next page

fehrest page

back page

انسان مى تواند در سرمايه هاى مادى و معمولى خود به معامله بپردازد يا نپردازد، ولى در امور معنوى و اخروى نمى تواند معامله نكند، بلكه انسان دائما در حال معامله است كه نتيجه آن ، گاه سعادت ابدى و گاه خسران و عذاب است . به دليل ارتباطات هميشگى و متقابل انسان هر سخن و هر نگاه و هر قدم او نوعى معامله و كسب است كه اگر مطلب هدايت الهى باشد تا صدها برابر سود دريافت مى كند و اگر بر خلاف مسير الهى عمل كند سرمايه خود را از كف خواهد داد.
ميان تجارت و عذاب نوعى رابطه برقرار شده است ؛ بدين معنى كه اگر تجارت انسان ، الهى باشد، نتيجه آن سعادت و نجات است و اگر الهى نباشد، عذاب اليم .
قرآن در آيه بعد تجارتى پيشنهاد مى كند كه انسان را از عذاب اليم الهى نجات مى دهد.(543)
تُؤ مِنوُنَ بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ تُجاهِدونَ فِى سَبيلِ اللَّه بَاموَالِكُم وَ اَنفُسِكُم ذَلِكُم خَير لَّكُم اءِنْ كُنتُم تَعلَمُون (11)
((به خدا و رسولش ايمان بياوريد و با اموال و جان هايتان در راه خدا جهاد كنيد؛ اين براى شما (از هر چيز) بهتر است ، اگر بدانيد.))
برخى گمان مى كنند كه ماده اين تجارت الهى نجات از عذاب اليم است ؛ در حالى كه نجات از عذاب ، لازمه تجارت است نه عين آن ؛ بلكه ماده اين تجارت ابتدا ايمان به خدا و رسول او و سپس جهاد در راه خدا با مال و جان است . اين پيشنهاد خدا، اگر انسان ها بفهمند تنها براى خير خود ايشان است .
تعبير ايمان در قرآن تعبيرى عام است كه شامل ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و امور ديگر مثل معاد و... هم مى شود و منظور از جهاد، هم جهاد با دشمن بيرونى و هم جهاد با نفس اماره مى باشد.
يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَيُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنَّاتِ عَدْنٍ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (12)
(((اگر چنين كنيد) گناهانتان را مى بخشد و شما را در باغهايى از بهشت داخل مى كند كه نهرها از زير درختانش جارى است و در مسكنهاى پاكيزه در بهشت جاويدان جاى مى دهد و اين پيروزى عظيم است .))
نتيجه و سود اين تجارت الهى آمرزش گناهان و ورود در بهشتهايى است كه نهرهاى زيبا در زير درختان آن جارى است و قرار گرفتن در جايگاه هايى بسيار پاكيزه در بهشت خداوندى است .
فوز عظيم و پيروزى و سعادت بزرگ همان وعده الهى و رسيدن به بهشت ها و حور و قصور است .(544)
وَ اءُخْرَى تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِّنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (13)
((و (نعمت ) ديگرى كه دوست داريد (به شما مى بخشد) و آن يارى خداوند و پيروزى نزديك است ؛ و مؤمنان را بشارت ده (به اين پيروزى بزرگ .)) )
اگر چه سعادت و فوز عظيم ، همان بهشت موعود الهى است ولى انسان ها غالبا خواهان نتيجه نزديك و سريع عمل خود يعنى پاداش سريع دنيوى ايمان خود هستند كه همان پيروزى بر دشمن و فتح و گشودن سرزمين هاست .
ايمان و جهاد و تلاش در راه خدا فوز عظيمى است كه علاوه بر سعادت اخروى ، پاداش دنيوى هم در بر دارد كه پيروزى بر دشمنان است .
اگر چه معانى ((نصر)) و ((فتح )) بسيار به هم نزديكند، اما برخى تفاوت ها ميان آدمها وجود دارد؛ نصر شامل پيروزى بر افراد دشمن و فتح شامل غلبه بر سرزمين دشمن است . تعبير بهتر براى نصر، ((پيروزى )) و براى فتح ((گشودن سرزمين )) است .(545)
پس از ابلاغ پيام الهى ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم موظف مى شود مؤمنان را در برابر اجابت و لبيكى كه به دعوت خداوند گفته اند به سعادت دنيا و آخرت بشارت دهد.
يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا كُونوا اءَنصَارَ اللَّهِ كَمَا قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ اءَنصَارِى إِلَى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ اءَنصَارُ اللَّهِ فَآَمَنَت طَّائِفَةٌ مِّن بَنِى إِسْرَائِيلَ وَ كَفَرَت طَّائِفَةٌ فَاءَيَّدْنَا الَّذِينَ آَمَنُوا عَلَى عَدُوِّهِمْ فَاءَصْبَحُوا ظَاهِرِينَ (14)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! ياوران خدا باشيد همان گونه كه عيسى بن مريم به حواريون گفت : ((چه كسانى در راه خدا ياوران من هستند؟!)) حواريون گفتند: ((ما ياوران خدائيم )) در اين هنگام گروهى از بنى اسرائيل ايمان آوردند و گروهى كافر شدند؛ ما كسانى را كه ايمان آورده بودند در برابر دشمنانشان تاءييد كرديم و سرانجام بر آنان پيروز شدند.))
خطاب ديگرى به اهل ايمان است . اى اهل ايمان ! ياران خدا باشيد. اين تعبير (ياران خدا باشيد) يك تعبير ((استعطافى )) است ؛ يعنى وقتى قرآن مى خواهد مردم را در راهى كه به سوى خدا و در واقع به سوى سعادت دعوت كند، به اين اعتبار كه مردم را به دين خدا دعوت مى كند و دين خدا راهى به سوى خداست ، چنين تعبير مى كند كه خدا را يارى كنيد.
در سوره حديد در اين زمينه خيلى تاكيد شده است و براى اينكه بينش و توحيد انسان خدشه اى نپذيرد و خيال نكند العياذبالله خدا نيازمند نصرت و كمك انسانهاست ، مطلب را به اين صورت بيان مى كند كه خداوند غنى مطلق و بى نياز از همه است . در اين آيه هم در واقع ((خوديارى )) را ((خدايارى )) تعبير كرده است .
عيسى خطاب به حواريين گفت : كيستند ياران من به سوى خدا؟ حواريين گفتند: ما هستيم ياران خدا. در سخن عيسى عليه السلام تعبير توحيدى مطلب آمده است و در تعبير حواريين تعبير استعطافى آن .
و در واقع همان مطب حضرت عيسى عليه السلام اينگونه بيان شده است ، و اين نشانگر يكسان بودن دو مطلب است .
حواريون ياران خاص حضرت عيسى مسيح و عده اى از مومنين واقعى بودند كه مانند مومنين اسلامى آنها نيز مصداق آيات قبل بودند، يعنى در راه خدا واقعا به اموال و جانهايشان مجاهده مى كردند.
در چند جاى قرآن از حواريين نام برده شده و از آنها به تجليل ياد شده است ؛ مثلا در آيه اى مى فرمايد: و اذ اوحيت الى الحواريين (546) اين آيه نشان مى دهد كه آنها افرادى بودند كه ارزش الهام الهى را داشتند.
گفته اند حواريون دوازده نفر بوده اند. خود مسيحى ها هم دوازده نفر را نام مى برند كه انجيلهاى چهارگانه معروف به بعضى از آن ها منتسب است .(547)
خود مسيحيها معتقدند كه از اين دوازده نفر، يك نفر مرتد و كافر شد و خيانت كرد.
مى گويند يهوداى اسخريوطى در مقابل پولى كه گرفت سر مسيح را آشكار كرد(548) و از اين جهت گناهكار و بعد پشيمان شد و خودكشى كرد. ولى از قرآن چنين مطلبى استنباط نمى شود. البته تعبير قرآن كلى و قابل استثناست .
هنوز ريشه اصلى كلمه ((حوارى )) براى من به دست نيامده است . غالبا در كتب اسلامى و تفاسير، اصل آن را ((حور)) مى گيرند و آن را يك كلمه عربى مى دانند. ((حور)) دو معنا دارد: يكى حركت و تردد است و ديگرى سفيدى ، بعضى به همين دليل گفته اند حواريين ، ((قصار)) يعنى رخت شوى بوده اند، چون لباس ها را تميز و سفيد مى كردند؛ ولى به احتمال زياد اين كلمه بايد عبرى يا سريانى باشد و بعيد است عربى باشد. زيرا كلمه ((حوارى )) به شكل جمع است ولى در تعبير قرآن و روايات (549) به صورت مفرد به كار رفته و ((ياى )) اين كلمه ياى نسبت است و جمع آن حواريون مى باشد و اين با لغات عربى جور در نمى آيد.(550)
تفسير سوره جمعه
بسم الله الرحمن الرحيم # يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِى الاَرضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (1)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همواره تسبيح خدا مى گويند، خداوندى كه مالك و حاكم است و از هر عيب و نقصى مبرا و عزيز و حكيم است .))
هو الذى بعث فى الا ميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (2)
((او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده ، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى خواند و آنها را تزكيه مى كند و به آنان كتاب (قرآن ) و حكمت مى آموزد و مسلما پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.))
بسيارى از اشياى عالم ، بى نياز از ساخته شدن هستند و همان گونه كه هستند بهترين وضعى است كه بايد داشته باشند؛ مانند درياها، اقيانوسها و كوهها. اين ها ديگر نيازى به ساخته شدن توسط انسان ها ندارند. ولى بسيارى از امور است كه دست كم براى استفاده بشر نيزا به ساخته شدن دارند و همان حالت اولى و طبيعى آن ها قابل استفاده نيست ؛ مثلا طلا يك عنصر معدنى است ولى طلا به همان صورتى كه از معدن استخراج مى شود، براى بشر خيلى قابل استفاده نيست . بشر با ابزارها و عمليات زرگرى طلا را مى سازد و از آن استفاده مى كند.
حال بحث در مورد انسان است كه آيا از آن دسته موجوداتى در طبيعت است كه آن ها را بايد به حالت اولى و دست نخورده باقى گذاشت ؟ يا انسان هم مثل هزاران چيز ديگر نياز به ساخته شدن دارد و يك ماده خام است كه بايد ساخته شود تا ارزش پيدا كند؟
هيچ موجودى به اندازه انسان ، نيازمند به ساخته شدن نيست و هيچ موجودى هم به اندازه انسان قابل ساخته شدن نيست و اين چيزى كه در دنيا از يك نظر نامش را ((اخلاق )) و از نظر ديگر نامش را ((تعليم و تربيت )) مى گذارند معنايش همين است ؛ يعنى انسانِ به صورت يك ماده خام را به يك انسان قابل استفاده تبديل كردن .
انسان ، يگانه موجودى است كه از هر نظر بايد ساخته شود.
موجودات ديگر از نظر ماهيت ((ساخته شده )) به دنيا آمده اند و از نظر كيفيت و كميت نياز به ساخته شدن دارند؛ مثلا طلا در طلا بودنش ديگر نياز به ساخته شدن ندارد و فقط براى استفاده بشر بايد ساخته شود، ولى انسان يگانه موجودى است كه حتى از نظر ماهيت هم ساخته به دنيا نيامده است . بنابراين انسان همه جور ممكن است از آب در بيايد؛ از فرشته برتر و يا از هر موجودى پست تر شود. از آن جا كه انسان امكان همه گونه شدن دارد نياز انسان به ((مدل )) و دستور العمل روشن مى شود تا ماهيت خود را به شكل فرشته يا حيوان بسازد.
اين كه چگونه شويم ، به دست خود ماست . انسان از نظر اندام و جسم در رحم ساخته مى شود، و مرد يا زن بودن ، سفيد يا سياه بودن و... در همان رحم تعيين مى شود؛
اما نطفه خصوصيات روحى پس از تولد است كه منعقد مى شو دو اين به دست خود انسان است كه خود را چگونه بسازد و شخصيت خود را چگونه تشكيل دهد.
شخصيت انسان به عوامل متعددى وابسته است ؛ محيط، معلم ، پدر و مادر، همنشين ، كتبى كه مى خواند و...، ولى در نهايت امر به دست خود انسان است . اينجاست كه مساءله اخلاق و تعليم و تربيت اهميت و ارزش ‍ خود را نشان مى دهد.
ما وقتى هنر و فنون ملت ها را مى بينيم خيال مى كنيم ما يك نوع سرشت داريم و آنها سرشت ديگرى دارند؛ در حالى كه چنين نيست . اگر تفاوتى هم وجود دارد در اين است كه در قسمتهاى فنى ، آن ها انسانهايى ساخته شده هستند و ما در اين زمينه استعدادهايمان را به كار نگرفته ايم .
يك ملت اگر بخواهد زندگى كند نياز به انواع سرمايه ها دارد كه يكى از آنها سرمايه هاى اقتصادى است ، ولى كدام سرمايه از همه سرمايه ها بالاتر است ؟ سرمايه انسانى .
اگر ملتى اين توانايى و توفيق را پيدا كند كه از انسانهايش استفاده كند و آن ها را بسازد، گرچه آن ملت ظاهرا هيچ چيز نداشته باشد، همه چيز دارد.
حضرت على عليه السلام براى نخستين بار ميان ارزش مال و علم مقايسه مى كنند و بالاتر بودن ارزش علم را نشان مى دهند.(551)
ولى هيچ فكر كرده ايد چرا؟ چون علم يعنى عامل انسان ساز. اگر ملتى مال داشته باشد ولى علم نداشته باشد، آن مال هم به دردش نمى خورد. ولى اگر ملتى علم داشته باشد، مال و ثروت را را نيز به دست مى آورد.(552)
اين است كه مى گويند سعادت ملتها به داشتن انسانهاى ساخته شده است و از اينجا مى فهميم چرا پيغمبران از ميان صنعت ها به صنعت انسان سازى مى پرداخته اند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق (553) من مبعوث شده ام براى اين كه انسان بسازم . اين است كه مى گويند شريفترين كارها انسان سازى است . پس از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چه چيزى جز ساختن انسان مى توانست آنچنان چهره دنيا را تغيير دهد و تمدن جديدى به وجود بياورد. اين هنر آدم سازى است .
در درجه اول ، هر كس مسؤ ول ساختن خودش و در درجه دوم مسؤ ول ساختن خانواده خود و در درجه بعد مسؤ ول ساختن جامعه خود است . قرآن كريم در مورد اينكه هر انسان مسؤ ول ساختن خودش است مى فرمايد: قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها(554) پس از سوگندهاى متوالى مى فرمايد: رستگار شد آن كه جان خود را پاكيزه كرد و بيچاره شد آن كس كه جان خود را از آلودگى حفظ نكرد.
قرآن كريم در مورد مسؤ وليتى كه هر فرد نسبت به ساختن خانواده خود دارد مى فرمايد: يا ايها الَّذِينَ امنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا وقودها الناس و الحجارة (555) اى مومنين ! خود و خاندان خود را، از آن آتشى كه انسان و سنگ آتشگيره آن هستند نگهداريد.
قرآن در مورد مسؤ وليت انسان در جامعه انسانى مى فرمايد: انّ الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم (556) خداوند وضع ملتى را تغيير نمى دهد مگر آن كه خود آن ملت ، آنچه را كه مربوط به خودشان است ، از اخلاق و آداب و... را تغيير دهند. هر ملتى خودش مسؤ ول خودش ‍ است .
وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (3) ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (4) مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ اءَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (5)
((و همچنين رسول است بر گروه ديگرى كه هنوز به آنها ملحق نشده اند؛ و او عزيز و حكيم است اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد. و خداوند صاحب فضل عظيم است . كسانى كه مكلف به تورات شدند ولى حق آن را ادا نكردند مانند درازگوشى هستند كه كتابهايى حمل مى كند، (آن را بر دوش مى كشد اما چيزى از آن نمى فهمد). گروهى كه آيات خدا را انكار كردند مثال بدى دارند، و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند.))
قُلْ يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ اءَنَّكُمْ اءَوْلِيَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ (6) وَ لَا يَتَمَنَّوْنَهُ اءَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ اءَيْدِيهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ (7) قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (8)
((بگو: اى يهوديان ! اگر گمان مى كنيد كه (فقط) شما دوستان خدائيد نه ساير مردم ، پس اگر راست مى گوييد آرزوى مرگ كنيد (تا به لقاى محبوبتان برسيد)! ولى آنان بخاطر اعمالى كه از پيش فرستاده اند؛ هرگز تمناى مرگ نمى كنند و خداوند ظالمان را بخوبى مى شناسد. بگو: اين مرگى كه از آن فرار مى كنيد، سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد؛ سپس به سوى كسى كه داناى پنهان و آشكار است بازگردانده مى شويد؛ آنگاه شما را از آنچه انجام مى داديد خبر مى دهد.))
روح آيه قبل اين بود كه علماى يهود با آنكه تكليف و مسؤ وليت تورات به آنها داده شده است عملا حامل آن كتاب نيستند و در عمل پيرو آن نمى باشند و آنها به همان اندازه حامل تورات هستند كه اگر الاغى را از كتاب بار بزنند حامل آن است .
از جمله ادعاهاى يهوديان اين بود كه مى گفتند: نحن ابناء الله و احبائه (557) ما فرزندان خدا هستيم ، ما خدا نژاد هستيم .
مساءله ابن اللهى (خدا نژادى ) يكى از معانى و مفاهيمى است كه در طول تاريخ زياد به آن برمى خوريم كه قومى براى اينكه يك سلسله امتيازات اجتماعى را به خودشان اختصاص دهند دعوى خدا نژادى كرده اند.(558) و مى گفته اند نژاد ما به فلان رب النوع مى رسد. در ميان يهوديها چون رب النوع مطرح نبود، رسما مى گفتند ما فرزندان خداييم و گاه براى حرف خود توجيهى بيان مى كردند كه مانند عنايت يك پدر به پسران خود، خداوند نيز به ما عنايت دارد.
قرآن چنين استدلال مى كند كه شما اگر در ادعاى خودتان كه اولياء الله هستيد راست مى گوييد، پس مرگ را آرزو كنيد و در ادامه مى فرمايد: ولى آنها هرگز آرزوى مرگ نخواهند داشت ، چرا؟ به موجب آنچه پيش ‍ فرستاده اند و لذا بعد از مرگ بر همان اعمال خودشان وارد مى شوند. خدا هم به ستمكاران آگاه است ؛ يعنى امكان اغفال كردن دستگاه الهى نيست .
شبيه اين آيه آيه اى است در سوره مباركه بقره كه مى فرمايد: قل ان كانت لكم الدار الاخرة عند الله خالصة من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين (559) آنها ادعاى بالاترى داشتند، مى گفتند خدا خانه آخرت و بهشت را براى ما ساخته است ، و ديگران هم به خاطر ما و از تصدق سرما به بهشت ميروند.
در آيات ديگر از اينها نقل مى كند كه مى گفتند: ما هرگز اهل جهنم نيستيم . قرآن مى گويد: اگر چنين است پس شما بايد عالم آخرت را دوست داشته باشيد، و آرزوى مرگ كنيد.
بعد قرآن مى فرمايد: نه تنها مرگ براى اين ها يك امر آرزويى نيست ، كه از آن فرار مى كنند و مى ترسند. به آن ها بگو: چه فايده اى از فرار؟ اين مرگى كه شما از آن فرار مى كنيد يك روز با شما رو به رو خواهد شد. شما به سوى داناى غيب و شهادت بازگردانده خواهيد شد و او در موقع حسابرسى ، شما را به آن چه عمل كرده ايد خبر خواهد داد.
در اينجا به اصطلاح منطقيين يك استدلال قياسى تشكيل شده است : اگر شما اولياء الله هستيد، بايد آرزوى مرگ داشته باشيد. ولى هرگز آرزوى مرگ نداريد؛ پس شما اولياء الله نيستيد.
از اين آيه چنين استنباط مى كنيم كه لازمه اولياء الله بودن يك شخص ‍ آرزوى مرگ داشتن است . در اين جا بايد توضيح بدهيم كه چگونه اين ملازمه برقرار است . ابتدا بايد مرگ را قطع نظر از خصوصياتش در نظر بگيريم و ببينيم آيا مرگ فى حد ذاته يك امر مطلوب و يك امر آرزويى است يا نه ؟
در اينجا چند مكتب وجود دارد: مكتبهايى معتقدند مرگ براى هر فردى فى حد ذاته مطلوب و مورد آرزو مى باشد، و مى گويند: رابطه انسان با جهان شبيه رابطه زندانى با زندان و رابطه مرغ با قفس است . اگر رابطه انسان و جهان اينچنين باشد يقينا مردن تاسف ندارد.
چنين مكاتبى مخصوصا در دنياى قديم وجود داشته است ؛ مانى (560) كه مدعى پيغمبرى هم بود چنين فلسفه اى داشته است . اين مكتب بر دو اصل استوار است : يكى جاودانگى روح و ديگر اينكه روح انسان قبل از آمدن به اين دنيا موجود ساخته و پرداخته كاملى بوده و در اين دنيا نقص پيدا كرده و بازگشت او بازگشت به كمال اول است .
مكتب ديگرى كه درست نقطه مقابل اين مكتب است و مكتبى مادى مى باشد، مى گويد: حيات و زندگى در همين دنيا شروع مى شود و در همين دنيا هم پايان مى پذيرد؛ مرگ نيستى است و حيات ، هستى ؛ هستى بر نيستى در هر شكلى ترجيح دارد. مرگ در مكتب كاملا ضدارزش ‍ است .
گفته اند جالينوس (561) چنين مكتبى داشته است و از او نقل مى كنند كه من زندگى به هر شكل را بر مرگ ترجيح مى دهم ، در اين مكتب زندگى هميشه مورد آرزوست و مرگ به هيچ شكل نمى تواند مورد آرزو باشد.
مكتب ديگرى وجود دارد كه مى گويد: مرگ براى بعضى انسان ها ارزشمند و براى بعضى از انسانهاى ديگر نامطلوب و غير منطقى است . اين مكتبى است كه از يك طرف قائل به جاودانگى روح است ولى از طرف ديگر مثل مكتب مانى نمى گويد انسان قبل از اينكه به اين دنيا بيايد كامل بوده و در اينجا زندانى شده است بلكه روح انسان را در اين دنيا ناقص ، به اين معنا كه يك امر بالقوه قابل تكامل است ، مى داند؛ يعنى اين مكتب رابطه انسان با جهان را رابطه كشاورز با مزرعه ، رابطه كودك با مدرسه ، و رابطه بزرگان با بازار(562) مى داند.
آيا برطبق اين مكتب مرگ يك امر آرزويى است يا يك امر ضد آرزوست ؟ هيچكدام . براى آن كسى كه دنيا را به بطالت يا فسق و فجور گذرانده است مرگ هرگز نمى تواند يك امر آرزويى باشد. او نه تنها عمل خوبى به تعبير قرآن پيش نفرستاده است ، بلكه هر چه فرستاده ، عمل بد است . طبعا چنين افرادى هميشه بايد از مرگ وحشت داشته باشند. اين همان است كه مى فرمايد: به دليل اعمالى كه پيش فرستاده ايد، هرگز مرگ را آرزو نخواهيد كرد. اما انتقال به آن جهان براى آن كسى كه در جهان بينى اش دنيا براى او مزرعه است و از اين مزرعه خوب برداشت كرده ، امرى مطلوب است .
قرآن نمى گويد اگر تو انسان هستى بايد آرزوى مرگ كنى . قرآن مى گويد: اگر گناهكار و فاسد هستى ، حق دارى بترسى ، ولى اگر اولياء الله هستى ، مرگ براى تو به صورت يك امر آرزويى در مى آيد.(563)
اينجا اين سؤ ال مطرح مى شود كه اگر مرگ براى اولياالله يك آرزوست ، آيا آنها در صدد تحقق بخشيدن به اين آرزو هستند يا در عين اينكه مرگ يك آرزوست با آن مبارزه هم مى كنند؟ و در صورت دوم چگونه ممكن است كه هم آرزويش را دارند و هم با آن مبارزه مى كنند.
پاسخ اين سؤ ال مضمون اين فراز از دعاى مكارم الاخلاق زين العابدين عليه السلام است كه به خداوند عرض مى كند:
الهى و عمرنى مادام عمرى بذله فى طاعتك فاذا كان مرتعا للشيطان فاقبضنى اليك
((خدايا مادامى كه عمر من مبذول در راه توست ، به من طول عمر بده ولى آن ساعت كه اين سرمايه چراگاه شيطان شد، جانم را بگيرد.))
با اينكه مرگ براى اولياء الله يك آرزوست هميشه از خدا طول عمر مى خواهند؛ زيرا در همين فرصت عمر است كه انسان مراتب قرب به حق را طى مى كند. بنابراين خودكشى هيچ وقت حتى براى اولياء الله مجاز نيست ؛ زيرا خودكشى يعنى فرصت عمل را به دست خود از بين بردن .
فقط در دو حالت است كه مرگ براى اولياء الله بلاشرط مطلوب مى شود: حالت اول اينكه بداند كه بعد از اين اگر زنده هم بماند كارى ندارد كه انجام بدهد.
اينجا حديثى هست كه جزء معماهاى احاديث است و در همين زمينه مورد بحث ماست . شخصى به نام ((جناده )) در آخرين لحظات عمر امام حسن مجتبى عليه السلام به خدمت ايشان مى رسد و عرض مى كند نصايحى به من بفرماييد؛ حضرت جملاتى مى فرمايند كه يك جمله اش اين است :
و اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا واعمل لاخرتك كانك تموت غدا(564) ((براى دنيايت چنان عمل كن كه گويى هميشه در اين دنيا هستى و براى آخرت چنان عمل كن كه گويى اصلا عمرى براى تو باقى نمانده است و همين فردا خواهى مرد.))
بعضى در معناى اين حديث درمانده اند؛ گفته اند اين دستور به اهمال كارى در امر دنيا و جدى چسبيدن به كار آخرت است . بعد ديدند كه اهمال كارى در امر دنيا با تعليمات ديگر اسلام جور درنمى آيد و لذا گفتند مقصود اين است كه در كار دنيا مثل آدمهايى باش كه فكر مى كنند هميشه هستند و مى گويند ((ما به اندازه كافى وقت داريم ، پس كارهايمان را بعد انجام مى دهيم ))، ولى براى آخرتت جدى باش .
بعضى برعكس ، گفته اند مقصود اين است كه كار دنيايت را خودت بايد انجام بدهى ، پس در كار دنيا جدى باش ، آخرت هم خدا كريم است !
برخلاف اين دو نظر اين حديث دستور به جدى بودن در هر دو مورد را مى دهد.
ميگويد وقتى براى اين دنيا فكر مى كنى ، بگو از كجا معلوم است كه فردا بميريم ، شايد زنده باشيم . مثلا مى خواهى درسى را شروع كنى و شش سال وقت مى خواهد، اين جا فكر كن انشاء الله زنده هستى و وقتى براى آخرت مى خواهى كارى انجام بدهى ، سريع انجام بده ، بگويد شايد فردا بميرم ؛ مثلا مى خواهى توبه كنى ، حق مردم را بدهى و... نگو انشاء الله من ده سال ديگر زنده هستم .

next page

fehrest page

back page