next page

fehrest page

back page

اساسا قسمت بيشتر اندام هر موجود زنده ، را آب تشكيل مى دهد. قسمت بيشتر پرتوپلاسم سلولهاى بدن كه از نظر حيات شايد اساسى ترين بخش ‍ سلول باشد، آب است . تمام فرضيه هاى پيدايش حيات در روى زمين ، منشاء حيات را آب مى دانند. اين است كه آب به طور كلى رمز حيات است و هيچ ماده اى به اندازه آب ، با حيات پيوند ندارد.
جنبنده ها مختلف هستند، بعضى با شكم راه مى روند و مى خزند، بعضى با دو پا راه مى روند و بعضى بر چهار پا راه مى روند؛ عده اى كه مى خواهند قرآن را بر آن چه از علوم و غير علوم گرفته اند تطبيق كنند، گفته اند مقصود آيه اين است كه همه جاندارها از يك موجود تك سلولى به وجود آمده اند، پس نسب تمام جاندارها به يك حيوان تك سلولى مى رسد، ولى تدريجا تكامل پيدا كرده و خزندگان و روندگان و باقى انواع موجودات به وجود آمده اند (نظريه تبدل انواع ).
ولى بايد بگوييم آيه صراحت و يا ظهورى در اين مطلب ندارد. البته اين كه انواع از يكديگر اشتقاق يافته و از يك حيوان تك سلولى به وجود آمده باشند، مخالف نظريه توحيد نيست . از نظر خالقيت خدا و از نظر توحيد، هيچ فرقى نمى كند كه انواع ، يك دفعه به وجود آمده باشند يا انواع از يكديگر اشتقاق يافته باشند. مطلب ديگر اين است كه عده اى خيال كرده اند كه اين قوانين طبيعى كه در زمينه تكامل جانداران كشف شده است مانند ((تنازع بقا))(261) يا ((اصل وراثت ))(262) يا اصل ((انطباق با محيط))(263) و... براى تكامل جانداران و براى اين كه نظام موجود به وجود بيايد، كافى است ؛ اما آن چه علماى الهى مى گويند، اين است كه اگر فرض كنيم تمام اين قوانينى كه شما براى تكامل ميگوييد درست باشد، اين ها براى اين كه يك موجود تك سلولى به صورت يك انسان در بيايد كافى نيست .
همين قوانين - مثلا اصل انطباق با محيط - نشان مى دهد نيروى مرموزى موجودات را هدايت مى كند و آن ها را به سوى خير و كمالشان هدايت مى كند، بدون آن كه خود آن ها درك كنند و بفهمند.
براى اين كه بفهماند اين ها فقط مثال بود و قدرت خدا منحصر به اين ها نيست ، مى فرمايد: خدا آن چه را كه مشيتش اقتضا كند مى آفريند. خداوند بر هر چيزى تواناست و قدرت الهى محدود نيست . هر چه را بخواهد و هر طورى كه بخواهد خلق مى كند. البته نه بدون هدف ، بلكه بر اساس حكمت و مشيت خود خلق مى كند.
لقد انزلنا آيات مبينات و الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم (46)
((قطعا آياتى روشنگر فرود آورده ايم ، و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى كند.))
ما آيه هاى روشنى را فرود آورديم . مفسرين گفته اند: مقصود از اين آيات ، آيه نور و آيات بعد از آن است . خدا هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مى كند يعنى هدايت هيچ كس از مشيت الهى بيرون نيست . البته مشيت الهى بى هدف و گزاف نيست و خود قرآن در آيات ديگر بيان مى كند كه مشيت خداوند نظامى دارد كه بر اساس آن افرادى را هدايت نمى كند. از جمله در سوره بقره راجعه به خود قرآن مى فرمايد: يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين (264) يعنى خدا با قرآن عده بسيارى را گمراه و عده بسيارى را هدايت مى كند، و خدا با قرآن نمى كند مگر فاسقان را؛ يعنى آن هايى كه زمينه روح و فطرت پاك خودشان را مسخ و منحرف كرده اند. قرآن ريسمان خداست كه براى رهايى بشر از چاه ظلمت طبيعت فرستاده شده است ، ولى كسى كه نمى خواهد از اين ريسمان استفاده كند، تقصير با خودش است .(265)
خلاصه كتاب آشنائى با قرآن ج 5
تفسير سوره زخرف
هل ينظرون الا الساعة ان تاءتيهم بغتة و هم لا يشعرون (66)
((آيا جز اين انتظارى دارند كه قيامت ناگهان به سراغشان آيد در حالى كه نمى فهمند؟!))
پس از اين كه بيان سرگذشتهايى از موسى عليه السلام و عيسى عليه السلام در آيات قبل ، به حال رؤ سا و ملاء قريش سودى نبخشيد، اين آيه تقريبا بيان ياءس آميزى درباره آنهاست .
((ينظرون )) به معناى ((ينتظرون )) است . كلمه ((نظرة )) علاوه بر معنى نگاه ، به معنى مهلت هم هست .(266)
پس هل ينظرون يعنى آيا منتظر چيزى جز مرگ يا قيامت خواهند بود؟ يعنى ديگر چيزى نمانده كه به اينها گفته نشده باشد و اميدى به حال اينها نيست . (اين در واقع زبان حالشان است نه اينكه خودشان جز اين انتظار نمى كشند).
((الساعة )) در قرآن معمولا به معناى قيامت آمده است و از باب اين كه هر كسى كه بميرد قيامت او به پا شده است (267) از مرگ هم به ((قيامت )) تعبير مى شود، پس يا مقصود اين است كه مرگ ناگهانى ، آن ها را در كام خود مى گيرد يا قيامت كبرا به طور ناگهانى برپا مى شود. اگر مقصود از ((الساعة )) مرگ باشد ممكن است مراد همان مرگ دسته جمعى اينها در جنگ بدر باشد.
الا خلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين (67)
((دوستان در آن روز دشمن يكديگرند، مگر پرهيزگاران .))
آيات قبل نقد حال اشراف قريش بود. آن ها يك دسته به هم بافته و به اصطلاح امروز يك ((طبقه )) بودند كه وحدت طبقه اى و همكارى بسيار شديد با هم داشتند. تكيه قرآن هم بيشتر روى ((همستگى طبقاتى )) آنهاست نه ((همبستگى قبيله اى )) آنها. در قرآن يك كلمه از همبستگى قبيله اى قريش نيامده است ؛ مثلا اسمى از ((بنى هاشم )) يا ((بنى اميه )) نيامده ولى اسم ملاء قريش آمده است .
در اين آيه قرآن مى خواهد بگويد اينها كه در دنيا با يكديگر دوست و متحد و عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم متشكل هستند، مبناى دوستى و وحدتشان عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم امور انسانى نيست بلكه منافعشان است . در نتيجه اين دوستى ها در قيامت كه پاى مطامع در كار نيست و حقايق ظهور مى كند تبديل به دشمنى خواهد شد.(268)
كلمه ((اخلاء)) (جمع خليل ) از ماده ((تخلل )) به معنى آميختگى و يكى شدن است .(269) دو نفر وقتى با همديگر دوست مى شوند، ولو ريشه اش مطامع باشد بالاخره با يكديگر اختلاط و مزاج روحى پيدا مى كنند و روح هايشان از همديگر متاءثر مى شود به همين دليل در آيه شريفه ، كلمه ((خلاء)) آمده است .
قطع نظر از ارتباط اين آيه با آيات قبلى كه در بالا بيان شد، خود اين آيه يك اصل كلى است . هميشه وقتى دو نفر با يكديگر دوست مى شوند وجه مشتركى در كار است و حتما يك نوع سنخيت روحى دارند و از وجود يكديگر بهره اى مى برند. دوستى مبنا و علت مى خواهد. حكما مى گويند معلول تابع علت است ؛ تا علت هست معلول هم هست ؛ علت كه رفت معلول هم مى رود. دوستى هايى كه بر مبناى مطامع مادى است تا وقتى مى تواند ادامه داشته باشد كه پاى منافع مادى در ميان باشد؛ وقتى كه رفت علت دوستى از ميان مى رود، خصوصا اگر با آشكار شدن حقايق ، همان علت دوستى به علت دشمنى تبديل شود؛ مثلا در قيامت كه حقايق روشن مى شود شخص مى بيند همان چيزى كه در دنيا محبتش را جلب مى كرد برايش آتش آورده است ؛ يعنى همان ملاك دوستى ، ملاك دشمنى مى شود.
اما اگر دو نفر بر مبناى معنويات ، بر اساس توحيد و عقيده و ايمان در دنيا با يكديگر دوست باشند، در قيامت اين دوستى نه تنها از بين نميرود، بلكه شديدتر مى شود، چون علت باقى و شديدتر شده است .
قرآن به مساءله ((اخوت فى الله )) اهميت مى دهد و طرفدار اين نيست كه انسان خداپرست در فرديت زندگى كند. اگر انسان به خاطر غير خدا كسى را دوست داشته باشد، نوعى نقص و شرك است و با دوستى خدا نوعى تضاد پيدا مى كند؛ اما دوست داشتن ديگران براى خدا عين توحيد است . مؤ منين نبايد نسبت به يكديگر حقد و كينه داشته باشند.(270) به همين دليل در دستورهاى دينى آمده است كه اگر دو نفر مؤمن نسبت به يكديگر كدورتى پيدا كردند، اين كدورت نبايد بيش از سه روز ادامه يابد و هر دو بايد براى رفع آن اقدام كنند.
در پايان بحث تفسيرى اين آيه ، به تعدادى از روايات در زمينه ((مؤ اخات فى الله ))(271) اشاره مى كنيم :
1. در حديثى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به اصحابشان فرموده است : اى عرى الايمان اوثق ؟ در ميان دستگيره هاى ايمان كدام يك محكمتر است ؟ يكى گفت : نماز؛ ديگرى گفت : روزه ؛ سومى گفت : حج و... حضرت فرمود: الحب فى الله و البغض فى الله (272) يعنى يكديگر را براى خدا دوست و يا دشمن داشتن ، محكمترين دستگيره ايمان است .
2. على عليه السلام راجع به شرايط دوستى مى فرمايد:
((اگر كسى يك خصلت نيك در او باشد و ساير خصلت ها را نداشته باشد براى من قابل تحمل است كه به خاطر همان خصلت با او دوستى كنم . اما دو چيز ركن دوستى است و نبودشان قابل تحمل نيست : يكى ((عقل )) است و ديگرى ((دين )).
در ادامه مى فرمايند: چون اگر دين نباشد من اصلا امنيت ندارم و دايما نگران هستم كه مبادا به من حقه اى بزند و زندگى تواءم با بيم و ترس گوارا نيست ، همچنين فقدان عقل ، نبود حيات است و چنين شخصى مثل مردگان است .(273)
3. امام صادق عليه السلام فرمود: بپرهيز از كسى كه به خاطر طمع يا ترس يا شكم با تو دوستى و برادرى مى كند اما پارسايان را ولو از گوشه هاى تاريك زمين پيدا كن هر چند عمرت را در جستجوى اين ها فانى كنى . خداوند بعد از پيامبران در روى زمين فاضل تر از پارسايان خلق نكرده است . خداوند هيچ نعمتى را به اندازه نعمت معاشرت و دوستى با اتقيا و پاكان به بنده اى نمى دهد.(274) بعد حضرت آيه مورد بحث را خواندند تا بفرمايند كه اين گونه دوستى ها تا ابد باقى است .
4. على عليه السلام مى فرمايد: ناتوان ترين مردم آن كسى است كه نتوانسته است براى خودش دوست پيدا كند و از او ناتوان تر كسى است كه دوست به دست آورده از دست بدهد.(275)
دستورهاى زيادى كه در زمينه چگونگى رفتار با دوستان واقعى بيان شده ، براى اين است كه اسلام مى خواهد دوستى هايى كه بر مبناى الهى است حتما باقى بماند.(276)

يا عباد لا خوف عليكم اليوم و لا انتم تحزنون (68)
((اى بندگان من ! امروز نه ترسى بر شماست و نه اندوهگين مى شويد.))
در قيامت از طرف خداوند به متقين كه ملاك دوستى هايشان خداست خطاب مى شود: اى بندگان من .
اين خودش يك پيام دوستى و دوستانه از خدا به دوستان در راه خداست . به آن ها خطاب مى شود كه ديگر بر شما نه خوفى مسلط خواهد شد و نه هرگز غمناك و محزون خواهيد بود.
تفاوت ((خوف )) و ((حزن )) در اين است كه حالت انسان در مورد خطرات احتمالى ((خوف )) و در مورد ناراحتيهاى فعلى و يا قطعى آينده ((حزن )) ناميده مى شود.
الَّذِينَ آمنوا بآياتنا و كانوا مسلمين (69)
((همان كسانى كه به آيات ما ايمان آوردند و تسليم بودند.))
در اين آيه مشخصات ديگرى از اين متقين بيان مى شود. آن ها كه به آيات پروردگار ايمان دارند و مسلمان هستند. يكى از معارف قرآن اين است كه روح اسلام تسليم است . در روايات هم زياد روى اين مطلب تاءكيد شده است اساسا گوهر انسانيت همين است . خدا انسان را به حكم فطرتى كه به او داده حق خواه و تسليم در برابر حق قرار داده است .
ادخلوا الجنة انتم و ازواجكم تحبرون (70)
(((و به آن ها خطاب مى شود:) شما و همسرانتان در نهايت شادمانى وارد بهشت شويد.))
اين آيه خطاب به كسانى است كه استحقاق بهشت را دارند؛ گفته مى شود شما با همسرانتان البته به شرط آن كه آن همسران هم استحقاق بهشت را داشته باشند، وارد بهشت شويد. بنابراين يكى از نعمت هاى بهشتى اين خواهد بود كه افرادى همسرانى داشته باشند كه پيوند تقوا، علاوه بر پيوند زناشويى ، اين ها را با يكديگر مرتبط كرده باشد؛ يعنى در رديف اخلايى باشند كه قرآن نام مى برد.
آيات بعد قسمتى از تنعمات آن ها را ذكر مى كند كه ضرورتى ندارد بگوييم ؛ به كسانى كه با همسرانشان در بهشت هستند اختصاص دارد؛ بلكه شامل همه مى شود. قبل از تفسير اين آيات به اين مطلب مى پردازيم كه آيا معاد جسمانى است يا روحانى ؟
بدون شك ما در اين دنيا دو نوع لذت و رنج مواجهيم : لذتهاى و رنجهاى جسمانى و لذتها و رنجهاى روحانى ، كه خود لذت يا رنج جسمانى هم باز روحى است ، يعنى اگر روح نباشد جسم لذت يا رنج نمى برد.
لذات و رنجهاى جسمانى يعنى لذات و رنجهايى كه انسان با روحش از راه جسم مى برد.
در لذات و رنج هاى جسمانى دو خاصيت است : يك اين كه به عضو معينى اختصاص دارد، بر عكس لذت ها و رنجهاى روحانى كه به عضو معينى اختصاص ندارد و ديگر اين كه با يك محرك بيرونى ارتباط دارد؛ يعنى تاءثير متقابلى ميان يك عامل بيرونى و درونى است
يك عده معتقدند عذاب ها و پاداشهاى آخرت روحى محض است ؛ مثلا لذتش از نوع لذتى است كه يك انسان از علم مى برد، البته در آخرت اين نوع لذت ها بسيار قوى تر و نيرومندتر از دنيا هستند. اصولا لذات و آلام روحانى قابل مقايسه با لذات و آلام جسمانى نيست .(277)
آنهايى كه نظر محققانه تر داشته اند گفته اند كه بدون شك لذات و آلام روحانى به جاى خود هست ، ولى از منطق قرآن اين مطلب را درك مى كنيم كه لذات و آلام جسمانى هم قطعا وجود دارد. البته اختلاف درجه خيلى زياد است ، حتى امور جسمانى اش هم با اين جا خيلى متفاوت است ، به همين دليل است كه تعبيرات دنيايى از رساندن آن معانى اخروى ناقص ‍ است .
حضرت على عليه السلام مى فرمايد:
و كل شى ء من الدنيا سماعه اعظم من عيانه و كل شى ء من الاخرة عيانه اعظم من سماعه (278) يعنى در دنيا هر چه كه آدم مى شنود، شنيده اش خيلى بيشتر است از آنچه كه مى بيند و در آخرت بر عكس ، آن چه كه مى بيند خيلى بيشتر است از آن چه شنيده است . يعنى با الفاظ دنيا نمى شود آخرت را بيان كرد.(279)(280)
يطاف عليهم بصحاف من ذهب و اكواب و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين و انتم فيها خالدون (71)
(((اين در حالى است كه ) ظرفها (ى غذا) و جام هاى طلايى (شراب طهور) را گرداگرد آن ها مى گردانند؛ و در آن (بهشت ) آن چه دل ها مى خواهد و چشمها از آن لذت مى برد موجود است ؛ و شما هميشه در آن خواهيد ماند.))
ظروفى زرين و جامهايى از نوشيدنيها دور آن ها گردانده مى شود. ما با اين تعبيرات آشنا هستيم ، ولى براى اينكه كسى خيال نكند كه آن چه بيان مى شود نظير همينهايى است كه ما در مجالس مان داريم ، بعد مى گويد: همين قدر بدانيد كه آنچه نفوس مايل باشد و آنچه چشم ها از آن لذت مى برد در بهشت هست اشاره به اين كه الفاظ براى افاده آن معنا كوتاه است ؛ چيزى كه چشم ها از آن لذت مى برد، موضوع ((زيبايى )) است كه يك امر روحى و معنوى است
بعضى از مفسرين گفته اند ((عين )) در اينجا اعم از عين راءس و عين قلب است ؛ يعنى آنچه بينش انسان و ديدن انسان از آن لذت مى برد.
بالاترين لذت روحى همين است كه خطاب به آنها برسد كه شما براى ابد در اينجا هستيد. عبارت اين آيه ابتدا به صورت غايب بيان شده است ، گويا براى ديگران بهشت توصيف مى شود؛ بهشتيان كه مى دانند، براى ديگران گفته مى شود تا آن ها بدانند اوضاع از چه قرار است . دوباره در آخر آيه كلام از غيبت به خطاب مى آيد.(281)
و تلك الجنة التى اورثتموها بما كنتم تعملون (72) لكم فيها فاكهة كثيرة منها تاكلون (73)
((اين بهشتى است كه شما وارث آن مى شويد به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد و در آن براى شما ميوه هاى فراوان است كه از آن مى خوريد.))
بعد از آن كه اعلام جاويد ماندن را از طرف خداوند به آنها مى دهند، در اين آيه علت و دليلش را ذكر مى كنند. آن بهشت عالى است كه شما به موجب اعمال خودتان وارثش هستيد؛ يعنى محصول دنيا و عالم تكليف شماست .
مفسرين در اين جا بحث كرده اند كه چرا تعبير ((ارث )) به كار برده شده است ؟
بعضى گفته اند كه همه انسان ها جايگاهى در بهشت دارند، ولى عده اى به موجب اعمال بد خودشان از آن محروم مى مانند و ديگران وارث مى شوند. اين خيلى بعيد به نظر مى آيد، چون مى گويد تمام بهشت را به ارث مى برند.
بعضى گفته اند كه اصلا ((اورث )) مفهوم ارث ندارد، اعطاء است ؛ يعنى اين بهشتهايى است كه به شما اعطا شده است . اين هم بعيد به نظر مى رسد كه مفهوم اعطا با كلمه ((ارث )) بيان شده باشد. علت كاربرد ((ارث )) در اين جا اين است كه مالك اصلى همه چيز، در دنيا و آخرت خداست ، اما عالم دنيا عالم حجاب است ، يعنى مالكيت خداوند براى ما ظهور ندارد و ما اسباب ظاهرى را مى بينيم ، پس وقتى وارد قيامت مى شويم ، مى بينيم همه مالكيت ها باطل و ضايع شد و همه به مالك اصلى برگشت لمن الملك اليوم لله الواحد القهار(282) مالكيت حقيقى خداوند ظاهر مى شود، خداست كه وارث همه چيز است .(283) پس اين جا كه تعبير ((ارث )) به كار رفته ، براى اين است كه مى خواهد بگويد مالكيت همه شاءنى از شؤ ون مالكيت خداوند است در پايان به ميوه هاى فراوان آن جا اشاره مى كند، كه همه آن ها را مى توانيد استفاده كنيد. ولى آن ها تمام شدنى نيست .
اءنّ المجرمين فى عذاب جهنم خالدون (74)
(((ولى ) مجرمان در عذاب دوزخ جاودان مى مانند.))
از اين آيه وصف جهنمى ها شروع مى شود. مجرمان (البته مقصود گروهى از آن هايند كه خود قرآن معين كرده است ) در عذاب جهنم جاويد مى مانند. در اين جا كلمه ((مجرم )) خصوص كافر يا مشرك نيست ، چون اولا، ((مجرم )) يعنى گنهكار و ثانيا، قرآن خلود (عذاب هميشگى ) را منحصر به كفار نكرده است و ممكن است مسلمانان هم در اثر بعضى از گناهان مانند قتل عمد، خالد در جهنم باشند.
لا يفتر عنهم و هم فيه مبلسون (75) و ما ظلمناهم و لكن كانوا هم الظالمين (76 )
((هرگز عذاب آنان تخفيف نمى يابد، و در آن جا از همه چيز مايوسند. ما به آن ها ستم نكرديم ، آنان خود ستمكار بودند.))
اگر انسان دچار شديدترين رنجها باشد ولى اميدى به اين نداشته باشد كه بالا خره اين رنج تمام شدنى است ، تحمل آن آسانتر است .
براى خالدين در جهنم ، نبودن اين اميد، عذاب روحى شديدترى را نسبت به عذاب جسمى به دنبال دارد.
در ادامه مى فرمايد: اين ها خودشان به خودشان ستم كرده اند؛ يعنى ما چيزى را از خارج به آنها تحميل نكرده ايم ، اين همان ظلم خودشان بر خودشان است كه اينجا ظاهر شده است . در حقيقت اين آيه پاسخى است در حقيقت اين پاسخى است به اين سؤ ال كه ((آيا خلود در جهنم خلاف عدل الهى نيست ؟))
و نادوا يا مالك ليقض علينا ربك قال انكم ماكثون (77)
((آنها فرياد مى كشند: ((اى مالك دوزخ ! (اى كاش ) پروردگارت ما را بميراند (تا آسوده شويم )) ) مى گويد: شما در اين جا ماندنى هستيد.))
يگانه آرزوى آن ها اين است كه بميرند، ولى در آن جا مرگى وجود ندارد. بعضى از مفسرين گفته اند: اينها با اينكه مى دانند مرگ وجود ندارد، ولى به سبب آن ملكاتى كه در دنيا دارند و ديده اند مرگ در دنيا هست ، گويا يك نوع قياس مى كنند و فرياد مى كنند: اى مالك !(284) پروردگارت كار ما را تمام كند و او جواب مى دهد: شما ماندنى هستيد.(285)
لقد جئناكم بالحق و لكن اكثركم للحق لكارهون (78)
((ما حق را براى شما آورديم ؛ ولى بيشتر شما از حق كراهت داشتيد.))
در آيات قبل بهشتيان را تسليم حق معرفى كرد: كانوا مسلمين و اين جا بر عكس ، خطاب به اهل جهنم مى گويد: ما حقيقت را بر شما عرضه كرديم ، لكن بيشتر شما نه تنها مسلمان نشديد كه حالت تنفر و كينه نسبت به حق و حقيقت پيدا كرديد. اين طبعا جز خلود، چيز ديگرى به دنبال ندارد.
خداوند هر كسى را بر فطرت اسلام و تسليم به سوى حقيقت آفريده (286) و آنچه كه در درجه اول براى هر كسى واجب و لازم است اين است كه نگذارد عناد با حقيقت در روحش رشد كند تا مبادا او را به حالت ضد خودش در آورد. انسان اگر با اين فعليت يعنى در حالت دشمنى با حقيقت از دنيا برود، همين دشمنى اش با حق تا ابد با او همراه است و تا ابد كه در قيامت مى سوزد هيچ وقت پشيمانى واقعى نخواهد داشت .(287) به همين دليل قرآن مى گويد: و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه (288) پس ‍ كسى كه به اين ها ظلم نكرده است ، همانى كه خودشان آورده اند تا ابد با آن ها خواهد بود.
البته اين راجع به همان افرادى است كه در جهنم خالد هستند، و زمانى است كه عناد با حق و حقيقت ملكه و صورت انسان شده باشد؛(289) ولى به نص خود قرآن بسيارى از عذاب ها پايان پذيرفتنى است ؛ يعنى اين طور نيستند كه همه اهل جهنم براى ابد در آن جا باقى بمانند لابثين فيها احقابا،(290) تعداد افرادى كه تا ابد در جهنم مى مانند خيلى كم است .
البته در مقابل اين احتمال كه مخاطب آيه ، مطلق بشر است ، احتمال ديگرى هم هست و آن اين كه مخاطب فقط همين اهل جهنم باشند. در ميان اهل جهنم كسانى هستند كه به دليل ديگرى جهنمى شده اند، نه به دليل عناد با حق ، در نتيجه اين ((ماكثون )) اعم است از اين كه خالد باشند يا غير خالد.
ام ابرموا امرا فانا مبرمون (79)
((بلكه آن ها تصميم محكم بر توطئه گرفتند؛ ما نيز اراده محكمى (درباره آن ها) كرديم .))
در آيه قبل گفته شد كه اين ها حق را دشمن مى دارند. در اين آيه مى فرمايد: مساءله تنها كراهت و تنفر داشتن از حق نيست ، بلكه اين ها يك سلسله نقشه نهج البلاغه و مكرها هم براى مبارزه با پيغمبر و قرآن به كار بردند. ((ابرام )) نقطه مقابل ((نقض )) است . وقتى كه چيزهايى مثل پنبه و پشم را با ريسيدن محكم مى كنند اين را ((ابرام )) مى گويند. ((نقض )) كه نقطه مقابل ابرام است يعنى يك امر پيچيده شده محكم را باز كردن ، در قرآن آمده است :
كالتى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا(291)
قرآن پس از اشاره به تصميم آن ها مبنى بر توطئه فورا تهديد مى كند: فانا مبرمون ؛ يعنى ما هم متقابلا اراده محكمى درباره آن ها داريم . در قرآن اين منطق وجود دارد و در جاى ديگر آمده است كه و مكروا مكرا و مكرنا مكرا(292) يعنى آن ها مكرى به كار بردند، ما هم مكرى به كار برديم و مكر آن ها را از بين برديم . اين مطلب به بيان هاى مختلف در قرآن آمده است كه با خدا نمى شود مكر كرد و نمى توان خدا را فريب داد.(293)(294)
ام يحسبون انا لا نسمع سرهم و نجويهم بلى و رسلنا لديهم يكتبون (80)
((آيا آنان مى پندارند كه ما اسرار پنهانى و سخنان در گوشى آنها را نمى شنويم ؟! آرى رسولان (و فرشتگان ) ما نزد آنان هستند و مى نويسند.))
آنها خيلى محرمانه و سرى در دل خودشان نقشه ها كشيدند و با يكديگر نجوا كردند تا فاش نشود، گمان كردند بازيهايى را كه بشرى با بشر ديگر در مى آورد با خدا مى شود در آورد: در حالى كه گفتار و رفتار آن ها همه ثبت و ضبط شده و در قيامت به خودشان ارائه مى شود.
قل ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين (81)
((بگو: اگر براى خدا فرزندى بود؛ من نخستين پرستنده او بودم .))
قبل از تفسير اين دو آيه ، دو مقدمه را ذكر مى كنيم :
اول اينكه اين فكر كه خدا داراى فرزند است ، هم در مسيحيت كه گفتند: المسيح ابن الله يعنى مسيح پسر خداست ، و هم در كفار جاهليت كه مى گفتند: فرشتگان ، دختران خدا هستند وجود داشته است . اصلا بت پرستى كفار جاهليت ، از فرشته پرستى ، و فرشته پرستى شان از اين فكر كه فرشتگان دختران خدا و محرم هستند سرچشمه مى گيرد؛ چون آن ها بت ها را تمثيل فرشتگان مى دانستند البته نسل هاى بعد كه آمدند، به اين مطلب كه بتها تمثيل فرشتگانند، توجهى نداشتند.

next page

fehrest page

back page