next page

fehrest page

back page


ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 205


آيات 152 - 150 سوره نساء
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُوا بَينَ اللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُوا بَينَ ذَلِك سبِيلاً(150)
أُولَئك هُمُ الْكَفِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ عَذَاباً مُّهِيناً(151)
أُولَئك هُمُ الْكَفِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ عَذَاباً وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَينَ أَحَدٍ مِّنهُمْ أُولَئك سوْف يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً(152)

ترجمه آيات

كسانى كه (از اهل كتاب ) به خدا و پيامبرانش كفر مى ورزند و مى خواهند ميان خدا و پيامبرانش فرق گذاشته بگويند: من به خداى موسى و يا خداى عيسى ايمان دارم و به خداى محمد (صلى الله عليه وآله و سلم ) ايمان نمى آورم و مى خواهند (از پيش خود) راهى ميانه داشته باشند.(150)
اينان همان كافران حقيقى هستند و ما براى كافران عذابى خوار كننده آماده كرده ايم (تا كيفر استكبارشان باشد).(151)
و كسانى كه به خدا و همه پيامبرانش ايمان آورده و بين احدى از آنان فرق نمى گذارند، خدا پاداششان را خواهد داد، چون غفور و رحيم بودن ، صفت خدا است .(152)

بيان آيات

اين آيات ، انعطاف و توجهى به حال اهل كتاب كرده ، حقيقت كفر آنان را بيان مى كند و عده اى از مظالم و گناهان و سخنان فاسدشان را شرح مى دهد.


ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 206


ايمان به خدا مستلزم ايمان به همه رسولان است و تفرقه انداختن بين خدا و رسولانش كفرحقيقى است
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسلِهِ ...
منظور از اين كفار كه به خدا و پيامبران او كفر مى ورزند، اهل كتاب يعنى يهود و نصارا است كه يهود به موسى ايمان مى آورند ولى به عيسى و محمد (عليهما السلام ) كفر مى ورزند و نصارا به موسى و عيسى (عليهما السلام ) ايمان دارند ولى به محمد (صلى الله عليه و آله ) كفر مى ورزند و اين دو طائفه مى پندارند كه به خدا و به بعضى از رسولان او كفر نورزيده ، تنها به بعضى ديگر از رسولان او كفر ورزيده اند، در حالى كه در آيه مورد بحث بطور مطلق فرموده : اينها به خدا و همه رسولان خدا كفر ورزيده اند و به همين جهت مطلب احتياج پيدا كرده به اينكه منظور از اين اطلاق روشن شود.
و به همين خاطر جمله : (( يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نومن ببعض و نكفر ببعض )) را عطف كرد بر جمله مورد بحث كه فرمود: (( ان الذين يكفرون ... )) آن هم بطور عطف بيان عطف كرد، و تازه همين عطف بيان و تفسير ابعاضش يكديگر را تفسير مى كنند و حاصل بيان چنين است كه يهود و نصارا به خدا و همه رسولان او كافرند، براى اينكه مى گويند: ما به بعضى ايمان داريم و به بعضى ديگر كافريم ، مى خواهند بين خدا و رسولان او تفرقه انداخته ، به خدا و بعضى از رسولانش ايمان آورند و به بعضى ديگر از رسولانش كفر بورزند با اينكه آن بعض نيز فرستاده خدا است و رد او رد خداى تعالى است .
آنگاه به بيانى ديگر و با عطف تفسير مطلب را روشن تر نموده ، مى فرمايد: (( يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا )) مى خواهند راهى متوسط، ميان ايمان به خدا و همه رسولانش و ميان كفر به خدا و همه رسولانش اتخاذ كنند، يعنى به بعضى از رسولان خدا ايمان آورده ، به بعضى ديگر كفر بورزند، در حالى كه به سوى خدا هيچ راهى نيست ، الا يك راه و آن عبارت است از ايمان آوردن به او و به همه رسولان او، چون رسول بدان جهت كه فرستاده خدا است چيزى از خودش ندارد و اختيارى هم ندارد، پس ايمان به رسول خدا، ايمان به خدا است و كفر به او، كفر به خداى تعالى است ، كفرى خالص نه آميخته به مقدارى ايمان .
پس كفر به بعضى و ايمان به بعضى ديگر از رسولان با ايمان به خود خداى تعالى چيزى جز تفرقه انداختن بين خدا و رسولان او و استقلال دادن به رسول نيست و معنايش اين است كه ايمان به آن رسول هيچ ربطى به ايمان به خدا ندارد. كفر به او نيز ربطى به كفر به خداى تعالى ندارد، در نتيجه اين روش ، روشى وسط است و حال آنكه چيزى به جز پندارى باطل نيست ، براى اينكه چگونه صحيح است فرض كنيم رسالت كسى را كه ايمان به او هيچ ارتباطى به ايمان به خدا نداشته و كفر به او نيز هيچ ربطى با كفر به خداى تعالى نداشته باشد؟.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 207

پس اين معنا به خوبى روشن شد و هيچ شكى در آن نماند كه ايمان به رسولى كه چنين وضعى دارد و خاضع شدن در برابر رسولى كه كفر و ايمان به وى هيچ ربطى به كفر و ايمان به خدا ندارد، در حقيقت خضوع در برابر غير خداى تعالى است و شركى است واضح و به همين جهت مى بينى كه خداى تعالى بعد از آنكه يهود و نصارا را توصيف كرد به اينكه مى خواهند با ايمان آوردن به بعضى و كفر ورزيدن به بعضى ديگر، بين خدا و رسولان او تفرقه انداخته ، راهى وسط اتخاذ كنند، اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه اينها با اين روش خود كافر حقيقى هستند: (( اولئك هم الكافرون حقا )) ، و سپس تهديدشان كرده و فرموده : (( و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا )) .
وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَينَ أَحَدٍ مِّنهُمْ ...
تا آخر آيه سوم
بعد از آنكه يهود و نصارا را كه بين خدا و رسولانش تفرقه مى اندازند تكفير كرد و فرمود: كه اينها به خدا و رسولان او كفر مى ورزند، در مقابل آنان نام طائفه اى ديگر را مى برد كه مثل آنان نيستند تا تقسيم اطرافيان بحث تمام شود، و آنها كسانى هستند كه به خدا و همه رسولان او ايمان دارند و فرقى ميان اين رسول و آن رسول نمى گذارند.
و بايد توجه داشت كه در سه آيه مورد بحث چند التفات به كار رفته ، نخست در آيه اول كه خداى تعالى غايب فرض شده بود التفاتى از غيبت ، به تكلم با غير (ما) در آيه دوم كه مى فرمايد: (( ما براى كافران چنين و چنان كرده ايم و سپس التفاتى به خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در جمله : (( اولئك سوف يوتيهم اجورهم )) و بعيد نيست وجه اين التفات ها اين باشد كه خواسته است كيفر كفار را به خود گوينده (كه خداى تعالى است ) نسبت دهد تا از نظر لحن گفتار در دل شنونده موثر بيفتد، چون چنين لحنى موثرتر از آن است كه كيفر را به غائب نسبت دهد و بفرمايد: (( خدا چنين و چنانشان مى كند )) .
التفاتى هم كه در آيه دوم واقع شده ، اين فائده را افاده مى كند، چون خطاب را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) كردن آنجا كه سخن از وعده جميل است و رسول علم دارد به اينكه اين وعده وفا مى شود خود مفيد اين معنا است كه وعده مذكور قريب الوقوع است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 208


آيات 169- 153 سوره نساء
يَسئَلُك أَهْلُ الْكِتَبِ أَن تُنزِّلَ عَلَيهِمْ كِتَباً مِّنَ السمَاءِ فَقَدْ سأَلُوا مُوسى أَكْبرَ مِن ذَلِك فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصعِقَةُ بِظلْمِهِمْ ثُمَّ اتخَذُوا الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَت فَعَفَوْنَا عَن ذَلِك وَ ءَاتَيْنَا مُوسى سلْطناً مُّبِيناً(153)
وَ رَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطورَ بِمِيثَقِهِمْ وَ قُلْنَا لهَُمُ ادْخُلُوا الْبَاب سجَّداً وَ قُلْنَا لهَُمْ لا تَعْدُوا فى السبْتِ وَ أَخَذْنَا مِنهُم مِّيثَقاً غَلِيظاً(154)

فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَقَهُمْ وَ كُفْرِهِم بِئَايَتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الاَنبِيَاءَ بِغَيرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْف بَلْ طبَعَ اللَّهُ عَلَيهَا بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلا قَلِيلاً(155)
وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ بهْتَناً عَظِيماً(156)
وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا المَْسِيحَ عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ رَسولَ اللَّهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صلَبُوهُ وَ لَكِن شبِّهَ لهَُمْ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِى شكٍ مِّنْهُ مَا لهَُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلا اتِّبَاعَ الظنِّ وَ مَا قَتَلُوهُ يَقِينَا(157)
بَل رَّفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً(158)
وَ إِن مِّنْ أَهْلِ الْكِتَبِ إِلا لَيُؤْمِننَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يَكُونُ عَلَيهِمْ شهِيداً(159)
فَبِظلْمٍ مِّنَ الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا عَلَيهِمْ طيِّبَتٍ أُحِلَّت لهَُمْ وَ بِصدِّهِمْ عَن سبِيلِ اللَّهِ كَثِيراً(160)
وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نهُوا عَنْهُ وَ أَكلِهِمْ أَمْوَلَ النَّاسِ بِالْبَطِلِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ مِنهُمْ عَذَاباً أَلِيماً(161)
لَّكِنِ الرَّسِخُونَ فى الْعِلْمِ مِنهُمْ وَ المُْؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بمَا أُنزِلَ إِلَيْك وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِك وَ المُْقِيمِينَ الصلَوةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ المُْؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ أُولَئك سنُؤْتِيهِمْ أَجْراً عَظِيماً(162)
إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْك كَمَا أَوْحَيْنَا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنَا إِلى إِبْرَهِيمَ وَ إِسمَعِيلَ وَ إِسحَقَ وَ يَعْقُوب وَ الاَسبَاطِ وَ عِيسى وَ أَيُّوب وَ يُونُس وَ هَرُونَ وَ سلَيْمَنَ وَ ءَاتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً(163)
وَ رُسلاً قَدْ قَصصنَهُمْ عَلَيْك مِن قَبْلُ وَ رُسلاً لَّمْ نَقْصصهُمْ عَلَيْك وَ كلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكلِيماً(164)
رُّسلاً مُّبَشرِينَ وَ مُنذِرِينَ لِئَلا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلى اللَّهِ حُجَّةُ بَعْدَ الرُّسلِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً(165)
لَّكِنِ اللَّهُ يَشهَدُ بِمَا أَنزَلَ إِلَيْك أَنزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ الْمَلَئكَةُ يَشهَدُونَ وَ كَفَى بِاللَّهِ شهِيداً(166)
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صدُّوا عَن سبِيلِ اللَّهِ قَدْ ضلُّوا ضلَلا بَعِيداً(167)
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ظلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيهْدِيَهُمْ طرِيقاً(168)
إِلا طرِيقَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداً وَ كانَ ذَلِك عَلى اللَّهِ يَسِيراً(169)

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 209


ترجمه آيات

اهل كتاب پيشنهاد مى كنند كه كتابى از آسمان بر آنان نازل كنى ، ازموسى بزرگتر از اين را خواستند، بدو گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده كه صاعقه آنان را به خاطر ظلمشان بگرفت ، با اين حال باز ايمان نياورده ، بعد از آن همه معجره ، گوساله را خداى خود گرفتند و ما از اين ظلمشان نيز در گذشتيم و به موسى دليلى قاطع و روشن داديم .(153)
و به مقتضاى پيمانى كه داده بودند كوه طور رابر بالاى آنان بلند كرديم و به آنان گفتيم از اين دروازه سجده كنان داخل شويد و نيز دستورشان داديم كه فرمان مربوط به شنبه را تمرد مكنيد و از آنان پيمانى سخت گرفتيم .(154)
ولى با همه اين احوال به سزاى پيمان شكنى و كفر به آيه هاى خدا و به ناحق كشتن پيامبران از نعمت دين حق محروم شدند آنها بهانه آوردند كه دلهاى ما نمى تواند دعوت اسلام را بفهمد، غافل از اينكه خدا بر دلهاشان مهر زده بود و در نتيجه جز اندكى ايمان نياوردند.(155)
و نيز به سزاى اينكه به عيسى كفر ورزيده ،به مريم بهتانى عظيم زدند .(156)
و اين گفتارشان كه ما مسيح عيسى بن مريم را كشتيم ، با اينكه فرستاده خدا بود ولى نه او را كشتند و نه به دار آويختند بلكه ا ز ناحيه خدا امر بر آنان مشتبه شد و آنها كه در باره وى اختلاف كردند هنوز هم در باره عيسى در شكند، اگر ادعاى علم مى كنند دروغ مى گويند، مدركى جز پيروى ظن ندارند و به يقين او را نكشته اند.(157)
بلكه خدا وى را به سوى خويش بالا برد و عزت و حكمت صفت خداست .(158)
هيچ فردى از اهل كتاب نيست مگر آنكه قبل از مرگش بطور حتم به عيسى ايمان مى آورد و عيسى در قيامت عليه آنان گواه خواهد بود.(159)

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 210

به خاطر ظلمى كه از ناحيه همين ها كه دريهوديت خود تعصب ورزيدند سر زد، ما چيرهائى را كه قبلا برايشان حلال و طيب بود بر آنان حرام كرديم و نيز به خاطر اينكه با تلاش بسيار از راه خدا جلوگيرى مى كردند.(160)
و ربا مى گرفتند با اينكه از آن نهى شده بودند و اموال مردم را به ناحق مى خوردند و ما براى كفر پيشگان از آنان عذابى دردناك آماده كرده ايم .(161)
اما آنهائى كه علم در دلهاشان رسوخ يافته بود و داراى ايمان واقعى بودند از آنجائى كه همين ايمان واقعى وادارشان مى كند به اينكه بدانچه به تو نازل شده و آنچه قبل از تو به عيسى نازل شده بود ايمان بياورند و نيز نماز بخوانند و زكات بدهند و به خدا و روز قيامت ايمان آورند، لذا ما به زودى اجرى عظيم به آنان خواهيم داد.(162)
ما به تو وحى كرديم ، همانطور كه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم و به داود زبور داديم .(163)
و پيامبرانى كه قبلا سرگذشتشان را برايت سرائيديم و پيامبرانى كه داستانشان را برايت نگفته ايم و از آن ميان خدا با موسى به نحوى ناگفتنى سخن گفت .(164)
به فرستادگانى نويد بخش و بيم رسان وحى كرديم تا مردم بر ضد خدا دستاويزى نداشته باشند، آرى عزت و حكمت وصف خدااست .(165)
پس اينكه از تو مى خواهند كتابى از آسمان برايشان نازل كنى مردود است و خدا شهادت مى دهد به اينكه كتابى كه به تو نازل كرده به علم خود نازل كرد، ملائكه نيز شهادت مى دهد و خدا براى شهادت دادن بس است .(166)
خوب با اينكه قرآن از ناحيه خدا است و از سنخ وحيى است كه به ساير انبيا مى شد معلوم است كه كسانى كه باز كفر بورزند و از راه خدا جلوگيرى كنند، به چه ضلالت دور از نجاتى گرفتار شده اند.(167)
آرى كسانى كه كفر ورزيدند و ستم كردند خدا هرگز در صدد آمرزش آنان و اينكه به راهى هدايتشان كند نيست .(168)
الا طريق جهنم كه در آن هميشه باقى مى مانند، و اين كار براى خدا آسان است .(169)

بيان آيات

اين آيات سوالى را كه اهل كتاب از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كرده اند بازگو مى كند و آن اين بوده كه خداى تعالى كتابى را از آسمان بر خود آنان نازل كند، چون آنها با نزول قرآن به وسيله وحى جبرئيل آن هم آيه آيه و تكه تكه قانع نشده بودند و خواستند تا كتابى در بسته مانند مرغى از هوا به سوى آنان پائين آيد و سپس به جواب آنان پرداخته مى فرمايد:
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 211


در خواست اهل كتاب از پيامبر (ص ) كه كتابى از آسمان به ايشاننازل گردد و پاسخ به آنها
يَسئَلُك أَهْلُ الْكِتَبِ أَن تُنزِّلَ عَلَيهِمْ كِتَباً مِّنَ السمَاءِ ...
منظور از اهل كتاب ، يهود و نصارا است ، چون معهود در اصطلاح قرآن در امثال اين موارد همين است ، پس سائل هر دو طائفه بوده اند نه تنها يهوديان .
و اين منافات ندارد كه مظالم و جناياتى كه در ضمن اين آيات شمرده شده ، مختص به يهود باشد از قبيل درخواست ديدن خدا و معبود گرفتن گوساله و نقض پيمان در هنگام بالا رفتن طور و امر به سجده و نهى از تجاوز در روز شنبه و غيره .
براى اينكه مرجع هر دو طائفه به يك اصل است و ريشه يهود و نصارا همان نژاد اسرائيل است كه موسى و عيسى (عليهما السلام ) در بين آنان مبعوث شدند، هر چند كه دعوت عيسى بعد از رفتنش به آسمان در غير بنى اسرائيل يعنى در روم و عرب و حبشه و ديگران انتشار يافت .
علاوه بر اينكه ظلم قوم عيسى به عيسى كمتر از ظلم يهود به موسى (عليه السلام ) نبود.
و چون ريشه هر دو طائفه يكى بود، يهوديان را در خصوص جزاى خود آنان مورد خطاب قرار داده ، فرمود: (( فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم )) .
و باز به همين جهت در سه آيه بعد نام عيسى را در زمره رسولانى كه نام برده ، آورده و اگر وجهه سخن متوجه يهود به تنهائى بود، ديگر بردن نام عيسى معنا نداشت ، زيرا يهود عيسى (عليه السلام ) را قبول نداشت و باز به همين جهت بعد ا ز آيات مورد بحث در آيه 170 خطاب را متوجه عموم اهل كتاب نموده مى فرمايد: (( يااهل الكتاب لا تغلوا فى دينكم و لا تقولوا على الله الا الحق انما المسيح ... ))
پس از همه قرائن مى فهميم كه آيات مورد بحث سخن از عموم اهل كتاب دارد نه از خصوص يهود، در نتيجه صاحب سوال در جمله : (( يسئلك اهل الكتاب )) نيز عموم اهل كتاب است نه تنها يهود و اين عموميت وجهه كلام همچنان باقى است و معايب مشترك اهل كتاب يعنى زور گوئى و ناحق گوئى و لاف هاى گزاف و پا بند نبودن به عهد و پيمان را سركوب آنان مى كند، همينكه پاى مختصات قوم معينى به ميان آمد وجهه كلام متوجه آن قوم مى شود.
و سوالى كه اهل كتاب از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كردند اين بوده كه از آسمان كتابى بر آنان نازل شود و ما اين را مى دانيم كه اين سوال قبل ازنزول قرآن نبوده و حتى قبل از تلاوت شدنش بر آنان نيز نبوده بلكه قرآن نازل شده بود، اهل كتاب هم مى دانستند كه نازل شده و بر عموم مردم از آن جمله اهل كتاب هم تلاوت شده بود، چون جريان مربوط به مدينه است كه مركز اهل كتاب بود و از آيات نازله در مدينه آگاه بودند، حتى از آياتى ه م كه در مكه و قبل از آمدن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مدينه نازل شده بود خبر داشتند، چيزى كه هست به قرآن و آيات قرآنى قانع نشدند و آن را كتابى آسمانى و دليل نبوت نمى شمردند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 212

با اينكه هر چه در قرآن كريم نازل شده توام با تحدى و دعوى اعجاز بود، و مكرر اعلام داشت ، كه اگر قرآن را كتابى آسمانى و دليلى بر نبوت محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله ) نمى دانيد، همه شما عرب ها بلكه انسان ها و بلكه انس و جن جمع شويد يك سوره مثل آن بياوريد.
و اين معنا را در سوره هاى اسرى ، يونس ، هود، بقره كه همه قبل از سوره مورد بحث نازل شده اند خاطرنشان شده است .
پس با اين حال اگر از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) درخواست نزول كتاب مى كنند، اين سوالشان به جز بهانه جوئى و جزاف معنائى ندارد، سوالى است كه از كسى كه در برابر حق خاضع و براى حقيقت منقاد باشد هرگز سر نمى زند، تنها كسى كه چنين درخواستى مى كند كه در اثر عمرى هواپرستى دچار لغو و هذيان گوئى شده باشد و براى سخن گفتن خود هيچ قيد و شرطى قائل نباشد و سخنش هيچ پايه و اساسى نداشته باشد، نظير مردم مكه يعنى قريش كه در عين اينكه قرآن داشت در بين آنان نازل مى شد، و دعوت قرآن ظهور مى يافت با اين حال مى گفتند: (( لولا انزل عليه آية من ربه )) و يا مى گفتند: (( او ترقى فى السماء و لن نومن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقروه )) .
و به خاطر همين اساسى كه ما براى درخواست آنان ذكر كرديم ، بود كه خداى سبحان در پاسخ درخواست آنان اولا فرمود: اين اهل كتاب مردمى متمادى در جهالتند، و به جهالت و گمراهى خود ادامه مى دهند، حاضرند انواع ظلم ها را هر چند كه عظيم باشد مرتكب شوند و در برابر حق كفر و جحود بورزند، هر چند كه آورنده آن حقيقت ، بينه و دليل قطعى بياورد و نيز هيچ پروائى از اين ندارند كه پيمان خود را هر چه هم غليظ و محكم باشد بشكنند و گناهانى ديگر چون دروغ و بهتان و هر ظلمى ديگر را مرتكب گردند و كسى كه وضعش چنين است لياقت آن ندارد كه خداى تعالى خواسته او را اجابت كند و به پيشنهاد او وقعى بگذارد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 213

و ثانيا فرمود: كتابى كه خداى تعالى نازل كرده توام با نزولش خداى سبحان و ملائكه بر حقانيت او شهادت داده و كتابى كه چنين شاهدانى دارد همان كتابى است كه با آن آيات كريمه اش آن تحدى ها را كرده است .
در پاسخشان نخست فرمود: (( از موسى بزرگتر از اين را خواستند )) يعنى بزرگتر از آنچه كه از تو خواستند، زيرا از تو خواستند كتابى از آسمان برايشان نازل كنى ولى از موسى (عليه السلام ) خواستند كه خدا را نشان بدهد و گفتند: (( ارنا الله جهرة )) يعنى خدا را بطور آشكار به ما نشان بده ، بطورى كه با چشمان خود او را ببينيم و اين نهايت درجه طغيان و هذر و جهلى است كه انسان بدان مبتلا مى شود، (( فاخذتهم الصاعقة بظلمهم )) و اين داستان در سوره بقره آيه 55 -56 و سوره اعراف آيه 155 آمده است .
سپس مى فرمايد: (( ثم اتخذوا العجل من بعد ما جاءتهم البينات )) و منظور از اتخاذ گوساله بت پرستى است ، آن هم بعد از ظهور و وضوح بطلان آن و يا منظور بيان اين حقيقت است كه خداى سبحان منره از شائبه جسميت و حدوث است و چنين عقيده اى از رسواترين جهالت هاى بشرى است (( فعفونا عن ذلك وآتينا موسى سلطانا مبينا )) ، منظور از (عفو) اين است كه موسى (عليه السلام ) به آنان دستور داد كه به سوى خالق خود توبه برده ، يكديگر را به قتل برسانند، همينكه به جان هم افتادند خدا از آنان عفو كرد و دستور متاركه را داد، نگذاشت تا به آخر يكديگر را بكشند و منظور از دادن سلطان مبين به موسى (عليه السلام ) اين است كه آن جناب را بر گوساله پرستان و بر سامرى و گوساله اش مسلط كرد كه داستانش در سوره بقره آيه 54 آمده است .
آنگاه مى فرمايد: (( و رفعنا فوقهم الطور بميثاقهم )) ، منظور از اين ميثاق آن پيمانى است كه خداى عزوجل از بنى اسرائيل گرفت و آنگاه كوه طور را بر بالاى سر آنان بلند كرد كه داستانش در دو جا از سوره بقره يعنى آيه 63 و آيه 93 آمده است .
سپس مى فرمايد: (( و قلنا لهم ادخلوا الباب سجدا و قلنا لهم لا تعدوا فى السبت و اخذنا منهم ميثاقا غليظا )) ، اين دو داستان يعنى داستان وارد شدن آنان در باب حطه و داستان تجاوزشان در شنبه ، در سوره بقره ، آيه 58 - 65 و در سوره اعراف آيه 161 - 163 آمده و بعيد نيست ميثاق مذكور راجع به اين دو داستان و به غير از اين دو داستان باشد، چون قرآن كريم خاطر نشان كرده كه گرفتن ميثاق از بنى اسرائيل مكرر اتفاق افتاده ، مثلا مى فرمايد: (( و اذ اخذنا ميثاق بنى اسرائيل لا تعبدون الا الله ... )) .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 214

و در جاى ديگر مى فرمايد: (( و اذ اخذنا ميثاقكم لا تسفكون دماءكم و لا تخرجون انفسكم من دياركم ثم اقررتم وانتم تشهدون )) .
فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَقَهُمْ وَ كُفْرِهِم بِئَايَتِ اللَّهِ وَ قَتْلِهِمُ الاَنبِيَاءَ بِغَيرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ ...

جرايمى كه بنى اسرائيلمرتكب شدن و مجازاتهاى كه خداوند به آنان داد
حرف فاء بر سر اين جمله مى فهماند كه جمله نتيجه اى است كه از مطالب قبل گرفته مى شود و كلمه : (( فبما نقضهم )) جار و مجرورى است متعلق به كلمه : حرمنا عليهم )) در آيه 159 كه بعد از چند آيه و شمردن جرائم بنى اسرائيل در آن آيات آمده وحاصل معنايش اين است كه به خاطر پيمان شكنى آنان حرام كرديم بر آنان طيباتى را كه ...
و اين آيات در اين زمينه سخن دارد كه مجازاتهائى كه خدا بنى اسرائيل را با آنها مجازات كرد بيان كند، مجازاتهائى كه با عواقب وخيم دنيائى بود و يا عواقب شوم اخروى و در اين آيات از پاره اى سنت هاى زشت بنى اسرائيل سخن رفته كه در آغاز يادى از آنها نشده بود.
پس جمله : (( فبما نقضهم ميثاقهم )) خلاصه گيرى است از پيمان شكنى هائى كه قبلا از بنى اسرائيل خاطر نشان شده بود و بعدا نيز از آنان ذكر مى شود.
و جمله : (( و كفرهم بايات الله )) خلاصه گيرى از انواع كفرهائى است كه اين امت به آن گرفتار شدند، كفرشان در زمان موسى (عليه السلام ) و كفرشان بعد از آن زمان كه قرآن كريم بسيارى از آن كفرها را بر شمرده و از جمله آنها دو موردى است كه دراول اين آيات آمده ، يكى در جمله : (( فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهره )) و يكى ديگر در جمله : (( ثم اتخذوا العجل من بعد ما جاءتهم البينات )) و اگر اين دو نوع كفر در آن آيات قبل از ساير كفرهاشان ذكر شده ، ولى در آيه مورد بحث در آخر آمده ، براى اين بوده كه مقام صدر آيات با مقامى كه آيه مورد بحث دارد مختلف است و به همين جهت مقتضاى آن دو نيز مختلف شده ، توضيح اينكه از آنجا كه در صدر آيات متعرض درخواست بنى اسرائيل شد كه از پيامبرشان خواستند: كتابى از آسمان برايشان نازل شود لذا يادآورى اينكه درخواستى بزرگتر از اين نيز كردند و گوساله را پرستيدند، در اينجا مناسب تر و بهتربود ولى در آيه مورد بحث و ما بعد آن متعرض مجازات آنان در قبال اعمال زشتشان بود، اعمال زشتى كه بعد از اجابت دعوت حق مرتكب شدند و نيز از آنجا كه در اين آيه سبب اين اعمال زشت را بيان مى كرد، يادآورى مساله نقض پيمان در اين مقام مناسب تر و فهمش ‍ به ذهن نزديكتر بود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 215

(( و قتلهم الانبياء بغير حق )) ، منظور از اينكه مى فرمايد: بنى اسرائيل انبيا را بدون حق كشتند، زكريا و يحيى (عليهما السلام ) و غير آن دو بزرگوار است كه قرآن بطور اجمال و بدون ذكر اسامى شريف آنان ياد كرده است .
(( و قولهم قلوبنا غلف )) كلمه (( غلف )) جمع كلمه (( اغلف )) است و اغلف به معناى چيزى است كه در پرده هائى پوشيده شده باشد و قلب اغلف قلبى است كه پرده هائى بر آن افتاده باشد، نگذارد دعوت حقه انبيا را بشنود و حق را كه به سوى آن دعوت مى شود بپذيرد و اينكه گفتند: ما يهوديان دلهايمان غلف است ، منظورشان اين بوده كه ما دعوت انبيا را رد مى كنيم و نمى پذيريم و اين ناپذيرى دلهاى ما مستند به خداى سبحان است ، خدا ما را چنين كرده ، كانه خواسته اند بگويند: خدا ما را اغلف القلب خلق كرده و يا خواسته اند بگويند: نسبت به پذيرش دعوت غير موسى اينطور خلق شده ايم ، چه كنيم اختيارى از خود نداريم ، خدا ما را اينطور خلق كرده كه غير دعوت موسى را نپذيريم .
و به همين جهت خداى سبحان اين تهمتشان را رد نموده ، اغلف بودن دلهاشان را مستند به كفر خود آنان دانسته و فرموده : (( بل طبع الله عليها بكفرهم ، فلا يومنون الا قليلا )) و بيان كرده كه اگر دلهايشان از شنيدن دعوت حق الهى امتناع مى ورزد، هر چند كه مستند به صنع و خلقت خدا است ، اما چنان نيست كه خود آنان هيچ دخالتى در آن نداشته باشند بلكه خداى تعالى (كه راه سعادت و شقاوت را براى انسانها بيان كرده و فرموده : اگر به حق كفر بورزند، دلهايشان از پذيرش ‍ حق به كلى ساقط مى گردد)، دلهاى يهوديان را به عنوان مجازات كفر و جحودشان نسبت به حق از لياقت و استعداد قبول حق محروم ساخته و نتيجه اين مهر زدن بر دلهاشان اين شده كه اين قوم به خدا و حق ايمان نياورند مگر اندكى .
و ما در سابق بحثى پيرامون جمله : (( مگراندكى )) ) داشتيم و گفتيم كه اين نقمت الهى بر قوميت و بر مجتمع يهود نازل شده ، پس بر مجموع من حيث المجموع يهود تقدير شده كه دچار اين نقمت باشند و دلهايشان به مهر الهى ممهور باشد و در نتيجه ايمان آوردن مجموعشان امرى محال شده باشد و اين منافات ندارد كه عده اندكى از آنان ايمان بياورند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 216

وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ بهْتَناً عَظِيماً
آرى به خاطر كفرشان و تهمت عظيمى كه به مريم زدند، خدا بر دلهاشان مهر زد و تهمتشان به مريم (عليهاالسلام ) اين بود كه وقتى فرزند خود، عيسى (عليه السلام ) را به دنيا آورد، او را متهم به زنا كردند و اين خود، هم كفر بود و هم بهتان ، زيرا خود عيسى (عليه السلام ) در آغاز ولادتش ‍ به زبان آمد و با آنان سخن گفت كه : (( انى عبدالله ، آتانى الكتاب و جعلنى نبيا )) .

next page

fehrest page

back page