next page

fehrest page

back page

يكى از نام هاى قيامت ((يوم الفصل )) است . فصل يعنى جدايى ، البته به معنى متمايز ساختن نه به معنى فراق . عالم ما عالم امتزاج و اختلاط است ، نور و ظلمت در اينجا با يكديگر مخلوط هستند، سعيد و شقى در سرنوشت يكديگر مؤ ثرند.اما در قيامت عالم تركيب نيست ، عالم تمايز و جدايى است . وقتى كه انسان از دنيا رفت ، تمام عوامل مؤ ثر در خوبى يا بدى انسان از او جدا مى شوند و انسان تحت تاءثير هيچ عاملى قرار نمى گيرد، مگر عامل باطن خودش . آنجا نيكان از بدان جدا مى شوند و امتازوا اليوم ايها المجرمون .(328) با اينكه آنجا اولين و آخرين انسان ها با هم جمع مى شوند، ولى آن ارتباط و تاءثرى كه به موجب آن مردم همزمان و هم مكان خودشان مجموعا يك واحد مركب اجتماعى را به وجود مى آورند به كلى از بين مى رود بنابراين هم روز جمع است و هم روز فرق . اين است كه تعبير مى فرمايد: يوم الفصل و روز جدايى وعده گاه عمومى همه مردم است .
((ميقات )) به معنى وعده گاه است ، گويى نظير آنچه قرآن در باب توحيد مى گويد و اذ اخذ ربك من بنى ادم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى ،(329) يعنى در عمق فطرت همه مردم توحيد هست ، اينجا هم مى خواهد بگويد در عمق فطرت مردم چنين ميعادگاهى وجود دارد.چون در عمق فطرت همه مردم اين مطلب هست كه دنيا باعث عبث و باطل نيست ، بالاخره به جايى خواهد رسيد كه اين سرگشتگيها به پايان برسد.
يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا و لا هم ينصرون (41)
((روزى كه هيچ دوستى كمترين كمكى به دوستش نمى كند، و از هيچ سو يارى نمى شوند.))
اينجا تاكيدى است بر ((يوم الفصل )) كه اسباب منقطع مى شود؛ مخصوصا اسبابى را ذكر مى كند كه مردم طمع مى بندند: آن روزى كه هيچ دوستى نمى تواند دوست خودش را بى نياز كند و به او كمك برساند.
گاهى به دو نفر كه با يكديگر مرتبط و نزديك باشند، به اعتبار اين كه هم پيمان و نزديك هستند ((مولا)) مى گويند. وقتى هم پيمان مى شوند اين مولاى اوست و او هم مولاى اين است ، و گاهى از اين دو نفر به يكى مى گويند ((مولا)) يعنى حامى ، پناه دهنده ، به ديگرى مى گويند ((مولى )) يعنى در تحت حمايت ديگرى قرار گرفته . اينجا مى فرمايد: روزى كه هيچ حامى اى از كسى كه تحت حمايتش است ، نمى تواند حمايت كند و سودى به او برساند و كمكى به كسى نمى شود. يعنى نه كسى مى تواند صد در صد نجات دهنده شخص ديگر باشد و نه كسى مى تواند كمك برساند، به اين صورت كه خود او چيزى داشته باشد و ديگرى بيايد مددى به او برساند، هيچ كدام از اين ها آن جا وجود ندارد.
الا من رحم الله انَّه هو العزيز الرحيم (42)
اين جمله استثناى و لا هم ينصرون است ؛ يعنى يارى نمى شود مگر كسى كه مورد رحمت الهى قرار گيرد. مفسرين گفته اند: اين خودش از ادله شفاعت است . البته زمينه كمك در جايى است كه شخص لياقتى دارد كه به واسطه آن لياقت ، اعانتى به او مى شود و اين معنى شفاعت است . چون در شفاعت الا من ارتضى (330) داريم ، در نتيجه اين جمله از يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا استثنا نشده است ؛ يعنى اين طور نيست كه يك كسى كه تحت حمايت اوست بدون اينكه در اين شخص ‍ هيچ گونه ليقاتى باشد، پشتيبانى كند.(331)
خدا عزيز و مهربان است . از آن جهت كه عزيز و غالب است كسى نمى تواند از او فرار كند؛ ولى از آن جهت كه رحيم است ، افرادى كه لياقتى داشته باشند نصرت و رحمت الهى و شفاعت اولياء الهى شامل حال آنها مى شود.
ان شجرة الزقوم (43) طعام الاثيم (44)(332)
((مسلما درخت زقوم غذاى گنهكاران است .))
قرآن در جهنم از درختى به نام ((زقوم )) نام برده و در نقطه مقابل آن در بهشت ، ((طوبى )) را نام برده است . طوبى لهم و حسن ماب (333) طوبى از ماده طيب ، به معنى پاك و پاكيزه است و در روايات آمده كه آن درختى در بهشت است كه تنه اش در خانه على بن ابى طالب و شاخه هايش در خانه همه مؤمنين در هر جاى دنيا تا روز قيامت است . كه مقصود همان عقايد پاك و اخلاق و اعمال پاك است .(334)
اساسا روح انسان يك درخت پر ريشه و پر شاخه و پر ميوه است . عقايد، ريشه هاى آن و اخلاق ، شاخه هاى آن و اعمال ، ميوه هاى آن است . در اين دنيا است كه انسان بايد خودش را پيوند بزند و در اين دنياست كه اين درخت ، درخت طوبى يا زقوم مى شود؛ البته با دو تفاوت : يكى اين كه در دنيا ثمره اين درخت را انسان تنها خودش نمى چيند و احيانا به ديگران هم مى دهد؛ ولى در آخرت فقط خودش است كه ثمره را مى چيند. اگر كس ‍ ديگر هم استفاده ببرد، به دليل پيوندى است كه در دنيا با اين برقرار كرده است ؛ يعنى از اين درخت ، پيوندى به خودش زده است . اصولا شفاعت هم تابع پيوندى است كه انسان از درخت شفيع به درخت خودش زده است ، و تفاوت دوم اين كه انسان واقعيت خودش را در دنيا درك مى كند، روح انسان مادامى كه با اين بدن است ، آنچه از درون خودش بايد درك كند درك نمى كند .پس در عالم آخرت ، انسان ممكن است عضو و شاخه اى از درخت بهشتى يا از درخت جهنمى باشد.
در سوره صافات درباره درخت زقوم آمده است : انّها شجرة تخرج فى اصل الجحيم (335) زقوم درختى است كه در اصل و متن جهنم مى رويد؛ يعنى تمام وجود انسان يك وجود جهنمى مى شود. اين درختى كه از آن عمق و ريشه قلب خود اين انسان رشد كرده است ، اين خود همين آدم است و اين انسان خودش در اين جا عين جهنم شده ، يعنى در آن جا آتش تجسم يافته است .
گفته اند جهنم ، تجسم ماده پرستى و طبيعت پرستى در اين دنياست . در سوره قارعه در مورد اهل جهنم مى خوانيم : فامه هاوية (336) ((ام )) از ماده ((ام ، يؤ مّ)) به معنى قصد كردن است ، به مادر هم به اعتبار اين كه مقصد بچه است ، امّ مى گويند. اما به چه مناسبت ، جهنم را به مادر انسان جهنمى تعبير كرده است ؟ براى اين كه اين چيزى كه امروز به آن رسيده همان مقصدى است كه در دنيا داشته است . يعنى آن چه در آن جا هست ، تجسم همين است كه اينها در دنيا داشته اند.
در ادامه اين آيه در سوره صافات آمده است : طلعها كاءنه رؤ س ‍ الشياطين . (337)
((طلع )) آن مايه و نطفه اى را مى گويند كه در درخت خرماى نر وجود دارد و از آن مى گيرند و در درخت هاى خرماى ماده مى پاشند تا ميوه بدهد. مى فرمايد: طلع آن گويا سرهاى شيطان است ؛ يعنى آن سلسله از خلاق شيطانى كه حكم طلع و مولد را دارد، منشاء يك سلسله شيطان هاى ديگر و اخلاق فاسده ديگر مى شود.(338)
غذاى گناهكار از درخت زقوم است ، يعنى از همان ميوه هايى كه در دنيا كاشته ، در آن جا مى خورد. در دنيا وقتى انسان از درخت خبيث اخلاق و اعمال خودش ميوه مى چيند، آن جا هم همين طور است .
كالمهل يغلى فى البطون (45) كغلى الحميم (46)
((همانند فلز گداخته در شكم ها مى جوشد. جوششى همچون آب سوزان .))
هر عملى كه با فطرت انسانى سازگار باشد، حكم يك غذاى مطبوع را داردكه همراه با آرامش و لذت است ، و اثر هر كار گناه كه ضد فطرت اوليه انسان است عدم تعادل ، ناراحتى و جوشش است .
خيلى چيزها هست كه تلخ است ، وقتى آدم مى خورد ناراحتى اش فقط در همان ذائقه است ، از ذائقه كه رد شد ديگر چيزى نيست ؛ اما اينجا مى فرمايد: وقتى كه مى خورند تازه مثل اين است كه آدم مسؤ وليت گداخته خورده باشد.
خذوه فاعتلوه الى سواء الجحيم (47) ثم صبوا فوق راءسه من عذاب الحميم (48)
(((آنگاه به ماموران دوزخ خطاب مى شود:) اين كافر مجرم را بگيريد و به ميان دوزخ پرتابش كنيد. سپس بر سر او عذاب جوشان بريزيد.))
به فرشتگان گفته مى شود اين را بگيريد و بكشيد به همان وسط جهنم ببريد، اين ديگر زقوم است ، درختش هم آنجا روييده است . از بالا سر او هم آب داغ بر فرق او بريزيد. پس اين دو عذاب است : عذابى كه از درون خودش مى كشد و عذابى كه از بيرون بر او مى ريزد، كه باز همين تجسم گناه گناهكار است ؛ رنجهايى كه در درون خودش متحمل مى شود كه اثرش را در اين دنيا احساس مى كند، و رنجها و عكس العمل هايى كه عملهاى كثيف و بد دارد كه از ديگران هم به انسان مى رسد.
ذق انك انت العزيز الكريم (49)
(((به او گفته مى شود:) بچش كه (به پندار خود) بسيار قدرتمند و محترم بودى !))
بچش ، تو همان آقاى عزيز و بزرگوار دنيا هستى ، يعنى همان كسى هستى كه چنان مغرور بودى ، و بر خدا
تكبر مى كردى و تكبر نسبت به خدا بدترين اقسام تكبر است .(339)
عزيز و كريم واقعى خداست ، كسى كه در مقابل خدا خودش را عزيز و كريم بداند، اين همان عصيان در مقابل حق و تكبر بر ذات پروردگار است و نتيجه اش همان عذاب هاست . خدا موجودى جدا از انسان نيست كه انسان بگويد در مقابل او خودم را حفظ مى كنم و او را طرد مى كنم . ((خود)) انسان با خدا حفظ مى شود. قرآن كريم در همين باره مى فرمايد: و لا تكونوا كالَّذِينَ نسوا الله فانسيهم الله (340) يعنى همچون كسانى نباشد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز آن ها را به خودفراموشى گرفتار كرد. آدمى كه خدا را فراموش كند خودش را فراموش ‍ كرده است ، نه اين كه خودش را دريافته و خدا را فراموش كرده باشد. آن كه خدا را از دست بدهد خودش را از دست داده است و زيانكارترين مردم چنين كسانى هستند: قل اءنّ الخاسرين الَّذِينَ خسروا انفسهم (341)
خداوند غايت كمال انسان است . يك موجود اگر غايت كمال خودش را بجويد خودش را جستجو كرده ، نه اين كه بيگانه از خودش را جستجو كرده است .
اءنّ هذا ما كنتم به تمترون (50)
((اين همان چيزى است كه پيوسته در آن ترديد مى كرديد.))
اين همان چيزى است كه شما در دنيا قبول نداشتيد، حالا واقعيتش را ببينيد.
اءنّ المتقين فى مقام امين (51)
(((ولى ) پرهيزگاران در جايگاه امنى قرار دارند.))
هميشه كار خير و حق امنيت آور است ، و آن امن و امانى كه در آن جا دارند نتيجه امن و امان دنيا است . الا بذكر الله تطمئن القلوب (342)
فى جنات و عيون (52) يلبسون من سندس و استبرق متقابلين (53)
((در ميان باغ ها و چشمه ها، آن ها لباس هايى از حرير نازك و ضخيم مى پوشند و در مقابل يكديگر مى نشينند.))
از انواع جامه هاى ديبا، نازك و ستبر مى پوشند، روبروى هم مى نشينند و از مجالست با يكديگر لذت مى برند.
كذلك و زوجناهم بحور عين (54)
((اينچنين اند بهشتيان ؛ و آن ها را با (حورالعين ) تزويج مى كنيم .))
آنها را به سياه چشمان خوش چشمى جفت قرار مى دهيم ، كه ممكن است مقصود همان زوجات دنيايشان باشد كه شامل حورالعين آخرت هم مى شود.
يدعون فيها بكل فاكهة امنين (55)
((در آن جا هر نوع ميوه اى كه بخواهند در اختيارشان قرار مى گيرد، و در نهايت امنيت به سر مى برند.
لا يذوقون فيها الموت الا الموتة الاولى و وقيهم عذاب الجحيم (56)
((هرگز مرگى جز همان مرگ اول (كه در دنيا چشيده اند) نخواهند چشيد و خداوند آن ها را از عذاب دوزخ حفظ مى كند.))
در آنجا ديگر مرگ وجود ندارد. براى اهل بهشت تصور اينكه مرگى وجود داشته باشد نهايت ناراحتى است و براى اهل جهنم نهايت بشارت است . خدا آنها را از عذاب جحيم نگهدارى كرده است .
انسان تا در دنيا خودش را از آنچه كه موجب جهنم است نگه ندارد، در آخرت از جهنم نگهدارى نمى شود.
فضلا من ربك ذلك هو الفوز العظيم (56)
((اين فضل و بخششى است از سوى پروردگارت ، اين همان رستگارى بزرگ است .))
همه اينها تفضلات پروردگار توست . اهل بهشت هر چه را كه دارند، فضل پروردگار مى بينند. براى آن گروه از اهل بهشت كه اهل معرفتند نعمتهاى بهشتى ، هم از جهت نعمت بودن نعمت است هم از اين جهت كه احساس ‍ مى كنند آن چه كه دارند هديه و تفضل محبوبشان است ، و اين دومى براى آن ها هزاران درجه بيشتر لذت بخش است .
فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون (58)
((ما آن [قرآن ] را بر زبان تو آسان ساختيم ، شايد آنان متذكر شوند.))
قرآن را به زبان تو آسان كرديم ؛ يعنى اين را به زبان تو وارد كرديم ؛ از مقام عالى و شامخى كه فوق مقام لسان و لفظ بود، تنزل داديم . از آيات قرآن استفاده مى شود كه خود قرآن حقيقتى در يك مقام عالى است فى كتاب مكنون لا يمسّه الا المطهرون ،(343)
كه از آن جا به قلب مبارك رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و بعد به صورت لفظ نازل شده است
خداوند متعال مى فرمايد كه اين را ما آسان كرديم ، و در دسترس قرار داديم باشد كه اين ها متذكر شوند.
فارتقب انهم مرتقبون (59)
(((اما اگر نپذيرفتند) منتظر باش ، آن ها نيز منتظرند (تو منتظر پيروزى الهى و آنها منتظر عذاب و شكست )!))
چون پايان كار را براى دو دسته گفتيم ، بنابراين تو انتظار بكش ؛ يعنى بدان كه چنين حقيقتى بدون شك و شبهه در پيش رو هست .(344)
تفسير سوره جاثيه
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم # حم (1) تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم (2)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. حا ميم ، اين كتاب از سوى خداوند عزيز و حكيم نازل گشته است .))
از قرآن و روايات استنباط مى شود كه قرآن دو گونه نزول داشته است . يك نزول اجمالى كه تمام قرآن نه به صورت آيه بلكه به صورت يك حقيقت واحد بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده است ، اين فرود آمدن ، با تعبير ((انزال )) در قرآن بيان شده است مانند سوره قدر: انا انزلناه فى ليلة القدر،(345) ولى در بعضى موارد، تعبير ((تنزيل )) كه مفهوم تدريج و تفصيل دارد، به كار برده شده ، كه ناظر به نزول تدريجى و آيه به آيه قرآن است ؛ نظير آن چه در همين آيه آمده است : ((فرود آمدن اين كتاب از ناحيه خداى عزيز و حكيم )). اين جمله به حسب ظاهر يك جمله تمام است .
بعضى از مفسرين گفته اند بايد امورى را در اين آيه در تقدير بگيريم و بگوييم : اين كتاب ، نازل شده از ناحيه خداى عزيز حكيم است (يعنى تنزيل را منزّل بگيريم و ((منزل الكتاب )) اضافه صفت به موصوف است به معنى ((الكتاب المنزل )) و يك ((هو)) نيز در اول جمله در تقدير بگيريم ، تا جمله كامل شود). اين همه تقدير و توجيه براى اين است كه ما سخن گفتن خدا با پيغمبر را از نوع سخن گفتن يك انسان با انسان ديگرى فرض مى كنيم ؛ معنى ندارد كه خدا وقتى مى خواهد قرآن را نازل كند به پيغمبر بگويد: اين است كتاب نازل شده ، زيرا در حالى كه وحى فرود مى آيد، خودش خودش را بيان مى كند. وجود لفظى در جايى لازم است كه وجود عينى مخفى و پنهان باشد. اين تنزيل نه فقط وجود لفظى بلكه وجود عينى تنزيل هم هست . بنابراين خود آيه ، بيان فرود آمدن وحى است و نياز به تقدير گرفتن چيزى نيست .
[معمولا]هر جا كه حروف مقطعه در قرآن آمده بعد از آن بلافاصله ذكر قرآن و نزول آن شده است ، و اين نشان مى دهد كه يك رابطه اى ميان اين حرف و بيان خود قرآن هست .
اول كه مى گويد: ((حم )) به منزله زنگ اخبار و حالت هشدار به قلب پيامبر است و او را براى گرفتن وحى آماده و متمركز مى كند.
انّ فى السموات و الارض لايات للمؤمنين (3)
((بى شك در آسمان ها و زمين نشانه هاى (فراوانى ) براى مؤمنان وجود دارد.))
يكى از كارهاى اساسى انبياء كه زيربناى همه كارهاى ديگرشان است ، ايجاد ايمان به غيب و عبور دادن مردم از عالم شهادت به عالم غيب است ؛ اما براى ايجاد ايمان به غيب نمى گويند عالم شهادت را رها كنيد؛ بلكه از همين عالم شهادت انسان ها را به عالم غيب عبور مى دهند. مى گويند عالم شهادت آيه و نشانه اى براى عالم غيب است و اصولا آيه را در جايى مى گويند كه ماهيت چيزى اشاره به چيز ديگر باشد.
تفاوت يك آدم موحد با غيرموحد اين است كه عالم براى يك نفر موحد معنى دارد، يعنى كتابى است كه هر لفظش اشاره به يك معنى دارد؛ اما براى آدم غير موحد و مادى مذهب معنى ندارد و مثل خطوطى است كه يك آدم بى سواد نگاه كند.
عالم ، كتاب حق تعالى است . قرآن ، هم به آيات خود و هم به كوه و دريا و خلقت انسان ((آيه )) مى گويد. يعنى هر دو كتاب خداست . همين طور كه آيات قرآن ، حروف و الفاظى داراى معانى است ، آنها هم ، حروف و الفاظى داراى معانى هستند، پس كوشش كنيد كه به معانى آنها پى ببريد.
معنى معانى ، آن كه از همه معنى ها معنى تر است ، خود خداوند است . اگر به حضرت عيسى عليه السلام هم كلمه گفته مى شود بكلمة منه اسمه المسيح ،(346) يا به ائمه عليهم السلام مى گوييم : الكلمات التامة (347) به اين دليل است كه پر از معنى هستند.
در قرآن بعضى جاها به اين صورت آمده است كه ((در خلقت آسمان ها و زمين آيه است
(348) و بعضى جاها آمده است كه : ((خلقت آسمان و زمين آيه است ))؛(349) يعنى قرآن گاهى مى گويد: اين مجموع آسمان و زمين آيه است و گاهى مى گويد: در اين آسمان آيات است ، پس ‍ آسمان ها و زمين جنبه ها و معناهاى مختلفى دارد كه مى شود به آن ها پى برد.(350)
و فى خلقكم و ما يبث من دابة آيات لقوم يوقنون (4)
((و نيز در آفرينش شما و جنبندگانى كه (در سراسر زمين ) پراكنده ساخته ، نشانه هايى است براى جمعيتى كه اهل يقينند.))
در اين جا از ميان همه مخلوقات ، جنبنده ها انتخاب شده و به عنوان آيه هايى براى اهل يقين معرفى شده اند، چون وجود كامل ترين دارند و آيه بودن آن ها بيشتر است . از جنبنده ها نيز خصوص انسان انتخاب شده است ، چون انسان يك آيه مخصوص و خيلى عجيب و پر معنا و مظهرى از روح الهى است و تعبير نفخت فيه من روحى (351) را خدا فقط در مورد آدمى به كار برده است و به همين دليل در قرآن راجع به آيه بودن خود انسان عنايت خاصى وجود دارد؛ مثلا در سوره ((ذاريات )) مى فرمايد: و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون (352)
يعنى در زمين و در خود شما آيه هايى براى اهل يقين است ، آيا نمى بينيد؟ يا در سوره فصلت مى فرمايد:
سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم (353) همه چيز را تحت عنوان ((آفاق )) نام برده است ولى براى انسان يك حساب جدا باز كرده است .
بزرگترين آيينه هاى الهى خود انسان است و به همين دليل در اين آيه لفظ ((ايقان )) به كار رفته است ؛ يعنى اين يك چيزى است كه انسان را به مرحله يقين مى رساند. مقصود از مرحله يقين اين است كه ديگر پرده ها برداشته شود و انسان به مرحله شهود يا مثل شهود برسد و اين از مرحله ايمان بالاتر است . اگر انسان خودش را آن چنان كه هست بشناسد، عالم ملكوت را شناخته است و يك موجود ملكوتى مى شود. و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين (354)
واختلاف الليل و النهار و ما انزل الله من السماء من رزق فاحيا به الارض ‍ بعد موتها و تصريف الرياح ايات لقوم يعقلون (5)
((و نيز در آمد و شد شب و روز، و رزق (و بارانى ) كه خداوند از آسمان نازل كرده و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش حيات بخشيده و همچنين در چرخاندن بادها، نشانه هاى روشنى است براى گروهى كه اهل تفكرند.))
در اين آيه جريانهايى از عالم را براى كسانى كه لااقل اهل فكر و تعقل باشند ذكر مى كند:
يكى از آنها گردش منظم شب و روز است كه قرآن هميشه آن را به عنوان يك آيه براى نشان دادن قدرت و حكمت خدا ذكر مى كند.
بعد مى فرمايد: روزى شما را خدا از آسمان (355) فرود مى آورد و مقصود باران روزى است كه به وسيله آن زمين را زنده مى كند، مى خواهد بگويد: ابر و باد و حركت آنها و ريزش باران و رويش گياه ، همه مقدر و حساب شده و با نقشه قبلى است و محال است كه علل تصادفى چنين آثارى داشته باشد.
امروزه ثابت شده كه اصلا باد مى چرخد و يك حركات چرخشى مانندى دارد، و لذا اين امر با اين تعبير قرآن كه مى فرمايد و تصريف الرياح تطبيق مى كند. در همه اين ها براى مردمى كه تفكر و تعقل كنند آيات زيادى هست .
تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق فباى حديث بعد الله و آياته يومنون (6)
((اينها آيات خداوند است كه ما آن را به حق بر تو تلاوت مى كنيم . (اگر آن ها به اين آيات ايمان نياورند،) به كدام سخن بعد از سخن خدا و آياتش ‍ ايمان مى آورند؟!))
در سه آيه قبل آيات تكوينى را به نام ((آيه )) ذكر كرد، در اين جا نيز آيات قرآنى را (( آيه )) مى نامد و مى گويد: اين وحى الهى و آيات خدا است كه به حق ما بر تو تلاوت مى كنيم
در ادامه مى فرمايد كه اينها اگر به خدا و اين آيات روشن خدا ايمان نياورند ديگر به چه مى توانند ايمان بياورند؟ يعنى اگر كسى ايمان به قرآن و خدا را از دست بدهد ايمانش را به همه چيز از دست داده است ؛ اگر بخواهند به چيزى در عالم ايمان داشته باشند، تنها راه همين ايمان به خدا است و اگر به خدا ايمان نياوردند ديگر به هيچ چيزى در عالم ، ايمان نخواهند داشت .(356)
ويل لكل افاك اثيم (7)
((هلاك باد هر دروغگوى دروغ بند گناهكارى .))
كلمه ((افاك )) صيغه مبالغه ((افك )) است . ((افك )) يعنى دروغ و معمولا در مورد هر دروغى به كار برده نمى شود، بلكه در مورد دروغهايى به كار مى رود كه جنبه تهمت دارد، ريشه ((افك )) انحراف است و بديهى است كه اثر دروغ منحرف كردن افراد است ؛ يعنى انسان وقتى به كسى دروغ مى گويد و مى خواهد او را از آن چه كه راست و حقيقت است ، به چيز ديگرى منحرف كند.
قرآن مى فرمايد: ((تباه باد، هر دروغ بند گناهكار!)) اين جمله را قرآن به اين دليل مى گويد كه خود قرآن و هر پيغمبرى به درد دروغ بندى ديگران گرفتار بوده است .
اصولا دو چيز هست كه پيامبران و شايد همه افراد اهل حقيقت در دنيا با آن مواجه شده اند و مواجه مى شوند: يكى همين مساءله تهمت و دروغ بندى و مساءله دوم مسخره كردن است . اينها دو چيزى است كه منطق بر نمى دارد؛ يعنى حدى ندارد. اگر كسى بخواهد دروغ بگويد يا چيزى را مسخره كند، هيچگونه محدوديتى ندارد، چون حقيقت و واقعيتى است كه انسان بايد خودش را با آن تطبيق دهد و نمى تواند از آن تجاوز كند ولى دروغ و يا مسخره كردن نياز به چنين كارى نداد.
يسمع ايات الله تتلى عليه ثم يصر مستكبرا كان لم يسمعها فبشره بعذاب اليم (8)
((او (دروغ بند گناهكار) پيوسته آيات خدا را مى شنود كه بر او تلاوت مى شود، اما از روى تكبر اصرار بر مخالفت دارد؛ گويى اصلا آن را نشنيده است ؛ چنين كسى را به عذابى دردناك بشارت ده !))
شنيع ترين تكبرها تكبر بر خداست كه مقصود از آن تكبر بر حقيقت است ؛ يعنى وقتى حقيقتى را به انسان عرضه بدارند، كسر شاءن خودش بداند كه آن را قبول كند. قرآن مى خواهد بگويد او حقيقت را حس مى كند، اما تكبر و خودخواهى به او اجازه نمى دهد آن را قبول كند و در حالى كه مستكبر است ، اعراض و روى گردانى مى كند.
مى فرمايد: در استكبار خودش اصرار مى ورزد. تاءكيد و تكرار را ((اصرار)) مى گويند. گناه صغيره اگر ابا اصرار و تاءكيد و تكرار همراه باشد، بايد آن را كبيره به شمار آورد چون هر گناهى يك مقدار روى قلب انسان اثر مى گذارد و روح انسان را فاسد مى كند. اگر گناه صغيره كه اثرش ‍ روى روح و قلب كم است تكرار شود، اثرش با گناه كبيره برابر مى شود.
حال اگر مانند اين جا اصرار بر كبيره باشد، آنهم كبيره اى كه از اكبر كبائر باشد، اثرش مسخ شدن روح انسان است ، يعنى روح انسان آن فطرت انسانى خودش را به كلى از دست مى دهد. از آن جا كه روح انسان و عملش ‍ اثر متقابل دارند، در نتيجه اگر روح انسان فاسد باشد، منشاء عمل بد مى شود و عمل بد هم روح انسان را فاسدتر مى كند.
در مورد چنين شخصى كه بر استكبار خودش اصرار مى ورزد در حالى كه آيات الهى را شنيده و به گونه اى رفتار مى كند كه گويى اصلا چنين آيات حقى را نشنيده است ، قرآن دستور مى دهد كه چنين آدمى را به عذابى دردناك مژده بده . اين تعبير قرآن كه به عذاب مژده مى دهد، به اصطلاح يك تعبير تمسخرآميز است .
و اذا علم من اياتنا شيئا اتخذها هزوا اولئك لهم عذاب مهين (9)
((هرگاه از بعضى آيات ما آگاه شوند، آن را به باد استهزا مى گيرند؛ براى آنان عذاب خواركننده اى است .))

next page

fehrest page

back page