next page

fehrest page

back page

اين جلمه مستقل از اذا وَقَعة الواقعة است . نه اين كه جزاى آن باشد. جزاى آن محذوف است . بعضى اين آيه را اين گونه معنا كرده اند: ((در وقوع اين قضيه هيچگونه دروغى وجود ندارد))؛ يعنى حتمى است . ولى اين معنا كمى مخالف با ظاهر جمله است ؛ چون بايد ((كاذبه )) كه اسم فاعل است به معنى مصدر (كذب ) و لام در ((لوقعتها)) هم به معنى ((فى )) در نظر گرفته شود، يعنى ليس فى وقعتها كذب
بعضى از مفسرين هم اين آيه را به ظاهر خود معنى كرده اند كه درست هم است . كاذبه به معنى تكذيب كننده است ، در نتيجه مقصود آيه اين است كه در قيامت ديگر تكذيب كننده و دروغگويى وجود ندارد، چون حقايق همه مكشوف است : فكشفنا عنك غطالك (439) تكذيب مربوط به مرحله دنياست .
واقعه قيامت پايين برنده و بالابرنده است . يك مصداق واضح از پست كردن و بلند كردن اين است كه خيلى از كسانى كه در دنيا در مقدمات رفيع قرار گرفته اند، آن جا پستند و خيلى از افرادى كه در دنيا پست و حقير و كوچك شمرده مى شوند، آن جا بالا هستند.(440) باطن هايى ظاهر مى شود و ظاهرهايى باطن مى شود.
در اين دنيا ظاهر بر باطن غالب و حاكم است ، ولى در قيامت قضايا كه زير و رو مى شود ظاهرها تابع باطن ها خواهند بود؛ يعنى حشر هر كس بر اساس ‍ همان نيت و باطن اوست .
يا مثلا در اين دنيا نظام اسباب ظاهر است و مسبب الاسباب با چشم ها ديده نمى شود، ولى در آن جا فقط مسبب الاسباب است كه نمايان است و اسباب مخفى است ؛ يعنى هر كس مى بيند كه آن اسبابى هم كه تا حالا مى ديد واقعا ابزار و اسباب ظاهرى بودند؛ يعنى زمام كارها به دست پروردگار است ؛ ولى اكنون اين مطلب به جز براى اهل حقيقت ظهور ندارد.(441)
إِذَا رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجًّا (4)
((در آن هنگام كه زمين بشدّت به لرزه درمى آيد.))
در قرآن مكرر مساءله زمين لرزه ذكر شده است . زلزله اى كه در قيامت واقع مى شود با زلزله هاى دنيا كه در شديدترين آن ها فقط قسمتى از پوسته زمين تكان مى خورد، خيلى متفاوت است . در عالم قيامت يك نوع زير و زبر شدن و زلزله اى است كه نه تنها در زمين بلكه در تمام عالم واقع مى شود. قرآن زلزله قيامت را بزرگ و عظيم مى شمارد و در مقام مثل مى گويد در آن روز اگر مادرى طفل شيرخوارى داشته باشد، آن طفل را از ياد مى برد:
يَا اءَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَى ءٌ عَظِيمٌ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا اءَرْضَعة وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَ مَا هُم بِسُكَارَى وَ لَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ(442)
وَ بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا (5) فَكَانَتْ هَبَاء مُّنبَثًّا (6)
((و كوه ها در هم كوبيده مى شود و به صورت غبار پراكنده در مى آيد.))
وَ كُنتُمْ اءَزْوَاجًا ثَلَاثَةً (7) فَاءَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا اءَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ (8) وَ اءَصْحَابُ الْمَشْاءَمَةِ مَا اءَصْحَابُ الْمَشْاءَمَةِ (10) وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ اءُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (11)
((و شما سه گروه خواهيد بود. (نخست ) سعادتمندان و خجستگان (هستند)؛ چه سعادتمندان و خجستگانى ! گروه ديگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانى ! و (سومين گروه ) پيشگامان پيشگامند. آنها مقرّبانند.))
در اين آيات مردم به سه گروه تقسيم شده اند. در بعضى آيات مردم به دو دسته سعدا و اشقيا تقسيم شده اند. اما در اين آيات به سه گروه تقسيم شده اند، حتما يك عنايتى در اين تقسيم بندى هست . قرآن خواسته كه سعدا را هم يك تيپ معرفى نكند و بيان كند كه سعدا هم در ميانشان آن قدر تفاوت هست كه بايد آن ها را دو گروه بشماريم . يك گروه اصحاب ميمنه و گروه ديگر سابقون هستند. سابقون ، بر خلاف اصحاب ميمنه ، عبادتشان براى نعيم اخروى و براى نجات از عذاب اخروى نيست ، بلكه به خاطر شايستگى خدا براى عبادت ، و به خاطر محبت و شكرگزارى خدا او را عبادت مى كنند و اين ها قهرا به جايى مى رسند كه ديگران نمى رسند.
ولى آن چه كه به ديگران بدهند به آنان هم داده مى شود، آن كه كامل را بخواهد به ناقص هم مى رسد؛ مثل اين كه اگر انسان آخرت را بخواهد از دنيا هم بهره مند هست ، ولى اگر دنيا را بخواهد از آخرت محروم خواهد بود.
حال از اين سه دسته معرفى شده در اين آيه ، دو دسته اهل نجات و يك دسته اهل هلاك هستند. قرآن اول به صورت تعظيم و تجليل مى گويد: ((تو چه مى دانى اصحاب الميمنه چيست ؟)) البته بعد خود مقدارى از سعادت هاى آنان را بيان مى كند. ميمنه دو معنى دارد يكى به معنى راست در مقابل چپ ، و ديگرى به معناى يمن و بركت و خير است . اصحاب الميمنه يعنى اصحاب خير و بركت در برابر اصحاب مشئمه كه اصحاب شوم و شئامت هستند. به سابقون كه مى رسد حتى كلمه ((چيست )) را هم بر مى دارد و مى فرمايد كه پيشى گيرندگان همان پيشى گيرندگان هستند. بعد مى فرمايد: اهل ميمنه هم حتما به خيرات رسيده اند؛ ولى آنها كسانى هستند كه يا گناه و طاعتشان با هم بوده و طاعت آنها بيشتر است يا ابتدا اهل گناه بوده اند و بعد تائب شده اند، در حالى كه سابقون از همان اول در راه راست بوده اند و در هر كار خيرى مقدم و سابق بر ديگران هستند.(443)
در آيه ثم اورثنا الكتاب الَّذِينَ اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلك هو الفضل الكبير(444) بعيد نيست كه وصف همين سه گروه آمده باشد. اصحاب المشئمه با ظالم لنفسه تطبيق ميشود. يعنى ((ياران شوم )) آنهايى هستند كه به خود ستم كرده اند. پس شومى آن ها از اعمال بدشان پيدا شده است ؛ يعنى شومى و شئامت براى هيچ كس در خارج وجودش نيست و شئامت هر كس در اعمال خودش ‍ است .(445)
و منهم مقتصد هم به ((اصحاب الميمنه )) اشاره دارد؛ يعنى قومى كه حد وسط بين اين دو گروه هستند، و گروه سوم و منهم سابق بالخيرات همان پيشى گيرندگان و مقربان هستند.(446)
اين تعابيرى كه در قرآن آمده است و يك گروه را اصحاب اليمين يا اصحاب الميمنة و گروه ديگر را اصحاب الشمال يا اصحاب المشئمه ناميده است ، مسلما يك حقيقتى را بيان مى كند؛ يعنى صرف نامگذارى نيست . آيا براى ما جايز و لازم است در معنى اين آيات دقيق شويم و تدبر كنيم به گونه اى كه بگوييم چرا عده اى را ((اصحاب اليمين )) و عده اى را ((اصحاب الشمال )) ناميده است ؟ اصلا يمين و شمال به چه معنى است ؟ آيا به اعتبار اين است كه هر انسانى طرف راستى دارد و طرف چپى ؟ بعضى تعمق در اين گونه آيات را جايز نمى دانند، لا اقل دنبال اين فكرها نيستند؛ ولى عده اى معتقدند كه قرآن خودش دعوت به تدبر كرده است ؛ يعنى اين ها قطعا حامل يك سلسله اسرار هستند و افرادى كه شايستگى دارند بايد اين اسرار را به دست بياورند.(447) البته لازم نيست حتما به صورت جزم و يقين بيان كنند بلكه به صورت احتمال هم مانعى ندارد.
بعضى معتقدند از اخبار و آيات هم مى شود تاييد آورد كه اساسا انسان به صورت عالم و عالم هم به صورت انسان آفريده شده است ؛ يعنى تمام جهان مثل يك انسان است .
اينها معتقدند كه انسان همين طور كه در كمالات راست و چپ دارد، عالم هم نيم راست و نيم چپ دارد. ((عالم ملكوت عليا)) كه عالم ملائكه نازل كننده خيرات است و ((عالم ملكوت سفلى )) كه عالم شيطان وسوسه گر است . انسان تا در دنيا هست در وسط دو عالم قرار گرفته است . يكى ملكوتى كه به سوى بهشت است و ديگرى ملكوتى كه به طرف پايين و جهنم است .
قرآن اين دو عالم را اين گونه بيان مى كند:
كلا انَّ كتابَ الابرَارِ لفى علّيينَ،(448) كلا انّ كتاب الفجّار لفى سجينَ(449) در آن جا نوشته هايى است ، نه نوشته كاغذ و مركب ؛ نوشته هايى كه صورت ها در آن ها تصوير مى شود، اعمال خوب در يك جا و اعمال بد در جاى ديگر قرار مى گيرد. اين ها در روايات هم ذكر شده است ؛ مثلا از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است كه اگر انسان عمل خير انجام بدهد، ملايكه آن را بالا مى برند و اگر عمل شر انجام بدهد، آن را پايين مى برند.(450)
معلوم مى شود اعمال خير و اعمال شر هر كدام به سويى مى روند. حتى اول عمل را به بالا و عليين مى برند، ولى بعد به واسطه ريا كردن انسان ، آن را در سجين (451) قرار مى دهند. يا در روايات آمده است كه گاهى ملايكه نماز انسان را بالا مى برند(452) به آن آخرين درجات كه مى رسد خطاب مى آيد: اجعلوهُ فى سجِّينِ يعنى اين را بى خود اين جا آورده ايد، ببريد در سجين در پايين ترين دركات قرار دهيد.(453)
يا اين كه قرآن راجع به عقيده پاك مى گويد: عقيده پاك بالا مى رود،(454) ولى عقيده ناپاك در اسفل السافلين يعنى در پايين ترين پايين ها قرار مى گيرد.
پس گويى الان ما در وسط دو عالم قرار گرفته ايم كه يكى بالا و ديگرى پايين عالم ما است . آن بالا را راست عالم مى گويند كه همان ((بهشت )) است و آن ديگرى را كه پايين است چپ عالم مى گويند كه همان ((جهنم ))(455) است . انسان در همين دنيا به وسيله اعمالش در حال گام برداشتن است كه يا به سوى بالا و عليين مى رود و يا به سوى پايين و سجين و جهنم مى رود. يعنى همين طور كه راه رفتن هاى اين جا بالضروره انسان را به جايى مى رساند و محال است از طرفى حركت كند و به طرف ديگرى برسد، اعمال انسان نيز او را يا به بهشت و يا به جهنم مى رساند.
حديثى از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم همين نكته را مى رساند كه فرمودند: سنگى از لبه جهنم رها شده بود كه بعد از هفتاد سال به قعر جهنم رسيد و بعد توضيح دادند يا اصحاب خودشان فهميدند كه منظور از اين سنگ شخصى يهودى بوده كه بعد از هفتاد سال اخيرا در گذشته است ؛ يعنى او تمام مدت عمرش به طرف جهنم مى رفته است نه اين كه بعد از مرگ به جهنم كشيده است .(456)
پس اين كه قرآن ((اصحاب الشمال )) و ((اصحاب اليمين )) گفته است متضمن نكته بسيار عالى است كه اين نكته از كلمه ((اصحاب )) كه ملازمت شديد را مى رساند روشن مى شود. اصحاب اليمين شدن يعنى آن طرفى شدن ، ملكوت اعلايى شدن ، يعنى اين ملكوت اعلايى ها همين الان آن جايى ها هستند، به آن جا پيوسته اند؛ و در اين عالم كه هستند گويا ديگر جزء آن عالم اند و همين طور اصحاب الشمال ، يعنى آن ها هم الان به ملكوت سفلى پيوسته اند و حقيقتشان به آن عالم پيوسته است . اين مطلبى است كه بعضى از مفسرين گفته اند و مطلب خيلى خوبى است و با مطلب ديگر قرآن وفق مى دهد.
نكته ديگر اين كه قرآن به اصحاب اليمين ((اصحاب الميمنه )) و به اصحاب الشمال ((اصحاب المشئمه )) هم گفته است . در واقع خواسته ملاك يمن و ملاك شئامت را هم ذكر كند. آن كسى كه با نيات و اعمال پاكش به آن عالم بالا پيوسته ، به يمن و بركت پيوسته است و آن كه با اعمال بد و عقايد سخيف و باطل به اسفل السافلين پيوسته به شئامت پيوسته است .(457)
فِى جَنَّاتِ النَّعِيمِ (12)
((در باغهاى پرنعمت بهشت (جاى دارند)!))
مقربان در جناتى از نعيم هستند. ((جنة نعيم )) هم داريم به معنى يك بهشت ، ولى اينجا مى فرمايد: براى مقربان انواعى از بهشت ها هست . بهشت هاى معنوى كه بالاتر از بهشت هاى مادى است و بر عكس ‍ بهشت هاى مادى غير قابل توصيف هستند و درباره آن ها همين قدر فرموده فلا تَعلَم نفس ما اخفِىَ لهُم من قرَّة اعيُن (458)
ثُلَّةٌ مِّنَ الاَوَّلِينَ (13) وَ قَلِيلٌ مِّنَ الاَّْخِرِينَ(14)
((گروه زيادى (از آنها) از امّتهاى نخستين اند و اندكى از امّت آخرين .))
گروه كثيرى از اولين و اندكى از آخرين در زمره سابقين هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((اولين )) امت هاى قبل از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و منظور از ((آخرين )) امت بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، يعنى امت پيغمبر آخرالزمان است ؛ به عبارت ديگر اكثر مقربان از امت هاى قبل از زمان حضرت رسول هستند و از دوره حضرت رسول به بعد گروه كمى هستند كه به مقام سابقين رسيده اند؛ يعنى چون در امم سابق پيامبران زيادى بوده اند و ما 124 هزار پيامبر داريم . لااقل همه آن ها را بايد در زمره سابقين شمرد؛ ولى در امت آخرالزمان به غير از ائمه ممكن است عده كمى جزو سابقين باشند.
عده اى اين نظر را قبول ندارند و مى گويند: مقصود از ((اولين )) و ((آخرين )) هر دو همين امت آخرالزمان هستند. قرينه اش هم اين است كه مى فرمايد: و كنتُم ازواجَا ثلاثَة يعنى ((شما سه دسته خواهيد بود))، مى توانيم بگوييم مخاطب در اين جا امت آخرالزمان است و بعيد است ((كنتم )) خطاب به بشر از اول عالم تا آخر عالم باشد؛ خصوصا با قراينى ديگر از خارج اين مطلب تاييد مى شود؛ مانند حديثى كه فريقين نقل كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: علماءُ امَّتى كاءَنبياءِ بَنى اسرائيل (459) يا: افضل من انبِياءِ بَنى اسرائيل و باز احاديث زيادى داريم كه پيامبر فرمود: اتباع من در قيامت از اتباع تمام پيامبران ديگر بيشتر است ؛ يعنى كسانى كه به وسيله من سعادتمند مى شوند بيشترند. در حديث ديگرى فرمودند حدود سه ربع اهل بهشت امت پيامبر آخرالزمان هستند. در اين صورت بعيد است كه كسى بتواند بگويد: ((سابقين )) در امت هاى گذشته زيادتر از امت آخرالزمان هستند.
مطلبى از بوعلى سينا راجع به همين آيه است كه آيا مجموعا اهل سعادت بيشترند يا اهل شقاوت ؟ بعضى مى گويند: مجموعا اهل شقاوت بيشترند. اين جا يك شبهه وارد مى شود كه چگونه مى تواند چنين باشد و اكثر مردم اهل شقاوت باشند؟ بوعلى سينا مى گويد: اگر مقصود ما از اهل شقاوت همه مردمى باشند كه به نوعى عذاب مى كشند و لو بعدا پاك شوند و وارد بهشت گردند، مى توان گفت اكثريت ، اهل شقاوت و عذابند؛ ولى اگر عاقبت نهايى را بخواهيم بسنجيم اكثريت مردم اهل نجاتند و شايد آن ها كه در عذاب مخلد مى مانند خيلى اندك باشند و اما بقيه به نوعى كارشان حل مى شود و نجات پيدا مى كنند.
ابن سينا مى گويد: سعادت اخروى مانند زيبايى و سلامت جسم است . همانطور كه در ميان مردم زيبايى زيبا كم است ، زشت زشت هم كم است ، اكثر مردم متوسط ميان زشت و زيبا هستند. از نظر وحى و معنوى هم همين طور است . آن گاه مى گويد آن ها كه از نظر معنوى هيچ عيبى ندارند همان سابقون هستند كه عده آن ها خيلى كم است . آنها هم كه آن قدر غرق درگناه هستند كه ديگر معرفت الهى شامل حالشان نميشود، همان اصحاب المشئمه هستند كه عده آن ها هم كم است . اكثريت مردم را ((اصحاب الميمنه )) و يا به تعبير قرآن (( مقتصدها)) تشكيل مى دهند.
در ادامه آيات درباره آن بهشت هاى سابقين كه توصيف شدنى است توضيح مى دهد.
علَى سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ (15) مُتَّكِئِينَ عَلَيْهَا مُتَقَابِلِينَ (16)
((آنها [ = مقرّبان ] بر تختهايى آراسته (460) و به هم پيوسته است قرار دارند. در حالى كه بر آن تكيه زده و رو به روى يكديگرند.))
بر تختهايى مرصع قرار گرفته اند. بر روى آن تخت ها در حالى كه رو به روى هم هستند و از مصاحبت هم بهره مى برند تكيه داده اند.
يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ (17) بِاءَكْوَابٍ وَاءَبَارِيقَ وَكَاءْسٍ مِّن مَّعِينٍ (18)
((نوجوانانى جاودان (در شكوه و طراوت ) پيوسته گرداگرد آنان مى گردند. با قدح ها و كوزه ها و جام هايى از نهرهاى جارى بهشتى (و شراب طهور).))
جوانانى كه هميشه جوان مى مانند به آن ها خدمت مى كنند. در حالى كه كوبه ها(461) و ابريق هايى در دست دارند و جام هايى از آب جارى كه تمام خوبى هاى آشاميدنى هاى دنيا را دارد ولى بدى ها و ضررهاى آن ها را ندارد.
لَا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا يُنزِفُونَ (19) وَ فَاكِهَةٍ مِّمَّا يَتَخَيَّرُونَ(20) وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِّمَّا يَشْتَهُونَ (21)
((امّا شرابى كه از آن درد سر نمى گيرند و نه مست مى شوند و ميوه هايى از هر نوع كه انتخاب كنند و گوشت پرنده از هر نوع كه مايل باشند.))
آن جا ديگر دردسر و از خود بى خود شدنى وجود ندارد و ميوه اى غير قابل توصيف از آن چه كه خود انتخاب كنند و گوشت مرغ از آن چه كه مايل باشند.(462)
لَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ (33)
((كه هرگز قطع و ممنوع نمى شود.))
خصوصيت آن ميوه ها اين است كه براى هميشه هست . روزى نيست كه قطع شوند. يعنى نه تمام مى شوند كه اساسا وجود نداشته باشند و نه در حالى كه وجود دارد منعى در كار است كه بگويند به آن ها
نزديك نشويد.
وَ فُرُشٍ مَّرْفُوعَةٍ (34)
((و همسرانى بلندمرتبه .))
بساطها و فرشهايى عالى و بلندمرتبه در آن جا وجود دارد. اگر فُرُش را جمع فراش به معنى همسر بگيريم نه به معنى بساط و فرش آن وقت عالى و بلندمرتبه به اين معناست كه از نظر قدر، اخلاق و فكر عالى هستند، يعنى بعضى انحطاطهاى فكرى و روحى كه در برخى از زنان دنيا ديده مى شود آن جا وجود ندارد. اين ها همان زن هاى دنيا هستند كه اهل بهشت مى شوند، ولى منهاى نقص هايى كه احيانا در زنان دنيا وجود دارد.
إِنَّا اءَنشَاءْنَاهُنَّ إِنشَاء (35) فَجَعَلْنَاهُنَّ اءَبْكَارًا(37) عُرُبًا اءَتْرَابًا (38)
((ما آنها را آفرينش نوينى بخشيديم و همه را دوشيزه قرار داديم . زنانى كه تنها به همسرشان عشق مى ورزند و خوش زبان و فصيح و هم سن و سال هستند.))
عرب جمع عروب است به معناى شوهر دوست ، زنى كه به شوهر خود عشق مى ورزد؛ چون از جمله لذت هاى مرد صفا و صميميتى است كه كه در وجود همسر خودش مى بيند.
اتراب يعنى هم سن و سال و جوانند و صحبت از پير و عجوز در آن جا نيست .(463)
لاَِصْحَابِ الْيَمِينِ (38) ثُلَّةٌ مِّنَ الاَْوَّلِينَ (39) وَ ثُلَّةٌ مِّنَ الاَّْخِرِينَ (40)
((اينها همه براى اصحاب يمين است . كه گروهى از امّتهاى نخستينند و گروهى از امّتهاى آخرين .))
اينها به اصحاب اليمين تعلق دارد. كثيرى از اوليان و كثيرى از آخريان اصحاب اليمين هستند، كه يا منظور از اولين ، امت هاى قبل از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و منظور از آخرين امت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است و يا همان طور كه انتخاب كرديم مقصود از اولين و آخرين هر دو امت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مى باشند.(464)
تفسير سوره حديد
لَقَدْ اءَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ اءَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ اءَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَاءْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيُّ عَزِيزٌ (25)
((ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم ، و با آنها كتاب (آسمانى ) و ميزان (شناسايى حقّ از باطل و قوانين عادلانه ) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند؛ و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى شديد و منافعى براى مردم است ، تا خداوند بداند چه كسى او و رسولانش را يارى مى كند بى آنكه او را ببينند؛ خداوند قوّى و شكست ناپذير است .))
در پاسخ به اين سؤ ال كه فلسفه ارسال رسل چيست ؟ جواب ابتدايى اين است كه خدا، پيغمبران را براى هدايت و راهنمايى مردم مى فرستد. به دنبال اين مطلب سؤ ال ديگرى مطرح مى شود و آن اين كه اگر خداوند علاقمند به هدايت و اصلاح مردم است ، فرستادن پيامبران چه ضرورتى دارد؟ آيا بهتر نبود كه خودش با قدرت غير متناهى كه دارد مردم را مهتدى و راه يافت خلق كند و سپس همه را به بهشت ببرد؟!
مطرح شدن اين سؤ ال و ايراد از يك جهت ناشى از نشانختن خدا و از جهت ديگر ناشى از شناختن انسان است . اما نشناختن خدا از آن جهت است كه غالبا در اين گونه مسائل ، در ميان صفات خدا فقط به صفت قدرت تكيه مى شود. اين ها توجه نكرده اند و نمى دانند كه خداوند همين طور كه قادر مطلق است ، حكيم مطلق نيز هست و اين نظام عالم هستى به اصطلاح نظام احسن و اكمل است .
معنى حكمت اين است كه هر چيزى بر نظام خودش وجود پيدا كند و بلكه محال است كه بر غير نظام خودش وجود پيدا كند.
معناى سخن اين ها اين است كه در عالم اصلا نظامى وجود نداشته باشد، هيچ چيز در عالم شرط هيچ چيزى نباشد و اين از نظر عقل باطل و ضد حكمت خداست .(465)
اما آن جهتى كه به انسان بستگى دارد اين است كه كمال هر موجودى متناسب با خود آن موجود است . كمال انسان بر خلاف موجودات ديگر در اين است كه خودش بايد براى خود نيكى انتخاب كند و اگر از خارج به او تحميل شود اصلا آن برايش نيكى نيست .
شرط فضيلت انسانى اين است كه خود انسان به آن فضيلت قيام كند. اين اختلاف انسان با موجودات ديگر از مقام خليفة اللهى و آزادى و اختيار انسان ناشى مى شود.
از طرف ديگر اصلا بهشت تجسم اعمال اختيارى انسان است . بهشت مخلوق خود انسان است و اگر انسانى نباشد و عمل اختيارى وجود نداشته باشد بهشت نمى تواند وجود داشته باشد. پس اين حرف كه خدا انسان را خلق كند بعد هم به بهشت ببرد، يك حرف مهمل است . آيه كريمه با اين تعبير بيان مى كند: لِيَقوم النَّاس بالقِسط
يعنى خود مردم قيام به قسط و عدالت بكنند، خود مردم خوبى را براى خود كسب كنند.(466)
وَ لَقَدْ اءَرْسَلْنَا نُوحًا وَ إِبْرَاهِيمَ وَ جَعَلْنَا فِى ذُرِيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ فَمِنْهُم مُّهْتَدٍ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُون (26)
((ما نوح و ابراهيم را فرستاديم ، و در دودمان آن دو نبوّت و كتاب را قرار داديم ؛ بعضى از آنها هدايت يافته اند و بسيارى از آنها گناه كارند.))
يعنى كتاب هاى آسمانى بر افرادى از نسل نوح و ابراهيم فرود آمده است . بعضى از آن ها مهتدى و راه يافته بودند و بسيارى از آن ها هم فاسق و منحرف از آب در آمدند. فرزندان پيامبران هم مثل همه مردم مى توانند خوب يا بد باشند.(467)
ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلَى آثَارِهِم بِرُسُلِنَا وَ قَفينَا بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ آتَيْنَاهُ الاِنجِيلَ وَ جَعَلْنَا فِى قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَاءْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاء رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ اءَجْرَهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ (27)
((سپس در پى آنان رسولان ديگر خود را فرستاديم ، و بعد از آنان عيسى بن مريم را مبعوث كرديم و به او انجيل عطا كرديم ، و در دل كسانى كه از او پيروى كردند راءفت و رحمت قرار داديم ؛ و رهبانيّتى را كه ابداع كرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بوديم ؛ گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود، ولى حقّ آن را رعايت نكردند؛ از اين رو ما به كسانى از آنها كه ايمان آوردند پاداششان را داديم ؛ و بسيارى از آنها فاسقند.))
سنت ارسال پى در پى ادامه داشت . پشت سر آن ها پى در پى پيامبرانى فرستاديم . قفينا از ماده ((قفا)) (به معنى پشت گردن ) است . يعنى پيامبران را يك به يك پشت سر يكديگر قرار داديم . آثار جمع ((اثر)) به معنى جاى پا است . على آثارهم يعنى هر كدام از پيامبران كه آمدند پا جاى پاى ديگران گذاشتند. كه اين هم اشاره به اين است كه يك راه بيشتر نيست ، تفاوتى كه در اين راه هاست از نظر فروع است . اين مطلب در آيات زيادى از قرآن آمده است و قرآن همه را ((اسلام )) مى نامد.

next page

fehrest page

back page