next page

fehrest page

back page

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 76
سخنان عجيب برخى مفسرين در تفسير اين آيه
و از سخنان عجيبى كه در تفسير اين آيه مى خوانيم گفتار عده اى از مفسرين است كه گفته اند: مراد از اين طايفه اى كه در آيه شريفه شرح حالشان آمده منافقين مى باشند. با اينكه ظاهر سياق اين است كه حال مؤ منين را وصف مى كند و اما منافقان يعنى اصحاب عبدالله بن ابى در همان اوائل امر كه گفتگو از جنگ بود خود را كنار كشيدند و در آيات بعد متعرض حال ايشان مى شود.
خدا مى داند مگر اينكه منظورشان از منافقين افراد سست ايمانى است كه برگشت عقايد متناقضشان بر حسب لوازمى كه دارد به انكار قلبى حق و اعتراف به آن در زبان است و اين همان طايفه اند كه خداى تعالى (در آياتى ) آنان را بيمار دل ناميده ، مثلا فرموده : ((اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض غر هولاء دينهم )) و نيز آنان را خبرچين و جاسوس خوانده و فرموده : ((و فيكم سماعون لهم ))، و يا منظورشان اين باشد كه همه منافقين با اصحاب عبدالله بن ابى به مدينه برنگشتند.
از اين عجيب تر كلام بعضى ديگر است كه گفته اند: طايفه مورد بحث مؤ من بودند و خيال مى كردند كه مساءله نصرت و غلبه به دست خود آنان و حق ايشان است چون تابع دين حق خدا هستند و اين خيال از اينجا در آنان پيدا شد كه ديدند در جنگ بدر ملائكه به ياريشان آمدند، پس اينكه در اين جنگ يعنى جنگ احد گفتند: ((هل لنا من الامر من شى ء)) و نيز اينكه گفتند: ((لو كان لنا من الامر شى ء...)) اعترافى است از اين طايفه به اينكه امر به دست خدا است نه ، به دست ايشان و گرنه اگر بدست ايشان بود كشتار در اين جنگ آنان را از پا در نمى آورد.
از اين جهت گفتيم عجيب تر است كه بنابر اين قول پاسخ به آن دو سؤ ال نمى چسسد و معنا ندارد به كسى كه ايمان دارد به اينكه امر به دست خدا است ، پاسخ دهند كه كار همه اش به دست خدا است و يا بگويند: ((قل لو كنتم فى بيوتكم )) و به همين جهت بعضى از خود صاحبان اين سخن متوجه اشكال شده براى رفع آن سخنى گفته اند، كه گفتارشان از اصل نادرست تر است و خواننده عزيز به معناى درست آيه توجه فرمود

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 77

هر يك از گناهان ، آدمى را به سوى گناه ديگرى مى كشاند
إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الجَْمْعَانِ إِنَّمَا استزَلَّهُمُ الشيْطنُ بِبَعْضِ مَا كَسبُوا
كلمه : ((استزلال )) به معناى آن است كه كسى بخواهد ديگرى را به لغزش وادار نمايد، مى فرمايد شيطان مى خواست آنان را دچار لغزش ‍ كند و اين را نخواست مگر به سبب بعضى از انحرافهائى كه در دل و در اعمال داشتند چون گناهان هر كدامش آدمى را به سوى ديگرى مى كشاند چون اساس گناه پيروى هواى نفس است و نفس وقتى هواى فلان گناه را مى كند هواى امثال آن را نيز مى كند.
و اما احتمال اينكه حرف ((با)) براى آلت باشد و منظور از ((ما كسبوا آنچه كردند)) پشت كردنشان به جنگ در روز درگيرى احتمالى است بعيد از ظاهر لفظ چون ظاهر جمله : ((ما كسبوا)) اين است كه عملى بوده كه قبل از فرار از جنگ و استزلال شيطان ، از ايشان سر زده بوده است . و بهر حال ظاهر آيه اين است كه بعضى از گناهانى كه قبل از بپا شدن جنگ از ايشان سر زده بوده ، شيطان را به استزلال و اغواى آنان متمكن و مسلط ساخته و نتيجه اش پشت كردن به جنگ و فرارشان از آن شده است و از اينجا است كه نادرستى احتمال زير روشن مى شود و آن اين است كه كسى به پيروى بعضى از روايات بگويد: آيه ناظر است به ندائى كه شيطان در روز احد سر داد و گفت : ((محمد كشته شد)) چون در لفظ آيه هيچ دلالتى بر اين معنا نيست .

خداوند حليم فراريان از جنگ را مورد عفو خود قرار مى دهد
وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ
منظور از اين عفو بخشودن كسانى است كه از جنگ گريختند و در اول آيه سخن از آنان رفت و اين آيه به خاطر اينكه مطلق است شامل تمامى فراريان آن روز يعنى هر دو طايفه مى شود، چه آنها كه در آخر نعاس و چرت بر آنان احاطه يافت و چه آنهائى كه ((اهمتهم انفسهم )) ((- فقط به فكر حيات مادى خود بودند)) و چون اين دو طايفه در فضيلت مختلف بودند، در آيه مورد بحث (كه گفتيم شامل هر دو طايفه است ) جهات اكرام را (كه عفو مخصوص طايفه اول به بيانى كه گذشت مشتمل بر آن بود) ذكر نكرد. سخن ساده تر اينكه : نفرمود عفو از آن طايفه و اكرامشان چگونه بود.
از اينجا روشن مى شود كه عفو نامبرده در اين آيه غير از آن عفوى است كه در جمله : ((و لقد عفا عنكم )) آمده و دليل بر اختلاف اين دو عفو اختلاف لحنى است كه اين دو آيه دارند چون بين اين لحن كه فرموده : ((خدا هم از شما عفو كرد و خدا داراى فضلى خاص نسبت به مؤ منين است )) و در آن سخن از راءفت و فضل خدا و ايمان افراد مورد نظر رفته و بين اين لحن كه فرمود: ((و خدا هم از ايشان عفو كرد كه خدا آمرزنده و حليم است )) فرقى واضح وجود دارد چون در اين آيه هر چند سخن از عفو كرده ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 78
ولى از ذكر همه امتيازات طايفه اول خوددارى شده است و علاوه بر اين آيه را با ذكر حلم خدا ختم فرموده كه معنايش عجله نكردن در عقوبت است و چون با عفو ذكر شود اين معنا را مى دهد كه فعلا خشم خود را ظاهر نمى سازد و همچنان در باطن نگه مى دارد.
ممكن است كسى در اينجا بگويد: همين كه در آيه شريفه بين دو طايفه مساوات قائل شده و هر دو طايفه را مشمول عفو قرار داده (ما نيز بايد قائل به برابرى آن دو در فضيلت باشيم و يكى را بر ديگرى برترى و ترجيح ندهيم ).
در جواب مى گوئيم : معناى عفو در دو مورد مختلف است و هر يك مصداقى خاص دارد هر چند كه در مفهوم يكى باشند به هر دو عفو گفته شود و هيچ دليلى نيست كه دلالت كند عفو و مغفرت و امثال اين مفاهيم در همه موارد يك سنخ دارد، بلكه ما در سابق گفتيم كه در هر مورد معناى خاصى دارند كه بيانش گذشت .

عفو و مغفرت در قرآن به چه معنا است ؟
كلمه عفو بنابه گفته راغب به معناى قصد است البته اين معنا معناى جامعى است كه از موارد استعمال آن به دست مى آيد وقتى گفته مى شود: ((عفاه )) و يا ((اعتفاه ))، يعنى قصد فلانى را كرد تا آنچه نزد او است بگيرد و وقتى گفته مى شود: ((عفت الريح الدار)) معنايش اين است كه نسيم قصد خانه كرد و آثارش را از بين برد.
گويا اينكه در مورد كهنه شدن خانه مى گويند: ((عفت الدار)) عنايتى لطيف در آن دارند و كانه مى خواهند بگويند خانه قصد آثار خودش كرد و زينت و زيبائى خودش را گرفت و از انظار ناظران پنهان ساخت و به اين عنايت است كه عفو را به خداى تعالى نسبت مى دهند كانه خداى تعالى قصد بنده اش مى كند و گناهانى كه در او سراغ دارد از او مى گيرد و او را بى گناه مى سازد.
از اينجا روشن مى شود كه مغفرت كه عبارت از پوشاندن است به حسب اعتبار متفرع و نتيجه عفو است چون ، هر چيزى اول بايد گرفته شود بعد پنهان گردد خداى تعالى هم اول گناه بنده اش را مى گيرد و بعد مى پوشاند و گناه گناه كار را نه در نزد خودش و نه در نزد ديگران برملا نمى كند همچنانكه فرمود: ((و اعف عنا و اغفرلنا)) و نيز فرمود: ((و كان الله عفوا غفورا)) كه اول عفو را ذكر مى كند بعد مغفرت را.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 79
و از همين جا روشن گرديد كه عفو و مغفرت هر چند كه به حسب عنايت ذهنى دو چيز مختلفند و يكى متفرع بر ديگرى است و ليكن به حسب خارج و مصداق يك چيزند و معناى آندو اختصاصى نيست بلكه اطلاق آن دو بر غير خداى تعالى به همان معنا صحيح است ، همچنانكه خداى تعالى عفو را در مورد انسانها استعمال نموده مى فرمايد: ((الا ان يعفون او يعفو الذى بيده عقده النكاح )).
و همچنين كلمه مغفرت را استعمال نموده مى فرمايد: ((قل للذين آمنوا يغفروا للذين لايرجون ايام الله )).
و نيز مى فرمايد: ((فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر...)) كه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دستور مى دهد از افرادى كه مورد نظرند عفو كند و بر نافرمانى آنان مؤ اخذه و عتاب و سرزنش و امثال آن نكند و اينكه بر ايشان در آثارى كه گناه آنان براى شخص آن جناب دارد از خدا طلب مغفرت كند، با اينكه آمرزش بالاخره كار خود خداى تعالى است .
و نيز اين معنا روشن شد كه معناى عفو و مغفرت منحصر در آثار تشريعى و اخروى نيست بلكه شامل آثار تكوينى و دنيائى نيز مى شود، به شهادت اينكه در قرآن كريم در همين موارد استعمال شده است ، از آن جمله فرموده : ((و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير)) و اين آيه بطور قطع شامل آثار و عواقب سوء دنيائى گناهان نيز هست .
و معناى آيه زير نيز نظير آن است كه مى فرمايد: ((و الملائكه يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض )).
و همچنين كلام آدم و همسرش كه بنا به حكايت قرآن عرضه داشتند: ((ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين )) بنابر اينكه منظور از ظلم آدم و حوا نافرمانى از نهى ارشادى خدا باشد نه از نهى مولويش ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 80
(چون اگر منظور مخالفت از نهى مولوى باشد كه البته نيست آيه شريفه شاهد گفتار ما يعنى شمول دو كلمه ((عفو)) و ((مغفرت )) نسبت به آثار تكوينى و غير شرعى نخواهد بود).
و آيات بسيارى از قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه قرب و نزديكى به خداى تعالى و متنعم شدن به نعمت بهشت ، موقوف بر اين است كه قبلا مغفرت الهيه شامل حال آدمى بشود و آلودگى شرك و گناهان به وسيله توبه و نظير آن پاك شده باشد، چرك و آلودگى اى كه آيه شريفه : ((بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون )) و پاك شدنى كه آيه : ((و من يؤ من بالله يهد قلبه )) بدان اشاره دارند.

شرك مرگ ، و معصيت ظلم است و مغفرت ازاله مرگ و ظلمت مى باشد
و كوتاه سخن اينكه عفو و مغفرت از قبيل بر طرف كردن مانع و ازاله منافيات است ، چون خداى تعالى ايمان و خانه آخرت را حيات و آثار ايمان و افعال دارنده آن را و سيره اهل آخرت در زندگى دنيا را نور خوانده و فرموده است ؛ ((او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها))؟ و اصلا زندگى واقعى را دار آخرت دانسته و فرموده :
((و ان الدار الاخرة لهى الحيوان )) پس شرك مرگ و معصيت ظلمت است همچنان كه باز در جاى ديگر فرموده : ((او كظلمات فى بحر لجى يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم يكد يريها و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور))، پس ‍ مغفرت در حقيقت از بين بردن مرگ و ظلمت است و معلوم است كه مرگ بوسيله جدا و متمايز گردد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 81
و حيات هم عبارت است از ايمان و نور عبارت است از رحمت الهيه .
پس كافر حيات و نور ندارد و مؤ من آمرزيده ، هم حيات دارد و هم نور و مؤ منى كه هنوز گناهانى با خود دارد زنده است و ليكن نورش به حد كمال نرسيده ، با آمرزش الهى است كه به آن حد مى رسد چون خداى تعالى فرموده : ((نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا و اغفرلنا)).
پس از همه مطالب گذشته اين معنا روشن شد كه مصداق عفو و مغفرت وقتى در امور تكوينى به خداى تعالى نسبت داده شود معنايش ، برطرف كردن مانع به وسيله ايراد سبب است و در امور تشريعى به معناى ازاله سببى است كه نمى گذارد ارفاق و رحم مولا در مورد سعادت و شقاوت شامل حال بنده او شود، عفو و مغفرت آن مانع را برمى دارد و در نتيجه بنده داراى سعادت مى شود.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 82

آيات 164 - 156، سوره آل عمران
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَكُونُوا كالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قَالُوا لاخْوَنِهِمْ إِذَا ضرَبُوا فى الاَرْضِ أَوْ كانُوا غُزًّى لَّوْ كانُوا عِندَنَا مَا مَاتُوا وَ مَا قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذَلِك حَسرَةً فى قُلُوبهِمْ وَ اللَّهُ يحْىِ وَ يمِيت وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(156)
وَ لَئن قُتِلْتُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيرٌ مِّمَّا يجْمَعُونَ(157)
وَ لَئن مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لالى اللَّهِ تحْشرُونَ(158)
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنت لَهُمْ وَ لَوْ كُنت فَظاًّ غَلِيظ الْقَلْبِ لانفَضوا مِنْ حَوْلِك فَاعْف عَنهُمْ وَ استَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فى الاَمْرِ فَإِذَا عَزَمْت فَتَوَكَّلْ عَلى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يحِب الْمُتَوَكلِينَ(159)
إِن يَنصرْكُمُ اللَّهُ فَلا غَالِب لَكُمْ وَ إِن يخْذُلْكُمْ فَمَن ذَا الَّذِى يَنصرُكُم مِّن بَعْدِهِ وَ عَلى اللَّهِ فَلْيَتَوَكلِ الْمُؤْمِنُونَ(160)
وَ مَا كانَ لِنَبىٍ أَن يَغُلَّ وَ مَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَمَةِ ثُمَّ تُوَفى كلُّ نَفْسٍ مَّا كَسبَت وَ هُمْ لا يُظلَمُونَ(161)
أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضوَنَ اللَّهِ كَمَن بَاءَ بِسخَطٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْس المَْصِيرُ(162)
هُمْ دَرَجَتٌ عِندَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِيرُ بِمَا يَعْمَلُونَ(163)
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَث فِيهِمْ رَسولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيهِمْ ءَايَتِهِ وَ يُزَكيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَب وَ الْحِكمَةَ وَ إِن كانُوا مِن قَبْلُ لَفِى ضلَلٍ مُّبِينٍ(164)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 83

ترجمه آيات

اى گرويدگان به دين اسلام شما بمانند آنان كه راه كفر و نفاق پيمودند، نباشيد كه گفتند اگر برادران و خويشان ما به سفر نرفتند و يا به جنگ حاضر نمى شدند به چنگ مرگ نمى افتادند، اين آرزوهاى باطل را خدا حسرت دلهاى آنان خواهد كرد و خدا است كه زنده مى گرداند و مى ميراند (در هر وقت و به هر سبب كه مى خواهد) و به هر چه كنيد آگاه است .(156)
اگر در راه خدا كشته شويد يا بميريد در آن جهان به آمرزش و رحمت خدا نائل شويد و آن بهتر از هر چيزى است كه در حيات و زندگى دنيا انسان مى تواند براى خود فراهم آورد .(157)
اگر در راه خدا بميريد يا كشته شويد (اندوهگين نشويد كه ) به رحمت ايزدى پيوسته و به سوى خدا محشور خواهيد شد .(158)
رحمت خدا تو را با خلق مهربان و خوش خوى گردانيد و اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از پيرامون تو متفرق مى شدند پس چون امت به نادانى درباره تو بد كنند از آنان درگذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش كن و براى دلجوئى آنان در كار جنگ مشورت نما ليكن آنچه را كه خود تصميم گرفتى با توكل به خدا انجام ده كه خدا آنان را كه بر او اعتماد كنند دوست دارد و يارى مى كند .(159)
اگر خدا شما را يارى كند محال است كسى بر شما غالب آيد و اگر به خوارى واگذارد آن كيست كه بتواند بعد از آن شما را يارى كند؟ و اهل ايمان تنها به خدا (و قدرت و رحمت او) بايد اعتماد كنند .(.16)
و البته هيچ پيغمبرى خيانت نخواهد كرد و هر كس خيانت كند روز قيامت به كيفر آن خواهد رسيد و بطور كلى هر كس هر عمل نيك و بد در دنيا بجا آورد در قيامت تمام و كامل به جزاى آن برسد و به هيچ كس ‍ ستمى نخواهد شد .(161)
آيا كسى كه با ايمان در راه رضاى خدا قدم بردارد مانند كسى است كه با كفر راه غضب خدا پيمايد؟ منزل گاه او جهنم است و بسيار بد جايگاهى است .(162)
اين دو گروه مؤ من و كافر را به مراتب ايمان و كفر نزد خدا درجات مختلفه است و خداوند به هر چه مى كنند آگاه است .(163)
خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خودشان در ميان آنان بر انگيخت كه بر آنها آيات خدا را تلاوت كند و نفوسشان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنها احكام شريعت و حقايق حكمت بياموزد هر چند قبلا گمراهى آنان آشكار بود.(164)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 84

بيان آيات

چكيده سخن در مضمون آيات 164 156 سوره آل عمران
اين آيات نيز تتمه آياتى است كه در خصوص جنگ احد نازل شده و اين آيات متعرض مساءله ديگرى است كه براى مسلمين پيش آمد و آن عبارت بود از تاءسف و حسرتى كه از كشته شدن جنگجويانشان و بزرگانشان در دلشان پر شده بود و قلم درشت كشتگان از طايفه انصار بود چون از مهاجرين بطورى كه گفته شده به جز چهار نفر كشته نشدند و اين حدس انسان را قوى مى كند كه بيشتر مقاومت از ناحيه انصار و بيشتر ترس و وحشت از ناحيه مهاجرين بوده و مهاجرين قبل از انصار گريختند.
و كوتاه سخن اينكه آيات مورد بحث خطا و خبطى را كه باعث اين اسف و حسرت شد بيان مى كند و سپس به امر ديگرى اشاره مى كند كه زائيده آن اسف و حسرت بود و آن عبارت بود از سوء ظن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و اينكه آن جناب باعث شد كه مسلمانان گرفتار آن حسرت و اسف شوند و در آن مهلكه بيفتند و اين معنا از گفتار آنان استفاده مى شود گفتارى كه آيات : ((لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا...)) و گفتار منافقين در آيات آينده يعنى آيه : ((لو اطاعونا ما قتلوا...)) بر آن اشاره دارد چون خواسته اند بگويند: لو اطاعونا و لم يطيعوا رسول الله اگر اطاعت ما مى كردند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اطاعت نمى كردند نه مى مردند و نه كشته مى شدند (پس اگر رودربايستى نبود صريحا مى گفتند) رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آنان را به كشتن داد.
و آيات مورد بحث بيان مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به احدى خيانت نمى كند و اين شان او نيست بلكه او كه فرستاده اى از ناحيه خداى تعالى است شريف النفس و كريم الاصل و عظيم الخلق است و به رحمتى از خداى تعالى داراى خوئى نرم است از خطاكاران مردم عفو مى كند، برايشان استغفار مى نمايد و در امور به دستور خداى تعالى با ايشان مشورت مى كند و خدا با فرستادن چنين پيامبرى بر آنان منت نهاده تا از ضلالت به سوى هدايت خارجشان كند.

نهى مؤ منين از هماهنگ شدن با كفار درباره شهداى جنگ احد
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَكُونُوا كالَّذِينَ كَفَرُوا ...
منظور از اين كفار (كه به مؤ منين مى فرمايد مثل آنان نباشيد) خود كفارند (چون ظاهر جمله ((الذين كفروا)) همين است ) نه منافقان كه بعضى گفته اند، براى اين كه نفاق بدان جهت كه نفاق است منشاء چنين سخنى (كه اگر با ما بودند كشته نمى شدند)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 85
نمى شود و اگر منافق هم اين حرف را بزند كه البته مى زند به خاطر كفرش مى باشد پس بايد اين سخن را به كفار نسبت دهد كه داده نه به منافقين .
و تعبير ((ضرب فى الارض )) كنايه است از مسافرت و كلمه : ((غزى )) جمع غازى (جنگجو) است ، همانطور كه كلمه ((طلب )) جمع طالب و كلمه ((ضرب )) جمع ضارب است و معناى جمله : ((ليجعل الله ذلك حسره )) اين است كه خداى تعالى همين سخن را مايه حسرت دلهاى آنان قرار داد تا عذابشان كند پس اين تعبير از باب به كار بردن مقدمه در جاى نتيجه است چون حسرت مقدمه عذاب است و جمله : ((و الله يحيى و يميت )) بيان حقيقت امر است حقيقتى كه كفار و گويندگان : ((لو كانوا...)) درباره آن خطا كردند و كلمه : ((يميت = مى ميراند)) هم شامل مرگ در بستر مى شود و هم شامل قتل چون در سابق هم گفتيم كه وقتى كلمه ((موت )) بطور مطلق در كلام آيه شامل هر دو مى شود و جمله : ((و الله بما تعملون بصير)) در جاى تعليل بكار رفته مى خواهد نهى در ((لاتكونوا...)) را تعليل كند يعنى بفرمايد اگر گفتيم شما مسلمين مثل كفار نباشيد براى اين است كه خدا بدانچه مى كنيد بينا است .
و در جمله ((ما ماتوا و ما قتلوا...)) موت مقدم بر قتل آمده ، تا نشر هم به ترتيب لف در جمله ((اذا ضربوا فى الارض او كانوا غزى )) باشد چون در اين جمله نيز اول مسافرت آمده كه معمولا مرگ در آن مرگ طبيعى است و بعد جنگ آمده كه معمولا مرگ در آن به كشته شدن است ، ممكن هم هست كه به اين خاطر اين موت را مقدم ذكر كرده كه مردن امرى طبيعى و عادى است و كشته شدن امرى غير طبيعى است و لذا آنكه طبيعى بود جلوتر آمده .
و خلاصه معناى آيه نهى مؤ منين است از اينكه مثل كافران باشند و درباره كسانى كه در بيرون شهر يا در غياب بستگان و يا در جنگ از دنيا بروند بگويند: اگر نزد ما مانده بودند نمى مردند و كشته نمى شدند، براى اينكه اين سخن آدمى را به سوى عذابى قلبى و شكنجه اى الهى كه همان حسرت باشد گرفتار مى كند، علاوه بر اينكه سخنى است ناشى از جهل براى اينكه دورى فلان شخص از خانواده و بستگانش نه او را زنده مى كند و نه مى ميراند و اصولا احيا و اماته از شؤ ون مختص به خداى تعالى است خداى وحده كه شريكى براى او نيست ، پس زنهار كه شما مسلمانان مثل آن كفار نباشيد كه خدا بدانچه مى كنيد بصير و بينا است .
وَ لَئن قُتِلْتُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيرٌ مِّمَّا يجْمَعُونَ
ظاهرا مراد از ((ما يجمعون )) مال و ملحقات آن است كه مهم ترين هدف در زندگى دنيا است و اگر در اين جمله قتل را جلوتر از موت ذكر كرد، براى اين بود كه كشته شدن در راه خدا نزديك تر به مغفرت است تا مردن ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 86
پس اين نكته باعث شد كه در خصوص آيه مورد بحث قتل را جلوتر از موت بياورد و لذا در آيه بعد باز مى بينيم كه به همان ترتيب طبيعى برگشته و موت را قبل از قتل آورده ، مى فرمايد: ((و لئن متم او قتلتم لالى الله تحشرون )) چون نكته اى كه گفتيم در اينجا نبود.
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنت لَهُمْ...
كلمه : ((فظ)) به معناى جفاكار بى رحم است و غليظ بودن قلب كنايه است از نداشتن رقت و راءفت و كلمه : ((انفضاض )) كه مصدر فعل ((انفضوا)) است متفرق شدن است .

وجه التفات خطاب از مسلمين به پيامبر (ص ) در آيه شريفه
در اين آيه شريفه التفاتى به كار رفته چون در آيات قبل خطاب متوجه عموم مسلمين بود و در اين آيه متوجه شخص رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شده و خطاب در اصل معنا در حقيقت باز به عموم مسلمين است و مى خواهد بفرمايد: رسول ما به رحمتى از ناحيه ما نسبت به شما مهربان شده است و به همين جهت به او امر كرديم كه از شما عفو كند و برايتان استغفار نمايد و با شما در امور مشورت كند و وقتى تصميمى گرفت بر ما توكل كند.
پس با اينكه اصل معنا اين بود بايد ديد چرا خطاب را به شخص رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برگردانيد؟ و چه نكته اى باعث آن شد؟ نكته اش همان مطلبى است كه در اول آيات مربوط به جنگ خاطرنشان كرده و گفتيم : اين آيات آميخته با لحنى از عتاب و سرزنش است ، به دليل اينكه مى بينيم خداى تعالى هر جا كه مناسبت داشته از مردم به خاطر نافرمانيهايشان اعراض كرده است و يكى از آن موارد همين آيه مورد بحث است كه متعرض يكى از حالات آنان است ، آن حالتى كه نوعى ارتباط با اعتراضشان بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دارد و آن عبارت است از اندوهى كه از كشته شدن دوستانشان داشتند، چون چه بسا كه همين اندوه وادارشان كرد كه در عمل رسول خدا خرده گيرى نموده كشته شدن آنان را به آن جناب نسبت دهند و بگويند: تو باعث شدى كه ما اين چنين مستاصل و بيچاره شويم و بخاطر همين نسبت ناروا، خداى تعالى از سخن گفتن با آنان اعراض نموده و روى سخن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كرده ، فرموده : ((فبما رحمة من الله لنت لهم )).
و اين سخن به خاطر اينكه حرف ((فا)) در اول آن آمده فرع و نتيجه گيرى از كلامى ديگر است كه البته صريحا در آيات نيامده ، ولى سياق بر آن دلالت دارد و تقدير كلام چنين است : ((و اذا كان حالهم ما تريه من الشباهه بالذين كفروا و التحسر على قتلاهم ، فبرحمة منا لنت لهم ، و الا لانفضوا من حولك )).

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 87
فَاعْف عَنهُمْ وَ استَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فى الاَمْرِ
اين جمله براى اين آمده كه سيره رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را امضا كرده باشد، چون آن جناب قبلا هم همينطور رفتار مى كرده و جفاى مردم را با نرمخوئى و عفو و مغفرت مقابله مى كرده و در امور با آنان مشورت مى كرده است ، به شهادت اينكه اندكى قبل از وقوع جنگ با آنان مشورت كرد و اين امضا اشاره اى است به اين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بدانچه ماءمور شده عمل مى كند و خداى سبحان از عمل او راضى است .

دستور الهى به پيامبر (ص ) مبنى بر گذشت از مردم و مشورت با آنهاشامل احكام الهى نمى شود
در اين جمله خداى تعالى رسول گرامى خود (صلوات الله عليه و آله و سلم ) را ماءمور كرد تا از آنان عفو كند تا در نتيجه بر اعمال ايشان اثر معصيت مترتب نشود و اينكه از خدا بر ايشان طلب مغفرت كند با اينكه مغفرت بالاخره كار خود خداى تعالى است و عبارت ((استغفر لهم )) هر چند مطلق است و اختصاصى به مورد بحث آيه ندارد و ليكن موارد حدود شرعى و امثال آن را شامل نمى شود (و چنان مطلق نيست كه حتى اگر فردى مرتكب قتل شد او را هم ببخشايد و يا اگر زنا كرد تنها برايش طلب مغفرت كند و ديگر حد شرعى را بر او جارى نسازد) چون اگر اطلاق تا اين مقدار شمول داشته باشد باعث لغو شدن تشريع مى گردد، علاوه بر اينكه جمله : ((و شاورهم فى الامر)) كه به يك لحن عطف بر مساءله عفو و مغفرت شده خود شاهد بر اين است كه اين دو امر: يعنى ((عفو)) و ((مغفرت )) در چارچوب ولايت و تدبير امور عامه بوده ، چون اينگونه امور است كه مشورت بر مى دارد و اما احكام الهى خير پس عفو و مغفرت هم در همان امور ادارى جامعه است .
فَإِذَا عَزَمْت فَتَوَكَّلْ عَلى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يحِب الْمُتَوَكلِينَ
و چون خداى تعالى تو را به خاطر اينكه به او توكل كرده اى دوست مى دارد در نتيجه ولى و ياور تو خواهد بود و درمانده ات نخواهد گذاشت و به همين جهت كه اثر توكل به خدا يارى و عدم خذلان است دنبال اين جمله فرمود: ((ان ينصركم الله ...)) و مؤ منين را هم دعوت كرد به توكل و فرمود: اگر خدا شما را يارى كند كسى نيست كه بر شما غلبه كند و اگر شما را درمانده گذارد كيست كه بعد از خدا شما را يارى كند؟ آنگاه در آخر آيه با بكار بردن سبب توكل (كه ايمان باشد) در جاى خود توكل مؤ منين را امر به توكل نموده و مى فرمايد: ((و على الله فليتوكل المؤ منين ))، يعنى مؤ منين به سبب اينكه ايمان به خدا دارند و ايمان دارند به اينكه ناصر و معينى جز او نيست بايد فقط بر او توكل كنند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 88

تنزيه ساحت رسول خدا (ص ) از بديها و اعمال زشت
وَ مَا كانَ لِنَبىٍ أَن يَغُلَّ...
كلمه ((غل )) كه مصدر ((يغل )) است ، به معناى خيانت مى باشد و ما در تفسير آيه : ((و ما كان لبشر ان يوتيه الله الكتاب ))، گفتيم كه معناى اين سياق تنزيه ساحت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از بديها اعمال زشت و طهارت دامن آن جناب از هر آلودگى است و معنايش اين نيست كه پيغمبر نبايد چنين و چنان كند، بلكه معنايش اين است كه پيغمبر ساحتش مقدس تر از اين است كه چنين و چنان كند، در آيه مورد بحث هم معنايش اين است كه حاشا بر رسول (صلى الله عليه و آله ) كه به پروردگار خود و يا به مردم خيانت كند، (چون خيانت به مردم هم خيانت به خدا است ) با اينكه هر خيانتكارى با خيانتش ‍ پروردگارش را ديدار مى كند و آنگاه آنچه كرده است بدون كم و كاست تحويل مى گيرد.
بعد از تنزيه ساحت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى فرمايد: نسبت خيانت به رسول خدا (صلى الله عليه ) دادن قياسى است ظالمانه و علاوه بر آن قياسى است مع الفارق براى اينكه آن جناب پيرو رضاى خدا است و از رضاى خداى تعالى تجاوز نمى كند و خيانتكاران با خيانت خود خشم عظيمى از خدا را به دست مى آورند و جايشان جهنم است كه بدترين جايگاه است ، اين است منظور از جمله : ((افمن اتبع رضوان الله كمن باء بسخط من الله ...)). هر چند ممكن هم هست كه بگوئيم مراد از آن تعريض به مؤ منين است و مى خواهد بفرمايد: اين حالاتى كه شما داريد متعرض خشم خدا شدن است و خداى تعالى با اين مواعظ خود شما را به سوى رضوان خويش مى خواند و معلوم است كه رضوان خدا و خشم و سخط او مساوى نيستند.
خداى سبحان بعد از تقسيم مردم به اين دو قسم مى فرمايد: هر يك از اين دو طايفه درجاتى مختلف دارند آنها، كه تابع رضوان خدايند همه با هم مساوى نيستند آنها هم كه تابع سخط خدايند همه در يك درجه نيستند و خدا بصير به اعمال است و مى داند هر كسى در چه درجه اى از پيروى سخط و يا رضاى او است پس خيال نكنيد كه خير اندك و يا شرمختصر از قلم او مى افتد و به خاطر اين خيال باطل در اين جور خير و شرها مسامحه كنيد.

next page

fehrest page

back page