هشدار بر مسلمانان كه فريب يهود را نخوريد!
و خلاصه كلام اين كه از آيات مورد بحث برمى آيد، يهوديان به مؤ منين اظهار مودت و
خيرخواهى مى كرده اند، و از اين راه آنان را فريب مى داده اند، مثلا به
بخل و خود دارى از انفاق وادار مى كردند، تا از اين راه نگذارند زحمات مؤ منين به نتيجه
برسد، و قدمى به سوى تقدم و تعالى بردارند، اين آن چيزى است كه از ظاهر آيه
برمى آيد، و لازمه اين كه در شاءن يهود و دوستان و هم رازهاى يهود
نازل شده باشد، نيز همين معنا است چون ثمره دوستى و سر و سر داشتن با يهود همين بود
به وسيله تحريفات يهود از راه منحرف شوند، و هر جا كه آنها بروند، آنان نيز بروند.
آنها بخل بورزند، و اينان را نيز وادار به بخل كنند.
اين آن مطلبى است كه از جمله ((و يريدون ان تضلوا
السبيل ، و الله اعلم باعدائكم ...)) استفاده مى شود، پس معناى دو آيه و خدا داناتر است
چنين مى شود: آن چه اين جا برايت بيان مى كنيم تصديق و يا ارائه مصداق و نمونه اى
است ، براى آنچه قبلا از حال كسانى كه مختال و فخورند و در نتيجه
بخل و ريا مى ورزند برايت بيان كرديم ، مصدق و مصداق آن ، گفتار يهوديانى است
بهره اى از كتاب به ايشان داده شده ، البته بهره اى نه آن طور كه خودشان ادعا دارند
كه همه كتاب آسمانى را دارند آنگاه با همان سرمايه براى خود ضلالت مى خرند، و
ضلالت را بر هدايت ترجيح مى دهند و مى خواهند شما مسلمانان نيز راه سعادت را گم
كنيد.
آرى يهوديان هر چند كه با شما به روى خوش ملاقات مى كنند، و هر چند اظهار محبت نموده
، در قيافه افراد صالح در مى آيند و آن چنان با شما برخورد مى كنند كه گويى
خيرخواه و ياوران شمايند، و اى بسا حرفهايى بزنند كه طبع شما آن را بپسندد، و
دلهايتان مجذوبش شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 579
كه چه حرفهاى درستى مى زنند، و ليكن بدانيد قصدى جز گمراه كردن شما از صراط
مستقيم ندارند، دليلش هم خيلى روشن است ، و آن اين است كه خودشان از صراط مستقيم
منحرفند و ضلالت را براى خود انتخاب كرده اند، و خداى
عزوجل دشمنان شما را بهتر از خود شما مى شناسد، پس به هوش باشيد، كه يهود
دشمنان شمايند، فريب آنچه از حالات آنها مى بينيد نخوريد، زنهار زنهار آنان را در
پيشنهادهايى كه مى كنند اطاعت مكنيد، و به سخنان زيبا و فريبنده شان گوش ندهيد، به
خيال اين كه واقعا دوست و خيرخواه شمايند، از سوى ديگر شما چه حاجتى به ولايت دروغين
و دوستى كاذب آنان داريد، با اين كه خداى تعالى براى ولايت و يارى شما كافى است ،
و با ولايت و يارى خدا چه حاجت به ولايت و يارى آنان ؟.
مِّنَ الَّذِينَ هَادُوا يحَرِّفُونَ الْكلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ... فى الدِّينِ
|
كلمه : (من ) در جمله (من الذين ...) بيانيه است ، مى خواهد جمله : ((الذين اوتوا نصيبا من
الكتاب )) را كه در آيه قبلى بود، و يا كلمه : (باعدائكم ) را بيان كند، البته بسا
باشد كه گفته باشند جمله : ((من الذين هادوا)) بر سر هم خبرى است براى مبتدايى كه
حذف شده ، و جمله : ((يحرفون الكلم )) همان محذوف را توصيف مى كند، و تقدير آيه
چنين است : ((من الذين هادوا قوم يحرفون ...)) (يعنى بعضى از يهوديان قومى هستند كه
چنين و چنان مى كنند). و گفتار خود را تاءييد كرده باشند، به اين كه حذف موصوف در
كلام عرب شايع است ، مانند شعر ذوالرمه كه گفته است :
فظلوا و منهم دمعه سابق له و آخر يشنى دمعه العين
بالمهل
((كارشان به جايى رسيد كه بعضى از شدت اندوه جلو اشك خود را نتوانستند
بگيرند...)) كه گفته اند كه در اين شعر موصوف حذف شده ، تقدير كلام در صورتى
كه شعر حكايت حال جمعيتى باشد ((و منهم قوم دمعه سابق له ...)) است ، و در صورتى
كه حكايت حال فردى بوده باشد ((و منهم من دمعه سابق له ...)) است .
معناى ((يحرفون الكم عن مواضعه ))
خداى تعالى اين طايفه از يهود را اينطور توصيف نموده ، كه كلمات كتاب خداى را
تحريف مى كنند حال يا به اين كه جاى آنها را تغيير مى دهند، و پس و پيش مى كنند، و يا
آنكه بعضى از كلمات را به كلى مى اندازند، و يا به اين كه كلماتى از خود به كتاب
خدا اضافه مى كنند، همچنان كه تورات موجود دچار چنين سرنوشتى شده ، يعنى بسيارى
از مطالبش آسمانى نيست ، و يا به اين است كه آن چه از موسى و از ساير انبيا (عليهم
السلام ) در تورات آمده تفسيرش كرده اند به غير آن چه مقصود بوده ، معناى حقيقى آن را
رها كرده معنايى تاءويلى
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 580
براى آن كرده اند هم چنان كه بشارتهايى كه در تورات درباره آمدن
رسول الله (صلى الله عليه و آله ) آمده بود و
قبل از بعثت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آن چه درباره عيسى (عليه السلام ) به
عنوان بشارت وجود داشت همه را تاءويل كردند، و گفتند نه عيسايى (عليه السلام ) آمده و
نه محمدى (صلى الله عليه و آله ) و ما هم اكنون منتظر آمدنشان هستيم .
ممكن هم هست مراد از ((تحريف كلمات از مواضعش )) آن مطلبى باشد كه بعد از اين جمله
آمده ، كه گفتند: ((سمعنا و عصينا...))، در نتيجه اين جملات عطف خواهد بود بر جمله
((يحرفون ...)) و در اين صورت مراد از ((تحريف كلمات از مواضعش )) اين خواهد بود
كه كلمه اى را در غير آنجايى كه بايد به كار رود
استعمال كنند، مثلا وقتى كسانى مى گويند: ((سمعنا)) كه بخواهند اعلام اطاعت كنند، و در
اين صورت جا دارد دنبالش بگويند: ((و اطعنا)) نه اين كه بگويند: ((سمعنا و
عصينا))، و يا با اين كه نمى خواهند اعلام اطاعت كنند، به عنوان استهزا: ((سمعنا)) و
همچنين وقتى به يك فردى گفته مى شود، (اسمع گوش بده ) جا دارد
دنبال آن اضافه كند: (اسمعك الله خدا شنوايت كند) نه اين كه بگويد ((اسمع غير مسمع
)) يعنى بشنو كه خدا شنوائيت ندهد، چون كلمه ((راعنا)) در لغت يهود معناى ((اءسمع
غير مسمع )) را مى دهد.
مذمت يهود به جهت عمل ناپسندى كه مرتكب مى شدند
لَيَّا بِأَلْسِنَتهِمْ وَ طعْناً فى الدِّينِ
|
اصل (ل ى ى ) به معناى تاب دادن و پيچاندن است ، پس معناى جمله مورد بحث اين مى شود
كه يهوديان مورد بحث زبان خود را مى پيچند، تا به اين وسيله سخن
باطل خود را به صورت حق جلوه داده ، اهانتى كه مى خواهند بكنند به صورت ادب و
احترام بكنند، چون مؤ منين رسم داشتند هرگاه مى خواستند با
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) سخن بگويند، (همانطور كه ما فارسى زبانان تكيه
سخنمان در گفتگوى با مخاطب اين است كه مى گوييم (اجازه بفرماييد) و منظورمان اين است
كه مهلت بده من همه حرفهايم را بزنم ، عرض مى كردند: (راعنا) يعنى اجازه بده ، ما
مطلب خود را تا به آخر بگوييم ، و اين كلمه در زبان يهود معناى زشتى داشت ، معنايى
كه لايق به ساحت مقدس رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نبود، به همين جهت فرصت را
غنيمت شمردند، هرگاه مى خواستند با آن جناب سخن بگويند به قصد مذمت و بى احترامى
اين كلمه را استعمال مى كردند، و خداى تعالى در اين آيه شريفه ايشان را مذمت كرد، و
نخست به طور اجمال فرمود: ((يحرفون الكلم عن مواضعه )) و سپس آن را تفسير كرد
به اين كه : ((و يقولون سمعنا و عصينا و اسمع غير مسمع ))، آنگاه
مثل اين كه خواسته باشد اين را نيز تفسير كند، عطف كرد بر آن جمله : ((و راعنا)) را،
آنگاه فرمود:
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 581
مجذوبش شود، يهوديان در حالى انجام مى شود كه زبان خود را تاب مى دهند، و به دين
خدا طعنه مى زنند: ((ليا بالسنتهم و طعنا فى الدين ))، و اين دو مصدر يعنى مصدر (لى
) و (طعن ) در موضع حال قرار دارند.
وَ لَوْ أَنهُمْ قَالُوا سمِعْنَا وَ أَطعْنَا وَ اسمَعْ وَ انظرْنَا لَكانَ خَيراً لهَُّمْ وَ أَقْوَمَ
|
اينكه فرموده : اگر اين طور بگويند كه مشتمل است بر ادب دين و خضوع در برابر حق ،
بهتر و باقوام تر است از آنچه مى گفتند يعنى از ((سمعنا و عصينا...)) با اين كه اين
سخن نه خير است و نه باقوام تا آن از اين بهتر و باقوام تر باشد، در حقيقت از باب
مقايسه اثر حقى است كه در اين كلام حق است ، و اثرى كه يهود براى كلام خود
قائل بود، هر چند كه كلام يهود در واقع هيچ خوبى و قوام نداشت ، پس مقايسه بين اثر
حق است با اثرى كه يهود حقش مى پنداشت ، و معناى جمله اين است : اگر يهود مى گفتند:
((سمعنا و اطعنا...)) خير و قوام در آن بيشتر بود، از خير و قوامى كه در
دل خود براى لى و طعن فرض كرده اند، پس گفتار در اين آيه نظير گفتار در آيه
شريفه زير است كه مى فرمايد: ((و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها، و تركوك
قائما قل ما عندالله خير من اللهو و من التجارة و الله خير الرازقين )).
وَ لَكِن لَّعَنهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلا قَلِيلاً
|
اين جمله خطاب به مسلمين است ، و براى هميشه نوميدشان مى كند از اين كه يهود بگويند:
((سمعنا و اطعنا)) هرگز نخواهند گفت ، زيرا اين كلمه ، كلمه ايمان است ، و اين يهوديان
ملعون خدايند، و در نتيجه موفق به ايمان نخواهند شد، و لذا در جمله
قبل اين طور تعبير كرد: ((و لو انهم قالوا))، چون تعبير به كلمه (لو) دلالت بر آرزو
مى كند و آرزو اشعار بر محال بودن تحقق آن آرزو دارد.
و ظاهرا حرف (با) در جمله ((بكفرهم )) براى سببيت است ، نه براى آلت ، براى اين كه
كفر صفتى است كه ممكن است به وسيله ايمان
زايل گردد، و بنابراين كفر بدان جهت كه كفر است مستوجب لعنتى كه ايمان را
محال سازد نيست ، و چنان نيست كه بطور قاطع از ايمان جلوگيرى كند.
بله كفر آنان بطورى كه در آخر سوره آن را شرح داده سبب لعنت هست ، اما لعنتى كه ايمان
را محال نمى سازد، ممكن است افراد انگشت شمارى ايمان بياورند (دقت بفرمائيد).
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 582
مراد از ((فلا يؤ منون الا قليلا))
فَلا يُؤْمِنُونَ إِلا قَلِيلاً
|
بعضى از مفسرين گفته اند كلمه (قليلا) حال است ، و تقدير كلام ((فلا يؤ منون الا و هم
قليل )) است ، يعنى ايمان نمى آورند مگر در حالى كه اندكند، و اى بسا گفته باشند:
كلمه (قليلا) صفتى است براى موصوفى كه حذف شده ، و تقدير كلام ((فلا يؤ منون
الا ايمانا قليلا)) است ، و اين وجه هم مثل وجه قبلى عيبى ندارد ليكن بايد در آن اضافه
شود كه اتصاف ايمان به صفت اندكى ، از قبيل وصف به
حال متعلق موصوف است ، وقتى مى گوييم (ايمان نمى آورند مگر ايمانى اندك ) معنايش
(مگر ايمانى كه مؤ منين به آن ايمان اندكند) است .
و اما اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اين تعبير ايمان كم و ضعيف در
مقابل ايمان كامل است ، و مى خواهد بفرمايد، ايمان
قابل اعتنايى نمى آورند، كه بتواند عمل صاحبش را اصلاح و
دل او را تزكيه كند، و عقلش را رقاء بخشد راه درستى نرفته ، براى اين كه ايمان متصف
مى شود به ايمان مستقر و ايمان عاريتى ، و ايمان
كامل و ايمان ناقص ، ولى متصف نمى شود به كم و زياد، هيچ فصيحى در سخن خود ايمان
را به دو وصف قلت و كثرت توصيف نمى كند، تا چه رسد به قرآن كريم كه فصيح
ترين و بليغ ترين كلام است .
علاوه بر اين ، مراد از ايمانى كه در آيه شريفه آمده ، يا حقيقت ايمانى قلبى است ، كه
مقابلش نفاق است ، و يا صورت ايمان است كه بسا مى شود از آن تعبير به اسلام مى
شود، و جاى هيچ ترديدى نيست كه در اسلام ايمان به هر دو معنايش معتبر است ، و اسلام
به آن اعتنا نموده ، و آيات قرآنى هم تصريح دارد بر اعتبار آن ، صريحا مى فرمايد:
((لا تقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤ منا)) علاوه بر اين كه آن مستثنا منه كه خداى
تعالى عده قليلى را از آن استثنا كرده جمله (و ليكن خداى تعالى به جرم كفرشان
لعنتشان كرده ) مى باشد، و معلوم است كه در اين استثنا كمترين درجه ايمان و يا اسلام
ظاهرى يعنى حفظ ظاهرى اسلام و گفتن : ((سمعنا و اطعنا)) كافى است ، هر كس اين مقدار
اسلام و ايمان از خود نشان بدهد حكم ساير مسلمانان را دارد، و مانند آنها
مشمول لعنت خداى تعالى نيست .
و انگيزه اى كه اين مفسر را به ارتكاب اين اشتباه واداشته يك توهم غلط است ، و آن اين
است كه خيال كرده اثر لعنت خداى تعالى تخلف پذير نيست ، وقتى خداى تعالى جمعيتى
را لعنت كرد هيچ فردى از آن جمعيت ، ديگر ايمان نخواهد آورد، و فكر كرده قلت در آيه
شريفه صفت ايمان است ، و ايمان قليل ايمانى نيست كه
قابل اعتنا باشد.
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 583
مفسر نامبرده اينطور فكر كرده تا جمله : ((لعنهم الله بكفرهم )) درست در آيد، و غفلت
ورزيده از اين كه اين خطابها و مذمت و توبيخ ها و مؤ اخذه هايى كه در آن است متوجه
مجتمعات به عنوان مجتمع است ، و نظر به فرد ندارد، آن كسى كه
مشمول اين لعنت و غضب و مؤ اخذه هاى عمومى ديگر شده است ، مجتمع يهود است بدان جهت كه
يك مجتمع است ، مجتمعى كه از يهوديت تشكيل شده ، كه نه ايمان مى آورد، و نه روى
سعادت و رستگارى را مى بيند، و تا به امروز هم چنين بوده و تا قيامت هم چنين خواهد بود.
و اما استثنايى كه در آن شده نسبت به افراد است ، و معلوم است كه خارج شدن بعضى از
افراد از يك حكمى حتمى كه روى مجتمع شده منافات ندارد، و آن حكم را نقض نمى كند، و
اما اينكه چه حاجت به اين استثنا بود، با اين كه گفتيم اين مجتمع تا قيامت هم ايمان نمى
آورد، و با اين كه افراد قليلى كه ايمان مى آورند مجتمعى
داخل در مجتمعات يهود نبودند تا با استثناى يك مجتمع از ميان مجتمعات خارج شود؟.
جوابش اين است كه آرى ، همين مؤ منين اندك نيز براى خود مجتمعى هستند، و وقتى فرمود:
((فلا يؤ منون )) هر چند كه ايمان را از مجتمع يهود نفى كرده و ليكن در آن ايمان را از
افراد نيز نفى كرده است ، و در نتيجه جاى اين توهم بود كه كسى
خيال كند نفى نامبرده شامل تك تك يهود هم مى شود، و آنگاه نتيجه بگيرد كه حتى يك نفر
يهودى هم ايمان نمى آورد، لذا براى دفع اين توهم فرمود: ((الا قليلا))، و بنابراين ،
گفتار در آيه مورد بحث نظير گفتار در آيه شريفه زير است : ((و لو انا كتبنا عليهم ان
اقتلوا انفسكم او اخرجوا من دياركم ما فعلوه الا
قليل منهم )) كه به زودى تفسير و ترجمه اش مى آيد.
يَأَيهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب ءَامِنُوا بمَا نَزَّلْنَا ...
|
كلمه ((طمس )) به معناى محو كردن اثرى است كه از چيزى بماند، و كلمه : (وجه ) از هر
چيزى آن طرفى است كه رو به روى تو قرار دارد، و برايت ظاهر است ، و وجه در انسان
سمت جلو او است ، كه براى بين نده ظاهر است ، (و چون غالبا به غير از صورت ، ساير
قسمت هاى جلو بدن به وسيله لباس پوشيده و غير ظاهر است ، لذا غالبا كلمه وجه در
انسان به معناى صورت او مى آيد).
اين كلمه همان طور كه در امور محسوس استعمال مى شود در امور معنوى نيز
استعمال مى شود،
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 584
(نظير وجه الله )، و نظير اين كه مى پرسيم (وجه اين كه چرا فلانى چنين كرد چيست ؟) و
از اين قبيل و كلمه (ادبار) جمع دبر به ضمه
دال و ضمه با است ، كه به معناى پشت سر است ، و منظور از اصحاب سبت قومى از يهود
است كه در روز شنبه از دستور الهى تجاوز مى كردند، و خداى تعالى لعنتشان نموده ، در
نتيجه به صورت حيواناتى مسخشان كرد، و داستانشان در آيات زير آمده : ((و اسئلهم عن
القريه التى كانت حاضره البحر اذ يعدون فى السبت اذ تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم
شرعا و يوم لا يسبتون لا تاتيهم )) از يهوديان بپرس
اهل آن قريه اى كه لب دريا منزل داشتند و در شنبه ها از حدود الهى تجاوز مى كردند
(چون شنبه كه صيد ماهى بر آنان حرام بود ماهى ها به كنار دريا و دسترس آنان مى
آمدند و روزهاى ديگر نمى آمدند چه كردند كه هلاك شدند؟): ((و لقد علمتم الذين
اعتدوامنكم فى السبت فقلنا لهم كونوا قرده خاسئين ، فجعلناها نكالا لما بين يديها و
ماخلفها)).
و همان طور كه توجه فرموديد آيات سابق متعرض
حال يهود و يا حداقل حال طايفه اى از يهود بود، و در آخر، سخن به اين جا كشيده شد كه
اين طايفه به خاطر اين كه به خداى تعالى و
رسول او خيانت كردند، و آنچه در دين خودشان صالح بود فاسد كردند، جمعشان به
لعنت خدا گرفتار شده ، در نتيجه توفيق ايمان از ايشان سلب شد، مگر از عدد اندكى از
آنها، پس خطاب متوجه جميع اهل كتاب شد، چون ظاهر جمله : ((يا ايها الذين اوتوا الكتاب
)) همين عموميت را افاده مى كند - و در آن اهل كتاب را به سوى ايمان به كتابى كه اخيرا
نازل شده و مصدق كتاب آسمانى ايشان است دعوت فرمود، و تهديدشان كرد به اين كه
اگر از در استكبار و بدون عذر تمرد كنند، به سخطى گرفتار مى شوند، كه يا لعنت
است ، و يا طمس ، يعنى عذابى كه اثرى از آنان باقى نمى گذارد و با اين لعن و طمس
گريبان آنان را مى گيرد، و بدون ترديد دست بردار از آنان نيست .
و اين همان معنايى است كه از جمله : ((من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها)) استفاده
مى شود، پس معناى طمس وجوه عبارت شد از اين كه خداى تعالى وجوه آن عده از
اهل كتاب را كه به قرآن ايمان نمى آورند به حالتى در آورد
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 585
كه صاحبانش به جاى اين كه وجوه را به سوى مقاصدى متوجه كنند كه سعادت
زندگيشان را تاءمين مى سازد سعادتى كه از هر انسانى انتظار مى رود به آن برسد،
به سوى ضد آن مقاصد متوجه سازند، پس طمس وجوه به معناى محو كردن و نابود
ساختن وجوه ، و بطلان آثار آن نيست ، بلكه محوى است كه باعث دور شدن از مقصد، و يا
بگو برگشتن به عقب خواهد بود، پس اين وجوه بر حسب فطرت بشرى كه دارد مقاصدى
را كه هر انسانى بايد به آن برسد و انتظار مى رود كه به آن برسد
دنبال مى كنند، و ليكن از آنجا كه با لعنت خدا رو به پشت قرار گرفته اند، جز دور
شدن از آن مقاصد را دنبال نمى كنند، و جز به قهقرا پيش نمى روند.
و چنين انسانى با اينكه بالطبع و بالفطره متوجه به سوى چيزى است كه آن را براى
خود خير و سعادت مى داند، اما به طرف هر مقصدى مى رود كه آن را براى خود خير و
براى دين و دنياى خود صلاح مى داند، جز شرو فساد نمى بيند، و هر چه بيشتر جلو
برود بيشتر از سعادت عقب مى افتد، و در نتيجه ابدا روى صلاح و فلاح را نمى بيند.
و اما اين كه لعنت خداى تعالى بر اينان را تشبيه كرد به لعنت درباره اصحاب سبت ، از
ظاهرش برمى آيد كه اينان نيز مانند آنان به عذاب مسخ گرفتار مى شوند كه جريانش
و اينكه به صورت ميمون مسخ شدند در سابق گذشت .
و بنابراين كلمه : (او) در جمله : ((او نلعنهم )) به همان معناى ظاهريش باقى است ، و
ترديد را افاده نموده ، مى فهماند، ما در صورتى كه ايمان نياوريد يا شما را طمس مى
كنيم ، و يا لعن ، و فرق بين اين دو تهديد، اين است كه اولى (يعنى طمس ) باعث مى شود
هدفها و مقاصد آنان تغيير كند، ولى خلقتشان جز در پاره اى كيفيات به
حال خود بماند، ولى لعن باعث مى شود خلقت بشرى شان
مبدل به خلقت ميمون گشته ، در نتيجه مقاصد هم مقاصد ميمون ها شود.
پس مخاطبين به اين آيه اگر از امتثال فرمان خداى تعالى تمرد كنند، كه از آخر آيه
برمى آيد به طور قطع تمرد خواهند كرد بايد منتظر يكى از دو سخط الهى باشند، يا
طمس وجوه ، و يا لعنتى نظير لعنت اصحاب سبت ، يهوديانى كه ماجراى شنبه را طرح
كردند، و ليكن از آيه شريفه برمى آيد همه آنان دچار اين دو سخط نمى شوند، چون به
صيغه جمع و نكره مى فرمايد: ((وجوها))، (قبل از آن كه ما بعضى از وجوه را طمس كنيم
ايمان بياورند)، و اگر منظور عموم متمردين بود جمع را نكره نمى آورد، و مى فرمود:
((من قبل ان نطمس الوجوه )) قبل از آن كه روى ها را طمس كنيم ، و باز در نكره آوردن وجوه
و عدم تعين آن نكته ديگرى است ، و آن اين است كه مقام آيه چون مقام تهديد بود، و تهديد
هم جماعتى بود به شر و اين شر تنها به بعضى از افراد مى رسد،
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 586
در نتيجه ابهام آوردن و معين نكردن آن افرادى كه
مشمول سخط الهى مى شوند، در تهديد و تخويف مؤ ثرتر بود، چون وصفى كه از
ايشان كرد بر اساس ابهامش قابل انطباق بر يك يك افراد قوم مى شود، و در نتيجه
احدى ايمن از آن نيست كه اين عذاب شديد او را نگيرد، و اينطور سخن گفتن در مقام تهديد و
تخويف شايع است .
و در اينكه فرمود: ((او نلعنهم )) از آنجا كه ضمير جمع مخصوص صاحبان
عقل را به كار برد و آن را به كلمه ((وجوها)) برگردانيد، اشاره و يا تصريح است
به اين كه مراد از وجوه ، انسانها است ، انسانهايى كه رو به سوى مقاصد و اهداف خود
دارند، و بنابراين احتمالى كه بعضى از مفسرين در معناى آيه شريفه داده اند و گفته
اند: مراد اين است كه صورتهايشان را به طرف پشت بر مى گرداند، احتمالى ضعيف
خواهد بود، و بر خلاف آن اين احتمال قوى مى شود كه مراد از برگرداندن وجوه به
ادبار، برگرداندن جان از حال استقامت در فكر و درك واقعيات بر واقعيتش ، به
حال اعوجاج و انحطاط فكرى است ، به طورى كه هيچ حقى و حقيقتى را مشاهده نكند، مگر آن
كه از آن متنفر گشته اعراض نمايد، و هيچ باطلى را نبيند مگر آن كه به آن
متمايل گشته شيفته اش شود.
و اين خود نوعى تصرف الهى به عنوان كيفر و عذاب است ، و نظير آن در آيه زير آمده مى
فرمايد: ((و نقلب افئدتهم و ابصارهم كما لم يومنوا به
اول مره و نذرهم فى طغيانهم يعمهون )).
وجوهى كه در معناى طمس وجود دارد در ((من قبل ان نطمس وجوها)) گفته شده است
پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه مراد از طمس وجوه در آيه شريفه نوعى تصرف
الهى در دلها است ، كه باعث مى شود طبع دل كه در باب ايمان به خدا و آياتش پذيرفتن
حق و گريز از باطل است ، برگردد، و در نتيجه
باطل و گريزان از حق شود، همچنان كه اول آيه مؤ يد اين معنا است كه فرمود: (به آنچه
ما نازل كرديم با اين كه مصدق كتاب آسمانى شما است ايمان بياوريد،
قبل از اين كه پاى طمس به ميان آيد...) و نيز روشن شد كه مراد از لعن كه در آيه آمده ،
مسخ است .
ولى ساير مفسرين حرفهاى ديگرى زده اند، از آن جمله گفته اند: مراد از طمس وجوه اين
است كه صورتها به طرف عقب بر گردد، و اين در آخرالزمان و يا در روز قيامت خواهد
شد، و حرف درست نيست ، براى اين كه با جمله : ((او نلعنهم )) منافات دارد، كه بيان
منافاتش گذشت .
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 587
بعضى ديگر گفته اند: مراد از طمس وجوه ، خذلان و خوارى دنيوى است ، و قوم يهود كه
مخاطب به آيه مورد بحثند همواره در ذلت و نكبت بوده و خواهند بود به قصد هيچ هدفى
كه مايه سعادتشان است بر نمى خيزند، مگر آن كه خداى تعالى همان هدف را عليه آنان
سرابى مى سازد، كه هيچ خيرى در آن نباشد.
اين وجه نيز درست نيست ، براى اين كه ، هر چند خيلى از آيه شريفه دور نيست ، ولى با
صدر آيه طبق بيانى كه گذشت منافات دارد.
بعضى ديگر گفته اند: مراد اين است كه آنها را جلاى وطن داده ، به همان محلى كه از آن جا
خارج شده بودند بر مى گرداند، چون يهوديان از سرزمين حجاز اخراج شدند، و به
سرزمين شام و فلسطين كه قرنها قبل از آنجا كوچ كرده بودند برگشتند.
اين وجه هم درست نيست ، براى اين كه سياق آيه همان طور كه توجه فرموديد غير از اين
معنا را تاءييد مى كند.
بله مى شود در جمع بين همه وجوهى كه گذشت اين را گفت : كه مراد از آيه شريفه و طمس
وجوه در آن اين است كه دلهايشان را از حق به سوى
باطل متمايل كند، بطورى كه موفق به ايمان به خدا و آيات او نشوند، و در نتيجه
رستگار نگردند، چيزى كه هست از آنجا كه دين حق عبارت است از صراط مستقيمى كه هيچ
انسانى سعادت زندگى دنيوى خود را نمى يابد مگر با پيمودن اين صراط و كسى كه
از آن منحرف شود، جز سقوط در كانون فساد و افتادن در ورطه هاى هلاكت سرنوشتى
ندارد، همچنان كه قرآن كريم نيز خودش به اين معنا تصريح نموده مى فرمايد: ((ظهر
الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا))، و نيز
مى فرمايد: ((و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض
و لكن كذبوا فاخذناهم )).
لازمه اين حقيقت آن است كه طمس وجوه از معارف حقه دينى ، طمس از حقايق سعادت زندگى
دنيا به همه اقسامش باشد، پس آن كس كه از سعادت دين محروم است ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 588
از سعادت دنيا (يعنى استقرار حال و فراهم شدن سيادت و شرافت
استقلال ، و ملك و هر چيزى كه مايه خوشى زندگى است ) نيز محروم است ، و از سعى و
تلاشش بهره اى نمى برد مگر به مقدارى كه مواد دينى در مجتمع او راه يافته باشد، و
بنابراين مى توان گفت همه وجوهى كه در تفسير آيه آورده اند و يا بيشتر آنها درست
است .
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً
|
اين جمله اشاره است به اين كه تهديدى كه شد حتما واقع مى شود، همچنان كه واقع شد، و
خداى تعالى يهود را همانطور كه در كتابش لعنت كرد، در خارج نيز خشم خود را
شامل آنان نمود، و كينه و دشمنى را تا روز قيامت در بين آنان بيفكند، و آنچه در آيات
بسيار ديگرى از قرآنش وعده داد بر سر آنان بياورد.
توضيح اينكه ((خداوند شرك را نمى آمرزد و گناهان پائين تر از شرك را مى
آمرزد))
إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَن يُشرَك بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِك لِمَن يَشاءُ...
|
از ظاهر سياق برمى آيد كه اين آيه مى خواهد علت حكم مذكور در آيه سابق را كه مى
فرمود: (به قرآن ايمان بياوريد، و گرنه شما را طمس و لعن مى كنيم ) بيان كند و
بنابراين برگشت معنا به اين مى شود كه مثلا بگوئيم : (ايمان بياوريد به علت اين
كه اگر به قرآن ايمان نياوريد، باايمان نياوردنتان مشرك شده ايد، و خدا نمى آمرزد اين
كه به وى شرك بورزند، در نتيجه غضب و عقوبت او شما را مى گيرد، وجوه شما را طمس
مى كند، و رو به سوى قهقرا مى كنيد، و يا لعنتتان مى كند).
پس نتيجه عدم مغفرت همين است كه آثار دنيوى شرك ظاهر گردد، و طمس و لعن محقق شود.
و همين معنا است كه مى تواند فرق مضمون اين آيه ، و مضمون آيه زير باشد كه مى
فرمايد: ((ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء، و من يشرك بالله
فقد ضل ضلالا بعيدا)).
چون آيه مورد بحث كه آيه (48) از همين سوره است به آثار سوء دنيوى شرك تهديد مى
كند، ولى آيه : (116) به آثار اخروى آن تهديد مى نمايد، خواهى گفت هر دو آيه مطلق
است ، و شامل همه آثار مى شود، در پاسخ مى گوييم : بله از نظر لفظ چنين است ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 589
و ليكن از نظر انطباق با مورد، فرق مى كند، مورد اين ، آثار دنيوى شرك ، و مورد آن ،
آثار اخروى آن است . و چون خداى عزوجل عزيز و حكيم است ، و هيچ كار او جزافى و بى
حكمت نيست ، بناچار نيامرزيدن مشرك و آمرزيدن ساير گناهان او بايد طبق حكمت باشد.
اما حكمت كه شرك را نمى آمرزد، اين است كه عالم خلقت كه سراپايش رحمت خدا است ،
اساسش عبوديت خلق و ربوبيت خداى تعالى است ، همچنان كه خود خداى تعالى فرمود:
((و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ))، و معلوم است كه با شرك ديگر عبوديتى نيست .
و اما اينكه ساير گناهان و نافرمانيهاى كمتر از شرك را مى آمرزد از دو راه و وسيله است ،
يكى شفاعت كسانى كه خداوند براى آنها منزلت شفاعت را قرار داده است ، از انبيا و اوليا
و ملائكه . ديگر به واسطه اعمال صالحه خود افراد گناهكار، چون
اعمال صالحه گناهان را عفو مى كند، و شفاعت شفيعان نيز براى اين است همانطور كه در
دنيا واسطه به كمال رسيدن بندگان بودند در آخرت نيز واسطه باشند همچنانكه
خودش فرموده كه شفاعت آنان را مى پذيرد، و در حديثى
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((اهل المعروف فى الدنيا هم
اهل المعروف فى الاخرة )) كسانى كه در دنيا واسطه در خير و بركت بودند، در آخرت
نيز دستگيرى از گنه كاران را به آنان واگذار مى كنند) مترجم و ما بحث پيرامون مساءله
شفاعت را در جلد اول عربى اين كتاب به طور
مفصل ذكر كرديم .
و اما توبه : آيه شريفه متعرض آن نشده ، چون مورد مساعد نبود، مورد آيه شرك و عدم
ايمان بود و با حفظ عدم ايمان ، توبه معنا ندارد، علاوه بر اين كه توبه اختصاص به
يك گناه و دو گناه ندارد، آدمى از هر گناهى توبه كند آمرزيده مى شود، چه شرك و چه
غير شرك چون خداى تعالى فرموده : ((قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا
من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم ، و انيبوا الى ربكم )).
و مراد از شرك در آيه ، معنايى است كه شامل كفر نيز مى شود، زيرا مى دانيم كه خداى
تعالى به هيچ وجه كفر را نمى آمرزد، پس آيه
شامل او نيز مى شود، هر چند كه از نظر نامگذارى كلمه (شرك ) بر او صادق نباشد،
البته اين در صورتى است كه اصطلاح قرآن را در نظر بگيريم ،
ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 590
كه اهل كتاب را مشرك نمى نامد، هر چند كه كفرشان به قرآن و به دينى كه
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آورده در واقع شركى است كه به خدا ورزيده اند،
(به تفسير آيه 221 سوره بقره مراجعه بفرماييد) و گرنه خود كلمه شرك
شامل آنان نيز مى شود، زيرا وقتى اهل كتاب به قرآن كه مصدق تورات و
انجيل آنان است ، ايمان نياورند به خدا كفر ورزيده اند و آن چه در دست دارند را (مثلا
موسى (عليه السلام ) را) شريك خداى تعالى گرفته اند، چون كسى كه به موسى
(عليه السلام ) ايمان آورده اگر به عيسى (عليه السلام ) كفر بورزد موسى را شريك
خدا گرفته است ، و شايد در اين كه فرمود: (ان يشرك به اينكه به او شرك بورزند)،
و نفرمود: ((ان الله لا يغفر المشرك و يا المشركين )) همين نكته منظور بوده است .
|