در اين آيه مى فرمايد كه در مخلوقات رحمان تفاوت نمى بينيد. آيا تفاوت يعنى اختلاف و چندگانگى وجود ندارد؟ اختلاف را كه خود قرآن در جاى
ديگر تاييد مى كند و آن را از آيات و نشانه هاى توحيد ذكر مى كند: و من آياته ... اختلاف السنتكم و الوانكم (697) اختلاف زبان ها و
رنگهاى شما جزو آيات و نشانه هاى الهى است .(698) در واقع قرآن اختلاف در خلقت را اثبات و تفاوت را نفى مى كند و اين دو با هم فرق مى
كنند.
اختلاف در خلقت در واقع اختلاف نقش است ؛ اما تفاوت ، چيزى نظير تبعيض است . تبعيض يعنى يك شى ء در نقش خودش مورد توجه قرار بگيرد و شى
ء ديگرى در نقش خودش مورد توجه قرار نگيرد. تفاوت وجود ندارد، يعنى يك تدبير واحد بدون تبعيض بر همه اين اجزاء مختلف عالم حكمفرماست ،
كه اين را در اصطلاح روايات ((اتصال تدبير)) مى گويند.
سپس مى فرمايد: باز هم نگاه كن (بار ديگر چشمانت را تيز كن ) ببين آيا يك سستى و فطور و شكافى در كار عالم مى بينى ؟ خرابى در كار عالم
نيست . هر خرابى مقدمه يك آبادى است و هيچ چيز كه صرفا خرابى باشد در عالم وجود ندارد. قرآن اصرار زيادى به مطالعه خلقت و كشف نظامات
آن و پى بردن به راز اصلى خلقت و حتى كشف كردن وابستگى عظيم اشياء به يكديگر دارد.
اصل وابستگى اشيا به اين معناست كه همه اشيا به يكديگر وابستگى دارند و وجود هر يك بدون ديگرى
محال است . اگر ما نقش هر چيزى را در مجموع دستگاه خلقت بدانيم ، نقش كل دستگاه خلقت را نيز خواهيم دانست .(699)
ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير(4)
((باز دوباره بنگر تا نگاهت زبون و درمانده به سويت باز گردد.))
و بار دوم چشمت را تيز كن و دقت كن . گويا مى خواهد بگويد به چشم انتقاد نگاه كن ؛ ببين مى توانى در جايى عيبى و خللى پيدا كنى . نه فقط با
چشم ، با فكر و علم و چشم مسلح و بالاخره با هر چه مى خواهى نگاه كن . آخر كار اين چشم و ديده ات هم خسته و هم شكست خورده ، يعنى بدون اين كه
هيچ چيزى پيدا كند به سوى تو بر مى گردد.
و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح و جعلناها رجوما للشياطين و اعتدنا لهم عذاب السعير. و للذين كَفَروُا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير (5)
((و در حقيقت ، آسمان دنيا را با چراغ هايى زينت داديم و آن را مايه طرد شياطين (و قواى مزاحم ) گردانيديم و براى آن ها عذاب آتش فروزان آماده
كرده ايم .))
در آيات قبل سخن از طبقات هفتگانه آسمان بود. تعبير اين آيه اين است كه ما نزديك ترين آسمان ها را با مصباح ها و چراغ ها مزين گردانيده ايم ، كه
مقصود از چراغ بدون شك ستاره هاست . سما با آسمان متفاوت است چون آسمان يعنى مانند آس (سنگ آسيا)، يعنى آن چيزى كه مانند سنگ آسيا مى چرخد،
ولى سما يعنى آن كه در بالا قرار گرفته است .
ما مطلبى را كه از قرآن استنباط كنيم هيچ اصرارى نداريم كه حتما آن را با علم روز منطبق كنيم ؛ چون علم بشر متغير است و چه بسا مسائلى كه در اين
زمان براى ما يك مشكل لا ينحل باشد، ولى با پيشرفت علوم در آينده حل شود. همانطور كه قبلا اشاره شد آن چه كه قرآن راجع به هفت آسمان گفته
است ، با هيات قديم متضاد است و با هيئت جديد متضاد نيست ، ولى منطبق نيست .
هيات قديم مى گفتند نه فلك داريم و معتقد بودند اين سيارات هفتگانه ماه ، عطارد، خورشيد، مريخ ، مشترى ،
زحل هر كدام در يكى از آسمان ها قرار دارد و در آسمان هشتم همه ستارگان ديگر قرار دارد. آسمان نهم هم اطلس است ؛ يعنى هيچ ستاره اى در آن نيست .
حال آن كه قرآن مى گويد آسمان ها هفت عدد است و نزديك ترين آن ها را به ستاره ها مزين كرده ايم .
هيئت جديد در مورد آن چه قرآن مى گويد ساكت است چون مدعى است كه اين ستارگانى كه بشر كشف كرده است ، بعضى از ستارگانى است كه در
عالم وجود دارد و درباره اين كه آيا بعد از اين ستاره ها آسمان به جايى منتهى مى شود و يا نمى شود ساكت است . ظاهر آيه قرآن اين است كه همه اين
ستارگان در زير نزديكترين آسمان ها قرار گرفته است و اين كه آيا روزى بشر با علم خودش به نزديك ترين آن آسمان ها مى رسد يا نمى رسد
معلوم نيست .(700)
از قرآن همچنين استنباط مى شود كه عالم آسمان ها با اين عالم فرق دارد؛ يعنى موجوداتى كه در طبيعت هستند جماداتند و روح ندارند ولى در آسمان ها،
حكم بدن يك موجود زنده را دارد؛ يعنى نفوس و قواى داراى شعورى به آن جا تعلق دارد، همان چيزهايى كه قرآن از آن ها تعبير به ((ملائكه ))
مى كند، كه اگر روح بشر بتواند با آن آسمان ها اتصال پيدا كند، با دنياى ديگرى از غيب و ملكوت ارتباط پيدا مى كند.
از قرآن استفاده مى شود كه شياطين مى خواهند به آن عالم آسمان ها نزديك شوند و از اخبار آن جا آگاه شوند، ولى خداى
متعال به وسيله شهاب ها كه ما نمى دانيم چيست ، مانعى قرار داده است كه حتى اين موجودات هم قادر نيستند خودشان را به آن جا نزديك كنند. فقط روح
بشر و ارواح انبياء هستند كه مى توانند به عالم آن آسمان ها (عالم ملائكه ) نزديك شوند.
مى فرمايد همين مصابيح و چراغ ها را مانعى براى شياطين و وسيله رانده شدن آن ها قرار داديم و براى آن شياطين كه مى خواهند خيانت كنند عذاب جهنم
را آماده كرده ايم .
و للذين كَفَروُا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير (6)
((و براى كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند عذاب جهنم است و چه بدفرجامى .))
آن آيات ، آيات ايمانى و آياتى از وحدانيت خدا بود. اما كسانى كه در مقابل اين آيات الهى عناد مى ورزند و عصيان مى كنند، براى آنها هم عذاب جهنم
است و بد صيرورت گاه و جايگاهى است .(701)
إِذَا اءُلْقُوا فِيهَا سَمِعُوا لَهَا شَهِيقًا وَهِيَ تَفُورُ (7) تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّمَا اءُلْقِيَ فِيهَا فَوْجٌ سَاءَلَهُمْ خَزَنَتُهَا اءَلَمْ يَاءْتِكُمْ نَذِيرٌ (8) قَالُوا
بَلَى قَدْ جَاءنَا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنَا وَ قُلْنَا مَا نَزَّلَ اللَّهُ مِن شَيْءٍ إِنْ اءَنتُمْ إِلَّا فِى ضَلَالٍ كَبِيرٍ (9) وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ اءَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِى
اءَصْحَابِ السَّعِيرِ (10) فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقًا لاَِصْحَابِ السَّعِيرِ (11)
((هنگامى كه در آن افكنده شوند صداى وحشتناكى از آن مى شنوند، و اين در حالى است كه پيوسته مى جوشد! نزديك است (دوزخ ) از شدت غضب
پاره پاره شود؛ هر زمان كه گروهى در آن افكنده مى شوند، نگهبانان دوزخ از آن ها مى پرسند: مگر بيم دهنده الهى به سراغ شما نيامد؟! مى
گويند: چرا، بيم دهنده به سراغ ما آمد، ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم : خداوند هرگز چيزى
نازل نكرده ، و شما در گمراهى بزرگى هستيد و مى گويند: اگر ما گوش شنوا داشتيم يا
تعقل مى كرديم ، در ميان دوزخيان نبوديم اينجاست كه به گناهان خود اعتراف مى كنند؛ دور باشند دوزخيان از رحمت خدا!))
ان الَّذِينَ يخشون ربهم بالغيب لهم مغفره و اجر كبير...(12)
(((اما) كسانى كه از پروردگارشان در نهان مى ترسند، مسلما آمرزش و پاداش بزرگى دارند.))
مساله اينكه خلقت مرگ و زندگى براى آزمايش انسان و تعيين احسن العمل است - كه در آيات
قبل بيان شد - خود به خود ايجاب مى كند كه وحى و نبوتى براى راهنمايى همين احسن
العمل باشد. ترتيب اثر دادن يا ندادن به همين راهنمايى هاى انبياست كه سرنوشت انسان را تعيين مى كند. در آيات
قبل سرنوشت نهايى كسانى را كه به اين راهنمايى ها ترتيب اثر نداده بودند، بيان كرد و در اين قسمت نقطه
مقابل آن ها را بيان مى كند، يعنى آنان كه از پروردگار خود در غيب خوف و خشيت دارند.
معنى خوف پروردگار يكى هيبت ، يعنى درك عظمت پروردگار است و معنى ديگر آن خوف از عدالت پروردگار است . البته آن چه
به ذات الهى مربوط مى شود محبوبيت است و منشاء خوف و خشيت از او به انسان مربوط است . از خدا بايد ترسيد، يعنى از
عدل الهى بايد ترسيد و ترسيدن از عدالت به معنى ترسيدن از عمل خود است . اگر ما از عدالت الهى مى ترسيم ، يعنى نگران اين هستيم كه
خلافى مرتكب بشويم كه در آن صورت عدل الهى ما را اخذ خواهيم كرد: يا من لا يخاف الا عدله و لا يرجى الا فضله (702)
در مورد ((بالغيب )) دو گونه مى شود بيان كرد، يكى اين كه : آن پروردگارى كه غيب است ، يعنى پروردگارى كه محسوس نيست و دوم
((بالغيب )) به اين معنى كه آنان از پروردگار خودشان مى ترسند. ترسيدنى كه اين ترسيدن درغيب است ، يعنى در حالى كه خدا را نمى
بينند از او مى ترسند.
در واقع اين قسمت آيه متضمن دو جمله است : آنان كه به خدا كه خدا در غيب است ايمان دارند،و چون ايمان به غيب دارند خشيت از خداى غيب هم دارند.
براى اينها مغفرت و آمرزش الهى و اجر و مزد بسيار است . انسان در هر مقامى باشد، در آن مقام باز دچار نوعى لغزش و كدورت مى شود كه نياز به
پاك كردن و تنزيه دارد. هيچ كس حتى پيغمبر از مغفرت خدا بى نياز نيست . اگر پاى مناقشه در حساب و عدالت در ميان باشد، هيچ كس از خدا طلبكار
نمى شود.
و اسروا قولكم اواجهروا به انَّه عليم بذات الصدور (13)
اينكه انسان از نظر حسن عمل (احسن العمل ) مورد آزمايش قرار مى گيريد، يكى از لوازمش اين معرفت است كه انسان علم داشته باشد كه از ذات
پروردگار هيچ چيزى در ظاهر و باطن مخفى نمى ماند. مى فرمايد: سخن خودتان را سرى بكنيد يا علنى ، براى خدا يكسان است . اين امر براى انسان
ها متفاوت است ، اما نسبت به ذات حق ، دور و نزديك ، سر و علن يكسان است و او آن چه در سينه هاست آگاه است .
الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير (14)
((آيا كسى كه آفريده است نمى داند؟ با اين كه او خود باريك بين آگاه است .))
اين آيه استدلالى است بر اين كه چرا خداوند به همه چيز عالم است . مى فرمايد: او چون خالق است ، عالم است . خالق آن كسى است كه به وجود
آورنده اشيا است ؛ وجود اشيا به اراده اوست ، اشيا به اراده او حادث و به اراده او باقى اند، و چون ذات او بر
فعل خودش احاطه دارد، لذا بر تمام اشيا و موجودات جهان احاطه و علم دارد. اصلا عالم شاءنى ندارد جز اين كه
فعل خداوند است و هر فاعلى بر فعل خودش محيط است . آيا آن كس كه آفريننده است به آفرينش خود عالم نيست ؟
جمله الا يعلم من خلق را به دو صورت مى توان معنى كرد:
يكى اينكه من خلق فاعل يعلم باشد، كه اين چنين معنى مى دهد؛ آيا آن ذاتى كه آفريننده است نمى داند؟
ديگر اينكه من خلق مفعول يعلم باشد و ضمير يعلم به خدا برگردد يعنى آيا نمى داند كسانى را كه آفريده است ؟
((الا)) را نيز مى توان به دو صورت معنى كرد: يكى اين كه كلمه اى براى تنبيه باشد، يعنى آگاه باشيد.
ديگر اينكه مركب از حرف استفهام و حرف نفى باشد به معنى آيا نه ؟ از همه اينها يك نتيجه در مى آيد كه خدا به
دليل اين كه خالق است به مخلوقات آگاه است .
خدا لطيف و آگاه است . لطافت يكى از عبارت است از نوعى صفت در شى ء، كه حس ظاهر به طور آشكار آن را درك نمى كند، يك دقت و ذوقى مى خواهد
كه انسان بتواند آن را درك كند. پس يك معناى لطيف اين است : آن كسى كه دقايق امور را درك مى كند؛ يعنى خدا نه فقط ظواهر امور را درك مى كند
بلكه دقايق را هم درك مى كند.
معناى ديگر كه در اخبار و احاديث آمده اين است كه لطيف يعنى خالق اشيائى است كه آن اشيا آنقدر دقيق هستند كه به چشم نمى آيند. يعنى خالق اشيا
خيل كوچك و خرد، كه به واسطه خردى و لطافتشان ، به چشم نمى آيند، و خبير و آگاه به همان اشيايى است كه به لطف و لطافت خودش آن ها را
خلق كرده است .(703)
هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه و اليه النشور (15)
((اوست كسى كه زمين را براى شما رام گردانيد، پس در فراخناى آن رهسپار شويد و از روزى خدا بخوريد و (بدانيد كه ) رستاخيز به سوى اوست
.))
در اين آيه هم توحيد و هم معاد و هم تكليف و وظيفه انسان را ذكر كرده است . مى فرمايد: او آن كسى است كه زمين را براى شما
ذلول و رام قرار داد.
قدما در درك لطف كلمه ((ذلول )) تا حد زيادى عاجز بودند. ذلول به معنى شتر رام است و در مورد غير شتر هم به كار مى رود.
قرآن در اين جا زمين را به يك حيوان رام تشبيه كرده است . نكته اى كه علماى عصر جديد از اين آيه استفاده كرده اند اين است كه اين تشبيه اشاره به
حركت زمين است .(704) خداست كه اين زمين را براى شما يك مركب در حال حركت قرار داد، مركبى كه رام و هموار است و شما حس نمى كنيد كه در
حال حركت است .
((منكب )) آن قسمت از روى شانه انسان و حيوان را مى گويند كه استخوان دست و بازو با پشت
متصل مى شود. مى گويد: روى منكب هاى اين حيوان راه برويد (اين جمله نشان مى دهد زمين را به همين حيوان تشبيه كرده است ). مقصود اين است كه از زمين
خدا استفاده كنيد.
از رزق پروردگار كه در اين زمين قرار داده است بهره ببريد. در سوره اعراف مى فرمايد: و جعلنا لكم فيها معايش (705) ما در زمين براى
شما اسباب معيشت را قرار داده ايم از آنچه كه در زمين مايه روزى براى شما قرار داده ايم استفاده كنيد و بدانيد كه اينها همه كارهاى حساب شده است .
تصادفى نيست كه به موجب يك علل اتفاقى قضايا به اينجا رسيده باشد. پس
اصل مقصد آيه اين است كه آن چه پيش آمده به تدبير آن كسى است كه قدرت و نيرو به دست اوست . از اين نعمت ها استفاده كنيد؛ اما بدانيد كه دنيا
پايان كار نيست ، بلكه يك مدرسه و جايگاه آزمون است .
با توجه به اين كه حشر و نشر و بازگشت به سوى اوست ، پس برنامه بايد بر اساس همين ايكم احسن عملا تنظيم بشود.
ءامنتم من فى السماء ان يخسف بكم الارض فاذا هى تمور (16)
((آيا از آن كس كه در آسمان است ايمن شده ايد كه شما را در زمين فرو برد، پس بناگاه زمين به تپيدن افتد.))
طبيعت عالم يك طبيعت جبرى و لا يتخلف نيست كه انسان خيال كند غير از آن محال است ،(706) بلكه اين اراده و عنايت خداوند است كه اين نظام را در
وضع موجود قرار داده و اگر خدا (كه زمام همه امور به دست اوست ) بخواهد به همين زمين فرمان مى دهد كه دهان باز كند و همه را يك جا خسف كند و
فرو ببرد.
مى فرمايد: آيا يقين داريد آن كسى كه در آسمان است چنين نخواهد كرد يا نمى تواند بكند كه زمين شما را ببلعد؟ اگر مشيت و اراده اش تعلق بگيرد،
همين زمين رام يك مرتبه همه شما را مى بلعد و شروع به تكان خوردن مى كند و پى در پى مى لرزد.
اگر مقصود از من فى السماء خدا باشد، در اين صورت اين تعبير تعبيرى است بر اساس تعبير عرفى و عاميانه كه مى گوييم خدا در آسمان
است . البته ممكن است مقصود ماموران الهى باشد؛ چون ملائكه الهى نوعى تعلق و رابطه با آسمان ها كه مافوق ستارگان هستند، دارند. در اين
صورت معنى آيه چنين مى شود: آيا شما اطمينان داريد كه ماموران الهى كه در آن جا هستند، اگر بخواهند به امر خدا زمين را خسف كنند، چنين نكنند؟
ام امنتم من فى السماء ان يرسل عليكم حاصبا فستعلمون كيف نذير (17)
((يا از آن كس كه در آسمان است ايمن شده ايد كه بر سر شما تندبادى از سنگريزه فرو فرستد؟ پس به زودى خواهيد دانست كه بيم دادن من
چگونه است !))
آيا اطمينان داريد آن كه در آسمان است چنين نخواهد كرد يا نمى تواند بكند كه بر شما سنگريزه بفرستد، همان طور كه بر قوم لوط فرستاد؟
آن وقت خواهيد دانست كه انذار و اعلام خطر من چگونه است . مى خواهد بگويد كه خداى
متعال كيفر اعمال را در دنياى ديگر قرار داده است و اگر بخواهد در همين دنيا شما امت آخرالزمان را هم كيفر كند مى كند. همان طور كه بعضى از امتهاى
ديگر را كيفر كرد.
و لقد كذب الَّذِينَ من قبلهم فكيف كان نكير (18)
((و پيش از آنان نيز كسانى به تكذيب پرداختند پس عذاب من چگونه بود؟))
مى فرمايد: در ميان اقوام گذشته كسانى بودند كه خدا يا اين حقايق را انكار كردند. بعد تعبير عجيبى دارد مى فرمايد: آن ها انكار كردند، حالا
ببينيد خدا چگونه آن ها را انكار مى كند. آن مكافات و عقوبت ها را به ((انكار الهى )) تعبير كرده است .(707)
اولم يروا الى الطير فوقهم صافات و يقبضن ما يمسكهن الا الرحمن انَّه
بكل شى ء بصير (19)
((آيا در بالاى سرشان به پرندگان ننگريسته اند كه گاه بال مى گسترند و گاه
بال مى زنند؟ جز خداى رحمان كسى آن ها را نگاه نمى دارد، او به هر چيزى بيناست )).
آيا اينها اين مرغها را در بالاى سر خودشان در حالى كه بالها را باز كرده اند و صاف نگه داشته اند و پرواز مى كنند و گاهى هم بالها را به هم
مى زنند، نگاه نمى كنند؟ يعنى صنع الهى را نمى بينند؟
خيلى چيزها در عالم هست كه اگر انسان ، ساده آن مطلب را ببيند به نظرش مى آيد كه غير از اين ديگر چيزى امكان پذير نيست ؛ ولى يك وقت انسان
مى بيند كه در همين عالم چيزهاى ديگرى بر ضد آنچه كه وجود دارد امكان پذير هست .
اگر تدبيرى در كار باشد، آن تدبير مى تواند با تركيب كردن نيروها، عملى بر ضد
عمل نيروى ديگرى انجام بدهد. اگر خداوند نيروى پرواز كردن و بالها را به مرغ نداده بود، اين حيوان هم طبق قوانين طبيعت به زمين مى افتاد؛ ولى
خداوند نيروهاى ديگرى در اين عالم خلق كرده است كه اثر يك نيرو را خنثى مى كند.
در همه امور عالم ، اين جريان هست ؛ يعنى اين ها امورى لا يتخلف و جبرى نيستند، بلكه سررشته همه به دست خداوند است . اگر كسى نظر به مسبب
الاسباب داشته باشد فورا مى فهمد كه نگهدارنده همه اسباب خداوند است .
اگر كسى نظر به مسبب الاسباب داشته باشد فورا مى فهمد كه نگهدارنده همه اسباب خداوند است . در اين جا مى فرمايد: آيا مرغ را در بالاى سر
خود در حالى كه صافات هستند نمى بينند؟ صافات را دو جور مى توان معنا كرد: يكى اينكه در بالاى سرش صف زده اند، و يكى به معناى ((صفيف
)) يعنى در حالى كه بالهايشان را باز كرده اند و حركت مى كنند. ((و يقبضن )) و احيانا قبض مى كنند؛ يعنى بالهاى خود را جمع مى كنند.
كيست كه اين ها را در آن بالا نگهدارى كند؟ خداست كه اين همه نيروها و قانون ها را قرار داده است و اگر نخواهد، همه اين ها نقص مى شود. خدا به
همه چيز بيناست و به همه اسرار عالم آگاه است ؛ چون خودش خالق عالم است .
امن هذا الذى هو جند لكم ينصركم من دون الرحمن ان الكافرون الا فى غرور (20)
اساس توحيد و دعوت انبيا بر اين است كه انسان ، ديد نافذى پيدا كند و از همه اسباب عبور كند و مسبب الاسباب را ببيند؛(708) يعنى آن كسى را
ببيند كه زمام همه امور به دست اوست . اسباب اجتماعى نيز ممكن است انسان را از ياد خدا
غافل كند و انسان اعتماد و تكيه اش به آن ها باشد. انسان وقتى در دنيا يار و ياور پيدا مى كند و به تعبير قرآن جند و سپاه پيدا ميكند، دچار غرور
مى شود و مى گويد كه تكيه گاه من اينهاست و از خدا غافل مى شود. در اين جا قرآن مى فرمايد: آيا اين ها سپاه شما هستند كه شما را در
مقابل خدا يارى كنند و به فرياد شما برسند؟ يعنى آيا تكيه گاه شما به اين هاست ؟ كافران چقدر در فريبند! به چه چيزى تكيه مى كنند! اينها
شايسته تكيه كردن نيست . آيا اگر اراده خدا، تعلق بگيرد، از اين لشگرها كارى ساخته است ؟(709)
بعضى از مفسرين درباره جند لكم ينصركم (آن كه سپاه شماست و شما را يارى مى كند) گفته اند مقصود همان معبودهاست كه كفار
خيال مى كردند كه اين ها در نزد خداوند ناصر خواهند بود. ولى اين با كلمه ((جند لكم )) جور در نمى آيد و مقصود آنها نيست يا لا
اقل اختصاص به آن ها ندارد.
امن هذا الذى يرزقكم ان امسك رزقه بل لجوا فى عتوو نفور(21)
((يا اگر خدا روزى خود را از شما باز دارد كيست آن كه به شما روزى مى دهد؟ نه ! بلكه در سركشى و نفرت پافشارى كردند.))
آيه قبل مربوط به قدرت و آن چيزى بود كه از انسان دفاع مى كند و اين آيه مربوط به ثروت و وسيله هاى معيشت است . مى فرمايد: آيا اين
وسايل روزى رسانى به شما روزى مى دهند يا خدا؟ حال اگر خدا بخواهد از روزى امساك كند، اين
وسايل مى توانند براى شما كارى بكنند و به شما روزى بدهند؟
معنى ادامه آيه اين است كه اين تذكرات ما براى افراد بى غرض كافى است ، ولى براى افرادى كه لجاجت مى كنند، عناد و عتو و سركشى دارند و
در حال نفور و دور شدن هستند، فايده ندارد.
مى فرمايد: مساله اين نيست كه اين مطلب براى اين ها ثابت نشده باشد يا موضوعات مشكلى باشد كه نتوانند درباره آنها فكر كنند، بلكه مساله اين
است كه لجاجت مى كنند.(710)(711)
افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى سويا على صراط مستقيم (22)
((پس آيا آن كس كه نگونسار راه مى پيمايد هدايت يافته تر است يا آن كس كه ايستاده بر راه راست مى رود؟))
در اين آيه به يك درجه بالاتر از كسانى را كه لجاجت مى كنند، بيان مى كند. كسانى كه روح و فكر خود را در اثر اين
عمل زشت و لجاجت ها مسخ كرده اند، اين ها ديگر انسان نيستند. قرآن اين ها را تشبيه مى كند به كسى كه مكب به صورت خود است ، يعنى خودش را به
صورت انداخته است . يعنى مانند چهارپايان كه سرشان پايين است يا مانند خزندگان كه سرشان به زمين چسبيده است مى باشند.
قرآن مى فرمايد: اينها مانند آن حيواناتى هستند كه به صورت به زمين افتاده اند و فقط جلوى پاى خود را ببينند؛ يعنى راه و روششان در زندگى
مانند حيوانى است كه سرش را پايين انداخته است و همان جا را مى بيند. آيا اين ها را مى توان با كسانى كه راست و مستقيم القامة ايستاده و راه راست
را پيدا كرده اند، مقايسه كرد.
قل هو الذى انشاكم و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده قليلا ما تشكرون (23)
((بگو: اوست آن كس كه شما را پديد آورده و براى شما گوش و ديدگان و
دل ها آفريده است . چه كس سپاسگزاريد)).
در آيه قبل قرآن به مقايسه دو دسته از انسان ها پرداخت . در اين آيه دوباره اسباب و
وسايل هدايت را ذكر مى كند تا نشان دهد خداوند وسايل و اسباب هدايت را در اختيار همه مردم قرار داده است ؛ اما بعضى از آن ها از نعمت ها استفاده مى
كنند و بعضى استفاده نمى كنند.
مى فرمايد: بگو آن كه شما را انشا و ابداع كرد و به شما گوش و ديده ها و
دل داد، خداست . گوش داد تا بشنويد و چشم داد تا ببينيد و دل داد كه بر روى اين شنيده ها و ديده ها تفكر و تعمق و استنتاج كنيد. پس از اين نعمت ها
استفاده كنيد. همه بحث هاى گذشته فرع بر اين است كه انسان گوشى آماده شنيدن و چشمى آماده ديدن داشته باشد.
شما فكر نمى كنيد، نمى بينيد، نمى شنويد و روى ديده ها و شنيده هاى خود نمى انديشيد، وگرنه حقايق واضح و روشن است . در آيات
قبل داشتيم كه جهنميان در جهنم مى گويند: و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير(712) اگر مى شنيديم و فكر مى كرديم ،
امروز چنين سرنوشتى نداشتيم . در ميان حواس انسان چشم و گوش مهم تر از بقيه است و مجموع اطلاعاتى كه آن دو به انسان مى رسانند، بيشتر از
بقيه حواس است ، به همين دليل قرآن آن دو را ذكر مى كند. چشم و گوش ماده خام براى تفكر مى سازند و قوه ديگرى كه قرآن گاهى از آن به
((لب )) و گاهى به ((عقل )) و گاهى به ((فؤ اد)) و ((قلب )) تعبير مى كنند؛ روى آن مواد خام مى انديشد و نتيجه گيرى مى كند.
در آيات قبل قرآن مخالفين را مستقيما مورد خطاب قرار داده بود و تا حد زيادى در آن عطوفت و مهربانى و نصيحت بود. از اين آيه به بعد قرآن
ديگر آن ها را مورد خطاب قرار نمى دهد و در عوض پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مورد خطاب مستقيم قرار داده است ؛ يعنى ديگر اين ها لايق
مخاطب واقع شدن نيستند.(713)
قل هو الذى ذراكم فى الارض و اليه تحشرون (24)
|