - ((غلام )) پسر بچه اى كه به سن بلوغ نرسيده ولى نزديك به سن بلوغ است .
5 - ((بضاعة )) كالا، متاع . اين كلمه به خاطر حال بودن منصوب است .
6 - ((شروه )) فروختند. اين در صورتى است كه ضمير فعل به برادران يوسف برگردد ولى اگر اين ضمير به كاروانيان برگردد به معناى خريدن مى شود. و فعل ((شرى )) هم به معناى فروختن و هم به معناى خريدن استعمال مى شود.
7 - ((بخس )) اندك ، ناقص .
8 - ((دراهم معدوده )) بدل از ((ثمن )) است و معدوده يعنى اندك شمار.
9 - ((الزاهدين ))كسانى كه بى رغيت و بى علاقه هستند. زهد در اصطلاح علماى اخلاق به بى علاقگى به دنيا و ماديات گفته مى شود ولى در اينجا منظور معناى لغوى است .
تفسير آيات :
درآمدن يوسف از چاه توسط كاروانيان
O آيات (19 - 20)
و جائت سيارة فارسلوا واردهم ...: سه روز بود كه يوسف در قعر چاه بود، در اين حال كاروانى از كنار آن چاه مى گذشت ، كاروانيان كسى را كه مسئول آبرسانى آنان بود به سوى آن چاه فرستادند، او دلو خود را در چاه انداخت ، يوسف از طناب دلو گرفت و دلو به بالا كشيده شد، وقتى نگاه آبرسان به جمال زيباى يوسف افتاد بى اختيار فرياد زد: مژده باد مژده باد كه اين يك پسر بچه زيباست .
كاروانيان وقتى يوسف را ديدند، او را به عنوان يك برده زيبا پنهان كردند تا در محل مناسبى او را بفروشند و با او مانند يك كالا رفتار مى كردند. وقتى كاروان به مصر رسيد، يوسف را در بازار برده فروشان به بهاى اندكى به ماءموران عزيز مصر فروختند و چند در هم معدود گرفتند. گفته شده كه آنها يوسف را به ده يا بيست در هم فروختند.
در اين آيه چنين تعبير مى كند كه آنان در فروختن يوسف از زاهدان بودند، يعنى به قيمت بالا بى رغبت بودند و چندان چانه نزدند و به بهاى اندك راضى شدند؛ شايد علت آن اين بود كه مى خواستند زودتر از او رها شوند چون فكر مى كردند كه پدر يا صاحب او در تعقيب آنها باشد.
گفته شده است كه به هنگام بيرون آمدن يوسف از چاه برادرانش در آنجا بودند و آنها او را به بهاى اندكى به كاروانيان فروختند و يوسف را تهديد كردند كه جريان را به كاروانيان نگويد. ولى از سياق آيه چنين فهميده مى شود كه فروشندگان يوسف همان كاروانيان بودند؛ چون آيه از پنهان كردن او به عنوان يك كالا سخن مى گويد و اين مناسب با كاروانيان است و ادامه آيه هم بگونه اى است كه معلوم مى شود همان كسانى كه يوسف را پنهان كردند، او را فروختند. همچنين بلافاصله پس از اين صحبت ، گفتگوى عزيز مصر با همسرش را مطرح مى كند. اينها همه قرائنى هستند كه نشان مى دهند فروشندگان يوسف به بهاى اندك همان كاروانيان بودند.
تفسير سوره يوسف آيات 22 - 21
و قال الذى اشتراه من مصر لامراءته اءكرمى مثواه عسى اءن ينفعنا اءو نتخده ولدا و كذلك مكنا ليوسف فى الاءرض و لنعلمه من تاءويل الاءحاديث و الله غالب على اءمره و لكن اءكثر الناس لايعلمون (21) و لما بلغ اءشده آتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين (22)
و كسى كه او را از مصر خريده بود به همسرش گفت : او را گرامى بدار، شايد ما را سودى رساند يا او را به فرزندى بگيريم ؛ و اين چنين يوسف را در زمين مكنت داديم و تا او را از تعبير خوابها آگاه كنيم و خدا بر كار خويش مسلط است ولى بسيارى از مردم نمى دانند (21) و چون به قوت خود رسيد، به او حكمت و علم داديم و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم (22).
لغت و اعراب :
1 - ((من مصر)) متعلق به ((اشتراه )) است و مصر نام شهرى بوده در كناره هاى نيل و بعدها به تمام آن منطقه مصر گفتند.
2 - ((مثوا)) جايگاه ، مقام .
3 - ((مكنا)) مكنت داديم ، جاى داديم ، قدرت داديم .
4 - ((الارض )) در آن سرزمين و منظور همان مصر است و الف و لام براى عهد است .
5 - ((ولنعلمه )) عطف به محذوف مقدر، يعنى ما به او مكنت داديم براى علتهايى از جمله اينكه به او تعبير خواب بياموزيم .
6 - ((اشد)) رسيدن به حد رشد و توانايى از نظر عقل و جسم .
7 - ((حكم )) حكمت ، درك صلاح و فساد و مى توان حكم را به معناى نبوت هم گرفت .
تفسير آيات :
فروخته شدن يوسف به عنوان برده در مصر
O آيه (21)
و قال الذى اشتراه من مصر لاءمراءته ...: كاروانيان يوسف را همراه خود به مصر آوردند و او را در بازار برده فروشان به معرض فروش قرار دادند. عزيز مصر كه يا خود در آنجا بود و يا نماينده اى براى خريد برده فرستاده بود، يوسف را به قيمت اندكى خريد. البته اگر جمله ((و شروه بمثن بخس دارهم معدوده )) را كه گذشت ، حمل بر فروش برادران يوسف كنيم ، آيه دلالت ندارد كه عزيز مصر يوسف را به بهاى اندكى خريد و در روايتهايى آمده كه قيمت يوسف به سبب زيبايى فوق العاده اى كه داشت در بازار مصر خيلى بالا رفت و عزيز مصر او را به قيمت بالايى خريد و به خانه آورد.
به هر حال اين قسمت از داستان كه كاروانيان او را به مصر آوردند و او را به عزيز مصر فروختند در آيات نيامده است و اين يكى از شيوه هاى قرآن در بيان داستانهاست كه قسمتهاى از داستان را كه از قرائن معلوم است به جهت اختصار حذف مى كند.
آنچه در آيه آمده اين است كه آن كس كه يوسف را از مصر خريد به زن خود گفت : او را گرامى بدار كه شايد ما را سودمند باشد و يا او را به فرزندى خود برگيريم .
قرار گرفتن يوسف در اختيار عزيز مصر
هر چند كه در اينجا مشخص نمى كند كه خريدار يوسف عزيز مصر بود ولى از آيات بعدى به خوبى اين مطلب روشن مى شود و اين نيز يكى از شيوه هاى قرآن در بيان قصه است كه گاهى آگاهى هاى لازم را درباره شخصيت داستان به تدريج بيان مى كند و خواننده همواره مطلب جديدى را درباره او دريافت مى كند.
از اين آيه معلوم مى شود كه عزيز مصر فرزند نداشت گويا او قدرت همبستر شدن با زنان را نداشت ، از اين رو او مى خواست يوسف را كه در نهايت زيبايى و عقل بود فرزند خود كند و اگر جريان او با زليخا همسر عزيز پيش ‍ نيامده بود، چنين مى كرد. گفته شده كه نام عزيز مصر قطمير بوده است .
عزيز مصر وقتى آثار عقل و درايت را در يوسف ديد، دانست كه او نبايد يك برده معمولى باشد و لذا سفارش او را به همسر خود كرد و از او خواست كه يوسف را گرامى بدارد.
در ادامه آيه برخى از مراتب لطف و عنايت خداوند بر يوسف ذكر مى شود، مى فرمايد: ما يوسف را در آن سرزمين قدرت و مكنت داديم تا به او تعبير خواب ياد بدهيم . منظور اين است كه يوسف پس از افتادن به چاه و اسير شدن و فروخته شدن ، به لطف خداوند در سرزمين مصر موقعيت بالايى پيدا كرد و بعدها خود عزيز مصر شد و بر گنجينه هاى مصر دست يافت . اين لطف الهى علتهايى داشت كه يكى از آنها اين بود كه خدا مى خواست به او تعبير ياد بدهد. اينكه جمله ((ولنعلمه )) با واو شروع مى شود اشاره به همين معناست يعنى مكنت دادن به يوسف فقط براى تعليم احاديث نبود بلكه علتهاى متعددى داشت كه يكى از آنها اين بود.
پس از بيان اين مطلب ، اضافه مى كند كه خداوند بر كار خود غالب و مسلط است و كارهاى او از روى حكمت و اراده تكوينى صورت مى پذيرد ولى بسيارى از مردم از آن آگاهى ندارند و نمى دانند كه هر كارى كه خداوند انجام مى دهد بر اساس حكمتى است و تمام حوادث عالم ناشى از اراده الهى و مطابق با سنتهاى مقرر شده او انجام مى يابد.
رشد يوسف و دستيابى او به علم و حكمت
O آيه (22)
و لما بلغ اشده آتيناه حكما و علما...: اين آيه نيز برخى از نعمتهاى بزرگى را كه خداوند به يوسف داد بيان مى كند و مى فرمايد: وقتى يوسف به رشد و بلوغ و كمال خود رسيد به او حكمت و علم داديم .
البته رسيدن به بلوغ جسمانى در انسانها چندان فرقى نمى كند و معمولا مردها و در حدود شانزده سالگى به بلوغ جسمانى مى رسند ولى رسيدن به بلوغ عقلانى در افراد مختلف فرق مى كند، ممكن است كسى در حدود بيست سالگى و كسى در سنين بالاتر به اين مرحله برسد و چنين نيست كه با رسيدن به بلوغ عقلانى ، ديگر رشد عقلانى انسان متوقف مى شود بلكه هر روز كامل و كاملتر مى گردد. معمولا سن رشد عقلانى ميان بيست تا چهل سالگى است و قرآن در جايى راجع به نوع انسان ، چهل سالگى را سن رشد و رسيدن به بلوغ عقلانى معرفى مى كند:
حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة قال رب و اوزعنى ان اشكر نعمتك (احقاف / 15)
تا وقتى كه (انسان ) به كمال رشد خود رسيد و به چهل رسيد، گفت : پروردگارا مرا توفيق ده تا نعمت تو را سپاسگزار باشم .
در آيه مورد بحث خاطر نشان مى سازد كه چون يوسف به كمال رشد خود رسيد به او حكمت و علم داديم . منظور از حكمت ، درك مصالح و مفاسد و خير و شر و منظور از علم ، آگاهى از حقايق امور است و مى توان گفت كه اين نعمت علاوه بر نعمت نبوت بود كه در همان زمانى كه در قعر چاه بود به او داده شده بود و از فرشته الهى وحى را دريافت كرده بود.
بدون شك همه پيامبران با وجود داشتن مقام نبوت ، از نظر حكمت و علم يكسان نبودند و مى بينيم كه موسى با اينكه پيامبر بود از محضر خضر كسب علم مى كرد و پيامبر اسلام كه عقل كل بود، ماءمور شده بود كه از خدا بخواهد كه همواره بر علم او بيفزايد:
و قل رب زدنى علما (طه / 114)
و بگو پروردگارا بر علم من بيفزا.
بنابراين ، بعدى ندارد كه كسى به پيامبرى برسد و بعدها و پس از رسيدن به شايستگى ها لازم ، علم و حكمت متعالى به او داده شود.
پايان آيه علت اين را كه خداوند به يوسف آن همه نعمت داد، بيان مى كند و مى فرمايد: و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم . يعنى يوسف به علت نيكوكارى و صبر و استقامت و پاكدامنى به اين مقام رسيد.

next page

fehrest page

back page