next page

fehrest page

back page

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 27
يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا الربوا... لعلكم ترحمون
قبلا گذشت كه چرا قرآن كريم از ((گرفتن )) هر مالى تعبير به ((خوردن )) آن مى كند، از آن جمله در آيه مورد بحث گرفتن ربا را تعبير به خوردن آن نموده ، و كلمه ((أَضعَافاً مُضاعفَهْ)) اشاره است به وضعى كه غالب رباخواران دارند، چون اصولا وضع ربا و طبيعت آن اين است كه مال ربا دهنده را نابود كرده ، ضميمه مال رباخوار مى كند، و آن را چندين برابر مى سازد.
و در جمله ((وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتى أُعِدَّت لِلْكَفِرِينَ)) اشاره اى است به اينكه رباخوار كافر است ، همچنان كه در سوره بقره در آيات مربوط به ربا نيز اين اشاره را آورده و فرموده : ((وَ اللَّهُ لا يُحِب كلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ )).
وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكمْ وَ جَنَّةٍ ...
كلمه ((مُسارِعَهْ)) به معناى شدت سرعت است ، كه در خيرات صفتى است ممدوح ، و در شرور صفتى است مذموم .
قرآن كريم در غالب موارد، مغفرت را در مقابل جنت قرار داده است ، و اين نيست مگر به خاطر اينكه بهشت خانه پاكان است پس كسى كه هنوز آلوده به قذارتهاى گناهان و پليديهاى معاصى باشد داخل آن نمى شود، مگر آنكه خداى تعالى با آمرزش خود قذارتهاى او را از بين برده و پاكش ‍ كند.
و مغفرت و جنت كه در اين آيه آمده در مقابل دو چيزى است كه در دو آيه بعد آمده ، اما مغفرت در مقابل جمله : ((وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً...)) واقع شده ، و اما جنت محاذى جمله : ((الَّذِينَ يُنفِقُونَ فى السرَّاءِ وَ الضرَّاءِ...)) قرار گرفته است .
و اما اينكه فرمود: ((جَنَّةٍ عَرْضهَا السمَوَت وَ الاَرْض ...)) منظور از((عرض بهشت ))، چيزى در مقابل طول آن نيست ، بلكه منظور وسعت آن است ، و اين خود استعمالى است شايع ، و كانه تعبير به عرض ، كنايه است از اينكه وسعت آن به نهايت درجه است ، و يا به قدرى است كه وهم و خيال بشرى نمى تواند آن را بسنجد و برايش ‍ حدى تصور كند، البته اين تعبير معناى ديگرى نيز دارد، كه ان شاءالله بزودى در بحث روايتى آينده بدان اشاره
خواهيم كرد.
و اينكه فرمود: ((أُعِدَّت لِلْمُتَّقِينَ)) به منزله توطئه و زمينه چينى براى او
صافى است كه بعد از اين آيه براى متقين مى شمارد، چون غرض از آن آيات بيان اوصاف است . اوصافى كه با حال مؤ منين در اين مقام يعنى در هنگام نزول اين آيات ارتباط دارد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 28
چون اين آيات بعد از جنگ احد نازل شده كه آن احوال يعنى ضعف و وهن و مخالفت ها از ايشان سر زده بود، و گرفتاريها بر سرشان آمده بود، و در عين حال به زودى به جنگ هائى ديگر بايد بروند، و حوادثى شبيه به حوادث جنگ احد در پيش داشتند، و سخت به اتحاد و اتفاق و ائتلاف نيازمند بودند.
((الَّذِينَ يُنفِقُونَ فى السرَّاءِ وَ الضرَّاءِ...)) كلمه سراء به معناى آن پيشامدى است كه مايه مسرت آدمى باشد، و كلمه (ضراء) بر خلاف آن به معناى هر چيزى است كه مايه بد حالى انسان شود، البته ممكن است اين دو كلمه را به معناى دو كلمه يسر و عسر يعنى آسانى و دشوارى نيز گرفت ، و كلمه (كظم ) در اصل به معناى بستن سر مشك بعد از پر كردن آن بوده ولى بعدها به عنوان استعاره در مورد انسانى استعمال شد كه پر از اندوه و خشم باشد ليكن مصمم است كه خشم خود را ابراز ننمايد، و كلمه (غيظ) به معناى هيجان طبع براى انتقام در اثر مشاهده پى در پى ناملايمات است ، به خلاف غضب كه به معناى اراده انتقام و يا مجازات است ، و به همين جهت
است كه گفته مى شود: خداى تعالى غضب مى كند، ولى گفته نمى شود خداى تعالى غيظ مى كند.

توضيحى در مورد ((احسان )) و ((محسنين ))
و جمله و ((اللَّهُ يحِب الْمُحْسِنِينَ)) اشاره است به اين كه آن چه از اوصاف ذكر شد در حقيقت معرف متقين است ، و اين متقين معرفى ديگر در دو مرحله دارند، و آن عبارت است از كلمه ((مُحْسِنِينَ)) كه در مورد انسانها معنايش نيكوكاران به انسانها است ، و در مورد خداى تعالى معنايش استقامت و تحمل راه خدا است ، كه در اين باره در جاى ديگر قرآن مى خوانيم : ((وَ بُشرَى لِلْمُحْسِنِينَ إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقَمُوا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ)).
بلكه احسان در آيات احقاف ، اصل و ريشه است براى احسان به مردم ، چرا كه اگر احسان به خلق ، براى خدا نباشد نزد خدا هيچ ارزشى ندارد، آرى از آيات سابق از قبيل آيه ((مَثَلُ مَا يُنفِقُونَ فى هَذِهِ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا...))
و امثال آن بر مى آيد كه احسان به مردم زمانى در نزد خدا داراى منزلت است كه براى رضاى او انجام شده باشد.
دليل بر اين گفته ما آيه شريفه زير است كه مى فرمايد:((وَ الَّذِينَ جَهَدُوا فِينَا لَنهْدِيَنهُمْ سبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ )) براى اينكه مى دانيم معناى اين جهاد كه عبارت است از بذل جهد در جائى و در امرى تصور دارد كه آن امر مطابق ميل نباشد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 29
بلكه مخالف با مقتضاى طبع باشد، و اين نيز تصور ندارد و يا بگو شخص عاقل بر خلاف ميل خود تلاش نمى كند مگر وقتى كه به امورى ديگر ايمان داشته باشد، كه منافع آن بيش از آن تلاش باشد، امورى كه هر انسان عاقلى وقتى آن را درك كند حكم كند كه بايد در صدد تحصيلش بر آمده و بلكه مقاومت هم بكند، و براى به دست آوردنش از همه محبوبهاى طبيعى و شهوات نفسانى چشم بپوشد، و لازمه داشتن چنين دركى اعتقادى ، و نيز لازمه ادعاى داشتن اين درك و اين اعتقاد اين است كه بگويند: ((رَبُّنَا اللَّهُ))، و به پاى اين گفته خود
ايستادگى هم بكنند، اين از نظر اعتقاد، و اما به حسب عمل هم بايد به پاى گفته خود بايستند يعنى در راه خدا جهاد كنند، ((وَبَيْنهُمْ وَ بَينَ اللَّهُ)) انگيزه اى به جز عبادت او نداشته باشند (نه اينكه عبادت او را وسيله رونق دادن به دنياى خود سازند)، و در راه او انفاق كنند، و بينهم و بين الناس با حسن معاشرت سلوك نمايند.
پس از آنچه گفتيم اين معنا به دست آمد كه احسان عبارت است از انجام دادن هر عملى به وجه حسن و بدون عيب ، هم از جهت استقامت و ثبات ، و هم از جهت اينكه جز براى خدا نبوده باشد.

نكاتى كه از آيه شريفه ((وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا...)) درباره استغفار و توبه استفاده مىشود
وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ...وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَمِلِينَ
كلمه فاحشة به معناى هر عملى است كه متضمن فحش يعنى زشتى باشد، ولى بيشتر در زنا استعمال مى شود، پس مراد از ظلم به قرينه مقابله ساير گناهان كبيره و صغيره است ، و ممكن هم است فاحشه را به معناى گناهان كبيره بگيريم ، و ظلم را به معناى گناهان صغيره بدانيم ، و اينكه فرمود: ((ذَكَرُوا اللَّهَ...)) دلالت دارد بر اينكه ملاك در استغفار اين است كه ياد خدا داعى بر آن باشد، نه صرف كلمه ((استَغْفِرِ اللَّهَ)) كه به لقلقه زبان صورت گيرد و به مجرد عادت از زبان جارى شود، و جمله : ((وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوب إِلا اللَّهُ)) تشويق گنه كاران به توبه است و مى خواهد قريحه پناه بردن به خدا را در انسان گنه كار بيدار كند.
خداى تعالى در آيه مورد بحث استغفار را مقيد كرد به جمله ((وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ))، در نتيجه فهمانيد كه تنها استغفار كسى مؤ ثر است كه نخواهد آن عمل زشت را همچنان مرتكب شود، براى اينكه اصرار داشتن بر گناه هياءتى در نفس ايجاد مى كند كه با بودن آن هياءت ذكر مقام پروردگار نه تنها مفيد نيست ، بلكه توهين به امر خداى تعالى نيز هست ، و دليل بر اين است كه چنين كسى از هتك حرمت هاى الهى و ارتكاب به محرمات او هيچ باكى ندارد، و حتى نسبت به خداى عزوجل استكبار دارد، با اين حال ديگر عبوديتى باقى نمى ماند،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 30
و ذكر خدا سودى نمى بخشد، و به خاطر همين علت بود كه جمله نامبرده را با جمله : ((وَ هُمْ يَعْلَمُونَ)) ختم فرمود، و اين خود قرينه اى است بر اين كه كلمه ((ظلِم )) در صدر آيه شامل گناهان صغيره نيز مى شود، چون اصرار بر گناه موجب اهانت به امر خدا است ، و نشانه آن است كه چنين كسى هيچ احترامى و اهميتى براى امر خدا قائل نيست ، و مقام او را تحقير مى كند، و در اين دلالت هيچ فرقى بين گناه صغيره و كبيره نيست ، پس جمله : ((مَا فَعَلُوا)) اعم است از گناهان كبيره ، و مراد از آن همان چيزى است كه در صدر آيه ذكر كرد، چيزى كه هست گناه صغيره اگر فاحشه نيست ظلم به نفس هست (زيرا بتدريج ملكه گناهكارى را در نفس پديد مى آورد ((مترجم ))).
و جمله : ((أُولَئك جَزَاؤُهُم مَّغْفِرَةٌ)) بيان اجر جزيل آنان است ، و آنچه خداى تعالى در اين آيه تذكر داده عين همان فرمانى است كه در آيه
زير فرموده ، يعنى مسارعه به سوى مغفرت ، و به سوى جنت و فرمود: ((وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكمْ وَ جَنَّةٍ ...))
و از اينجا روشن مى گردد كه امر به مسارعت در چند عمل است : 1انفاق 2 كظم غيظ 3 عفو از خطاهاى مردم 4 استغفار.
قَدْ خَلَت مِن قَبْلِكُمْ سنَنٌ فَسِيرُوا ...
كلمه ((سنَنٌ)) جمع سنت است ، كه به معناى طريقت و روشى است كه بايد در مجتمع سير شود، و اين كه امر فرموده در زمين سير كنند براى اين است كه از سر گذشت امتهاى گذشته عبرت بگيرند، و سرانجام پادشاهان و فراعنه طاغى را ببينند كه چگونه قصرهاى رفيعشان به دردشان نخورد، و ذخيره هاى موزه سلطنتيشان ، و تخت مزين به جواهرشان ، و لشكر و هوادارانشان سودى به آنان نبخشيد، و خداى تعالى همه را از بين برد، و چيزى به جز سر گذشتى كه مايه عبرت باشد از آنان باقى نماند، ولى فرو رفتگان در غفلت كجا؟ و عبرت كجا؟.
و اما اينكه بيائيم آثار باستانى آنان را و مجسمه هايشان را حفظ كنيم ، و در كشف از عظمت و مجد آنان مخارج گزاف و زحمات طاقت فرسائى را تحمل نمائيم ، از امورى است كه قرآن كريم هيچ اعتنائى به آن ندارد، چون اين خود يكى از مصاديق بت پرستى است ، كه در هر دوره اى به شكلى و در لباسى خودنمائى مى كند، و ما ان شاءالله به زودى پيرامون اين معنا بحثى مستقل ايراد خواهيم كرد، و در آنجا معناى و ثنيت و بت پرستى را تجزيه و تحليل خواهيم نمود.
هَذَا بَيَانٌ لِّلنَّاسِ ...
در اين آيه بيانات آيات قبل را روشنگر براى عموم مردم ، و هدايت و موعظتى براى خصوص متقين دانسته ، و اين تقسيم به اعتبار تاءثير است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 31
(و مى خواهد بفرمايد هر چند بيان براى عموم است ولى تنها در متقين اثر مى گذارد و گرنه همان طور كه در آيات ديگر آمده قرآن كريم روشنگر همه مردم است ).

بحث روايتى (در ذيل آيات گذشته )
روايتى در ذيل ((جَنَّةٍ عَرْضهَا السمَوَت وَ الاَرْض )) و جواب به سؤ ال درباره مكان و موضع جهنم
در مجمع البيان در ذيل آيه : ((جَنَّةٍ عَرْضهَا السمَوَت وَ الاَرْض )) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده كه شخصى از آن جناب پرسيد: وقتى عرض بهشت همه آسمانها و زمين باشد پس دوزخ كجا است ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: سبحان الله وقتى روز مى آيد شب كجا است .
مؤ لف قدس سره : اين روايت را سيوطى نيز در الدرالمنثور از تنوخى روايت كرده ، كه در نامه اى كه از ناحيه هر قل به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسيده اين سؤ ال آمده بود، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در پاسخ همين مطلب را، به طريقى ديگر از ابى هريره روايت كرده كه مردى اين سؤ ال را كرد و حضرت اين جواب را داد.
بعضى ها اين كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اين گونه تفسير كرده اند: كه مراد آن جناب اين بوده كه آتش در علم خداى تعالى است ، همان طور كه شب در هنگام فرا رسيدن روز در علم خداى تعالى است ، اگر منظور اين اشخاص اين است كه آتش از علم خداى تعالى غايب نيست پر واضح است كه اين جواب قانع كننده نيست ، و اشكال را از بين نمى برد، چون سؤ ال از مكان آتش است نه از علم خداى تعالى به آتش ، و اگر منظورشان اين است كه ممكن است مكان ديگرى بيرون از سماوات و ارض باشد كه دوزخ در آن قرار داشته باشد، گو اينكه اين احتمال فى نفسه بعيد نيست ، ليكن روى اين فرض مقايسه جنت و نار باليل و نهار، مقايسه اى صحيح نيست ، براى اينكه شب در هنگام آمدن نهار از حيطه آسمانها و زمين خارج نيست ، و بنابر اين حق مطلب اين است كه اين تفسير درست نيست .

معناى فرمايش پيامبر (ص ) و توضيحى پيرامون اختلاف معانى دنيوى و اخروى
و من گمان مى كنم روايت به يك معنائى ديگر نظر دارد، و توضيح آن اين است كه آخرت با همه نعمتها و عذابهايش هر چند كه شباهتى با دنيا و لذائذ و آلامش دارد، و همچنين انسانى كه در آخرت وارد شده هر چند كه همان انسانى است كه به عينه در دنيا بود

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 32
همچنان كه مقتضاى ظواهر كتاب و سنت همين است ، الا اينكه نظامى كه حاكم در آخرت است غير از نظامى است كه در دنيا حاكم است ، چون آخرت دار اءبديت و بقا است ، و دنيا دار زوال و فنا است ، و به همين جهت انسان در بهشت مى خورد، و مى نوشد و نكاح مى كند و لذت شهوانى مى برد، ولى در آنجا دچار عوارضى كه در دنيا بر او وارد مى شد نمى گردد و همچنين انسان دوزخى در آخرت بين آتش مى سوزد، و سوزش آتش را مى چشد و از خوردنيها و نوشيدنيها و مسكن و همنشين دوزخيش شكنجه مى بيند، ولى آثار سوختن دنيائى را ندارد، (نه ذغال مى شود و نه خاكستر و نه مى ميرد) و همچنين در آخرت عمرى ابدى و بى پايان دارد، ولى آثار طول عمر دنيائى از قبيل كهولت و پيرى و سال خوردگى را ندارد، و همچنين ساير شؤ ون حياتى دنيائى را دارد ولى آثار دنيائى آن را ندارد، و اين نيست مگر به خاطر اينكه عوارض و لوازم نامبرده از لوازم نظام دنيوى است ، نه از لوازم مطلق نظام (چه دنيائى و چه آخرتى ) پس دنيا دار تزاحم و تمانع است ، ولى آخرت چنين نيست (پس مى شود پهناى آسمانها و زمين را بهشت اشغال كرده باشد، و در عين حال جهنم نيز آن را اشغال كند).
از جمله دلائل اين معنا اين است كه : ما آنچه را كه در طرف مشاهده خود از حوادث و اتفاقات واقعه حوادث ديگرى را براى بار دوم مى بينيم حوادث
بار اول از نظرمان غايب مى شود، مثلا حوادث امروز را وقتى مى بينيم كه حوادث ديروز از نظر ما غايب شده باشد، حوادث شب را وقتى مى بينيم كه حوادث روز گذشته باشد، و همچنين مثالهاى ديگر و اما نسبت به خداى سبحان چنين نيست ، از نظر او حوادث شب و روز يك جا مشاهد است ، و حوادث آينده حوادث گذشته را از محضر او غايب نمى سازد، و اين قسم حوادث مزاحمتى با يكديگر ندارند، پس شب و روز و حوادث مقارن آن دو، به حسب نظام ماده و حركت متزاحم و متمانعند، در يك جا و در يك لحظه جمع نمى شوند، ولى در نظام آخرت هيچ تزاحم و تمانعى با هم ندارند، و با اين بيان معناى آيه زير نيز بهتر فهميده مى شود ((أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّك كَيْف مَدَّ الظلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشمْس عَلَيْهِ دَلِيلاًثُمَّ قَبَضنَهُ إِلَيْنَا قَبْضاً يَسِيراً )).
و وقتى جمع بين ليل و نهار متزاحم ، ممكن باشد، اين نيز ممكن مى شود كه آسمان و زمين گنجايش بهشتى را داشته باشد كه به وسعت آن دو است ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 33
و هم گنجايش دوزخى را داشته باشد كه آن نيز به وسعت آن دو است به عبارت ساده تر اينكه : اين نيز ممكن است كه آسمان و زمين محل بهشتى و جهنمى باشد كه وسعت هر دو بقدر آسمان و زمين است ، ولى نه به حسب نظام دنيا، بلكه به حسب نظام آخرت و در اخبار براى اين جريان نظايرى هست ، از آنجمله در اخبار آمده كه قبر يا روضه اى است از باغهاى بهشت ، و يا حفره اى است از حفره هاى جهنم ، و يا آمده است كه قبر مؤ من تا چشمش كار مى كند وسيع است .
پس بنابر اين جا دارد كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را كه فرمود: ((سبحان الله وقتى روز مى آيد شب كجا مى رود)) را حمل كنيم بر چنان معنائى ، نه بر حضور و غياب آندو از علم خدا، چون اين خيلى روشن است كه عالم بودن خداى تعالى به شب و روز ارتباطى با سؤ ال سائل ندارد، و همچنين اگر كسى از آن سؤ ال پاسخ دهد به اينكه وقتى روز مى رسد شب همچنان در عالم خارج باقى مى ماند، (و شب و روز نظير چرخ فلكى است كه نيمى از آن سفيد و نيمى سياه باشد، وقتى نيمه سفيد جلوى شيشه مى آيد نيمه سياه عقب مى رود ولى در چرخ فلك هست )، چون در اين صورت سائل اعتراض مى كند و مى گويد مطلب اينطور نيست ، بلكه با آمدن روز در محل سكونت ما، شب آن محل معدوم مى شود، و اگر محل را در نظر نگيريم و خود شب و روز را در نظر بگيريم ، حقيقت شب عبارت است از يك سايه مخروطى كه از تابش ‍ خورشيد به يك طرف زمين در طرف ديگر آن پديد مى آيد، و اين سايه مخروطى بطور دائم دور كره زمين مى گردد و دائما يك طرف زمين روز و روشن و طرف ديگرش شب و تاريك است ، پس با آمدن روز، شب باطل نمى شود، و در عين حال آنجا كه روز هست ، شب نيست .
و اين روايت نظايرى در ميان روايات دارد، مانند روايتى كه در تفسير آيه : ((لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيث مِنَ الطيِّبِ )) وارد شده ، كه امام (عليه السلام ) فرموده : وقتى خورشيد غايب مى شود اين شعاع گسترده چه مى شود و به كجاى زمين مى رود...))، كه به زودى بحث پيرامون آن مى آيد.

((وَ الْكظِمِينَ الْغَيْظ...)) و كرامتى از امام سجاد (ع )
و در الدرالمنثور است كه بيهقى در تفسير آيه : ((وَ الْكظِمِينَ الْغَيْظ وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ...)) از على بن الحسين روايت آورده كه را وى گفت : كنيزى از آن جناب آب به دستش مى ريخت تا براى نماز آماده شود ناگهان آفتابه از دستش بيفتاد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 34
و صورت آن جناب را پاره كرد، حضرت سر بلند كرد و به او نگريست ، كنيزك گفت خداى تعالى مى فرمايد: ((وَ الْكظِمِينَ الْغَيْظ ))، حضرت فرمود: ((كظمت غيظى )) كنيزك دنباله آيه را خواند، و گفت : (( وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ))، حضرت فرمود: ((قد عفا الله عنك )) كنيزك آخر آيه را خواند كه مى فرمايد: ((وَ اللَّهُ يحِب الْمُحْسِنِينَ))، آن جناب فرمود: ((اذهبى فانت حره )).
مؤ لف قدس سره : اين روايت از طرق شيعه نيز نقل شده و از ظاهر آن بر مى آيد كه آن جناب كلمه ((مُحْسِنِينَ)) را و يا بگو احسان را به معنائى
تفسير كرده كه زايد بر صفات قبلى يعنى ((كظم غيظ)) و ((عفو)) است ، و همين طور هم هست ، براى اينكه از اطلاق مفهومش همين فهميده مى شود، (يعنى جامع معناى كظم غيظ و عفو اين است كه شخص ما فوق ، صدمه اى به زير دست مقصر خود وارد نياورد، ولى احسان هر جا گفته شود اين معنا از آن فهميده مى شود كه نه تنها صدمه اى وارد نياورد،بلكه خوبى هم بكند)، چيزى كه هست صفات نامبرده از لوازم معناى احسان است ، و به همين جهت صحيح است كه لفظ احسان را با آنها تعريف كرد.
اين را هم بايد دانست كه در اين ميان روايات بسيار زيادى (در ذيل اين آيه ) در باره حسن خلق و ساير اخلاق فاضله از قبيل : ((انفاق ))، ((كظم ))، ((عفو)) و امثال آن از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده ، كه ما ايراد آن را گذاشته ايم براى جاى ديگر، كه مناسبت بيشترى داشته باشد.

رواياتى در ارتباط با (و الذين اذا فعلوا فاحشة ...)
و در كتاب مجالس از عبد الرحمان بن غنم دوسى آمده كه آيه شريفه : ((وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً ...))، و در باره بهلول نباش (كسى كه قبرها را نبش مى كرد و كفن مردگان را مى دزديد) نازل شده ، چون اين مرد در يكى از اين دزديهايش قبر دخترى از انصار را نبش كرد، و جنازه را بيرون آورده كفنش را باز كرد بدنى سفيد و زيبا يافت ، شيطان زناى با او را در نظرش جلوه داد، و با او زنا كرد، آنگاه پشيمان شد، و نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمده جريان را به عرض آن حضرت رسانيد، ولى رسول خدا او را رد كرد، و او از مردم كناره گرفت ، و دور از آنها در كوههاى مدينه به عبادت و مناجات پرداخت ،

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 35
تا آنكه خداى تعالى توبه اش را قبول نموده آياتى از قرآن در باره اش نازل شد.
مؤ لف قدس سره : اين روايات مفصل تر از اين است ، و ما خلاصه اش را نقل كرديم ، و اگر روايت درست باشد، سبب ديگرى براى نزول آيه مورد بحث است ، غير از آن سببى كه همه آيات اين داستان يعنى داستان جنگ احد در باره اش نازل شده .
و در تفسير عياشى از امام باقر عليه السلام روايت شده كه در ذيل جمله : ((وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا...)) فرمود: اصرار به اين معنا است كه گنه كار گناهى مرتكب شود، نه از خدا طلب آمرزش كند، و نه نفس خود را (ملامت نموده ) وادار به توبه سازد، اين است معناى اصرار.

رواياتى درباره مغفرت خداوند و توبه و استغفار از گناهان
و در تفسير الدرالمنثور است كه احمد از ابى سعيد خدرى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ابليس به خداى عزوجل عرضه داشت : به عزتت سوگند كه تا هستم نسل آدم را مادام كه جان در بدن دارند گمراه مى كنم ، خداى عزوجل فرمود: به عزتم سوگند كه همواره آنها را مادام كه از من مغفرت بخواهند مى آمرزم .
و در كافى از امام صادق عليه السلام روايت آورده كه فرمود: هيچ گناهى (هر قدر هم كه كوچك باشد) با اصرار در ارتكابش صغيره نيست ، و هيچ گناهى هر قدر هم كه بزرگ باشد با استغفار از آن كبيره نيست .
و در تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در حديثى فرمود: و در كتاب خداى تعالى نجات از هر پستى و بصيرت از هر كوردلى و شفا از هر بيمارى اخلاقى ، وجود دارد، و شما آن را در آياتى جستجو كنيد كه به توبه و استغفار امرتان مى كند، مثلا مى فرمايد:
((وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاستَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوب إِلا اللَّهُ وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ)).
و نيز فرموده : ((وَ مَن يَعْمَلْ سوءاً أَوْ يَظلِمْ نَفْسهُ ثُمَّ يَستَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَّحِيماً ))، اين نمونه اى است از آياتى كه خداى تعالى در آن امر به استغفار فرموده ، البته (در آياتى ديگر)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 36
استغفار را مشروط به توبه و دل كندن از گناه كرده ، از آيه زير هم مى توان شرطى ديگر را استفاده كرد، و آن عمل صالح است چون مى فرمايد: ((إِلَيْهِ يَصعَدُ الْكلِمُ الطيِّب وَ الْعَمَلُ الصلِحُ يَرْفَعُهُ )).
پس معلوم مى شود بدون توبه و عمل صالح استغفار به سوى خدا بالا نمى رود.
مؤ لف قدس سره : امام عليه السلام مساءله دل كندن را از اين جمله استفاده كرده ، كه مى فرمايد: (( وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا))، و همچنين احتياج توبه و استغفار به عمل صالح را از همان آيه اى كه نقل كرديم استفاده فرموده ، چون جمله كلمه هاى طيب عموميت دارد هم شامل عقائد مى شود و هم استغفار.
و در كتاب مجالس از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرموده : وقتى آيه : ((وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشةً...)) نازل شد، ابليس بر بالاى يكى از كوه هاى مكه رفت ، كه نامش را ثور مى گويند، و با بلندترين فرياد عفريت هاى (شاگردان ) خود را صدا كرد، كه همه دورش ‍ جمع شدند و گفتند: براى چه ما را خوانده اى اى بزرگ ما؟ گفت : اين آيه نازل شده : خواستم ببينم كدام يك از شما حريف خنثى كردن آن هستيد عفريتى از شيطانها بر خاست و به ابليس گفت :
من حريف آن هستم و... آن را خنثى مى كنم ، ابليس گفت : نه تو حريف نيستى ، ديگرى بر خاست و سخنى نظير او گفت ، ابليس به او نيز گفت كه : تو هم حريف آن نيستى ،تا آنكه (شخصى به نام ) وسواس خناس بر خاست و گفت : من حريف آنم ، پرسيد از چه راه ؟ گفت : من به فرزندان آدم وعده مى دهم ، و تشنه گناهان مى كنم تا مرتكب شوند، و بعد از ارتكاب توبه و استغفار را از يادشان مى برم ، ابليس گفت : حقا كه تو حريفى و او را ماءمور به خنثى كردن اثر اين آيه كرد، كه تا روز قيامت به اين كار بپردازد0 مؤ لف قدس سره : اين روايت از طرق اهل سنت هم نقل شده است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 37

آيات 148 - 139، سوره آل عمران
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تحْزَنُوا وَ أَنتُمُ الاَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ(139)
إِن يَمْسسكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَس الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَ تِلْك الاَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَينَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنكُمْ شهَدَاءَ وَ اللَّهُ لا يحِب الظلِمِينَ(140)
وَ لِيُمَحِّص اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكَفِرِينَ(141)
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَهَدُوا مِنكُمْ وَ يَعْلَمَ الصبرِينَ(142)
وَ لَقَدْ كُنتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْت مِن قَبْلِ أَن تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنتُمْ تَنظرُونَ(143)
وَ مَا محَمَّدٌ إِلا رَسولٌ قَدْ خَلَت مِن قَبْلِهِ الرُّسلُ أَ فَإِين مَّات أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيْهِ فَلَن يَضرَّ اللَّهَ شيْئاً وَ سيَجْزِى اللَّهُ الشكرِينَ(144)
وَ مَا كانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوت إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتَباً مُّؤَجَّلاً وَ مَن يُرِدْ ثَوَاب الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنهَا وَ مَن يُرِدْ ثَوَاب الاَخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنهَا وَ سنَجْزِى الشكِرِينَ(145)
وَ كَأَيِّن مِّن نَّبىٍّ قَتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصابهُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ مَا ضعُفُوا وَ مَا استَكانُوا وَ اللَّهُ يحِب الصبرِينَ(146)
وَ مَا كانَ قَوْلَهُمْ إِلا أَن قَالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ إِسرَافَنَا فى أَمْرِنَا وَ ثَبِّت أَقْدَامَنَا وَ انْصرْنَا عَلى الْقَوْمِ الْكفِرِينَ(147)
فَئَاتَاهُمُ اللَّهُ ثَوَاب الدُّنْيَا وَ حُسنَ ثَوَابِ الاَخِرَةِ وَ اللَّهُ يحِب المُْحْسِنِينَ(148)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 38

ترجمه آيات

شما مسلمانان نه در كار دين سستى كنيد و نه از فوت غنيمت و متاع دنيا اندوهناك باشيد زيرا شما فاتح و پيروزمندترين مردم و بلندمرتبه ترين ملل دنيا هستيد اگر در ايمان خود ثابت و استوار باشيد .(139)
اگر به شما (در جنگ احد) آسيبى رسيد، به دشمنان شما نيز (در بدر) شكست و آسيب سخت نصيب شد، همانگونه كه آنها مقاومت كردند شما نيز بايد مقاومت كنيد اين روزگار را به اختلاف احوال (گاهى فتح و غلبه و گاه شكست و مغلوبيت ) ميان خلايق مى گردانيم كه مقام اهل ايمان به امتحان معلوم شود تا از شما مؤ منان آن را كه ثابت در دين است (مانند على ((عليه السلام )) گواه ديگران كند، و خداوند ستمكاران را دوست ندارد .(140)
و تا آنكه (به اين اختلاف نيك و بد روزگار) اهل ايمان را از هر عيب و نقص پاك و كامل كند و كافران را به كيفر ستم كارى محو و نابود گرداند .(141)
گمان مى كنيد به بهشت داخل خواهيد شد بدون آنكه خدا امتحان كند و آنان كه جهاد در راه دين كرده و آنها كه در سختيها صبر و مقاومت كنند مقامشان را بر عالمى معلوم گرداند .(142)
شما همان كسانيد كه پيش از آن كه دستور جهاد براى مسلمين بيايد با كمال شوق آرزوى جهاد و كشته شدن در راه دين مى كرديد پس چگونه امروز كه به جهاد ماءمور شده ايد؟ سخت از مرگ نگران مى شويد.(143)
و محمد (صلى الله عليه و آله ) نيست مگر پيغمبرى از طرف خدا كه پيش از او نيز پيغمبرانى بودند و از اين جهان در گذشتند، اگر او نيز به مرگ يا شهادت درگذشت باز شما بدين جاهليت خود رجوع خواهيد كرد؟ پس هر كه مرتد شود به خدا ضررى نخواهد رسانيد و خود را به زيان انداخته و هر كس شكر نعمت دين گذارد و در اسلام پايدار ماند البته خداوند جزاى نيك به اعمال شكرگزاران عطا خواهد كرد.(144)
هيچ كس جز به فرمان خدا نخواهد مرد كه اجل هر كس در لوح قضاى الهى به وقت معين ثبت است ، و هر كس براى يافتن متاع دنيا كوشش كند از دنيا بهره مندش كنيم و هر كه براى ثواب آخرت سعى نمايد از نعمت آخرت برخوردارش گردانيم و البته خداوند سپاس گزاران را جزاى نيك (آسايش دنيا و بهشت آخرت ) خواهد داد.(145)
چه بسيار رخ داده كه جمعيت زيادى از پيروان پيغمبرى در جنگ كشته شده و با اين حال اهل ايمان با سختيهائى كه در راه خدا به آنها رسيده مقاومت كردند و هرگز بيمناك و زبون نشدند و سر زير بار دشمن فرو نياوردند و راه صبر و ثبات پيش گرفتند كه خداوند صابران را دوست مى دارد .(146)
آنها در هيچ سختى جز به خدا پناهنده نشده و جز اين نمى گفتند كه بار پروردگارا به كرم خود از گناه و ستمى كه ما در باره خود كرده ايم درگذر و ما را ثابت قدم بدار و ما را بر محو كافران مظفر گردان .(147)

ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 39
پس خداوند فتح و پيروزى در دنيا و ثواب در آخرت نصيبشان گردانيد، كه خدا نيكوكاران را دوست مى دارد.(148)

next page

fehrest page

back page