اما آنان كه بعد از دوران سختى ايمان آوردند و مهاجرت كردند و بعد هم همراه شما مجاهده كردند، اين ها هم از شما و جزء اين پيكر هستند. البته در
درجه شما نيستند، اما از شما هستند. اينها را از خودتان خارج ندانيد. چون در اين آيات ، زياد از نزديك بودن مؤمنين به يكديگر سخن رفته است و به
اصطلاح صحبت از پيوند روحى و معنوى است ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى مدت موقتى ارث را هم درميان مسلمانان كه در مدينه ميان آنها
عقد اخوت برقرار كرده بود، وضع كرد. در اين جا براى اين كه مسلمين خيال نكنند كه پيوند جسمانى به كلى بى اثر است و هر چه هست پيوند
معنوى است ، قرآن مى گويد: خويشاوندان به يكديگر اولويت دارند؛ يعنى در مساءله ارث ، باز آن چه حاكم است خويشاوندى است .(181)
تفسير سوره توبه
بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ (1) فَسِيحُواْ فِى الاَرْضِ اءَرْبَعَةَ اءَشْهُرٍ وَاعْلَمُواْ اءَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللّهِ وَ اءَنَّ اللّهَ
مُخْزِى الْكَافِرِينَ (2) وَ اءَذَانٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الاَكْبَرِ اءَنَّ اللّهَ بَرِي ءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَ
إِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ اءَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللّهِ وَ بَشِّرِالَّذِينَ كَفَروُا بِعَذَابٍ اءَلِيمٍ (3) إِلا الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئًا وَ لَمْ
يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ اءَحَدًا فَاءَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (4) فَإِذَا انسَلَخَ الاَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَ
خُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُواْ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُواْ وَ اءَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَ آتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (5)
(((اين ، اعلام ) بيزارى از سوى خدا و پيامبر او، به كسانى از مشركان است كه با آنها عهد بسته ايد. با اين
حال ، چهار ماه (مهلت داريد كه آزادانه ) در زمين سير كنيد (و هر جا مى خواهيد برويد، و بينديشيد) و بدانيد كه شما نمى توانيد خدا را ناتوان
سازيد، (و از قدرت او فرار كنيد و بدانيد) خداوند خواركننده كافران است و اين اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم ) مردم در روز حج اكبر
(روز عيد قربان ) كه : خداوند و پيامبرش از مشركان بيزارند! با اين حال ، اگر توبه كنيد، براى شما بهتر است ؛ و اگر سرپيچى نماييد،
بدانيد شما نمى توانيد خدا را ناتوان سازيد (و از قلمرو قدرتش خارج شويد) و كافران را به مجازات دردناك بشارت ده ! مگر كسانى از مشركان
كه با آنها عهد بستيد و چيزى از آن را در حقّ شما فروگذار نكردند و احدى را بر ضدّ شما تقويت ننمودند؛ پيمان آنها را تا پايان مدّتشان محترم
بشمريد؛ خداوند متقين را دوست دارد. (امّا) وقتى ماه هاى حرام پايان گرفت ، مشركان را هر جا يافتيد به
قتل برسانيد؛ و آنها را اسير سازيد؛ و محاصره كنيد؛ و در هر كمينگاه ، بر سر راه آنها بنشينيد. هرگاه توبه كنند، و نماز را برپا دارند، و زكات
را بپردازند، آنها را رها سازيد؛ خداوند آمرزنده و مهربان است .))
سوره برائت ، تنها سوره قرآن است كه بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم ندارد. بعضى ها مى گويند: چون ((برائت )) سوره مستقلى نيست و ادامه
سوره انفال است ، بسم الله ندارد.
بعضى ديگر مى گويند: چون ((برائت ))، سوره اعلام خشم و غضب است و ((بسم الله )) آيه رحمت است ، از اين جهت ((بسم الله )) در
اول اين سوره نيامده است .
بيشتر مطالب اين سوره درباره روابط مسلمانان با مشركان ، و يك قسمت درباره
اهل كتاب و قسمتى هم درباره منافقون است .
براى اين كه مفهوم سوره برائت روشن شود بايد قسمتى از تاريخ صدر اسلام بيان شود. مسلمانان در
سال هشتم هجرت ، مكه را بدون خونريزى فتح نمودند. اين فتح از جنبه معنوى اهميت زيادى داشت ؛ چون بعد از قضيه عام
الفيل اين فكر براى عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند است و وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به سهولت مكه
را فتح كرد، گفتند: پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است . اين جا بود كه اسلام قدرت خويش را در جزيرة العرب تثبيت
كرد. بعد از فتح مكه ، كفار قريش ، با مسلمين هم پيمان بودند ولى هنوز در
حال شرك و بت پرستى به سر مى بردند. در آن زمان ، جامعه دوگانه اى در مكه به وجود آمد كه نيمى مسلمان و نيمى مشرك بودند و با هم مراسم
حج را به جا مى آوردند؛ البته كفار قريش در اين سنت ابراهيمى ، تحريفات زيادى وارد كرده بودند. يك
سال به همين صورت حج انجام شد.
در سال نهم هجرى كه گروه زيادى از قريش پيمان خود را شكسته بودند، پيامبر ابتدا ابوبكر را به سمت ((امير الحاج )) روانه حج كرد، ولى
ابوبكر هنوز از مدينه چندان دور نشده بود كه سوره برائت نازل شد. همه فرقه ها اتفاق نظر دارند كه على عليه السلام ماءمور ابلاغ سوره شد.
عده اى از اهل تسنن مى گويند: على عليه السلام فقط ماءمور ابلاغ سوره بود و امارت حجاج براى ابوبكر باقى ماند؛ ولى شيعيان و عده اى ديگر
از اهل تسنن مى گويند: على عليه السلام هم ماءمور ابلاغ سوره و هم اميرالمؤمنين الحاج شد و ابوبكر به دستور پيغمبر برگشت .
تعبير وحى اين است كه اين سوره را نبايد كسى به مردم ابلاغ كند، مگر تو يا كسى كه از توست . شيعه روى اين كلمه تاءكيد مى كند و مى گويد
اين كلمه مفهوم خاصى دارد.(182) اين جمله را كه ((اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند، مگر خودت يا كسى كه از تو است )) نه تنها
اهل تشيع ، بلكه اهل تسنن هم روايت كرده اند و اصل فضيلت در اين جمله است ، خواه ابوبكر آن
سال حج رفته باشد، يا نرفته باشد. حتى اگر ابوبكر به حج رفته باشد فضيلت على عليه السلام بيشتر ثابت مى شود؛ چون به اين
معناست كه هر چند ابوبكر هست او صلاحيت ابلاغ اين سوره را ندارد. به هر
حال حضرت على عليه السلام در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام كرد و براى اين كه كسى بى خبر نماند، در مواقع مختلف هم اعلام مى
كرد.
اين سوره اعلام خيلى صريح و قاطعى به عموم مشركين به استثناى آن ها كه پيمان شكنى نكرده اند، مى باشد كه مى فرمايد: از اين
سال به بعد، ديگر مشركين حق ندارند در حج شركت كنند، بلكه شما با آن ها پيمانى نداريد و در
حال جنگ هستيد و چهار ماه به آن ها مهلت بدهيد.
در آن چهار ماه آزادند هر جا مى خواهند بروند؛ پس از گذشت چهار ماه ، ديگر هيچ حرمتى بين شما و مشركين نيست ، حق داريد آن ها را بكشيد، زندان كنيد و
اسير بگيريد؛ مگر آن كه اسلام بياورند.
آن گاه خطاب به مشركين مى گويد: ((اگر اسلام اختيار كرديد يا مهاجرت كرديد كه هيچ ، و الا شما نمى توانيد در
حال شرك در اين جا بمانيد.))
اين سوره اتمام حجت مى كند و مى گويد: مطمئن باشيد كه كارى از شما ساخته نيست ، چون پشت اين قضيه ، اراده الهى است . شما در
مقابل خدا نمى توانيد كارى انجام بدهد و او را ناتوان كنيد و باز گرديد، اين برايتان بهتر است .(183)
وَ إِنْ اءَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَاءَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ اءَبْلِغْهُ مَاءْمَنَهُ ذَلِكَ بِاءَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ (6)
((و اگر يكى از مشركان از تو پناهندگى بخواهد، به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود (و در آن بينديشد)؛ سپس او را به
محل امنش برسان ، چرا كه آنهاگروهى ناآگاهند.))
در ادامه مى فرمايد: اگر مشركى از شما پناه خواست ، براى اين كه حقايق را بشنود، به او پناه بدهيد؛ سخن خدا را به وى ابلاغ كنيد و بعد هم او را
سالم به محل امن خود برسانيد.
مطلبى كه مخصوصا در عصر ما زياد مطرح است ، اين است كه آيا آيه فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ،(184) با آيه لا اكراه فى الدين
، (185) منافات ندارد؟ آيا اين كه مشركين را بكشيد با اصل آزادى عقيده ، كه امروز جزء حقوق بشر است ، منافات ندارد؟ مى گويند كه هر كس
اختيار دارد و حق طبيعى و فطرى اوست كه هر عقيده اى را انتخاب كند.
اساس اين حرف دروغ است . بشر حق فطرى و طبيعى دارد، ولى حق طبيعى و فطرى او اين نيست كه هر عقيده اى را كه انتخاب كرد، محترم باشد. مى
گويند انسان محترم است ، پس اراده و انتخاب او هم محترم است . اسلام مى گويد: انسان محترم است ، ولى لازمه احترام انسان ، اين است كه استعدادها و
كمالات او محترم باشد؛ يعنى انسانيت محترم باشد. انسان به موجب يك سلسله استعدادهاى بسيار عالى كه در خلقت او قرار داده شده ، محترم و مورد
كرامت است ؛ انسان بودن انسان به هيكلش نيست ؛ اگر انسانى عليه كمالات انسانى خود اقدام كند او ديگر انسان نيست .
شريف ترين استعدادهايى كه در انسان هست بالا رفتن به سوى خدا و تشرف به شرف توحيد است . بنابراين ملاك احترام و آزادى انسان اين است كه
در مسير انسانيت باشد؛ انسان را در مسير انسانيت بايد آزاد گذاشت ، نه در هر چه خودش انتخاب كرده است . چه بسا عقيده اى كه انسان انتخاب مى
كند، بر ضد انسانيت باشد.
البته ميان علم و عقيده ، فرق است .علم آن چيزى است كه بر اساس منطق پيش مى رود. انسان در علم بايد آزاد باشد؛ اما عقيده اى را كه انسان انتخاب
مى كند، بر مبناى تفكر نيست . عقيده ها بيشتر به تقليد و پيروى كوركورانه از محيط يا پيروى از شخصيت هاست .
چرا انسان بايد در اين عقايدى كه ريشه آن تقليد و پيروى كوركورانه از محيط يا پيروى از شخصيت هاست و مغرضانه به او القاء كرده اند، آزاد
باشد؟ اين آزادى معنايش اين است كه شخصى اشتباه كرده و با دست خود زنجيرى به دست و پاى خويش بسته است ؛ بعد هم بگوييم چون با دست
خودش زنجير را بسته است ، حقوق بشر اقتضا مى كند كه ما اين زنجير را از دست و پاى او باز نكنيم .
بنابراين اين گونه نيست كه هرچه بشر انتخاب كند، حق باشد. بشرى كه اشرف كائنات است ، اگر به جاى خدا به پرستش موجوداتى مانند سنگ
و چوب مشغول شود، در حقيقت از مسير انسانيت منحرف شده است و چون از مسير انسانيت منحرف شده است ، به خاطر انسانيت بايد اين زنجير را به هر
شكل از دست و پاى او باز كرد و اگر اين امكان ندارد، بايد لا اقل او را از سر راه ديگران برداشت .(186)
خلاصه كتاب آشنائى با قرآن ج 4
تفسير سوره نور
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم # سورة انزلناها و فرضناها و انزلنا فيها ايات بينات لعلكم تذكرون (1)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. [اين ] سوره اى كه (دستورات ) آن را
نازل و آن را واجب گردانيديم و در آن آياتى روشن فرو فرستاديم ؛ باشد كه شما متذكر شويد.))
بيشتر آيات سوره نور در مورد مسائل مربوط به عفاف است . تعبير سورة انزلناها(187) - كه تنها اين سوره با چنين تعبيرى آغاز مى شود
- و تعبير فرضناها، اين مطلب را مى فهماند كه مسائل مربوط به عفاف بسيار جدى است ؛ يعنى درست در جهت عكس بشر امروز كه در جهت آزادى
جنسى گام برمى دارد، قرآن اين مسائل را مهم مى شمارد و اين نشان مى دهد كه اين قوانين ، تغييرناپذير است و مقتضيات زمان آن را تغيير نمى دهد و
نمى تواند تغيير دهد، اين ها جزء اصول زندگى بشر است . اين كه مى فرمايد: ما در اين سوره آيات روشنى فرستاده ايم . ممكن است مقصود تمام
آيات سوره يا آن آياتى باشد كه در وسط سوره آمده و در واقع ستون فقرات اين سوره است . آن آيات بر خلاف ساير آيات سوره كه مربوط به
آداب و اخلاق جنسى است است ، مربوط به اصول عقايد است .
قرآن مخصوصا اين ها را به عنوان ((تذكر)) بيان مى كند، شايد يك علتش احترام گذاشتن به بشر باشد؛ يعنى ما شما را به مسائلى متوجه
ميكنيم كه اگر خودتان هم بينديشيد، مى فهميد.
چون تذكر بر خلاف تفكر كه جهل انسان را برطرف مى كند، در مسائلى است كه فطرت انسان صحت آنها را درك ميكند، ولى بايد ياد آورى كرد.
الزانية و الزانى فَاجلِدوُا كل واحد مِنهُما مائة جلدة و لا تاءخُذُكم بهما راءفَه فى دين الله اءِن كُنتُم تؤ مِنوُنَ بِاللَّهِ وِ اليَومِ الاخِر وَليِشهَد عَذَابَهُما
طَائِفَة مِنَ المُؤ مِنين (2)
((به هر زن زناكار و مرد زناكارى صد تازيانه بزنيد، و اگر به خدا و روز باز پسين ايمان داريد، در [كار] دين خدا، نسبت به آن دو دلسوزى
نكنيد، و بايد گروهى از مؤمنان در كيفر آن دو حضور يابند.))
در اين آيه سه مطلب بيان شده است : اول اين كه زناكار - اعم از مرد و زن - بايد با صد تازيانه مجازات شود. مطلب دوم اين كه به مؤمنين آگاهى
مى دهد كه در مورد اين مجازات مبادا تحت تاءثير عواطفتان قرار بگيريد و دلتان به رحم آيد و فكر كنيد اين
عمل ، ((غير انسانى )) است . مطلب سوم اين كه مجازات را در خفا انجام ندهيد. اين مجازات براى عبرت گرفتن ديگران است ، بايد در حضور مردم
باشد تا بدانند اسلام در مساءله عفاف ، حساسيت فوق العاده اى دارد.
اما فلسفه مجازات زنا چيست ؟ عده اى علت مجازات زنا را ((مرد سالارى )) مى دانند؛ يعنى در دوره هايى مرد خودش را مالك زن مى دانسته و وقتى
زن زنا كرده است ، از نظر مرد گويا يك چيزى را كه تعلق به او داشته ، در اختيار ديگرى قرار داده و از اين جهت مجازات زنا بر قرار شده است .
معلوم است كه از نظر اسلام اين يك حرف بى اساس است . در اسلام مجازات زنا منحصرا براى زن نيست بلكه هم زن و هم مرد بايد مجازات شوند.
مساءله ديگرى در عرف امروز اروپا مطرح است ، اين است كه فلسفه حرمت زناى مرد زن دار اين است كه به زنش خيانت كرده و حق او را از بين برده
است ؛ پس مردى كه زن ندارد و زنى هم كه شوهر ندارد تعهدى در برابر كسى ندارند؛ و زنا براى آن ها بدون
اشكال است !
ولى از نظر اسلام براى هيچ مرد و زنى جز با تشكيل خانواده ، حق كاميابى جنسى وجود ندارد.
از نظر اسلام مجازات مرد زن دار و زن شوهردار كه طبعا تحت فشار و غريزه جنسى نيستند و روى هوسبازى زنا مى كنند، شدت پيدا مى كند؛ يعنى
علاوه بر مجازات كلى كه همان صد تازيانه است ، رجم و سنگسار نيز مى شوند.
اسلام براى خانواده اهميت فوق العاده اى قائل است و لذا در خارج از كانون خانوادگى ارضاى كاميابى جنسى را ممنوع مى داند. يكى از چيزهايى كه
پايه خانوادگى را محكوم مى كند، همين مساءله است و علت اين كه پايه كانون خانوادگى در اروپا
متزلزل است ، عمل نكردن به اين دستورات است .(188)
اسلام مى گويد: يا بايد يك شخص محروميت را به صورت مطلق تا پايان عمر بپذيرد، يا ازدواج كند و به تعهدها و مسؤ وليت هاى آن پايبند شود.
البته اسلام بر عكس قانون كليسا، تجرد و عزوبت را پليد مى داند و ازدواج را مقدس مى شمارد. در اين جا خوب است به حكم لاترى
الجاهل الا مفرطا او مفرطا(189) گفته شود كه دنياى اروپا قبل از اين دو سه قرن اخير كه قانون كليسا بر آن حاكم بود، در يك حد افراطى در
محدود كردن روابط جنسى كوشش مى كرد و به اسلام ايراد مى گرفت . اساسا در قانون كليسا ارتباط جنسى ، حتى با زن شرعى پليد بود، زيرا
زن را ذاتا موجودى پليد مى دانستند و به همين دليل پاپ از ميان افراد مجرد انتخاب مى شود. البته آن ها به خاطر اين كه اكثر مردم نمى توانند
مجرد بمانند و مرتكب زنا مى شود، از باب دفع افسد به مفسد ازدواج را اجازه مى دهند.(190)
الزانى لا يَنكُحُ الا زانية او مشركة و الزَّانية لا يَنكِحُها الا زان او مشرك و حرم ذلك على المؤمنين (3)
((مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى كند و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به ازدواج خود در نمى آورد و اين كار بر مؤمنان
حرام شده است .))
و الَّذِينَ يرمون المحصنات ثم لم ياتو باءربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا و اولئك هم الفاسقون (4)
((و به كسانى كه نسبت زنا به زنان پاكدامن مى دهند، پس چهار گواه نمى آورند، هشتاد تازيانه بزنيد، و هيچگاه شهادتى را از آن ها نپذيريد، و
اينانند كه خود فاسقنند.))
كسانى كه رمى مى كنند - رمى ، يعنى تيراندازى - و با تير تهمت ، زنان پاكدامن (191) را هدف قرار مى دهند و بدون آن كه چهار شاهد بياورند،
نسبت ناپاكدامنى به آن ها مى دهند بايد هشتاد تازيانه بخورند.
البته اسلام هيچ مدعايى را بدون دليل نمى پذيرد. بعضى از مدعاها با گفتن حرف يك نفر هم
قبول مى شود و در بعضى موارد باد حتما دو شاهد عادل مرد اقامه شود؛ ولى اسلام در دعاوى ناموسى و آنجا كه پاى حرمت ناموس و لكه دار شدن
عفاف در ميان باشد، مى گويد: چهار نفر شاهد عادل بايد شهادت بدهند. اسلام كه مى گويد چهار شاهد بيايند، هدفش اين نيست كه بخواهد تجسس و
تحقيق بشود تا زنا ثابت گردد؛ بر عكس اسلام مى خواهد زنا كمتر ثابت شود. از نظر اسلام اگر هزار زنا صورت گيرد و مخفى بماند، آسانتر
است از اين كه زن عفيفى كه زنا نكرده است ، مورد اتهام قرار گيرد. اين كه اسلام نمى خواهد زنا انجام شود، از راه شاهد و مجازات نيست بلكه راه هاى
تربيت فردى و مقررات اجتماعى قرار داده تا زنا واقع نشود؛ البته براى كسانى كه اين راه ها در آن ها مؤ ثر واقع نمى شود، مجازات هم
قايل شده است .
پس اگر كمتر از چهار نفر شهادت دادند - اگر چه راستگو باشند، اما چون زنى را متهم كرده اند - بايد هشتاد تازيانه بخورند. علاوه بر اين
مجازات بدنى ، يك مجازات اجتماعى نيز مى شوند و آن اين كه براى هميشه شهادت اين ها مردود است . مجازات سوم اين است كه اينها فاسق محسوب مى
شوند؛ البته بعضى گفته اند اين فاسق محسوب شدن ، مجازات جداگانه اى نيست و
قبول نشدن شهادت و فاسق بودن ، مجموعا يك مجازات است و به منزله بيان علت است ؛ يعنى اين ها چون فاسق شدند، شهادتشان
قبول نيست و هر چيز ديگر نيز كه شرطش عدالت است از آن ها قبول نمى شود.
ولى بعضى گفته اند دو مجازات است و اگر به فرض ، اين شاهدى كه نتوانسته مدعايش را ثابت كند توبه كند، فسقش از بين مى رود؛ يعنى او را
عادل مى دانيم و هر چيزى كه شرطش عدالت باشد از او قبول مى شود؛ اما شهادتش هيچ وقت
قبول نمى شود. چون مجازاتى جداگانه است .
الا الَّذِينَ تابوا من بعد ذلك و اصلحوا فان الله غفور رحيم (5)
((مگر كسانى كه بعد از آن [بهتان زدن ] توبه كرده و به صلاح آمده باشند كه خدا البته آمرزنده مهربان است .))
اين آيه استثنايى بر حكم آيه قبل مى باشد كه در مورد اين استثنا سه حالت مى توان داد:
يكى اينكه اگر شاهدى كه نتوانست مدعاى خود را ثابت كند، توبه كرد چون توبه كرده ، به او تازيانه نزنند، شهادتش
قبول باشد و فاسق هم نباشد؛ ولى اين احتمال را كسى نداده است . همين قدر كه كسى زنى را متهم كرد و نتوانست ثابت كند، حتما بايد تازيانه
بخورد.
احتمال دوم اين است كه اگر كسى توبه كرد، هم شهادت او قبول باشد و هم فاسق شمرده نشود، يعنى تمام محروميتهاى اجتماعى او برگردد.
احتمال سوم اين است كه مجازات دوم ، يعنى قبول نشدن شهادتش هميشه باقى بماند و استثنا صرفا مربوط به عبارت آخر باشد؛ يعنى ديگر فاسق
شمرده نشود و بعيد نيست كه اين سومى درست باشد.
و الَّذِينَ يرمون ازواجهم و لم يكن لهم شهداء الا انفسهم فشهاده احدهم اربع شهادات بالله انَّه لمن الصادقين (6) و الخامسة اءن لعنت الله عليه اءن
كان من الكاذبين (7)
((و كسانى كه به همسران خود نسبت زنا مى دهند، و جز خودشان گواهانى [ديگر] ندارند، هر يك از آنان [بايد] چهار بار سوگند ياد كند كه او
قطعا از راستگويان است و [گواهى در دفعه ] پنجم اين است كه [شوهر بگويد كه ] لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد.))
اگر كسى زنى را متهم به زنا كند، بايد چهار شاهد بياورد و بايد بداند كه اگر چهار شاهد وجود نداشت وظيفه اش سكوت است و اگر شهادت
بدهد، خودش را تازيانه ميزنند؛ اما اگر شاهد، شوهر زن باشد، بايد پيش حاكم چهار بار سوگند به خدا بخورد و خدا را گواه بگيرد به اينكه
آن چه مى گويد راست است و دروغ نمى گويد. پس يك بار شهادت دادن كافى نيست و بايد اين شهادت چهار بار آن هم تواءم با سوگند باشد.
در مرتبه پنجم بايد به خودش لعنت كند و بگويد لعنت خدا بر من اگر دروغ بگويم .
بعد به زن تكليف مى كنند و مى گويند شوهرت ((لعان )) كرد؛ يعنى چهار بار قسم خورد و يك بار هم خودش را اگر دروغگو باشد لعنت كرد،
تو چه مى گويى ؟ اگر زن اقرار كرد يا سكوت كرد و از خود دفاع نكرد، مجازات مى شود، ولى يك راه ديگر براى زن مى گذارند و مى گويند
تو هم مثل شوهرت قسم بخور.
و يدرؤ ا عنها العذاب اءن تشهد اربع شهادات بالله انَّه لمن الكاذبين (8) الخامسة اءن غضب الله عليها اءن كان من الصادقين (9)
((و از [زن ] كيفر ساقط مى شود، در صورتى كه چهار بار به خدا سوگند ياد كند كه [شوهر] از دروغگويان است و [گواهى ] پنجم آن كه خشم
خدا بر او باد اگر [شوهرش ] از راستگويان باشد.))
اگر زن حاضر شود كه چهار بار خدا را گواه بگيرد و قسم بخورد كه شوهرش دروغ مى گويد و در دفعه پنجم هم بگويد ((غضب خدا بر من
اگر شوهرم راست مى گويد))، مجازات نمى شود. آن وقت اسلام مى گويد:
حال كه كار به اينجا كشيده است ، ميان شما بايد جدايى مطلق باشد و طلاق هم لازم نيست ، همين
عمل ((لعان )) يا ((ملاعنه )) در حكم طلاق است ؛ شما ديگر از يكديگر جدا هستيد.
و لو لا فضل الله عليكم و رحمته و اءن الله تواب حكيم (10)
((و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود و اين كه خدا توبه پذير و حكيم است [خداوند احكام شديدى بر شما
نازل مى كرد].))
اين آيه مى فرمايد كه شما ممكن است فكر كنيد آن چه ما در اين زمينه بيان كرده ايم ، دستورهاى شديدى است ؛ ولى بدانيد اين ها
فضل و رحمت الهى و مظهر توبه پذيرى اوست و مصلحت شما چنين ايجاب مى كند.(192)
ان الَّذِينَ جاؤ ا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرى ء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم
(11)
((در حقيقت ، كسانى كه آن بهتان [داستان افك ] را [به وجود] آوردند، دسته اى از شما بودند. آن [تهمت ] را شرى براى خود تصور مكنيد بلكه
براى شما در آن مصلحتى [بوده ] است . براى هر مردى از آنان [كه در اين كار دست داشته ] همان گناهى است كه مرتكب شده است و آن كس از ايشان كه
قسمت عمده آن را به گردن گرفته است ، عذابى سخت خواهد داشت .))
اين آيات معروف به ((افك )) است . ((افك )) يعنى تهمت كه مربوط به جريان تاريخى است .
منافقين براى از بين بردن آبروى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در جريانى ، يكى از همسران ايشان را مورد اتهام قرار دادند. اين تهمت
بعد به شكلى در آمد كه - چه از نظر وضع عمومى و چه از نظر آيات قرآن در شاءن آن زن متهم - براى آن زن يك افتخار به شمار آمد؛ يعنى شكى
باقى نماند كه اين اتهام دروغ بوده است و آن زن از اين تهمت تطهير شد. به عقيده
اهل تسنن و بعضى از شيعيان آن زن عايشه بوده است ، ولى بعضى از اهل تشيع ، او را ماريه قبطيه مى دانند.
اين آيات نكات تربيتى و اجتماعى حساسى را بيان مى كند. در ابتدا مى فرمايد: آنان كه ((افك )) را خلق كردند، يك دسته
متشكل از خود شما هستند؛ قرآن به اين وسيله مسلمين را بيدار مى كند كه ميان خود شما، از متظاهران به اسلام ، گروهى هستند كه
دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناك مى باشند، يعنى هدف و منظور به وجودآورندگان جريان افك بى آبرو ساختن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
بود. در ادامه مى فرمايد: گمان نكنيد كه اين جريان حادثه بدى بود و شكستى براى شما مسلمانان به شمار آمد، خير، اين داستان به سود جامعه
اسلامى بود؛ به دو دليل : يكى اين كه اين گروه منافق شناخته شدند. در هر جامعه اى بزرگترين خطرها اين است كه صفوف مشخص نباشد.
|