next page

fehrest page

back page

پس اگر گفتند اتق الذنب معنايش اين است كه خود را نگه دار از اين كه گرفتار گناه شوى و اگر گفتند اتق الله يعنى خود را نگه دار از اين كه گناه كنى و در اثر گناه كردن در معرض خشم الهى قرار بگيرى . پس ‍ روح تقوا همان خودنگهدارى از گناهان است .
خودنگهدارى ، يك حالت روحى است كه از آن تعبير به ((تسلط بر نفس )) مى كنند. اين نشان مى دهد كه انسان دو ((خود)) دارد، يك خودش حقيقى است و خود ديگرش ناخود است ، و در واقع تقوا تسلط خود است بر ناخودى كه انسان آن ناخود را خود مى داند.(489)
درباره تقوا در نهج البلاغه آمده است كه فصونوها و تصوَّنُوا بِها تقوا را نگهداريد و خود را به وسيله تقوا حفظ كنيد؛ مانند اين كه انسان لباس ‍ را حفظ مى كند و لباس هم انسان را از گرما و سرما حفظ مى كند. همچنين در ادامه مى فرمايد: وَ اءَن تستَعينُوا علَيها باللهِ و تَستَعينُوا بها عَلَى اللهِ(490) ((از خدا براى رسيدن به تقوا كمك بخواهيد و از تقوا براى رسيدن به خدا كمك بگيريد.))
يا مى فرمايد: اءنّ تَقوَى اللهِ حَمَتِ اءولِياءَ اللهِ محارِمَه و اءلزَمَت قلوبَهُم مخافَتَهُ(491) تقواى الهى سبب اجتناب از معاصى و ترس از خدا مى شود. يعنى هر دو براى تقوا لازم ذكر شده نه اين كه عين تقوا باشد.
از قرآن اين مطلب استفاده مى شود كه تقوا درجات و مراتبى دارد. يك وقت تقوا در حدى است كه انسان از گناهان كبيره و از اصرار بر صغيره اجتناب مى كند (همان كه با آن عدالت محقق مى شود).
درجه بالاتر اين است كه انسان خودش را از گناهان صغيره ، حفظ كند. بالاتر اين كه از مكروهات هم خود را نگهدارى كند و از همه مراتب بالاتر اين است كه انسان از غير خدا تقوا داشته باشد.
ادامه آيه دستور مى دهد كه لازم است هر كسى در آن چه پيش مى فرستد دقت كند. قرآن مى فرمايد هر كارى كه تو مرتكب مى شوى ، على رغم آن ترتيب ظاهرى زمانى كه تو احساس مى كنى كه آن كار درزمان گذشته ماند، او پيشاپيش تو رفت و تو هنوز مانده اى كه بعد به او برسى . اين از باب اين است كه غير از زمان مساءله ديگرى به نام ((نشئه )) وجود دارد. عمل تو الان به نشئه ديگر رفته است و تو بعدها به آن نشئه منتقل مى شوى ، تو پشت سر عملت هستى .(492)
نكته ديگر اين است كه ((نفس )) نكره ذكر شده است ؛ يعنى كسى پيدا بشود اين كار را بكند؛ يعنى در آن چه پيش مى فرستد دقت كند. نه اين كه واجب كفايى باشد، بلكه يعنى آيا كسى پيدا نمى شود كه اهل اين كار باشد؟
علماى اخلاق گفته اند: مراقبه و محاسبه از همين آيه قرآن در مى آيد كه البته تعبير محاسبه در احاديث هم زياد آمده است .
دو مرتبه مى گويد: واتقوا الله يك تقوا قبل از و لتنظر است كه مى گويند تقواى قبل از عمل است كه هر عملى بايد مسبوق به تقوا باشد تا قبول شود انّما يتقبَّل الله من المتقينَ(493) خدا هر عملى را فقط از متقيان مى پذيرد. يعنى تقوا مقدمه عمل و شرط قبول عمل است . اين جا دو مرتبه مى گويد و اتقوا الله يعنى تقواى بعد از عمل و هر عملى انسان را براى تقواى بالاتر آماده مى كند.
در پايان مى فرمايد: خدا به تمام كارهاى شما آگاه است . در يك آيه قرآن داريم : يا ايها الَّذِينَ آمنوُا اتّقوا الله حقَّ تقاتِهِ تقواى الهى داشته باشيد، آن تقوايى كه شايسته خداست . اگر انسان بخواهد در مورد قانون الهى ، يعنى در مورد قانون كسى كه از اعماق ضمير انسان آگاه است ، آن چنان كه شايسته است تقوا داشته باشد، هيچ عملى از انسان صادر نمى شود مگر اين كه مراقب باشد چون خدا به اعمال او آگاه است . اين اءنّ اللهَ خبير بما تملون به جاى اتَّقوا الله حقَّ تقاتِهِ است .(494)
وَ لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَاءَنسَاهُمْ اءَنفُسَهُمْ اءُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (19)
(( و همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را به ((خودفراموشى )) گرفتار كرد؛ آنها فاسقانند.))
از كسانى مباشيد كه خدا را از ياد بردند و خدا به مجازات اين عمل كه لازمه قهرى اين عمل است خودشان را از خودشان غافل كرد، فاسق هاى حقيقى همين افراد هستند. در قرآن تعبيرات عجيبى در مورد نفس آمده است مانند: قُل اءنّ الخاسرينَ الَّذِينَ خَسِروا انفسَهُم
(495) يا و لَبِئسَ ما شَرَوا به انفسهم (496) يا در اين آيه صحبت از ((خود را فراموش ‍ كردن )) است . معناى اينها چيست ؟ معنايش همين است كه انسان وقتى حقيقت خودش را نشناسد و خودش را چيزى غير از آن چه كه هست بپندارد خودش را فراموش كرده است .
اساس تعليمات قرآن اين است كه انسان اين حقيقت را درك كند كه دنيا براى او منزلى است كه بايد مكتسبات و توشه خودش را در آن تهيه كند، خودش را در آن بسازد و بداند كه بعد هم به دنياى ديگرى منتقل مى شود. اگر كسى خودش را اين جور بشناسد خودش را پيدا كرده است ! در غير اين صورت خودش را فراموش كرده و نتيجه اين است كه يك عمر تلاش مى كند و خيال مى كند براى خودش تلاش كرده ، نمى فهمد كه براى ((ناخودش )) تلاش كرده است .(497)
قرآن مى گويد اگر انسان خدا را بشناسد و او را به ياد داشته باشد خودش را هم گم نمى كند و خود را با غير خود عوضى نمى گيرد.
در نهايت مى فرمايد كه اينان فاسقانند؛ يعنى وقتى انسان خودش را گم كرد، از مسير منحرف مى شود، چون فسوق يعنى خروج و الا اگر انسان خودش ‍ را بشناسد هيچ وقت از راه خودش جدا نمى شود.
لَا يَسْتَوِى اءَصْحَابُ النَّارِ وَاءَصْحَابُ الْجَنَّةِ اءَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ (20)
((هرگز دوزخيان و بهشتيان يكسان نيستند؛ اصحاب بهشت رستگار و پيروزند.))
قرآن با همين مساءله نسوا الله فانساهم انفسهم مسير را مشخص ‍ مى كند. يا انسان خود و خداى خود را مى شناسد كه مسيرش به سوى بهشت است و يا خداى خود و به تبع آن خودش را فراموش مى كند كه مسيرش جهنم است .
اين ها موعظه قرآن است ، و لحن آيات به گونه اى كوبنده و نافذ است كه محال است كسى متاءثر نشود. به همين مناسبت مى فرمايد:
لَوْ اءَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَاءَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الاَْمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (21)
((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم ، مى ديدى كه در برابر آن خاشع مى شد و از خوف خدا مى شكافت ! اينها مثال هايى است كه براى مردم مى زنيم ، شايد در آن بينديشند.))
اگر ما اين قرآن را بر كوه نازل مى كرديم ،(498) پاره پاره و تكه تكه مى شد؛ يعنى چه دلهاى سنگى داريد كه باز هم متاءثر نمى شوند. بعد مى فرمايد: ما اين مثال ها را براى مردم مى آوريم براى اين كه تفكر و انديشه مردم را برانگيزيم تا حقيقت را دريابند.(499)
هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ (22)
((او خدايى است كه معبودى جز او نيست ، داناى آشكار و نهان است ، و او رحمان و رحيم است .))
((هو)) ضمير غايب به معنى ((او)) است . در مورد خدا ضماير استعمال مى شود، ولى جايز نيست اسماء اشاره (اين و آن ) استعمال شود، چون از مختصات الهى اين است كه قابل اشاره نيست . در نهج البلاغه همين مطلب اشاره شده است كه اگر مثلا خدا را با فلان توصيف كنى لازمه اش اين است كه به خدا اشاره كرده باشى در نتيجه او را محدود كرده اى . و مَن جَهِلَه فقد اشارَ اليه و من اشارَ اليه فقد حدَّهُ(500)
نكته ديگر اين است كه ((هو)) خودش يكى از اسماء الله است (501) (لذا در دعاها تعبيراتى مانند ((يا هو)) داريم ) و اشاره به غيب دارد يعنى ((او))ى مطلق و غيب مطلق خداست ؛ يعنى حقيقتى كه احاطه به كنه ذاتش براى هيچ موجودى امكان پذير نيست . حتى پيامبر كه عارف اول عالم است مى گويد: ما عرفناك حق معرفتك .(502) بنابراين او را ((غيب الغيوب )) مى گويند و آن جهتى است كه جز ذات پروردگار هيچ موجودى نمى تواند بر آن احاطه پيدا كند. اين معنى اسلم بودن ((هو)) است .
او عالم غيب و شهادت است . شهادت به معنى آشكار و پيدا و غيب به معنى نهان و ناپيداست . ما يك غيب نسبى و يك غيب مطلق داريم . اكثر چيزهايى كه شهادت است براى ما نسبى است ؛ مثلا از پشت ديوار خبر نداريم ، اين الان براى ما غيب است بعد كه مطلع شديم آشكار و پيدا مى شود. مقصود از اين كه خدا عالم به غيب است يعنى غيب مطلق كه يك امر ناديدنى است نه امر ديدنى كه ما فعلا آن را نمى بينيم ؛ مثل فكر و انديشه و روح كه اصلا قابل رؤ يت نمى باشد. غيب در قرآن يعنى ناديدنى ها: و عنده مفاتح الغيب لا يعلمُها الا هُو(503) فرق مؤمن و غير مؤمن هم در اين است كه مؤمن به نديدنى ها هم ايمان دارد؛ يعنى به حقايق موجود نديدنى هم اعتقاد و ايمان دارد الم # ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين # الَّذِينَ يومنون بالغيب (504) و اساسا پيامبران براى همين كه در ما ايمان به حقايق ناديدنى به وجود آورند آمده اند، يعنى عالم شهادت منطقه علوم بشرى است و غيب منطقه ايمان است .
رحمن و رحيم هر دو از ماده رحمت است . به جود و بخششى كه در مورد لايق آن مى شود ((رحمت )) مى گويند. در روايات فرق بين رحمن و رحيم بيان شده است . گفته اند رحمتى كه شامل همه موجودات مى شود و در سرتاسر عالم گسترده است رحمت رحمانيه است و به آن تفضلاتى كه نتيجه اعمال شايسته است ((رحمت رحيميه )) مى گويند. رحمت رحمانيه به عمل بنده ارتباط ندارد، ولى رحمت رحيميه فقط بستگى به صلاحيت و اعمال صالح بنده و به لياقتى كه آن بنده براى خود كسب مى كند، دارد.
قرآن مى فرمايد: گاهى مردم ميان رحمت رحيميه و رحمت رحمانيه اشتباه مى كنند؛ مثلا در بعضى آيات هست كه خداوند به يك نفر آدم كافر ثروت زيادى داده ، برخى تعجب مى كنند و مى گويند خدا چرا چنين مى كند؟(505) خيال مى كنند ثروت زياد از انواع رحمت رحيميه است ؛ يعنى از آن نوع رحمت هايى است كه انسان را به خدا نزديك مى كند و براى انسان سعادت است . نمى دانند كه رحمت رحيميه ممكن است گاهى به صورت فقر براى انسان نازل شود؛ يعنى گاهى تنها راه رسيدن به عنايت خاص الهى قرار گرفتن در يك نوع سختى ، فقر و... است . پس رحمت رحيميه آن است كه در نهايت براى انسان سعادت باشد.(506)
هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (23)
((او خدايى است كه معبودى جز او نيست ، حاكم و مالك اصلى اوست ، از هر عيب منزّه است ، به كسى ستم نمى كند، امنيّت بخش است ، مراقب همه چيز است ، قدرتمندى شكست ناپذير كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى كند، و شايسته عظمت است ؛ خداوند منزّه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند!))
باز همان جمله هو الله الذى ... تكرار شده است . اوست ((الله )) كه جز او شايسته اى براى معبود واقع شدن وجود ندارد. لا اله الا هو توحيد در عبادت است . اى انسان تو هيچ ذاتى جز ((الله )) را كه ذات مستجمع جميع صفات كماليه است ، نبايد پرستش كنى . چون اسماء حسنى در الله جمع است ، لذا شايسته عبادت است و از اين رو خود پرستش براى انسان كمال است .
((ملك )) را در فارسى ((پادشاه )) ترجمه مى كنند و اسمى از اسماء الهى است . در سوره حمد مى خوانيم مالك يوم الدين كه به صورت مالك و ملك خوانده شده است . فرق مالك و ملك غير از جنبه ادبى كه مالك اسم فاعل است و ملك صفت مشبهه است اين است كه ملك از ماده ((مُلك )) و مالك از ماده ((مِلك )) است . ملك در مورد مملوك ها و دارايى ها گفته مى شود و جز در خصوص قيامت به خداوند مالك اطلاق نشده است .
ما به خداوند، مالك عالم نمى گوييم چون ((مالك )) يك صفت كمال نيست . اين كه عالم را به منزله ثروت در نظر بگيريم كه تعلق به خدا دارد و هرگونه بخواهد در آن تصرف كند در مورد خدا معنا ندارد، ولى مالك در مورد مخلوق مى تواند صفت كمال باشد. آن جا هم كه ما به خداوند مالك مى گوييم به اعتبار اين است كه به بشر مالك مى گوييم . چون بشرها خودشان را مالك يك عده اشيا يعنى نعمت ها مى دانند، مى گوييم اين هايى كه تو مالك هستى در حقيقت مال تو نيست ، مالك حقيقى خداست و للّه خزائِنُ السَّموات و الارضِ،(507) ولى در ملك كه از ماده مك است ، مفهوم دارايى و ثروت نخوابيده بلكه ، مفهوم قدرت خوابيده است ؛ يعنى تمام ذرات عالم در دست قدرت پروردگار است . تمام ذرات وجود به منزله جنود و سپاهيان پروردگار هستند و لله جنودُ السمواتِ و الارضِ(508)
قدوس از ماده قدس و به معنى طهارت و نزاهت و مبرا بودن از هر عيب و نقص است ؛ يعنى خداوند از اين كه به يك نقص ، كمى و... متصف شود منزه است . علت اين كه بعد از ((ملك )) كلمه قدوس آمده اين است كه ملك نهايت اقتدار را مى رساند. بشر روى تجربه هاى ذهنى خودش هر جا اقتدار و قدرت ديده يك نوع نامنزهى و سوءاستفاده از قدرت هم ديده است .
على عليه السلام فرمودند مَن مَلِكَ استاءثَرَ(509) هركس قدرت زياد پيدا كند همه چيز را به خودش اختصاص مى دهد؛ ولى پروردگار آن ملك و صاحب اقتدارى است كه دامن كبريايش هرگز به هيچ نقصى آلوده نمى شود. او از اين كه ظلم كند، بخل و امساك كند و... منزه است و در نهايت اقتدار هم قدوسيت را دارد.
((السلام ))؛ خدا سلامت محض و خير مطلق است . در ملك اقتدار وجود دارد و وحشت ايجاد مى كند. وقتى كه ((القدوس )) فرمود، آن وحشتى كه از بى حسابى اقتدار باشد از بين مى رود. بعد صفت ((سلام )) را ذكر مى كند، به معنى اين كه او يك موجود دوست داشتنى است و سلام يك صفت جمال است . ((سلام است )) يعنى از ناحيه او آن چه به عالم مى رسد فيض و خير است ؛ منبع خير و كمال است .
(( المومن ))؛ خدا امن بخش و اطمينان بخش است . هم به خدا و هم به انسان مؤمن گفته مى شود. وقتى به خدا مى گوييم مؤمن يعنى آن كه بخشنده امنيت است . اگر بنده اى به پيشگاه و برود، ذكر و ياد او به دلش ‍ امنيت و آرامش مى دهد و وقتى به بنده مؤمن مى گوييم ، يعنى كسى كه به سبب خدا امنيت را براى خودش كسب كرده است .
((المهيمن ))؛ ((مهيمن )) به معنى حفظ و نگهبانى و مراقبت است و گفته اند مفهوم تصرف هم در آن هست ؛ مراقبى كه حق تصرف اصلاحى هم دارد. خدا مهيمن است يعنى حافظ و مراقب بنده خودش ‍ است ؛ يعنى اگر كسى خود را به خداى خود متصل كند از دستبرد هر دستبردزننده اى مصون است . مخلصين كه شيطان به آن ها راهى ندارد، همان ها هستند كه خودشان را به خدا سپرده اند. اءنّ عبادى ليسَ لكَ عليهم سُلطان (510) ((بندگان واقعى من كسانى هستند كه تو نمى توانى هيچ نفوذى در آن ها داشته باشى .))(511)
خداى متعال حافظ و مراقب اين گونه بندگان است . بنابر قول آن مفسرينى كه مى گويند مفهوم تصرف در ((مهيمن )) هست ، يعنى وقتى بنده اى خودش را به خدا سپرد اگر احيانا غل و غشى هم در او باشد خدا خودش او را خالص مى كند.(512)(513)
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (24)
((او خداوندى است خالق ؛ آفريننده اى بى سابقه ، و صورتگرى (بى نظير)؛ براى او نامهاى نيك است ؛ آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او مى گويند؛ و او عزيز و حكيم است .))
تفسير سوره ممتحنه
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم # يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ اءَوْلِيَاء تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَروُا بِمَا جَاءكُم مِّنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ اءَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِى سَبِيلِى وَ ابْتِغَاء مَرْضَاتِى تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ اءَنَا اءَعْلَمُ بِمَا اءَخْفَيْتُمْ وَ مَا اءَعْلَنتُمْ وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ (4)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگيريد! شما نسبت به آنان اظهار محبّت مى كنيد؛ در حالى كه آنها به آنچه از حقّ براى شما آمده كافر شده اند و رسول اللّه و شما را به خاطر ايمان به خداوندى كه پروردگار همه شماست از شهر و ديارتان بيرون مى رانند؛ اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنوديم هجرت كرده ايد؛ (پيوند دوستى با آنان برقرار نسازيد.) شما مخفيانه با آنها رابطه دوستى برقرار مى كنيد در حالى كه من به آنچه پنهان يا آشكار مى سازيد از همه داناترم و هر كس از شما چنين كارى كند، از راه راست گمراه شده است .))
اين سوره را به مناسبت مطلبى كه در آيه 10 آن آمده است ((ممتحنه )) مى نامند و آن مطلب راجع به زنانى است كه مسلما مى شدند و از مكه به مدينه مى آمدند؛ قرآن مى فرمايد آنها را از نظر ايمانشان امتحان كنيد و اگر حقيقت بود اين ها را ديگر به سوى شوهرهاى كافرشان بازنگردانيد. بيشتر مطالب اين سوره درباره ولاء كفار يعنى پيوند و دوستى با كافران و دشمنان دين است .
در شاءن نزول سوره آمده است كه خانواده يكى از صحابه به نام حاطب بن ابى بلتعه كه خودش در مدينه بود، در مكه بودند. يك وقتى كفار از خانواده او سؤ ال كردند كه آيا پيامبر قصد فتح مكه را دارد يا ندارد؟ آنها هم براى آن كه به نوعى دل قريش را به دست آورده باشند نامه اى به حاطب نوشتند كه آيا چنين چيزى هست يا نه ؟ حاطب هم در نامه اى به آن ها نوشت كه بلى ، و بعد آن را همراه زنى كه به مكه مى رفت فرستاد. به پيغمبر وحى شد كه چنين قضيه اى هست و ايشان حضرت على عليه السلام را فرستادند تا نامه را از آن زن بگيرند. حضرت على عليه السلام نامه را از آن زن گرفتند و آن را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آوردند. حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم حاطب را خواست ، فرمود: اين چه كارى بود كه كردى ؟ قسم خورد كه يا رسول الله ! من بر ايمان خودم هستم . اصل قضيه اين است : من بر خلاف خيلى افراد ديگر كه نزد قريش عزتى دارند و در نبودن آن ها زن و بچه شان را اذيت و آزار نمى كنند، چنين نيستم ؛ پيش خودم گفتم كه شايد اين كار من سبب شود كه وضع زن و بچه من در مكه بهتر شود. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هم او را بخشود.
يكى از مسائل بسيار اساسى كه فرق اسلام را با ساير اديان و خصوصا مسيحيت روشن مى كند، اين مساءله است كه آنها مى گويند ايمان فقط يك امر قلبى و مربوط به رابطه انسان با خدا است ، اما رابطه انسان با انسان به ايمان ارتباط ندارد. مى گويند: تو فقط رابطه ات را با خدا درست كن ، رابطه ات با انسان ها را بر هر اساس ديگرى كه مى خواهى مى توانى تنظيم كنى . گاهى كه مى خواهند ايمان رابطه انسان با انسان را هم در بر بگيرد، به اين شكل ذكر مى كنند كه رابطه يك نفر مؤمن با همه انسان ها بايد يكسان باشد؛ با همه انسان ها بايد رابطه دوستى و مودت داشته باشد بدون اين كه ميان انسان مؤمن و انسان غير مؤمن فرق بگذارد.
مسيحى ها همين موضوع را در همه جا تبليغ مى كنند و حتى بسيارى از مسلمين هم گاهى همين حرف ها را مى زنند، بدون اين كه توجه داشته باشند كه اين ديدگاه اصلا با اسلام جور در نمى آيد. قرآن مى فرمايد كه سيره و سنت ابراهيم عليه السلام كه خود مسيحى ها و يهودى ها هم قبول دارند، اين نبوده است و نبايد باشد و قدر مسلم اين است كه اين امر با دين جامعه ساز يعنى دينى كه مسؤ وليت ساختن يك جامعه را بر عهده گرفته است جور در نمى آيد. تعليماتى كه علاوه بر جنبه فردى و اخلاقى ، جنبه اجتماعى هم دارد، حتما ميان انسان مؤمن و انسان غير مؤمن فرق مى گذارد.
اتفاقا خود قرآن اين مساءله را در آيات بعدى مطرح كرده است كه آيا رابطه انسان فقط با انسان هاى مؤمن بايد رابطه دوستى باشد؟ انسان با هر كس كه غير مؤمن شد بايد رابطه دشمنى داشته باشد يا نه ؟ قرآن مى فرمايد: لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ اءَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِم (514) از اين مطلب شما اين چنين استنباط نكنيد كه كسانى كه دين و ايمان ندارند اگر با شما سر ستيزه و دشمنى ندارند، خدا احسان به آن ها را نهى مى كند؛ به آن ها احسان كنيد، اما قرآن هشدار مى دهد كسانى كه با اسلام و مسلمين سر ستيزه جويى دارند، كسانى كه اگر شما ساده دلى و غفلت كنيد و با آن ها رابطه دوستى برقرار كنيد زهرشان را حتما خواهيد ريخت ، با آن ها رابطه دوستى برقرار نكنيد.
قرآن در سوره نساء مى فرمايد: وَدَّ الَّذِينَ كَفَروُا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ اءَسْلِحَتِكُمْ وَ اءَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُم مَّيْلَةً وَاحِدَةً(515) اگر امروز روى خوش به شما نشان مى دهند از قدرت شما مى ترسند، اين قدر از آن ها غافل نباشيد، شما را غافلگير مى كنند.
از نظر اسلام جامعه اسلامى حكم پيكر واحد را دارد؛ تفاوتى كه ميان مسلمان و غير مسلمان هست اين است كه مسلمان با مسلمانان بايد آن طور رفتار كند كه با اعضاى پيكر خودش رفتار مى كند و با غير مسلمان بايد چنان رفتار كند كه اگر هم خوبى و احسان مى كند، توجه داشته باشد كه او فردى خارج از اين پيكره است .
در آيه مورد بحث ، قرآن كريم خطاب به مسلمين مى فمرايد: اى اهل ايمان دشمنان من و خودتان را به عنوان دوست نگيريد. دشمنان خدا كسانى هستند كه منكر خدا و پيام خدا هستند. هر كس كه بر خلاف فطرت خودش ‍ كه فطرت توحيد است قيام كند دشمن خداست . نكته ديگر اين كه مى فرمايد ((عدوى )) و ((عدوكم ))؛ يعنى اين دستور نه فقط به اين دليل است كه اين ها دشمنان پيام من هستند، بلكه اين ها با شما هم از آن جهت كه مؤمن هستيد دشمن هستند. اگر شما را از ايمان عارى كنند با شما دوست هستند.
قرآن كريم در يك آيه ديگر مى فرمايد: لا تَتَّخِذوُا بِطانَة مِن دونِكُم عرب پارچه رويه لباس را ((ظهاره )) و آستر آن را ((بطانه )) مى گويد. قرآن مى فرمايد: در جامعه از غير خود بطانه نگيريد. يعنى در جامعه مسلمان ، اگر غير مسلمانان شركت داشته باشند مانعى ندارد؛ ولى شركت در اجتماع ، گاهى به صورت ظهاره است و گاهى به صورت بطانه در كارهاى سرى و مخفى ، مثل آن كارهايى كه به سياست اجتماع مربوط است ؛ آن چه جايز نيست ، شركت دادن غير مسلمان در اسرار جامعه مسلمان است .
در ادامه آيه مى فرمايد كه شما ميان خود و آن ها القاى دوستى مى كنيد. القاى مودت يعنى در دل ، مودتى نسبت به آن ها داريد، علاقه اى پيدا مى كنيد و بعد اين علاقه را آشكار و ظاهر مى سازيد و روابط دوستانه با آن ها برقرار مى كنيد، و اى در حالى است كه آن ها كفر(516) مى ورزند، و با آن حقى كه بر شما نازل شده است ستيزه مى كنند. اين ها مردمى هستند كه پيامبر و شما را از شهر و ديارتان به گناه اين كه به پروردگارتان ايمان آورديد اخراج كردند.
در واقع خود آيه مطلب را به طور كامل بيان مى كند، مى گويد: آنها به دليل مسلكتان با شما مخالفند، شما چطور مى خواهيد بين آن ها و غير آن ها به دليل مسلك فرق نگذاريد؟!(517)
خداوند به مؤمنين مى گويد: اگر شما راست مى گوييد و واقعا به نيت جهاد در راه خدا و براى طلب رضاى الهى خارج شده ايد، بايد آن طور باشيد كه رابطه تان را با دشمنان خدا و خودتان قطع كنيد.

next page

fehrest page

back page