next page

fehrest page

back page

ترسيمى گويا از گفتار بى گر دار
مثل معروف است كه با گفتن حلوا، حلوا، دهن شيرين نمى شود، همچنان كه پهنه تاريك شب با نام چراغ روشن نمى شود، و با گفتن گل ، گلستان پديد نمى آيد، و به قول گوينده :
نام فروردين نيارد گل به باغ شب نگردد روشن از اسم چراغ
اسم گفتى و مسما را بجوى ماه در بالاست نى در آب جوى
هيچ اسم بى مسمى ديده اى يا ز ((گاف )) و ((لام )) گل چيده اى
تا قيامت عارف ار مى مى كند تا ننوشد باده ، مستى كى كند
تفسير آيه دوم
در حالى كه آيه نخست از سقوط و تنزل اين دانشمند گواهى مى دهد، آيه ديگر يادآور مى شود كه خدا مى توانست به نيروى جبر او را از سقوط و لغزش باز دارد، ولى چنين هدايت جبرى بى ارزش است . هدايت در صورتى ارزشمندست كه از روى اختيار بوده ، و انسان با كمال آزادى پوياى راه حق باشد، چنانكه مى فرمايد:
(ولو شئنا لرفعناه بها).
((اگر ما مى خواستيم با همان آيات او را از انحطاط نجات داده و بالا مى برديم )). اما نكرديم ، زيرا شرط هدايت اين است كه فرد، آماده آن باشد، ولى هرگاه ، انسان فاقد چنين آمادگى شد، هدايت الهى نصيب او نمى شود، و اين حقيقت از دو جمله ياد شده در زير استفاده مى شود:
(ولو شئنا لرفعناه بها).
((اگر مى خواستيم او را با آن آيات بالا مى برديم )).
چرا نكرديم ؟ زيرا:
(ولكنه اءخلد الى الارض )
((او فاقد چنين شايستگى بود، و ماديات را، بر امور معنوى مقدم داشت )).
تبيين مثل
كرارا يادآور شده ايم كه در مثل مشبهى لازم است و مشبه به و وجه شبهى .
((مشبه )) در اين آيه بلعم بن باعورا است كه از دانش خود در راه سعادت بهره نگرفت . مشبه به ، سگ است كه پيوسته دهان باز كرده و زبان بيرون مى آورد.
وجه شبه اين است : همان طورى كه آن كار سگ ، نتيجه خلقت و فطرت اوست ، و بالذات اين كار را انجام مى دهد، خواه تشنه باشد و خواه سيراب ، همچنين است افرادى كه با بودن چراغهاى هدايت ، راه ظلمانى را پيش ‍ مى گيرند، به نوعى به خواسته درونى خود عمل مى كنند. مسلما اين فطرت ، فطرت ثانوى است كه در طول سال ها، از طريق كارهاى زشت به دست آورده ، و الا فطرت نخستين انسان ، فطرت پاك و پاكيزه است . پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:
كل مولود يولد على الفطرة ، ثم ان اءبواه يهودانه و ينصرانه و يمجسانه .(158)
سرانجام از اين آيه ، استفاده مى شود كه هر نوع قضاوت درباره فرد بايد به طور موقت باشد و قضاوت قطعى در گرو اين است كه انسان ، زندگى را به پايان برساند، و در حالى كه در صراط مستقيم بوده ، جان به جان آفرين بسپارد، چه بسا كسانى در آغاز زندگى و يا نيمه هاى آن ، لباس تقوا بر تن كرده و در صراط مستقيم قرار داشته اند، ولى در پايان زندگى از صراط مستقيم لغزيده و پيرو كژراهه شده اند.
از اين بيان مى توان درباره ياران پيامبر چنين گفت : در اين كه آنها، نور هدايت را ديده ، و شرفياب محضر رسول خدا شده اند، شك و ترديدى نيست ، ولى قضاوت قطعى درباره هر يك بستگى به پاى بندى آنها به اصول شريعت تا پايان عمر دارد.
برخى از آيات كه از رضايت خدا نسبت به برخى از صحابه خبر مى دهد رضايت خود را مقطعى اعلام مى كند نه پيوسته و مى گويد به هنگام بيعت با پيامبر، خدا از آنان راضى شد نه تا آخر لحظه زندگى چنانكه مى فرمايد:
لقد رضى الله عن المومنين اذ يبايعونك تحت الشجرة فعلم ما فى قلوبهم فاءنزل السكينه عليهم و اءصابهم فتحا قريبا.(159)
((خداوند از مومنان راضى و خشنود شد خدا آنچه را در درون دلهايشان نهفته بود دانست ، از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود)).
درست است در برخى از آيات خدا از سه گروه اظهار رضايت نموده :
الف : پيشگامان از مهاجران .
ب : پيشگامان از انصار.
ج : كسانى كه از آنها در هجرت و نصرت تا فتح مكه پيروى كردند. زيرا پس ‍ از فتح مكه موضوع هجرت منتفى شد و پيامبر فرمود: لا هجرة بعد الفتح .
و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار الذين اتبعوهم باحسان رضى الله عنهم و رضوا عنه و اءعد لهم جنات تجرى تحتها الانهار خالدين فيها اءبدا ذلك الفوز العظيم .(160)

((پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند خداوند از آنها خشنود گشت و آنها از او خشنود شدند و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند بود و اين است پيروزى بزرگ )).
ولى اظهار رضايت خدا از اين گروه ها نمى تواند دليل بر عصمت يا عدالت آنان تا روز بازپسين زندگى آنان باشد بلكه چه بسا ممكن است بسان بلعم باعورا بعدها بلغزند.
چنانكه مى فرمايد:
گواه بر اين كه هدايت مقطعى دليل بر هدايت مطلق نيست اين است كه قرآن پس از ستودن ياران پيامبر تنها به برخى از آنان وعده مغفرت و پاداش ‍ مى دهد نه به همگى چنانكه مى فرمايد:
محمد رسول الله و الذين معه اءشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اءثر السجود ذلك مثلهم فى التوراة و مثلهم فى الانجيل كزرع اءخرج شطاءه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اءجرا عظيما.(161)
((محمد فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند، پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند، نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است ، اين ، توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته و به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و زارعان را به شگفتى وامى دارد اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد، كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است )).
گروهى كه در اين آيه مورد ستايش قرار گرفته اند نشانه هايى دارند كه يكى از آنها اءشداء على الكفار رحماء بينهم مى باشد، در حالى كه همه صحابه از اين نشانه برخوردار نبودند زيرا در جنگ هاى جمل و صفين ، گروهى از صحابه ، به دست خود صحابه ، جام شهادت نوشيدند.
بنابراين ، با اين آيه نمى توان ، بر عدالت و پيراستگى همه صحابه استدلال كرد، حداكثر، برخى از صحابه را دربرمى گيرد.
مثل هفدهم : بناى استوار و بناى ناپايدار
و الذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المومنين و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحلفن ان اءردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون .
((دسته اى از منافقان ، كسانى هستند كه به منظور ضرر زدن به مسلمانان و تقويت كفر و ايجاد دودستگى ميان مومنان ، مسجدى (و در واقع ) كمين گاهى براى كسانى كه قبلا با خداوند و پيامبر وى به محاربه برخاسته بود، ساخته اند و سوگند موكد ياد مى كنند كه ما جز كار خير هدفى نداشتيم و خداوند گواهى مى دهد كه آنان دروغ مى گويند)).
لا تقم فيه اءبدا لمسجد اءسس على التقوى من اءول يوم اءحق اءن تقوم فيه فيه رجال يحبون اءن يتطهروا و الله يحب المطهرين .
((هرگز در آنجا نماز مگزار، مسجدى كه از روز نخست بر پايه تقوا بنا شده است ، شايسته است كه در آن نماز بگزارى ، در آن مسجد مردانى نماز مى گزارند كه مى خواهند پاك شوند و خداوند افراد پاك را دوست دارد)).
اءفمن اءسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير اءم من اءسس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به فى نار جهنم و الله لا يهدى القوم الظالمين . (توبه /107 - 109)
((آيا آن كس كه شالوده كار خود را بر اساس پرهيزكارى و خشنودى خداوند گذارده است ، بهتر است يا آن كه آن را بر لب سيل گاهى كه در حال ريختن است نهاده و با آن ، در آتش جهنم سقوط مى كند؟ و خداوند ستمكاران را هدايت نمى كند)).
لغات آيات
((ضرار)) به معنى زدن از روى عمد و دشمنى است .
((ارصاد)) به معنى كمين كردن .
((بنيان )) به معنى ساختمان است كه امروز در زبان عرب ، واژه ((مبنى )) به كار مى برند.
((تقوى )) از وقايه گرفته شده و آن نوعى خصلت در انسان است كه در سايه آن انسان از گناهان پرهيز مى كند و در حقيقت سپرى است كه از روى آوردن گناه به انسان جلوگيرى مى نمايد.
((شفا)) به معناى لبه .
((جرف )) به معناى كناره هاى رودخانه ، كه آب زير آن را خالى كرده است .
((هار)) چيزى كه در آستانه فرو ريختن است .
تا اينجا با لغات آيات آشنا شديم . اكنون شاءن نزول آيه را بيان مى كنيم .
تفسير آيات
در شهر ((يثرب )) پيش از هجرت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به آن شهر، مردى به نام ((ابو عامر)) اطلاعات جامع و وسيعى درباره كتب عهدين داشت و پيش از بعثت پيامبر، ظهور او را نويد مى داد، و علائم و نشانه هاى او را در اين دو كتاب براى مردم بازگو مى كرد. آنگاه كه رسول گرامى ، گام به اين شهر نهاد، ((ابو عامر)) نيز به او ايمان آورد، ولى آن عظمت و نفوذ كلمه اى را كه به عنوان پيشواى روحانى داشت ، از دست داد و به صورت يك فردى عادى درآمد. در اين هنگام ، انگيزه حسد، سبب شد كه او با منافقان قبيله هاى ((اوس )) و ((خزرج )) همكارى صميمانه را آغاز كند، و شالوده حزب نفاق را در مدينه بريزد. از اين جهت ، از مدينه به مكه گريخت و براى براندازى حكومت نو بنياد اسلام ، سفرى به شام كرد، و تمايلات بزرگ روميان را براى نبرد با مسلمانان جلب نمود.
او در نامه اى به منافقان مدينه ، نوشت كه مركزى را به عنوان آموزش ‍ تعليمات و تصميمات خرابكارانه بسازند، و براى پوشش و اغفال مسلمانان ، نام آن محل را ((مسجد)) بگذارند. از اين جهت ، دوازده نفر از سران حزب نفاق كه از ساكنان دهكده قبا(162) بودند، مسجدى را در آن محل بنا كردند، در حالى كه در دهكده قبا، مسجد با سابقه اى بود كه محل تجمع مسلمانان به شمار مى رفت . آنان براى كسب مجوز، حضور پيامبر رسيدند و گفتند: پيران و بيماران در شبهاى تار و بارانى موفق نمى شوند مسافت ميان خانه و مسجد قبا را طى كنند. از اين جهت ، ناچاريم براى چنين ايام فوق العاده ، مسجدى در كنار خانه هاى خود داشته باشيم . پيامبر سخنان آنان را شنيد، ولى نفيا و اثباتا چيزى نگفت . وقتى كه پيامبر از جنگ تبوك بازگشت ، مركز منافقان كه خداوند آن را خانه ((ضرار)) ناميده و آنان مسجد مى ناميدند آماده بهره بردارى بود. منافقان اصرار داشتند كه پيامبر آنجا را با اقامه جماعت ، افتتاح فرمايد تا به تمام معنا رنگ مسجد به خود بگيرد و ديگر مسلمانان نتوانند آن را ويران كنند. فرشته وحى نازل گرديد و پيامبر از منويات سوء منافقان آگاه ساخت و با آوردن آيات ياد شده ، اهداف منافقان را از ساختن اين معبد، در چهار كلمه خلاصه كرد، اكنون به شرح اين چهار هدف مى پردازيم :
ويژگيهاى لانه جاسوسى
يادآور شديم كه منافقان براى آموزش و تصميمات خرابكارانه خود، مركزى به ظاهر اسلامى ولى در واقع لانه جاسوسى ساختند كه به فرمان رئيس ‍ حزب به نام ((ابو عامر)) جامه عمل بپوشانند. اين مركز از نظر قرآن داراى چهار ويژگى بود.
الف : ضرارا: هدف ، ضربه زدن و ضرر وارد كردن به مسلمانان بود.
ب : كفرا: براى تقويت كفر بنا شده بود.
ج : و تفريقا: هدف ، ايجاد دو دستگى ميان مردم قبا بود.
د: ارصاد لمن حارب الله و رسوله : كمينگاه براى ابو عامر بود كه محارب با خدا و پيامبر به شمار مى رفت .
و شگفت اينجاست كه آنان بر مصلح بودن خود اصرار ورزيده و پيوسته سوگند ياد مى كردند كه هدف ، بسيار مقدس است ، ولى قرآن بر دروغگو بودن آنان گواهى مى دهد.
چنانكه قرآن در انتقاد از آنان مى فرمايد:
و ليحلفن ان اءردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون .
آيه دوم ، پيامبر را از افتتاح اين مسجد و نمازگزاردن در آنجا باز مى دارد كه مبادا از اين طريق ، رنگ رسمى به خود بگيرد و ديگر تخريب آن ، امكان پذير نباشد، و لذا جبرئيل ، فرود آمد و پيامبر را از اهداف سازندگان اين بنا آگاه ساخت و او را از هر نوع نماز گزاردن و يا عمل ديگر در آن مكان بازداشت و چنين فرمود:
(لا تقم فيه اءبدا).
((هيچگاه در آنجا براى نماز و دعا توقف مكن )).
آنگاه قرآن دو مسجد را مقايسه مى كند)).
1. مسجدى كه از روز نخست بر اساس تقوا برپا شده است ، مانند مسجد قبا.
2. بنايى كه به صورت ظاهر مسجد ولى در باطن ، لانه جاسوسى و نقشه كشى عليه اسلام و مسلمانان است .
در مسجد نخست ، افراد پاكدامن نماز مى گزارند، طبعا در محل دوم افراد ناپاك جمع مى شوند، چنان كه مى فرمايد:
لمسجد اءسس على التقوى من اول يوم اءحق اءن تقوم فيه فيه رجال يحبون اءن يتطهروا و الله يحب المطهرين .
در آيه بعدى دو گروه مومن و كافر را مقايسه مى كند و يادآور مى شود:
مومن كسى است كه ساختمان خود را بر شالوده تقوا و رضايت خدا برپا مى كند، در حالى كه انسان منافق ، ساختمان خود را لبه رودخانه اى مى سازد كه زير آن را آب شسته و برده و در حال فرو ريختن است .
مسلما مقصود، ظاهر قضيه نيست كه اينها بنايى را بر لب رودخانه اى ساخته اند كه زير آن شستشو شده است ، بلكه مقصود، عقيده و دين آنهاست كه بر اساس آن زندگى مى كنند و به خاطر بى پايگى آيين سرانجام به جهنم فرو خواهند افتاد، چنان كه مى فرمايد:
اءفمن اءسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير اءم من اءسس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به فى نار جهنم و الله لا يهدى القوم الظالمين .
تا اينجا به تفسير آيه ها پرداختيم و مفاد آنها نيز روشن گشت ، ولى اكنون به تشريح تمثيل مى پردازيم .
تبيين تشبيه
كرارا يادآور شديم كه مثلهاى قرآن ، تمثيل و تشبيه است و هر تشبيهى داراى سه پايه است :
1. مشبه ، 2. مشبه به ، 3. وجه شبه .
از آنجا كه آيه ، داراى دو تمثيل است قهرا به تعدد تمثيل ، اين جنبه هاى سه گانه نيز متعدد خواهند بود.
تمثيل اول
مشبه : مومن كه داراى عقيده اى محكم و استوار است .
مشبه به : بنيانى كه بر اساس محكم ساخته شده باشد.
وجه شبه : از آنجا كه عقايد مومن از حقانيت و استوارى برخوردار است ، قهرا بسان بناى محكم ، پايدار خواهد بود.
تمثيل دوم
مشبه : منافق كه داراى عقيده اى سست و بى پايه است .
مشبه به : خانه اى كه بر لبه رودخانه كه زير آن را سيل شسته باشد، بنا گردد.
وجه شبه : همچنان كه خانه دوم در آستانه ريزش است ، و ساكنان خود را در كام مرگ فرو مى ريزد، همچنين منافقان كه بر عقايد باطل ، تكيه كرده اند، به خاطر سستى آنها، به كام دوزخ فرو مى روند.
مثل هيجدهم : جهان ناپايدار بسان بهار زودگذر
انما مثل الحياة الذنيا كماء اءنزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما ياءكل الناس و الانعام حتى اذا اءخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن اءهلها اءنهم قادرون عليها اءتاها اءمرنا ليلا اءو نهارا فجعلناها حصيدا كان لم تغن بالامس كذلك نفصل الايات لقوم يتفكرون . (يونس /24)
((زندگى دنيا بسان آبى است كه آن را از آسمان فرود آورديم كه بر اثر آن گياهان گوناگونى روئيده و مردم و چارپايان آن را مى خورند، تا زمانى كه زمين ، زيبايى خود را برگرفت و آراسته گرديد و مردم آن زمين مى انديشند كه مى توانند از آن تا مدتى بهره بگيرند، ناگهان فرمان ما شب يا روز فرود مى آيد و آنها را (چنان ) درو مى كند، كه گويى هرگز نبوده اند، اين چنين آيات خود را براى گروه متفكر، شرح مى دهيم )).
و الله يدعوا الى دار السلام و يهدى من يشاء الى صراط مستقيم . (يونس ‍ /25)
((خدا به سراى صلح و سلامت دعوت مى كند و هر كس را بخواهد راه راست هدايت مى كند)).
لغات آيه
((اختلاط)) در لغت عرب به معنى آميزش است ، و جمله (فاختلط به نبات الارض ) را مى توان دو جور تفسير كرد:
1. ((ب )) در واژه ((به )) به معناى مصاحبت است ، در اين صورت معنى جمله اين خواهد بود: آب باران با نباتات درهم آميخته مى شود و آب در بافتها و سلولهاى آنها نفوذ مى كند.
2. ((ب )) در واژه ((به )) به معنى سببيت است ، در اين صورت معنى آيه اين خواهد كه به وسيله آب باران ، گياهان رشد كرده و به هم مختلط گشته اند و درهم پيچيده اند.
جمله اءخذت الارض زخرفها و ازينت از بلاغت بسيار بالايى برخوردار است . اين آيه ، زمين را به عروسى تشبيه مى كند كه در لباسهاى فاخر از هر رنگى مى پوشد و به انواع زينتها خود را آرايش مى كند. و معنى جمله اين است كه زمين زينتهاى خود را برگرفته و خود را با آنها آراسته است .
جمله (قادرون عليها) به اين معنى است كه آنان فكر مى كنند كه پيوسته مى توانند از اين نباتات و چاپارپايان بهره بگيرند اما غافل از آنند كه سنت الهى بر ناپايدارى آنها تعلق گرفته است .
جمله (اءتاها اءمرنا) (فرمان ما به آنها مى رسد) كنايه از نزول آفاتى است كه مزارع را مى خشكاند و سرانجام مايه مرگ و مير چارپايان نيز مى شود.
جمله (كان لم تغن ) به منزله اين است كه بگويد: ((كاءن لم ينبت زرعها)) (گويا اصلا گياه و جانورى نبوده است ).
آيه دوم بهشت را به عنوان ((دارالسلام )) معرفى مى كند كه درست نقطه مقابل دنياست . جهان ماده محور بلاها و گرفتاريها و مرگ و ميرهاست ، در حالى كه آن جهان ، سراپا سلامت و سازگارى است . تا اينجا با تفسير جمله هاى آيه آشنا شديم ، اينك تبيين مثل آيه :
تفسير مثل
در گذشته يادآور شديم كه هر تمثيلى داراى سه ركن است :
1. مشبه : چيزى كه در صدد تشبيه آن هستيم .
2. مشبه به : چيزى كه شى ء مورد نظر، به آن تشبيه مى شود.
3. وجه شبه : چيزى كه اين دو را يكسان نشان مى دهد، و مايه تشابه آن دو است .
نخست به توضيح مشبه به مى پردازيم تا فهم ((مشبه )) آسانتر باشد.
فرض كنيد سرزمينى است كه از نظر خاك آماده پرورش گياهان و رشد درختان مى باشد، و در منطقه اى خوش آب و هوا قرار گرفته كه در مواقع خاص از آب باران مشروب مى شود، و آفتاب ملايم بر اين سرزمين مى تابد و كشاورزان ماهر در حراست اين باغ مى كوشند. چيزى نمى گذرد كه اين سرزمين به يك باغ زيبا تبديل مى شود كه دل را مى ربايد، و زمين آن به صورت عروسى درمى آيد كه خود را با انواع گياهان و گلها و ميوه ها آراسته است . صاحبان باغ پيوسته از ميوه ها و گلهاى معطر آن بهره مند شده ، و براى اين باغ نوعى جاودانگى معتقدند. در همين رفت و آمدها و نگاه هاى پر معنا كه عقل و هوش را از انسان مى ربايد، ناگهان باغ دچار حادثه اى يا باد مسمومى مى گردد كه همه چيز را از ريشه مى خشكاند و باغ به صورت يك مشت چوب خشك و برگهاى زرد درمى آيد كه مايه وحشت بيننده مى گردد.
اين ، حال مشبه به است و و اما مشبه ، اين دنياى فانى است كه هر فردى به نوعى براى خود، آمال و آرزوهايى در سر مى پروراند، و بر جوانى خود اعتماد نموده و مال و فرزند را مايه قدرت و نيرو مى داند، ولى چيزى نمى گذرد كه جوانى به پيرى تبديل شده و قواى بدن نكاهش يافته و انسان در آستانه مرگ قرار مى گيرد و اولاد و فرزندان ، هر يك به نقطه اى رفته ، تو گويى آن اجتماع و آن زندگى پر طراوت وجود نداشت .
مويد الدين اصفهانى معروف به طغرايى در لاميه خود كه به نام ((لامية العجم )) معروف است ، وضع دنيا را چنين توصيف مى كند:
ترجو البقاء لدار لا ثبات لها فهل سمعت بظل غير منتقل
((آيا براى خانه اى كه جاودانى نيست ، آرزوى پايدارى دارى ؟ آيا هيچ شنيده اى كه سايه اى جابجا نشود؟)).
روى اين بيان ، تمثيل وارد در آيه ، تمثيل مركب است ، يعنى مجموع مشبه ، به مجموع مشبه به تشبيه مى شود، نه اينكه هر جزئى از اجزاى مشبه به جزئى از اجزاى مشبه به تشبيه شود.
اما مرحوم طبرسى با ارتكاب تكلفى ، آيه را از قبيل تشبيه مفرد به مفرد گرفته و در اين مورد بيان خاصى دارد كه علاقه مندان مراجعه كنند.(163)
ضمنا يادآور مى شويم كه اين تمثيل به گونه اى ديگر، در سوره كهف آيه 45 و سوره حديد آيه 20 وارد شده كه در جاى خود خواهند آمد.
آيه با اين تمثيل ، ما را از دنياگرايى و دنياپرستى و دنياخواهى بى حد و حساب باز مى دارد و يادآور مى شود كه به جاى دنياخواهى ، آخرت خواهى را پيشه خود قرار دهيم ، اين جهان ، جهان بلاست و آخرت ، خانه سلامت است . و در اين مورد، از تعبير ((دارالسلام )): ((خانه سلامت ))، بهره مى گيرد و مى فرمايد: و الله يدعوا الى دارالسلام : ((خدا به خانه امن و سلامت دعوت مى كند))، نه به اين دنيا كه ((دار البلاء)) است و زيبايى هاى آن ناپايدار مى باشد.
دوست عزيز، شاعر خاندان رسالت ، آقاى حسان ، در اين مورد ابياتى دارد كه از نظر خوانندگان مى گذرد:
آثار پاينده
بر آب است ، بنيان بنيادها خرابى است ، پايان آبادها
نه غمهاى پر شور، پاينده است نه لبخند شيرين دلشادها
نه اين كلبه ها و، نه آن كاخها نه در باغ ، گلها و شمشادها
جوانى و پيرى و فقر و غنى نپايند چون مهر و مردادها
غنيمت شماريد اين عمر خويش چو عمار و سلمان و مقدادها
همه ، مال و مكنت كه در دست ماست غبارى است در معرض بادها
نماند بجز نام در اين جهان كه آن هم رود آخر از يادها
مگر نام آن با خدا مردمى كه از قيد نفسند آزادها
ز آثار نيكويشان باقى اند چو دارند پاينده بنيادها
بشر سوزد از آتش كفر و جهل زهر سو بلند است فريادها
همه ، تشنه دين و دانايى اند همه ، چشم در راه امدادها
يقين علم و دين ، از ميان مى برند همه رنج و غمها و بيدادها
بياييد گرد هم آييم ما بكوشيم در راه ارشادها
كه تقديم قرآن و عترت كنيم ز هر حوزه علم ، استادها
((حسان )) توشه برگير تا فرصت است كه تقوا بود بهترين زادها
امير مومنان در ترسيم ناپايدارى دنيا، كلمات بس شيرين و زيبايى دارد كه نمونه اى از آنها را يادآور مى شويم :
دار بالبلاء محفوفة ، و الغدر معروفة ، لا تدوم اءحوالها، و لا يسلم نزالها.(164)
((دنيا، خانه اى است پوشيده با بلا، و به حيله و مكر، مشهور است ، اوضاع آن ناپايدار، ساكنان در آن ، از بلا در امن نيستند)).
مثل نوزدهم : دو گروه بينا و نابينا يكسان نيستند
ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اءخبتوا الى ربهم اءولئك اءصحاب الجنه هم فيها خالدون .
((آنان كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند و در برابر خداوند تسليم و خاضع گشته اند، آنان بهشتيانند و در آنجا جاودان خواهند بود)).
مثل الفريقين كالاعمى و الاصم و البصير و السميع هل يستويان مثلا اءفلا تذكرون . (هود /23 - 24)
((حال اين دو گروه (مومن و منكر) حال نابينا و كر و بينا و شنواست ، آيا اين دو همانند و همسانند؟ چرا يادآور نمى شويد؟)).
لغات آيه
((اخبات )) در لغت عرب به معنى خضوع و خشوع است و گاهى نيز در معنى اطمينان به كار مى رود. و در آيه مورد بحث معنى نخست مناسبتر است .
سه واقعيت مرتبط به هم :
آيه نخست ، سه واقعيت مرتبط به هم را يادآور شده كه هر يك ، بعدى را به دنبال مى آورد:
1. ايمان ، 2. عمل صالح ، 3. تسليم در برابر حق .
ايمان به يك حقيقت ، ايجاب مى كند كه انسان بر طبق آن حركت كند.
فردى كه مى داند در سيم لختى ، نيروى برق جريان دارد، و دست زدن همان و مرگ هم همان ، مسلما از تماس با آن خوددارى مى كند، و سرانجام در برابر اين حقيقت ، خضوع مى كند و هرگز به اين فكر نمى افتد كه در برابر آن سرسختى نشان دهد.
گروه مومن ، كه به خداى دانا و توانا ايمان دارند و مى دانند كه وى براى بررسى اعمال آنان روز معاد را فراهم كرده و محاسبهاى دقيق ، كار آنان را رسيدگى مى كنند، گرد عمل زشت نمى گردند و پيوسته مبداء عمل صالح مى شوند زيرا در آن جهان ميوه آن را مى چينند و سرانجام در مقابل خدا و آموزگاران و دستورات وى سر تسليم فرود مى آورند.
اين گروه چشم باز و گوش شنوايى دارند، امير مومنان ، در ستايش ‍ پرهيزكاران چنين مى فرمايد:
غضوا اءبصارهم عما حرم الله عليهم و وقفوا اءسماعهم على العلم النافع لهم ،... فهم و الجنة كمن قد راءها فهم فيها منعمون ، و هم و النار كمن قد راءها فهم فيها معذبون .(165)
((پرهيزكاران ، ديدگان خود را از هر حرامى پوشيده و گوشهاى خود را بر دانشهاى سودمند باز مى كنند... . تو گويى آنان بهشت را مى بينند كه در آنجا در نعمتند و گويا دوزخ را مشاهده مى كنند، كه در آنجا معذبند)).
در مقابل اين گروه ، گروهى كافرند كه به خدا كفر ورزيده و در نتيجه فاقد عمل صالح بوده و از تسليم در برابر اوامر و نواهى الهى سرباز مى زنند. و در نتيجه آنان نسبت به حقايق نابينا و ناشنوا هستند.
اكنون سوال مى شود: آيا دو گروه زير يكسانند:
1. گروهى كه ايمان به خدا داشته و عمل صالح انجام داده و در مقابل خالق ، خاضع و خاشعند، و با چشم و گوش باز به حقايق جهان مى نگرند و نداهاى الهى را مى شنوند.
2. گروهى كه منكر خدا بوده و فاقد عمل صالح و خضوع در برابر خدا مى باشند و در نتيجه ، چشم بسته و گوش بسته و از حقايق علوى ناآگاهند، تو گويى نسبت به آنها نابينا و كرند.
پاسخ : هرگز اين دو گروه يكسان نمى باشند.
حقيقت تمثيل
مشبه در اين آيه ، كافر و مومنند، و مشبه به ، دو گروه نابينا و ناشنوا و بينا و شنواست ، و در حقيقت ، مومن به خاطر دل آگاهى بسان انسان بينا و شنواست . كافر به خاطر دل مردگى بسان نابينا و كر مى باشد.
مثل بيستم : فرياد رسانانى بيچاره و زبون
له دعوة الحق و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى ء الا كباسط كفيه الى الماء ليبلغ فاه و ما هو ببالغه و ما دعاء الكافرين الا فى ضل . (رعد /14)
((دعوت حق از آن اوست (و بايد او را خواند)، و كسانى كه غير از خدا را مى خوانند، به دعوت آنان پاسخ نمى گويند. آنان همچون كسى هستند كه دستهاى خود را به سوى آب مى گشايند تا آب به دهانشان برسد و هرگز نخواهد رسيد و درخواست كافران جز گمراهى چيزى نيست )).
انسان ذاتا يك موجود محتاج و نيازمند است ، در حالى كه به كارهاى شگفت انگيزى دست مى زند و انسان را به كره ماه مى فرستد و در صدد تسخير كرات ديگر است ، اما فقر و حاجت و نياز، سراسر وجود او را فرا گرفته و با به هم خوردن شرايط زندگى دچار سختيها و بدبختيها مى شود و در اين هنگام به دنبال فريادرسى مى رود كه او را يارى دهد و گره كار او را بگشايد.
در اينجا مردم بر دو گونه اند:
1. گروه مومن كه به خالق جهان اعتقاد راسخ دارند و او را دانا و توانا مى دانند، به او پناه برده و او را مى خوانند. قرآن اين نوع دعوت را ((دعوة الحق )) مى خواند.
2. گروهى ديگر، از دعوت و خواندن خدا، سرباز زده ، به مخلوق پناه مى برند و بتها و معبودهاى دروغين را فريادرس خود مى دانند و آنها را مى خوانند.
دعوت اين گروه دعوت بيهوده است ، زيرا معبودهاى دروغين توانايى پاسخگويى را ندارند، و اگر دعوت نخست ((دعوة الحق )) است ، دعوت دوم ، ((دعوة الباطل )) است ، زيرا موجود پست و ناتوان را كه از خود نمى تواند دفاع كند، به يارى مى طلبند. قرآن دعوت اين گروه را چنين بيان يم كند:
و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى ء.
((آنان كه جز خدا را براى فريادرسى مى خوانند بدانند كه (معبودهاى باطل آنان ،) توانايى پاسخگويى دعوت آنها را ندارند)).
آنگاه قرآن بر اين دعوت باطل تمثيل و تشبيهى دارد كه توضيح آن چنين است :
فرض كنيد انسانى بر لب چاهى به عمق بيست مترى نشسته است ، و پيوسته دست به درون چاه دراز كرده ، آب مى طلبد تا به دهان او برسد و در نتيجه تشنگى خود را برطرف كند، آيا چنين فردى به مقصد و خواسته خود مى رسد؟ به طور مسلم نه ! همچنين است كسانى كه براى رفع نيازها و درخواستهاى خود، بتهاى بيجان را مى خوانند تا به خواسته هاى آنان جامه عمل بپوشانند، اين گروه هرگز به مقصد نمى رسند.
بنابراين مشبه كسى است كه بر كنار چاه عميقى نشسته و مى خواهد از درون چاه ، آب بگيرد و مشبه به بت پرستانى هستند كه از بتها حاجت مى طلبند.
وجه شبه در هر دو، ناكامى هر دو طرف است .
زمخشرى در كشاف ، تمثيل را به گونه اى ديگر بيان مى كند، او مى گويد: مشبه انسانى است كه در كنار چاه نشسته و از آب مى طلبد كه به دهان او برسد. و مشبه به بت پرستى است كه از بت فاقد شعور حاجت مى طلبد.(166)
و در هر حال ، نتيجه يكى است و آن اين كه درخواست از بتان و معبودان دروغين بسان نشستن بر كنار چاه است كه با دراز كردن دست مى خواهد آب بياشامد (تفسير نخست ). يا بسان درخواست از آب چاه است كه خود را به دهان انسان برساند (تفسير دوم ).
قرآن در ذيل آيه ، دعوت كافران را كه با پرستش بتها انجام مى گرفت ، ضلالت مى خواند و مى گويد: و ما دعاء الكافرين الا فى ضلال و خواندن كافران جز ضلالت نيست . زيرا ضلالت اين است كه انسان ، از راه بيرون رود و راهى را طى كند كه هرگز به مقصد نمى رسد، و درخواست بت پرستان از بتها به جاى درخواست حاجت از خدا، نوعى ضلالت و انحراف از راه مستقيم است . هدف از دعا و خواندن ، ايجاد توجه در طرفى است كه به درخواست انسان ، پاسخ بگويد: خدايان دروغين ، يا فاقد توجهند (اگر سنگ و گل باشند) و يا ناتوان از استجابتند (اگر موجود عاقلى مانند جن و ملك را باشند) و چه ضلالتى روشنتر از اين !
مثل بيست و يكم : مقايسه حق و باطل
اءنزل من السماء ماء فسالت اءودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عيه فى النار ابتغاء حيلة اءو متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاءما الزبد فيذهب جفاء و اما ينفع الناس فيمكث فى الارض كذلك يضرب الله الامثال . (رعد /17)
((خداوند از آسمان آبى فرستاد. رودخانه ها به اندازه خود جارى گشت آب در هر رودخانه اى به اندازه گنجايش آن جارى گشت سپس سيل بر روى خود كفى را حمل كرد، و از آنچه در كوره ها براى بدست آوردن زينت آلات يا چيزهاى ديگر آتش روشن نى كنند نيز كفهايى پديد مى آيد. اما كفها به بيرون ريخته مى شوند ولى آنچه بر مردم سود مى رساند آب يا فلز خالص در زمين مى ماند. خداوند اين چنين مثل مى زند)).
تفسير آيه
آيه ياد شده از آيه هاى بس زيبا و پرمعنى قرآن است (هر چند همه آيات آن زيبا و پرمعناست ) قبل از تبيين تشبيه به تفسير جمله هاى آيه مى پردازيم :
1. (اءنزل من السماء ماء) ناظر به آب باران است كه از بالا فرو مى ريزد و حيات بخش و حركت آفرين است .
2. (فسالت اءودية ) رودها به راه مى افتند، زيرا در سايه ريختن باران شديد، سيلابها از نقطه بالا مانند كوهها و تپه ها به سمت زير سرازير شده ، و آبها پشت هم ، رود عظيمى را تشكيل مى دهند و رودخانه ها را پر مى كنند.
3. (بقدرها) درست است آن سيل آسا از بالا فرو مى ريزد و از كوهها و تپه ها به سمت پايين سرازير مى شود، ولى هر رودى به اندازه گنجايش خود، آب برمى دارد. چه بسا آب پشت رود، ده برابر باشد ولى رود جز گنجايش خود آب نمى گيرد. با واژه (بقدرها) به اين حقيقت اشاره مى كند.
4. (فاحتمل السيل زبدا رابيا). هنگامى كه سيل در رودها به راه مى افتد، كفى را نيز همراه دارد، بلكه آن را با خود حمل مى كند ((زبد)) به معنى كف و ((رابى )) به معنى بلندى است .
5. و مما يوقدون عليه ابتغاء حلية اءو متاع زبد مثله نه تنها سيل كفى را با خود حمل مى كند، بلكه آنگاه كه فلزات كه براى ساختن زينت آلات يا وسائل ديگر در كوره قرار مى گيرد، از آن نيز كفى برمى خيزد، بسان كفى كه در آب است .
در لغت عرب هرگاه چيزى را روى آتش قرار دادند عرب هنگامى كه براى پختن ، آتش روشن كند، مى گويند: ((اءوقد النار))، ولى اين جمله در آيه با واژه ((عليه )) همراه است ، تو گويى آتش كوره همه جوانب فلز را در برگرفته ، از بالا و پايين تا به خوبى ذوب شود و ناخالصى هاى آن بيرون رود و ماده خالص در كف ديگ باقى بماند.
6. كذلك يضرب الله الحق و الباطل اين جمله يادآور آن است كه هدف از مطرح كردن اين دو مطلب :
الف : سيلاب جارى مى شود و كف را همراه خود مى برد.
ب : فلزاتى در كوزه ذوب قرار مى گيرند و ناخالصيهاى آنها بيرون ريخته مى شود.
ترسيم واقعيت حق و باطل است ، چنانكه بيان مى كند.
7. (فاءما الزبد فيذهب جفاء): ((كف بيرون ريخته مى شود و از بين مى رود)).
8. و اءما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض : ((ولى آنچه كه به مرد سود مى رساند، مانند و فلز خالص ، در زمين مى ماند)).
9. (كذلك يضرب الله الامثال ): ((خدا اين گونه مثل مى زند و حق و باطل را ترسيم مى كند)). حق بسان آب و فلز خالص است كه پس از طى مراحلى در زمين باقى مى ماند، يكى مايه حيات ، ديگرى هم مايه زينت يا وسيله زندگى .
در حالى كه باطل بسان كف روى آب ، يا كف روى ديگ كوره است كه پس ‍ از اندى خاموش مى شود يا به دور ريخته مى شود و به تعبيرى ديگر، حق : پايدار، و باطل : لرزان و ناپايدار است .
تا اينجا از تفسير جمله هاى آيه فارغ شديم . اكنون هنگام آن رسيده است كه نكاتى را كه آيه بدان اشاره مى كند، بيان كنيم .
1. حق و باطل ، گاهى براى انسان مشتبه مى شود، و به راستى مى خواهد حق را از نشانه هايش و باطل را از ويژگيهايش بشناسد. قرآن ويژگيهاى هر دو را چنين بيان مى كند:
حق ثابت و پايدار و سودمند است ، و باطل لرزان و ناپايدار و بى فايده است .
2. حق هميشه پر محتواست ، در حالى كه باطل ، بى محتواست و اگر مى بينيم آب ، سنگين و كف سبك ، و يا فلز، سنگين و كفهاى روى ديگ سبك است ، نشانه آن است كه سنگين ، با محتواست ، در حالى كه كف ، اجوف و خالى و بى محتواست و ما اين ويژگى را در حقيقت و پندار لمس ‍ مى كنيم . جدول ضرب فيثاغورث ثابت و پايدار و پر معنى و سودمند و در طول زمان خدشه ناپذير است ، اما تئوريها و نظريه هاى برخى از دانشمندان كه به علل خاصى آن را مطرح مى كنند، ناكام و كم محتوا و به مرور زمان به دست فراموشى سپرده مى شوند.
3. حق پيوسته متكى بر خويش و معتمد بر نفس است ، ولى باطل به خاطر ناپايدارى متكى به حق و سوار بر آن است ، كه اگر آب و فلز را كنار بگذاريم ، از باطل خبرى نيست .
و اين جمله مى رساند كه باطل ، پيراسته از حق نمى تواند حتى لحظه اى دوام بياورد و اگر مكتبهاى باطل چند صباحى در جامعه جولانى دارند و خودنمايى مى كنند به خاطر آن است كه با مشتى از حقايق آميخته شده و لباس حقى بر باطل پوشانده اند.

next page

fehrest page

back page