وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا المَْسِيحَ عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ رَسولَ اللَّهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صلَبُوهُ وَ
لَكِن شبِّهَ لهَُمْ ...
|
مشتبه شدن امر بر يهود در مورد كشتن و به دار آويختن عيسى (ع )
در سابق يعنى در سوره آل عمران آنجا كه سخن از داستان عيسى (عليه السلام ) بود
گفتيم كه يهوديان اختلاف كرده اند در اينكه عيسى (عليه السلام ) را به چه شكلى
كشتند، آيا او را به دار آويختند؟ و يا كشتند و به دار نزدند؟ شايد اينكه در آيه مورد
بحث اول فرموده كه گفتند: (( ما او را كشتيم )) و سپس از كشتن و به دار زدن او سخن
گفته و فرموده : (( نه او را كشتند و نه به دارش زدند )) ، براى اين بوده كه چون مقام ،
مقام رد دعوى آنان بوده ، خواسته همه اقسام دعوى آنان را رد كند، بطورى كه ديگر هيچ
ترديدى نماند.
آرى از آنجا كه دار زدن نوع خاصى از شكنجه دادن به مجرمين بوده و در همه موارد ملازم
با قتل نبوده ، لذا اگر اين كلمه بيان نداشته باشد كشتن به ذهن تبادر نمى كند بلكه
شنونده احتمال مى دهد كه اورا زنده به دار زده و زنده هم پائين آورده باشند و چون خود
يهوديان در كيفيت كشتن عيسى (عليه السلام ) اختلاف كرده اند، لذا در آيه شريفه كافى
نبود بفرمايد: او را نكشتند، چون ممكن بود يهوديان اين كلام خدا را
تاويل نموده ، بگويند: بله او را بطور عادى نكشتيم بلكه به دارش آويختيم ، به همين
جهت خداى سبحان بعد از آنكه فرمود: (( او را نكشتند اضافه )) كرد كه : (( و به دارش
نياويختند )) تا كلام حق صراحت را اداء كرده باشد و بطور نص صريح فهمانده باشد
كه عيسى به دست يهوديان از دنيا نرفته ، نه به كشتن و نه به دار آويخته شدن ،
بلكه امر بر يهود مشتبه شد و غير مسيح را به
خيال اينكه مسيح است گرفتند و كشتند و يا به دار زدند و اين واقعه خيلى هم بعيد نيست
بلكه امرى عادى است ، چون در جوامع وحشى و همجى و مخصوصا در موقعى كه اجتماع هجوم
مى آورند تا شخص مورد نظرشان را به قتل برسانند بسيار مى شود كه دراثر غوغا
مجرم حقيقى گم مى شود و غير مجرم به جاى مجرم كشته مى شود و اتفاقا در داستان عيسى
(عليه السلام ) مباشرين قتل اطرافيان آن جناب نبودند تا او را به خوبى بشناسند
بلكه لشگريان روم مباشر اين عمل شده اند و معلوم است كه روميان معرفتى
كامل به حال و وضع آن جناب نداشته اند پس ممكن است كه شخص ديگرى را دستگير كرده
و به قتل رسانده باشند و با اين حال در روايات آمده كه خداى تعالى قيافه و
شكل مسيح (عليه السلام ) را بر شخص ديگر انداخت و اين باعث شد كه او را بگيرند و
به جاى عيسى (عليه السلام ) به قتل برسانند.
و بسا از محققين تاريخ گفته اند: داستانهاى تاريخى كه در اين مساله ضبط شده و
حوادثى كه با دعوت آن جناب ارتباط داشته و داستانهائى كه تاريخ از حكام و داعيان
معاصر عيسى (ع ليه السلام ) ضبط كرده ، همه با دو تن انطباق دارند كه نام هر دو
مسيح بوده و بين آن دو بيش از پانصد سال فاصله بوده است ، مسيح
اول مسيح حقيقى و پيامبر خدا بوده كه كشته نشده و مسيح دوم مردى
باطل گو بوده كه به دار آويخته شده و از نظر اين محقق به همين
دليل تاريخ ميلادى كه فعلا در بين مسيحيان معروف است ، مورد ترديد و شك قرار
گرفته .
و بنابراين نظريه پس آنچه قرآن كريم در اين باره فرموده يعنى مساله تشبيه ، منظور
از آن ، تشبيه مسيح بن مريم با مسيح مصلوب و به دار آويخته شده است - و خدا داناتر
است -
(( و ان الذين اختلفوا فيه يعنى آنهائى كه در باره عيسى (عليه السلام ) اختلاف كردند
كه آيا او را كشتند و يا به دار آويختند (( لفى شك منه )) در باره امر عيسى (عليه
السلام ) در شك هستند، يعنى جهل دارند (( ما لهم به من علم الا اتباع الظن )) ، علمى بدان
ندارند و پيرويشان تنها از ظن و تخمين است و يا صرفا ترجيح دادن يك طرف
احتمال است بدين جهت كه فلانى چنين گفته است .
(( و ما قتلوه يقينا )) يعنى او را بطورى كه يقين داشته باشند نكشتند، و (يا او را نكشتند
و من اين خبر را به تو بطور يقين مى دهم ) و چه بسا بعضى از مفسرين كه گفته اند:
ضمير در جمله : (( ما قتلوه )) به علم بر مى گردد و معناى جمله اين است كه (( آنان علم را
يقينا نكشتند )) و كشتن علم در لغت به معناى خالص كردن آن از شك و ترديد است .
و چه بسا بعضى ديگر گفته اند: ضمير مزبور به كلمه (( ظن )) بر مى گردد و معناى
جمله اين است كه يهوديان غير از ظن ، دليلى بر عقيده خود ندارند، آن هم ظنى ناخالص كه
نمى توانند به پاى آن بايستند و اين معنا به فرضى كه از نظر لغت ، معناى ثابتى
باشد، معنائى غريب است كه لفظ قرآن را نمى توان بر
مثل آن حمل كرد، زيرا استعمال كلمات غير مانوس از هيچ فصيحى پسنديده نيست ، تا چه
رسد به قرآن كريم كه فصيح ترين كلام است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 218
بَل رَّفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً
|
مساله رفع عيسى (عليه السلام ) به آسمان را قرآن كريم در سوره
آل عمران آورده و فرموده : (( اذ قال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى )) و خداى
تعالى بطورى كه ملاحظه مى كنيد اول (( توفى )) (گرفتن ) را ذكر كرد و سپس بالا
بردن را.
رفع عيسى (ع ) (به سوى خدا) با روح و جسم او و نوعى تخليص بوده
و اين آيه شريفه به حسب سياق ، وقوع ادعاى يهود را كه او را كشتند و يا به دار زده اند
نفى مى كند و ظاهرش دلالت دارد بر اينكه همان شخصى را كه يهود دعوى كشتن و به دار
زدن او رادارند خداى تعالى با همان بدن شخصيش به سوى خود بالا برده و از كيد دشمن
حفظ فرموده ، پس معلوم مى شود عيسى (عليه السلام ) را با بدن و روحش به آسمان
بالا برده ، نه اينكه مانند ساير انسانها روحش از كالبدش جدا شده و به آسمان بالا
رفته باشد، چون اين احتمال چيزى است كه با ظاهر آيه با در نظر گرفتن سياق آن نمى
سازد، چون اضرابى كه در جمله : (( بل رفعه الله اليه )) واقع شده ، با صرف بالا
بردن روح عيسى بعد از مردنش نمى سازد و ساده تر بگويم : بالا رفتن روح بعد از
مردن هم در قتل هست وهم در آويخته شدن به دار و هم در مردن عادى ، چون هر كسى كه
بميرد روحش به عالم ارواح بالا مى رود ديگر معنا ندارد بفرمايد: (( بلكه ما او را به
سوى خود بالا برديم )) كلمه (( بلكه )) به ما مى فهماند بالا بردن عيسى با روح و
جسمش بوده .
پس اين رفع خود نوعى تخليص بوده كه خداى
عزوجل عيسى را به آن وسيله خلاص كرده و به همين وسيله او را از دست يهوديان نجات داد،
حال فرق نمى كند كه اين تخليص به وسيله قبض روح عيسى باشد يا نباشد و پاى
قتل و صلبى به ميان نيامده باشد بلكه به نحوى ديگر بوده باشد كه ما آن را نمى
شناسيم و يا آنكه با لقاء خدا زنده و باقى مانده باشد، به نحوى كه ما از چگونگى آن
سر در نمى آوريم ، اين هر دو محتمل است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 219
و از نظر عقل محال نيست كه خداى تعالى مسيح را گرفته ، به سوى خود بالا برده و
نزد خود حفظش فرموده باشد و يا زندگى او را حفظ كرده به نحوى كه با جريانهاى
عادى و معمولى نزد ما انسانها منطبق نبوده و اين ماجرا از ساير ماجراهاى معجزه آسائى كه
از خود عيسى (عليه السلام ) واقع شد و قرآن كريم آنها را حكايت نموده ، مهم تر نمى
باشد، از ولادتش از مادرى شوهر نديده و سخن گفتنش با مردم بعد از چند ساعت به دنيا
آمدن عجيب تر نيست اگر براى مرده زنده كردن و ساير معجزات آن جناب و معجزات ابراهيم
و موسى و صالح و ساير انبيا (عليهم السلام ) توجيهى علمى عادى پيدا شد، براى زنده
به آسمان رفتن عيسى نيز پيدا مى شود و هرگز علم عادى نمى تواند براى اينگونه
خوارق عادات توجيه پيدا كند، پس همه اين معجزات مجراى واحدى دارند و
دليل بر وجود و وقوع آنها كتاب خداى عزيز است كه دلالتش برآن
قابل انكار نيست مگر آنكه مثل بعضى از مردم خود را به زحمت بيندازى و با
تاويل هائى آيات قرآنى را طورى تاويل كنى كه به
خيال خودت قانون عليت عمومى استثناء بر ندارد و خارق عادتى لازم نيايد و ما در جلد
اول اين كتاب بحثى مفصل پيرامون مساله معجزه و خرق عادت ايراد كرديم .
و بعد از همه اين حرفها آيه بعدى خالى از اشعار و بلكه از دلالت بر اين معنا نيست كه
عيسى (عليه السلام ) هنوز زنده است و از دنيا نرفته - توجه بفرمائيد-.
وَ إِن مِّنْ أَهْلِ الْكِتَبِ إِلا لَيُؤْمِننَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يَكُونُ عَلَيهِمْ شهِيداً
|
كلمه (( ان )) در اين آيه نافيه و به معناى (( نيست )) است و در جمله (( من
اهل الكتاب )) مبتداء حذف شده ، تقدير آن (( احد من
اهل الكتاب )) است و ضمير در كلمه : (( به )) و در كلمه (( يكون )) به عيسى (عليه
السلام ) بر مى گردد و اما ضمير در (( قبل موته )) مورد اختلاف واقع شده كه مرجع آن
كجا است .
اقوال مختلف درباره معنى (( و ان من اهل الكتاب الا ليؤ منن
بهقبل موته ))
بعضى از مفسرين گفته اند: مرجع آن مبتداء تقديرى يعنى همان كلمه (( احد )) است و معناى
آيه اين است كه هر يك يك از اهل كتاب قبل از مردنش به عيسى ايمان مى آورد يعنى لحظه
اى قبل از مردن برايش روشن مى شود كه عيسى
رسول خدا و بنده حقيقى او بوده ، چيزى كه هست ايمان آوردن به وى در اين لحظه يعنى در
دم جان دادن سودى به حال او ندارد و عيسى در روز قيامت عليه همه
اهل كتاب شهادت خواهد داد چه اينكه به وى ايمانى سودمند آورده باشند و چه ايمانى بى
فائده و يا به عبارت ديگر چه اينكه در طول زندگى به وى ايمان داشته باشند و چه
در دم مرگ ايمان آورده باشند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 220
مويد اين احتمال اين است كه اگر ضمير در (( قبل موته )) را به احد تقديرى بر
نگردانيم بلكه به عيسى (عليه السلام ) برگردانيم ، برگشت معنا به همان چيزى
خواهد شد كه در بعضى از روايات آمده كه عيسى (عليه السلام ) هنوز زنده است و از دنيا
نرفته و اينكه در آخرالزمان از آسمان مى آيد و همه يهود و نصاراى موجود در آن روز به
وى ايمان مى آورند و آيه را اينطور معنا كردن مستلزم آن است كه در آيه شريفه بدون هيچ
دليلى مخصص ، مرتكب تخصيص بشويم و با اينكه آيه بطور كلى در باره
اهل كتاب فرموده ، يك يك آنان به عيسى ايمان خواهند آورد، بگوئيم يهود و نصارائى كه
بين دو مقطع تاريخى زندگى مى كرده اند، يعنى بين به آسمان رفتن عيسى و
نازل شدنش از آسمان بوده اند به عيسى ايمان نمى آورند و اين صحيح نيست .
بعضى ديگر گفته اند: ضمير مذكور به عيسى بر مى گردد و منظور از ايمان آوردن
اهل كتاب به عيسى قبل از مرگ عيسى ايمان آوردنشان در هنگام
نزول آن جناب از آسمان است ، اين مفسرين نيز
دليل نظريه خود را همان روايت دانسته اند كه شنيدى .
اين بود نظريه مفسرين ، ولى آنچه در اينجا لازم است مورد دقت و تدبر قرار گيرد اين
است كه در آخر آيه فرموده : (( و يوم القيمه يكون عليهم شهيدا )) و اين جمله با جمله هاى
قبل در يك سياق قرار دارند و اين خود ظهور دارد در اينكه عيسى (عليه السلام ) در قيامت
شهيد و گواه بر همه اهل كتاب است ، همچنانكه
اول آيه ظهور دارد در اينكه همه اهل كتاب قبل از مردن به عيسى ايمان مى آورند.
حضرت عيسى تا به امروز از دنيا نرفته و دوباره باز مى گردد
خوب با در نظر گرفتن آيه سوره مائده كه در خصوص مساله شهادت از آن جناب حكايت
كرده كه گفته است : (( پروردگارا من مادام كه در بين آنان بودم شاهد بر اعمالشان
بودم ، بعد از آنكه مرا ميراندى من نمى دانم چه كردند، تو خودت مراقب آنان بودى و تو
بر هر چيزى شاهدى )) ، كه شهادت را منحصر كرده به ايامى كه زنده بوده ، معلوم مى
شود كه عيسى از دنيا نمى رود مگر بعد از همه
اهل كتاب ، چون آيه مورد بحث همانطور كه قبلا گفتيم دلالت دارد بر اينكه عيسى (عليه
السلام ) شاهد بر جميع اهل كتاب است ، پس اگر مومن به عيسى هم همه آنها باشند لازمه
اش اين است كه عيسى بعد از همه اهل كتاب از دنيا برود و اين قهرا نظريه دوم را نتيجه مى
دهد كه مى گفت : ضمير به عيسى بر مى گردد و مى فهماند كه عيسى (عليه السلام )
هنوز زنده است و دوباره به سوى اهل كتاب بر مى گردد تا به او ايمان آورند، نهايت امر
اين است كه كسى بگويد: آنهائى كه از اهل كتاب برگشتند، عيسى را درك نمى كنند و بين
دو مقطع تاريخى زندگى مى كنند در هنگام مرگشان به وى ايمان مى آورند و آنها كه آن
روز را درك مى كنند يا به اضطرار و يا به اختيار به وى ايمان مى آورند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 221
از اين هم كه بگذريم با در نظر گرفتن سياق آيه : (( و ان من
اهل الكتاب الا ليومنن به ... )) يعنى واقع شدنش بعد از آيه : (( و ما قتلوه و ما صلبوه و
لكن شبه لهم ... بل رفعه الله اليه و كان الله عزيزا حكيما )) ، مناسب تر آن به نظر
مى رسد كه آيه مورد بحث در مقام بيان نمردن عيسى باشد و بخواهد بفرمايد: اوهنوز
زنده است ، چون اگر اين غرض در بين نمى بود، هيچ غرض ديگرى به ذهن نمى رسد كه
احتمال دهيم به خاطر آن غرض مساله ايمان اضطرارى آنان و شهادت آن جناب بر آنان را
ذكر كرده است .
پس همين نكته اى كه به نظرت رسانديم مويد اين است كه مراد از ايمان آوردن
اهل كتاب به عيسى قبل از موت ، ايمان آوردن همه آنان به وى
قبل از موت وى باشد.
ليكن در اين باب آيات ديگرى هست كه خالى از اشعارى بر خلاف اين
احتمال نيست مانند آيه : (( اذ قال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى و مطهرك من الذين
كفروا و جاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا الى يوم القيمه )) كه دلالت دارد بر اينكه
بعضى از كفار - يعنى يهوديان - كه به عيسى كفر ورزيدند تا روز قيامت هستند.
و مانند آيه شريفه : (( و قولهم قلوبنا غلف ،
بل طبع الله عليهابكفرهم ، فلا يومنون الا قليلا )) كه از ظاهرش بر مى آيد اين مهر
خوردن دلهاشان عذابى و نقمتى است كه از ناحيه خداى تعالى عليه آنان مقدر شده ، در
نتيجه مجتمع يهود بدان جهت كه مجتمع يهودند و يا مجتمع
اهل كتابند تا روز قيامت ايمان نمى آورند.
بلكه ذيل آيه كه مى فرمايد: (( و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى كنت انت
الرقيب عليهم )) ظاهر در اين است كه تا روز قيامت يهوديان باقى هستند، حتى بعد از
مرگ عيسى (عليه السلام ) هم زنده اند، براى اينكه عيسى در پاسخ خداى تعالى عرضه
مى دارد من تا زنده بودم شاهد بر اعمال آنان بودم ولى بعد از آنكه از دنيا رفتم ديگر
اطلاع ندارم كه چه كردند.
ليكن انصاف قضيه اين است كه اين آيات منافات با مطالب گذشته ما ندارد زيرا اينكه
فرمود: (( و جاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا الى يوم القيمه )) دلالت ندارد بر
اينكه يهوديان به عنوان اهل كتاب تا روز قيامت باقى هستند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 222
و همچنين اينكه فرموده : (( بل طبع الله عليها بكفرهم ... )) تنها دلالت بر اين دارد كه
ايمان ، همه يهوديان را فرا نمى گيرد و اگر در حينى از احيان ايمان بياورند، ايمان
آورندگان نسبت به سايرين ، اندكند، علاوه بر اينكه اگر جمله : (( و ان من
اهل الكتاب الا ليومنن به قبل موته )) دلالت كند بر اينكه يك يك
اهل كتاب از دنيا نمى روند مگر آنكه در موقع جان دادن به عيسى ايمان مى آورند، تازه اين
ايمان ، ايمانى مقبول نيست ، چون اضطرارى است و در آيه دلالتى نيست بر اينكه اين
ايمان مقبول و غير اضطرارى است .
و همچنين جمله : (( فلما توفيتنى كنت انت الرقيب عليهم ... )) دلالت ندارد بر اينكه
اهل كتاب بعد از مرگ عيسى (عليه السلام ) نيز هستند، براى اينكه ضمير در كلمه :
(( عليهم )) به كلمه ناس در جمله : (( اانت قلت للناس )) بر مى گردد نه به
اهل كتاب و نه به نصارا باز دليل بر اين معنا اين است كه عيسى (عليه السلام ) از
پيغمبران اولواالعزم و صاحب شريعت است و بر تمام بشر مبعوث شده و شاهد بر
اعمال كل انسانها است ، چه بنى اسرائيل و گروندگان به او و چه غير آنان .
و سخن كوتاه اينكه آنچه تدبر و دقت در سياق اين آيات - اگر ضميمه شود به آيات
ديگر كه مربوط به آنها است - به ما عايد مى سازد، اين است كه عيسى (عليه السلام )
تا به امروز از دنيا نرفته ، نه در عصرى كه روى زمين بود كشته شد، و به دار
آويخته شد و نه به مرگ طبيعى از دنيا رفت (همچنانكه در سابق نيز به اين معنا اشاره
كرديم ) و ما در تفسير آيه شريفه : (( يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى )) در جلد سوم
اين كتاب تا آنجا كه بر ايمان ميسر بود بحث كرديم .
گفتار زمخشرى و ديگر مفسرين درباره مفاد اين آيه
و از جمله حرف هاى عجيب و غريبى كه در اين باب زده اند، گفتار زمخشرى در كشاف است
كه گفته : ممكن است مراد از آيه اين باشد كه احدى از همه
اهل كتاب باقى نمى ماند مگر آنكه بطور حتم به تو ايمان مى آورد و اين به اين صورت
باشد كه خداى تعالى در هنگام نزول عيسى از آسمان آنچه نفوس كه از يهود و نصارا
زير خاك رفته اند همه را در همان زير خاك زنده مى كند و به اطلاعشان مى رساند كه
عيسى نازل شد و اينكه براى چه نازل شد؟
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 223
و آن انسانهاى زير زمينى در آن هنگام به وى ايمان مى آورند، ايمانى كه سودى به
حالشان ندارد، اين گفتار زمخشرى در حقيقت همان عقيده به رجعت است .
و در معناى آيه وجوه بى پايه و ناپسندى از ناحيه بعضى از مفسرين ارائه شده است از
آن جمله وجهى است كه از گفتار زجاج بر مى آيد كه گفته است : ضمير در جمله :
(( قبل موته )) به كتابى (اهل كتاب ) بر مى گردد و معناى جمله : (( و ان من
اهل الكتاب الا ليومنن به قبل موته )) اين است كه همه
اهل كتاب مى گويند آن عيسى كه در آخرالزمان ظاهر مى شود - پيغمبرى است كه موسى بن
عمران به آمدنش خبر داده - و ما به آن عيسى ايمان داريم .
و اين معناى سخيفى است ، براى اينكه آيات مورد بحث در اين زمينه است كه بيان كند ادعاى
يهوديان باطل است و اينكه مى گويند: ما عيسى را كشتيم و يا به دار آويختيم مردود است و
در اين زمينه نيست كه در باره كفر آنان به عيسى سخن بگويد و مساله اى هم كه آيه سخن
در آن باره دارد ارتباطى با مساله اعتراف به ظهور عيسى در آخر الزمان و زنده شدن امر
نژاد اسرائيل ندارد تا بگوئيم چون در آن مساله بحث شده سخن به اين مساله كشيده شده
باشد.
علاوه بر اينكه اگر مراد از آيه چنين معنائى بود ديگر احتياجى به ذكر جمله :
(( قبل موته )) نبود، زيرا بدون آن نيز حاجت بر طرف مى شد.
و وجه ديگرى كه ذكر كرده اند اين است كه ضمير (( به )) در آيه شريفه : (( و ان من
اهل الكتاب الا ليومنن به ... )) به محمد (صلى الله عليه و آله ) بر مى گردد و معناى
آيه اين است كه هيچ اهل كتابى نيست مگر آنكه
قبل از مردنش به رسول اسلام ايمان مى آورد.
و اين وجه نيز در سخافت و بى پايگى دست كمى از وجه قبلى ندارد، براى اينكه
قبل از اين آيه سخنى از محمد (صلى الله عليه و آله ) در ميان نبود تا ضمير به اين كلمه
برگردد و حتى مقام هم دلالتى بر اين كلمه نداشت ، پس اين جور تفسير كردن در حقيقت
بى دليل سخن گفتن است .
بله اين معنا در بعضى از روايات كه ان شاءالله در بحث روايتى آينده از نظر خواننده
خواهد گذشت آمده است و ليكن روايت نخواسته است تفسير كند و بفرمايد: آيه در باره
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نازل شده بلكه خواسته است ايمان آوردن به
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را نيز مصداقى از ايمان آوردن به عيسى معرفى كند
و مساله تطبيق امرى است كه در روايات شان
نزول بسيار واقع شده و اين بر كسى كه اهل تتبع و تفحص باشد پوشيده نيست .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 224
فَبِظلْمٍ مِّنَ الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا عَلَيهِمْ طيِّبَتٍ أُحِلَّت لهَُمْ ...
|
حرف (( فاء )) كه در آغاز اين آيه آمده تفريع و نتيجه گيرى را مى رساند و مى فهماند
مضمون آيه نتيجه مطالب قبل است و اگر كلمه ظلم در اين آيه نكره (يعنى بدون الف و لام
) آمده ، براى اين است كه عظمت آن ظلم را برساند و يا براى اين است كه انگشت روى يك
ظلم معينى از ظلم هاى آنان نگذاشته باشد، چون غرض مهمى در مشخص كردن آن ظلم در بين
نبوده و اين كلمه يعنى كلمه ظلم بدل است از فجايعى كه يهود داشته و در آيات
قبل ذكر شدند، چيزى كه هست (در بين اقسام بدل يعنى : 1 -
بدل كل از كل . 2 - بدل جزء از كل . 3 - بدل
اشتمال ) بطورى كه بعضى ها گفته اند: نمى تواند
بدل كل از كل باشد بلكه بدل بعض از كل است چون خداى تعالى اين ظلم يهوديان را
علت تحريم طيبات بر آنان دانسته و چيزى بر يهود تحريم نشد مگر در شريعت نازله
بر موسى (عليه السلام ) در تورات و با اين تحريم ها شريعت موسى خاتمه يافته و
بطورى كه در آمار فجايع و مظالم يهود آمده ، امورى ذكر شده كه بعد از در گذشت
موسى مرتكب شده اند، نظير تهمت زدن به مريم و
امثال آن .
پس مراد از ظلم مورد نظر،بعضى از مظالم فجيع است كه باعث شده پاره اى از طيبات بعد
از حلال بودنش تحريم شود، خداى تعالى پس از آن جمله (( و بصدهم عن
سبيل الله كثيرا )) را (كه از اعراض مكرر آنان از راه خدا و رباخواريشان با اينكه از آن
نهى شده بودند و خوردنشان مال مردم را به
باطل خبر مى دهد) ضميمه جمله گذشته كرد و سپس فرمود:
وَ أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ مِنهُمْ عَذَاباً أَلِيماً
|
دو كيفر، يكى دنيوى و ديگرى اخروى كه يهود به خاطر مظالمشان مستوجب آن دو
شدند
اين جمله عطف است بر جمله : (( حرمنا عليهم طيبات )) و مى فهماند كه يهود به خاطر
مظالمشان از ناحيه خداى تعالى مستوجب دو كيفر شدند: يكى دنيائى و عمومى و آن عبارت
بود از حرام شدن طيبات بر آنان و دوم كيفرى اخروى و خاص افراد كافر يهود و آن كيفر
عبارت است از عذاب اليم .
لَّكِنِ الرَّسِخُونَ فى الْعِلْمِ مِنهُمْ وَ المُْؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بمَا أُنزِلَ إِلَيْك وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِك
|
اين جمله استثناء و به اصطلاح استدلالى است از
اهل كتاب و كلمه (( راسخون )) و آنچه بر اين كلمه عطف شده همه مبتداء و جمله (( يومنون
)) خبر آنها است و كلمه : (( منهم )) متعلق به راسخون است و در اين كلمه حرف (( من ))
تبعيضى است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 225
و ظاهرا كلمه : (( المومنون )) با كلمه راسخون در تعلق و ارتباط با كلمه (( منهم )) از
نظر معنا شركت دارد، پس اين جار و مجرور متعلق به هر دو كلمه است و معناى جمله مورد
بحث چنين است : ليكن آنها كه راسخ در علم هستند و نيز آنها كه مومن حقيقى
اهل كتابند به تو و به آنچه قبل از تو نازل شده ايمان مى آورند و مويد اين معنا تعليلى
است كه بعدا در جمله : (( انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ... )) مى آيد
چون ظاهر اين آيه (بطورى كه در تفسيرش خواهد آمد) اين است كه مى خواهد بيان كند كه
اينگونه افراد از اين جهت و بدين علت به تو ايمان مى آورند كه نبوت تو و وحيى كه ما
تو را بدان گرامى داشتيم شبيه به وحيى است كه انبياى گذشته خدا براى آنان
خواندند، مانند وحيى كه به نوح و پيغمبران بعد از او شد و نيز وحيى كه به
آل ابراهيم و آل يعقوب و به ساير انبيائى شد كه ما داستان هايشان را برايت شرح
نداديم .
واين معنا (بطورى كه ملاحظه مى فرمائيد) با مؤ منين
اهل كتاب بيشتر تطبيق دارد تا با مؤ منين عرب كه خداى
عزوجل آنها را به مثل آيه : (( لتنذر قوما ما انذر آباءهم فهم غافلون )) توصيف كرده و
فرموده : قرنها (يعنى در مدت فترت كه حدود پانصد
سال بوده ) پيغمبرى به سوى آنان نيامده و از وحى خدا به كلى
غافل بودند ولى در آيه مورد بحث مؤ منين ى را توصيف مى كند به اينكه
قبل از نبوت و وحى به تو، نبوت ها و وحى ها ديده اند پس آيه مورد بحث با
اهل كتاب انطباق بيشترى دارد.
و جمله : (( والمقيمين الصلوه )) عطف است بر كلمه : (( راسخون )) و اگر به حالت نصب
آمده و نفرموده : (( والمقيمون )) از باب مدح است (و تقدير آن امدح المقيمين - مدح مى كنم
مقيمين را) مى باشد و مثل اين جمله در عطف به كلمه : (( راسخون )) جمله : (( و الموتون
الزكوه )) و جمله : (( و المومنون بالله و اليوم الاخر )) است و همه اينها به جز جمله :
(( مقيمين )) مبتداءهائى پشت سر هم هستند كه خبرشان جمله : (( اولئك سنوتيهم اجرا
عظيما )) است و اگر جمله : (( و المقيمين الصلوة )) را هم به رفع بخوانيم يعنى همانطور
كه از قرآن ابن مسعودنقل شده به صورت (( مقيمون الصلوه )) بخوانيم ، آن نيز مانند
(( راسخون )) و (( موتون )) و (( مومنون )) مبتداء خواهد بود و خبر همه آنها جمله
(( اولئك ... )) است .
توجيهات مختلفى كه در مورد اعراب كلمه (( المتقمين )) در آيه شريفه گفته شده
است
در مجمع البيان گفته است : علماى نحو در اينكه چرا جمله : (( و المقيمين الصلوه ))
منصوب آمده ؟ اختلاف كرده اند، از آن ميان سيبويه و بصريهاست كه گفته اند: از باب
مدح است و تقدير آن (( اعنى المقيمين الصلوه )) است و در توجيه نظريه خود گفته اند:
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 226
وقتى مى گوئى (( مررت بزيد الكريم : عبور كردم به زيد كريم )) و منظورت
معرفى زيد كريم باشد و يعنى بخواهى به طرف بفهمانى كه منظور من زيد غير كريم
نيست ، بايد كلمه كريم را به خاطر اينكه صفت زيد مجرور است ، مجرور كنى و آن را به
صداى زير بخوانى و اما اگر منظورت ستايش زيد باشد به اينكه مردى كريم است ، دو
جور مى توانى بخوانى ، يكى به صداى بالا و بگوئى : (( مررت بزيد الكريم )) :
كانه خواسته اى بگوئى همينكه نام زيد را آوردم به ياد كرامت او افتادم و ديگر به
صداى پيش و بگوئى : (( مررت بزيد الكريم )) كه در اين صورت كلمه : (( الكريم
)) خبر است براى مبتدائى كه حذف شده و تقدير كلام (( مررت بزيد هو الكريم )) است .
و اما كسائى گفته : موضع كلمه (( مقيمين )) مجرور است و عطف است بر كلمه (( ما )) در
جمله : (( بما انزل اليك )) يعنى (( و بالمقيمين الصلوه )) و معناى آيه اين است كه
راسخين در علم و مؤ منين بدانچه بر تو و بر انبياى
قبل از تو نازل شده و به نمازگزاران ايمان مى آورند و چون هر جا
عامل جر ازكلمه اى ساقط شود آن كلمه به صداى بالا خوانده مى شود، پس كلمه مورد بحث
منصوب به نزع خافض است .
قومى ديگر گفته اند: اين كلمه عطف است بر (( ها )) و (( ميم )) در كلمه (( منهم )) و معناى
آيه چنين است كه (( ليكن راسخون در علم از اهل كتاب و از نمازگزاران چنين و چنان مى
كنند )) .
بعضى ديگر گفته اند: عطف است بر كاف در كلمه : (( من قبلك )) و معناى آيه اين است كه
(( راسخون در علم به آنچه قبل از تو و قبل از نمازگزاران
نازل شده ايمان مى آورند )) .
بعضى ديگر گفته اند: اين كلمه عطف است بر كاف در كلمه (( اليك )) و يا كاف در كلمه
: (( قبلك )) ، ولى اين چند وجه اخير از نظر علماى بصرى جائز نيست ، چون آنها جائز
نمى دانند كه اسم ظاهر بر ضمير مجرور عطف شود مگر آنكه حرف جرى كه بر سر
ضمير آمده دوباره بر سر اسم ظاهر بيايد و در آيه بايد فرموده باشد: (( بما
انزل اليك و بالمقيمين )) و يا (( من قبلك و من
قبل المقيمين )) و يا اليك و يا (( اليك والى المقيمين )) و چون در آيه چنين نشده اين وجوه
نادرست است .
آنگاه صاحب مجمع گفته است : و اما آن روايتى كه از عايشه
نقل شده و رواياتى ديگر كه از نظر خواننده مى گذرد
قابل اعتنا نيست ، اينك آن روايت : عروه مى گويد: از عايشه از جمله : (( والمقيمين الصلوه
)) و نيز از كلمه (( والصابئين )) و از كلمه (( ان هذان )) پرسيدم كه چرا مقيمين و
صابئين با (( ياء )) و چرا (( ان هذان )) به رفع خوانده شده ، بااينكه كلمه (( ان ))
مخفف كلمه (( ان )) است و اسم خود را نصب مى دهد؟ در پاسخ من گفت : اى خواهر زاده من ،
اين اشتباه ها از ناحيه نويسندگان قرآن پيدا شده است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 227
و بعضى از مفسرين روايت كرده اند كه در كتاب خدا اشتباه هائى از نظر خط و كتابت رخ
داده كه به زودى عرب با قواعد ادبى خود اصلاحش مى كند و نيز گفته اند: كه در قرآن
ابن مسعود كلمه مورد بحث با (( واو )) آمده ، يعنى به صورت (( والمقيمون الصلوه ))
آمده و علت اينكه گفتيم اين نقل ها قابل اعتنا نيست ، اين است كه اگر چنين بود صحابه اين
غلطهاى خطى را به مردم تعليم نمى دادند و چگونه چنين چيزى ممكن بود؟ بااينكه آنان
مقتداى مردم بودند و قرآن را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گرفته بودند، اين
بود گفتار صاحب مجمع .
و سخن كوتاه اينكه جمله : (( لكن الراسخون فى العلم )) استثنائى است از
اهل كتاب ، از اين جهت كه لازمه سوالشان از
رسول اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم ) كه كتابى از آسمان بر آنان
نازل شود به بيانى كه گذشت ، اين است كه در نظر
اهل كتاب قرآن و حكمتى كه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله )
نازل شد و كتب آسمانى قبل را تصديق كرد در اثبات حقانيت اسلام و پذيرفتن دعوت به
حق آن كافى نبوده باشد و خواسته باشد علاوه بر آن كتاب ديگرى از آسمان برايشان
نازل شود با اينكه پيامبر اسلام چيزى به جز
مثل آنچه انبياى قبل از آن جناب آورده بودند نياورده بود و در بين
اهل كتاب معاشرت و زندگى نكرده بود مگر به
مثل معاشرتى كه ساير انبيا در بين مردم كرده بودند، همچنانكه خداى تعالى همين نكته را
خاطر نشان ساخته مى فرمايد: (( قل ما كنت بدعا من
الرسل )) .
و نيز فرموده : (( و ما ارسلنا قبلك الا رجالا نوحى اليهم فاسالوا
اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون و ما جعلناهم جسدا لا ياكلون الطعام و ما كانوا خالدين ... لقد
انزلنا اليكم كتابا فيه ذكركم افلا تعقلون )) .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 228
خداى تعالى بعد از آنكه لازمه درخواست اهل كتاب را ذكر كرد، در فصلى از گفتار به
ذكر اين معنا پرداخت كه اين درخواست كنندگان كه همان
اهل كتابند خلق و خوى پذيرش حق و ثبات و عزم و راى را ندارند و چه بسيار آيت هاى
بينه كه مورد ستم خود قرار دادند و چه بسيار دعوت حق كه از رسيدن آن به گوش بشر
جلوگيرى كردند الا اينكه از اين طائفه عده معدودى كه راسخين در علم بودند، بدان جهت
كه ثباتى بر علم خود داشتند و تا حدى نسبت به حقى كه حقانيت آن برايشان روشن بوده
پاى بند بودند و همچنين مؤ منين حقيقى ايشان از آنجا كه خلق و خوى پذيرش حق را دارند
بدانچه به تو نازل شده و بدانچه قبل از تو
نازل شده ايمان مى آورند، چون هر دو را يكسان مى يابند و مى بينند آنچه بر تو
نازل شده شبيه است به آنچه بر ساير انبيا از نوح و بعد از او وحى شده است .
از ميان اهل كتاب (( راسخون در علم )) به سبب علم به اينكه وحى به پيامبر اسلام (ص
)با وحى به انبياء پيشين فرقى ندارد، به آن حضرت ايمان مى آورند
از اينجا روشن مى شود كه اولا چرا پيروان
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از اهل كتاب را راسخين در علم نام نهاد و آنان را مؤ منين
خواند و معلوم مى شود علت اين بوده كه در آيات
قبل كل اهل كتاب را به عنوان جامعه اى معرفى كرد كه رسوخ در علم ندارند و در برابر
هيچ حقى ثبات قدم به خرج نمى دهند، هر چند كه براى تاييد حقانيت آن حق از سوى خداى
تعالى معجزات روشن برايشان اقامه شود، قهرا عده كمى كه از آنان پيروى
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كردند، چون او را حق يافتند، راسخين در علم خواهند
بود و بايد در مقابل دسته اول به اين صفت متصف شوند.
و ثانيا روشن مى شود كه چرا در آيه شريفه
نزول قرآن را با نزول كتب آسمانى قبل از قرآن ذكر كرد و معلوم شد وجه آن اين است كه
مقام اقتضاء مى كرده بفهماند بين اين وحى و وحى هاى گذشته هيچ فرقى نيست .
و ثالثا روشن شد كه جمله : (( انا اوحينا اليك كما اوحينا... )) درآيه بعد در مقام بيان
علت ايمان اين افراد استثنائى از اهل كتاب است .
|