next page

fehrest page

back page

((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خودتان و كسانتان را از آتشى كه سوخت آن ، مردم و سنگهاست حفظ كنيد: بر آن آتش فرشتگانى خشن و سختگير گمارده شده اند. از آن چه خدا به آن دستور داده سرپيچى نمى كنند و آن چه را كه مامورند انجام مى دهند.))
موضوع اين آيه تعليمى است در همين زمينه خانوادگى به معنى حدود مسؤ وليتى كه هر كس نسبت به اعضاى خانواده خودش دارد. در اين كه هر فردى تا حدودى نسبت به افراد ديگر مسؤ وليت هايى دارد، از نظر قرآنى و اسلامى بحثى نيست ، زيرا آن چه به نام ((امر به معروف و نهى از منكر)) در اسلام آمده ، جزء ضروريات اسلام است . اما انسان نسبت به اعضاى خاندان خودش يك مسؤ وليت جداگانه و بيشترى دارد. در اين آيه كريمه با لحن بسيار شديدى به اين مسؤ وليت اشاره شده است . لحن بسيار شديد از آن جهت است كه نتيجه عمل را بيان كرده است هر چند مقصود مقدمات آن مى باشد.
مى فرمايد: اى مؤمنان ، خودتان و خاندانتان را از آن آتشى كه زبانه اش (يا آتش گيره اش ) مردم و سنگ ها هستند نگه داريد. در اين جا آن نتيجه نهايى را كه منجر به سعادت يا شقاوت ابدى مى شود در نظر گرفته است ؛ ولى مقصود اين است كه در دنيا بايد خود و خاندانتان را طورى بسازيد كه نتيجه اش جلوگيرى از سقوط در آتش جهنم باشد.
قرآن در اين جا مردم را به هيزم و آتش گيره جهنم تشبيه كرده و با اين تعبير مى خواهد بگويد تمام آتشها زاييده وجود خود انسان است . اين آيه جز آياتى است كه دلالت بر تجسم اعمال مى كند. مساله تجسم اعمال يكى از اصول معارف اسلامى در باب معاد است و آن اين است كه هر عملى كه از انسان در اين دنيا سر مى زند، دو وجهه و دو چهره دارد. يك چهره دنيايى كه فانى و زايل شدنى است و يك چهره آخرتى كه باقى و زايل نشدنى است .
قرآن يك صراحت فوق العاده عجيبى به اين مطلب دارد كه تمام اعمال انسان در نزد خداوند محفوظ است . و همه را خداوند و فرشتگان تحويل مى گيرند. انسان در آخرت ، بر خلاف دنيا عين اعمال خود را حاضر و آماده مى بيند و جزاى اعمال ، خود آن اعمال است .
قرآن مى گويد: انما تجزون ما كنتم تعملون (674) همين نفس عمل شما پاداشى است كه به شما تقديم مى شود. يا مى فرمايد: و وجدوا ما عملوا حاضرا(675) ((تمام اعمال خودشان خودشان را حاضر مى يابند؛)) با نفس اعمال خودشان رو به رو مى شوند نه با چيز ديگر.
حال اين كه قرآن مى گويد كه در اين جهان خود و خاندانتان را از آن آتشى كه آتشگيره اش انسان و سنگ است حفظ كنيد، نه خيال كنيد يك آتش ‍ افروخته اى از بيرون بر انسان وارد مى شود، بلكه آن آتش ها و ماده قابل احتراق آن خود انسان ها هستند و نه چيز ديگر. كما اين كه بهشت هر تجسم اعمال انسان هاست و هيچ چيز را از بيرون آن نمى آورند.
نكته ديگر اين است كه قرآن مى فرمايد: ((آتشى كه آتشگيره اش انسان ها و سنگ هستند))، بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه مقصود از سنگ اين بتهاى سنگى هستند كه مسجود مردم قرار مى گيرند؛ ولى بعضى ديگر كه دقيقتر فكر كرده و نظر داده اند گفته اند: يكى از تفاوتهاى دنيا و آخرت اين است كه آتش دنيا حداكثر اين است كه بدن را مى سوزاند، اما روح انسان از آتش هاى دنيا مصون است ، در حالى كه قرآن در مورد آتش ‍ آخرت مى فرمايد: نار الله الموقدة التى تطلع على الافئدة (676) آتشى كه بر دل ها طلوع مى كند؛ يعنى اين از آن آتش ها نيست كه فقط بدن را بسوزاند. قرآن در جاى ديگر همين دل ها را تشبيه به سنگ مى كند،مى فرمايد: فهى كالحجارة او اشد قسوة (677) دلهايى مانند سنگ و بدتر از سنگ . آن گاه گفته اند اين جا كه قرآن مى گويد: انسان ها و سنگ ها مايه هاى احتراق آن آتش هستند، اين سنگ ها يعنى دل هاى سنگشان ؛ يعنى آن آتش منحصر به آتش جسمانى نيست ، هم روح را مى سوزاند و هم جسم را.
بر آن آتش فرشتگان خشن و قوى مسلطاند. امر الهى را يك ذره تخطى نمى كنند. آن ناموس الهى كه بايد اجرا شود، بدون تخطى به وسيله آن ها اجرا مى شود.
پس اين آيه به تناسبى كه در آيه پيش سخنى از زنان پيغمبر بود يكمرتبه خطاب به عموم مؤمنين كرد و آن مسؤ وليت نهايى كه انسان ها در برابر خودشان و خاندانشان دارند را مطرح كرد كه خود و خاندانتان را چنان بسازيد كه چنين عاقبتى نداشته باشيد؛ البته اين مسؤ وليت كه ((خاندانتان را اين چنين بسازيد)) تا آن جاست كه انسان از عهده آن بر آيد و بيشتر از آن مسؤ وليتى ندارد.
كيفيت اعمال اين مسؤ وليت هم از راه ارشاد و گفتن است ؛ يعنى بايد معارف الهى به وسيله پدر و مادر به گوش فرزندان برسد و از آن بالاتر، عمل كردن و تبليغ عملى است .
نكته ديگر اين است كه قرآن مى گويد: خودتان و خاندانتان را حفظ كنيد و اول ((خودتان )) را ذكر مى كند. اين مطلب اشاره اى به رابطه ميان اين دو دارد؛ يعنى تا خودتان را حفظ نكنيد خاندانتان را نمى توانيد حفظ كنيد. صفات پدر و مادر نا آگاهانه در فرزندان اثر مى كند، پس انسان بايد اول خودش را حفظ كند تا بتواند خاندانش را حفظ كند.
به طور كلى همه كسانى كه مى خواهند نگهدارنده اخلاقى جامعه باشند، اگر خودشان را نتوانند نگه دارند جامعه را نمى توانند نگه دارند.(678)
يا ايها الَّذِينَ كَفَروُا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون (7)
((اى كسانى كه كافر شده ايد، امروز عذر نياوريد، در واقع به آن چه مى كرديد كيفر مى يابيد.))
اين آيه دوم تاكيدى آيه قبل است . منتها آيه قبل مطلب را به صورت اشاره در كلمه ((وقود)) بيان كرده بود، اين آيه به صورت صريح بيان مى كند. اين خطاب در قيامت است :
((اى كافران امروز عذرخواهى نكنيد. اعتذار نجوييد. اعتذار و عذرخواهى نوعى اظهار پشيمانى و توبه است ، پس چرا خداى كريم عذر آنها را نمى پذيرد؟
قرآن جواب مى دهد هر چه را قابل پذيرش باشد او مى پذيرد. اما آنچه را كه امكان پذيرش ندارد نمى پذيرد. انسان اگر خودش راه را بسته باشد رحمت الهى شامل او نمى شود.
مى فرمايد كه به عين اعمال خودتان كيفر داده مى شويد؛ يعنى از بيرون آتش نياورده ايم كه شما بگوييد اين آتش را از من دور كن . اى آتش الان جزء وجود و شخصيت شماست و جدا شدن اين ها از شما غير ممكن است ، به همين دليل عذر شما پذيرفتنى نيست . فقط در دنيا انسان مى تواند رابطه اعمال را با خودش قطع كند. دنيا دار عمل است و انسان مى تواند با توبه عمل بد را از روح خود دور كند.
يا ايها الَّذِينَ امنوا توبوا الى الله توبه نصوحا عسى ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار يوم لايخزى الله النبى و الَّذِينَ امنوا معه نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا واغفر لنا انك على كل شى ء قدير (8)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به درگاه خدا توبه اى راستين كنيد. اميد است (با اين كار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هايى از بهشت كه نهرها از زير درختانش جارى است وارد كند، در آن روزى كه خداوند پيامبر و كسانى را كه با او ايمان آوردند خوار نمى كند؛ اين در حالى است كه نورشان پيشاپيش آنان و از سوى راستشان در حركت است ، و مى گويند: پروردگارا نور ما را كامل كن و ما را ببخش كه تو بر هر چيز توانايى .))
در واقع مى خواهد بگويد اى مؤمنان قبل از آن كه در آن جا عذرخواهى كنيد و عذرتان پذيرفته نشود، در جايى كه عذر پذيرفته مى شود عذر بخواهيد و توبه كنيد.
توبه نصوح (679) يعنى توبه خالصانه ؛ توبه اى كه عمق روح انسان توبه كند. پيغمبر فرمود مقصود از توبه نصوح ، توبه غير قابل بازگشت است ، مثل شيرى كه از پستان حيوان بيرون مى آيد و ديگر به پستان بر نمى گردد؛ يعنى از گناه آن چنان بيرون بيايد كه شير از پستان بيرون مى آيد و ديگر بازگشتى ندارد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام فرموده است : توبه نصوح شش پايه دارد: پشيمانى از گذشته ، تصميم بر عدم بازگشت ، ادا كردن حقوق مردم ، ادا كردن حقوق خدا، آب كردن گوشتى كه از حرام بر بدنت آمده و چشاندن سختى طاعت بر بدن . (680)
يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و ماويهم جهنم و بئس المصير (9)
((اى پيامبر، با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير كه جاى ايشان در جهنم خواهد بود و چه بد سرانجامى است .))
اين آيه در خصوص جهاد با منافقين منحصر به فرد است . آيات مربوط به جهاد، در غير اين آيه يا تحت عنوان كفار و يا تحت عنوان مشركين و يا اهل كتاب مى باشد.
در اين آيه مى فرمايد: اى پيامبر با كفار و منافقين جهاد كن . با وجود اين كه نص آيه اين است كه اى پيامبر با منافقين بجنگ ، اما سيره پيغمبر جنگ با منافقين نبوده است . پس چگونه اين مطلب توجيه مى شود؟
بعضى از مفسرين در كلمه ((جاهد)) تصرف كرده اند و گفته اند: ((جاهد)) يعنى براى خنثى كردن فعاليت آنها كوشش كن . اينها مى گويند: پيامبر در زمان خودش با منافقين نبرد به اصطلاح تبليغاتى ، نبرد فكرى و روانى داشت ، هر چند نبرد شمشيرى نداشت و مبارزه كردن معنى اعم دارد كه اين نوع مبارزه را هم شامل مى شود.
اما اين مطلبياست كه تا نوعى تصرف در ظاهر كلمه نشو، نمى توان به آن قائل شد.
در آيات ديگر قرآن هر جا جهاد آمده است ، شامل مقاتله و نبرد شمشيرى هم مى شود، هر چند اختصاص به آن ندارد. پس اين آيه هم شامل نبرد در ميدان جنگ مى شود.
پس مقصود چيست ؟ جهاد با منافقين را خود قرآن مجاز شمرده است . پيغمبر اكرم اگر در زمان خودش با منافقين جهاد نكرد، براى اين نبود كه جهاد با منافق جايز نيست . بلكه شرايط اقتضا نمى كرد. جهاد، قانونى نيست كه در همه شرايط يكسان اجرا شود. به همين دليل پيامبر در سيزده سال مكه با مشركين جهاد نكرد؛ چرا كه شرايط مكه به گونه اى نبود كه پيغمبر جهاد با كفار و مشركين را عملى كند.
آيه اى كه به على عليه السلام جهاد با منافقين زمان خودش را اجازه مى دهد همين است .
على عليه السلام مى فرمود: پيغمبر با ((تفسير)) جهاد مى كرد و من با ((تاويل )) جهاد مى كنم .
پيغمبر با كافرهايى جهاد مى كرد كه پرده اى روى كفرشان نبود، من با كافرهايى جهاد مى كنم كه پرده نازكى از اسلام روى خودشان انداخته اند، ولى باطنشان همان باطن است ؛ البته جهاد و مبارزه با نفاق ، مشكل تر از مبارزه با كفر است . زيرا وقتى كفر لباس اسلام مى پوشد، قهرا از نيروى اسلام استفاده مى كند. على عليه السلام كه مبارزه مى كرد همان مبارزه اى بود كه پيغمبر مى كرد. دستور اين آيه اختصاص به پيغمبر و زمان ايشان ندارد. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه رحلت فرمود دستورهاى قرآن منسوخ نشد و اينجا اگر مخاطب پيغمبر است ، به اعتبار اين است كه پيغمبر ولى امر مسلمين است ، و هر كه ولى امر شد بايد اين دستور را اجرا كند. اگر اين آيه نبود مجوزى براى جهاد با منافقين نبود، چون منافقين كافر شمرده نمى شوند.
آيه دستور مى دهد كه بر آن ها (هم كفار و هم منافقين ) سخت بگير، با آن ها مدارا نكن ، كه خطر اين ها عظيم و بزرگ است و جايگاهشان جهنم است و جهنم بدجايگاهى است . اين قسمت اشاره است به اين كه ممكن است گروهى باشند كه جهاد با آن ها لازم و واجب باشد، اما در آخرت جهنمى هم نباشد، مانند خوارج كه جاهل بودند.(681) ولى كفار و منافقين گروهى هستند كه در دنيا بايد با اين ها جهاد كرد در آخرت هم به جهنم مى روند.(682)
ضرب الله مثلا للذين كَفَروُا امرات نوح و امرات لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين (10)
((خدا براى كسانى كه كفر ورزيده اند، زن نوح و زن لوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آن ها خيانت كردند، و كارى از دست شوهران آن ها در برابر خدا ساخته نبود، و گفته شد: با داخل شوندگان داخل آتش شويد.))
در اين آيه خدا مثلى براى كافران يا در مورد كافران مى آورد؛ يكى زن نوح و ديگر زن لوط كه هر دو در نكاح دو بنده صالح خدا بودند. خدا در اول سوره از دو زن انتقاد مى كند و در آخر سوره از دو زن ناصالح كه همسر دو مرد صالح بودند مثال مى آورد. اين مثل به طور صريح يا اشاره ، مى تواند بازگشتى به اول سوره باشد كه تعجب نكنيد اگر پيامبر، بنده صالح خدا، دو همسر ناصالح داشته باشد.
اين دو زن به شوهران خود خيانت كردند؛ البته اينجا مقصود از خيانت فحشا نيست . فحشا را هم چون برخلاف پيمان ازدواج است ، خيانت مى گويند؛ ولى پيمانى كه ميان همسران بسته مى شود منحصر به پيمان ازدواج نيست . در اين جا منظور از خيانت اين است كه بر خلاف پيمانى كه با همسران خود بستند، رفتار كردند.
با اينكه اينها به شرف همسرى دو مرد بزرگ نائل آمده بودند، از اين شرف همسرى كارى ساخته نبود و به آنها گفته شد: شما هم جزء داخل شوندگان در آتش هستيد.
نكته آموزنده اين قسمت از آيه اين است كه مساله نسب و سبب كوچكترين تاثيرى در سعادت يا شقاوت انسان ندارد. نزديكترين رابطه ها، يكى رابطه همسرى و ديگرى رابطه پدر و فرزندى است . قرآن در رابطه همسرى اين آيه را مثال آورده و در رابطه پدر و فرزندى داستان پسر نوح را در جاى ديگر مثال آورده است .
قرآن به همسران پيامبر مى گويد كه روى همسرى پيغمبر حساب نكنيد، بلكه روى عمل و ايمانتان حساب كنيد.
و ضرب الله مثلا للذين امنوا امرات فرعون اذ قالت رب ابن لى عندك بيتا فى الجنه و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين (11)
((و براى كسانى كه ايمان آورده اند، خدا همسر فرعون را مثل آورده ، آن گاه كه گفت : پروردگارا! پيش خود در بهشت خانه اى برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات بده و مرا از دست مردم ستمگر برهان .))
قرآن به دنبال مثل قبل ، مثال ديگرى ذكر مى كند و بيان مى كند همان طور كه يك همسر ناپاك به دليل همسرى با يك مرد پاك تبرئه نمى شود، يك همسر پاك هم به دليل همسرى با يك مرد ناپاك ، ناپاك نمى شود.
خداوند از اهل ايمان يا براى اهل ايمان زن فرعون را مثل مى آورد. زن فرعون از همه تعلقات مى گسلد و حس مى كند كه موسى عليه السلام كه براى واژگون كردن اين بساطى كه خودش حداكثر استفاده را از آن مى كند آمده ، بر حق است و به دعوت موسى ايمان مى آورد.
فرعون هم او را به بدترين عقوبتها عقاب كرد؛ اما اين عذاب ها تاثيرى در وضع روحى اين زن نكرد و گفت : خدايا در نزد خودت در بهشت براى من خانه اى بساز كه هم به نعم ظاهرى منعم باشم و هم در جوار قرب تو به سر ببرم .
پروردگارا من از فرعون و كارهاى او متنفرم ، مرا از فرعون و كردار او و از اين مردم ستمكار نجات بده . اين زن همسر فرعون بود ولى كوچكترين گرد و غبارى از پليدى فرعون بر چهره نورانى او نمى نشيند.
و مريم ابنت عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدقت بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين (12)
((و مريم دخت عمران را، همان كسى كه خود را پاكدامن نگاه داشت و در او از روح خود دميديم و سخنان پروردگار خود و كتاب هاى او را تصديق كرد و از فرمانبرداران بود.))
قرآن مى گويد: مريم دامن خود را پاك نگه داشت به خاطر اين است كه چون يهود با مسيحى ها دشمن بودند، عيسى عليه السلام را متهم مى كردند كه زنازاده است و مريم زن بدكاره اى بوده است . در حقيقت قرآن مى خواهد تودهنى به يهودى ها بزند. مى فرمايد كه ما از روح خود به شكل اعجازانگيزى در او دميديم و عيسى روح ماست كه به وجود آمد و مريم زنى بود كه سخنان پروردگار خود را تصديق كرد، دستورات پروردگار خود را به درستى عمل كرد و به كتاب هاى پروردگار خود ايمان داشت و در زمره قائلين (قانتين مذكر است ولى اعم از زن و مرد است ) يعنى خاضعين و مطيعين قرار داشت . زنى بنده و مطيع امر پروردگار خود بود.(683)(684)
تفسير سوره ملك
بسم الله الرحمن الرحيم # تبارك الذى بيده الملك و هو على كل شى ء قدير (1)
كلمه ((تبارك ))(685) را دو جور مى شود معنا كرد: يكى اين كه خير و بركت خدا افزون است (به صورت خيرى ) و ديگر اين كه خير و بركت خدا فزون باد (به صورت انشايى ). وقتى مى گوييم فزون باد، در واقع احساسات خودمان را بيان مى كنيم كه جنبه شعارى دارد نه اين كه به معنى دعا باشد. مثل خود خداوند كه مى فرمايد: تبارك الله احسن الخالقين .(686)
ملك به معنى سلطه و اقتدار است . شكى نيست كه هر موجودى در حد خودش از قدرت سلطه اى برخوردار است . و قدرتها و نيروهاى بى نهايتى در عالم وجود دارد، ولى انسان در باب توحيد بايد به اين حقيقت پى ببرد كه زمام همه قدرت ها در اختيار ذات پروردگار است . ((ملك در دست اوست )) معنايش همين است كه همه قدرتها در اختيار اوست و هيچ قدرت مستقلى در عالم وجود ندارد كه در عرض قدرت الهى شمرده شود.
در باب ملك و قدرت ، سه نظر وجود دارد: يكى اينكه هيچ موجودى داراى هيچ قدرتى نيست . (نظر اشاعره )
ديگر اين كه خدا از خود قدرتى دارد و هر موجودى هم براى خودش ‍ قدرتى دارد كه اين قدرتها در مقابل قدرت خدا استقلال دارند. (نظر معتزله ) و سوم اين كه هر موجودى در حد خود از قدرتى برخوردار است ، ولى او و قدرتش در قبضه قدرت الهى است (امر بين امرين ).
پس خلاصه معنى آيه ، توحيد افعالى است ؛ زمام تمام قدرتها در اختيار اوست و قهرا هيچ خيرى به هيچ موجودى نمى رسد مگر اين كه به اراده و مشيت اوست . و هو على كل شى ء قدير او بر هر چيزى تواناست ؛ يعنى در قدرت او محدوديتى نيست .
اين آيه ظاهرا مقدمه اى براى آيه بعد است ؛ يعنى آن چه بعدا مى گوييم به دليل حكمت خداوند است ، نه نشانه عجز و ناتوانى او.
الذى خلق الموت و الحيوه ليبلوكم ايكم احسن عملا و هو العزيز الغفور (2)
((همان مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد، و اوست ارجمند آمرزنده .))
آن كسى كه بر اساس حكمت خود (نه به خاطر اين كه ناتوان عاجز است ) نظام مرگ و زندگى را آفريد، براى اين كه شما را بيازمايد كه كدامتان از نظر عمل نيكوكارتر هستيد.
آزمودن الهى به معنى در معرض يك عمل قرار دادن و در معرض فعليت در آوردن يك امر بالقوه مى باشد. آزمايش الهى ((آزمايش پرورى )) است ؛ يعنى انسانى را در كوره بلايا و گرفتاريها و در سر دو راهى ها قرار دادن ، براى اين كه استعدادهاى درونى اش بروز و ظهور كند. اگر اين آزمايش ‍ نباشد، آن انسان در حد خامى و بالقوه باقى ميماند و اين آزمايش است كه تكميل كننده اوست .
در احاديث هست كه اگر خداوند متعال بنده اى را دوست داشته باشد، او را در درياى گرفتارى ها و شدايد فرو مى برد آن طور كه انسانى را در آب مى اندازند و فرو مى رود.(687)
پس معنى آزمايش كردن خدا، اين است كه انسان تا در دنيا كه دار عمل و عالم موت و حيات است واقع نشود و مورد آزمايش قرار نگيرد، به آن كمالى كه بايد برسد، نمى رسد.
نكته اى كه در اين جا هست اين است كه حيات ، امرى وجودى و قابل آفرينش است اما مرگ ، نيستى و فقدان حيات است و نيستى قابل آفرينش ‍ نيست . پس چطور اين جا مى فرمايد: خدا هم حيات و هم مرگ را آفريد؟ اين سؤ ال دو جواب دارد: يكى اين كه عدم ها و نيستى ها از نوع عدم و ملكه است و به تبع قابل آفرينش است .
جواب ديگر اين است كه مرگ در بيان قرآن انتقال از نوعى از حيات به نوع ديگرى از حيات است . انتقال از نشئه اى به نشئه ديگر است .
قرآن مى فرمايد: نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين على ان نبدل امثالكم و ننشئكم فى ما لاتعلمون (688) يعنى مرگ يك انتقال است .(689)
نكته ديگر در اين آيه اين است كه قرآن مى فرمايد: احسن عملا و نفرموده است : اكثر عملا؛ يعنى روى كيفيت عمل تكيه شده است ، نه كميت آن .
يكى از چيزهايى كه كيفيت و ارزش عمل را بالا مى برد، معرفت خداست كه به دنبال آن خشيت و احساس عظمت نيز مى آيد. عامل ديگرى كه ارج و ارزش عمل را بالا مى برد، درجه خلوص آن عمل است كه خود اخلاص ‍ عمل فرع بر معرفت است .
در احاديث آمده است كه عمل خالص آن عملى است كه نخواهى كسى جز خدا تو را بر آن عمل ستايش كند.(690)
در احاديث به اين دو جنبه اشاره شده است در اصول كافى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه حضرت همين آيه مورد تفسير را خواندند و فرمودند: ليس يعنى اكثركم عملا و لكن اصوبكم عملا و انما الاصابة خشية الله (691) يعنى مقصود اين است كه عملتان چقدر صوابتر باشد و حقانيت بيشترى داشته باشد و اصابت بستگى دارد كه چقدر توام با خداترسى باشد، كه خداترسى دنباله خداشناسى است .
اعلمكم الله اخوفكم الله (692) هر كس خدا را بيشتر بشناسد، خوف خدا را بيشتر دارد. بعد فرمود: و النيَّة الصادقة و صدق نيت ، كه به همان خلوص برمى گردد.
حديث ديگرى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كه كسى پرسيد: ايكم احسن عملا يعنى چه ؟ فرمود: ايكم احسن عقلا آن كسى كه عقلش كامل تر باشد. اين جا به جنبه معرفت توجه دارد. بعد فرمود: اتمكم فى ما امر الله به و نهى عنه نظرا و در آن چه خدا امر و نهى كرده است ، بهتر و نيكوتر دقت و فكر مى كند و اءن كان اقلكم تطوعا(693) اگر چه كمتر عمل كند.
بنابراين معناى آزمايش الهى در اين آيه اين است كه در آزمون ((توحيد در عبادت )) و ((توحيد در عمل )) قرار بگيريد.
از آنجا رابطه اين آيه با آيه قبل روشن مى شود؛ يعنى اگر انسان به توحيد در فاعليت و زمامدارى خداوند در همه كارها ايمان داشته باشد، از اسباب ، چشم مى پوشد و توجهش به مسبب الاسباب خواهد بود، و قهرا چنين كسى در عمل خلوص نيت خواهد داشت (توحيد در عبادت و عمل ). انسانى كه كارى را براى غير خدا مى كند و دوست دارد عمل خويش را افراد ديگر بفهمند، از باب اين است كه براى غير خدا در مقابل خدا شخصيت و استقلالى قايل است ؛ ولى كسى كه مى داند همه خيرها به دست خداست ، هرگز غير خدا را قبله و معبود خودش قرار نمى دهد.
در انتهاى آيه مى فرمايد: اوست تنها موجود عزيز و آمرزنده . عزيز به معناى غالب مطلق است كه باز همان معناى بيده الملك و هو على كل شى ء قدير را تاييد مى كند.
الذى خلق سبع سموات طباقا ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل ترى من فطور(3)
((همان كه هفت آسمان را طبقه طبقه آفريد. در آفرينش آن خداى بخشايشگر هيچگونه اختلاف و تفاوتى نمى بينى . باز بنگر، آيا خلل و نقصانى مى بينى ؟))
اين آيه توصيف ديگرى از خداست و اشاره به كل عالم خلقت و طبيعت مى كند.
مى فرمايد: آن خدا همان است كه هفت آسمان را آفريده است كه طباق هستند؛ يعنى بعضى بر بعض ديگر احاطه دارند و متطابق و طبقه طبقه اند. سپس به طور كلى مساءله خلقت را مطرح مى كند.
يكى از مسائل مهم و بلكه از مهمترين مسائل براى فكر بشر همين مساءله خلقت و نظم خلقت است و سؤ الات زيادى براى بشر در مورد موجودات ، هدف خلقت ، و... وجود دارد. قرآن خودش دعوت به تفكر در آفرينش ‍ مى كند و مى فرمايد: اءنّ فى خلق السماوات و الارض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الالباب (694) در خلقت اين آسمان ها و زمين و در اين آمد و شد شب و روز نشانه هايى براى صاحبان مغز و فكر است . قرآن مى گويد كه اين نشانه ها را درك كنيد و ظاهر بين نباشيد. خردمندان در خلقت آسمان ها و زمين فكر مى كنند و نتيجه اى كه مى گيرند اين است : ربنا ما خلقت هذا باطلا(695) پروردگارا ما ايمان داريم كه تو اين ها را بيهوده نيافريده اى و آفرينش اينها بر اساس حق و براى منظورهاى حكيمانه اى است .(696)

next page

fehrest page

back page