ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 14
پس خداى تعالى مقهور چيزى نمى شود و چيزى او را در آنچه از خلقش و در بندگانش
اراده كند عاجز نمى سازد.
بنابراين هر نعمتى در عالم وجود حسنه و خوب است ، چون منسوب به خداى تعالى است و
ساخته او است ، همچنان كه هر سيئه ، هر بدى و بلائى نيز (هر چند كه از نظر نسبتى كه
بين موجودات برقرار است منسوب به خداوند تبارك و تعالى است ) سيئه و بد است و اين
آن حقيقتى است كه آيه مورد بحث آن را افاده نموده مى فرمايد: (( و ان تصبهم حسنه
يقولوا هذه من عند الله ، و ان تصبهم سيئه يقولوا هذه من عندك ،
قل كل من عند الله ، فما لهولاء القوم لا يكادون يفقهون حديثا )) و در جاى ديگر مى
فرمايد: (( فاذا جاءتهم الحسنه قالوا لنا هذه ، و ان تصبهم سيئه يطيروا بموسى و من
معه الا انما طائرهم عند الله و لكن اكثرهم لا يعلمون )) و از اين
قبيل آيات ديگر.
قرآن كريم سيّه و بلاهاى انسانها را به خودشان نسبت مى دهد
اين از جهت (( حسنه )) و اما از جهت (( سيئه )) قرآن كريم سيئه و بلاهاى انسانها را به
خود انسانها نسبت مى دهد، در سوره مورد بحث مى فرمايد: )) ما اصابك من حسنه فمن الله
، و ما اصابك من سيئة فمن نفسك )) و در سوره شورى مى فرمايد: (( و ما اصابكم من
مصيبة فبما كسبت ايديكم ، ويعفوا عن كثير )) .
و نيز در سوره انفال مى فرمايد: (( ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى
يغيروا ما بانفسهم )) .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 15
و نيز در سوره رعد مى فرمايد: (( ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم )) و
آياتى ديگر از اين قبيل .
توضيح مطلب اين است كه آيات قبل (( همانطور كه ملاحظه كرديد )) اين بلاها و مصائب
را مانند حسنات امورى دانست كه خلقتشان حسن و نيكو است . و هيچ زشتى و بدى در خلقت
آنها نيست ، پس براى بد بودن آنها وجهى باقى نمى ماند، مگر اين توجيه كه با طبع
موجودى ديگر سازگار نيست ، مثلا خلقت عقرب خوب و حسنه است و بدى آن فقط به خاطر
اين است كه نيش آن با سلامتى و راحتى انسانها سازگار نيست ، پس بالاءخره برگشت
ويرانگرى سيل و نيش عقرب و مصائبى ديگر
مثل آن به اين است كه خداى تعالى كه تاكنون نعمت سلامتى را به فلان شخص داده بود،
از امروز تا فلان روز اين عافيت را بوسيله گزيدن عقرب از او گرفته ، و يا نعمت خانه
واثاثى كه به شخص سيل زده داده بود، بعد از آمدن
سيل به او نداده است پس برگشت مصائب به امرى عدمى است و يا به عبارت ديگر به
ندادن خدا است كه خود امرى عدمى است و آيه زير اين معنا را كاملا روشن ساخته ، مى
فرمايد: (( ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها و ما يمسك فلا
مرسل له من بعده ، و هو العزيز الحكيم )) .
اعطاء و انعام خداوند به مقدار ظرفيت و استحقاق هركس و هر چيز است
آنگاه بيان مى كند كه امساك جود و يا ساده تر بگويم ندادن خدا نعمتى را به چيزى يا
به كسى ، يا زياد دادن ، يا كم دادن تابع و برابر مقدار ظرفيتى است كه در آن چيز و
يا آن شخص است و بيش از آن مقدارى كه داده شده ، ظرفيت نداشته است ، همچنان كه خودش
در مثالى كه زده مى فرمايد: (( انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها )) .
و نيز فرموده : (( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم )) ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 16
بنابراين خداى تعالى به هر كس و به هر چيز به آن مقدار كه ظرفيت واستحقاق دارد عطا
مى فرمايد كه تعيين اين مقدار در حيطه علم خود او است ، همچنانكه فرموده : (( الا يعلم من
خلق و هو اللطيف الخبير )) .
و معلوم است كه نعمت و نقمت و بلا و رخاى هر چيزى به نسبت خود آن چيز است ، كه اين را
نيز در آيه زير بيان نموده مى فرمايد: (( لكل وجهه هو موليها )) و معلوم است كه هر
موجودى به سوى وجهه اى روان است كه خاص خود او و غايتى مناسب به
حال او است . اين جا است كه خواننده محترم مى تواند حدس بزند كه (( سراء )) و
(( ضراء )) ، (( نعمت )) ، (( نقمت )) ، (( بلا )) به اين انسان (( كه از نظر قرآن كريم در
ظرف اختيار زندگى مى كند )) امورى است مربوط به اختيار خود انسان : براى اينكه
انسان در صراطى واقع است كه آخر اين صراط در صورت درست رفتن ، سعادت و در
صورت نادرست رفتن ، شقاوت است و دخالت اختيار آدمى در سلوك درست و نادرست
قابل انكار نيست .
و قرآن كريم اين حدس شما را تصديق دارد و مى فرمايد: (( ذلك بان
الل ه لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم )) و به حكم اين آيه
شريفه نيت هاى پاك و اعمال صالح در روى آورى نعمتى كه به آدمى اختصاص مى يابد
دخالت دارد و چون دخالت دارد وقتى كسى نيت و
اعمال خود را تغيير دهد خداى تعالى نيز رفتار خود را تغيير مى دهد و رحمت خود را از آنان
امساك مى كند، همچنانكه خودش فرمود: (( و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و
يعفوا عن كثير )) كه به حكم اين آيه شريفه نيز
اعمال انسانها در نزول آنچه بر سر آدمى نازل مى شود و آنچه از مصائب كه به وى روى
مى آورد دخالت دارند، و نيز مى فرمايد: (( ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من
سيئة فمن نفسك )) .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 17
و زنهار كه نپندارى كه خداى سبحان هنگامى كه اين آيه را به پيامبر گراميش (صلى
الله عليه و آله ) وحى مى نمود، اين حقيقت روشن را فراموش كرده و يادش رفته بود كه
قبلا با جمله (( الله خالق كل شى ء )) و آيه : (( الذى احسن
كل شى ء خلقه )) آن را روشن ساخته و فرموده بود: كه هر چيزى كه به دست ما خلق
شده فى نفسه و قطع نظر از مزاحمتى كه ممكن است با چيز ديگر داشته باشد حسن است .
زيرا خداى تعالى منزه است از فراموشى و خود او فرموده : (( و ما كان ربك نسيا )) .
و نيز از قول موسى (عليه السلام ) حكايت كرده كه در برابر فرعون فرموده : (( لا
يضل ربى و لا ينسى )) ، بنابراين معناى اينكه در آيه مورد بحث فرمود: (( ما اصابك من
حسنة ... )) اين است كه آنچه از حسنه و خير به تو مى رسد (( كه البته هر چه به تو
برسد حسنه است )) از ناحيه خداى تعالى است و آنچه از سيئه و شرور به تو برسد
كه البته نسبت به حال تو سيئه و شر است چون با مقاصد و
آمال و خواست تو سازگار نيست و گر نه آن نيز براى خودش حسنه است ، بايد بدانى
كه نفس خودت به اختيار سوءش آن سيئه و آن شر را به سوى تو كشانيد، و با زبان
حال آن را از خداى تعالى درخواست كرد، و خداى تعالى بزرگتر از آن است كه ابتداء
شرى و يا ضررى متوجه تو بسازد.
آيه مورد بحث همانطور كه قبلا گفتيم هر چند خطاب را متوجه شخص
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كرده ليكن معناى آن عمومى و
شامل همه مردم است و به عبارت ديگر اين آيه مانند دو آيه ديگر يعنى آيه شريفه (( ذلك
بان الله لم يك مغيرا... )) و آيه شريفه (( و مااصابكم من مصيبة ... )) در صدد بيان
مطلبى عمومى است و در عين اينكه متكفل خطاب فردى است ، خطاب در آن خطابى اجتماعى
نيز هست : براى اينكه مجتمع انسانى براى خود كينونتى انسانى و اراده اى اختيارى دارد
غير آن كينونت و اختيارى كه فرد دارد.
پس مجتمع ، كينونت و وجودى دارد، كه گذشتگان و آيندگان از افراد در آن مستهلك هستند و
به همين جهت نسل موجود از آن مؤ اخذه مى شود به سيئات گذشتگان و مردگان مؤ اخذه مى
شوند به سيئات زندگان ، و افرادى كه اقدامى به گناه نكرده اند مؤ اخذه مى شوند
به گناهان افرادى كه مرتكب گناه شده اند و...
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 18
با اينكه اين مؤ اخذه به حسب حكمى كه تك تك افراد دارند هرگز صحيح نيست ، پس معلوم
مى شود اجتماع هم براى خود كينونتى دارد و ما در سابق (يعنى در جلد دوم اين كتاب آنجا
كه درباره احكام اعمال بحث مى كرديم ) مطالبى در
اين باره ايراد كرديم .
وجه خطاب به شخص رسول الله صلى الله عليه و آله در: (( ما اصابك ... ))
آيه مورد بحث كه خطاب را متوجه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كرده از اين بابت
بوده كه آن جناب در جنگ (( احد )) صدمه ها ديد: زخمى در صورت مباركش وارد آمد،
دندانهاى شريفش شكست ، مسلمانانى كشته و زخمى شدند و خود آن جناب مستحق چنين
مصائبى نبود، چون پيامبرى معصوم بود. مع ذلك در اين آيه مصائب را مستند به خود آن
حضرت كرده و در آياتى ديگر مستند به مجتمع مسلمانان نموده و توجيهش اين است كه آنجا
كه مصائب به مجتمع نسبت داده شده ، چون كه مجتمع فرمان خدا و
رسول را مخالفت كردند و اين مخالفت باعث سيئه و مصيبت شد: مصيبت وسيئه اى كه دست
مجتمع آن را به بار آورد، مجتمعى كه آن جناب هم در آن قرار داشت و آنجا كه به شخص
شريف آن حضرت نسبت داده شده است .
لذا از اين رو است كه آن جناب مسؤ وليتى را
قبول فرموده كه از همان آغاز كار معلوم بود كه اين مصائب و سيئات را در پى دارد و آن
مسؤ وليت نبوت و دعوت بشر به سوى خداى تعالى است بر بصيرت ، پس اين مصائب
در حقيقت نسبت به آن جناب جنبه محنت الهيه و نعمتى را دارد كه صاحبش را به درجاتى بالا
مى برد.
و اين تنها امت اسلام نيست كه قرآن كريم مصائبش را مستند به خودش مى داند بلكه از
نظر قرآن كريم هر مصيبتى و بلائى كه برهر قومى
نازل شود، مستند به اعمال آن قوم است و ما ايمان داريم كه قرآن كريم جز به حق نظر
نمى دهد و از نظر قرآن آنچه خيرات و حسنات به قومى برسد از ناحيه خداى سبحان است
.
بله در اين ميان آيات ديگرى هست كه چه بسا پاره اى از حسنات را تا اندازه اى به
اعمال انسانها نسبت دهد، از آن جمله آيات زير است ، توجه بفرمائيد:
(( و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء )) ، (( و جعلنا منهم
ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون )) ، (( و ادخلناهم فى رحمتنا
انهم من الصالحين )) و آيات قرآنى در اين معنا بسيار است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 19
به جز اينكه خداى سبحان در كلام مجيدش خاطرنشان مى سازد كه هيچ خلقى از خلائقش
بر هيچ هدفى از اهدافش نمى رسد و به سوى هيچ خيرى از خيراتش راه نمى يابد مگر
به تقديرى كه خداى تعالى برايش مقدر كرده ، و مگر از راهى كه او پيش پايش
بگذارد، در اين باره مى خوانيم : (( الذى اعطى
كل شى ء خلقه ثم هدى )) ، (( و لو لا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد
ابدا )) ، با در نظر گرفتن اين دو آيه و آيات
قبل معناى ديگرى براى مساءله مورد بحث (يعنى اين كه چگونه حسنات مستند به خداى
تعالى است ؟) به دست مى آيد و آن اين است كه انسان داراى هيچ حسنه اى نمى شود مگر
آنكه خداى تعالى به او تمليك كند و او را به آن حسنه برساند، بنابراين حسنات هر
چه هست از خداى تعالى است و سيئات از انسانها است و با در نظر گرفتن اين حقيقت معناى
آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (( ما اصابك من حسنه فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن
نفسك ... )) روشن مى گردد.
پس حسنات از يك نظر از آن خدا است ، براى اين كه خالق آنها خدا است و حسنات هر چه
باشند مخلوق او هستند، و از سوى ديگر گفتيم : كه خلقت با حسن ، لازم و لا ينفك يكديگر
بوده و از نظر ديگر باز از آن خدا است ، چون حسنات خيراتند و خيرات به دست خدا است و
غير خداى تعالى كسى مالك آن نيست مگر آنكه او به وى تمليك كرده باشد.
و هيچ نوع از انواع سيئات به ساحت قدس او مستند نيست ، براى اين كه به آن جهت كه
سيئه است خلق نشده و كار خداى تعالى خلقت و آفريدن است و سيئه به بيانى كه
گذشت ، خلقت بردار نيست ، چون امرى عدمى است ، مثلا اگر انسانى دچار سيئه اى باشد
در حقيقت فاقد رحمتى از طرف خداى تعالى است و اين فقدان هم مستند به
اعمال گذشته او است ، او كارى كرده كه نتيجه اش اين شده كه خداى تعالى رحمت خود را
نسبت به او امساك نموده است . و اما (( سيئة )) و (( حسنه )) به معناى معصيت و اطاعت در
سابق يعنى در تفسير آيه شريفه (( ان الله لا يستحيى ان يضرب مثلا... )) در جلد
اول اين كتاب گفتيم كه استناد هر دو به خداى تعالى به چه معنا است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 20
و تو خواننده محترم اگر در تفسير آيه مورد بحث به كتب تفاسير مراجعه كنى به
اقوالى مختلف و آرا و هوا و هوسهاى گوناگونى برخورد مى كنى و نيز انواع و اقسام
اشكالاتى را خواهى ديد كه مبهوت مى گردى و من اميد آن دارم به همين مقدار كه ما در اينجا
در اختيارت گذاشتيم براى تو و براى هر كسى كه بخواهد در كلام خداى تعالى تدبر
كند، كافى باشد.
چيزى كه هست اين تذكر را نبايد از ياد برد كه جهات بحث بايد از يكديگر تفكيك شود و
نيز بايد با عرف و اصلاحى كه قرآن كريم براى خود در معناى حسنه و سيئه و نعمت و
نقمت دارد آشنا بود و نيز بايد بين شخصيت فردى و شخصيت مجتمع فرق گذاشت و بين
آن دو خلط نكرد تا نتيجه بحث به دست آيد.
بحث روايتى (درباره شاءن نزول آيه مربوط به استنكاف
ازقتال ، بلايا و محنت ها، نسبت به مؤ من و...)
در تفسير در المنثور در ذيل آيه : (( الم تر الى الذين
قيل لهم كفوا... )) آمده كه نسائى ، ابن جرير، ابن ابى حاتم ، حاكم (وى حديث را صحيح
دانسته ) و بيهقى (در كتاب سنن خود) از طريق عكرمه و از ابن عباس روايت كرده اند كه
گفت : عبد الرحمان بن عوف به اتفاق چند نفر از رفقايش نزد
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمدند و عرضه داشتند: يا نبى الله ! ما در ايامى كه
مشرك بوديم ، براى خود عزتى و آبروئى داشتيم و همينكه ايمان آورديم ،
ذليل شديم ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: من ماءمور به عفو شده ام و لذا
شما اجازه نداريد با كفار جنگ كنيد، ولى همينكه از مكه به مدينه كوچ كردند و خداى
تعالى آنها را ماءمور به هجرت نمود، در آنجا دستور داد كه با كفار
قتال كنند ولى همين افرادى كه آن روز اعتراض داشتند كه چرااجازه
قتال ندارند؟ از اطاعت خدا و رفتن به جنگ سر باز زدند، و خداى تعالى درباره آنان اين
آيه را نازل فرمود: (( الم تر الى الذين قيل لهم كفوا ايديكم ... )) .
و در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر از قتاده روايت كرده اند كه در
تفسير آيه فوق گفته است :
جمعى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در روزگارى كه در مكه زندگى مى
كردند و هنوز رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هجرت نفرموده بود، عجله مى كردند در
جنگيدن و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عرضه مى داشتند: به ما اجازه بده
حداقل بيل هاى خود را برگيريم و با مشركين بجنگيم كه سركوب كردن آنان آنقدر براى
ما آسان است كه حاجت به شمشير نداريم .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 21
سپس قتاده اضافه كرده كه براى ما چنين ذكر كرده اند كه عبدالرحمان بن عوف هم از آن
افراد بوده و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ازاين كار آنها را نهى مى فرمود و اظهار
مى داشت : من ماءمور به اين كار نيستم ، همينكه هجرت كردند و ماءمور به
قتال شدند، همين افراد از جنگيدن خوددارى ورزيدند و در باره اين دستور كارى كردند كه
اينك از نظر شما مى گذرد، خداى تعالى درباره آنان مى فرمايد:
(( قل متاع الدنيا قليل و الاخره خير لمن اتقى و لا تظلمون فتيلا )) .
و در تفسير عياشى از صفوان بن يحيى از ابى الحسن (عليه السلام ) روايت آمده كه
فرمود: خداى تعالى فرموده است : اى پسر آدم به مشيت من بود كه تو صاحب مشيت شدى ،
مى خواهى و مى گوئى و به قوت من بود كه نيرومند شدى ، و توانستى واجبات مرا انجام
دهى ، به نعمت من بود كه نيرومند بر نافرمانى من شدى ، آنچه از حسنه به تو برسد
از ناحيه خدا است و آنچه از سيئه به تو اصابت كند از ناحيه خودت است ، چون من
سزاوارتر به حسنات تو از خود تو هستم و تو سزاوارتر از من به سيئات خود هستى ،
چون من از آنچه مى كنم باز خواست نمى شوم و خلائق از آنچه مى كنند بازخواست مى
شوند.
مؤ لف : در جلد اول اين كتاب در تفسير آيه : (( ان الله لا يستحيى ان يضرب مثلا )) اين
روايت را به عبارتى ديگر نقل كرديم و پيرامون معناى آن بحث كرديم .
و در كافى به سند خود از عبد الرحمان بن حجاج روايت شده كه گفت : نزد امام صادق
(عليه السلام ) سخن از بلاهاى عموم مردم و بلاى مخصوص مؤ من رفت ، فرمود: از
رسول خدا (صلى الله عليه و) پرسيدند: بلاى چه كسى در دنيا شديدتر است ؟ فرمود:
اول انبيا و سپس آنكه شبيه تر از سايرين به انبيا است و بعد از آن ، هر كس به هر
مقدار كه به انبيا شباهت داشته باشد، به آن مقدار بلا خواهد داشت و بعد از طبقه انبيا و
اولياء هر مؤ منى به مقدار ايمانش و حسن اعمالش به بلا مبتلا مى شود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 22
بنابراين هر كس ايمانش صحيح و عملش نيكو باشد، بلاى او شديدتر است و هر كس
ايمانش سخيف و عملش ضعيف باشد بلاى او كمتر است .
مؤ لف : و يكى از روايات معروف در اين باب كلام
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است كه فرموده : (( الدنيا سجن المؤ من و جنه
الكافر )) ، (دنيا زندان مومن و بهشت كافر است ). و نيز در كافى به چند طريق از امام
باقر و امام صادق (عليهماالسلام ) روايت شده كه فرموده اند: خداى
عزوجل وقتى كه بنده اى را دوست بدارد، به وسيله بلاهاگوشت بدنش را آب مى كند. و
نيز در همان كتاب از امام صادق (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: مؤ من در حقيقت به
منزله كفه ميزان است : هر قدر كفه ايمانش زياد و سنگين شود، به همان نسبت بلاى او زياد
و سنگين مى شود.
و باز در همان كتاب از امام باقر (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: خداى
عزوجل همواره مراقب مؤ من است ، همانطور كه يك انسان در سفر همواره به ياد خانواده خويش
است ، و خداى عزوجل بلا را به سوى مؤ من هديه مى فرستد، همانطور كه انسان مسافر
براى خانواده اش هديه مى آورد، خداى تعالى بنده مؤ منش را از لذائذ پرهيز مى دهد و
پرستارى مى كند، آن چنانكه يك طبيب ، بيمار خود را از لذائذى پرهيز مى دهد و پرستارى
مى كند.
و نيز در همان كتاب از امام صادق (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: خداى تعالى از ميان بندگانش به آن بنده
اى كه وى در مال و در بدن او بهره اى ندارد، حاجتى ندارد.
و در كتاب (( علل )) از على بن الحسين از پدرش حسين بن على (عليهماالسلام ) روايت آمده
كه فرمودند: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: اگر مؤ من بر قله كوهى باشد،
خداى تعالى كسى را بر آزار او مى گمارد، تا در برابر آن آزار پاداشش دهد.
و در كتاب (( تمحيص )) از امام صادق (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: غم و اندوه مؤ
من تمام شدنى نيست ، مگر وقتى كه همه گناهان او را از بين ببرد، و از همان جناب روايت
ديگرى آمده كه فرمود: بر مؤ من هيچ چهل شبى نمى گذرد مگر آنكه پيشامدى او را
اندوهگين مى سازد تا به ياد پروردگارش بيفتد.
و در نهج البلاغه آمده كه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: اگر كوهى مرا دوست بدارد
فرو مى ريزد و نيز فرمود: كسى كه ما اهل بيت را دوست بدارد، بايد براى بلاها جامه
گشادى تهيه كند.
مؤ لف : ابن ابى الحديد در شرح اين كلام امام (عليه السلام ) گفته است : از
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت صحيح آمده كه آن جناب به على (عليه السلام )
فرمود: هيچ كسى تو را دوست نمى دارد مگر آنكه داراى ايمان باشد و هيچ كس تو را دشمن
نمى دارد مگر آنكه داراى نفاق است .
و نيز از آن جناب روايت شده كه فرمود: آمدن بلا به سوى مؤ من ، از جريان آب از بلندى
به پستى ، سريع تر است و اين دو مقدمه نتيجه اى قطعى و صادق دست مى دهند و آن اين
است كه اگر كوهى على بن ابى طالب (عليه السلام ) را دوست بدارد، متلاشى مى شود،
اين بود گفتار ابن ابى الحديد.
خواننده عزيز بداند كه اخبار در اين معانى بسيار زياد است ، و همه آنها بيان قبلى ما را
تاءييد مى كند.
و در (( درالمنثور )) است كه ابن منذر و خطيب از ابن عمر روايت كرده اند كه گفت : (روزى )
با چند نفر از اصحاب نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بوديم ، فرمود: اى
آقايان ! آيا مى دانيد كه من فرستاده خدا به سوى شما هستم ؟ همه گفتند: بله ، فرمود:
آيا مى دانيد كه خداى تعالى در كتابش نازل كرده كه هر كس مرا اطاعت كند، خداى را اطاعت
كرده ؟ گفتند: بله ، شهادت مى دهيم كه هر كس تو را اطاعت كند، خداى را اطاعت كرده و
اينكه طاعت او طاعت تو است ، فرمود: براى اينكه يكى از مصاديق طاعت خدا، طاعت اين
فرمان و اين گفتار من و نشانى اطاعت كردنتان از من اين است كه امامان خود را اطاعت كنيد،
حتى اگر نشسته نماز خواندند، شما نيز همگى نشسته نماز بخوانيد.
مؤ لف : اينكه فرمود: (( حتى اگر نشسته نماز بخوانند... )) كنايه از اطاعت بدون چون و
چرا و كمال پيروى از آنان است .
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 24
آيات 84 - 81 ، سوره نساء
وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذَا بَرَزُوا مِنْ عِندِك بَيَّت طائفَةٌ مِّنهُمْ غَيرَ الَّذِى تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُب
مَا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِض عَنهُمْ وَ تَوَكلْ عَلى اللَّهِ وَ كَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً(81)
|
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِندِ غَيرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلَفاً كثِيراً(82)
|
وَ إِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الاَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلى الرَّسولِ وَ إِلى أُولى الاَمْرِ مِنهُمْ
لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَستَنبِطونَهُ مِنهُمْ وَ لَوْ لا فَضلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشيْطنَ إِلا
قَلِيلاً(83)
| |
فَقَتِلْ فى سبِيلِ اللَّهِ لا تُكلَّف إِلا نَفْسك وَ حَرِّضِ المُْؤْمِنِينَ عَسى اللَّهُ أَن يَكُف بَأْس
الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشدُّ بَأْساً وَ أَشدُّ تَنكِيلاً(84) |
مى گويند: وظيفه ما اطاعت است و بايد دعوت به جهاد تو را بپذيريم و ليكن همينكه از
نزد تو بيرون مى شوند، شبانه تدبيرى مى انديشند غير از آنچه كه در پاسخ تو
گفته بودند، خدا آنچه را در پنهانى طرح ريزى مى كنند ثبت مى كند، از آنان روى
بگردان و برخدا توكل كن كه تكيه گاه بودن خدا (براى تو) كافى است .(81)
|
چرا در يكايك آيه هاى اين قرآن دقت نمى كنند با اينكه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف
فراوان در آن مى يافتند .(82)
|
و چون از ناحيه كفار خبرى از امن و يا خوف به اين سست ايمانها برسد آن را منتشر
سازند، در حالى كه اگر قبل از انتشار، آن را به اطلاع
رسول و كارداران خويش رسانده ، درستى و نادرستى آن را از آنان بخواهند، ايشان كه
قدرت استباط دارند، حقيقت مطلب را فهميده ، به ايشان مى گويند و اگر
فضل و رحمت خدا بر شما نبود جز مواردى انگشت شمار هر لحظه شيطان را پيروى مى
كرديد .(83)
|
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 25
پس به تثاقل (( بد دلى )) اين سست ايمانان اعتنا مكن و در راه خدا كارزار كن كه جز به
تكليف خودت مكلف نيستى و مؤ منين را بر قتال با كفار تشويق كن ، شايد خدا از صلابت و
سرسختى آنان جلوگيرى كند كه صلابت خدا شديدتر و عذابش سخت تر است .(84)
|
اين آيات بى ارتباط به ما قبلش نيست ، كانه تتمه گفتارى است كه در آيات
قبل در ملامت مسلمانان ضعيف الايمان داشت و فائده اين تتمه اندرز آنان است ، اندرز به
نصايحى كه بصيرتشان مى دهد، البته اگر بخواهند تدبر نموده و داراى بصيرت
بشوند.
كلمه (( طاعة )) در اين جمله به صداى وسط خوانده مى شود تا بطورى كه گفته اند:
خبر باشد براى مبتدائى كه حذف شده و تقدير كلام : (( يقولون امرنا طاعه )) ، (مى
گويند: كار ما همين است كه خدا را اطاعت كنيم و يا تو را اطاعت كنيم ) و كلمه (( برزوا ))
فعل ماضى است و مصدر آن (( بروز )) است ، به معناى ظهور و بيرون شدن است و كلمه :
(( بيتوا )) فعل ماضى از (( تبييت )) است از ماده بيتوته است كه به معناى محكم كردن
امر و تدبير آن در شب است و ضمير در جمله :
(( تقول )) راجع است به كلمه (( طائفه )) و يا به
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و معناى آيه (و خدا داناتر است ) اين است كه اين
پاسخ گويان در مقابل دعوت آنان به جهاد به تو مى گويند: امر ما اطاعت است : يعنى
غير اطاعت كارى نداريم ، ولى وقتى از نزد تو بيرون مى روند، شبانه امرى را طرح
ريزى و محكم كارى مى كنند كه غير آن چيزى است كه به تو مى گفتند (و يا غير آن
سخنى است كه تو به ايشان گفتى )، اين تعبير كنايه است از اينكه شبانه تصميم بر
مخالفت رسول الله (صلى الله عليه و آله ) مى گيرند.
خداى تعالى سپس به رسول گراميش دستور مى دهد از آنان روى بگرداند و در كارش و
مسؤ وليتش به خداى تعالى توكل نموده ، بدون توجه به كارشكنى آنان تصميم خود را
بگيرد (( فاعرض عنهم و توكل على الله و كفى بالله وكيلا )) .
و اين آيه شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد كه افراد مورد بحث منافقين بوده اند،
همانطور كه بعضى از مفسرين پنداشته اند، بلكه امر از نظر اتصالى كه در سياق هست
بر عكس است يعنى با در نظر گرفتن سياق آيه شريفه بر خلاف اين
احتمال دلالت دارد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 26
پى بردن به حقانيت قرآن با تدبر در آن و نيافتن اختلاف و تفاوت در بيانات آن
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ ...
|
اين آيه شريفه تحريك و تشويقى به صورت استفهام است و كلمه (( تدبر )) كه
فعل (( يتدبرون )) مشتق از آن است به معناى اين است كه چيزى را بعد از چيز ديگر
بگيريم و در مورد آيه شريفه به معناى تاءمل در يك آيه بعد از آيه اى ديگر و يا
تاءمل و دقت بعد از دقت ديگر در آيه است ، ليكن از آنجا كه غرض آيه شريفه بيان اين
جهت است كه در قرآن كريم اختلافى نيست و قهرا بود و نبود اختلاف در بيش از يك آيه
تصور دارد، لذا احتمال اول يعنى تاءمل در يكايك آيات منظور عمده است ، هر چند كه اين معنا
احتمال دوم را هم نفى نمى كند.
و مراد آيه اين است كه مخالفين قرآن را تشويق كند به دقت و تدبر در آيات قرآنى و
اينكه در هر حكمى كه نازل مى شود و يا هر حكمتى كه بيان مى گردد و يا هر داستانى
كه حكايت مى شود و يا هر موعظه و اندرزى كه
نازل مى گردد، آن نازل شده جديد را به همه آياتى كه مربوط به آن است عرضه
بدارند چه آيات مكى و چه مدنى ، چه محكم و چه متشابه ، آنگاه همه را پهلوى هم قرار
دهند تا كاملا بر ايشان روشن گردد كه هيچ اختلافى بين آنها نيست .
و متوجه شوند كه آيات جديد آيات قديم را تصديق و هر يك شاهد بر آن ديگرى است ،
بدون اينكه هيچگونه اختلافى در آن ديده شود، نه اختلاف تناقض ، به اينكه آيه اى ،
آيه ديگر را نفى كند و نه اختلاف تدافع كه با هم سازگار نباشد و نه اختلاف تفاوت
به اينكه دو آيه از نظر تشابه بيان و يا متانت معنا و منظور مختلف باشند و يكى بيانى
متين تر و ركنى محكم تر از ديگرى داشته باشد، (( كتابا متشابها مثانى تقشعر منه
... )) ، كتابى است كه الفاظش شبيه به هم ، هر جزء آن با جزء ديگر شبيه است ، كتابى
است كه از شنيدن آياتش پوست بدن جمع مى شود.
همين نيافتن اختلاف در قرآن كريم ، آنان را رهنمون مى شود به اينكه اين كتاب از ناحيه
خداى تعالى نازل شده ، نه از ناحيه غير او، چون اگر از ناحيه غير او بود، سالم از
اختلاف نمى بود، آن هم اختلاف زياد، چون غير خداى تعالى از اين موجودات كه در عالم
هست و مخصوصا انسانها كه اين كفار احتمال مى دهند قرآن ازناحيه آنان
نازل شده باشد، هر چه و هر كس باشد، بالاءخره از چهار ديوارى عالم كون بيرون نيست
و محكوم به طبيعت اين عالم است و طبيعت اين عالم بر حركت و دگرگونى و
تكامل است ، و هيچ واحدى از آحاد موجودات اين عالم نيست مگر آنكه اطراف امتداد زمان وجودش
مختلف و حالاتش متفاوت است .
هيچ انسانى نيست مگر آنكه او احساس مى كند در امروز
عاقل تر از ديروز است و هر عملى كه امروز مى كند، هر چيزى كه امروز مى سازد، هر
تدبيرى كه مى كند، راءى و نظرى كه مى دهد و حكمى كه مى كند، پخته تر و متين تر و
محكم تر از كار و صنعت و تدبير و راءى ديروز است ، حتى يك
عمل از قبيل كتابت و گفتن شعر و ايراد خطبه و
امثال آن كه امتداد زمانى دارد، آخر آن بهتر از
اول آن و بعضى بهتر از بعض ديگر خواهد بود.
ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 27
پس يك فرد از انسان ، نه در نفس خود و نه در آنچه كه مى كند، سالم و خالى از اختلاف
نيست و اين اختلاف هم يكى دو تا نيست ، بلكه اختلاف بسيار است .
و اين خود قاعده اى طبيعى است و كلى كه در نوع بشر و در موجودات پايين تر از بشر
جريان دارد، چون همه در تحت سيطره تحول و
تكامل عمومى قرار دارند و هيچ موجودى از اين موجودات را نخواهى ديد كه در دو آن پشت
سر هم يك حالت داشته باشد بلكه لايزال ذات و احوالش در اختلاف است .
از اينجا روشن مى شود كه چرا در آيه شريفه اختلاف را مقيد به قيد (( كثير )) كرد و نيز
روشن شد كه اين قيد توضيحى است نه احترازى ، مى خواهد بفرمايد: اگر اين قرآن از
ناحيه خداى تعالى بود، در آن اختلافى مى يافتند و اين اختلاف هم بسيار بود، عينا نظير
اختلاف بسيارى كه در هر موجود كه از ناحيه غير خداى تعالى و به دست غير او درست
شده باشد، هست و نمى خواهد بفرمايد: اختلافى كه در قرآن يافت نمى شود، اختلاف
بسيار است نه اختلاف اندك .
و سخن كوتاه اينكه آنهائى كه اهل تدبر هستند اين معنا را از قرآن بطور ملموس و مشاهد
مى يابند، كه تمامى شؤ ون مرتبط به انسانيت يعنى در مرحله عقائد معارف مبداء و معاد و
خلقت و ايجاد و در مرحله اخلاق فضائل عامه انسانى و در مرحله
عمل ، قوانين اجتماعى و فردى حاكم در نوع را در بر دارد و هيچ خرد و كلانى را فروگذار
نكرده است و در مرحله قصص و آنچه مايه عبرت و اندرز است ، بياناتى دارد كه همه
اهل دنيا را دعوت كرده است به اينكه اگر شك دارند كه اين كتاب از ناحيه خداى تعالى
است ، مثل اين بيان را بياورند.
|