next page

fehrest page

back page

يكى از اشتباهاتى كه در باب توكل مى شود، خلط ميان ((توكل در سرنوشت )) و ((توكل در وظيفه )) است . بعضى از افراد به جاى اينكه توكل در سرنوشت كنند، در وظيفه توكل مى كنند. يعنى به جاى اينكه اطاعت كنند، توكل مى كنند. در حالى كه بايد اطاعت كنند و وظيفه شان را انجام دهند، و سرنوشت كار خود را به خدا واگذارند و اعتماد داشته باشند كه او آن ها را به خودشان وانمى گذارد.(629)
يا ايها الَّذِينَ امنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحيم (14)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بعضى از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند، از آن ها برحذر باشيد؛ و اگر عفو كنيد و چشم بپوشيد و ببخشيد (خدا شما را مى بخشد)؛ چرا كه خداوند بخشنده و مهربان است .))
منظور قرآن از اين كه بعضى از همسران و فرزندان شما دشمنان شما هستند، چيست ؟
آيا مقصود همين دشمنى ظاهرى و كينه توزى است كه گاهى ميان زن و شوهر يا ميان فرزندان و والدين وجود دارد؟
اين چيزى است كه همه مردم درك مى كنند. مراد قرآن اين نيست ، بلكه منظور كارهاى دشمنانه اى است كه با چهره دوستى و با قصد توستى انجام مى شود و اين جايى است كه دوستى آن ها با دوستى خدا تعارض پيدا مى كند.
در شان نزول آيه ، شخصى از صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را نام مى برند كه هر وقت تصميم مى گرفت در هجرتى و يا در جهادى شركت كند يا در كار خيرى مشاركت كنند، خانواده اش از شدت محبتى كه به او داشتند مى آمدند در حضورش گريه مى كردند تا بالاخره او را از تصميمش منصرف مى كردند. آن ها دشمنش نبودند، ولى رفتارشان عملا مانند رفتار يك دشمن بود.
شكى نيست كه انسان نسبت به خانواده خودش مسؤ وليت بزرگى دارد. اين آيه بدين معنا نيست كه انسان مسؤ وليتى را كه نسبت به همسر و فرزندان خود دارد فراموش كند، ولى بايد توجه كند كه يك مسؤ وليت الهى هم هست . قرآن نمى گويد شما فرزندان را دوست نداشته باشيد يا مال نداشته باشيد، بلكه مى فرمايد: مال شما فتنه است ، اولاد شما فتنه است ، يعنى بازدارنده هستند. هيچ يك از اين ها نبايد وقتى پاى حق و تكليف در ميان مى آيد، پاى بند انسان باشد.(630)
پيغمبر فرمود: دشمنان شما آن ها نيستند كه در ميدان جنگ با شما مقابله مى كنند، بلكه دشمن شما يكى نفس خود شماست كه در ميان دو پهلوى شماست و ديگر آن دسته از همسران و فرزندان شما كه مانع راه شما مى شوند.(631) نفس انسان هم اين گونه نيست كه احساسات كينه توزانه با انسان داشته باشد، بلكه چون مى خواهد به هوا و ميل خودش رفتار كند نتيجه رفتارش دشمنانه خواهد بود.
از اين جا معلوم مى شود كه انسان سه گونه دشمن مى تواند داشته باشد:
دسته اول دشمنانى كه با قصد دشمنى و با چهره دشمنى با انسان روبرو مى شوند كه دشمنهاى آشكار و علنى هستند.
دسته دوم دشمنانى هستند كه با قصد دشمنى و با چهره دوستى با انسان روبرو مى شوند. مسلما خطر دوستان منافق بيشتر از دشمنان صريح است .
دسته سوم كسانى هستند كه با چهره دوستى و به قصد دوستى مى آيند، ولى رفتار و تقاضاى ايشان به گونه اى است كه از تيرباران كردن يك دشمن ، بيشتر است .
تفاوت دشمنى نوع سوم با دشمنى نوع دوم و نوع اول در اين است كه اينجا سوء نيت در كار نيست و با حسن نيت دشمنى صورت مى گيرد؛ يعنى دشمنى از روى جهالت است .
در صدر اسلام مسلمينى بودند كه در مواردى كه همسران و فرزندان مانع مى شدند هيچ به حرف آنها گوش نمى كردند. بعدها كه اوضاع به نفع مسلمين گردش كرد و خود آنها هم مجبور شدند مهاجرت كنند، بعضى از مسلمين مى خواستند به انتقام آن روزهايى كه مانع بودند ديگر با آنها هيچ معاشرتى نكنند و آنها را از خودشان طرد كنند. قرآن مى فرمايد: شما به حرف آنها گوش نكنيد، ولى كينه آنها را هم در دل خود نگه نداريد، عفو كنيد و صفح نماييد.
((عفو)) يعنى گذشت از مجازات ، ولى ((صفح )) يك درجه بالاتر است . ((صفح )) اين است كه انسان نه تنها آن مجازات معمول را انجام نمى دهد، بلكه اصلا نامش را هم نمى برد، به روى هم نمى آورد. ((غفران )) از صفح هم بالاتر است ، زيرا غفران از ((غفر)) به معناى پوشاندن است ؛ يعنى روى گناه را با رحمت پوشاندن .
قرآن مى گويد: اگر چنين كنيد همان كارى را كرده ايد كه خدا در مقابل بندگان گناهكار خود انجام مى دهد.
اينجا از مواردى است كه در جمله شرطيه ، چيزى كه به منزله علت است جانشين ((جزا)) شده است . در قرآن اين امر يكى از فنون بلاغت است و نظاير زيادى دارد، مانند و من كفر فان الله غنى حميد(632) و كسى كه كفر بورزد ضررش به خودش برمى گردد. ولى عبارت ((ضررش به خودش برمى گردد)) به عنوان جزا نيامده است ، بلكه به جاى آن فرموده : خداوند از همه جهانيان بى نياز است . در آيه مورد بحث هم نمى فرمايد اگر عفو و صفح كنيد و بيامرزيد، براى شما خيلى بهتر است ، بلكه مى فرمايد: اگر چنين كنيد، پس به درستى كه خداوند غفور و رحيم است .(633)
انما اموالكم و اولادكم فتنة و الله عنده اجرا عظيما (15)
((اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شما هستند؛ و خداست كه پاداش عظيم نزد اوست .))
كلمه ((فتنه )) همان مفهوم امتحان و آزمايش را دارد؛ البته به فتنه از اين جهت ((فتنه )) گفته مى شود كه چيزى است كه انسان را به خود مشغول مى كند و امتحان بودنش همين است .
در قرآن مى خوانيم : و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و الينا ترجعون (634)
آنچه كه موجب آزمايش بشر است ، ممكن است خير باشد، يعنى نعمت باشد، و ممكن است شر باشد، يعنى بلا باشد. عمده اين است كه انسان در مقابل اين امتحان چه عكس العملى نشان دهد.
اين است كه نبايد هر چيزى را كه مايه امتحان انسان است بد دانست ، بلكه بايد آن را خوب دانست ، زيرا امتحان براى سه منظور مختلف صورت مى گيرد:
گاهى امتحان همان است كه به آن آزمايش مى گوييم و هدف از آن تبديل مجهولى به معلوم است ؛ يعنى هدف امتحان كننده كشف حقيقتى است . واضح است كه در مورد خداوند نسبت به بندگان چنين امتحانى معنى ندارد. نوع دوم امتحانى است كه براى اتمام حجت است ؛ يعنى براى اين است كه به خود امتحان شونده امرى را ثابت كنند.
امتحان به اين معنا در مورد خداوند معنى دارد. ممكن است بنده اى را مورد امتحان قرار بدهد، براى اينكه حجت را بر او تمام كند. نوع سوم امتحان كه مهمتر است به معناى عمل تمرينى براى امتحان شونده است ؛ يعنى امتحان كننده انسان را در بوته اى قرار مى دهد تا استعدادهاى درون او به فعليت برسد.
امتحان الهى براى اين است كه انسان در خلال آن گرفتارى ها كمال يابد. كمال انسان به اين است كه در دنيا، هم با نعمتها و هم با مشكلات و شدت ها هر چه بيشتر درگير شود و از اين درگيرى آزاد و سربلند بيرون بيايد.
در مورد ابتلاها، حديثى هست از امام صادق عليه السلام كه مى فرمايند: ان الله اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا(635) ((خداوند آنگاه كه بنده اى را دوست بدارد او را در درياى بلا فرو مى برد.))
((غت )) به معنى فرورفتن در آب است . اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: الدنيا دار ممر لا دار مقر دنيا عبورگاه است نه قرارگاه ، و الناس فيها رجلان و مردم در دنيا دو گروهند رجل باع نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها(636) يك گروه در اين بازار، خودشان را مى فروشند و هلاك مى كنند، حال يا در بازار نعمتها و يا در بازار نقمتها، و گروهى ديگر در اين بازار خودشان را مى خرند و آزاد مى كنند.
قرآن در بيان اين كه اموال و اولاد مايه امتحان هستند، جنبه امتحان بودن و اجتناب ناپذير بودن را بيان مى كند. اين ها مايه هاى امتحان شما هستند، و مايه امتحان بودن مستحق ملامت نيست ، به شما بستگى دارد كه از اين امتحان چگونه بيرون بياييد و اجر بزرگى نزد خداست .
فاتقو الله ما استطعتم و اسمعوا و اطيعوا و انفقوا خيرا لانفسكم و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون (16)
((پس تا مى توانيد تقواى الهى پيشه كنيد كه براى شما بهتر است ؛ و كسانى كه از بخل و حرص خويشتن مصون بمانند، رستگارند.))
((تقوا)) از كلماتى است كه ترجمه فارسى دقيق ندارد. ريشه اش از ((وقى )) به معناى نگهدارى است . خود تقوا در بردارنده ((خودنگهدارى )) و ((خود نجات دادن )) است و مستلزم مفهوم آزادى معنوى است .
اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايد: ان التقوى نجاة من كل هلكه و عتق من كل ملكه (637) تقوا مايه نجات از هر هلاكتى و مايه آزادى از هر مملوكيتى است .
تقواى واقعى همان است كه انسان را نجات مى دهد. انسان در ميدان امتحان ها بايد تقوا داشته باشد و اين تقواست كه او را نجات مى دهد. اين آيه مى فرمايد: حال كه ثروتها و فرزندان امتحانهايى است كه بايد با درگيرى پيدا كنيد، پس به هر اندازه كه قدرت داشته باشيد تقوا پيشه كنيد.(638)
رفع يك شبهه : دو آيه در قرآن هست كه بعضى مفسرين خيال كرده اند اين دو آيه به نوعى با يكديگر منافات دارند و يكى را ناسخ ديگرى دانسته اند: يكى آيه اى است كه مى فرمايد: يا ايها الَّذِينَ امنوا اتقوا الله حق تقاته (639) يعنى تقواى خدا را داشته باشيد آنچنان كه شايسته خداست . و آيه دوم همين آيه مورد بحث است كه مى فرمايد: تقواى الهى داشته باشيد به آن اندازه كه قدرت داريد.
بعضى مفسرين گفته اند كه آيه دوم ناسخ آيه اول است . چون اين كه ((آنچنان كه او شايسته است ، تقواى او را داشته باشيد)) مافوق قدرت بشرى است ؛ آيه دوم مى فرمايد به اندازه قدرت خودتان تقوا داشته باشيد؛ اما بعضى مفسرين مخصوصا صاحب الميزان مى فرمايند: اين دو آيه اصلا با هم منافات ندارند. زيرا خدا هيچگاه تكليف به مافوق قدرت بشر نمى كند. آيه اول ناظر به اين است كه تقواى هر چيزى متناسب با خود آن چيز است ؛ مثلا در قوانين دنيوى فقط يك نوع خودنگهدارى داريم كه همان تخلف نكردن به صورت ظاهر و آشكار است ؛ اما در تقواى الهى درجات مختلفى داريم : تقواى در عمل ، تقواى به قلب ، تقواى به عقل و تقواى به تمام وجود؛ همه درجات تقوا هستند.
پس آيه مورد بحث بيانگر كميت تقواست و آن آيه اى كه مى فرمايد: آن چنان كه شايسته تقواى الهى است ، تقواى پيشه كنيد، نظر به كيفيت تقوا دارد و كيفيت تقواى الهى با كيفيت تقواهاى ديگر متفاوت است .
در ادامه مى فرمايد: ((و بشنويد؛ يعنى امر خدا را بشنويد. گفته اند مقصود اين نيست كه اطاعت كنيد، چون بعد مى فرمايد: و اطيعوا. ((بشنويد)) يعنى گوش شنوا داشته باشيد، يعنى با قلب خودتان اعتقاد پيدا كنيد، بدانيد كه اين به سود شماست . و اسمعوا و اطيعوا دو درجه از تقوا هستند.
در ادامه مى خوانيم : آن چيزى كه براى خودتان خير است ، انفاق كنيد. در قرآن به طور مكرر از ثروت حلال تعبير به ((خير)) شده است ؛ مانند ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين (640) در اينجا هم مى فرمايد: از اين خيرها چيزى به خودتان انفاق كنيد، كه بعضى از مفسرين گفته اند مفهوم اجتماعى دارد؛ يعنى شما اگر از مال خودتان به افراد ديگر خير برسانيد به خودتان رسانده ايد؛ چرا كه ديگران هم مثل شما هستند و بايد آنها را از خودتان بدانيد؛ ولى بعضى مثل صاحب تفسير الميزان گفته اند: قرآن بارها اعمال انسان را به عنوان پيش فرستاده ها تعبير مى كند؛ مثلا ما قدمت يداه
(641) و بما قدمت ايديهم .(642) بنابراين معناى آيه اين است كه انفاق كنيد و خير را براى خود پيش ‍ بفرستيد؛ اعمال شما پيش فرستاده هاست ، سعى كنيد كه آن چيزى را كه پيش مى فرستيد خير باشد.
بعد از مساءله انفاق ، مساءله ((شح نفس )) مطرح شده است ، در قرآن هم كلمه ((بخل )) و هم كلمه ((شح )) آمده است . ((بخل )) عبارت است از همان حالت امساك . و ((شح ))، بخل است به علاوه حرص . ممكن است كسى بخيل باشد، اما حريص ‍ نباشد كه بيشتر جمع كند و ممكن است كسى حريص باشد و دائما بخواهد جمع كند، اما متقابلا بخشنده باشد، يعنى بخيل نباشد. ولى ((شحيح )) به آدمى مى گويند كه هر دو را با هم جمع كرده باشد، از بدترين صفت ها در مورد مال و ثروت است .
قرآن ((شح )) كه صفتى مربوط به مال است را مانند دشمن انسان تلقى كرده است . مال و ثروت گاهى به صورت دشمن در مى آيد ولى آن كه دشمن است خود وجود عينى مال نيست ، بلكه آن صفت قائم به نفس ‍ انسان است كه نامش ((شح )) است . تعبير قرآن اين است : كسانى كه از شر اين دشمن نگه داشته بشوند آنها رستگاران هستند.
ان تقرضوا الله قرضا حسنا يضاعفه لكم و يغفر لكم و الله شكور حليم (17)
((اگر به خدا قرض الحسنه دهيد، آن را براى شما مضاعف مى سازد و شما را مى بخشد؛ خداوند شكركننده و بردبار است .))
((قرض )) يعنى كسى مالى را به شخص ديگرى به صورت موقت بدهد و بدون هيچگونه سودى پس بگيرد. اين را مى گويند قرض حسن . در برابر ((ربا)) كه پس گرفتن قرض است همراه با سود و از گناهان كبيره است .
توجه به اين نكته مهم است كه در تعبيرات قرآن وقتى مى فرمايد: به خدا قرض الحسنه بدهيد كه هم شامل قرض الحسنه معمولى است كه انسان به بندگان نيازمند، بدون سود و چشمداشت مى دهد و هم شامل هر نوع عمل خير ديگر، مخصوصا خيرات و انفاقاتى است كه در راه خدا مى شود؛ يعنى همين كه در راه خدا انفاق كنيد، باز در واقع به خدا قرض الحسنه داده ايد و نزد خداوند ماجور هستيد.(643)
عالم الغيب و الشهادة العزيز الحكيم (18)
((او داناى پنهان و آشكار است ؛ و او عزيز و حكيم است .))
خلاصه كتاب آشنائى با قرآن ج 8
تفسير سوره طلاق
بسم الله الرحمن الرحيم # يا ايها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العده و اتقوا الله ربكم لاتخرجوهن من بيوتهن و لايخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه و تلك حدود الله و من يتعد حدود الله فقد ظلم نفسه لاتدرى لعل الله يحدث بعد ذلك امرا.(1)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. اى پيامبر، چون زنان را طلاق گوييد، در زمانبندى عده آنان طلاقشان گوييد و حساب آن عده را نگه داريد، و از خدا، پروردگارتان بترسيد. آنان را از خانه هايشان بيرون مكنيد، بيرون نروند مگر آن كه مرتكب كار زشت آشكارى شده باشند. اين است احكام الهى و هركس از مقررات خدا پاى فراتر نهد، قطعا به خودش ستم كرده است . نميدانى ، شايد خدا پس از اين ، وضع تازه اى پديد آورد.))
در اين سوره قسمت زيادى از آيات مربوط به احكام طلاق آمده است و از اين جهت كه بسيارى از مسائل اين سوره اختصاص به زنها دارد، گاهى آن را ((سوره النساء الصغرى )) يعنى سوره نساء كوچك مى نامند.
در قرآن كريم به مسائلى كه حكما و فلاسفه آنها را اصطلاحا مسائل تدبير منزل مى نامند، يعنى حقوق و احكام خانوادگى ، اهميت زيادى داده شده است و با اينكه قرآن به جزئيات مسائل نمى پردازد، ولى در اين مسائل بيش ‍ از مسائل ديگر به جزئيات پرداخته و اين نشانه اهتمام قرآن به مسائل زندگى و خانوادگى است .
يكى از آن مسائل مساله طلاق است . در باب طلاق ، قوانين دنيا بين افراط و تفريط است . در بعضى از قوانين اساسا طلاق به طور مطلق غير مجاز است ، همان چيزى كه مسيحيت كاتوليك روى آن پافشارى مى كند كه ازدواج همين قدر كه منعقد شد، ديگر قابل انفساخ و برگشت نيست و طلاق نبايد وجود داشته باشد. واضح است كه اين يك امر غيرطبيعى است ، براى اينكه بعضى مواقع ازدواجهايى صورت مى گيرد كه بعد به هيچ شكل قابل ادامه واقعى - يعنى ادامه اى كه بر پايه صميميت و عواطف زوجين باشد، نه زور و اجبار - نيست .
نقطه مقابل اين نظر در جايى است كه كوچكترين بهانه اى كافى است براى اينكه طلاق صورت بگيرد؛ يعنى يك امر بسيار عادى است و هيچ شرط و قدى در آن ضرورت ندارد. در هر جا كه اين نظام برقرار شده است ، عملا نظام خانوادگى وجود ندارد؛ يعنى هر مردى در طول عمرش با دهها زن و هر زنى با ده ها مرد ازدواج كرده است و اين بر خلاف روح فطرى ازدواج است .
ازدواج و زوجيت يك امر فطرى در بشر است ؛ يعنى مساله ازدواج صرفا براى ارضاى غريزه جنسى نيست ، بلكه مساله وحدت و صميميتى است كه بايد پايدار بماند.
اينجاست كه حتما بايد عاملى وجود داشته باشد كه پايه ازدواج را تحكيم كند و تا حد امكان نگذارد اين پيمان متزلزل شود؛ البته نه با زور و قانون ، چون در حالى كه اساس آن بر شركت عواطف است ، معنى ندارد كه زور بخواهد حكمفرما باشد.
اينكه اسلام هرگونه التذاذ جنسى را در خارج از كانون خانواده شديدا تحريم كرده است براى استحكام اساس خانواده است اگر مرد براى زن و زن براى مرد، يگانه موجودى باشد كه ارضاكننده غريزه اوست ، عواطف هر يك از آن ها متوجه داخل خانواده مى شود و اين خود به خود در ايجاد وحدت و صميميت مؤ ثر خواهد بود.
از جمله تدابيرى كه براى منفسخ نشدن پيمان ازدواج به كار برده شده ، تدابيرى است كه براى زمان طلاق و بعد از طلاق اتخاذ شده است . برخى تدابير، تدابير ابتدايى است كه مى خواهد كار منجر به طلاق نشود، و برخى تدابير براى اين است كه اگر طلاق صورت گرفت مهلت و فرصتى باشد كه اين قضيه به حال اول برگردد.
از آن جمله اين است كه اسلام براى زن مطلقه ، مگر در موارد استثنائى ، عده قايل شده است .
يكى از فلسفه هاى عده همين است كه مهلت و فرصتى براى رجوع باشد. اغلب ، طلاقها در اثر يك عصبانيت يا ناراحتى پيش مى آيد، لذا اين مهلت را برقرار كرده اند كه راه رجوعى بعد از پشيمانى وجود داشته باشد.(644)
پس بايد تا حد امكان تدابيرى به كار برد كه پيمان ازدواج باقى بماند؛ ولى اگر به مرحله اى رسيد كه روح خودش - كه صميميت و سازش است - را از دست داد، ديگر در اين جا به زور نگه داشتن آن معنى ندارد. اصلا اين كه طلاق حلال مبغوض است ، به همين معنى است ؛ يعنى از نظر خدا مبغوض ‍ است كه مقدمات طلاق رخ بدهد و ازدواج به اين مرحله برسد؛ ولى چون آن را با زور نمى شود نگه داشت اسلام مى گويد من مى خواهم خود زن و شوهر، اين كار را انجام دهند. به اين دليل طلاق در عين مبغوض بودن حلال است .(645)(646)
فاذا بلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او فارقوهن بمعروف و اشهدوا ذوى عدل منكم و اقيموا الشهاده لله ذلكم يوعظ به من كان يؤ من بالله واليوم الاخر و من يتق الله يجعل له مخرجا (2)
اين آيه مى فرمايد: زنها را طلاق مى دهيد، در مدت عده بايد در همان خانه خودشان با همان وضع زندگى سابقشان بمانند و شما هم بر آنها انفاق كنيد؛ ولى حق رجوع داريد، و اگر خواستيد رجوع كنيد به نيكى و خوبى رجوع كنيد؛ يعنى با سوءنيت رجوع نكنيد كه بگوييد: اگر مدت عده او تمام شود، شوهر مى كند، پس من رجوع مى كنم براى اين كه مانع شوهر كردنش ‍ بشوم .
در ادامه مى فرمايد: و اگر خواستيد از آن ها جدا شويد به خوبى جدا شويد: يعنى نه تنها حقوق وى را بدهيد، در حد امكان خودتان زائد بر حقوق زن مطلقه هم يك چيزى از تمكن الى همراهش كنيد.
در آخر اين آيه مساءله تقواى الهى و سپس مساءله توكل مطرح مى شود. علت اين كه در خلال آيات مربوط به طلاق و زندگى خانوادگى ، آيات تقوا و توكل آمده اين است كه نشان دهد در زندگى خانوادگى هم تقوا و هم توكل لازم است ، و تا انسان تقوا و توكل نداشته باشد اين وظايف را عمل نمى كند.
تقواى الهى يعنى انسان خود را از آن چه خدا نهى كرده است نگهدارى كند تا از عواقب آن مصون بماند. در قرآن مكرر به آثار تقوا اشاره شده است . آثار تقوا
عكس آن چيزهايى است كه انسانى كه بصيرت ندارد از تقوا مى فهمد: مثلا انسان وقتى كه بصيرتى نداشته باشد، در ابتدا از تقوا محدوديت مى فهمد، ولى قرآن درست نقطه مقابل اين مطلب را ذكر مى كند و مى فرمايد: تقوا راهى است كه خدا معين كرده است كه اگر انسان از آن راه برود محدوديت و بن بستى براى او نخواهد بود. اين است كه مى فرمايد: هر كس تقوا پيشه كند خدا براى او راه بيرون رفتن از مضايق ، و مشكلات را قرار مى دهد.
و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل على الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شى ء قدرا (3)
((و از جايى كه حسابش را نمى كند، به او روزى مى رساند، و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است . خدا فرمانش را به انجام رساننده است . به راستى خدا براى هر چيزى اندازه اى مقرر كرده است .))
اگر انسان بصيرتى نداشته باشد، خيال مى كند تقوا نه تنها محدوديت است ، بلكه محروميت هم هست ،
قرآن عكس اين قضيه را ذكر مى كند؛ درست است كه انسان اگر تقوا پيشه كند، راههاى نامشروع رزق و روزى را از دست مى دهد، ولى خدا راه ديگرى از روزى را به روى او باز مى كند كه آن راه مزيتى دارد كه راه عادى و معمولى هر چند حلال باشد ندارد و آن اين است كه رزق ((لا يحتسب )) به و مى رسد؛ يعنى از راههايى به او روزى مى رسد كه خودش گمان نمى برد و حس مى كند كه از دست خدا دارد مى گيرد.
دستورهاى اخلاقى دينى و توحيد عملى امورى هستند كه انسان بايد در عمل آن را تجربه و آزمايش كند؛ بايد با خدا در حال داد و ستد در عمل باشد. از يك طرف او دستورهاى خدا را به كار ببندد و از طرف ديگر از ناحيه خدا احساس كند كه چگونه خدا گره ها را از كار او باز مى كند.
در ادامه آيه مى خوانيم : هر كس به خدا توكل كند و كار خود را به خدا بسپارد، خدا او را بس است .
تقوا بيشتر جنبه عملى و توكل بيشتر جنبه روحى دارد. اين كه انسان كارش ‍ را به خدا بسپارد، حس مى كند كه او كافى است و ديگر به هيچ چيز نيازى ندارد.
در پايان مى فرمايد: خدا امر و فرمان خودش را محقق مى كند، يعنى آنچه امر و اراده كرده ، تخلف پذير نيست . خداست كه براى هر چيزى حد و اندازه قرار داده است ؛ اما خود او كه حد و اندازه ندارد؛ يعنى هر سببى از سببها كاربرد محدود دارد، چون در تحت قدر و اندازه قرار گرفته است ، مگر ذات مقدس حق تعالى كه كاربرد نامحدود دارد.
بنابراين انسان با توكل ، كار را به كسى مى سپارد كه مانعى در مقابل اراده او وجود ندارد.
توكل يك امر قراردادى و ذهنى محض نيست كه انسان در ذهنش بگويد: من توكل كردم . معناى توكل اين است كه انسان در كارهاى خودش فقط امر خدا و وظيفه اى كه بر عهده اوست ، در نظر بگيرد، و سرنوشتش را به خدا بسپارد. چون انسان هميشه نگران سرنوشت خودش است و اگر بخواهد در همه مسائل اين طور فكر كند كه وظيفه او چيست ، يك نوع جدايى ميان كارى كه او انجام مى دهد و سرنوشت و سعادتى كه مى خواهد به دست بياورد به وجود مى آيد، اين جاست كه توكل مى گويد: تو وظيفه ات را انجام بده و در سرنوشت خود به خدا اعتماد كند.
درواقع در كلمه ((توكل )) بيانگر دو تعهد هست . بنده متعهد مى شود وظيفه اش را انجام دهد و و خدا هم متعهد سرنوشت او مى شود؛ يعنى توكل يك كار دو طرفه است ، خدا آن وقت متعهد سرنوشت انسان مى شود كه انسان متعهد وظايف خودش بشود. متوكل يعنى كسى كه كارى را به عهده بگيرد، وگرنه اگر به معناى اين بود كه انسان كار خود را به خدا واگذار كند با بايد ((توكيل )) به كار مى رفت نه ((توكل ))، چون وكل الله يعنى هر كس خدا را وكيل و كارگزار خودش قرار بدهد، كه در اين صورت على القاعده خدا متوكل مى شود، يعنى كسى كه كار ما را بر عهده مى گيرد. حال آن كه ما مى گوييم بنده متوكل است و اين از همان جهت قبول وظيفه و اوامر الهى است . پس توكل على الله يعنى وظيفه ات را انجام بده و در سرنوشت ، به خدا اعتماد كن .(647)(648)
((و آن زنان شما كه از خون ديدن ماهانه نوميدند، اگر شك داريد كه خون مى بينند يا نه ، عده آنان سه ماه است ، و دخترانى كه هنوز خون نديده اند نيز عده شان سه ماه است ، و زنان آبستن مدتشان اين است كه وضع حمل كنند، و هر كس از خدا پروا دارد خدا براى او در كارش تسهيلى فراهم سازد.))

next page

fehrest page

back page