|
سراسر عالم هستى شب و روز | |
به تسبيح و به تهليلند با سوز |
|
شنيدم كوه و دشت و سرو صحرا | |
همه اجزاى عالم ، پست و والا |
|
مدام اندر پى تسبيح سبحان | |
به ذكر او شديم دايم غزل خوان |
|
همه ذرات عالم در نمازند | |
به درگاه خداى بى نيازند |
|
همه ذرات عالم در سجودند | |
ز عشق او به درگاهش غنودند |
|
هر آنچه برگرفته نام موجود | |
نه سر برتافته از ذكر معبود |
|
و (ان من شيى ء) از قرآن بخوانيد | |
كه تا تسبيح موجودات دانيد |
|
نباشد هر كسى را فهم تسبيح | |
كه غافل دور ماند از همچو تفريح |
|
همه آگاه از تسبيح خويشند | |
سراسر خرم از اين رسم و كيش اند |
|
اگر كور و كرى اى جان تو امروز | |
نبينى ، نشنوى غوغاى جان سوز |
|
اگر گوش دلت را باز كردند | |
به گوش سر، ترا همراز كردند |
|
چو چشم دل به عالم باز باشد | |
دگر چشم سرت هم ، باز باشد |
|
طلب كردند اصحاب پيمبر(ص ) | |
شنيدن ، اين سخن با گوش اين سر |
|
پيمبر(ص ) گوششان را باز بنمود | |
پس آن تسبيح هم آواز بنمود |
|
اگر ادراك كردى اين معما | |
به تسبيح آى ، نك ، بى چون و اما |
|
بيا ما نيز همچون جمله ذرات | |
به ذكر حق گذر بنموده اوقات |
|
كه حيف است اين جهان دايم بتسبيح | |
ولى ما دور از تحميد و تسبيح |
|
به غفلت روز و شب را سر نموديم | |
كلاه جهل را بر سر نموديم |
|
الهى چشم ما را باز بنما | |
به جمع عارفان دمساز بنما(4) |
زهى سعادت دلى را كه لختى به عالم غيب رو كند و دمى را در آن درياى لايزال عشق ذرات و موجودات ، غوطه ور شود و در بستر آرام