مطلبى كه متمم اين مقدمه است اين است كه در مساءله ((پرستش )) دو نوع تفكر وجود دارد: يكى اين كه پرستش بشر از بت حيوانات و... شروع
شده تا ارباب انواع مختلف ، و بالاخره به پرتش خدا مى رسد. نظر ديگرى كه قرآن بيان مى كند اين است كه در بدو امر، پرستش خداى يگانه
حاكم بوده و انحراف از آن منجر به بت پرستى ها شده است . يعنى توحيد
تكامل يافته بت پرستى نيست ، بلكه بت پرستى صورت انحرافى خدا پرستى است .
مقدمه ديگر اين است كه آيا اين آيه استدلال و برهان است يا جدل ؟(295) اگر آيه به
شكل جدل باشد، معنايش اين است كه ما عجالتا حرف شما را قبول مى كنيم كه اگر خدا فرزند داشته باشد بايد عبادت بشود، اما من كه خدا را بهتر
مى شناسم ميدانم كه خدا فرزند ندارد، اگر داشت من هم عبادت مى كردم ؛ پس اگر من عبادت نمى كنم به اين
دليل است كه او فرزند ندارد.
پس اگر به شكل برهان باشد به اين معناست كه اگر خدا فرزند داشته باشد، من منكر اين خدا هستم ،(296) و اصلا خدايى را كه فرزند داشته
باشد قبول ندارم ، يعنى محال است خدا، خدا باشد و صاحب فرزند باشد.(297)
سبحان رب السموات و الارض رب العرش عما يصفون (82)
((منزه است پروردگار آسمان ها و زمين ، پروردگار عرش ، از توصيفى كه آن ها مى كنند.))
چون صحبت از فرزند داشتن خدا شد و اصلا اين گونه سخنان در برابر خداوند، خلاف ادب است ، بلافاصله بعد از آن ، تسبيح خداوند آمده است :
پروردگار آسمان ها و زمين ، پروردگار عرش (298) از اين توصيف ها ((بچه داشتن )) منزه است . اين تسيح گفتن مانند ((العياذ بالله ))
است كه ما قبل يا بعد از منسوب كردن برخى امور به خداوند مى گوييم .
فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتى يلاقوا يومهم الذى يوعدون (83)
((آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطه ور و سرگرم بازى شوند تا روزى را كه به آن ها وعده داده شده است ملاقات كنند (و نتيجه كار
خود را ببينند).))
خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى گويد: رهايشان كن ، بگذار در اين اوهام و حماقت ها فرو بروند.
بگذار بازى كنند، و به اين بازيچه ها كه خود ساخته اند، دلخوش باشند؛ يعنى ديگر اميدى به نجات آنان نيست ، تا آن روزى را كه به آن وعده
داده شده اند، ملاقات كنند.
و هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله و هو الحكيم العليم (84)
((او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمين معبود؛ و او حكيم و عليم است .))
اين يك تاءكيدى بر آيه 82 است . ذات حق او در آسمان ، همان ميزان خداست كه در زمين خدا است . آيه ، عظمت الهى را بيان مى كند. علت اين كه عده اى
ملائكه را فرزندان خداوند مى دانستند اين بود كه خدا را در آسمان خيال مى كردند و با خود مى گفتند: لابد امورى مانند توالد و
تناسل كه در زمين وجود دارد در آسمان هم هست .(299)
اين آيه مى گويد: جاى خدا در آسمان نيست كه بگوييم خدا فقط در آسمان است . براى او آسمان و زمين يكى است .
در انتها بار ديگر به حكومت و علم خدا اشاره مى كند. حكيم است ، يعنى كارهايش بر اساس حكمت و بينش است ، و عليم است يعنى بر همه چيز آگاه است
.
و تبارك الذى له ملك السموات و الارض و ما بينهما و عنده علم الساعة و اليه ترجعون (85)
((پربركت و پايدار است كسى كه حكومت آسمان ها و زمين و آن چه در ميان آن دو است از آن اوست ؛ و آگاهى از قيام قيامت نزد اوست و به سوى او
بازگردانده مى شويد.))
در كلمه ((تبارك ))، هم مفهوم ايجاب و هم مفهوم سلب و نفى وجود دارد. مفهوم نفى آن اين است كه پروردگارى كه ملك آسمانها و زمين يعنى تدبير
عالم به دست اوست منزه است ؛ و مفهوم ايجابى آن است كه تمام بركتها و خيرها در دست اوست . ملك آسمانها و زمين و هر چه ميان آن هاست ، يعنى ملك
تمام جهان از اوست . علم قيامت هم منحصرا در دست اوست . و همه به سوى او بازگشت مى كنيد.(300)
و لا يملك الَّذِينَ يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون (86)
((آن غير خداها كه عده اى آن ها را مى خوانند، اختيار شفاعت ندارند؛ مگر آن ها كه شهادت به حق داده اند و آگاهاند.))
در اين آيه مساءله شفاعت مطرح شده است . در قرآن نوعى از شفاعت نفى شده و نوعى ديگر اثبات شده است و هر دو جزو
اصول خداشناسى قرار داده شده و قرآن عنايت زيادى دارد كه هر دو درك بشود. بايد ببينيم قرآن در مورد شفاعت مثبت و شفاعت منفى چه شرايطى را
ذكر مى كند تا بفهميم آيا اعتقاد به شفاعت كفر و شرك است يا ربطى به كفر و شرك ندارد؟ آيا شفاعت خواستن مطلقا
اشكال دارد يا تابع شفيع است و از شفيعى كه قرآن او را تاييد كرده ، شفاعت خواستن
اشكال ندارد؟
اين آيه از آياتى است كه شفاعت را تاءييد و اثبات كرده است . آن غير خداها كه عده اى آن ها را مى خوانند، اختيار شفاعت ندارند، مگر يك دسته ، كه
مالك شفاعت هستند؛ يعنى دسته اى كه به حق معترف باشند. گفته اند مقصود از ((حق ))، توحيد است ، يعنى موحد باشند. پس قهرا شفاعت كار بت
و امثال آن نيست ، بلكه شفاعت از شؤ ون توحيد است .
عبارت و هم يعلمون را دو گونه تفسير كرده اند: يكى اين كه ((شهد)) را شهادت زبانى بگيريم : آن هايى كه به زبانشان به حق ،
يعنى به توحيد اعتراف مى كنند. اما فقط اعتراف زبانى نيست ، از روى دانايى و آگاهى به توحيد اعتراف دارند. ولى تفسير ديگر كه شايد بهتر
باشد اين است كه : در خود ((شهد)) مفهوم ((يعلمون )) آمده است آنهايى كه شهادت به حق مى دهند، يعنى حق و توحيد را شهودا درك مى كنند، و
آگاه به كار خودشان هستند و هم يعلمون يعنى مى دانند كه درباره چه كسى شفاعت كنند و درباره چه كسى شفاعت نكنند.
در اين آيه دو چيز شرط شفاعت ذكر شده است : يكى اهل توحيد بودن و ديگرى آگاهى بر
احوال شفاعت شوندگان ؛ و بت ها هيچ يك از اين دو شرط را ندارند. شرط در چند آيه قرآن ذكر شده اين است كه شفاعت از ناحيه خدا شروع مى شود.
اين خداست كه شفيع را بر مى انگيزاند و به او اجازه شفاعت كردن مى دهد. من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه (301)
شرط ديگرى كه مربوط به صلاحيت شخص مورد شفاعت است در آيه و لا يشفعون الا من ارتضى (302) بيان شده است و در اين جا هم كلمه
((يعلمون )) اشاره به آن داشت . براى آن كه در مسائل مربوط به شفاعت و مغفرت ، مردم بايد در
حال خوف و رجا باشند، همه شرايط كسى كه شفاعت درباره او صورت مى گيرد ذكر نشده است ؛ ولى اجمالا اين مقدار بيان شده است كه
اصل ايمانش بايد مورد پسند باشد، يعنى از مشرك شفاعت نمى شود؛ چون شرك
قابل مغفرت نيست .(303)
آيا ايمان به رسالت ، نبوت و امامت هم مانند ايمان به توحيد در شفاعت شرط است يا نه ؟ اگر ايمان نداشتن به اين امور از روى كفر و عناد باشد،
يعنى شخص حقيقت را درك كرده و عناد ورزيده باشد، شفاعت شامل چنين كسى نمى شود و در غير اين صورت مانعى ندارد و در حديث هم اين مطلب وارد
شده است .(304)
از طرف ديگر يك سلسله شفاعتهاى منفى در قرآن هست كه قرآن در كمال صراحت آن ها را نفى كرده و فرموده است : لا بيع فيه و لا خلة و لا
شفاعة يعنى در قيامت خريد و فروش و دوستى و شفاعتى نيست . ما بايد ببينيم عقايدى كه در آن زمان ، درباره شفاعت داشته اند، چگونه عقايدى
بوده كه قرآن آن را باطل دانسته است . براى آن ها مساءله اذن خدا و صلاحيتى كه شفيع و مشفوع له بايد داشته باشد، مطرح نبوده است .
آنها در مساءله توحيد معتقد بودند خداى بزرگ فقط خالق عالم است ؛ ولى در تدبير عالم كار دست ديگران است و خدا
افعال آنها را تصويب كرده است . همچنين مخلوقات خدا هستند كه اين عالم را اداره مى كنند. اعتقاد مشركين به شفاعت ناشى از همين تفويض بود؛ يعنى آن
ها معتقد بودند كه كار از دست خدا بيرون است و دست بت هاست .
اين بود كه به جاى اين كه متوجه خدا بشوند متوجه بت ها مى شدند و معتقد بودند اينها بايد كار را درسنت كنند؛ در حالى كه بايد بدانيم اين
گونه فكر و اعتقاد با اساس توحيد منافات دارد.(305)
در اعتقاد صحيح به شفاعت ، اين خداست كه شفعا را بر مى انگيزاند و ماءمورشان مى كند كه شما از من مغفرت براى چنين كسانى مغفرت بخواهيد كه
البته اين هم حسابى دارد، يعنى مغفرت الهى جز از مجراى اشخاصى كه به وسيله آنها هدايت شده اند و باب خداوند هستند نيست ؛ اين است كه قرآن
مى گويد: قل لله الشفاعة جميعا(306) اصلا شفاعت از آن خداست و اگر او شفيع را بر نينگيزاند،
محال است او شفاعت كند. پس آن شفاعت منفى و مردود، شفاعتى است كه براى شفيع ،
استقلال قائل باشيم .
ما هم اگر درباره شفاعت چنين اعتقادى داشته باشيم و بگوييم خدا يك دستور و قانون دارد و مثلا، امام حسين عليه السلام دستور و قانون ديگرى دارد و
اعتقاد داشته باشيم كه امام حسين عليه السلام با چيزهاى ساده اى راضى و شفيع ما مى شود، به خطا رفته ايم چون اصلا بدون اجازه و رضايت خدا،
محال است كه امام حسين شفاعت كند.
حرفى كه در زمان ما مطرح شده ، بيشتر درباره شفاعت خواهى است . البته ريشه اين حرف را مى توان در انديشه هاى چند قرن پيش ابن تيميه يافت
. او معتقد شد كه شفاعت خواهى از هر شفيعى حتى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به طور كلى شرك در عبادت است و جايز نيست . بطلان اين عقيده
خيلى روشن است . خود قرآن شفاعت به اذن خدا را اثبات كرده است ، پس اگر ما از شفيع به اذن خدا، شفاعت بخواهيم اين هرگز شرك نيست . قرآن مى
فرمايد: ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤ ك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما(307) يعنى اين ها وقتى كه گناهى
مرتكب مى شوند، اگر بيايند نزد تو و در حضور تو استغفار كنند، از خداوند طلب مغفرت كنند و تو هم براى آنها طلب مغفرت كنى ، خدا را توبه
پذير و مهربان مى يابند. چرا اين مساءله كه بيايند نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و پيغمبر هم براى آن ها استغفار كند، مطرح شده است ؟
اين خودش شفاعت خواستن است .(308)
تفسير سوره دخان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم # حم (1) و الكتاب المبين (2) انا انزلناه فى ليلة مباركة انا كنا منذرين (3) فيها يفرق
كل امر حكيم (4)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر، حا ميم . سوگند به اين كتاب روشنگر كه ما آن را در شبى پر بركت
نازل كرديم ؛ ما همواره انذاركننده بوده ايم . در آن شب هر امرى بر اساس حكمت (الهى ) تدبير و جدا مى شود.))
آيات اول اين سوره درباره نزول قرآن در ((ليلة القدر)) است . خداوند در آيه چهارم مى فرمايد: در اين شب هر امر حكيمى جدا مى شود. بعضى
گفته اند: مقصود اين است كه در اين شب قرآن نازل شد و به وسيله قرآن ، دستورها و احكام بيان شد. معنى بيان كردن يك چيز، واضح كردن و
تفصيل دادن آن است ، پس مقصود از ((امر))، طبق اين تفسير، دستورات و معارف الهى مى باشد.
بعضى از مفسرين اين نظر را رد كرده و گفته اند: اگر مقصود از آيه ، تفصيل معارف واحكام به وسيله قرآن باشد، بايد گفته مى شد: ((در آن شب
بيان شد)) يعنى بايد به صيغه ماضى گفته مى شد، زيرا قرآن در يك شب قدر
نازل شد، حال آن كه به صورت مضارع ، كه دلالت بر استمرار مى كند گفته شده است ، پس نمى تواند اختصاص به
نزول قرآن داشته باشد. يعنى دلالت مى كند بر يك امر جارى و دايمى كه پيوستگى دارد، نه امرى كه در گذشته بوده و اكنون قطع شده است
.(309)
پس مقصود از اين كه ((در اين شب هر امر حكيمى تفريق مى شود)) چيست ؟ كلمه ((فرق )) به معنى جدا كردن اشياى به هم پيوسته است .
قرآن مى فرمايد: و اءن من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم (310) يعنى هيچ چيزى نيست (اختصاص به مساءله وحى ندارد،
شامل همه چيز مى شود) مگر آن كه خزاين آن در دست ماست و ما آن را به اندازه معين فرو مى فرستيم . يعنى هر چيزى در نزد پروردگار، حقيقتى دارد و
خلقتش در اين عالم در واقع ، تنزل آن حقيقت است .(311)
نزولى كه در آيه آمده همين چيزى است كه قرآن از آن تعبير به ((فرق )) مى كند. پس اين فيها يفرق
كل امر حكيم كه به صورت مضارع آمده و يك امر جارى را بيان مى كند، ناظر به نزولى است كه همه چيز دارد. اجزاى هر امر حكيمى (در اين جا
مقصود از ((حكيم )) يعنى در حال اِحكام و وحدت و بساطت ) در اين شب از هم جدا مى شوند،
تنزل پيدا مى كنند و به صورت حدود و اشكال و خصوصيات در مى آيند.(312)
امرا من عندنا انا كنا مرسلين (5)
(((آرى نزول قرآن ) فرمانى بود از سوى ما؛ ما (پيامبران را) فرستاديم .))
اينجا باز آن دو احتمال وجود دارد: يكى آن كه ((امر)) همان امر در آيه قبل باشد: هر امر حكيم در حالى كه امرى است از نزد ما؛ يعنى همه اين ها از
ناحيه ماست . در اين صورت انا كنا مرسلين هم شامل همه اشيا مى شود.
احتمال ديگر اين است كه مقصود از ((امر)) در اين جا قرآن باشد. انا انزلنا فى ليلة المباركة ... امرا من عندنا يعنى در حالى كه قرآن ،
امرى از ناحيه ماست نازل كرديم .
بعد مى فرمايد: ما هميشه اين چنين بوده ايم كه رسول مى فرستاده ايم ؛ مانند انا كنا منذرين مى خواهد بگويد اين دفعه
اول ما نيست كه انذار و هدايت بشر را از قرآن شروع كرده باشيم ، بلكه از روزى كه بشر روى زمين آمده ، خداوند شاءن انذار خودش را به وسيله
پيغمبران داشته است .(313)(314)
رحمة من ربك انَّه هو الشفيع العليم (6)
(((اين ها همه به خاطر) رحمتى (است ) از سوى پروردگارت كه تنها او شنونده و داناست .))
اين كه ما هميشه رسول فرستاده ايم ، رحمت پروردگارت بوده است . يعنى خداى رحمان و رحيم چنين نيست كه مدتى دست از رحمانيتش بردارد. او شنوا
و داناست . خدا شنواست ، يعنى نداى فرياد نياز انسان به پيغمبر، كه با لسان تكوين ، هميشه بلند است را مى شنود و آن را بر مى آورد و داناست
. مى داند كه اين نياز را چگونه بايد برآورد و مى داند چه كسى را به رسالت مبعوث كند الله اعلم حيث
يجعل رسالته (315)
رب السموات و الارض و ما بينهما اءنْ كنتم مؤمنين (7)
(((همان ) پروردگار آسمان ها و زمين و آن چه در ميان آن هاست ، اگر اهل يقين هستيد.))
پروردگار تو، همان پروردگار همه آسمان ها يعنى پروردگار همه عالم . مفسرين گفته اند كه در رحمة من ربك (رحمتى است از ناحيه
پروردگار تو) ممكن است براى افرادى اين توهم ايجاد شود كه آن رحمت پروردگار توست ، ارباب ما چطور؟ قرآن براى رفع اين توهم مى
گويد: رب تو، همان رب همه آسمانها و زمين است .
اسماء الهى وقتى كه ذكر مى شود، هر اسمى به يك تناسب خاصى آورده مى شود. در اين جا هم چون كار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
پرورش دادن است و نبوت شاءنى از شؤ ون ربوبيت است ، اسم ((رب )) به كار برده است .
در انتها مى فرمايد: اگر شما اهل
اهل يقين باشيد. معنايش اين نيست كه اگر شما يقين داشته باشيد خدا اين طور است و اگر يقين نداشته باشيد، اين طور نيست ؛ بلكه به اين معنى است
كه چنين چيزى هست و بايد مطلب را درك كرد.(316)
لا اله الا هو يحيى و يميت ربكم و رب ابائكم الاولين (8) بل هم فى شك يلعبون (9)
((هيچ معبودى جز او نيست ؛ زنده مى كند و مى ميراند؛ او پروردگار شما و پروردگار پدران نخستين شماست . ولى آن ها در شكند و با (حقايق )
بازى مى كنند.))
به دنبال ربوبيت مطلقه الهى ، الوهيت مطلقه الهى ذكر مى شود: الوهيت ، استحقاق ذات پروردگار براى پرستش و استحقاق نداشتن هيچ موجود ديگر
براى پرستش است . به همين دليل كه ربى غير از او نيست و تدبيرى جز به دست او نيست ، پس معبودى جز او نيست اوست كه مى ميراند و زنده مى
كند. پروردگار شما و پروردگار پدران گذشته شما، يعنى همه شما با دست او پرورش يافته ايد.
قرآن مى فرمايد: با همه اين حقايق روشن ، باز اينها چيزى به گوششان فرو نمى ورد و در يك
حال شك تواءم با بازى به سر مى برند. اين تواءم شدن شك با بازى تصادفى نيست . خدا تضمين كرده است كه اگر انسان طالب حقيقت باشد،
راه را به او بنماياند. والَّذِينَ جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين (317) يعنى كسانى كه در راه ما بكوشند، شاءن ربوبيت
ما، اقتضا مى كند كه راهها را به آنها بنمايانيم . پس اساس مطلب اين است كه انسان ، خالصانه ، حق خواه و حق جو باشد و به طور جدى رسيدن به
حق را بخواهد؛ اما اگر انسان بخواهد همه چيز را با حالت لعب و شوخى و غيرجدى تلقى كند اين شك تواءم با لعب است كه هرگز رفع شدنى نيست
.
فارتقب يوم تاءتى السماء بدخان مبين (10) يغشى الناس هذا عذاب اليم (11)
((پس منتظر روزى باش كه آسمان دود آشكارى پديد مى آورد كه همه مردم را فرا مى گيرد؛ اين عذاب دردناكى است .))
اى پيغمبر منتظر آن روز باش كه آسمان دود آشكارى را بياورد؛ يعنى فضاى آسمان پر از دود بشود. مفسرين ، اين آيه را به چند صورت تفسير
كرده اند: يكى اينكه گفته اند اين آيه اشاره به يك حادثه واقع شده در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دارد؛ چون نوشته اند پيغمبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم يك بار قريش كه اذيت مى كردند، نفرين كرد: اللهم
اجعل سنيهم كسنى يوسف (318) ((خدايا قحطى اى مانند قحطى يوسف براى اينها بفرست )). اينها گرفتار قحطى شدند به گونه اى كه
گرسنگى چنان بر اينها فشار آورد كه وقتى به آسمان نگاه مى كردند همه چيز را تاريك مى ديدند؛ اكثر مفسرين اين تفسير را كه از ابن مسعود
نقل شده است رد كرده اند.
تفسير ديگر اين كه مقصود، قيامت است كه در قيامت چنين خواهد شد. اين تفسير خيلى ضعيف است ، چون آيات بعد درست ضد اين مطلب را مى گويد.
تفسير سوم اين است كه اين قضيه يكى از اشراف الساعة است ؛ يعنى از اتفاقاتى است كه در دنيا
قبل از قيامت واقع مى شود. قدما چيزى نداشتند كه بخواهند در اين باره بگويند. ولى امروز براى ما خيلى روشن است كه منظور چيست : با اين صنعت ها
كه بشر ساخته است ، حتما چنين روزى خواهد آمد كه يك حالتى رخ بدهد كه تمام زمين را گاز و دود فرا بگيرد.
اين كه مى گويد: دود تمام مردم را فرا مى گيرد، خودش دليل بر اين است كه آن چه به قحطى
اهل مكه تفسير مى كردند، درست نيست . همه مردم را فرا مى گيرد و همين خودش عذابى دردناك از ناحيه ربنا اكشف عنا العذاب انا مؤمنون (12) انى
لهم اَلذِّكرى و قد جاءهم رسول مبين (13) ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون (14)
(((مى گويند:) پروردگارا! عذاب را از ما برطرف كن كه ايمان مى آوريم . (جواب قرآن به اين افراد اين است كه :) چگونه و از كجا متذكر مى
شوند با اين كه رسول روشن گر (با معجزات و منطق روشن ) به سراغشان آمد! سپس از او رويگردان شدند و گفتند: او تعليم يافته اى ديوانه
است .))
قريش به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تهمت هاى مختلف مى زدند كه خود آنها با هم سازگار نبودند. اگر ديوانه است ديگر با معلم بودن
سازگار نيست . ولى اين ها را با هم مى گفتند.
انا كاشفوا العذاب قليلا انكم عائدون (15)
((ما عذاب را كمى برطرف مى سازيم ، ولى باز به كارهاى خود باز مى گرديد.))
خداوند متعال مى فرمايد: ما اين عذاب را بر مى داريم ، ولى اينچنين نيست كه آنها خوب بشوند، و دوباره به همان حالت اولشان بر مى گردند. اين
نشان مى دهد آن عذاب مربوط به دنياست ، چون در قيامت ديگر اين حرفها مطرح نيست كه مردم دعا كنند و بخواهند كه خدا عذابى را بردارد و خدا هم
بردارد.
يوم نبطش البطشة الكبرى انا منتقمون (16)
(((ما از آن ها انتقام مى گيريم ) در آن روز كه آن ها را با قدرت خواهيم گرفت ؛ آرى ما انتقام گيرنده ايم .))
انتقام ما اين نيست ، انتقام ما آن روزى است كه حمله بزرگ را به مى آوريم . ابن مسعود كه ((دخان مبين )) را به قحطى
اهل مكه تفسير كرده ، حمله بزرگ خدا را هم جنگ بدر دانسته است . ولى كسانى كه ((دخان مبين )) را مربوط به اشراط الساعه مى دانند، آن را
مربوط به قيامت مى دانند؛ يعنى اين عذاب هاى دنيوى عذاب اصلى الهى نيست ؛ حمله شديد الهى در قيامت آغاز مى شود.(319)
و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين (38)
((ما آسمان ها و زمين و آن چه را كه در ميان اين دو است به بازى (و بى هدف ) نيازمنديم .))
در دو سه آيه قبل ، قرآن كريم از كافران نقل كرد: انّ هؤ لاء ليقولون ان هى الا موتتنا الاولى و ما نحن بمنشرين (320) خلاصه حرفشان
اين است كه قيامتى در كار نيست . اين آيه در واقع برهان بر وجود قيامت از طريق توحيد است . مى فرمايد: ما در خلق آسمانها و زمين نخواسته ايم
بازى كنيم ، لعب و عبثى در كار نيست ؛ يعنى قرآن مى گويد: اگر قيامتى نباشد معنايش اين است كه هستى ،
باطل و بازيچه است .(321)
براى روشن شدن مفهوم اين آيه معنى كلمه ((لعب )) بايد روشن بشود. در لعب و بازى ، هيچ حكمت و هدفى پيدا نمى شود. البته هر لعبى ،
نسبى است يعنياز نظر آن كارى كه انجام مى شود بازيچه است ، ولى قوه خيال و واهمه بازيگر به هدف و مقصد خيالى خودش مى رسد.
در كارهاى حكيمانه ما نيز اين گونه است ، يعنى از يك نظر حكيمانه است و از يك نظر همه كارهاى حكيمانه دنيا لعب است در همين معنى قرآن كريم مى
فرمايد: انما الحيوة الدنيا لعب و لهو.(322) چون از نظر كسى كه اين كارها را مى كند حكيمانه است ، اما از نظر طبيعت و ذات آن اشيا كه كارها
روى آن ها صورت مى گيرد، لعب است . به عبارت ديگر از نظر كننده كار، اين كار حكيمانه است نه از نظر خود آن كار؛ يعنى ما با اين كار خودمان آن
اشيا را به كمال خودشان سوق نداده ايم ، بلكه آن ها را در خدمت منافع و به
كمال رسيدن خودمان قرار داده ايم .(323)
اما افعال خداوند اين گونه نيست . خداوند هرچه را خلق مى كند، خلق كردن او عبارت است از رساندن اشيا به
كمال لايق خودشان . پايان هستى رسيدن به حق مطلق و رفتن به سوى اوست . اگر كسى گمان كند كه خدا اين عالم را خلق كرده است و بعد هم معدوم
مى كند، به اين امر قايل شده كه اشيا غايت ندارند و به سوى كمال خودشان نمى روند؛ اما به
دليل اين كه خداوند متعال حكيم است و لاعب و بيهوده كار نيست ، جهت حركت تمام اين هستى ها به سوى يك هستى دايم
لايزال لايزول ، يعنى عالم بقا است . اگر عالم بقايى نبود، هستى لعب بود. همه چيز يك وجهه ((بقايى )) دارد؛ حتى زمين و زمان يوم
تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار(324) اشيا نسبت به ما انسان ها فانى و نسبت به خداوند باقى هستند. ما
عندكم ينفد و ما عند الله باق (325) اين است كه استدلال مى كند بر قيامت به اين
دليل كه ما زمين و آسمان را باطل (يعنى بى غايت و بى هدف ) نيافريده ايم . اين جا از راه توحيد، بر معاد
استدلال شده است ؛ يعنى اگر كسى خدا را به عنوان يك موجود كامل الذات و حكيم كه منزه از
فعل باطل و عبث است ، بشناسد، آن وقت مى داند كه قيامت حتما وجود دارد.(326) بنابراين كه گر دنيا را از آخرت مجزا كنيم ، جز لعب و بازى چيز
ديگرى نخواهد بود.(327)
ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون (39)
((ما آن دو را جز به حق نيافريديم ؛ ولى بيشتر آنان نمى دانند.))
اينجا نقطه مقابل لاعب ، يعنى ((حق )) را ذكر مى كند. خير، آسمانها و زمين را نيافريديم نه صرفا براى حق كه اصلا حق با اينهاست . از ذات حق
جز حق صادر نمى شود.
اءنّ يوم الفصل ميقاتهم اجمعين (40)
((روز جدايى (حق از باطل ) وعده گاه همه آن هاست .))
|