فدعا ربه انى مغلوب فانتصر (10)
((او به درگاه پروردگار عرضه داشت : من مغلوب (اين قوم طغيانگر) شده ام ، انتقام مرا از آنها بگير!))
در آيه قبل از نوح عليه السلام با تعبير ((عبدنا)) يعنى ((بنده ما)) نام برد. در
مقابل در اين آيه مى فرمايد:
((ربه )) يعنى آنها بنده ما را تكذيب كردند، بنده ما هم پروردگار خودش را خواند. ميان ((عبدنا)) و ((ربه )) مقارنه است . نوح به خدا
عرضه داشت كه پروردگارا! من الان مغلوبم ؛ اينها از هر جهت بر من غلبه كرده اند (بديهى است كه مقصودش غلبه ظاهرى است ) خودت انتقام بگير
و عذاب خود را نازل كن .
ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر (11)
((در اين هنگام درهاى آسمان را با آبى فراوان و پى در پى گشوديم .))
درهاى بالا را به آبى ريزان باز كرديم كه مقصود توفان نوح است . كلمه ((سماء)) در قرآن هميشه بيانگر جهت بالا است . گاهى به باران ،
گاهى به ابر و گاهى به امور معنوى ((سما)) گفته مى شود. يعنى ما فرمان داديم بارانهاى پى در پى
نازل شد.
و فجرنا الارض عيونا فالتقى الماء على امر قد قدر (12)
((و زمين را شكافتيم و چشمه هاى زيادى بيرون فرستاديم ؛ و اين دو آب به اندازه مقدر با هم در آميختند (و درياى وحشتناكى شد)!))
فجر يعنى شكافتن . زمين را شكافتيم و چشمه ها از زمين باز كرديم . آبى كه از بالا و آبى كه از زمين مى آمد با يكديگر ملاقات كردند، براى
وقوع اين كارى كه قبلا تقدير و اندازه اش معين شده بود. گويى اين مطلب ، پاسخ كسانى است است كه معجزات را اغلب به جريانهاى عادى طبيعى
بدون اينكه از بالا براى منظور حساب شده اى صورت بگيرد، توجيه مى كنند.
و حملناه على ذات الواح و دسر (13) تجرى باعيننا جزاء لمن كان كفر (14)
((و او را بر مركبى از الواح و ميخهايى ساخته شده سوار كرديم . (مركبى ) كه زير نظر ما حركت مى كرد. اين پاداشى بود براى نوح كه (به
او) كافر شده بودند.))
نوح را بر آن موجودى كه داراى لوحها (تخته هاى به يكديگر تركيب شده ) و ميخ ها بود (يعنى كشتى ) سوار كرديم .
و اين كشتى زير نظر خود ما در جريان بود، ما حافظ و مراقبش بوديم . چرا ما او را نجات داديم ؟ اين پاداشى بود براى آن بنده ما كه مورد كفران
واقع شده بود.
و لقد تركناها آية فهل من مدكر (15)
((ما اين جريان را به عنوان نشانه اى در ميان امت ها باقى گذارديم ؛ آيا كسى هست كه پند بگيرد؟!))
در دو مورد است كه قرآن اين تعبير را دارد، يعنى وعده حفظ نشانه اى را براى تذكر اقوام آينده مى دهد كه البته در عصر
نزول يك امر مجهولى بوده است . يكى از اين دو، كشتى نوح عليه السلام و ديگرى جسد فرعون است .
در سالهاى اخير صحت اين وعده ها چند بار مورد تاءييد واقع شده است . در كوه ((جودى )) كه مى گويند از كوههاى آرارات است ، آثار و علائم
يك كشتى ديده شده است .
در مورد بدن فرعون هم قرآن چنين تعبيرى دارد: فاليوم ننجيك ببدنك لتكون لمن خلقك آية (384) يعنى ما بدنت را نجات مى دهيم تا براى
آيندگان آيتى باشد. يعنى آن فرعون هلاك شده موسى هم بدنش باقى است .
فكيف كان عذابى و نذر (16)
(((اكنون بنگريد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود؟!))
عذاب و انذار من چگونه بود؟ رابطه عذاب و انذار را چگونه ديدى ؟ روح اين سوره اين است كه انذارى هست ، اگر نپذيريد و كفران نعمت كنيد پشت
سر آن عذاب است . اين آيه جزيى از همان اصل كلى : لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم اءنّ عذابى لشديد(385) است .
و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر (17)
((ما قرآن را براى تذكر آسان ساختيم ؛ آيا كسى هست كه متذكر شود؟!))
بعضى گفته اند: مقصود از آسان كردن اين است كه قرآن كه حقيقتى مافوق عالم مادى دارد را به صورت لفظ و عبارت
نازل كرديم . اين مطلب فى حد ذاته درست است و مانعى ندارد آيه شامل اين هم باشد. برخى ديگر مى گويند: نه ، خيلى كتابهاى آسمانى ديگر هم
به صورت لفظ درآمده اند، ولى قرآن به لسان عربى مبين (حتى ((عربى )) هم به معنى واضح و روشن است )؛ يعنى به بيانى بسيار ساده
و روشن (386) (روشن به معناى فصيح و بليغ و جذاب ) نازل شده است . ما قرآن را با عباراتى اينچنين زيبا و لطيف
نازل كرده ايم ، زيرا مردم به اين وسيله بهتر متذكر مى شوند.(387) هدف از اين حالت چه بوده است ؟
((للذكر)) براى اينكه متذكر و متنبه بشويد و خدا را به ياد بياوريد. بعضى گفته اند: يعنى ((للحفظ)) براى اين كه حفظ و ضبط كنيد و
قرآن از كتابى آمادگى اش براى حفظ شدن بيشتر است .
اين آيه ضمنا اعلام خطر به امت اسلام هم هست ، زيرا در واقع مى خواهد به امت اسلام بفرمايد كه قرآن هم به
دليل اين كه ذكر و انذار الهى است و لذا تمرد مردم و بى اعتنايى به آن عواقب وخيمى دارد.(388)
كذبت عاد فكيف كان عذابى و نذر (18) انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى يوم نحس مستمر (19)
((قوم عاد (نيز پيامبر خود را) تكذيب كردند؛ (پس ببينيد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود! ما تندباد وحشتناك و سردى را در يك روز شوم مستمر بر
آنان فرستاديم .))
در اين آيات ابتدا مى فرمايد كه قوم عاد هم تكذيب كرد، عذاب و انذار من چگونه بود؟ كه در واقع يعنى رابطه عذاب و انذار من چگونه بود؟ بعد
به طور مختصر شرح مى دهد:
بر آنها بادى تند و شديد و ويرانگر فرستاديم در روزى شوم كه شومى مستمر داشت . ((يوم ))، هم به معنى ((روز)) است و هم ((شبانه
روز)) وهم به معنى قطعه اى از زمان ، كه شامل چند شبانه روز بشود. چون خود قرآن تصريح كرده كه عذاب آن ها سه شبانه روز بوده است ،
پس ((يوم )) در اين جا يعنى آن قطعه اى از زمان كه اين عذاب ، شامل حال آن ها بود، مى باشد.
كلمه ((نحس )) به معنى ((شوم )) است . قرآن نمى خواهد بگويد كه چون آن روز، فلان روز از هفته يا
سال بود نحس است . قرآن تصريح دارد كه عذاب به علت تكذيب و كفران يك نعمت بود. پس روز، شوم بود ولى نه از آن جهت كه روزى از روزهاى
هفته يا ماه است ، بلكه به علت حادثه اى كه در آن روز پيش آمد اين روز شوم شد.
در موضوع نحوست يا مبارك بودن ايام ، دو مساءله وجود دارد: يكى اين كه برخى از روزها به اعتبار حادثه اى كه در آن روز واقع شده ، شوم يا
مبارك است ؛ يعنى اين روز يادآور حادثه مبارك يا شومى است . به اين معنا درست است كه برخى روزها، روزهاى مبارك يا نحسى باشد. اما اين طرز
تفكر كه يك روز از اولى كه آسمان و زمين خلق شده نحس يا مبارك باشد، اساسى نمى تواند داشته باشد.
در مورد مساءله نحوست ذاتى ايام سه دسته روايت داريم : ظاره برخى از روايت ها تاييد بر وجود نحوست ذاتى ايام است و از طرف ديگر برخى
روايات شديدا اين مطلب را نفى مى كند.(389) يك سلسله روايات سومى هم داريم مبنى بر اين كه نحوست ايام و اوضاع كواكب ، يا اساسا در
زندگى انسان اثر ندارد يا اگر هم اثرى داشته باشد، با توكل به خدا و
توسل به ائمه عليهم السلام و صدقه دادن بى اثر مى شوند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تفاءّل مى زد ولى تطير نمى زد؛ يعنى به
فال نيك مى گرفت ، ولى به فال بد نمى گرفت ؛ يعنى از دو سنتى كه در ميان مردم بود، آن را كه منشاء راسخ شدن در تصميم بود، امضا كرد و
به آن سنتى كه انسان را از تصميمش باز مى داشت ، توجه نمى كرد. يك روح مصمم و
متوكل اين طور است .
پيامبر مى فرمود: رفع عن امتى الطيرة (390) يعنى فال بد زدن از امت من برطرف شد هاست ؛ و اذا تطيرت فامض (391) يعنى اگر
چيزى را به فال بد گرفتى اعتنا نكن .
كذبت ثمود بالنذر (23) فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلال و سعر (24)
((طايفه ثمود (نيز) انذارهاى الهى را تكذيب كردند و گفتند: آيا ما از بشرى از جنس خود پيروى كنيم ؟! اگر چنين كنيم در گمراهى و بدبختى ها
خواهيم بود.))
قوم ثمود هم اين انذارها را تكذيب كردند و دروغ و بى اساس پنداشتند. گفتند عجب ! ما پيرو كسى بشويم كه مانند ما يك بشر است ؟ اين خيلى
گمراهى و اشتباه است كه انسان از يك بشر پيروى كند. در اين صورت ما در گمراهى و بدبختى گرفتار خواهيم بود. اگر قرار بود خدا پيام
آورى بفرستد، غير بشر مى فرستاد كه افضل از بشر باشد. تازه اگر قرار است پيامبر از نوع بشر باشد چرا اين فرد باشد؟ چرا وحى بر من
نازل نشود؟
ءالقى اَلذِّكر عليه من بيننا بل هو كذاب اشر (26)
((ولى فردا مى فهمند چه كسى دروغگوى هوسباز است .))
فردا خواهند فهميد دروغگوى طمعكار كه طمعش او را به دروغگويى وا مى دارد كيست ؟ يعنى شماييد كه اين دروغ را به خاطر مطامع دنيوى مى گوييد.
انا مرسلوا الناقة فتنة لهم فارتقبهم واصطبر (27)
((ما آن شتر را براى آزمايش آن ها مى فرستيم ؛ در انتظار پايان كار آنان باش و صبر كن !))
اينجا مخاطب ، پيغمبر آن هاست ، ما فرستنده آن شتر هستيم به عنوان يك امتحان ، حالا منتظر آنها باش و ببين چه مى كنند.
و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر (28)
((و به آن ها خبر بده كه آبا بايد در ميانشان قسمت شود، (يك روز سهم ناقه ، و يك روز براى آن ها) و هر يك در نوبت خود بايد حاضر
شوند.))
و به آنها خبر بده كه بايد آب قسمت بشود، قسمتى از آن آب به آنها و قسمتى به اين حيوان تعلق دارد. اين يك امتحان الهى براى آن ها بود.
فنادوا صاحبهم فتعاطى فعقر (29) فكيف كان عذابى و نذر (30)
((آنها يكى از ياران خود را صدا زدند، او به سراغ اين كار آمد و (ناقه را) پى كرد. پس (بنگريد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود!))
با توجه به اينكه اين حيوان با اعجاز الهى به وجود آمده بود گفتند: عجب ! چه مزاحمى براى ما پيدا شده است ، بياييم او را بكشيم تا همه آب
مال ما باشد. رفيقشان را صدا زدند و او حربه اش را به دست گرفت و اين حيوان را كشت . رابطه عذاب و نذر من چگونه بود؟
انا ارسلنا عليهم صيحة واحدة فكانوا كهشيم المحتظر (3)
((ما فقط يك صيحه [و صاعقه عظيم ] بر آن ها فرستاديم و به دنبال آن همگى به صورت گياه خشكى در آمدند كه صاحب چهارپايان (در
آغل ) جمع آورى مى كند!))
فقط يك فرياد كافى بود و پشت سر اين صيحه وقتى سراغشان مى آمدى حالت هشيم محتظر داشتند. محتظر از ماده ((حظيره )) است و حظيره
پناهگاهى است كه گاهى در بيابان ها از خس و خاشاك درست مى كنند كه از آفتاب ، مصون بمانند. تمام زندگى اين ها
تبديل به چنين چيزى شد. قرآن را براى تنبه و يادآورى فرستاده ايم ، آيا آگاه شونده اى هست ؟(392)
خلاصه كتاب آشنائى با قرآن ج 6
تفسير سوره الرحمن
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم # الرحمن (1) علم القرآن (2)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. خداوند رحمان ، قرآن را تعليم فرمود.))
سوره مباركه ((الرحمن )) تنها سوره اى است كه با يكى از ((اسماء الله )) آغاز مى شود. رحمان از نظر لغوى مبالغه در رحمت است و بر
خلاف بعضى از اسمهاى ديگر مانند رحيم و رؤ وف كه داراى مراتب و درجات هستند و بر غير خدا هم اطلاق مى شوند، فقط بر خداوند اطلاق مى شود و
اين به خاطر آن نهايت درجه رحمت الهى است كه تمام هستى را در بر گرفته است .
روح و سياق اين سوره تذكر و يادآورى نعمت هاى الهى است ، زيرا از يك طرف با لفظ ((الرحمن )) شروع مى شود و از طرف ديگر با مخاطب
قرار دادن انسان و جن ، 31 بار آيه فباى آلاء ربكما(393) تكذبان (394) تكرار شده است . توجه به نعمت ، روح شكر و سپاسگزارى را
در انسان به وجود مى آورد و انسان را متذكر خدا مى كند.
خداى رحمان قرآن را آموخت . از آن جا كه متعلق آيه ذكر نشده است معلوم مى شود مخاطب خاصى مورد نظر نيست ؛ وگرنه مى فرمود قرآن را به انسان
آموخت يا به پيامبر آموخت . در اين جا نمى فرمايد قرآن را نازل كرد، بلكه مى فرمايد قرآن را تعليم داد؛ يعنى قرآن را به صورت يك حقيقت موجود
فرض مى كند.(395)
خلق الانسان (3)
((انسان را آفريد.))
طبق قاعده بايد بگويد كه خداى رحمان انسان را آفريد و قرآن را تعليم داد. ولى در اين جا تعليم قرآن بر خلقت انسان مقدم شده است . يك علت آن
اين است كه مى خواهد اهميت فوق القاعده نعمت تعليم قرآن را ذكر كند و علت ديگر اين است كه تقدم وجودى قرآن را بيان نمايد؛ يعنى حقيقت قرآن كه
غير از الفاظ آن است مقدم و برتر از وجود انسان مى باشد.
علمه البيان (4)
((و به او ((بيان )) را آموخت .))
بعد از خلقت انسان ، نعمت بيان را ذكر مى كند. ((بيان )) يعنى ظاهر كردن ، كه در اين جا مقصود همان سخن گفتن و آشكار كردن مكنونات ضمير
است .(396) در سوره علق هم بعد از اشاره به خلقت ، نعمت تعليم به وسيله قلم ذكر شده است . گفتن و نوشتن همان استعدادى است كه انسان را از
حيوانات متمايز مى سازد. فلاسفه براى متمايز ساختن انسان از حيوانات ، از تعبير ناطق (سخنگو) استفاده كرده اند. بعد اين سؤ
ال مطرح شده كه مگر سخنگويى چه اهميتى دارد كه فصل تمايز انسان با حيوانات قرار داده شده است .
پاسخ اين است كه معنى نطق در اين جا ادراك كليات است . حيوان فقط امور ((جزيى )) را درك مى كند و نمى تواند يك معنى ((كلى )) بسازد و
با آن كليات در ذهن خودش قانون تشكيل دهد. انسان هم اگر استعداد ادراك كليات را نمى داشت و نمى توانست بين معانى و مفاهيم ارتباط برقرار كند
نمى توانست سخن بگويد، به همين دليل در تعريف انسان ، از ((ناطق )) استفاده شده است . يعنى منشاء و ريشه سخن گفتن انسان استعداد فطرى
او در ادراك كليات است ، نه اندام جسمانى (مانند زبان ) در حيوانات هم وجود دارد.
با همين نعمت بيان و قلم است كه انسان آموخته ها و تجارب خود را به نسل هاى ديگر
منتقل مى كند و اگر بيان و قلم نبود، انسان ها همواره مانند يك حيوان وحشى باقى مى ماندند و هميشه هر نسلى از نقطه
اول شروع مى كرد و هرگز فرهنگ و تمدنى به وجود نمى آمد.(397)
والشمس و القمر بحسبان (398) (5)
((خورشيد و ماه با حساب منظمى مى گردند.))
از اين جا مطلب ديگرى شروع ميشود كه در كار عالم حساب و نظمى وجود دارد و تصادف و بى نظمى در كار عالم نيست . خداوند در اين آيه مى
فرمايد: در حركات خورشيد و ماه حساب و نظام معينى است . اين مطلب را مى گويد تا به انسان بفهماند كه بايد تسليم حساب بود.
والنجم و الشجر يسجدان (6)
((و گياه و درخت براى او سجده مى كند.))
معنى معروف ((نجم )) ستاره است و به گياه هم اطلاق مى شود.(399) عده اى گفته اند به قرينه شمس و قمر منظور از نجم ((ستاره ))
است . اما اكثريت گفته اند به قرينه شجر و يسجدان و از آن جا كه در صدد بيان مطلب جديدى بوده كه از آمدن ((واو)) بر سر اين آيه فهميده
مى شود، مقصود از نجم ، گياه است .
اين كه گياه خدا را سجده مى كند، تعبير خيلى لطيف و عجيبى است . سجده گياه ، همان اطاعت از اوامر الهى است . همين
عمل روييدنش سجده خداست ، چون از امر پروردگار و قانون الهى بدون تخلف اطاعت مى كند.(400)
و السماء رفعَها و وَضَع الميزانَ (7)
((و آسمان را برافراشت ، و ميزان و قانون (در آن ) گذاشت .))
سما از سمو به معنى علو و بالا است . مقصود آيه با همين اجرام آسمانى است كه آن ها را بلند و در بالاى سر شما آفريد و يا منظور عالم معناست ،
چون سمو غالبا در قرآن به امور معنوى اطلاق مى گردد.
در آيات قبل صحبت از حساب و نظم در عالم بود در اين آيه صحبت از ابزار و وسيله سنجش است ؛ يعنى اولا، حساب در كار عالم است و ثانيا، براى
آگاهى انسان وسيله و راهى براى كشف كردن و به دست آوردن آن حساب ها قرار داده شده است .
((ميزان )) به ترازو كه مصدق مشهور ابزار سنجش است گفته مى شود، اما منحصر به آن نمى باشد، ميزان و معيار سنجش از نعمت هاى بزرگ
الهى است كه عدالت بدون آن برقرار نمى شود و جزء ضروريات زندگى بشر است . مثلا انسان
كامل ميزان و معيار سنجش انسان هاى ديگر است ، يا علم منطق ميزان سنجش افكار است . همچنين قانون براى زندگى بشر ميزان است و ميزان خود قانون
عدالت و ميزان عدالت استحقاق افراد است . پس براى هر چيز ميزان و مقياسى قرار داده شده تا مى رسد به آن چيزى كه خود آن ، مقياس همه چيزهاست
و آن متن خلقت است .(401)
الّا تطْغَوا فى الميزانِ (8) و اقيموا الوَزنَ بالقسطِ و لا تُخسروا الميزانَ (9)
((تا در ميزان طغيان نكنيد (و از مسير عدالت منحرف نشويد) و وزن را بر اساس
عدل برپا داريد و ميزان را كم نگذاريد.))
اين جمله تفسير همه جمله هاى قبل از ابتداى سوره تا اين جا است و گويا مى خواهد بگويد معنى همه اين ها اين است كه شما انسان ها در ميزان ها طغيان
نكنيد، در سنجش امور به عدالت رفتار نماييد.
و الاَرضَ وَضَعها للاءَنامِ (10)
((زمين را براى خلايق آفريد.))
انام به معنى مردم است . دو نكته را بايد در رابطه با اين آيه يادآور شويم : يكى اين كه بينش يك نفر موحد اين است كه عالم ، بر اساس نظامى
خلق شده و در خلقت اشيا هدف و حكمتى در كار بوده است و اين گونه نيست كه خلقت و
تكامل اشيا معلول يك سلسله تصادفات باشد. آيه مورد بحث معنايش اين است كه خلقت زمين به گزاف انجام نشده كه بعد هم تصادفا منجر به خلقت
انسان شده باشد، بلكه اصلا زمين براى انسان آفريده شده است . همه اين ها نتيجه گيرى براى مسؤ وليت و مكلف بودن انسان در
مقابل اين نعمت هاست .
قرآن راجع به انسان از كلمه ((اصطفاء)) به معنى انتخاب و برگزيدن استفاده كرده است و مى گويد خدا انسان را برگزيده است . لذا اين
موجود ((برگزيده )) مسؤ وليت هم دارد. اما اگر بنا باشد اصطفا و انتخاب الهى را نفى كنيم و همه را
معلول تصادف در عالم بدانيم ، اين جاست كه ديگر براى انسان وظيفه و مسؤ وليت معنا ندارد و مسائلى از
قبيل انسانيت و شرافت و اخلاق يكسره بى معنى مى شود.
نكته دوم اين كه وقتى مى گويد: خدا زمين را براى مردم آفريده است مى فهميم براى همه مردم آفريده است و همه انسان ها حق استفاده از آن را دارند و
زمين مختص به گروه خاصى نيست .
فيها فاكِهَة و النَّخل ذاتُ الاكمَامِ (11)
((كه در آن ميوه ها و نخل هاى پرشكوفه است .))
كلمه وضعها در آيه قبل اشاره دارد به اين كه زمين براى انسان بساط و گهواره است كه انسان در روى آن قرار گرفته است و نيازهاى خود را
برطرف مى سازد. اين آيه فوايد ديگرى را كه زمين براى انسان دارد بيان مى كند. در اين زمين ميوه ها و درخت خرما با آن غلاف هاى خودش كه ميوه ها
را در آن قرار مى دهد وجود دارد. اين كه نخل را جدا ذكر كرده ، يا به علت اهميت است و يا به علت اين كه عرب به خرما ((فاكهة )) اطلاق نمى
كند.
وَ الحَبُّ ذُوالْعَصفِ و الرَّيحانِ (12)
((و دانه هايى كه همراه با ساقه و برگى است كه به صورت كاه در مى آيد و گياهان خوشبو.))
دانه هاى غذايى انسان مثل گندم و جو... را كه همراه با برگهاى درو كردنى از زمين مى رويد، ((حب )) مى نامند. از سبزه هاى خوشبو هم تعبير به
((ريحان )) شده است .
قرآن مى خواهد بگويد ميان ميوه ها و دانه ها و روييدنى هاى خوشبوى اين عالم با خلقت انسان رابطه است . يعنى اين گونه نيست كه زمين بدون حساب
اين ها را ايجاد كرده باشد.
فباءىّ آلاءِ ربّكما تُكَذِّبانِ (13)
((پس كدامين نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد (شما اى گروه جن و انس )؟!))
حال بگوييد كه شما كدام يك از نعمت هاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟ اين نعمت ها با اين تشكيلات و نظم اولا الهام بخش ايمان و ثانيا الهام
بخش وظيفه و تكليف است .(402)
خَلَق الانسَانَ من صَلصَال كالفَخَّارِ (14)
((انسان را از گل خشكيده اى همچون سفال آفريد.))
صدا را ((صلصال )) مى گويند. يعنى آن گل خشكيده به شكلى در آمده بود كه مانند
سفال صدا مى كرد. قرآن درباره ماده اوليه انسان تعابير مختلفى ، مانند خاك ،
گل و لاى گنديده دارد كه اين ها ناظر به مراحل خلقت است . يعنى اول خاك بود و سپس
گل شد و بعد گل و لاى گنديده و بالاخره به صورت گل خشكيده در آمد.
در اين آيه از يك طرف به قرينه اين كه مى گويد: ((از گل خشكيده )) بايد بگوييم مقصود از ((انسان ))
اول است ، ولى به قرينه كلمه انسان كه اسم جنس است ، بايد بگوييم نوع انسان منتها به اعتبار خلقت
اول آن ها مقصود مى باشد.
پيام اين آيه اين است كه اى انسان ! اگر روزى رسيدى به اين جا و فهميدى كه در ابتداى خلقت
گل خشكيده اى بوده اى ، نبايد گمان كنى كه آفرينش انسان حاصل تصادف بوده است .
ممكن است سؤ ال شود خداوند كه قادر است انسان را از هيچ بيافريند، ديگر چه احتياجى به خاكى باشد، گلى باشد و... مگر خدا قادر نيست ؟ در
جواب مى گوييم : خدايى كه قادر است ، حكيم هم هست . حكمت خدا هم اقتضائاتى دارد. يعنى اين ها همه روى حكمت بوده كه خلقت انسان بايد اين
مراحل را طى كند.
و خلَق الجَآنّ مِن مارج من نَّارِ (15)
((و جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش خلق كرد.))
جن (403) در رديف انسان است يعنى جزء مخلوقاتى است كه مكلف و موظف هستند، منتها جن مخلوقى است كه درجه وجودى اش از انسان پايين تر است .
در اين آيات از دو مبداء مادى متفاوت يعنى خاك و آتش براى انسان و جن ياد شده است . شيطان هم راجع به حضرت آدم همين حرف را زد: خلَقَنى من نَّار
و خَلَقْتَهُ مِن طِين (404) يعنى مرا از آتش آفريدى و او را از گل . مى خواست بگويد: آتش بر
گل شرافت دارد.
فَباءَىِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (16)
((پس كدامين نعمت هاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!))
پس اصل خلقت شما هم روى حساب بوده ، به چه نعمت از نعمت هاى پروردگار تكذيب مى كنيد؟
رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ (17)
((او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است .))
در قرآن در بعضى آيات تعبير مشرق و مغرب آمده و لله المشرق و المغرب (405) و در بعضى ديگر تعبير مشارق و مغارب رب المشارق
(406) در اين آيه هم تعبير از دو مشرق و دو مغرب شده است ، بايد ببينيم مقصود چيست ؟
بعضى گفته اند وقتى در قرآن مشرق ها و مغرب ها آمده اشاره به سيارات ديگر دارد كه مانند زمين ، خورشيد بر آن ها طلوع و غروب مى كند.
بضعى گفته اند، به اعتبار خود زمين است ، چون در ايام سال خورشيد هر روز از يك نقطه شروع مى كند و در نقطه ديگر غروب مى كند. چون
خورشيد از اول بهار ميل شمالى دارد و به طرف شمال زمين نزديك تر مى شود تا ميرسيم به وسط تابستان دوباره باز مى گردد.
اول پاييز به نقطه اول مى رسد و باز از پاييز به زمستان ميل جنوبى پيدا ميكند. پس خورشيد هر روز از نقطه اى طلوع و در نقطه اى غروب ميكند و
لذا نسبت به زمين هم مشارق و مغارب داريم . اما منظور از مشرقين و مغربى چيست ؟
مشرقين و مغربين به اعتبار نهايت ميل شمالى و نهايت ميل جنوبى ، يعنى آخرين حد مشرق و مغرب است و به اين علت اين دو آخرين حد را ذكر كرده ، چون
قرآن در مقام شمارش نعمت ها بوده است و مى خواهد بگويد خود همين روى حساب است و اگر اين طور نبود كار زمين تنظيم نمى شد. يعنى اگر هميشه ،
مثلا مانند روز اول بهار بود، آن فوايدى كه براى تابستان هست وجود نداشت .(407)
سَنَفرُغُ لكم اءيُّه الثَّقلانِ (31) فَبِاءَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (32)
|