اى پيغمبر! تو به اينها بگو اوست همان خداى عليم و حكيمى كه هيچ كار عبث و بيهوده اى نمى كند، اوست كه شما را در زمين خلق و پراكنده كرده است
(714) و به سوى او جمع مى شويد.(715) گويا هر قبضى يك بسطى را به
دنبال دارد و اين پخش كردن براى يك جمع كردن است و اين طور نيست كه اين حالت پخش ، خود به خود و بدون غرض و هدف صورت گرفته باشد.
اين آيه را بعد از اين كه در آيه قبل دستور به تفكر داد، بيان مى كند؛ يعنى هر كس در نظام عالم فكر كند، خدا را مى شناسد و كسى كه خدا را
بشناسد و خلق را از طرف خدا بداند، به حشر ايمان مى آورد، چون نبوت قيامت با بودن خدا و با حكيم بودن او سازگار نيست .(716)
و يقولون متى هذا الوعد ان كنتم صادقين (45) قل انما العلم عند الله و انما انا نذير مبين (26)
((و مى گويند: ((اگر راست مى گوييد، اين وعده كى خواهد بود؟)) بگو: علم آن فقط پيش خداست و من صرفا هشداردهنده اى آشكارم .))
آنها هميشه يك سؤ ال عاميانه و جدلى در زمينه قيامت از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم داشتند كه قرآن مكرر آن را
نقل كرده است . آنها همه مسلمانان را خطاب قرار داده و مى گويند: اگر راست مى گوييد، اين وعده كى تحقق مى پذيرد؟
حال اگر پيامبر يك زمانى را به آن ها مى گفت آيا جواب آن ها داده مى شد؟ نه . اين مساءله سوالى است كه اگر جوابى به اين ها هم داده شود، آن
جواب براى اين ها جواب نيست . چون آن ها دليلى نداشتند كه بفهمند آيا اين جواب درست است يا نه .
معمولا در اين موارد قرآن دو گونه جواب مى دهد: يكى اين كه مى گويد: بگو علم ساعت فقط در نزد خداست . جواب ديگرى كه مى دهد بر اين اساس
است كه هر كس كه مى ميرد، قيامتش آغاز شده است . در اين آيه مى فرمايد: بگو علم آن در نزد خداست و من فقط اعلام خطركننده اى آشكار هستم . من مى
دانم قيامتى هست ، اما اين كه چه وقت است ، آن نزد خداست . آن چه براى دعوت شما لازم است اين است كه بدانيد چنين حقيقتى هست .
فلما راوه زلفه سيئت وجوه الَّذِينَ كَفَروُا و قيل هذا الذى كنتم به تدعون (27)
((و آن گاه كه آن لحظه موعود را نزديك ببينند، چهره هاى كسانى كه كافر شده اند در هم رود، و گفته شود: اين است همان چيزى كه آن را
فراخوانده ايد!))
اين آيه چون دنباله آيه قبل است ، با ((قل )) شروع نشده است . مى فرمايد: چون آن را نزديك ديدند، چهره اين كافران از
كمال ناراحتى زشت شد و به آن ها گفته شد: اين همان است كه مى خواستيد. از يك طرف صحبت از آينده است كه قيامت در چه زمانى است ؟ از طرفى
ديگر، يك مرتبه قرآن صحبت از گذشته مى كند و مى گويد كه ((وقتى آن را نزديك ديدند)). براى توجيه اين مطلب و ارتباط دو آيه ، بعضى
از مفسرين گفته اند: شايد مقصود از متى هذا الوعد قيامت نباشد، بلكه مقصود وعده عذاب در دنيا باشد؛ ولى اين مطلب با مساءله ((حشر))
كه بدان اشاره شده است ، هماهنگى ندارد.
برخى گفته اند شايد ((لما)) به معنى ((متى )) باشد؛ يعنى هر زمان كه آن را نزديك ببينند، چنين خواهد شد و
حال آن كه آن جا ((لما)) است نه ((متى )).
جواب صحيح اين است كه قرآن مى گويد: آنچه كه شما اكنون از لحظه قيامت
سوال مى كنيد، براى انسان از لحظه مرگ عيان مى شود. برزخ ابتدا و دروازه قيامت است . آيات زيادى كه دلالت بر حيات برزخى مى كند كه انسان
نه تنها در قيامت ، بلكه در نشئه ديگرى ، قبل از آن كه بميرد، يعنى قبل از آن كه از اين جهان
منتقل شود، جهان ديگر را معاينه مى كند؛ يعنى با چشم ظاهر دنيا را و با چشم باطن آخرت را مى بيند. همان جاست كه براى منكران و كافران همه چيز
روشن شده و نهايت ناراحتى به آن ها دست مى دهد.
آن وقت است كه به آنها گفته مى شود كه آنچه مرتب مى گفتيد (چه زمانى است ؟) همين است اين همان است كه شما مى خوانديد،
استعجال مى كرديد كه پس چرا نمى آيد؟ (تدعون در اينجا به معنى تدعَون است ).
در واقع اين آيه مى خواهد بگويد كه جواب اين سوال كه خيلى به تاخير نمى افتد، هنگام مردن ، همه جواب را گرفته و متوجه مى شويد.
قل ارءيتم ان اهلكنى الله و من معى او رحمنا فمن يجير الكافرين من عذاب اليم (28)
((بگو: به من خبر دهيد، اگر خدا مرا و هر كه را با من است هلاك كند يا ما را مورد رحمت قرار دهد، چه كسى كافران را از عذابى دردناك پناه خواهد
داد؟))
كافران چون پيغمبر را براى خودشان مزاحم مى دانستند، آرزوى مرگ پيغمبر را مى كردند؛ چون اغلب آنها به خداى بزرگ معتقد بودند و بتها را
فقط شفيع مى دانستند، مى گفتند: خدا اين شخص را بكشد، ما از شرش راحت بشويم ..
در اين جا مى فرمايد: اى كسانى كه اينهمه آرزوى نابودى من و همراهان مرا مى كنيد، خدا چه مرا نابود كند و چه مرا
مشمول رحمت خودش قرار بدهد، به هر حال سرنوشت شما چه مى شود؟ چه كسى شما را از آن عذاب دردناكى كه در انتظار شماست پناه مى دهد؟ با
نبود پيامبر و تعليمات او موضوع منتفى نمى شود و اگر هم پيامبر هم نباشد شما بايد فكرى براى خود و سرنوشت شومتان بكنيد، چون شما نياز
به راهنمايى و هدايت داريد خدا پيغمبر فرستاده است و اگر پيغمبر هم نباشد باز اين نياز است و موضوع منتفى نمى شود.(717)
قل هو الرحمن امنا به و عليه توكلنا فستعلمون من هو فى ضلال مبين (29)
((بگو: اوست خداى بخشايشگر؛ به او ايمان آورديم ، و بر او توكل كرديم و به زودى خواهيد دانست چه كسى در گمراهى آشكار است )).
در آيه قبل چون در مقام بحث با كافران بود با حالت ترديد بيان كرد كه ((خدا چه مرا هلاك كند و چه
مشمول رحمت قرار دهد)). در اين آيه مى گويد:
خاطرتان از ناحيه ما جمع باشد ما به ((رحمان )) ايمان آورده ايم و به او
توكل و اعتماد كرده ايم و جز رحمت چيزى در انتظار ما نيست . سپس قرآن به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد: بگو او (همان اويى كه
من شما را به سويش دعوت مى كنم و همان اويى كه شما از او هلاك مرا مى خواهيد) خداى رحمان است ، به موجب رحمانيتش مرا مبعوث كرده است كه شما را
دعوت كنم ، تا شايد شما هم مشمول رحمانيت او بشويد؛ هر كه او را بشناسد و قانون خلقت او را بشناسد و خودش را با نظام كلى عالم تطبيق دهد،
مشمول رحمت اوست .
به آن ها بگو: ما به او ايمان آورده ايم ، به او آرامش پيدا كرده ايم و به او پناه برده ايم . انسان مؤمن بالله است ؛ يعنى به وسيله خدا به امن و
آرامش مى رسد؛(718) چون خدا يگانه تكيه گاهى است كه انسان مى تواند داشته باشد و با داشتن او به امنيت مطلق مى رسد. اگر به انسان ، مؤ
من گفته مى شود به معنى ((امن گيرنده )) و اگر به خدا گفته شود به معنى ((امن دهنده )) است .
قرآن ادامه مى دهد كه اى پيامبر بگو: تنها بر خدا اعتماد مى كنيم . در اين جا چون جار و مجرور مقدم بر
فعل شد نهج البلاغه است افاده حصر مى كند. چون در موضوع ايمان چيز ديگرى نيست كه لايق اين باشد كه لفظ ((ايمان )) در مورد آن به
كار رود، لزومى ندارد ((بِه )) (جار و مجرور) را مقدم بياورد؛ اما در توكل اين طور نيست . و حتى انسانهايى كه به خدا ايمان دارند، بايد به يك
مرحله كمالى برسند كه توكلشان فقط بر خدا باشد. تنها و تنها به خدا
توكل و اعتماد داريم ؛ يعنى به اسباب و وسايل تكيه نداريم ، تكيه مان فقط به خداست . در انتهاى آيه مى فرمايد كه در آينده خواهيد دانست آن كه
در گمراهى آشكار است ، كيست .
قل ارءيتم ان اصبح ماؤ كم غورا فمن ياتيكم بماء معين (30)
((بگو: به من خبر دهيد، اگر آب آشاميدنى شما به زمين فرو رود، چه كسى آب روان برايتان خواهد آورد؟))
به حسب ظاهر آيه ، قرآن دوباره به بيان يك امر طبيعى بر مى گردد. اين گونه نيست كه هر چه در عالم طبيعت است ، بودنش ضرورى بوده و
تخلفش محال باشد، بلكه زمام همه امور به دست خداست و خداوند است كه هرچه بخواهد باشد، هست و اگر بخواهد نباشد، نيست ؛ يعنى انسان از
وراى همه اسباب و مسببات بايد دست لطف و عنايت او را ببيند. مى فرمايد: اگر آب جارى مى بينيد، همه اينها را لطف خدا بدانيد؛ اگر خدا نخواهد، همه
چشمه هاى عالم خشك مى شود. اگر خشك بشود، آن كه بخواهد براى شما باز آب جارى بياورد كيست ؟
در بعضى روايات آمده كه مقصود از آن چشمه ، تنها چشمه ظاهرى نيست ، چشمه معنوى هم هست . در واضع اشاره اى به حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اوصياى ايشان است . بگو اگر اين آب هدايت و راهنمايى كه به وسيله مقام امامت ، در ميان شما جارى است ، مخفى
و پنهان بشود (در احاديث آمده كه اشاره به غيب امام زمان عجل الله تعالى فرجه مى باشد)، غير از خداوند چه كسى مى تواند دوباره آب جارى را به
شما برگرداند؟(719)
تفسير سوره قلم
بسم الله الرحمن الرحيم $ ن و القلم و ما يسطرون (1)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. نون ، سوگند به قلم و آن چه مى نويسند.))
يك معنى ((ن ))، همين است كه از حروف هجائيه و حروف مقطعه باشد (مثل الم ). جاهاى ديگر قرآن ، بعد از حروف مقطعه اشاره به قرآن و وحى
شده ، در اين جا هم مطلبى شبيه به آن آمده است .
معنى ديگرى كه براى ((ن )) ذكر كرده اند، ((دوات )) است ، كه قرآن به آن هم قسم مى خورد و اين گونه معنا مى دهد: سوگند به آن شيئى
كه ابزار نويسندگى است . ولى اگر ((ن )) قسم بود بايد ((نِ)) خوانده مى شد نه ((ن ))، لذا بهتر است كه آن را قسم نگيريم و
قسم از بعد آن شروع شود. در نتيجه ((ن )) از همان حرف الفباست كه مبدا همه سوادها و آموزش هاست ، و اگر اين حروف نبود، سخن و نوشتن
نبود و اگر سخن نبود و نوشتن نبود، تمدن و فرهنگ نبود: يعنى اساسا انسانيتى نبود. پس يكى از پايه هاى اساسى انسانيت ، همين حروف است و
پايه دومش قدرت قلم است .(720)
قرآن كريم براى اينكه مردم را به آيات و مخلوقات توجه بدهد، به انواعى از مخلوقات قسم خورده است و در واقع مى خواهد بگويد من به شيئى
كه به آن قسم مى خورم احترام مى گذارم . در اين جا خدا به چيزى ابراز احترام كرده كه مردم عرب و غير عرب به هيچ وجه آن را شايسته احترام نمى
دانسته اند: قلم .
اگر ((ما)) در ما يسطرون مصدريه بباشد معنى قسم اين گونه است : سوگند به قلم و به نوشتن . شايد اين معنا بهتر باشد چون به
خود فن و استعداد نوشتن اشاره مى كند؛ يعنى بفهميد كه قلم و قدرت نوشتن چه نعمت بزرگى است ، اما اگر ((ما)) را موصوله بگيريم اين
گونه معنا مى دهد: سوگند به قلم و نوشته ها.
از اينجا كه قرآن به قلم و نوشتن سوگند ياد مى كند، روح تعليمات اسلامى و قرآنى را كه روح علم و فرهنگ است در مى يابيم . به همين
دليل است كه قرآن در جاهاى ديگر هم همين مطلب يا آن ركن ديگرش را كه استعداد سخن گفتن است با اهميت ذكر مى كند.
از همه روشن تر اين است كه اولين آياتى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
نازل مى شود با كلمه ((اقراء)) ((خواندن )) شروع مى شود و در همان آيات ابتدايى نعمت قلم را يادآورى مى كند: الذى علم بالقلم
(721)
بيشتر آن چه انسان ها مى دانند در اثر نوشتن از نسل هاى گذشته منتقل شده است و تمام تمدن معنوى و صنعتى كه بشر دارد،
محصول تدريجى هزاران سال تاريخ است كه دوره به دوره به دست بشر رسيده است . اگر نوشتن نبود از اين آثارى كه امروز هست يك صدهزارم هم
باقى نبود.
ما انت بنعمة ربك بمجنون (2)
((كه تو، به لطف پروردگارت ، ديوانه نيستى .))
به احترام قلم و نوشتن سوگند، كه تو به موجب لطف و نعمتهاى عظيم پروردگارت ، ديوانه نيستى . بعضى گفته اند: مقصود از اين نعمت نعمت فهم
و درك و عقل فراوان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است ، يا گفته اند: مقصود از آن ، اخلاق عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و
بعضى گفته اند: مقصود از آن نعمت نبوت است . اگر ((باء)) در ((بنعمة )) سببيه باشد، يعنى به موجب اين نعمت پروردگارت و اگر معيت
باشد، يعنى تو با اين نعمتى كه همراه دارى ديوانه نيستى .
اين سوره در سال هاى ابتداى بعثت در جريان درگيرى هاى شديد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مشركين مكه
نازل شده است . مشركين در آن زمان ، عليه پيامبر به انواع اقدامات و تبليغات و شايعه پراكنى ها دست مى زدند كه يكى از آن ها كه شايد بيشتر
مردم را مى توانست اغفال كند، اين بود كه پيامبر دروغ نمى گويد - چون پيامبر شهرتش به صداقت ، به گونه اى بود كه نمى شد به سهولت
اين نسبت را به او داد - ولى دچار اختلال حواس شده و ديوانه است .
مردم هر كس را كه از مقياس اكثريت خارج باشد، يك آدم غيرطبيعى مى دانند، ولى يك وقت كسى به
دليل اين كه از مقياس اكثريت پايين تر است از اين مقياس خارج است و يك وقت به
دليل اينكه از اين مقياس بالاتر است اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با مقياسهاى مشركين جور در نمى آيد، به اين
دليل بود كه از حد آن ها بالاتر بود.(722)
و ان لك لاجرا غير ممنون (3)
((و بى گمان ، تو را پاداشى بى پايان خواهد بود.))
براى تو اجر و پاداش بى نهايت است (غيرممنون يعنى غيرمحصور). در بسيارى از موارد كه مخاطب آيات ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است ،
مقصود و منظور، همه مردم هستند. در واقع به مردم مى گويد: اى مردم شما گوش كنيد، پيامبر كه در كار خودش ترديد ندارد. پس در واقع اين دو آيه
اين طور است كه : او به موجب نعمت پروردگارش ديوانه نيست و مطمئن باشيد براى او اجر و پاداش بى نهايت است (يعنى مخاطب ، مردم هستند).
بسيارى از مردم وقتى كه بميرند دفتر عملشان هم با خودشان بسته مى شود. در تمام حديث آمده است : اذا مات ابن ادم انقطع عنه عمله الا عن ثلاث :
صدقة جارية او ورقة علم ينتفع به او ولد صالح يستغفر له (723) يعنى : فرزند آدم كه بميرد، عملش از او بريده مى شود، مگر از سه چيز:
يكى كار خيرى انجام بدهد يا برگ دانش مفيدى كه از خود باقى بگذارد، يا فرزند صالحى تربيت كند كه بعد از او براى او استغفار كند.
حال در مورد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه سرچشمه تمام خيرات و بركات است ، قطع شدن اجر از او معنى ندارد و تا دنيا دنياست اجر و
پاداش دارد.
و انك لعلى خلق عظيم (4)
((و راستى كه تو را خوبى والاست !))
همانا تو بر خُلقى (724) عظيم هستى . آن اخلاقى را كه ناشى از عظمت روح باشد ((اخلاق عظيم )) مى گويند. اين آيه بيشتر ناظر به
اخلاق اجتماعى پيغمبر است ؛ يعنى خدا پيغمبر را در عكس العمل هايى كه در مقابل كفار و مشركين از خود بروز مى داد، يعنى استقامت ها،
تحمل شدايد، گذشت ها و... به خلق عظيم ياد مى كند.
فستبصر و يبصرون (5) باييكم المفتون (6)
((به زودى خواهى ديد و خواهند ديد، كه كدام يك از شما دستخوش جنونيد)).
اين ها گفتند پيغمبر ديوانه است . خداوند مى گويد: خير، پيغمبر ديوانه نيست . كفار مى گويند: ما كه اين خدا را
قبول نداريم . قرآن اينگونه جواب مى دهد: به زودى تو خواهى ديد و آن ها هم خواهند ديد كه ديوانه كيست . زمان براى حوادث تاريخى ، بهترين
آزمايشگاه هاست . از اين اتهامات ، هر چه مى خواهند بگويند، به زودى آزمايشگاه زمان مطلب را ثابت خواهد كرد. اثر همين چيزى را كه شما حرف هاى
يك ديوانه ميدانيد، به زودى روى دنيا خواهيد ديد. به زودى خواهيد دانست چه كسى مفتون است (مفتون يعنى گرفتار شده و مجنون ).
ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين (7)
((پروردگارت خود بهتر مى داند چه كسى از راه او منحرف شده ، و هم او به راه يافتگان داناتر است .))
در اين آيه قرآن درد واقعى كفار قريش را بيان مى كند قرآن ميخواهد بگويد اين ها خودشان هم به اين حرف هايى كه مى زنند و تو را ديوانه مى
خوانند، معتقد نيستند؛
يعنى واقعا براى اينها چنين خيال و توهمى پيدا نشده است
بلكه مساءله ، مساءله دو راه مختلف است . اينها منافع خودشان را در گمراهى بشر تشخيص داده اند و تو راه راست را نشان مى دهى ، اين ها مى خواهند
راه تو را به هر شكل و عنوان كه هست ، تخطئه كنند.
طرح مساءله عقل و جنون ، يك پرده فريبكارانه بر روى سخنانشان است تا از اين طريق راه تو را تخطئه كنند.
فلا تطع المكذبين (8)
((پس ، از دروغگويان اطاعت مكن .))
حرف اين تكذيب كنندگان تو و حقيقتى كه عرضه داشته اى را گوش نكن مقصود از ((اطاعت مكن )) به قرينه آيه بعد يعنى به توافقى كه آن
ها
پيشنهاد مى كنند، تن مده .(725)
ودوا لو تدهن فيدهنون (9)
((دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند.))
آن ها دوست دارند تو كمى مداهنه و سازشكارى كنى كه آنها هم اين كار را بكنند؛ يعنى تو امتياز بدهى و آنها هم امتياز بدهند، تو بپذيرى كه به
ظاهر مخالف يكديگر باشيد، ولى باطنا با هم ديگر بسازيد. در اين جا قرآن به
شكل ديگرى پوچى و غيرجدى بودن ادعاى كفار را ثابت ميكند، زيرا اگر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ديوانه باشد كنار آمدن و سازش با
ديوانه كه معنى ندارد. اين كه مى آمدند نزد پيامبر تا با او سازش كنند، ضد همان ادعايى است كه مى كردند.(726)
اصلا اين پيشنهاد سازش كردن ، دليل بر اين است كه آن ها پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به صورت يك قدرت خيلى جدى درك كرده اند،
چون انسان وقتى مطمئن است كه حريف از بين مى رود، پيشنهاد سازش به او نمى دهد.
ادهان يا مداهنه درست همين مفهوم سازشكارى را دارد. يعنى تو در بعضى حرفهايت نرمش و
تساهل نشان بده ، ما هم در بعضى حرفهايمان نرمش نشان مى دهيم . بعد با هم كنار مى آييم . قرآن اساسا تن دادن به چنين توافقى را ((اطاعت
)) مى نامد؛ يعنى چنين توافقى در واقع نوعى مطيع شدن است ، بنابراين آن را به طور كلى نفى مى كند.(727) چيزى كه جزو وحى الهى است ،
ولو به عنوان كوچكترين مستحب يا مكروه ، قابل مصالحه و بازگشت نيست .
و لا تطع كل حلاف مهين (10)
((و از هر قسم خورنده فرومايه اى فرمان مبر.))
اين آيه عطف به آيه هشتم است . قرآن مى فرمايد: با مردمى كه داراى چنين صفاتى هستند، تصالح و سازش نكن ؛ يعنى قطع نظر از اين كه در امر
دين نمى شود با كسى تصالح كرد، با چنين مردمى نبايد تصالح كرد. اينها دچار نوعى غرور هستند كه تا دماغشان به خاك ماليده نشود، هيچ چيزى
آن را چاره نمى كند. مى فرمايد: از اين زياد سوگند خوران حقير و پست اطاعت نكن . يعنى با آنها توافق نكن .
سوگند خوردن جزو ضروريات زندگى بشر است و حتى در كلام خدا هم آمده است ، اما اگر انسان خودش يك شخصيت اخلاقى داشته باشد و اگر
ديگران به سخن او اعتماد داشته باشند، احتياجى به قسم نيست .
اصولا آدمهاى حقير و پست هستند كه زياد سوگند مى خورند. به همين دليل بعد از كلمه ((حلاف )) (زياد سوگندخور)، كلمه ((مهين )) (پست و
حقير) را آورده است ؛ چون ايندو با همديگر تلازم دارند. تا انسان پست نباشد، زياد قسم نمى خورد. انسان اگر سوگند راست هم زياد بخورد پست
است ، چه رسد به اين كه سوگند زياد، دروغ هم باشد.
در روايات هم زياد آمده است كه قسم را ولو براى هر حرف راست ، خوار نكنيد. انسان بايد خودش طورى
عمل كند تا ديگران او را صادق بدانند و نيازى به قسم خوردن نباشد.
هماز مشاء بنميم (11)
((كه عيبجوست و براى خبرچينى گام بر مى دارد.))
هماز يعنى همزكننده . در معنى همز گفته اند: ((دائما با چشم و اشاره شكلك در آوردن و از مردم عيب جويى كردن ؛ يعنى عيب گيرى و طعن زنى به
شكل پست و حقيرش ، زيرا پشت سر يك نفر از او عيب جويى كردن نشانه حقارت و پستى است . اشاره كردن با ابرو چشم و لب حتى در يك كار راست
و درست ، مطلوب اسلام نيست ، تا چه رسد كه زمينه اش هم عيب جويى باشد.
نمام به معنى سخن چين است . يعنى شخصى كه سخنى را از كسى درباره ديگرى بشنود كه او را ناراحت مى كند و بعد در جاى ديگرى براى آن
شخص ديگر بازگو كند و بين آن دو دشمنى ايجاد كند، در صورتى كه شخص
اول حق داشته بگويد، سرى بوده است و اين واسطه سر را نبايد فاش كند و اگر حق نداشته و حرف نادرستى بوده ، بايد كوشش كند روى آن را
بپوشاند.
قرآن در اين جا مى گويد: مشاء بنميم مثل اينكه در اينجا پست ترين نوع سخن چينى را بيان مى كند و آن اين كه انسان حرفى را در جايى از
كسى شنيده است فورا راه مى افتد كه اين خبر را به ديگرى بدهد؛ يعنى اين طورى نيست كه بعد از مدتى با آن شخص ديگر برخورد كند و آن حرف
را به او بگويد. بلكه به سخن چينى حريص است .(728)
مناع للخير معتد اثيم (12)
((مانع خير، متجاوز گناه پيشه .))
آيه قبل راجع به شرانگيزى آنان بود. ممكن است كسى اگر شرانگيز هم هست از آن طرف ، يك خيرى را هم انجام بدهد. اما اين ها نه تنها
اهل خير نيستند، بلكه منع خير هم مى كنند؛ يعنى جلو ديگران را هم مى گيرند و در اين كار هم حداكثر شدت
عمل را انجام مى دهند.
((معتد)) ظالم و متجاوز است . اين شخص در روابط انسان با انسانهاى ديگر در حقوق ، معتدى و متجاوز است . از هر كس كه بتواند حقى ، جانى ،
مالى يا عرضى را پايمال مى كند.
((اثم )) به معنى گناه و بيشتر ناظر به اثر گناه است . تعابير قرآن در مورد كارهاى خير و شر،
شامل يك نكته بسيار دقيق روانشناسى روحى و معنوى است و آن اين كه كار خير به انسان نيرو مى دهد و سنگينى او را برطرف مى كند و بر عكس ،
گناه قدرت تحرك را از انسان مى گيرد و همچون بار سنگينى بر دوش است . به همين
دليل قرآن ، مثلا به گناه ((وزر)) مى گويد كه به معنى بار است .
كلمه ((اثم )) نيز همين گونه است و به گناه از آن جهت كه اثرى روى قلب انسان مى گذارد و آن را كدر مى كند، ((اثم )) مى گويند.
حال قرآن درباره اين ها مى فرمايد: اين اثيم ها، يعنى اين غرق شدگان در آثار سوء گناه .
عتل بعد ذلك زنيم (13)
((گستاخ ، و گذشته از آن زنازاده است .))
((عتل )) به آدمى مى گويند كه در رفتار شخصى و معاشرتى ، غليظ و خشن است . معمولا افرادى كه دچار آن گونه بيماريها هستند، دچار
تندخويى و بداخلاقى نيز مى باشند.
اءن كان ذا مال و بنين (14)
((به صرف اين كه داراى مال و پسرانى است .))
در اين آيه علت اين كه شخص دچار چنين مفاسد اخلاقى شده است را بيان مى كند.
مى فرمايد: علت آن اين است كه صاحب ثروت و فرزندان است . اين ((دارم دارم )) باعث شده كه او از تمام حقايق
غافل شود و اين چنين در مقابل تو و دعوت خدا بايستد
اذا تتلى عليه اياتنا قال اساطير الاولين (15)
((چون آيات ما بر او خوانده شود، بگويد: افسانه هاى پيشينيان است .))
اين روشنفكرى دروغين و احمقانه باعث شده كه وقتى آيات ما بر او خوانده مى شود بگويد: اين ها افسانه هاى قديمى و ساختگى گذشتگان است و آدم
عاقل و روشنفكر زير بار اين حرفها نمى رود.
سنسمه على الخرطوم (16)
((زودا كه بر بينى اش داغ نهيم و رسوايش كنيم .))
اين ها به جايى رسيده اند كه درد اين ها را جز اين كه دماغشان به خاك ماليده شود، چيز ديگرى درمان نمى كند.
در زبان عربى ((بينى )) مظهر عزت و ذلت انسان است . مثلا براى ذليل شدن انسان ((رغم انف )) به كار مى برند و براى كسى كه براى
خودش شخصيت و عزت قايل است ، مى گويند ((شمخ بانفه )) يعنى دماغش را بالا گرفته و تكبر كرده است .
حال قرآن بينى هاى اين ها را به خرطوم فيل تشبيه مى كند؛ يعنى خيلى بينى ايشان گنده شده است . چنين مردمى چاره اى ندارند جز اينكه بايد بينى
هايشان را به خاك بماليم .
مى فرمايد: طولى نخواهد كشيد كه ما اين خرطوم هاى اينها را داغ خواهيم كرد. اشاره است به اينكه به زودى اوضاعى پيش مى آيد كه ما مسلمانها را
بر اينها مسلط خواهيم كرد. مفسرين گفته اند كه اشاره به قضيه بدر است .
يك خصوصيت جنگ بدر اين است كه بيشتر اين هفتاد نفر كه كشته شدند از سران قريش و از همين ها كه به تعبير قرآن دماغشان خرطوم
فيل بود، بودند. جنگ بدر از آن جا كه مسير تاريخ را عوض كرد از اهميت زيادى برخوردار است و خلاصه اين كه خرطوم بزرگان قريش در جنگ
بدر داغ زده شد.
امثال اين و بعضى از آيات ديگر قرآن ، جواب مستشرقينى است كه مى گويند:
|