در قرآن نيز دو گونه مخاطب وجود دارد: يكى در هنگام دعوت به لسان است : يا ايها الناس ، يعنى : اى همه انسان ها و ديگرى خطاب به
پذيرفتگان است : يا ايها الَّذِينَ آمنوا، يعنى : اى كسانى كه ايمان آورده ايد.
برخى مى گويند: مخاطب قرار دادن انسان ها به وسيله قرآن با تعبير كلى ((انسان )) - بدون در نظر گرفتن مليت ، نژاد، طبقه و... - در حالى
كه آن ها موجوداتى انتزاعى هستند و هيچگونه وجدانى ندارند، نه عملى است و نه صحيح .
قرآن در جواب آن ها مى فرمايد: اسلام ، همچون ساير مكاتب نيست كه بخواهد انسان ها را با تكيه بر وجدان و غرور ملى يا طبقه اجتماعى به سوى
جنبش ، فرا بخواند، بلكه اسلام با توجه به اصل فطرت و وجدان روحى و ملكوتى كه در وجود همه انسان ها است ، آن ها را مورد خطاب قرار مى
دهد.مثلا وقتى كه در قرآن ، بحث از برقرارى عدالت مى شود، هدف اين نيست كه با تحريك عواطف و احساسات قشر محروم ، آن ها را بر عليه متكبران
بشوراند، بلكه همه انسان ها را به پرستش فرا مى خواند، به خاطر فطرت گرايش به پرستش موجود در توحيد، سرلوحه رسالت همه انبيا
قرار گرفته است و همه انسان ها به پرستش صاحب اختيار و رب خود فراخوانده شده اند. اما شرك ، نقطه
مقابل توحيد است و معناى دقيقش اين است كه به جاى خدا، غير خدا را قرار بدهيم و لزوما به معنى شريك قرار دادن فردى با خدا (ثنويت ) نيست .
در اين آيه تقوا، نتيجه توحيد و بندگى خدا ذكر شده است . كلمه تقوا از ((وقى )) و به معنى نگهدارى است ، كه مستلزم پاكيزگى و طهارت
است و همچون ايمان ، داراى درجات متعددى مى باشد. قرآن در ابتداى سوره بقره مى فرمايد كه قرآن ، براى هدايت انسان هاى باتقواست ، يعنى
براى هدايت انسان هايى است كه تقواى اوليه اى را كه هنگام تولد دارا مى باشند، حفظ مى كنند، كه از آثار آن تقوا، نيرومند شدن روح و پاكى
روان مى باشد كه نتيجه آن نيز انجام دادن اعمال نيك است .(89)
الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الاَرْضَ فِرَاشا وَالسَّمَاء بِنَاء وَاءَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَاءَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقا لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ اءَندَادا وَ اءَنتُمْ تَعْلَمُونَ
(22)
((آن كس كه زمين را بستر شما، و آسمان [= جو زمين ] را همچون سقفى بالاى سر شما قرار داد؛ و از آسمان آبى فرو فرستاد؛ و به وسيله آن ، ميوه
ها را پرورش داد، تا روزى شما باشد. بنابراين ، براى خدا همتايان قرار ندهيد، در حالى كه مى دانيد (هيچ يك از آنها، نه شما را آفريده اند، و نه
شما را روزى مى دهند.))
خداوند از انسان ها مى خواهد كه در پديده هاى اطراف خود تاءمل كنند، كه آيا اين زمين كه همچون مكانى براى استراحت و اين آسمان كه همچون سقفى
زيباست و اين ابرها و باران ها كه موجب روييدن گياه ها و ميوه هاى مختلف مى شوند، مى توانند بر اثر تصادف ايجاد شده باشند؛ مسلما اين چنين
نيست و تنها خداوند يكتاست كه در سايه لطف و رحمتش ، اين نعمت ها را در اختيار ما قرار داده است .(90)
وَ إ ن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَاءْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ (23)
((و اگر درباره آنچه بر بنده خود [ = پيامبر] نازل
كرده ايم ، شك و ترديد داريد، (دست كم ) يك سوره مانند آن بياوريد؛ و گواهان خود را - غير خدا (براى اين كار) فرا خوانيد، اگر راست مى
گوييد.))
قرآن مجيد در اين آيه از مخاطبين مى خواهد كه اگر به معجزه بودن قرآن اعتقاد ندارند، كتابى همچون آن را بياورند. در سوره اسراء علاوه بر انسان
ها از جنيان نيز اين دعوت به عمل آمده است .(91) از اين آيه معلوم مى شود كه قرآن به وجود معجزه در عالم اعتقاد دارد و خود قرآن را معجزه مى داند.
كلمه معجزه از ((عجز)) به معنى ناتوانى گرفته شده و به معنى انجام دادن كارى است كه ديگران قادر به انجام آن نباشند. قرآن معجزه را آيه
خوانده و آن را به عنوان نشان و دليل محكمى براى فرستاده بودن از جانب خدا مى داند.
درباره چيستى معجزه ، نظرات متعددى وجود دارد كه به اجمال به آن مى پردازيم :
1 - ((معجزه امرى است كه بدون علت رخ ميدهد.)) اين نظر مادى مسلكان براى نفى معجزه است و سخن نادرستى است ؛ زيرا اولا اگر معجزه بدون
علت رخ داده باشد نمى تواند دليل بر صدق پيامبران باشد. ثانيا اگر (به فرض
محال ) چيزى بدون علت رخ دهد، ديگر هيچ چيز حتى خدا قابل اثبات نخواهد بود.
2 - ((در معجزه علتى جانشين علت واقعى شى ء مى گردد و اين به معنى استثنا در قانون عليت نيست .)) اين تعبير نيز نادرست است ؛ زيرا نظام
عالم على و معلولى است و هر علت ، معلول خاص دارد و هر معلول هرگز بدون علت خود به وجود نمى آيد و لذا نمى توان بر اساس قرارداد، علتى
را جانشين علت ديگر كنيم .
3 - ((معجزه به معنى خرق عادت طبيعت است ، نه خرق قانون عليت و نه استثنا در آن .))
آن چه در اطراف ما رخ مى دهد مسلما بدون علت نيست ، اما اگر چه بشر سعى مى كند با علم و تجربه روابط على و معلولى را كشف ميكند، فقط خداست
كه بر علت واقعى اشيا آگاه است و انسان فقط به يك سلسله ارتباطات دسترسى پيدا مى كند و آن را رابطه عليت مى پندارد.
هگل فيلسوف اروپايى نيز قضايا را به دو دسته تقسيم مى كند. دسته اول قضايايى ضرورى ، عقلى و تخلف ناپذيرند؛ مانند قضاياى ضرورى
در فلسفه و منطق ، مثل امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع نقيضين يا در رياضيات ، اين كه زواياى مثلث 180 درجه است .
دسته دوم قضاياى تجربى است كه هيچ ضرورتى ندارد؛ مثل اين كه آب در 100 درجه تبخير مى شود، و به همين خاطر است كه علوم تجربى روز
به روز تغيير مى كند. ادعاى معجزه در باب مسايل عقلى و ضرورى غير ممكن و
نامقبول است ، اما اگر فردى مدعى شد كه مى تواند بر خلاف ناموس و عادت طبيعت كارى انجام دهد، امكان مى دهيم كه آن ادعا درست باشد. به عنوان
مثال اگر فردى مدعى شد كه با دميدن مى تواند مرده اى را زنده كند، چون اين امر يك
محال عقلى نيست و علم بشر در اين رابطه از راه تجربه به دست آمده امكان وقوع اين امر وجود دارد و مى تواند معجزه باشد. با اين توضيحات ،
امكان وجود معجزه بر اساس علم ناقص بشر وجود دارد.
ذكر اين نكته جالب است كه انسان هاى گوناگونى با تقويت اراده خود و به طور كلى تسلط روح بر بدنشان توانسته اند كارهاى خارق العاده اى
انجام بدهند. از اين مساءله مى توان نتيجه گرفت كه دانش معجزه براى پيامبران كه
كامل ترين انسان ها بودند و قوى ترين روح ها را داشتند، امرى سهل و ممكن مى باشد.
حال پس از پذيرفتن اصل معجزه و امكان آن ، به اين بحث مى پردازيم كه دلالت و رابطه معجزه و صدق نبوت چگونه است . دلالت معجزه بر صدق
نبوت نه يك دلالت قراردادى (مانند دلالت علائم رانندگى ) است و نه يك دلالت طبيعى
(مثل دلالت سرفه بر سينه درد)، بلكه يك دلالت عقلى است ؛ بدين معنا كه خداوند با مردم قراردادى نبسته كه اگر از فردى اين
اعمال سر زد، او فرستاده من است ، و يا معجزه چيزى نيست كه انسان ها بتوانند بر اساس تجربه به آن پى ببرند، بلكه معجزه معلولى است كه
بر علتى دلالتى مى كند. البته تصور متكلمين اين است كه در هنگام معجزه ، پيغمبر يك رابطه ظاهرى با معجزه دارد و در واقع اين خداست كه در آن
امر دخالت مى كند، كه اين تصورى نادرست است . زيرا هميشه بين معجزه آورنده و معجزه يك رابطه واقعى برقرار است كه سر زدن اين
عمل از غير او ممكن نيست و معجزه آورنده (ولى الله ) در هنگام معجزه با اتصال نيرويش به نيروى الهى اين كار را انجام مى دهد كه كسب اين مقام نيز در
اثر اطاعت كامل از خداوند متعال و رياضت هاى عملى به دست مى آيد. پس دلالت معجزه بر صدق نبوت يك دلالت عقلى و صد در صد منطقى است .
مسيحى ها با استناد به آيات 90 تا 93 سوره اسرا،(92) اين سؤ ال را مطرح مى كنند كه چرا پيامبر درباره خواسته عده اى مبنى بر تقاضاى
معجزه ، امتناع مى ورزيده است . بعضى از نويسندگان اسلامى همچون اقبال اين گونه جواب داده اند كه بشر در زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و
آله و سلم دوران كودكى خود را پشت سر گذاشته بود و از دوره توحش به تفكر رسيده بود و اصلا فلسفه ختم ثبوت نيز همين است كه دوره آوردن
معجزه به پايان برسد و دوره منطق و عقل و علم و تجربه آغاز شود و به همين خاطر بود كه پيامبر امتناع مى ورزيد.
درست است كه اقبال قصد داشته از ختم نبوت دفاع كند، ولى فلسفه اى كه او بدان استناد كرده نتيجه عكس مى دهد و به ختم ديانت منجر مى شود، نه
ختم نبوت ؛ زيرا اين فرض كه بشر در دوران بلوغ فكرى نيازمند معجزه نيست ، سخنى اشتباه است . چون معجزه به معنى نشانه است و پيامبر نه
تنها بر اساس منطق با مردم سخن مى گفت ، به اذعان خود پيامبر، اين سخنان خدا بوده كه بر زبان او جارى مى شد(93) و معنى
رسول و نبى نيز همين است كه فرد پيام شخص ديگرى را منتقل كند. علت تاءكيد بر اين نكته كه سخنان پيامبر علاوه بر اين كه بر اساس منطق و
عقل بود، سخنان خدا بود، بدين خاطر است كه اگر صحبت هاى پيامبر را حرف خود او بدانيم ، تمرد از آن نبايد مستوجب عذاب و عقاب شود ، زيرا ما
فقط بر خلاف يك سخن منطقى عمل كرده ايم ، در حالى كه اين چنين نيست و سخن پيامبر حرف هاى خداوند بود كه بر زبان او جارى مى شد و لذا
هرگونه تمرد از آن مستوجب عذاب است .
باز مى گرديم به سؤ ال كشيشان . مى گويند: چطور پيامبر در برابر شش خواسته مردم امتناع ورزيد و فقط ((سبحان الله )) گفت . براى
توضيح بيشتر، به سه نكته اشاره مى كنيم :
اول اين كه همان طور كه قبلا نيز گفتيم ، معجزه يك امر محال و ناشدنى و خلاف
عقل نيست ، پس تقاضاى يك امر محال معجزه نمى باشد.
دوم ، پيامبران ملزم نيستند كه به تمام پيشنهادات و تقاضاهاى مردم عمل كنند و به تناسب آن معجزه بياورند، بلكه فقط معجزه و به عنوان نشانه و
آيتى بر صحت ادعاى آن هاست .
نكته آخر اين كه پيامبران معامله گر نيستند كه ملزم باشند براى ايمان آوردن يك عده دست به انجام هر كارى بزنند. با اين توضيحات و دقت در
آيات 90 تا 93 سوره اسرا آشكار مى شود كه تمام آن تقاضاها يا سوداگرانه بوده ، يا به واسطه حماقت و يقينا به خاطر كسب حقيقت صورت
نگرفته است . پس پيامبر ملزم نبوده كه به آن ها پاسخ بدهد. البته چنين نيست كه پيامبر اسلام هيچ معجزه اى نداشته باشد، بلكه چند مورد از
معجزات پيامبر در تاريخ و قرآن ذكر شده كه به برخى از آن ها مى پردازيم .
1. سفر پيامبر از مسجد الحرام به مسجد الاقصى كه در يك شب صورت پذيرفت و پيامبر در جواب منكران به خصوصيات قافله اى كه از شام به
مكه مى آمد، اشاره كردند.(94)
2 - داستان ((شق القمر)) كه توسط پيامبر صورت پذيرفت .(95)
3 - معجزه جاويد قرآن كه براى همه زمان ها و همه مكان هاست . اشاره به اين معجزه مى تواند زمينه خوبى براى ورود به بحث راز خاتميت پيامبر
باشد.(96)
علت وقوع ختم نبوت در زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم اين است كه دين خاتم تفاوت هايى با ساير اديان داشت ، كه يكى از آن ها
معجزه آن (قرآن ) مى باشد. ساير پيامبران معجزاتشان يك حادثه طبيعى بود كه فقط در يك لحظه و در زمان معين صورت مى گرفت و جاويد نبود،
مثل زنده كردن مردگان ، اژدها شدن عصا و... دين جاويد پيامبر علاوه بر چنين معجزاتى نياز به يك معجزه جاويد داشت و آن كتاب پيامبر بود.
تفاوت ديگر زمان پيامبر نسبت به دوره هاى گذشته ، صاحب نظر شدن بشر در اين دوره در
مسائل دينى است كه به اجتهاد معروف است . به طور كلى كارى كه امروز مجتهدان با نيروى علم و
استدلال انجام ميدهند، همچون كار پيغمبران غير مرسل (97) است ، ولى نه با نيروى وحى و نبوت بلكه با قوه جهاد.
حال اگر خواسته باشيم به اعجاز اين اثر پى ببريم مى بينيم كه اعجاز قرآن دو جنبه دارد؛ يكى جنبه لفظى يعنى از جنبه هنر و زيبايى و
ديگرى جنبه معنوى ، يعنى از جنبه علمى و فكرى . همچنين مى توان زيبايى ها را به دو دسته ، زيبايى جسمى
(شامل سمعى و بصرى ) و زيبايى ذهنى تقسيم كرد.
مقوله سخن و زيبايى هاى آن از نوع حسى نيست ، بلكه فكرى است كه از راه حس به دست مى آيد. پس يكى از جنبه هاى اعجاز قرآن همان جنبه هنرى
است كه به اشتباه فصاحت (روشنى ) و بلاغت (رسايى ) گفته مى شود. تعبير درست اين است كه علاوه بر فصاحت و بلاغت ، بايد جذابيت و
دلربايى قرآن را نيز اضافه كرد.
قرآن سبك خاصى دارد و نه شعر است و نه نثر. شعر نيست چون بدون وزن و قافيه است و تخيلات در آن وجود ندارد و مطالب به طور صريح بيان
گرديده است . و نثر هم نيست ، چون هيچ نثرى آهنگ بردار و قابل قرائت آهنگين نيست . سبك و سياق خاص قرآن چنان است كه حتى از سخنان معصومين
عليهم السلام هم متمايز است . مثلا على عليه السلام على رغم تمام زيبايى سخن وقتى در نهج البلاغه آيه اى از قرآن را ذكر ميكند، چنان است كه
گويى در فضاى تاريك ستاره اى مى درخشد. اين ويژگى هاست كه سبب شده پس از گذشت قرنها هيچ كس نتواند سوره اى
مثل قرآن را بياورد.
نكته قابل ذكر ديگر درباره قرآن اين است كه در اثر مرور زمان نفوذ معنوى قرآن در ادبيات مردم مسلمان بيشتر شده است ، در صورتى كه قاعدتا
بايد عكس اين باشد، يعنى اثر ادبى در زمان خود بايد بيشترين تاءثير را داشته باشد.
البته قرآن وجوه اعجاز ديگرى دارد مثل اخبار از غيب و پيش بينى هاى غيبى كه هر كدام جاى بحث بسيار دارد.(98)
خلاصه كتاب آشنائى با قرآن ج 3
تفسير سوره انفال
وَاذْكُرُواْ إِذْ اءَنتُمْ قَلِيلٌ مُّسْتَضْعَفُونَ فِى الاَرْضِ تَخَافُونَ اءَن يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآوَاكُمْ وَ اءَيَّدَكُم بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ لَعَلَّكُمْ
تَشْكُرُونَ (26)
((و به خاطر بياوريد هنگامى را كه شما در روى زمين ، گروهى كوچك و اندك و زبون بوديد؛ آن چنان كه مى ترسيديد مردم شما را بربايند؛
ولى او شما را پناه داد و با يارى خود تقويت كرد و از روزيهاى پاكيزه بهره مند ساخت ؛ شايد شكر نعمتش را بجا آوريد.))
قرآن كريم همواره كوشش مى كند كه اعتماد مسلمانان را به ايمانشان جلب كند؛ يعنى مى خواهد به آن ها بفهماند كه ايمان داشتن و مسلمان واقعى بودن
در همين دنيا آثار و نتايج خوبى دارد و نتايج آن تنها مختص به آخرت نيست . اين آيه مسلمانان آن روز را مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد: فراموش
نكنيد قبل از اين كه به اسلام گرايش پيدا كنيد، گروهى اندك و ضعيف (99) بوديد و كفار مى خواستند شما را از بين ببرند و خداوند شما را در
وضع نوينى قرار داد و به اوضاع شما بهبود بخشيد. از بركت اسلام و ايمان بر عده شما افزوده شد. در آن روزها مى ترسيديد كه كفار حمله
كنند، شما را بربايند و هست و نيست شما را ببرند، ولى پس از ايمان و به كار بستن دستورات اسلام و قرآن بود كه خداوند شما را پناه داد و بر
عده شما افزود و از نعمت هاى پاكيزه اى كه محروم بوديد در همين دنيا به شما روزى داد.
خلاصه اين كه خداوند آثار ايمانتان را در همين دنيا ظاهر كرد. لعلكم تشكرون (100) مقدمه اى براى توجه به خدا و شكر و سپاسگزارى
اوست .
يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَخُونُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ وَ تَخُونُواْ اءَمَانَاتِكُمْ وَ اءَنتُمْ تَعْلَمُونَ (27)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خدا و پيامبر خيانت نكنيد و (نيز) در امانت هاى خود خيانت روا مداريد؛ در حالى كه ميدانيد (اين كار، گناه بزرگى
است ).))
شاءن نزول اين آيه اين است كه در جريان جنگ بدر، يك آدم ضعيف الايمان به خاطر حفظ
مال و زن و فرزند خود، به قريش خبر داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمين ، تصميم به جنگ با آن ها گرفته اند. آن مرد
خيال مى كرد كه اگر جاسوسى كند، مال و زن و بچه او كه نزد قريش بودند، حفظ خواهند شد. جاسوسى ، خيانت به يك فرد نيست ، بلكه خيانت
به اجتماع است و به فرموده اميرالمؤمنين على عليه السلام زشت ترين خيانت ها اين است كه كسى با پيشوايان مسلمين خيانت كند.(101) انسان از اين
آيه متوجه مى شود كه قرآن چقدر به مسائل اجتماعى اهميت مى دهد.
وَاعْلَمُواْ اءَنَّمَا اءَمْوَالُكُمْ وَ اءَوْلاَدُكُمْ فِتْنَةٌ وَ اءَنَّ اللّهَ عِندَهُ اءَجْرٌ عَظِيمٌ (28)
((و بدانيد اموال و اولاد شما، وسيله آزمايش است و (براى كسانى كه از عهده امتحان برآيند،) پاداش عظيمى نزد خداست .))
چون خيانت آن شخص به خاطر مال و زن و فرزندش بود، قرآن مساءله آخرت را پيش كشيده و مى فرمايد: شما نبايد به
مال و زن و فرزند به عنوان هدف نهايى نگاه كنيد، بلكه اين ها وسيله هستند. بنابراين نبايد تمام هم و غم شما زن و بچه باشد.(102)
يِا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانا وَ يُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ(29)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد؛ براى شما وسيله اى جهت جدا ساختن حق از
باطل قرار مى دهد. (روشن بينى خاصّى كه در پرتو آن ، حق را از باطل خواهيد شناخت ) و گناهانتان را مى پوشاند و شما را مى آمرزد و خداوند
صاحب فضل و بخشش عظيم است .))
تقوى از ماده ((وقى )) به معنى خودنگهدارى است ، و در اصطلاح قرآن يك حالت روحى و ملكه اخلاقى است كه هرگاه اين ملكه در انسان ايجاد
شود، قدرت پرهيز از گناهان را پيدا مى كند. در قرآن چند اثر براى تقوا بيان شده است . يكى اين كه تقوا در دنيا به انسان روشن بينى مى دهد.
زيرا تقوا موجب صفاى روح مى شود و تيرگى ها را از بين مى برد.
انسان ، جهان خارج را با عينك وجود خويش مى بيند؛ طبيعى است كه اگر اين عينك ، سفيد و بى غبار باشد، اشيا و جهان را همانطور كه هست سفيد و
روشن مى بيند و اگر تيره و تار باشد، جهان را تيره و تار مى بيند. در نتيجه وقتى انسان روشن بين شد، اولا خود و تيرگى ها و عيب هاى خود را
خوب مى بيند. ثانيا جهان را بهتر مى بيند و بهتر تشخيص مى دهد. به همين خاطر است كه قرآن مى گويد: اگر تقوا داشته باشيد، خداوند قوه
تشخيصى به شما مى دهد كه با آن حقايق را تميز دهيد. در اين زمينه دو جمله از حضرت امير عليه السلام مطلب را به خوبى روشن مى كند. يكى اين
كه اكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع (103) يعنى ((بيشترين نقطه هايى كه
عقل به زمين مى خورد، جاهايى است كه برق طمع در دل پيدا مى شود.)) و ديگرى عجب المرء بنفسه احد حساد عقله (104) يعنى
((خودپسندى يكى از حاسدان عقل است .)) بنابراين از يك طرف عجب و هوا و هوس
عقل را از مقام خود ساقط مى كند. اما از طرف ديگر تقوا، عجب و هوا و هوس را از بين مى برد.
مقصود از و يكفر عنكم سيئاتكم اين است كه تقوا اثر گناهان گذشته را از بين مى برد و اين يكى از آثار اخروى است كه قرآن براى تقوا
ذكر مى كند، چون تقواى واقعى همراه با توبه است ، در نتيجه معجزات اخروى هم از انسان برداشته مى شود.(105)
قرآن كريم با عبارت و الله ذوالفضل العظيم مى خواهد ما را به اين نكته توجه بدهد كه اگر ايمان ما واقعى باشد، از انواع عنايت هاى الهى
بهره مند خواهيم شد. گاهى قرآن بر همين اساس جريان هايى را از صدر اسلام
نقل و آن ها را به صورت درس عملى بيان مى كند تا نشان دهد كه خداوند چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مؤمنين را چون بر راه حق و
تقوا بودند، تاييد كرده و از چه تنگناهايى نجات داده و بر عكس دشمنان آن ها را با آن همه قدرت ، نيست و نابود كرده است .
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَروُا لِيُثْبِتُوكَ اءَوْ يَقْتُلُوكَ اءَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ(30)
(((به خاطر بياور) هنگامى را كه كافران نقشه مى كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به
قتل برسانند، و يا (از مكّه ) خارج سازند، آنها چاره مى انديشيدند (و نقشه مى كشيدند) و خدا هم تدبير مى كرد؛ و خدا بهترين چاره جويان و
تدبيركنندگان است .))
اين آيه يكى از فرازهاى حساس تاريخى اسلام در آن بيان مى شود نشان مى دهد كه خداوند چگونه در سخت ترين شدائد، اسلام و مسلمين را نجات داد.
يكى از آن سخت ترين شدائد، مساءله هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه است . بعد از وفات ابوطالب و خديجه ، سختگيرى بر
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به حد اعلا رسيد. در اين ميان خدا وسيله عجيبى براى خروج از اين تنگنا فراهم كرد. مردم مدينه دو قبيله به
نام ((اوس )) و ((خزرج )) بودند كه هميشه با هم جنگ داشتند. يك نفر از آن ها به نام ((اسعد بن زرارة )) براى اين كه از قريش استمداد
كند به مكه مى آيد. هنگامى كه او براى طواف كعبه مى رود، اتفاقا رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در كنار كعبه در حجر
اسماعيل نشسته بودند و قرآن مى خواندند. اين شخص به توصيه ديگران در گوش خود پنبه كرده بود تا چيزى نشنود. يك وقت با خودش فكر
كرد كه عجب ديوانگى است كه من در گوش هايم پنبه گذاشته ام . لذا پنبه را از گوش بيرون آورد و آيات قرآن را شنيد و
تمايل پيدا كرد. اين امر، منشاء آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شد. عده اى از اينها به مكه آمدند و قرار شد در منا،
در عقبه وسطى حرفهايشان را با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در ميان گذارند. در آن جا
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من شما را به خداى يگانه دعوت مى كنم و اگر شما حاضريد كه ايمان بياوريد، من به شهر شما
خواهم آمد. آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند. آن ها هم قبول كردند و مسلمان شدند. بعد حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم ((مصعب بن عمير)) را به مدينه فرستاد تا در آن جا به مردم قرآن تعليم دهد كه به وسيله اين مبلغ
بزرگوار، عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جو مدينه مساعد شد.
قريش كه روز به روز بر سختگيرى خود مى افزودند، در نهايت تصميم گرفتند كه كار
رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را يكسره كنند. بنابراين در ((دار الندوه ))
تشكيل جلسه دادند، كه اين آيه قرآن اشاره به آن هاست . در آن جا پيشنهادهايى كردند و بالاخره قرار شد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را
بكشند، ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش ، يك نفر در كشتن شركت كند تا خون او به گردن كسى نيفتند و به اين ترتيب خون آن
بزرگوار را لوث كنند.
آن ها ابتدا خواستند شبانه به خانه پيامبر بريزند، اما ابولهب مانع شد و گفت : اين كار صحيح نيست . آن افراد
قبول كردند و دور خانه پيامبر حلقه زدند تا صبح شود. اين جا بود كه على عليه السلام براى حفظ جان پيامبر با فداكارى خود در بستر پيامبر
خوابيدند و ايشان از خانه بيرون رفتند و در بين راه با ابوبكر برخورد كردند و او را هم با خودشان بردند و در غار ((ثور)) كه در نزديكى
مكه است مخفى شدند. قريش وقتى متوجه خروج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شدند ايشان را تعقيب كردند و رد پاى حضرت را گرفتند تا به
نزديكى آن غار رسيدند. تا جايى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و ابوبكر صداى آنها را مى شنيدند و ابوبكر خيلى مضطرب شده
بود و مى ترسيد.(106)
آن ها سه شبانه روز يا بيشتر در همان غار به سر بردند و آنگاه راه مدينه را در پيش گرفتند، بدون اين كه كفار كوچكترين بويى از اين قضيه
ببرند.
|