پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در مكه در چهره مسيح بود و فقط دعوت مى كرد و حرف محبت آميز مى زد و در مدينه روش خود را عوض كرد و به
شك يك امپراطور و فرد مقتدر در آمد و فرمان جهاد داد. پيغمبر نه در مكه آن گونه بود و نه در مدينه به اين صورت كه اين ها ذكر مى كنند.
اگر كسى در آيات مكى (مانند اين آيه و آيات سوره عاديات ) دقت كند مى فهمد كه در آينده دست به سوى قدرت و شمشير بردن وجود دارد؛ يعنى
همان راهى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در مدينه رفت ، در مكه بيان مى كرد. پس اين طور نبود كه پبغمبر صلى الله عليه و آله و سلم
راه خود را عوض كند. پيغمبر در مدينه هم چهره يك انسان كامل و جامع را داشت ، يعنى قرآن ، هم روى دعوت و هم روى عدالت تاءكيد مى كند و هم مى
گويد آن جا كه دعوت ، عدالت را برقرار نمى كند، بايد دست به شمشير برد: و انزلنا الحديد فيه باس شديد(729) بعلاوه اگر
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از روز اول شروع به جهاد ميكرد، آن وقت اعتراض مى كردند كه چرا مردم را ابتدا دعوت نكرد.(730)
بعد از آن كه قرآن ، اوصاف اين اشخاص را بيان مى كند، به همان مناسبت داستانى را به طور اشاره ذكر مى كند. مى فرمايد: ما اينها را (يعنى همين
اشخاصى كه داراى اين صفات رذيله هستند) با دادن مال و ثروت مورد آزمايش و ابتلا قرار داديم ،(731) آنچنانكه آن باغداران را در اين آزمايش
قرار داديم ، عاقبت اينها درست مثل عاقبت آنهاست . در واقع مى خواهد بفرمايد كه اين سران قريش هم با نعمت
مال ، مورد آزمايش قرار گرفتند.
داستان از اين قرار است كه مرد باغدار و اهل خيرى بوده كه هميشه فقرا را در
محصول خود شريك ميكرده است .(732) بعد از مرگ اين مرد، فرزندان او به اصطلاح ، روشنفكر بوده و پيش خود مى گويند: اين چه كارى است كه
ما زحمت بكشيم و عده اى ديگر از محصولات ما استفاده كنند؟ آمدند با يكديگر تبانى كردند و گفتند:
امسال به هيچ كس اطلاع ندهيم كه ما چه روزى محصول خود را مى چينيم ، هنوز طلوع صبح نشده حركت مى كنيم و تا مردم خبردار شوند، تمام ميوه ها را
مى چينيم .
قرآن مى فرمايد: در ميان اين برادران ، آنكه معتدل تر بو، و مانند پدرش فكر مى كرد، گفت : اين كار را نكنيد، از خدا بترسيد؛ يعنى مرتب خدا را
به ياد مى آورده است . ولى برادران به حرف او گوش نكردند. او هم از باب اينكه در اقليت بوده ، اجبارا
دنبال اينها آمده ، در حالى كه از عمل اينها ناراضى بوده است . همان شب كه اينها براى فردا چنين تصميمى گرفتند: قرآن مى گويد كه خدا بلايى
را فرستاد كه همه ميوه هاى باغ را از بين برد.
صبح كه شد گفتند: زود هنگام بدويد. قرآن مى گويد: وقتى مى رفتند مى گفتند آرام حرف بزنيد. آرام حرف مى زدند تا كسى خبردار نشود. چشمشان
كه به باغ افتاد، ديدند اين باغ ديروز نيست ، همه چيز آن عوض شده است .
خيال كردند راه را گم كرده اند و اين باغ آنها نيست . كمى دقت كردند، فهميدند كه حادثه اى پيش آمده است . فورا آن فرد
معتدل تر گفت : نگفتم سوء نيت نداشته باشيد. اين اثر سوء نيت است . بعد قرآن مى گويد: اينها اظهار توبه كردند و گفتند: اشتباه كرديم .
قرآن مى خواهد بفرمايد: ببينيد كه اين غرور مال به انسان چه مى كند و به چه فكرها و انديشه هايى مى اندازد. به جاى اينكه شكر منعم را بجاى
آورد و حق سائلان و محرومان را بدهد، چنين نقشه هايى مى كشد. بعد مى گويد كه اين سران قريش با نعمت
مال مورد آزمايش قرار گرفتند.
انا بلوناهم كما بلونا اءصحاب الجنه اذ اءقسموا ليصرمنها مصبحين (17) و لا يستثنون (18)
((ما آنان را همانگونه كه صاحبان و مالكان آن باغ را آزموديم ، مورد آزمايش قرار داديم ، آن گاه كه سوگند خوردند كه صبح برخيزند و ميوه آن
باغ را حتما بچينند و هيچ چيزى براى فقرا جدا نكنند.))
آن گاه كه صاحبان (733) باغ با يكديگر تبانى كردند و هم قسم شدند كه صبح بسيار زود ميوه هاى باغ را بچينند تا ديگران خبردار نشوند،
و قسم خوردند كه استثناء نكنند. اين جمله را مفسرين دو جور تفسير كرده اند:
يكى اينكه قسم خوردند كه سهمى براى فقرا جدا نكنند (استثنا به معنى جدا كردن است ). ديگر اينكه چون در زبان عربى ((ان شاء الله ))
گفتن را هم استثنا مى گويند، گفته اند: مقصود از اين جمله اين است كه قسم خوردند و ((ان شاءالله )) نگفتند. ولى ظاهر اين است كه چون به
صيغه مضارع آمده است ، عطف بر ((يصرمنها)) است ؛ يعنى اين جمله هم جزء قسم آن ها بود.
به عبارت ديگر اگر به معناى ((ان شاء الله )) گفتن مى بود، عطف به ((اقسموا)) بود و بايد ماضى آورده مى شد. پس معناى آيه اين است
كه قسم خوردند كه صبح زود ميوه ها را بچينند و هيچ چيزى هم براى فقرا جدا نكنند.
فطاف عليها طائف من ربك و هم نائمون (19)
((پس در حالى كه آنان خوابيده بودند، بلايى از جانب پروردگارت بر آن باغ به گردش در آمد.))
بر آن باغ عبوركننده اى از جانب پروردگار تو گذشت ؛ يعنى اين را خدا فرستاد و يك وسيله الهى بود.
فاصبحت كالصريم (20)
((و باغ آفت زده و مانند زمين باير گرديد.))
اين باغ داخل صبح گرديد در حالى كه درست به شكل يك صريم ، يعنى يك باغ چيده شده در آمده بود.
بعضى گفته اند ((صريم )) به معنى شب است و مقصود از آيه اين است كه آن بلاى آسمانى نه تنها ميوه ها را از بين برد، حتى درخت ها را به
كلى از بين برد؛ البته معناى لغت ((صريم )) اين نظر را چندان تاييد نمى كند.
فتنادوا مصبحين (21) ان اغدوا على حرثكم ان كنتم صارمين (22)
((پس بامدادان يكديگر را صدا زدند. كه : اگر تصميم چيدن ميوه ها را داريد بامدادان به سوى كشت خويش رويد.))
غدو يعنى صبح زود.
فانطلقوا و هم يتخافتون (23) اءن لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين (24)
((پس به راه افتادند و آهسته به هم مى گفتند كه : امروز نبايد در باغ ، بينوايى بر شما در آيد.))
آرام با هم حرف مى زدند (خفت به معنى آرام حرف زدن است ) همين طور كه مى رفتند با هم ميگفتند: آرام حرف بزنيد؛ چرا؟ نكند يك گدا و فقيرى اين جا
بيايد!(734)
و غدوا على حرد قادرين (25)
((و صبحگاهان در كمال قدرت بر آن زمين وارد شدند.))
صبحگاهان بر ((حرد)) وارد شدند. حرد به آن زمينى مى گويند كه گويا بر صاحب خودش خشم گرفته است و ابا مى كند از اين كه به انسان
چيزى بدهد؛ زمينى كه گويى قسم خورده است يك دانه هم ميوه ندهد.
قرآن در اين جا نقطه مقابل حرث را آورده است به جاى اين كه بر حرث وارد شوند بر حرد وارد شدند.
كلمه ((قدر)) به دو معنا در قرآن آمده است : يكى به معنى قدرت و توانايى و ديگرى به معنى اندازه گيرى است مانند و من قدر عليه
رزقه (735) بسيارى از مفسرين گفته اند: ((قادر)) در اينجا به هر دو معنا درست است .
يا به اين معناست كه ((در كمال قدرت بر آن زمين وارد شدند)) يا به اين معناست كه در حالى بر اين زمين وارد شدند كه در
دل خودشان اندازه گيرى مى كردند؛ يعنى در همان حالى كه پيش خودشان حساب مى كردند كه حالا اين قدر
محصول داريم ، مى رويم و چنين و چنان مى كنيم ، وارد شدند.
فلما راوها قالوا انا لضالون (26) بل نحن محرومون (27)
((چون باغ را ديدند، گفتند: قطعا ما راه را گم كرده ايم . نه ! بلكه ما محروميم .))
يكدفعه وارد شدند و چشمهايشان به چنين منظره اى افتاد. اول چنان شوكه شدند كه گفتند: ما راه را اشتباه آمده ايم و راه را گم كرده ايم . ولى فورا
فهميدند كه اشتباه نيامده اند و حساب ديگرى در كار است و گفتند: ما مردمى محروم و بيچاره هستيم ؛ يعنى ميوه هايمان رفت .
قال اوسطهم الم اقل لكم لولا تسبحون (28)
((خردمندترينشان گفت : آيا به شما نگفتم : چرا خدا را به پاكى نمى ستاييد؟))
مقصود از اوسط ((اعدل )) است ؛ يعنى بهترينشان و معتدل ترينشان (736) گفت : آيا من قبلا به شما نگفتم كه اين حرفها را نزنيد و از خدا
بترسيد و خدا را تسبيح كنيد؟ يعنى از اين حرفهاى خودتان توبه كنيد. قرآن با اين آيه نشان مى دهد يكى از برادران از ابتدا مخالف بوده است .
در اين وقت كه دچار بلا شدند، چون بالاخره اين ها مؤمن زاده بودند و پدرشان مرد مؤمنى بود گفتند:
قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمين (29) فاقبل بعضهم على بعض يتلاومون (30) قالوا يا ويلنا انا كنا طاغين (31) عسى ربنا اءن يبدلنا خيرا منها
انا الى ربنا راغبون (32)
((گفتند: ((پروردگارا! تو را به پاكى مى ستاييم ، ما واقعا ستمگر بوديم .)) بعضى به بعضى رو كردند و يكديگر را ملامت ميكردند؛
گفتند: واى به حال ما كه طغيانگر بوديم ! اميدواريم پروردگارمان (ما را ببخشد و) بهتر از آن به جاى آن به ما بدهد، چرا كه ما به او علاقه
منديم .))
اين افراد خطايى مرتكب شدند، ولى بالاخره همه فهميدند كه گنهكارند و به خطاى خودشان اعتراف كردند و همديگر را مورد ملامت قرار دادند و
گفتند كه چه زود طغيانگر شديم ، يعنى همين قدر كه پدر مرد و ما خود را داراى چيزى ديديم ، چقدر زود طاغى شديم !
اين آيه آخر اظهار توبه آنها را نشان مى دهد كه گفتند: ما ديگر بعد از اين راغب به سوى پروردگار خودمان هستيم ؛ يعنى راغب به عبادت و بندگى
و اطاعت او هستيم و اميدواريم كه اگر اينچنين باشيم ، پروردگار ما به ما بهتر از اين باغ را عوض بدهد.
كذلك العذاب و لعذاب الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون (33)
((اينگونه است عذاب خداوند در دنيا و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است اگر مى دانستيد.))
اين كذلك العذاب قرينه اى است كه سنسمه على الخرطوم (آيه 16) مربوط به همين دنيا و عذاب دنياست . چون اينجا عذاب دنياست ، معلوم
مى شود آن جا هم وعده عذاب دنيا را داده است . قرآن ادامه مى دهد كه عذاب آخرت به نحو بزرگتر سر جاى خودش هست ؛ يعنى عذاب دنيا رافع عذاب
آخرت نيست .
نكته ديگرى كه در اين جا وجود دارد اين است كه خداوند عقوبت بعضى از گناهان را در همين دنيا قرار داده است و در آخرت عقوبت سر جاى خودش هست .
در ميان گناهانى كه در دنيا عكس العمل دارد، يكى همين گناهانى است كه منجر به محروم كردن و مخصوصا
دل شكستن يك عده مردم بيچاره و فقير و ضعيف مى شود.(737)
اءنّ للمتقين عند ربهم جنات النعيم (34) افنجعل المسلمين كالمجرمين (35)
((مسلما براى پارسايان نزد پروردگارشان باغ هاى پرنعمت بهشت است . پس آيا فرمانبردارن را چون بدكاران قرار خواهيم داد؟))
آن مردم به واسطه همان مترف بودن و متنعم بودن به نعمتها، كم كم اين خيال برايشان پيدا شده بود كه اساسا يك نوع امتياز ذاتى از ديگران
دارند، لذا يك نوع عزت بدون دليل براى خود قائل بودند، و از جمله حرفهايى كه مى زدند اين بود كه دنيا و آخرت نمونه هاى يكديگرند. همين
طور كه خداوند در دنيا ما را عزيز داشته است ، اگر آخرتى باشد حتما در آخرت هم ما را عزيز خواهد داشت .
اين يك خيال شيطانى و يك مايه فريبى است كه به علل مختلف در اذهان پيدا مى شود. قرآن اين مطلب را اين گونه بيان مى كند:
و إ ذا قيل لهم اءنفقوا مما رزقكم الله قال الَّذِينَ كَفَروُا للذين امنوا اءنطعم من لو يشاء الله اءطعمه إ ن اءنتم الا فى
ضلال مبين (738)
خلاصه اينها ملاكات مادى دنيوى را براى ملاكات اخروى كافى مى دانستند و مى گفتند: اين كه خدا به ما
مال داده است ، دليل بر اين است كه ما را بيشتر دوست دارد و ما نزد او مقرب تر هستيم و اگر دنياى ديگرى هم باشد مطلب از همين قرار خواهد بود.
حال ، قرآن جواب اين ها را مى دهد: اينها نزد خودشان چه خيال كرده اند؟ ما فرد مسلمان و مجرم را در يك درجه قرار نمى دهيم . قرآن مسائلى را كه
فطرت هر كسى بدون اينكه نيازى به استدلال داشته باشد مى فهمد، به صورت
سوال مطرح مى كند؛ يعنى اين را وجدان خودتان درك مى كند و ديگر دليل نمى خواهد.
ما لكم كيف تحكمون (36)
((شما را چه شده ؟ چگونه داورى مى كنيد؟))
چگونه قضاوتى است كه مى كنيد؟ يعنى عقل تان كجا رفته است ؟ اگر قائل به خدايى هستيد آيا خداى حكيم و عليم ، مسلمان و مجرم را در يك درجه
قرار مى دهد؟ اگر قايل به عوامل مادى و طبيعى هستيد، مساءله ديگرى است .
ام لكم كتاب فيه تدرسون (37) ان لكم فيه لما تخيرون (38)
((يا شما را كتابى هست كه (اين مطالب را) از آن فرا مى گيريد و هر چه (از نعمات ) را كه بر مى گزينيد، براى شما در آن خواهد بود؟))
چون آن ها ممكن است بگويند ما به منقول استناد مى كنيم نه به معقول ، در اين جا قرآن مى گويد كه حكم
عقل به كنار، آيا يك كتاب آسمانى در نزد شماست كه آن را قرائت مى كنيد و با استناد به آن اين سخن را مى گوييد؟ آيا در يك جايى چنين سند كتبى
داريد كه گفته اند اختيار مطلق با شماست . هر كارى كه دلتان مى خواهد انتخاب كنيد و هر نعمتى هم كه انتخاب كنيد
مال شماست . آيا چنين چيزى است ؟
ام لكم ايمان علينا بالغه الى يوم القيامه ان لكم لما تحكمون (39)
((يا اين كه شما تا روز قيامت از ما سوگندهايى رسا گرفته ايد كه هر چه دلتان خواست حكم كنيد؟))
ممكن است شما حرف سومى بگوييد و آن اين است كه خدا به طور خصوصى به شما
قول داده و قسم خورده است . مى فرمايد: يا شما بر عهده ما يك قسمى داريد؛ يعنى ما را قسم داده ايد و ما قسم خورده ايم و اين قسم را هم تا روز قيامت
امتداد داه ايد كه كه استثنائا بر خلاف همه كتاب هاى آسمانى و همه دليل هاى عقلى ، براى شما چنين كارى بكنيم كه براى شما همان چيزى باشد كه
حكم مى كنيد
همه اين ها عطف به اءن كان ذا مال و بنين است ، يعنى اين ((دارم دارم ها))، كار را به جايى مى رساند كه انسان
خيال مى كند كه آن چه دل او بخواهد همان مى شود. چون در دنيا هر چه خواسته ، انجام شده ، اين مطلب براى او يك
اصل كلى شده است . قرآن در آيات بعد مى گويد: اگر استحقاق لطف خدا را داشتند، در يك جا آن چيزى كه مى خواستند نمى شد تا تو بيدار شوند
ولى خدا مى خواهد آن ها را درجه درجه بگيرد.
سلهم ايهم بذلك زعيم (40)
((از آنان بپرس : كدامشان ضامن اين ادعايند؟))
گويى قرآن به صورت استهزا مى گويد از اينها بپرس آن قائد و رهبر اينها كه آمده با ما سوگندنامه امضا كرده است كيست ؟ يعنى اين خيالات و
اوهام چيست كه اينها به همديگر مى بافند؟ اينها كارشان به جايى رسيده كه
خيال مى كنند آن چه در دنيا هست دليل بر تقرب آن ها نزد خداوند است . خيال كرده اند خدا يك كسى را به گزاف دوست مى دارم . خداى
متعال كه حكيم على الاطلاق است ، محال است كه بى منطق انسان يا گروهى را دوست داشته باشد.(739)
ام لهم شركاء فلياتوا بشركائهم ان كانوا صادقين (41)
((يا شريكانى دارند؟ پس اگر راست مى گويند شريكانشان را بياورند.))
يا مطلب چيز ديگرى است و آن اين است كه يك دست اندركاران ديگرى در خلقت در
مقابل خدا وجود دارند كه آنها مى توانند عليرغم خواسته و رضاى الهى كارهايى بكنند و اين ها هم كه در قيامت وضع بهترى از ديگران دارند به
خاطر اعتمادشان به آن شركاست ؛ يعنى آنهايى كه اين افراد آنها را شريك خدا فرض كرده اند. مى فرمايد يا براى اين ها شريك هايى است ، اگر
راست مى گويند معرفى كنند.
يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون (42)
((روزى كه كار، سخت و رهايى دشوار شود و به سجده فراخوانده شوند و در خود توانايى نيابند.))
((روزى كه ساقهاى پا كشف مى شود)) كنايه است از اين كه كار نهايت درجه شدت را پيدا مى كند. روزى كه هر كس جز با نيروى
عمل خودش كارى نمى تواند انجام بدهد و اين خيالات و اوهام بايد دور ريخته شود.
در آن روز مردم به سجده كردن خوانده مى شوند، ولى اين ها ديگر قادر به سجده كردن نيستند. آن چه براى انسان در قيامت ظهور مى كند نتيجه
ملكاتى است كه در دنيا كسب مى كند، با اين تفاوت كه ملكاتى كه انسان در دنيا كسب مى كند چون دنيا دار
عمل و دار قوه و استعداد است باز امكان اين كه در دنيا بر ملكاتش عمل كند وجود دارد؛(740) اما همين كه انسان از اين دنيا قدم به دنياى ديگر گذاشت
، چون آخرت دنياى فعليت محض است امكان اين كه بر خلاف ملكاتش عمل كند وجود ندارد. آن ها با همان روحيه استكبار و جحودى كه در دنيا داشتند به
آخرت قدم گذاشته اند و اين به آن ها اجازه نمى دهد كه تسليم باشند و سجده كنند (سجود
مثل اعلاى همان تسليم بودن است .)
خاشعه ابصارهم ترهقهم ذله و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون (43)
((ديدگانشان به زير افتاده ، خوارى آنان را فرو مى گيرد، در حالى كه پيش از اين به سجده دعوت مى شدند و تندرست بودند.))
وضع اسف انگيز خودشان را كه مى بينند، چشمهايشان حالت فروافتادگى دارد. آنها را ذلت و بيچارگى فرا گرفته است ؛ يعنى آثار ذلت از
تمام وجود اينها پيداست .
براى اينكه كسى نگويد چرا در آخرت اينها دعوت به سجود و عبادت مى شوند، در حالى كه توانايى اين كار را ندارند، مى فرمايد: در دنيا در
حالى كه سالم بودند و با فطرت توحيد بودند به سجده دعوت مى شدند ولى گوش نمى كردند.
فذرنى و من يكذب بهذا الحديث سنستدرجهم من حيث لا يعلمون (44)
((پس مرا با كسى كه اين گفتار را تكذيب مى كند واگذار. به تدريج آنان را به گونه اى كه در نيابند گريبان خواهيم گرفت .))
اى پيامبر! بگذار مرا و اين مردم را. معنايش اين نيست كه تو مانع شده اى ، بلكه تعبيرى است كه در مقام تهديد گفته مى شود. بگذار مرا و مردمى كه
اين حقايق را دروغ مى پندارند. اينها را كم كم و درجه به درجه مى گيريم ، آنچنان كه خودشان نمى فهمند و نمى دانند.
((استدراج )) از جمله اصول و حقايقى است كه قرآن مجيد بيان كرده است .
كوتاه فكران اين طور فكر مى كنند كه اولاد و فرزندان و پول و... نعمت مطلق است و نعمت مطلق هم
دليل بر تقرب به خداست و فقر و بيمارى هم بلا و نقمت است . در صورتى كه مطلب اين طور نيست .
مال و ثروت با نوع عكس العملى كه انسان با داشتن آن ها نشان بدهد، مشخص مى شود كه نعمت است يا بلاست . فقر هم همين طور است .
همين مال و ثروت به علاوه غرور و اسراف و خرج كردن در راه نامشروع يا در آوردن از راه نامشروع ، نقمت و بلاى الهى است .
پس افرادى ممكن است كه متنعم به نعمتهاى ظاهرى باشند، ولى همين ها مغضوب پروردگار باشند و اين نعمت ها براى آن ها نقمت باشد.
بدترين عقوبت ها همين عقوبت است كه آن چه اينها ملاك نعمت مى دانند، نقمت الهى باشد. اين اخذ تدريجى (استدراج ) بدترين عقوبت هاست ، چون
مجال توبه را از انسان مى گيرد، يعنى انسان به حالتى مى رسد كه لطف و عنايت خدا ديگر
شامل حال او نمى شود و انسان اين مقدار شايستگى ندارد كه خدا او را با يك گرفتارى متوجه خودش كند.
و املى لهم ان كيدى متين (45)
((مهلتشان مى دهيم ، كيد و مكر ما خيلى با متانت و حكيمانه است .))
مكر الهى به اين معنا كه يك انسان درباره انسان ديگر مكر مى كند نيست ؛ بلكه كارى است كه نتيجه اش نظير نتيجه يك مكر است ؛ يعنى خدا به با
انسان طورى رفتار مى كند كه راز كار بر انسان مخفى است و انسان ضد آن چه هست
خيال مى كند. در اين جا هم مى فرمايد كه ما آن ها را آن طور مى گيريم كه خودشان هم نميدانند گرفته شده اند، بلكه عكسش را
خيال مى كنند.(741)
ام نسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون (46)
((آيا از آنان مزدى درخواست مى كنى ، و آنان خود را زير بار تاوان ، گرانبار مى يابند؟))
قرآن اين مساءله را كه آن ها روى آوردن نعمت ها به خودشان را دليل يك شايستگى ذاتى مى دانستند،
تحليل مى كند. در اين جا مى فرمايد: شايد مطلب چيز ديگرى است و آن اين است كه اين ها اين حرف را بهانه كرده اند؛ يعنى از نظر خودشان هم اين
فكر جدى نيست ، تظاهر به اين حرف مى كنند تا از آن باج و خراجى كه بايد بپردازند، معاف شوند؛ يعنى مساله حتى اين نيست كه واقعا به اينها
غرور دست داده و فكرى براى آن ها پيدا شده باشد؛ بلكه فقط يك حرفى است كه به زبان مى آورند تا خودشان را از يك باج و خراجى معاف
كنند.
قرآن مى گويد اين هم نيست ، زيرا مگر ما اجر و مزدى خواسته ايم ؟
ام عندهم الغيب فهم يكتبون (47)
((يا علم غيب پيش آن هاست و آن ها مى نويسند؟))
يا شايد مطلب ديگرى است و آن اين است كه سرنوشت به دست اينهاست تا هر طور كه مى خواهند سرنوشتها را معين كنند؟ آيا غيب عالم ، آنجا كه قضا
و قدرها و سرنوشتها تعيين مى شود در اختيار اينهاست و اينها هستند كه سرنوشتها را مى نويسند؟
تمام اينهايى كه قرآن مى گويد يك سلسله استفهامهاى انكارى است ؛ يعنى هيچ كدام از اينها نيست . پس چيست ؟ همان اءن كان ذا
مال و بنين است . يعنى همان غرور است كه اين فكرها و خيالات را به وجود آورده است .
فاصبر لحكم ربك و لا تكون كصاحب الحوت اذا نادى و هو مكظوم (48)
((پس در امتثال حكم پروردگارت شكيبايى ورز، و مانند همدم ماهى (يونس ) مباش ، آنگاه كه اندوه زده ندا در داد.))
حال خطاب به پيغمبر مى رسد كه ((صبر كن )). چون مساءله ، مساءله استدراج است ، توهم نبايد در عذاب اين ها
استعجال كنى . براى رسيدن حكم پروردگارت صبر كن . احتياجى نيست كه تو نفرين كنى تا عذاب الهى بيايد، همين الان عذاب الهى آمده است ، ولى
اثرش كم كم ظهور و بروز مى كند.
اين آيه خطاب به پيغمبر مى فرمايد كه اشتباهى را كه يونس مرتكب شد كه بايد در
مقابل گناهان قوم خودش صبر مى كرد تا مهلت و مدت استدراج الهى پايان يابد و اين صبر را به خرج نداد، تو مرتكب نشو.(742)
مى فرمايد: مانند همدم ماهى مباش . در عربى به هر كسى كه همراه چيزى باشد، صاحب آن چيز گفته مى شود. در اين جا هم چون ماهى ، يونس را بلعيد
و همراه او بود، به يونس ((صاحب الحوت )) گفته شده است .
لولا ان تداركه نعمه من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم (49) فاجتباه ربه فجعله من الصالحين (50)
((اگر لطفى از جانب پروردگارش تدارك حال او نمى كرد، قطعا نكوهش شده بر زمين خشك انداخته مى شد. پس خدا او را برگزيد و از صالحان
قرار داد.))
در عين حال يونس زود درك كرد كه اشتباه كرده است و به درگاه الهى توبه كرد.
مى فرمايد: اگر نعمت توفيق الهى و نعمت توبه شامل
حال يونس نمى شد، در بيابان خشك و در حالى كه مذموم درگاه الهى بود، پرت مى شد. ولى او با توبه اشتباه خودش را جبران كرد و خداوند هم
از او پذيرفت و او را از صالحان قرار داد. بنابراين اشتباه او جبران شد.
و ان يكاد الَّذِينَ كَفَروُا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا اَلذِّكر و يقولون انَّه لمجنون (51) و ما هو الا ذكر للعالمين (52)
((و آنان كه كافر شدند، چون قرآن را شنيدند چيزى نمانده بود كه تو را چشم بزنند، و مى گفتند: او واقعا ديوانه اى است . و
حال آن كه قرآن جز تذكارى براى جهانيان نيست .))
كافران مى گويند كه پيامبر يك ديوانه و جن زده است . البته در اينجا مقصود آنها اين است كه اگر يك جنبه هاى غيرعادى در او مى بينيد، اينها
الهامات و القائاتى است كه شيطان به او مى كند؛ به همين دليل بعد مى فرمايد: اين ها جز ذكرى و القائى كه از ناحيه پروردگار براى همه
جهانيان است چيز ديگرى نيست .
بيشتر مفسرين گفته اند مفاد آيه صرفا كنايه از شدت خشمى است كه كفار دارند؛ يعنى در همان حالى كه آيات قرآن را گوش مى كردند و چشم
هايشان به پيغمبر بود، آن چنان خشم بر خشم اين ها افزوده مى شد كه مى خواستند با چشم هايشان پيغمبر را بكوبند. دشمن به هر اندازه كه در
خودش احساس ضعف و در طرف مقابل احساس پيروزى كند، بر عقده و خشمش افزوده مى شود، كفار در
مقابل پيغمبر چنين حالتى داشتند و هر روز خشمشان بيشتر مى شد.
آنها وقتى دچار چنين خشمى شدند، دست به تهمتهاى احمقانه زدند و گفتند او را رها كنيد، او يك آدم جن زده و ديوانه است .
قرآن در جواب مى گويد: مگر مى تواند اثر آن چه از ناحيه جن و شيطان است ، بيدارى همه جهانيان باشد؛ يعنى قرآن با جمله و ما هو الا ذكر
للعالمين بر اين كه ادعاى آن ها چگونه باطل است ، برهان اقامه كند. قرآن معيار آن چيزى كه از ناحيه خداست را ذكر مى كند و نمى گويد: ((آن
از ناحيه خداست )) چون در اين صورت مى گفتند اين هم القاء شيطان است و صرفا يك مدعا بود.
بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: آيه كنايه نيست ، بلكه يك جمله صريح است و بيان يك واقعيت است و آن اين كه در ميان مشركين افرادى بودند كه
چشم زخم مى زدند. آنها فكر مى كردند كه پيغمبر را توسط همين اشخاص از بين ببرند، بدون آنكه مسووليتى در
مقابل بنى هاشم متوجه آنها بشود. غافل از اين كه پيغمبر خدا را نمى شود با چنين كارهايى از بين برد.
از همين رو مى فرمايد: اگر عنايت الهى نبود، با اين وسيله تو را از بين برده بودند.
حال اگر مقصود قرآن اين مطلب باشد، در نتيجه قرآن تلويحا مساءله چشم زخم را تاييد كرده است .
دو نكته در مورد چشم زخم بايد تذكر داده شود. يكى اينكه اگر چشم زخم حقيقت داشته باشد، اين طور نيست كه همه مردمان چشمشان شور باشد. همان
كفار جاهليت هم به چنين چيزى معتقد نبودند، بلكه معتقد بودند افراد معدودى اين گونه هستند.
دوم اين كه حديثى نداريم كه دلالت كند بر اين كه دو آيه مورد بحث براى چشم زخم استفاده كنيد.
در مورد اين كه آيا چشم زخم حقيقت دارد يا نه و اگر حقيقت دارد آيا جسمانى است يا نفسانى ؟ بايد بگوييم در اينكه اجمالا يك چنين حقيقتى وجود دارد،
نمى شود ترديد كرد، منتها بعضى از علماى جديد معتقدند كه در برخى از چشمها چنين خاصيتى هست ؛ يعنى بعضى از چشمها نوعى اشعه از خود
بيرون مى دهند كه اين اشعه اثر سوئى در اشيا وارد مى كند، مخصوصا اگر با يك نگاه و نظر مخصوص باشد.
از اين بالاتر مساءله نفوس و روح ها است و اين قضيه بيشتر به نفوس برمى گردد تا به شعاع چشم ؛ يعنى اين مساءله به تاءثير
اعمال روحى بر مى گردد.
دايره تاثيرات روحى و روانى بدون شك و شبهه در اين نيست كه افكار و نيات انسان مى تواند در بدن انسان مؤ ثر واقع شود. از اين مهمتر، روان
انسان نه تنها در بدن خودش بلكه در بدن يك انسان ديگر مى تواند مؤ ثر باشد.
يك انسان مى تواند انسان ديگرى را تحت تاءثير قرار بدهد و آن انسان ديگر هر مقدار فكرش ساده تر و قدرت مقاومتش كمتر باشد و اين طرف هر
مقدار قوى تر باشد، بيشتر مى تواند او را تحت تاءثير قرار بدهد (مانند هيپنوتيزم و خوابهاى مغناطيسى ).
به هر حال دنياى روح و روان انسان ، دنياى خيلى وسيعى است و ممكن است در بعضى از روحها و روانها چنين خاصيتى باشد.
در بعضى از احاديث هم از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده كه فرموده است : العين حق (743) چشم حق است ، يعنى بعضى از
چشمها اثر دارد و يا حديثى از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده اند: العين
يجعل الرجل فى القبر و الجمل فى القدر(744) يعنى چشم چنين قدرتى دارد كه انسان را به گور و شترى را در ديگ بفرستد.(745)
|