next page

fehrest page

back page

شما كه مدعى ايمان به خدا هستيد و در سر و خفا علاقه خودتان را به كفار و غيرمسلمانان اظهار مى كنيد، خدا به آن چه كه شما ظاهر مى كنيد و آن چه كه مخفى مى كنيد، آگاه است . هركس كه چنين كارى را بكند، از راه راست منحرف شده است .(518)
إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ اءَعْدَاء وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ اءَيْدِيَهُمْ وَ اءَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ (2)
((اگر آنها بر شما مسلّط شوند، دشمنانتان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدى كردن نسبت به شما مى گشايند، و دوست دارند شما به كفر بازگرديد.))
قبلا فرمود همين الان دشمنان شما هستند، يعنى من از اسرار آگاهم الان مى دانم دشمن شما هستند، ولى احساس نمى كنيد، اما در اين جا مى فرمايد كه آن روزى كه آن ها فرصت پيدا كنند و بر شما دست يابند آن وقت مى بينيد كه چگونه اين ها دشمنان شما هستند و دست و زبانشان به بدى بر روى شما دراز خواهد شد. يعنى در آن روز بر خود شما هم آشكار خواهد شد و اين دشمنى به صورت علنى خواهد گرديد.
و در انتهاى آيه حالت كفار را بيان مى كند و مى فرمايد كه تمام آرزوى اينان اين است كه شما را از اين ايمان و دينتان برگردانند.
لَن تَنفَعَكُمْ اءَرْحَامُكُمْ وَ لَا اءَوْلَادُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(3)
((هرگز بستگان و فرزندانتان روز قيامت سودى به حالتان نخواهند داشت ، ميان شما جدايى مى افكند؛ و خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست .))
از طرف ديگر پاى ارحام و خويشاوندان و زن و بچه در ميان است ؛ جانب آن ها را هم كه نمى شود رعايت نكرد. قرآن از اين كه كسى به ارحام خودش ‍ ولو اين كه كافر باشند و از اين جهت كه ارحام هستند احسان كند، نهى نمى كند. اما به قيمت اين كه اين احسان باعث خيانت به جامعه اسلامى بشود.
در آيات زيادى از قرآن اين مطلب تصريح شده است كه ايمان آن وقت ايمان است كه هر جا در سر دوراهى قرار گرفتيد و مجبور به انتخاب بين خدا و غير خدا شديد، همه جا خدا و رضاى او را انتخاب كنيد. ايمان مساوى است با اين كه هر چه غير ايمان است در درجه بعد قرار بگيرد.
قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَ اءَبْنَآؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ وَ اءَزْوَاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ اءَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا اءَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَاءْتِىَ اللّهُ بِاءَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ
((بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما، و اموالى كه به دست آورده ايد، و تجارتى كه از كساد شدنش مى ترسيد، و خانه هائى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش ‍ محبوبتر است ، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند! و خداوند جمعيّت نافرمانبردار را هدايت نمى كند.))
نمى گوييم كه آن ها را به طور كلى نفى كنيد بلكه مى گوييم آن ها در درجه بعدى است ، يعنى تا آن حدى است كه با دين تضاد نداشته باشد. در آيه مورد تفسير هم مى فرمايد كه ارحام و خويشاوندان و فرزندانتان در روز قيامت به حال شما سودى نمى بخشند. در روز قيامت ميان انسان و همه اين ها جدايى واقع مى شود. رابطه ها در آن جا قطع مى شود، جز رابطه اى كه از ناحيه حق برقرار باشد.(519) و خدا به همه كارهاى شما بيناست .
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ اءُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَاء مِنكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَ بَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء اءَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لاَِبِيهِ لاََسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ مَا اءَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن شَيْءٍ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ اءَنَبْنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ(4)
((براى شما سرمشق خوبى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت ، در آن هنگامى كه به قوم (مشرك ) خود گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد بيزاريم ؛ ما نسبت به شما كافريم ؛ و ميان ما و شما عداوت و دشمنى هميشگى آشكار شده است ؛ تا آن زمان كه به خداى يگانه ايمان بياوريد. - جز آن سخن ابراهيم كه به پدرش [ عمويش آزر] گفت (و وعده داد) كه براى تو آمرزش طلب مى كنم ، و در عين حال در برابر خداوند براى تو مالك چيزى نيستم (و اختيارى ندارم ). - پروردگارا! ما بر تو توكّل كرديم و به سوى تو بازگشتيم ، و همه فرجامها بسوى توست .))
اين درس را از ابراهيم و از تربيت شدگان ابراهيم ياد بگيريد كه آن ها چگونه به خاطر ايمانشان از همه بريدند. ((اسوه )) يعنى الگو، يعنى شخصيتى كه بايد مقتدا قرار بگيرد و ميزان و معيار باشد و ديگران خودشان را با او بسنجند.(520)
در اين آيه مى فرمايد كه يك اسوه نيكى در وجود ابراهيم براى شما هست ، منتها اين اسوه بودن مربوط به خصوص همين مساءله ولاى دشمنان است . هنگامى كه به قومشان گفتند ما از شما و از معبودهاى شما (آن معبودها سمبل مسلك و عقيده و ايمان شماست ) تبرى مى جوييم . آن ها با قوم خودشان صله قوم و خويشى داشتند، ولى به خاطر ايمانشان و اين كه قومشان با اين ها ستيزه كردند به كلى از آن ها بريدند، گفتند ما از شما تبرى مى جوييم . تنها شما كافر نيستيد ما هم كافريم . شما كافريد به آن چه ما ايمان داريم ، ما هم به عقيده و مسلك شما كافريم (در مفهوم كفر مبارزه عملى وجود دارد) يعنى با شدت با عقيده شما مبارزه خواهيم كرد.
هر مومنى شرط مؤمن بودنش كافر بودنش هم هست و اين نكته اساسى است در آن چه كه در اين آيه در مورد نداشتن ولاى كفار آمده است . اين در واقع همان مطلب را مى خواهد بگويد كه براى مردم مسلمان و جامعه اسلامى تنها جنبه اثباتى كافى نيست . در مسيحيت ادعا مى كنند كه فقط جنبه اثباتى هست و اساسا هيچ عنصرى از كفر و عناد وجود ندارد، ولى اساس دين نفى و اثبات است .(521) دين تولى و تبرى است .(522) ابراهيم و تربيت شدگان او به قوم خود گفتند: اعلام مى كنيم كه ميان ما و شما جز دشمنى ، اصل ديگرى حكومت نمى كند تا زمانى كه خدا را به وحدت و يگانگى بپذيريد و ايمان بياوريد. قرآن بعد از اين آيات مساءله رابطه ابراهيم با پدرش يا عمويش كه او را پدر مى خواند (آزر) مطرح مى كند و توضيح مى دهد اين كه ابراهيم براى آزر با اين كه كافر بود، وعده داد كه من براى تو استغفار مى كنم ، تولى نبود.(523)
يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ اءَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لَا هُنَّ حِلُّ لَّهُمْ وَلَا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَآتُوهُم مَّا اءَنفَقُوا وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ اءَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ اءُجُورَهُنَّ وَلَا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ وَاسْاءَلُوا مَا اءَنفَقْتُمْ وَلْيَسْاءَلُوا مَا اءَنفَقُوا ذَلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (10)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه زنان باايمان بعنوان هجرت نزد شما آيند، آنها را آزمايش كنيد - خداوند به ايمانشان آگاهتر است - هرگاه آنان را مؤمن يافتيد، آنها را بسوى كفّار بازنگردانيد؛ نه آنها براى كفّار حلالند و نه كفّار براى آنها حلال ؛ و آنچه را همسران آنها (براى ازدواج با اين زنان ( پرداخته اند به آنان بپردازيد؛ و گناهى بر شما نيست كه با آنها ازدواج كنيد هرگاه مَهرشان را به آنان بدهيد و هرگز زنان كافر را در همسرى خود نگه نداريد (و اگر كسى از زنان شما كافر شد و به بلاد كفر فرار كرد،) حق داريد مَهرى را كه پرداخته ايد مطالبه كنيد همان گونه كه آنها حق دارند مهر زنانشان را كه از آنان جدا شده اند) از شما مطالبه كنند؛ اين حكم خداوند است كه در ميان شما حكم مى كند، و خداوند دانا و حكيم است !
موضوع اين آيه ، با ولاى كفار - كه در آيات قبل آمده بود - ارتباط دارد آن موضوع مساءله زن شوهرهايى است كه زن ، مسلمان مى شود و شوهر كافر مى ماند و يا بر عكس مرد مسلمان مى شود و زن كافر مى ماند.
مساءله اى كه با اين موضوع ارتباط دارد ازدواج ابتدايى مسلم با كافر است . مورد انفاق همه مسلمين ، اعم از شيعه و سنى است كه ازدواج با كافر جايز نيست . اگر يك طرف اهل كتاب باشد، باز هم اتفاق نظر است كه زن مسلمان نمى تواند به عقد غير مسلمان كه اهل كتاب باشد، در آيد. ولى اگر مرد، مسلمان باشد و زن غير مسلمان اهل كتاب ، در اين جا فقه شيعه با فقه اهل تسنن اختلاف دارد. اهل تسنن ازدواج يك مرد مسلمان را با يك زن كتابيه جايز ميدانند و چون آن ها قايل به عقد ازدواج موقت نيستند و فقط ازدواج دايم را قبول دارند قهرا آن ها ازدواج دايم را جايز مى دانند. ولى در شيعه ازدواج دايم با زن كتابيه جايز نيست ، اما ازدواج موقت با آن ها جايز است .(524)
قضيه اين آيات مربوط است به يكى از مفاد صلح حديبيه (525) كه اگر كسى از مسلمين مكه فرار كرد كفار حق بر گرداندن او را داشته باشند. در اين بين مساءله زن ها مطرح شد.
يكى دو تا زن ، مسلمان شدند و به مدينه آمدند. از مكه دنبال اين ها آمدند و گفتند طبق قرارداد اين ها را برگردانيد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين قرارداد شامل زن ها نمى شود. دستور رسيد اگر زن هايى هجرت كنند، اول اين ها را امتحان كنيد. اگر زنان مؤمنه هجرت كنند (مقصود زنان مومنه اى است كه شوهر دارند، اگر چه ظاهر آيه شامل غير آن ها هم مى شود) آنها را آزمايش كنيد(526) اين مساءله آزمايش از آن جهت است كه زن تحت تاءثير جريان هاى ديگر مانند عشق به يك مرد مسلمان و امثال آن نباشد، و به علاوه اين خطر هست كه اين زن دروغ بگويد، بعد بيايد زن يك مرد مسلمان متنفذى بشود و بعد ممكن است در روح اين مرد مسلمان تاءثير كند.
در ادامه مى فرمايد كه خدا به ايمان ايشان آگاه تر است ، يعنى اين امتحان براى شماست ، براى اين نيست كه بعد بياييد و به خدا اطلاع بدهيد. اين براى شماست كه احيانا اشتباه مى كنيد.
حال اگر دانستيد كه اين ها واقعا مؤمنه هستند و از روى ايمان حقيقى آمده اند، دستور قرآن اين است كه اين ها را به كفار و شوهرهاى اولشان باز نگردانيد. چرا كه نه اين ها به آن ها حلالند ونه آنها به اين ها حلالند. اين جا پاى يك مساءله مالى در ميان مى آيد آن مساءله اين است كه آن شوهر كافر حق دارد بگويد اين زنى كه من زن خودم قرار داده ام مهرى پرداخته ام . قرآن مى فرمايد آن مهرى را كه آن كافر پرداخته است از بيت المال يا اگر شوهر جديدى براى اين زن پيدا شد از مهر جديد بپردازيد(527) و باكى نيست اگر با اين ها ازدواج كنيد ولى به شرط اين كه مهر آن ها را بپردازيد.
در ادامه مى فرمايد كه عصمت هاى كافر را نگه نداريد، مقصود از ((عصمت ها)) همان رابطه ازدواج است . رابطه ازدواج با زنان كافر را ادامه ندهيد. (اين مطلب نقطه مقابل قضيه قبل است ).اگر شما مسلمانيد و زنتان كافر است ، ديگر نگهش نداريد، مى فرمايد: آن مخارجى را كه يك مسلمان به عنوان مهر و غير مهر كرده ، حق دارد پس بگيرد، همچنان كه آن ها حق دارند آن چه را خرج كرده اند بگيرند. اين است حكم خداوند كه در ميان شما حكم مى كند. خدا داناست و كارهايش بر اساس حكمت و مصلحت است .(528)
وَ إِن فَاتَكُمْ شَيْءٌ مِّنْ اءَزْوَاجِكُمْ إِلَى الْكُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِينَ ذَهَبَتْ اءَزْوَاجُهُم مِّثْلَ مَا اءَنفَقُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى اءَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ (11)
((و اگر بعضى از همسران شما از دستتان بروند (و به سوى كفار بازگردند) و شما در جنگى بر آنان پيروز شديد و غنايمى گرفتيد، به كسانى كه همسرانشان رفته اند، همانند مهرى را كه پرداخته اند بدهيد؛ و از (مخالفت ) خداوندى كه همه به او ايمان داريد بپرهيزيد.))
گاهى زن يك مرد مسلمان كه آن مرد براى او خرجها كرده كافر مى شود و مى رود. قرآن مى فرمايد: در چنين موردى باز از بيت المال خرجهايى كه كرده پرداخت شود.
مى فرمايد: اگر غنيمتى به دست آمد از همان غنيمت عمومى ضرر او را جبران كنيد. اگر چيزى از ناحيه زن هاى شما، يعنى همان خرج هايى كه كرده ايد، از دست شما رفت ، بعد معاقبه كرديد، يعنى به دنبال اين كار يك غنيمتى به دست آورديد، آن افرادى كه از اين نظر متضرر شده اند، از بيت المال و از اين غنيمت جديد جبران كنيد و به آن ها بپردازيد و بترسيد از خدايى كه به آن خدا ايمان داريد.
يَا اءَيُّهَا النَّبِىُّ إِذَا جَاءكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى اءَن لَّا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئًا وَلَا يَسْرِقْنَ وَلَا يَزْنِينَ وَلَا يَقْتُلْنَ اءَوْلَادَهُنَّ وَلَا يَاءْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ اءَيْدِيهِنَّ وَ اءَرْجُلِهِنَّ وَلَا يَعْصِينَكَ فِى مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (12)
((اى پيامبر! هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند و در هيچ كار شايسته اى مخالفت فرمان تو نكنند، با آنها بيعت كن و براى آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب كه خداوند آمرزنده و مهربان است .))
اين آيه على الضاهر بعد از فتح مكه نازل شده است . اين آيه راجع به بيعت زنان است . زنانى كه مسلمان مى شوند و بعد مى آيند كه با پيغمبر بيعت كنند.در اين مورد هم مثل آزمايش كردن ايمان كه مختص زن ها بود شروط خاصى در بيعت زنان گنجانده شده كه مختص آن هاست . شيوه بيعت با زنان اينگونه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستشان را در ظرف آبى زدند و در آوردند، بعد گفتند هر كس مى خواهد با من بيعت كند دستش ‍ را در اين ظرف آب بگذارد.
قرآن به پيامبر دستور مى دهد كه اگر زنان مؤمنه آمدند با تو بيعت كنند، اين شروط را قيد كن كه شريكى براى خدا قرار ندهند (اين شرط در بيعت هر مردى هم هست . بعضى از اين شروط مشترك بين زن و مرد است و بعضى مختص زنان است ) و دزدى نكنند (منظور، دزدى از مال شوهر است كه بعضى آن را دزدى نمى شمارند) و زنا نكنند و بچه هاى خود را به صورت سقط هم كه باشد، نكشند.
بچه اى را كه از جاى ديگر آورده اند به مرد نبندند. زنا يك گناه است ، بستن ولد الزنا به مرد گناه ديگرى است . نسل را خراب نكنند و به دروغ بگويند اين بچه مال مرد است . امر تو را هم مطلقا اطاعت كنند. در كارهاى خوب كه تو امر مى كنى تمرد و سركشى نكنند.
خود پيغمبر به عنوان ولى امر مسلمين امرش مطاع است : اَطيعُوا اللَّه وَ اَطيعُوا الرَّسولَ.
اطيعوُا اللهَ يعنى در احكامى كه تشريع شده است ، اطيعوا الرسول در دستورهايى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به حسب مصالح مسلمين در دوره خودش مى دهد. فَبايِعهُنَّ اگر چنين بود پس با آن ها بيعت كن وَاستَغفِر لهُنَّ اءنّ اللهَ غَفور رَحيم و براى آن ها از خداى متعال استغفار كن .
يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الاَّْخِرَةِ كَمَا يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ اءَصْحَابِ الْقُبُورِ (13)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! با قومى كه خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستى نكنيد؛ آنان از آخرت ماءيوسند همان گونه كه كفار مدفون در قبرها ماءيوس مى باشند.))
اين آيه دو مرتبه در كمال صراحت به همان مساءله ولاى كفار برمى گردد.ولى در اين جا اخصوص يهود را نام مى برد؛ يعنى به اصطلاح خطر يهود را گوشزد مى كند. در قرآن فقط خطر يهودى يك عنوان خاص دارد و جداگانه ذكر شده است .
بعد قرآن يك نكته ديگر ذكر مى كند. آن نكته روحش اين است كه يهوديت بيش از مقدارى كه دين باشد، نژاد است و يهودياندر عين همبستگى كامل به اصول مسلمى كه موسى آورده ، از جمله معاد، اعتقاد ندارند.
قرآن در وصف حال اينان مى فرمايد كه اين ها به كلى نوميدند از اين كه آخرتى در كار باشد آن چنان كه كفار (كه منظور مشركين است )(529) از مردگان نوميدند. همانطور كه مشركين منكر خدا در اين جهت فكر مى كنند و مايوسند از اين كه اموات دومرتبه محشور شوند يهود هم در اين جهت عينا همين طور فكر مى كنند.(530)
خلاصه كتاب آشنائى با قرآن ج 7
تفسير سوره صف
وَ اءِذ قَالَ عِيسَى ابنُ مريم يَا بَنِى اَسرَائِيلَ انِّى رَسولُ الله اِلَيكُم مصدِّقا لِمِا بَينَ يَدَى مِن التَّوراة و مُبَشِّرا بِّرَسوُلِ ياءْتِىَ مِن بَعدِى اسْمُهُ اَحمَد فَلَمَّا جَاءَهُم بالبيِّنَاتِ قَالوا هَذَا سِحر مُّبِين (6)
((و (به ياد آوريد) هنگامى را كه عيسى بن مريم گفت : ((اى بنى اسرائيل ! من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصديق كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده (تورات ) مى باشم و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است .)) هنگامى كه او با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: اين سحرى آشكار است .))
رسالت حضرت عيسى عليه السلام دو ركن داشت : 1) تاءكيد تورات كه به گفته قرآن ، عيسى عليه السلام تنها كمى از احكام شريعت موسى عليه السلام را تغيير داد و شريعت آنها اختلاف ناچيزى با هم داشت .(531)
2) بشارت ايشان نسبت به پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله و سلم ، توضيح آن كه پيامبران زيادى ممكن است به پيامبران بعدى بشارت دهند، اما عيسى عليه السلام از معدود پيامبرانى است كه بشارت ، ركن پيامبرى ايشان است .
((انجيل )) به معناى بشارت نيز همين منظور را افاده مى كند.(532)
كم بودن تعليمات جديد حضرت عيسى و كوتاه بودن دوره رسالت او - كه تواريخ آن را حداكثر شش يا هفت سال دانسته اند - اين مطلب را تاييد مى كند كه رسالت عيسى عليه السلام عمدتا براى تاييد تورات و بشارت پيامبر خاتم بود.
قرآن پس از بيان اركان رسالت حضرت عيسى رفتار يهوديان را پس از اعلام نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم به تصوير مى كشد و مى گويد: با اين همه بشارتى كه عيسى عليه السلام به يهودى ها داده بود، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را كه با دلايل آشكار آمده بود انكار كرده او را جادوگر معرفى نمودند. در انجيل (مخصوصا انجيل يوحنا) بشارت عيسى عليه السلام با عبارات مختلف آمده و تحقيقات مختلف درباره بشارت در كلام عيسى و ديگر پيامبران بر اين امر تاءكيد فراوان دارد.(533)
در مباحثات و مناظره هاى امام رضا عليه السلام در مجلس مامون امام فرمودند كه لفظ ((بارقليطا)) يا ((فارفليطا)) كه معرف لفظ يونانى پاراكليتوس است در انجيل آمده است . [و اين به معناى ستوده ، محمود و احمد است .](534)
و من اَظلَمُ ممَّن افتَرَى عَلَى اللهِ الكَذِب و هُوَ يُدعِى اِلَى الاءِسْلام وَ الله لا يَهدِى القَومِ الظَّالِمين (7)
((چه كسى ظالم تر است از كسى كه بر خدا دروغ بسته در حالى كه دعوت به اسلام مى شود؟! خداوند گروه ستمكاران را هدايت نمى كند.))
دروغ يعنى منحرف كردن ديگران كه اين كار گناه كبيره و ظلم است . دروغ در قرآن ظلم تلقى شده ، دروغ بستن (افترا) به خدا و رسول بدترين دروغها شمرده شده و به همين دليل است كه روزه ماه رمضان را باطل مى كند.
دروغ بستن به خدا درجاتى دارد؛ گاه كسى حكمى را به دروغ به خدا نسبت مى دهد و گاه بالاتر از آن ادعاى پيامبرى خدا را مى كند يا پيامبر واقعى خدا را انكار مى كند. در اين آيه سخن از همين گروه اخير است كه عده اى پيامبر خدا را انكار مى كنند؛ در حالى كه خود آن ها به اسلام دعوت مى شوند. اين افراد بايد بدانند كه خدا مردم ستمگر را هدايت نمى كند چه رسد به آنان كه بزرگترين ظالمان هستند.(535)
يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره المشركون (9)
((او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد، تا او را بر همه اديان غالب سازد، هر چند مشركان كراهت داشته باشند.))
آيا خدا نيرويى جبرى جلو خاموش شدن اين نور را مى گيرد يا درون اين نور خصوصياتى وجود دارد كه هميشگى و خاموش ناشدنى است ؟
منطق قرآن با منطق مسلمانان امروز، كه به قول سيد جمال الدين حجاب اسلام شده است ، متفاوت است . قرآن حق را به دليل حقانيت آن باقى مى داند و باطل را به دليل بطلان وجود آن فناپذير معرفى مى كند و مى گويد بقاى باطل نيز به كمك نيروى حق است ؛ يعنى باطل هموراه خود را با حقى ممزوج كرده خود را در پناه آن حفظ مى كند.(536)
قرآن حق و باطل را به باران و كفى كه روى آب قرار مى گيرد تشبيه مى كند؛ چرا كه آب نافع و ماندنى و كف روى آن بيهوده و نابودشدنى است .(537)
خصوصيت اسلام اين است كه به فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همانند خورشيد حركت مى كند و هر روز ساعتى به منطقه اى مى تابد، ولى از دنيا نمى رود تا روزى كه به همه عالم برسد و آفتاب حقيقت آن همه عالم را فرا بگيرد.
خداوند راه دين اسلام را بر همه راه ها غلبه داده و اراده كرده كه اين دين كه قرآن آن يهدى للتى هى اقوم (538) است بر همه دين ها و آيين ها برترى يابد.(539)
يا ايها الَّذِينَ امنوا هل ادلكم على تجار تنجيكم من عذاب اليم (10)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذاب دردناك رهايى مى بخشد؟!))
اين آيه دومين خطاب به مؤمنان است . خطاب اول در آيه دوم آمده بود كه مؤمنان را از اين كه ادعايى كنند و به آن عمل نكنند منع كرده بود. اگر چه مفاد آيه عام است ولى در مورد كسانى است كه قبل از دستور جهاد ادعاهاى زيادى مى كردند ولى به وعده خود وفا نكردند.
در آيه 10 بار ديگر مؤمنان مورد خطاب هستند و خداوند درخواست خود را به صورت پيشنهاد يك تجارت بيان مى كند.
قرآن در اين جا و در موارد زيادى براى مطلب خود از روش استفهام بهره جسته است ؛ چنان كه مى گويد: هل يستوى الَّذِينَ يعلمون و الَّذِينَ لا يعلمون (540) اين روش كه روش سقراطى ناميده مى شود،(541) از بهترين شيوه هاى مباحثه و اقرار گرفتن از اشخاص است ، چرا كه با اين گونه استفهام آن چه بر فطرت انسان عرضه شده ناخودآگاه بر زبان مى آيد و حقيقت را آشكار مى سازد.
در اين آيه نيز گويى خداوند از انسان مى پرسد: آيا اجازه مى دهيد شما را راهنمايى كنم ؟ سپس به طور سربسته بشارت مى دهد كه اين معامله و اين كار شما را از عذاب دردناك نجات خواهد داد؛ اين شيوه بيان از هر فرد عادى هم صورت گيرد مورد پذيرش انسان واقع مى شود، چه رسد به خداوند كه تنها خير انسان ها را مى خواهد.
اين شيوه بيان صورت پيشنهاد الهى را شكل مى دهد و محتواى آن را مفهوم تجارت و معامله در آيه روشن مى سازد.
در قرآن چندين بار از تجارت و معامله با خداوند نام برده شده (542) كه قطعا منظور نه معاملات معمول بازار، بلكه لبيك گفتن انسان به ايمان و عمل صالح است .

next page

fehrest page

back page