هرگز در قرآن دين جمع بسته نشده و كلمه ((اديان )) نداريم . همه انبيا يكدين آوردند و آن همان است كه ((اسلام )) ناميده مى شود اءنّ
الدينَ عندَ الله الاسلامُ.(468) البته بعد مردم منحرف مى شوند و چيزهايى مى سازند كه آن ها دين خدا و اسلام نيست . ما به اين جهت دين خاتم را
((اسلام )) مى گوييم كه نشان دهيم اين دين ادامه حقيقى همان دينى است كه از
اول تا آخر عالم بوده است .
در ادامه مى فرمايد كه عيسى بن مريم را پشت سر آن ها قرار داديم و به او
انجيل عطا كرديم .(469) و در دل پيروان او رافت و رحمت قرار داديم . بعضى گفته اند رافت و رحمت هر دو به معناى مهربانى و محبت است ، ولى
بعضى مى گويند با هم تفاوت دارند. به مهربانى اى كه براى دفع شر باشد ((رافت )) گفته ميشود و به مهربانى اى كه براى جلب خير
باشد ((رحمت )) گفته مى شود. حضرت عيسى عليه السلام بيشتر مبلغ رافت و رحمت بود.(470)
ايشان در زمانى مبعوث شدند كه بيمارى قومش بيمارى اى بود كه او بايد مردم را بيشتر به رافت و رحمت دعوت مى كرد. قرآن تصديق مى كند كه
اين محبت به وسيله عيسى عليه السلام در ميان امت او پخش شد و هميشه مسيحى ها را به اين صفت بر يهودى ها ترجيح ميدهد.
بعد مى فرمايد: كه ما ديگر رهبانيت به معناى غارنشينى و صومعه نشينى را براى آن ها واجب نكرده بوديم . اين جزو تعليمات حضرت مسيح نبوده
است بلكه از خودشان ساختند. قرآن مى گويد از اول هدفشان از اين كار رضاى خدا بود، ولى همين بدعتى را هم كه براى رضاى حق ايجاد كردند آن
چنان كه بايد رعايت نكردند، يعنى از مسير چيزى كه خودشان خلق كرده بودند نيز منحرف شدند. اگر همين بدعت را خوب
عمل مى كردند مى توانست مطابق رضاى خدا هم باشد ولى همان بدعت را هم خوب
عمل نكردند.
روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هست كه اين آيه را خيلى عالى تفسير مى كند. حضرت به ابن مسعود در مورد منشاء پيدايش رهبانيت
نصارى فرمود: در ميان پيروان حضرت عيسى عليه السلام فسق و فجور پيدا شد و مؤمنين امت عيسى عليه آن قيام كردند و جنگيدند، ولى چون
تعدادشان كم بود مكرر شكست خوردند، به طورى كه عده كمى از آن ها باقى ماندند. اين ها گفتند اگر ما باز هم به مبارزه ادامه دهيم همه كشته مى
شويم و كسى در روى زمين باقى نمى ماند كه بخواهد دعوت به دين حق بكند؛ پس مصلحت اين است كه در بلاد مخفى بشويم تا وقتى كه پيامبرى
كه عيسى به ما وعده داده است ، يعنى خاتم الانبيا ظهور كند و آن وقت اگر ما زنده بوديم در ركاب آن پيامبر اين مبارزه را ادامه مى دهيم .
اين كار را خدا بر آن ها ننوشته بود، ولى خلاف رضاى حق هم نبود، كار معقولى بود كه آنها براى رضاى حق انجام دادند. ابتداى عزلت اين ها از
مردم ناشى از چنين هدف معقول و صحيحى بود؛ اما بعد كم كم خود همين كار اصالت پيدا كرد. بعد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: رهبانيت
امت من ، هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است (471) يعنى در امت من ديگر رهبانيت به معناى مسيحيت نيست .
پيروان حضرت عيسى همه به دو گروه تقسيم شدند: گروه مؤمن ، و ما اجر گروه مؤمن را به آن ها عنايت كرديم ، و بسيارى هم فاسق و منحرف
شدند.(472)
يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُم كِفلَينِ مِن رحمَتِهِ وَ
يَجعَل لكُم نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغفِر لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (28)
((اى اهل ايمان تقواى الهى داشته باشيد و به پيامبر خدا ايمان بياوريد تا خداى
متعال دو بهره از رحمت خود به شما بدهد و به شما نورى عنايت كند كه در پرتو آن نور راه برويد و خدا شما را بيامرزد و خدا آمرزنده و مهربان
است .))
مى فرمايد: اى اهل ايمان ، ايمان بياوريد و به نظر مى رسد كه ايمان آوردن
اهل ايمان تحصيل حاصل است . چگونه به آن ها امر مى شود كه ايمان بياورند؟
جواب اين سؤ ال به حكم القرآن يفسّر بعضُه بعضا(473) از خود آيات قرآن معلوم مى شود. در قرآن امورى از
قبيل ايمان ، تقوا و... داراى درجات هستند. حتى اين مطلب شامل اعمال هم مى شود(474) و اين از
اصول و معارف اسلامى است .
قرآن راجع به تقوا مى فرمايد: اذا مَا اتَّقوا و آمَنوا و عمِلُوا الصالحاتِ ثمَّ اتَّقوا و آمَنوا ثمَّ اتَّقوا و احسَنوُا(475) در مراتب و درجات تقوا
را نشان مى دهد. درباره خود ايمان مطلب خيلى واضح تر است يرفع الله الَّذِينَ آمنوا منكم و الَّذِينَ اوتوا العلمَ درجات (476) كه نشان ميدهد
ايمان درجات و مراتب دارد. مرتبه پايين ايمان كه همان اقرار به زبان است ((اسلام )) نام دارد، بعد كه اعتقادى در قلب انسان پيدا بشود اين
مرحله اول ايمان است ولى خود اعتقاد قلبى مراتبى دارد. مرحله بالاتر ايمان است كه اعتقاد به مرحله
عمل برسد و بالاخره به مرحله اى مى رسد كه انسان را كاملا تحت نفوذ خودش قرار ميدهد به گونه اى كه انسان از شرك و ثنويت خلاصى پيدا مى
كند.
پس ايمان يك امر داراى مراتب و درجات است (477) و صحيح است كه به اهل ايمان گفته شود باز ايمان بياوريد و به
مراحل بالاتر برسيد.
از طرفى ديگر از اصول قرآن اين است كه عمل و ايمان روى يكديگر اثر متقابل مى گذارند؛ لذا مى فرمايد ايمان را به مرحله
عمل برسانيد تا عمل به نوبه خودش بر ايمان و نورانيت شما بيفزايد.
در حديثى از امام صادق عليه السلام هم آمده است : مَن عَلِمَ عملَ و مَن عمِلَ علِمَ(478) يعنى علم به
دنبال خود عمل مى آورد و عمل به دنبال خود علم مى آورد.
در آيه مورد بحث ، اول امر به تقوا شده است ؛ يعنى اين كه گفتيم طاعت و عمل مثبت بر ايمان و نورانيت مى افزايد، شرط اولش پاكى و تقوا و
خوددارى كردن از اعمال منفى است . اين است كه مى فرمايد: قَد افلَحَ من زَكّيها(479) كسى كه نفس را پاك نگاه داشت رستگار شد. لذا
قبل از آن كه امر به طاعت رسول خدا بكند اول دستور به طهارت و تقوا داده است .
ايمان بعد از ايمان موجب مى شود كه شما داراى دو حظ و بهره از رحمت الهى بشويد. ايمان
اول يك بهره مخصوص و ايمان دوم بهره اى جداگانه به شما مى رساند. تا خدا براى شما نورى قرار بدهد كه در پرتو آن رفتار كنيد و راه
برويد؛ يعنى طاعت خداى تعالى و طاعت پيامبر به انسان يك روشنايى ميدهد كه رفتارش در پرتو آن روشنايى باشد.(480) اين همان اثر
عمل روى ايمان و قلب است .
در انتهاى آيه از غفران الهى سخن گفته شده است . مفهوم اصلى ((غفران )) پوشش يا به يك اعتبار ((جبران )) است . يعنى خداوند نقص هايى
را كه در وجود شما بوده و هست مى پوشاند و شما را مانند اول سالم و پاك مى گرداند. خداوند آمرزنده و مهربان است .
لِئَلَّا يَعْلَمَ اءَهْلُ الْكِتَابِ اءَلَّا يَقْدِرُونَ عَلَى شَى ءٍ مِن فَضْلِ اللَّهِ و اءَنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَ اللَّهُ ذُوالفَضلِ الْعَظِيمِ
(29)
((تا اهل كتاب بدانند كه قادر بر چيزى از فضل خدا نيستند، و تمام فضل (و رحمت ) به دست اوست ، به هر كس بخواهد آن را مى بخشد؛ و خداوند
داراى فضل عظيم است .))
قرآن راجع به اهل كتاب مى فرمايد: اولئك يؤ تونَ اجرَهم مرَّتَين .(481) اگر آن ها به خاتم الانبيا ايمان بياورند، داراى دو اجر هستند.
براى اين كه آن ها در ابتدا چون ايمانشان صحيح بوده اجرى داشتند، بعد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ظهور مى فرمايد و به ايشان
ايمان مى آورند، اين ايمان دومشان براى آن ها اجرى جداگانه ايجاد مى كند. از اين جا بود كه
اهل كتابى كه مسلمان مى شدند به مسلمين مى گفتند ما بر شما برترى داريم ، براى اين كه ما دو بار ايمان آورده ايم و داراى دو اجر هستيم . اين
موضوع براى مسلمين سوالى ايجاد كرد كه آيا اين فضيلتى براى اهل كتاب نسبت به مسلمين هست يا خير؟
قرآن جواب مى دهد كه شما از اين نظر كه دو بار وارد ايمان شده باشيد مانند
اهل كتاب نيستيد، ولى ايمان در جهت قوس صعودى درجات و مراتب دارد. پس ، از اين جهت ناراحت نباشيد كه ما در وضعى قرار گرفته ايم كه فقط يك
اجر و يك رحمت شامل حال ما مى شود، شما مى توانيد درجات و مراتب ايمان را طى كنيد و دايما به
فضل و رحمتى از جانب خداوند برسيد. اين است كه مى فرمايد: تا اهل كتاب گمان نكنند (علم در اين جا به معنى زعم و گمان است ) كه مؤمنين و
مسلمانان ، ديگر بر فضل و رحمت پروردگار دست نمى يابند؛ بدانند كه در جهت صعودى هرچه بالا روند باز امكان صعود هست و بدانند كه
فضل به دست خداست ، به هر كه بخواهد مى دهد، و خدا صاحب فضل عظيم است .(482)
تفسير سوره حشر
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم # سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِى الاَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ(1) هُوَ الَّذِى اءَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَروُا مِنْ اءَهْلِ الْكِتَابِ
مِن دِيَارِهِمْ لاِوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ اءَن يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا اءَنَّهُم مَّا نِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِنَ اللَّهِ فَاءَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ
الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِاءَيْدِيهِمْ وَ اءَيْدِى الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا اءُولِى الاَبْصَارِ (2) وَ لَوْلَا اءَن كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاء لَعَذَّبَهُمْ فِى
الدُّنْيَا وَ لَهُمْ فِى الاَّْخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ (3) ذَلِكَ بِاءَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَن يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ(4)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ، براى خدا تسبيح مى گويند؛ و او عزيز و حكيم است . او كسى است كه
كافران اهل كتاب را در نخستين برخورد (با مسلمانان ) از خانه هايشان بيرون راند. گمان نمى كرديد آنان خارج شوند، و خودشان نيز گمان مى
كردند كه دِژهاى محكمشان آنها را از عذاب الهى مانع مى شود؛ امّا خداوند از آنجا كه گمان نمى كردند به سراغشان آمد و در دلهايشان ترس و وحشت
افكند، به گونه اى كه خانه هاى خود را با دست خويش و با دست مؤمنان ويران مى كردند؛ پس عبرت بگيريد اى صاحبان چشم ! و اگر نه اين بود
كه خداوند ترك وطن را بر آنان مقرّر داشته بود، آنها را در همين دنيا مجازات مى كرد؛ و براى آنان در آخرت عذاب آتش است . اين به خاطر آن است كه
آنها با خدا و رسولش دشمنى كردند؛ و هر كس با خدا دشمنى كند (بايد بداند) كه خدا مجازات شديدى دارد.))
مَا قَطَعْتُم مِّن لِّينَةٍ اءَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى اءُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيُخْزِيَ الْفَاسِقِينَ (5)
((هر درخت باارزش نخل را قطع كرديد يا آن را به حال خود واگذاشتيد، همه به فرمان خدا بود؛ و براى آن بود كه فاسقان را خوار و رسوا
كند.))
اين آيات مربوط ميشود به داستان بنى نظير كه جماعتى از يهوديان ساكن اطراف مدينه بودند و در ابتدا با پيامبر هم پيمان شدند كه بتوانند
آزادانه به شعائر دينى خود عمل كنند و با مسلمين همزيستى داشته باشند، به شرط اين كه با دشمنان مسلمين همكارى نكنند و اگر با خود مسلمين
همكارى كنند از مزاياى ديگرى هم برخوردار خواهند بود؛ اما آن ها اگر با خود مسلمين همكارى نمودند و حتى در جريانى تصميم گرفتند پيامبر صلى
الله عليه و آله و سلم را بكشند. بعد از اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تصميم گرفت كه اين ها را به كلى اخراج كند و اساسا با
كارهايى كه يهوديان انجام مى دادند، امكان اين كه اسلام بتواند به اهداف خودش برسد نبود.
مسلمين براى تصرف قلعه هاى آن ها حركت كردند و آن ها بالاخره خودشان با دست خودشان قلعه ها و خانه هايشان را خراب مى كردند كه به دست
مسلمين نيافتد. برخورد مختصرى هم ميان آن ها با مسلمين رخ داد. مقدارى از درخت هاى خرماى آن ها را مسلمين قطع كردند. اين امر، هم براى بعضى از مسلمين
سؤ ال به وجود آورد و هم مورد اعتراض يهودى ها واقع شد. يهودى ها به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: شما هميشه از فساد در زمين نهى
مى كنيد. در صورتى كه بريدن اين نخل ها خود شفساد در زمين است . آيه نازل شد و اين
عمل را امضا كرد. مى فرمايد: آن چه از درختان خرما بريده ايد و آن چه به جا گذاشته ايد همه به اذن و رضاى خدا بوده است . به اين وسيله اين
فاسق ها كه مقصود همين يهودى ها هستند خوار و ذليل شوند.
اين كه آيا قطع كردن درخت هاى خرما فساد در زمين است يا نه ، از دو جنبه بايد بحث شود؛ يكى از جنبه قرآن ، يعنى
اصل اين كه تعليمات قرآن و پيامبر در اين زمينه چه بوده است و آيا اين يك
عمل استثنايى و برخلاف آن تعليمات است يا نه ؟ و ديگر از جنبه فلسفى و حقوقى .
قرآن در تعليمات خودش مكرر اين دستور را يادآورى كرده است كه در جهاد با دشمن از عدالت خارج نشويد. ولا يجرمنَّكم شنآن قوم اءن صدوكم عن
المسجد الحرام اءن تعتدوا...(483) ((و كينه و دشمنى قومى كه از ورود شما به مسجد الحرام مانع شدند - منظور قريش است ، كه در حديبيه
مانع ورود مسلمانان به مكه شدند - شما را وادار نكند كه از حد تجاوز كنيد.)) در جاى ديگر قرآن مى فرمايد: و قاتلوا فى
سبيل الله الَّذِينَ يقاتلونكم و لاتعتدوا اءنّ الله لا يحبُّ المعتَدينَ(484) يعنى ((در راه خدا با كسانى كه با شما مى جنگند بجنگيد، اما تجاوز و
تعدى نكنيد.)) و با كسانى كه سرباز نيستند، مانند پيرمردها و پيرزن ها و بچه ها، كارى نداشته باشيد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
هم وقتى قومى را به جنگ مى فرستادند از اين گونه كارها كه اسمش افساد در زمين است با صراحت نهى مى فرمودند.
اگر اين كارها فقط به دليل دشمنى و عداوت صورت بگيرد، شكى نيست كه ممنوع است ؛ اما اگر هدف هاى مشروع جنگ متوقف بر اين گونه
اعمال باشد ديگر ممنوع نيست . اگر هدف ، صحيح است و رسيدن به آن متوقف بر چنين كارى است اين ديگر افساد در زمين نيست .
اگر واقعا در يك جا اين كارها جزء تاكتيك جنگى قرار بگيرد، براى خراب كردن روحيه دشمن و ارعاب دشمن كه مقاومت نكند و كشتار كمترى صورت
بگيرد اين كارها جايز است . فرد يهودى كه جانش به مالش بسته است همين قدر كه ببيند مالش مورد هجوم قرار گرفت زود روحيه اش را مى بازد.
اين ليخزى الفاسقينَ اشاره به همين تاءثير روانى دارد. اين كار روح اين ها را
مخذول و منكوب مى كرد و براى اين هدف لازم است چهار تا درخت بريده شود، بعد هم به جايش درخت كاشته شود.(485)
وَ مَا اءَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا اءَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاء وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(6)
((و آنچه را خدا از آنان [= يهود] به رسولش بازگردانده (و بخشيده ) چيزى است كه شما براى به دست آوردن آن (زحمتى نكشيديد،) نه اسبى
تاختيد و نه شترى ؛ ولى خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلّط مى سازد؛ و خدا بر هر چيز توانا است .))
مال هايى كه از چنگال دشمن بيرون آورده مى شود بعضى ((غنيمت )) و بعضى ((فى ء)) ناميده مى شوند و هركدام حكم خاصى دارند. غنيمت
عبارت است از آن چه كه در ميدان جنگ گرفته مى شود. غنايم جنگى از نظر اسلام به پنج قسمت تقسيم مى شوند. يك قسمت كه همان خمس است
اختصاص به پيامبر پيدا مى كند و بقيه ميان سربازها كه در جنگ شركت داشته اند تقسيم مى شود. اما فى ء عبارت است از اموالى كه از كافر
حربى بدون جنگ و خونريزى به دست مى آيد؛ يعنى دشمن به شكل ديگرى مانند رعب و ترس از
محل خود رفته است .
فى ء در اصل به معنى رجوع و بازگشت است . قرآن مالى را كه از كافر حربى گرفته مى شود فى ء مى نامد؛ يعنى آن چه كه به جاى اصلى
خودش برگشته است . پس قرآن كافر را غاصب مى شمارد. چون هر چه هست از آن خداست و خدا در اين عالم بشر را براى مقصد توحيد خلق كردهاست و
استفاده از سفره الهى آن قدر براى انسان جايز است كه با هدف صاحب اصلى موافق و هماهنگ باشد. پس اين حرف كه بشر قطع نظر از دين و مذهب ،
حقوقى دارد و اخيرا به نام حقوق بشر مى شناسند بى اساس است . بشر اگر در مسير انسانيت و ارزشهاى متعالى انسانى كه مقصد آفرينش انسان
است باشد حق براى او معنا پيدا مى كند و ذى حق مى شود و در غير اين صورت هيچ حقى ندارد.(486)
ما اءَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ اءَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ
الاَْغْنِيَاء مِنكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (7)
((آنچه را خداوند از اهل اين آباديها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و
رسول و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است ، تا (اين
اموال عظيم ) در ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد! آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى
نماييد؛ و از (مخالفت ) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است !))
((لله )) در اينجا يعنى فى ء در راه خدا بايد مصرف شود و قسمتى اختصاص به پيامبر دارد تا بر اساس آن چه خودش صلاح مى داند مصرف
كند. و لذى القربى در اين جا حتى اهل تسنن هم اعتراف دارند كه مقصود ذوى القرباى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است ، يعنى كسانى
كه صدقات بر آن ها حرام است . به دليل اين كه صدقات بر آن ها حرام است از اين جا مى توانند استفاده كنند. ديگر موارد مشخص شده توسط آيه
براى يتيم ها و مسكين ها و ابن سبيل ها مى باشد. براى اين كه اين مال و ثروت ، در ميان اغنياى شما گسترش نكند.
اينجا قرآن تعليلى ذكر كرده كه چرا فى ء به اين فقرا برسد. ((دوله )) يعنى چيزى كه دست به دست مى شود از
((تداول )) به معنى دست به دست شدن است ؛ يعنى فلسفه اين حكم اين است كه
پول و ثروت در ميان همه طبقات پخش شود و اختصاص به يك طبقه معين نداشته باشد.
آن چه را كه پيامبر به شما مى دهد بگيريد و آن چه را كه از آن نهى ميكند باز ايستيد؛ يعنى اوامر و نواهى پيامبر بايد معيار و ملاك قانون در ميان
شما باشد؛ و از خدا بترسيد كه خداوند شديد العقاب است .
لِلْفُقَرَاء الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ اءُخْرِجُوا مِن دِيارِهِمْ وَاءَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ اءُوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ
(8)
((اين اموال براى فقيران مهاجرانى است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند در حالى كه
فضل الهى و رضاى او را مى طلبند و خدا و رسولش را يارى مى كنند؛ و آنها راستگويانند.))
توضيح همان موارد مصرف فى ء است . براى فقراى مهاجرى كه از شهرها و اموالشان خارج شدند و اكنون كه در مدينه هستند طالب
فضل الهى اند؛ يعنى دنبال كسب و كار مى روند و طالب رضاى حق هستند. اين ها مردم راستين و صادق هستند.
وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُوا الدَّارَ وَالايمَانَ مِن قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لَا يَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حَاجَةً ممَّا اءُوتُوا وَ يؤ ثِرُونَ عَلَى اءَنفُسِهِمْ و لَو كَانَ
بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاءُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (9)
((و براى كسانى است كه در اين سرا [ = سرزمين مدينه ] و در سراى ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت كنند
دوست مى دارند، و در دل خود نيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمى كنند و آنها را بر خود مقدّم مى دارند هر چند خودشان بسيار نيازمند
باشند؛ كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شده اند رستگارانند.))
و آنان كه خانه گل و خانه ايمان و دل را قبلا براى مهاجرين آماده كردند. مهاجرين مردمى بودند كه اكثرا در مكه صاحب خانه و زندگى بودند، اما در
مدينه چيزى نداشتند.
مسلمين مدينه (انصار) برادران مهاجرشان را با آغوش باز پذيرفتند و با اين كه امكاناتشان كم بود ايثار مى كردند و كسانى را كه به سويشان
مهاجرت مى كردند دوست داشتند.
در همين قضيه بنى نظير، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به انصار فرمود: يا در فى ء سهيم باشيد ولى ثروت خودتان را با برادران
مهاجرتان تقسيم كنيد و يا اين كه ثروت مال شما باشد و اين فى ء اختصاص به مهاجرين داشته باشد. گفتند: يا
رسول الله ! نه اين و نه آن ، ما ثروتمان را با برادران مهاجرمان تقسيم مى كنيم و اين فى ء راهم به آن ها مى دهيم . پيامبر فرمود: نه ، پس همين
فى ء اختصاص به مهاجرين داشته باشد. بايد توجه داشت فى ء به مهاجرين اختصاص ندارد، چون آن ها فقير بودند، پيامبر فى ء را به آن ها
داد؛ به همين دليل سه نفر از انصار را نيز كه فقير بودند شريك كرد.
انصار كوچكترين ناراحتى و كوچكترين نيازى به اين فى ء در روح خود احساس نكردند. انصار مهاجرين را بر خود مقدم مى دارند، هر چند خودشان
نيازمند هستند باز ايثار مى كنند.
در انتهاى آيه مى فرمايد كه كسى كه از شح نفس حفظ شود(487) آنان رستگاران هستند. علاوه بر فرد، هر جامعه اى هم كه از شح نفس محفوظ
بماند آن جامعه رستگار است .
وَالَّذِينَ جَاؤُوا مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لاِِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالاِْيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِى قُلُوبِنَا غِلًّا لِلذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ
رَّحِيمٌ (10)
(((همچنين ) كسانى كه بعد از آنها [= بعد از مهاجران و انصار] آمدند و مى گويند: پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى
گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينه اى نسبت به مؤمنان قرار مده ! پروردگارا، تو مهربان و رحيمى .))
از موارد ديگر مصرف فى ء كسانى هستند كه بعد از اين مهاجرين و انصار تا قيامت بيايند، بنابراين معنايش اين است كه در نهايت امر، مورد مصرف
فى ء عموم مسلمين هستند.
آيه نشان مى دهد كه راجع به مسلمانان گذشته مادامى كه خلافش ثابت نشده بايد خوشبين باشيم و نه افراط كنيم و از جنايات شنيعى كه
گذشتگان مانند معاويه و يزيد كرده اند چشم بپوشيم و نه تفريط كنيم و بگوييم پيامبر اصلا موفق نشد مسلمانى بسازد؛ اين با منطق قرآن
سازگار نيست . بايد جز در مواردى كه فسق يا كفرشان محرز شده است ، خوشبين باشيم . قرآن كريم مى فرمايد كه اين مسلمانان بعدى مى گويند
پروردگارا ما و برادران ما را كه قبل از ما در ايمان پيشى گرفته اند بيامرز. خدايا در
دل ما غل و غش و كينه اى براى كسانى كه ايمان آورده اند قرار نده ، تو مهربان و آمرزنده هستى .(488)
يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (18)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! پارسايى پيشه كنيد كه خداوند از آنچه انجام مى دهيد، آگاه است .))
اى اهل ايمان ، تقواى الهى داشته باشيد، در ترجمه كلمه تقوا اگر بعد از آن ((خدا)) ذكر شده باشد، ((ترس )) معنا مى كنند اتقوا الله
: (از معاصى بترسيد) و اگر بعد از آن معصيت ذكر شده باشد، ((اجتناب )) معنا مى كنند اتقوا الله : (از معاصى اجتناب كنيد). ولى مبهوم
كلمه تقوا نه اجتناب است و نه ترس . البته هرجا تقوا باشد خشيت الهى و اجتناب از معاصى هم هست ، ولى مفهوم كلمه تقوا نه اجتناب است و نه
ترس . تقوا از ماده ((وقى )) به معنى نگهدارى است . تقوا از معاصى در واقع معنايش ((خودنگهدارى )) است . متقى باش يعنى خودنگهدار
باش .
|