هر مكتب طرحى براى ساختن افرادش دارد. سرلوحه تربيت اسلامى و برنامه پرورشى اسلام ، عبادت و در راءس همه عبادات نماز است . از اين جا به
اهميت نماز كه از پايه هاى دين است پى مى بريم . ميان نماز خواندن و به پا داشتن نماز، فرق است ،(67) به پا داشتن نماز آن است كه حق نماز
ادا شود و نماز نه به صورت پيكرى بى روح ، بلكه نمازى باشد كه بنده را متوجه خالق خويش سازد. به ياد خدا بودن ، مساوى فراموش كردن
غير خداست و اگر انسان - هر چند مدت كوتاهى - با خدا راز و نياز كند و از او استمداد جويد، عالى ترين تاءثيرها در نفس او گذاشته ، روحش آن
چنان كه اسلام مى خواهد ساخته مى شود و بدون عبادت اين سازندگى امكان پذير نيست .
((انفاق ))، يعنى مصرف انباشته ها و بى چيز و تهى دست كردن خويش ونيز ممكن است ، انفاق به معناى ازاله نفق و فقر باشد، بنابراين و
مما رزقناهم ينفقون ، يعنى آن ها فقرها و مستمندى ها را از بين مى برند.
همانطور كه اشاره شد انفاق ، رابطه انسان را با جامعه بيان مى كند و چنان چه از معناى آيه بر مى آيد انفاق به ((رزق )) اختصاص دارد، نه
به مال . رزق و روزى معناى عامى دارد و اعم از روزى هاى مادى و معنوى است ؛ دانايى و دانش نيز از روزى هاى پروردگار است و آنان كه از اين رزق
برخوردارند، بايد انفاق نموده و ديگران را بهره مند سازند.
فلسفه انفاق ، تنها پر شدن خلاءهاى اجتماعى و ازاله فقر و مسكنت نيست كه با به عهده گرفتن
حل مشكل فقر، توسط سازمانهاى حكومتى ، منتفى شود. فلسفه انفاق ، انسان سازى است ، زيرا انسان ها در پرتو گذشت ها، بخشش ها و ايثارها،
روحشان ، روح انسانى مى گردد. ((داشتن )) و از خود جدا كردن مظهر رحمانيت پروردگار شدن ، نقش بزرگى در ساختن انسان دارد.(68)
والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا اءُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا اءُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَ بِالا خِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4)
(( آنها كه به آنچه بر تو نازل شده ، و آنچه پيش از تو (بر پيامبران پيشين )
نازل شده ، ايمان مى آورند و به رستاخيز يقين دارند.))
افراد مختلف در برابر قرآن ، عكس العمل هاى متفاوتى دارند، عده اى فقط آن را
قبول دارند، بدون اين كه به آن ايمان داشته باشند(69) و عده اى به قرآن ايمان دارند. ايمان به قرآن ، يعنى انسان معتقد باشد كه قرآن وحى
، و از جانب خداست (70) و مجموعه پيامهايى است كه از عالم غيب به عالم شهادت رسيده است .
مفهوم آخرت (71)، در قرآن كريم گاهى مقابل ((دنيا)) و گاهى مقابل ((اولى )) است . دنيا، يا از ماده ((دنو 9 به معنى نزديكى است و يا
از ((دنى )) به معنى پست ، كه در حالت اول ، آخرت به معنى زندگى دورتر ما و و در حالت دوم ، به معنى زندگانى در سطح بالاترى از
زندگى اين جهانى ، خواهد بود. اما در موردى كه ((آخرت ))، مقابل ((اولى )) قرار مى گيرد،(72) به معنى پايان كار، مى باشد. با اين
توضيحات ، آنها كه به آخرت اعتقاد دارند، به جاودانگى نيز معتقد هستند و اين خود يكى از امتيازات مكتب هاى الهى مى باشد، كه با آن مى توان به
توجيه جهان پرداخت ، مكتب هاى مادى ، كه به جاودانگى اعتقاد ندارند و نسبت به هستى بدبين هستند، براى رهايى از پوچى ، مرگ را چنين توصيف مى
كند: درست است كه فرد، فانى مى شود، ولى چون جامعه در راه تكامل است ، راه اين فرد ادامه مى يابد، پس او جاويد است ! اين توجيهات ، از سوى
مكاتب مادى طبيعى است ، اما متاءسفانه عده اى مى خواهند آيات قرآن را نيز با اين حرف ها تطبيق كنند و مثلا مى گويند: بالاخرة هم يوقنون يعنى
به نظام برتر و نظام تكاملى جهان ، ايمان دارند! يعنى نوع ، جاودانه است و فرد، جاودانه نيست در جواب اين افراد بايد گفت : جاودانگى نوع ،
بدون جاودانگى فرد، بى معناست ؛ زيرا وقتى كه زمين و انسان ها از بين بروند، جاودانگى نوع معنا نخواهد داشت .
اءُولَئِكَ عَلَى هُدًى مِن ربهِمْ وَ اءُولَئِكَ هُمُ المُفلِحُونَ (5)
((آنان را خداوند هدايت كرده و آنها رستگارانند.))
خداوند براى هدايت موجودات به سوى كمال ، از هدايت تكوينى و تشريعى استفاده مى كند و در اين ميان ، تنها انسان ها هستند كه با هدايت تشريعى
به كمال مى رسند و رستگار مى شوند.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَروُا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ اءَاءَنذَرْتَهُمْ اءَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ (6)
((كسانى كه كافر شدند، براى آنها فرقى نمى كند كه آنان را (از عذاب الهى ) بترسانى يا نترسانى ، ايمان نخواهند آورد.))
كفر به معنى ستر و پوشانيدن است و قرآن ، منكران دين را كافر مى داند، چون پس از درك حقيقت ، از آن روى بر مى گرداندند. البته كفر مقدس هم
وجود دارد و آن جبهه گيرى در مقابل باطل است ، كه شرط كافى براى ايمان به خدا مى باشد. (73)
انذار به معنى ((هشدار)) است و معنى ((بيم دادن )) يا ترساندن ، كاملا رسا نيست ؛ زيرا در انذار، نوعى اعلام خطر نسبت به آينده وجود دارد.
مقصود قرآن از اين كه هشدار يا عدم هشدار، براى كافران سودى ندارد، بدين معنا نيست كه جامعه را به
شكل مادى تصور كنيم و مردم را به دو گروه تقسيم كنيم ، عده اى استثمار شده ، كه آمادگى دعوت پيامبر را دارند و عده اى استثمارگر، كه مخاطب او
نيستند. بلكه منظور اين است كه براى كسى كه در مقابل حق موضع مى گيرد، انذار فايده اى ندارد. چون براى فردى كه نابودى خود را در برابر
حق و حقيقت ، خواهان است ، انذار چه فايده اى مى تواند داشته باشد.(74)
مردم را مى توان در برابر دعوت انبيا، به سه دسته مؤمن ، كافر و منافق تقسيم كرد. البته بايد توجه داشت كه اگر براى فردى شرايط
عرضه دين فراهم نشده باشد، جزء هيچ كدام از اين گروه ها قرار نمى گيرد.
خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى اءَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ(7)
((خداوند بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده و بر چشمهاى آنهاپرده افكنده و عذاب دردناكى در انتظار آنهاست .))
خداوند در اين آيه ، دل هر فرد را همچون نامه اى به حساب آورده كه پس از اين كه لاك و مهر شد، ديگر نمى توان در آن كوچكترين
دخل و تصرفى داشت ، و در خطاب به پيامبر خود مى گويد: دعوت افرادى كه پس از اتمام حجت ، كفر ورزيدند، هيچ فايده اى ندارد و آثار كفر
چنان بر آن ها تاءثير گذاشته كه ديگر نه چيزى مى بينند و نه مى شنوند، دلشان مرده است .(75)
وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الا خِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِينَ (8)
((در ميان مردم مردم كسانى هستند كه مى گويند: ((به خدا و روز رستاخيز، ايمان آورده ايم ))، در حالى كه ايمان ندارند.))
نفاق ، به معنى دو چهره بودن است ؛ يعنى انسان بر خلاف آن چه هست ، خودش را نشان بدهد. صفت نفاق و تصنع ، ناشى از
تكامل انسان هاست و در ميان ساير موجودات بسيار كم و در سطح نازلى است . انسان هر چه از نظر سن پيش مى رود، قدرت نفاق بيشترى مى يابد.
مثلا نفاق كودكان ، بسيار كمتر از نفاق بزرگسالان است . از سوى ديگر انسان نيز هر چه بدوى تر باشد، نفاقش كمتر است . بشر هزار
سال قبل بسيار كمتر از بشر امروز نفاق داشت .(76)
هشدار اسلام در باب نفاق ، به اين دليل است كه اين جريان ، منحصر به صدر اسلام نيست ، بلكه در هر زمانى منافقينى وجود دارند كه مى خواهند در
ميان صفوف مسلمانان رخنه كنند و از پشت ، خنجر بزنند.
همچنين كلمه ((ناس )) كه در اين آيه آمده ، به معنى مردم است ، مستقل از رنگ و نژاد و طبقه آن ها. اما عده اى ، ناس را به معناى مردم محروم در نظر
مى گيرند، در حالى كه اين طور نيست . نتيجه اختلاف نظر مذكور با توجه به آيه مورد بحث ، اين است كه طبق تفسير دوم ، بايد بگوييم : منافقان
فقط از ميان توده محروم جامعه هستند، در حالى كه فرد منافق ممكن است از هر طبقه اى باشد و اتفاقا اغلب منافقان صدر اسلام ، از اشراف بودند؛
مانند عبدالله بن ابى كه قبل از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه ، متشخص ترين فرد در مدينه بود. قرآن كريم در موارد متعددى
خطر انسان هاى منافق براى جامعه مسلمانان را متذكر شده است . البته دليل اين تاءكيد، در آيات بعدى مى آيد.
يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَ مَا يَخْدَعُونَ إِلا اءَنفُسَهُم وَ ما يَشْعُرُونَ (9)
((مى خواهند خدا و مؤمنان را فريب بدهند (ولى ) جز خودشان را فريب نمى دهند و نمى فهمند.))
((يخادعون )) به معنى مخادعه كردن با خداست و درباره معناى آن ، دو احتمال وجود دارد:
اول اين كه عده اى در صدد خدعه بر مى آيند و احتمال بعدى اين است كه منافقان اصلا خدا را
قبول ندارند كه به فكر فريب خدا باشند و لذا معناى آيه ، اين است كه آن ها در صدد فريب دادن خداوند نبوده اند، زيرا خدا را
قبول نداشته اند و در صدد فريب اهل ايمان بر مى آيند.(77)
ولى بايد بدانند كه شايد اهل ايمان فريب بخورند، اما حق و حقيقت هرگز فريب نمى خورد و لذا نقشه هاى فريبكارانه اين افراد، به ضرر
خودشان تمام مى شود. لذا منافقان با نقشه هاى خود، در واقع خودشان را فريب مى دهند.
فِى قُلُوبِهِم مرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضا وَ لَهُم عَذَابٌ اءَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكذِبُون (10)
در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است . خداوند بر بيمارى آنها بيفزايد و عذاب دردناكى به خاطر دروغهايى كه مى گويند، در انتظار آنهاست .))
خداوند بيمارى هاى روحى و روانى را ريشه اصلى عدم پذيرش حقيقت ، توسط انسان مى داند. خداوند بر بيمارى هاى آن ها مرتبا مى افزايد، زيرا
آن ها مثل فردى هستند كه نمى خواهد معالجه شود و بر خلاف سفارش هاى طبيب
عمل مى كند و در نتيجه بيمارى او تشديد مى شود. خداوند بر اساس سنت امداد، به تمام افراد در مسيرهايى كه براى
تكامل انتخاب كرده اند، چه خوب و چه بد، مدد مى رساند.
و إ ذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِى الاَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11)
((و هنگامى كه به آنها گفته شود: در جهان فساد نكنيد. مى گويند: ما فقط اصلاح كننده ايم .))
مثل منافقين ، مثل انسان هاى دروغگويى است كه از بس به ديگران دروغ مى گويند، كم كم خودشان دروغ هايشان را باور مى كنند و در جواب عده اى كه
آن ها را از فساد نهى مى كنند، مى گويند كه ما مصلح هستيم .
اءَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِن لا يَشْعُرُونَ (12)
((آگاه باشيد! اينها همان مفسدانند، ولى نمى فهمند.))
قرآن كريم ، با عبارت تاكيدى فوق ، مى فرمايد: كه فقط منافقين ، مفسد هستند و مفسدهاى ديگر در برابر آن ها مفسد حساب نمى شود، اما خودشان
نا آگاهند و خيال مى كنند كه مصلحند.
و إ ذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا اءَنُؤ منُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء اءَلا إِنَّهُم هُمُ السُّفَهَاء وَ لَكِن لا يَعلَمُونَ (13)
((و هنگامى كه به آنها گفته مى شود: ((همانند (ساير) مردم ايمان بياوريد.)) مى گويند: ((آيا همچون سفيهان ايمان بياوريم ؟)) بدانيد
اين ها همان سفيهانند، ولى نمى دانند.))
هرگاه از منافقان خواسته مى شود كه همچون ساير مردم ، ايمان بياورند، در جواب مى گويند: آيا ما روشنفكران اجتماع نيز بايد همچون مردم سفيه
بى شعور ايمان بياوريم ؟ هرگز!
ما دو نوع جهل داريم : يكى جهل بسيط، يعنى جهلى كه انسان نسبت به آن چه نميداند، مطاع است و به
دنبال رفع جهل مركب است ، يعنى جهلى كه انسان نسبت به آن چه نميداند، اطلاعاتى ندارد. اين نوع
جهل ، علاج ناپذير است و انسان به خاطر غرورش ، به دنبال برطرف كردن
جهل نمى رود.(78)
و إِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنا وَ إ ذَا خَلَوا إِلَى شَيَاطِينِهِم قَالُوا إِنا مَعَكم إِنمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ (14)
((و هنگامى كه افراد باايمان را ملاقات مى كنند، و مى گويند: ((ما ايمان آورده ايم .)) (ولى ) هنگامى كه با شياطين خود خلوت مى كنند، مى
گويند: ((ما با شمائيم ، ما فقط (آنها را) مسخره مى كنيم .))
قرآن در شرح حال منافقان ، مى گويد كه آن ها در برخورد با اهل ايمان ، خود را مؤمن و در برخورد با شياطين ، خودشان را همفكر آن ها مى دانند و حق
و حقيقت را مسخره ميكنند، كه در نتيجه خودشان مورد تمسخر واقع مى شوند و دچار حيرت و سرگشتگى مى شوند.
صفاتى كه درباره منافقان ذكر شد، به اختصار عبارتند از:
1 - منافقان انسان هاى متظاهرى هستند و حتى از مؤمنان ، بيشتر اظهار ايمان مى كنند.
2 - نيرنگ باز هستند.
3 - به بيمارى روحى و روانى مبتلا هستند و براى شفاى عقده هاى درونى خود، دست به انجام اين گونه كارها مى زنند.
4 - آن ها در عين اين كه مفسد جامعه هستند، فكر مى كنند كه مصلح جامعه مى باشند.
5 - در حالى كه خود، سفيه هستند، ديگران را سفيه مى پندارند.
6 - در مجالس مختلف موضع گيرى ها و صحبت هاى ضد و نقيض دارند.
اللّهُ يَستَهزِى ءُ بِهِم وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغيَانِهِمْ يَعمَهُونَ (15)
((خداوند آنها را استهزا مى كند و در طغيانشان نگه مى دارد تا سرگردان شوند.))
خداوند نتيجه كار منافقان را كه حقيقت را مسخره مى كنند، مسخره شدن خود آن ها مى داند و بيان مى كند كه آن ها آن چنان در حيرت و سرگردانى فرو
مى روند كه نمى دانند چه كار كنند.
نكته قابل توجهى كه از ابتداى اين سوره ، قابل ذكر مى باشد، اين است كه قرآن مجيد درباره كفار، دو آيه ، درباره مؤمنين سه يا چهار آيه ، ذكر
كرده ، ولى درباره منافقين ، در سيزده آيه اشاره دارد و علت اين كه در اكثر جاها وقتى كه از منافقين نام مى برد به مردم در رابطه با آن ها هشدار
ميدهد، اين است كه خطر منافق ، از كافر بدتر است و اسلام هر وقت با كفر روبرو شد، پيروز گرديد.
(مثل جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ) اما هر وقت كه با نفاق روبرو گشت ، شكست خورد. (مانند جنگ هاى حضرت على عليه السلام با
منافقانى همچون معاويه ) چون نفاق از نيروهاى خود اسلام بر ضد آن استفاده مى كند.
نكته ديگر اين است كه خطر نفاق ، خطرى هميشگى است و در هر زمان به گونه اى خاص ظهور مى كند. گروه هاى مخالف ، وقتى مى بينند نمى
توانند به صورت آشكار به انكار آيات قرآن بپردازند سعى دارند كه آيات را به گونه اى كه دلخواه آن هاست ، تفسير كنند.
اءولَئِكَ الَّذِينَ اشتَروُا الضلاَلَةَ بِالهُدَى فَمَا رَبِحَت تِجَارَتُهُم و مَا كَانُوا مُهتَدِين (16)
آنها كسانى هستند كه هدايت را به گمراهى معاوضه كرده اند و (اين ) تجارت براى آنها سودى نداده و هدايت نيافته اند.))
منافقان ، كسانى هستند كه در معامله ، ضلالت را به هدايت ترجيح دادند و گرچه به
دنبال كسب سود بودند، محتمل ضرر شدند و در گمراهى به سر بردند. البته بايد توجه داشت كه
اعمال منافقان بر اساس قدرت تعقل نيست ، بلكه شيطنت ها و نيرنگ ها آنها را بدين
اعمال وادار مى كند، زيرا طبق فرمايش امام صادق عليه السلام ، عقل چيزى است كه انسان را به عبادت خداوند و بندگى او رهبرى كره و او را
سعادتمند مى كند،(79) نه اين كه باعث ضلالت و گمراهى او گردد.(80)
مَثلهُم كَمَثلِ الَّذى استَوقَدَ نَارا فَلَما اءَضَاءت مَا حَولَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِم وَ تَرَكَهُم فِى ظُلُمَات لا يُبصِرُونَ(17)
((آنان [= منافقان ] همانند كسى هستند كه آتشى افروخته (تا در بيابان تاريك ، راه خود را پيدا كند)، ولى هنگامى كه آتش اطراف او را روشن
ساخت ، خداوند (طوفانى مى فرستد و) آن را خاموش مى كند؛ و در تاريكى هاى وحشتناكى كه چشم كار نمى كند، آنها را رها مى سازد.))
نكته قابل توجه در اين آيه و آيات قبل بحث ((فلسفه تاريخ )) است كه جزء
اصول جهان بينى اسلامى مى باشد و نظرات متفاوتى كه نسبت به جامعه ، جهان و انسان وجود دارد، به خاطر تفسيرهاى مختلفى است كه از اين بحث
در مكاتب متعدد وجود دارد. اكثر فلاسفه مادى كه همه نسبت به طبيعت نظر بدبينانه اى دارند، انسان را موجودى شرور بالذات مى دانند، كه بر اثر
تصادف به وجود آمده و اميدى به زنده ماندن و اصلاح و سعادت او نيست . به نظر آن ها انسان پس از اين كه به بلوغ فكرى رسيد، بايد دست به
خودكشى بزند و اين بزرگترين خدمت او به بشريت است .(81)
گروه ديگر از مادى گراها، معتقدند كه بشر داراى هيچگونه فطرت و طبيعتى نيست و تابع نقشى است كه روابط اجتماعى (همچون روابط اقتصادى و
توليدى ) به او مى دهند، كه بر اين اساس ، گاهى روابط اجتماعى ، بشر را خوب و گاهى بد مى سازد.
زندگى اشتراكى بشر، در ابتدا به خاطر نقص در روابط توليدى و كمبود ابزار توليد بود كه با افزايش تجربيات و توانايى هاى بشر،
دوره اشتراكى به هم خورد و نظام مالكيت و ثروت حاكم گشت و انسان ملعبه ابزار توليد شد. در انتها،
تكامل ابزار توليد، انسان را مجبور مى كند كه دوباره به سوى زنگى اشتراكى برگردد، بدون اين كه بتواند دخالتى در اين قضيه داشته
باشد. اين حالت به سوسياليزم تخيلى معروف است . به طور كلى اين نظر كمونيست ها مى باشد كه تا مالكيت و ثروت است ، هيچگونه اصلاحى
در بشر صورت نمى گيرد و انسان بالاجبار بايد به دوره اشتراكى باز گردد.
نظر قرآن نسبت به بشر و بحث فلسفه تاريخ بر اساس غلبه خير بر شر است و منشاء
تقابل خير و شر نيز دو سرشتى انسان است . قرآن مجيد بر خلاف ماركس كه اصالت را به قدرت و ثروت ميدهد، براى ايمان و
مسائل روحى و فطرى ، اصالت قائل است . البته گاهى قدرت و ثروت موجب بدعت و تحريف در مذاهب شده اند، اما اين امر در مقايسه با تاءثير مذهب
به عنوان يك عامل سرنوشت ساز بسيار اندك است .
همچنين قرآن بر خلاف نيچه و شوپنهاور، كه پايان زندگى انسان را پوچ و
باطل مى دانند، بشر را موجودى قابل اصلاح مى داند. قرآن هيچگونه اصالتى براى شر و
باطل قائل نيست و آن را زائده اى مى داند كه به طفيل حق پديد آمده - همچون بيمارى و ظلمت ، كه زائده سلامت و نور هستند - و موقت مى باشد.
به طور كلى نظر قرآن درباره شر و باطل اين است كه :
1 - آن ها اصالتى در جهان ندارند و طفيلى وجود حق هستند.
2 - به علت عدم اصالت ، دوامى هم ندارند.
3 - على رغم نداشتن دوام و اصالت ، يك گسترش چشمگير دارند كه انسان به اشتباه ، گاهى
باطل را اصيل مى شمارد.
قرآن در آيات مختلف ، به مبارزه حق و باطل و سرانجام آن اشاره دارد؛ مثلا در جايى
باطل و شرّ را همچون كف بر روى آب مى داند و يا آن را به كف موجود بر فلزات مذاب تشبيه كرده است ، كه اين كف پس از مدت كوتاهى از بين خواهد
رفت و آب پاك و صاف و فلز قيمتى ، (يعنى حق ) نمايان خواهد شد.(82)
قرآن در جاى ديگر عقيده به حق و باطل را به ((كلمه ))(83) تعبير كرده است .(84)
كلمه حق ، مثل درختى سالم است كه ميوه هاى آن دائمى و ريشه هايش در زمين فرو رفته است و در
مقابل ، كلمه باطل همچون درختى بى ريشه و سست است كه در اصطلاح ، نمودش زياد و بودش ، كم است . هدف قرآن از آوردن اين تشبيه ها، تاءكيد
بر اين نكات است كه ظاهربين نباشيم و زود گول نخوريم . چه بسا مسلكى
باطل ، در مدتى كوتاه ، از مسلك حق جلوه اش بيشتر باشد، كه در اين هنگام بايد صبر كرد تا مسلك حق نمايان گردد.
قرآن زندگى انسان و جامعه اش را تابع اصل خلقت مى داند؛ يعنى وجود انسان در صورتى پوچ است كه
اصل خلقت ، پوچ و باطل باشد و علت وجود داشتن مسلك هاى باطل و پوچ ، بدين خاطر است كه آن ها در حكم طفيلى حق هستند، كه زود از بين مى روند.
حق در مقابله با باطل ، آن چنان آن را نابود مى كند كه گويى اصلا يك چنين چيزى وجود نداشته است .(85)
قرآن در آيه اى ديگر وقتى از جنگ بين حق و باطل سخن مى گويد، هيچگونه اصالتى را براى
باطل ، قائل نيست و در واقع اين را جنگ هستى ها و نيستى ها مى داند.(86)
با اين توضيحات ، مشخص مى گردد كه نظر قرآن بر خلاف نظر ماديين است . زيرا آن ها يا اصولا بشر را شرور و بالذات مى دانند و يا
فطرتى را براى او قائل نيستند. پس پيشنهاد مدينه فاضله ، تنها مى تواند يك پيشنهاد اسلامى باشد، زيرا فقط اسلام
قائل به اصلاح و هدايت بشر است . حال با استفاده از اين مقدمه به تفسير آيه 17 سوره بقره باز مى گرديم :
قرآن منافقين را به انسان هايى تشبيه كرده است كه در بيابانى وسيع كه هيچ روشنايى نيست ، آتش مى افروزند (منظور، نقشه هاى فريبكارانه
است ، نه نور حق ) ولى اين آتش به سرعت خاموش مى شود و آن ها بار ديگر در تاريكى فرو مى روند كه ديگر نمى توانند راه به جايى ببرند.
اگر انسان از عقل و فكر، براى شناخت خود استفاده كرد، خدا بر هدايت اول او مى افزايد(87) و اگر در جهت گمراهى گام برداشت ، خدا او را رسوا
خواهد كرد، و به همين ترتيب است كه نقشه هاى فريبكارانه منافقين ، به سرعت رسوا مى گردد.
صُمُّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ (17)
((آنها كران و گنگها و كورانند؛ لذا (از راه خطا) باز نمى گردند.))
وضعيت طرفداران باطل ، به گونه اى است كه ديگر نه چيزى مى بينند و نه چيزى مى شنوند و نه مى توانند از ديگران كمك بخواهند و هيچگونه
تغيير و تحول و بازگشتى براى آن ها وجود ندارد و اين ، نشان دهنده ديد خوش بينانه قرآن به تاريخ است كه
باطل و اهل آن را نابودشدنى و حق و اهلش را جاويد و پيروز مى داند.
اءَوْ كَصَيِّبٍ مِّنَ السَّمَاء فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَ رَعْدٌ وَبَرْقٌ يَجْعَلُونَ اءَصْابِعَهُمْ فِى آذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ واللّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ (19)
((يا همچون بارانى از آسمان ، كه در شب تاريك همراه با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذران ) ببارد، آنها از ترس مرگ ، انگشتانشان را در
گوشهاى خود مى گذارند؛ تا صداى صاعقه را نشنوند، و خداوند به كافران احاطه دارد (و در قبضه قدرت او هستند).))
قرآن ، اوضاع منافقين را اين گونه توصيف مى كند كه آن ها در تاريكى و ظلمتى قرار مى گيرند كه به خاطر وجود ابر و باران ، بر شدت آن
افزوده گشته است و در اين شرايط، نه مى توانند ستارگان را تشخيص دهند و نه مى توانند از روشنى كم آسمان ، استفاده كنند و در اين شرايط
صيحه هاى آسمانى چنان لرزه بر اندامشان مى اندازد كه از ترس مرگ و براى رهايى از آن صدا، سر انگشتانشان را در گوش هايشان قرار مى
دهند.
يَكَادُ الْبَرقُ يَخْطَفُ اءَبْصَارَهُمْ كُلَّمَا اءَضَاء لَهُم مَّشَوْاْ فِيهِ وَ إِذَا اءَظلَمَ عَلَيهِم قَامُوا وَ لَو شَاء اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمعِهِم وَ اءَبصَارِهِمْ إِنَّ اللَّه عَلَى كُلِّ
شَى ءٍ قَدِيرٌ (20)
(((روشنائى خيره كننده ) برق ، نزديك است چشمانشان را بربايد. هر زمان كه (برق جستن مى كند، و صفحه بيابان را) براى آنها روشن مى سازد،
(چند گامى ) در پرتو آن راه مى روند؛ و چون خاموش مى شود، توقف مى كنند. و اگر خدا بخواهد، گوش و چشم آنها را از بين مى برد؛ چرا كه
خداوند بر هر چيز تواناست .))
برق ناشى از رعد آسمانى ، به حدى است كه گويى مى خواهد چشم هاى منافقين را بربايد و آن ها به خاطر اين كه نور ايجاد شده يك نور معرفت
است ، نمى توانند راه خود را ادامه دهند و در جاى خود مى ايستند. در اين جا نيز بار ديگر قرآن بر
زوال باطل و دوام حق ، تاءكيد مى كند و زندگى سعادتمندانه انسان را در گرو
اعمال او مى داند.
يَا اءَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (21)
((اى مردم ! پروردگار خود را پرستش كنيد؛ آن كس كه شما، و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريد، تا پرهيزكار شويد.))
كلمه هاى ((ناس )) و ((انسان )) از يك ريشه اند و فقط از جهت ادبى متفاوتند.(88) مراد از كلمه ناس ، جمع انسان ها و معناى انسان ، نوع
انسان است .
هر مكتب ، چهار جز دارد، كه به هم پيوسته اند:
1 - مخاطبان مكتب
2 - هدف مكتب
3 - جهانبينى مكتب
4 - محتواى مكتب .
|