وقتى منصفانه و بى غرض در قرآن تاءمل شود، به اين نتيجه مى رسيم كه هيچ ضرورتى ندارد كه بتوان همه
مسايل آن را حل كرد. قرآن از اين حيث شبيه طبيعت است ؛ يعنى چه بسيار رازها وجود دارد كه
حل نشده و در شرايطى فعلى نيز براى ما امكان حل آن ها وجود ندارد. اما اين
مسائل در آينده حل خواهد شد. بعلاوه در شناخت طبيعت ، انسان بايد انديشه خود را با طبيعت ، آن گونه كه هست ، مطابق كند، نه آن كه طبيعت را آن
گونه كه مى خواهد تفسير كند. قرآن نيز مانند طبيعت ، كتابى است كه براى يك زمان
نازل نشده است . در غير اين صورت اگر همه رازهاى آن در گذشته كشف مى شد، اين كتاب جاذبه و تازگى و اثربخشى خود را از دست مى داد.
همانطور كه ائمه اطهار عليهم السلام ، توضيح داده اند. قرآن تنها براى يك زمان و يك مردم
نازل نشده ، بلكه براى همه زمان ها، همه مردم است و استعداد تفكر و تدبر و كشف جديد هميشه براى قرآن هست . در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله
عليه و آله و سلم نقل شده است كه مثل قرآن ، مثل خورشيد و ماه است و مثل آن دو هميشه در جريان است ، يعنى ثابت و يكنواخت نيست .(13)(14)
فصلاول - شناخت تحليلى قرآن
قرآن درباره مطالب بسيارى بحث كرده و در اين ميان ، روى بعضى از مطالب زياد تكيه كرده و روى برخى كمتر. از جمله مسائلى كه در قرآن مورد
بحث قرار گرفته ، جهان و خداى جهان است . بايد ببينيم قرآن خدا را چگونه مى شناسد. فيلسوفانه يا عارفانه ؟ آيا به سبك تورات و
انجيل است يا شكل مكاتب هندى را دارد؟ و يا اساسا شيوه مستقلى در شناسايى خدا دارد.
مساءله ديگر، مساءله جهان است . بايد بررسى كنيم كه ديد قرآن درباره جهان ، چگونه است ؟ آيا خلقت و جهان را عبث و بازيچه مى داند يا آن را بر
حق مى داند؟ آيا جريان عالم را بر اساس يك سلسله سنن مى داند يا آن را بى قاعده و گزاف مى شمارد؟ بايد نظر قرآن درباره انسان نيز
تحليل شود. آيا قرآن انسان را حقير مى شمارد يا براى او كرامت و عزت قايل است ؟ آيا قرآن براى جامعه انسانى شخصيت و اصالت
قايل است يا آن كه فرد را اصيل مى داند؟ آيا جامعه مانند افراد انسان ، موت و حيات دارد يا نه ؟ نظر قرآن درباره تاريخ و نيروهاى محرك تاريخ
چيست ؟ و تاءثير فرد در تاريخ تا چه اندازه است ؟ مسائل ديگرى نيز مانند نظر قرآن درباره خودش و نيز سخنى كه قرآن درباره پيغمبر دارد،
تعريف مؤمن و صفات مؤمنين و... در قرآن مطرح است كه هر كدام از اين بحث ها، شعبه ها و شاخه هايى دارد كه در جاى خود مى آيد.
قرآن خود را چگونه معرفى مى كند؟
براى تحليل محتواى قرآن ، بهتر است ابتدا نظر خود قرآن ، درباره خودش را بررسى كنيم . اولين نكته اى كه قرآن درباره خود مى گويد، اين
است كه اين كلمات و عبارات ، سخن خداست . قرآن تصريح مى كند كه پيامبر انشاكننده قرآن نيست ، بلكه آن چه را توسط روح القدس يا
جبرئيل به اذن خدا بر او القا شده است ، بيان مى كند.
قرآن ، رسالت خود را هدايت مردم و راهنمايى آن ها براى خروج از تاريكى ها به سوى نور معرفى مى كند.(15) بدون شك يكى از مصاديق اين
ظلمات ، جهالت و نادانى هاست و قرآن بشر را از اين ظلمات به روشنايى علم مى برد. اگر ظلمت ها تنها در نادانى خلاصه مى شد، فلاسفه هم مى
توانستند اين مهم را به انجام برسانند، ولى ظلمت هاى ديگرى چون منفعت پرستى ، خودخواهى و هوى پرستى كه ظلمت هايى فردى و اخلاقى اند و
نيز ظلمت هاى اجتماعى ، نظير ستم و تبعيض و... وجود ارد كه به مراتب خطرناك تر از ظلمات نادانى است (16) و مبارزه با آن ها از عهده علم خارج
است و بر عهده قرآن و ساير كتاب هاى آسمانى است .(17)
آشنايى با زبان قرآن
منظور از تلاوت ، تنها ثواب بردن ، بدون درك معانى آن نيست . بلكه خواندن ، مقدمه اى است براى درك معانى آن . درك معانى قرآن ويژگى هايى
دارد كه بايد به آن توجه داشت .
يك وظيفه قرآن ، تعليم انديشه هاى تازه است . در اين جهت مخاطب قرآن ، عقل انسان خواهد بود و قرآن با زبان منطق و
استدلال با او سخن مى گويد. اما به جز اين زبان ، قرآن زبان ديگرى نيز دارد كه مخاطب آن
دل است و زبان آن احساس . يكى از متعالى ترين غرايز و احساسات انسان حس مذهبى و فطرت خداجويى اوست . سر و كار قرآن با اين حس شريف و
برتر است . قرآن كريم نيز در توصيف خود، براى خود دو زبان قايل مى شود. گاهى خود را كتاب تفكر و منطق و
استدلال معرفى مى كند و گاهى كتاب احساس و عشق . قرآن نه تنها غذاى عقل و انديشه ، كه غذاى روح هم هست . براى آشنايى و انس با قرآن ،
آشنايى با اين دو زبان لازم است و عدم تفكيك آن ها مايه بروز خطا خواهد شد.
قرآن بر موسيقى خاص خودش تاءكيد زيادى دارد، نوعى از موسيقى كه اثرش در برانگيختن احساسات عميق و متعالى انسان از هر موسيقى ديگر
بيشتر است . قرآن در خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى گويد: ((در حالى كه به عبادت ايستاده اى ، قرآن را
ترتيل كن .))(18)
((ترتيل ))، يعنى قرائت قرآن ، نه آن قدر تند كه كلمات مفهوم نشوند و نه آن قدر جدا از هم كه رابطه ها از بين برود. مى گويد: قرآن را با
تاءنى و در حالى كه به محتواى آيات توجه دارى بخوان .
در ميان مسلمان ها يگانه چيزى كه مايه نشاط و كسب قدرت روحى پيدا كردن خلوص و صفاى باطن بوده ، همان موسيقى قرآن است . نداى آسمانى در
اندك مدتى از مردم وحشى شبه جزيره عربستان ، مؤمنانى ثابت قدم به وجود آورد كه توانستند با بزرگترين قدرتهاى زمان در افتند و آن ها را از
پا در آورند. مسلمانان ، قرآن را نه فقط به عنوان يك كتاب درس و تعليم كه همچون يك غذاى روح و مايه كسب نيرو و ازدياد ايمان مى نگريستند.
پيامبر نيز تنها و بى هيچ پشتيبان در حالى كه تنها قرآن را در دست دارد، قيام مى كند، اما همين قرآن براى او سرباز و سلاح و نيرو فراهم مى كند
و دشمن را در برابرش خاشع و خاضع مى گرداند.
وقتى قرآن زبان خود را زبان دل مى داند، منظورش آن دلى است كه مى خواهد با آيات خود، آن را
صيقل بدهد و تصفيه كند و به هيجان بياورد. اين زبان ، غير از موسيقى است كه احيانا احساسات شهوانى را تغذيه مى كند و يا حس سلحشورى را
تقويت مى كند. اين همان زبانى است كه از اعراب بدوى ، مجاهدينى مى سازد كه براى آنان منافع شخصى و
مسائل فردى در كار نبود و در همه لحظات ، با عمق هستى در ارتباط بودند، شب هايشان به عبادت مى گذشت و روزهايشان به جهاد.
قرآن ، روى اين خاصيت خودش كه كتاب دل و روح است ، كتابى است كه جان ها را به هيجان مى آورد و اشكها را جارى مى سازد و
دل ها را مى لرزاند، خيلى تاءكيد دارد و آن را حتى براى اهل كتاب صادق مى داند. گروهى را توصيف مى كند كه چون قرآن برايشان مى خوانند، چشم
هاى آن ها را مى بينى كه (از شوق )، اشك مى ريزد، به خاطر حقيقتى كه دريافته اند، آن ها مى گويند: ((پروردگارا! ايمان آورديم ، پس ما را با
گواهان و شاهدان حق در زمره ياران محمد بنويس .))(19)
در اين آيات ، قرآن نشان مى دهد كه صرفا كتابى علمى و تخيلى نيست . بلكه در همان زمان كه از
استدلال منطقى استفاده مى كند، با احساس در ذوق و لطايف روح بشر نيز سخن مى گويد و جان او را تحت تاءثير قرار مى دهد.
مخاطب هاى قرآن
يكى از اهداف شناخت تحليلى ، تشخيص قرآن است . ممكن است اين شبهه به ذهن برسد كه تغييراتى نظير هدى للمتقين يا هدى و بشرى
للمومنين با آياتى نظير اءن هو الا ذكر للعالمين ...(20) يا و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين ...(21) چگونه
قابل جمع است ؟ آيا اين كتاب براى همه جهانيان است يا صرفا براى مؤمنين ؟
در پاسخ به اين سؤ ال مى توان به اجمال گفت : در آياتى كه خطاب قرآن به همه مردم عالم است ، مى خواهد بگويد كه قرآن اختصاص به قوم و
دسته خاصى ندارد. هر كس به سمت قرآن بيايد نجات پيدا مى كند، و اما در آياتى كه از كتاب هدايت بودن براى مؤمنين و متقين نام مى برد، اين
نكته را روشن مى كند كه در نهايت چه كسانى رو به سوى قرآن خواهند آورد و چه گروه هايى از آن دورى خواهند گزيد. قرآن از قوم و قبيله معينى
به عنوان علاقمندان و ارادتمندان خود ياد نمى كند و بر خلاف ساير مكاتب ، انگشت روى منافع خاص يك طبقه نمى گذارد. در مورد خودش تاءكيد مى
كند كه كتابى است براى برقرارى عدالت .(22)
قرآن ، قسط و عدالت را براى كل جامعه انسانى مى خواهد، نه فقط براى اين طبقه يا آن قوم و قبيله . قرآن براى جلب انسان ها به سمت خود بر
روى تعصبات يا منفعت طلبى انسان ها تكيه نمى كند و آن ها را از راه منافعشان به حركت در نمى آورد بلكه فطرت حق جويى و عدالت طلبى انسان
ها را مخاطب قرار مى دهد و از ظالم و مظلوم ، هر دو دعوت مى كند كه به راه حق بيايند. قرآن نمونه هاى متعددى از برانگيختن فرد عليه خودش و
بازگشت از مسير گمراهى (توبه ) ذكر مى كند.(23)
فصل دوم - عقل از ديدگاه قرآن
گفته شد كه قرآن براى ابلاغ پيامش از دو زبان ((استدلال منطقى )) و ((احساس )) كمك مى گيرد، كه مخاطب اولى ،
عقل است و ديگرى ، دل . حال اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا عقل از نظر قرآن سند و حجت است يا خير؟ آيا بايد به دريافت هاى صحيح
عقل ، احترام گذارد و مطابق آن عمل مى كرد؟ و آيا عمل نكردن مطابق حكم عقل ، نزد خداوند مجازات دارد؟
دلايل سنديت عقل
هيچ كدام از علماى اسلام - جز گروهى اندك - تاكنون در سنديت عقل ، ترديد نداشته اند و آن را از منابع چهارگانه فقه دانسته اند. در اين جا چون
سخن از قرآن است ، به دلايل حجيت و سنديت عقل از نظر خود قرآن ، اشاره مى كنيم :
الف - دعوت به عقل :
قرآن كريم حدودا در 60 آيه ، به موضوعى اشاره مى كند و مى گويد: اين موضوع را طرح كرده ايم تا درباره آن
تعقل كنيد. از سوى ديگر در برخى آيات صريحا اهميت و ارزش تعقل بيان شده است ؛ مانند اءنّ شرّ الدوابّ عند الله الصم البكم الَّذِينَ لا
يعقلون (24) آيات بسيار ديگرى وجود دارد كه به دلالت التزامى ، سنديت
عقل را امضا مى كند؛ يعنى سخنانى مى گويد كه پذيرش آن ها، بدون آن كه حجيت
عقل پذيرفته شده باشد، امكان ندارد؛ مثلا آن جا كه از حريف ، استدلال عقلى مى طلبد و مى گويد:
قل هاتوا برهانكم اءن كنتم صادقين (25) يا آن جا كه خودش استدلال منطقى ترتيب مى دهد،(26) با تاءكيد بر روى
عقل ، بطلان اين حرف را روشن مى كند كه مى گويند: ايمان با عقل بيگانه است و بايد تنها قلب را به كار انداخت تا نور خدا در آن راه يابد.
ب - استفاده از نظام على و معلولى :
قرآن ارتباط على و معلولى بعضى مسائل را بيان مى كند. اصل عليت پايه تفكر عقلانى است و اين نشان مى دهد كه قرآن ، براى
عقل اصالت قائل است . قرآن با تشويق به مطالعه در احوال اقوام پيشين ، و عبرت گرفتن از آن ها، تاءكيد مى كند كه بر سرنوشت
اقوال ، نظام هاى واحدى حاكم است . پذيرفتن اين نظام ها، به دلالت التزامى ، مؤ يد نظام على و معلولى و به معناى
قبول سنديت عقل است .
ج - فلسفه احكام :
دليل ديگر حجيت عقل از نظر قرآن ، ذكر فلسفه احكام است ، كه مثلا فلسفه و هدف روزه را تقوا مى داند و مى گويد: كتب عليكم الصيام كما كتب
على الَّذِينَ من قبلكم لعلكم تتقون (27) به اين ترتيب ، قرآن از انسان مى خواهد تا درباره احكام انديشه كند تا كنه مطلب بر او روشن شود و
تصور نكند كه اين ها فقط يك سلسله رمزهاى مافوق فكر بشر است .
د - مبارزه با لغزش هاى عقل :
دليل رساتر اصالت عقل نزد قرآن ، مبارزه آن با لغزش ها و مزاحم هاى عقل است . ذهن و فكر انسان ،
مثل حواس وى در بسيارى موارد دچار اشتباه مى شود. آيا به واسطه اين اشتباهات مى توان قوه انديشه را
تعطيل كرد؟ عده اى مثل سوفسطاييان گفتند كه اساسا استدلال ، كار لغوى است ، ولى برخى متفكرين ، مصمم شدند تا راه خطا را سد كنند. آنها
دريافتند كه هر استدلال دو قسمت دارد: ماده و صورت ، كه اگر هر دو صحيح باشند،
استدلال صحيح خواهد بود، مانند يك ساختمان ، كه براى استحكام آن ، بايد مواد و مصالح مناسبى استفاده شود و هم نقشه آن صحيح باشد.
براى بررسى و قضاوت درباره صورت استدلال ، منطق صورى يا ارسطويى پديد آمد. اما براى تضمين صحت
استدلال ، تنها منطق صورت كافى نيست . براى حصول اطمينان از درستى ماده
استدلال ، منطق ماده نيز لازم داريم ؛ يعنى معيارى نياز داريم كه به كمك آن بتوانيم كيفيت مواد فكرى را بسنجيم . دانشمندانى نظير بيكن و دكارت ،
تقدم فضل و فضل تقدم دارد و اين خود، دليلى بر به رسميت شناختن عقل از ديدگاه قرآن است .
منشاءهاى خطا از قرآن :
يكى از عواملى كه قرآن براى خطا ذكر مى كند، اين است كه انسان گمان را به جاى يقين بگيرد. اگر بشر خود را مقيد كند كه در
مسايل ، تابع يقين باشد و گمان را به عوض يقين نپذيرد، به خطا نخواهد افتاد. قرآن بر اين مساءله ، تاءكيد بسيار كرده و در يك تصريح دارد
كه بزرگترين لغزشگاه فكرى بشر پيروى از گمان است ، يا در جاى ديگر خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد: و اءن
تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله اءن يتبعون الا الظن و اءن هم الا يخرصون (28)
دومين ريشه خطا در ماده استدلال ، كه بالاخص در مسايل اجتماعى مطرح مى شود، مساءله تقليد است . بسيارى از مردم چنانند كه امور مورد باور اجتماع ،
باورشان مى شود.
قرآن مى فرمايد: هر مساءله را با معيار عقل بسنجيد، نه اين كه هر چه نياكان شما انجام دادند، آن را سند بدانيد، يا آن را به كلى طرد كنيد.
و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما القينا عليه آباءنا او لو كان آباؤ هم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون (29) قرآن تاءكيد مى كند
كه قدمت يك انديشه ، نه دليل كهنگى و غلط بودن آن است و نه موجب صحت و درستى آن .
نبايد عقيده اى درست را به دليل آن كه ديگران به انسان انگ و برچسب مى زنند، رها كرد و يا به علت تعلق عقيده اى به يك شخصيت بزرگ و
معروف ، آن را پذيرفت ؛ در هر زمينه اى بايد به تحقيق و بررسى در مورد
مسائل پرداخت .
عامل مؤ ثر ديگر در ايجاد خطا، پيروى از هوس ها و تمايلات نفسانى و داشتن غرض و مرض است . در هر مساءله اى ، تا انسان خود را از شر اغراض
بى طرف نكند، نمى تواند صحيح فكر كند. قرآن در اين زمينه اشارات بسيار دارد؛ از جمله مى فرمايد: اءن يتبعون انا الظن ما تهوى الانفس
(30)(31)
فصل سوم - نظر قرآن درباره قلب
قلب ، در اصطلاح ادبى و عرفانى ، آن عضو گوشتى تلمبه خون نيست . تعريف قلب را بايد در حقيقت وجود انسان جستجو كرد. انسان ، ابعاد وجودى
بسيارى دارد. ((من )) انسانى ، عبارت است از مجموعه انديشه ها، آرزوها، ترس ها، اميدها، عشق ها و... كه همه آن ها در يك مركز به هم مى پيوندند.
اين مركز، دريايى ژرف است كه تاكنون كسى ادعاى اطلاع از اعماق آن را نكرده است .
فلاسفه و عرفا و روانشناسان ، به سهم خود رازهايى از آن گشوده اند، اما شايد عرفا، موفق تر از ديگران بوده اند. آن چه قرآن
دل مى نامد، عبارت از واقعيت آن درياست ، كه حتى عقل نيز يكى از رودهايى است كه به آن مى ريزد.
قرآن آن جا كه از وحى سخن مى گويد، سخنى از عقل به ميان نمى آورد و تنها سر و كارش با قلب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه
فراتر از عقل است . اما ضد عقل و انديشه هم نيست ؛ يعنى قرآن براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، با نيروى
عقل و استدلال حاصل نشده ، بلكه قلب پيامبر به حالتى رسيده كه استعداد درك و شهود و آن حقايق را يافته است .
خصوصيات قلب :
قلب از ديدگاه قرآن ، يك ابزار شخصيت نيز به حساب مى آيد. مخاطب بخش عمده اى از پيام قرآن ،
دل انسان است . از اين رو قرآن تاءكيد زيادى در حفظ و تكامل اين ابزار دارد. در قرآن بسيار به مسايلى از
قبيل تزكيه نفس و روشنايى قلب و صفاى دل ، بر مى خوريم : قد افلح من زكيها(32) تمام اين تاءكيدها نشان مى دهد كه قرآن يك جوّ روحى
و معنوى عالى براى انسان قايل است و لازم مى داند كه هر فردى اين جو را سالم و پاك نگه دارد و علاوه بر اين براى حفظ فرد، اجتماع نيز بايد
از رذائل و هواپرستى ها به دور باشد.
تاريخ نشان مى دهد كه هرگاه استعمارگران مى خواهند جامعه اى را تحت سلطه خود قرار دهند، تلاش مى كنند با اشاعه شهوترانى ، روح جامعه را
تحت سلطه خود قرار دهند، تلاش مى كنند با اشاعه شهوترانى ، روح جامعه را فاسد كنند.
دل كه فاسد شد، ديگر نه تنها عقل نمى تواند كارى كند بلكه خود، زنجير سنگينى بر دست و پاى انسان مى شود.
قرآن به تعالى و پاكى روح جامعه ، اهميت زيادى مى دهد و مى فرمايد: تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان
(33) يعنى ، اولا دنبال كار خير باشيد و ثانيا كار نيكو را دسته جمعى انجام دهيد.
در كلام پيامبر و ائمه عليهم السلام نيز تاءكيد شده كه انسان ، نظر واقع بينانه را بايد از قلبش بگيرد، هر چند نظر مردم مخالف آن باشد:
استفت قلبك و اءن افتاك الناس (34) پيامبر بر اين نكته تاءكيد مى كند كه اگر انسان ، جوينده حقيقت باشد و براى كشف حقيقت ، خود را بى
طرف و خالص نمايد، قلب او به او خيانت نخواهد كرد و او را به مسير صحيح ، هدايت مى كند. انسان تا زمانى كه جوينده راستين حقيقت است ، هر چه
به او برسد، حق و حقيقت است .
در مجموع بايد گفت : قرآن در تعليماتش ، قصد پرورش افرادى را دارد كه از هر دو سلاح
عقل و دل بهره مندند و هر دو را به بهترين شكل به كار مى گيرند.(35)
تفسير سوره حمد
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم (1)
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.))
از همان آغاز كه قرآن به كتابت در آمده است ، در اول هر سوره اى به استثناى سوره برائت ، بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم وجود دارد؛
اهل تسنن آن را جزء هيچ سوره اى نمى دانند و شروع هر سوره را با بسم الله ، از
قبيل شروع هر كار ديگر با نام خدا مى شمارند كه بسم الله جزء آن كار نيست . شيعه به پيروى از ائمه اطهار عليهم السلام به شدت با
اين مساءله مخالفت دارد، تا آن جا كه حتى ائمه اطهار عليهم السلام فرموده اند: خداوند بكشد كسانى را كه بزرگترين آيه از آيات قرآن را حذف
كرده اند؛(36) در هر حال شيعه بسم الله را جزء قرآن مى داند.
اين كه به بشر دستور داده شده است كه كارهايش را با نام خدا آغاز كند، براى اين است كه كارهاى انسان جنبه قدس و عبادت پيدا كند و به نام او
بركت يابد، آغاز كردن به نام كسى ، مفهومش اين است كه او را موجودى قدوس و منزه از جميع نقص ها و سرچشمه كمالات دانسته و مى خواهيم كه
عمل خود را با انتساب به او بركت بخشيم ؛ لذا كارها را به نام هيچ كس ، حتى به نام پيغمبر يا به نام خلق و مردم ، نمى توان آغاز كرد و اين است
معنى تسبيح نام الله كه در اول سوره ((اعلى )) به آن دستور داده شده است .(37) معنى تسبيح نام خدا اين است كه آن جا كه مقام تقديس و
تكريم است ، نام مخلوق در رديف نام الله قرار نگيرد و يا در جايى كه بايد نام الله برده شود، نام موجود ديگرى به ميان نيايد.
در قرآن كريم در حدود صد اسم براى خداوند آمده است كه در واقع صد صفت است نه صد اسم ، به عنوان علامت ، همان طور كه در نام گذارى انسان
ها مى بينيم . نمونه اسما و صفات خداوند را در همين سوره حمد مى توان ملاحظه كرد: الله ، رحمن ، رحيم ، مالك يوم الدين ؛ ولى هيچ كدام از اين اسما
و صفات جامعيت اسم ((الله )) را ندارد؛ چون اسما و صفات ديگر هر كدام يكى از كمالات خدا را نشان مى دهند ولى اين نام ، نمايانگر ذات مستجمع
جميع صفات كماليه است .
بنابراين معنى ((الله )) چنين مى شود: آن ذاتى كه همه موجودات ناآگاهانه ، واله و شيداى او هستند و او تنها حقيقت شايسته پرستش است
.(38)
مى توان گفت ، در فارسى لغتى مترادف كلمه ((الله )) كه بشود به جاى آن گذاشت نداريم ؛ زيرا اگر به جاى ((الله ))، ((خدا))
بگذاريم ، رسا نخواهد بود و شايد ((خدا)) مخفف ((خود آى )) است كه به اصطلاح ((واجب الوجود)) يا كلمه ((غنى )) كه در قرآن
آمده نزديك تر باشد تا به ((الله ))، و اگر ((خداوند)) استعمال شود باز رسا نخواهد بود، زيرا خداوند يعنى صاحب و ((خداوندى ))
يكى از شؤ ون ((الله )) است .
به جاى دو كلمه رحمن و رحيم در فارسى نمى توان واژه اى يافت كه عينا ترجمه آن باشد و اين كه معمولا ((بخشنده مهربان )) ترجمه مى كنند،
ترجمه رسايى نيست . زيرا ((بخشنده )) ترجمه ((جواد)) است و ((مهربان )) ترجمه ((رؤ وف )). وقتى مى گوييم ((رحمان و
رحيم ))، دو معنا در ذهن ما مجسم مى گردد: يكى نياز عظيم مخلوقات كه گويى همه با زبان استعداد خودشان ، دست نياز به درگاه او دراز كرده و
التماس مى كنند و ديگر اين كه او رحمت بى حساب خويش را به سوى آنان فرستاده و نيازهاى آنان را تاءمين نموده است .
((رحمن ))، ميرساند كه ((رحمت )) حق همه جا گسترش پيدا كرده و همه چيز را فراگرفته است . اصولا هر چيزى ، چيز بودنش ، مساوى با
رحمت حق است ، چون وجود و هستى ، عين رحمت است : و رحمتى وسعت كل شى ء(39)
((رحيم ))، دلالت بر رحمت لا ينقطع و دائم حق مى كند؛ نوعى از رحمت است كه جاودانگى دارد و تنها
شامل آن بندگانى است كه از طريق ايمان و عمل صالح ، خود را از مسير نسيم رحمت خاصه حق قرار داده اند.
پس پروردگار يك رحمت عام دارد و يك رحمت خاص : ((رحمن )) اشاره به آن رحمت عام و بى حسابى است كه با آن همه موجودات ، از جمله انسان را
آفريده و مؤمن و كافر، حتى انسان و حيوان و جماد و نبات مشمول اين رحمت مى باشند، ولى ((رحيم )) اشاره به رحمت خاصى است كه به انسان
هاى مطيع و فرمانبردار اختصاص دارد.(40)
الحمد لله رب العالمين (2)
((ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است .))
در اين جا نيز بايد بگوييم كه ما لغتى در فارسى نداريم كه ترجمان كلمه حمد باشد. البته دو كلمه عربى نزديك به حمد وجود دارد و آن دو در
فارسى معادل دارند و معمولا براى ترجمه حمد از اين معادل ها استفاده مى شود: يكى ((مدح )) و ديگرى ((شكر))؛ و هيچ كدام به تنهايى
رساننده معناى حمد نيستند.
((مدح )) به معناى ستايش است ، ستايش از احساس هاى مخصوص انسانى است و در حيوان وجود ندارد. يعنى اين انسان است كه داراى اين درجه از
ادراك و احساس است كه وقتى در مقابل كمال و جلال و زيبايى قرار مى گيرد، اين احساس به صورت عكس
العمل در او پيدا مى شود كه آن كمال و جلال و زيبايى را ستايش كند. در ستايش هاى واقعى هيچگونه طمعى در كار نيست ، بلكه امرى است فطرى و
طبيعى و انسان هنگامى كه به امر زيبايى برخورد مى كند، محو زيبايى آن مى گردد و بى اختيار آن را مى ستايد.(41)
احساس ديگرى در انسان وجود دارد كه باز از امتيازات انسان است ، كه آن را سپاسگزارى مى گويند و ترجمه كلمه ((شكر)) است و آن وقتى است
كه از ناحيه كسى به انسان خيرى برسد، انسانيت انسان اقتضا مى كند كه نسبت به او اظهار امتنان بكند، اين صفت به اين حد در حيوان وجود ندارد و
از مختصات انسان است (42) و در هيچ جامعه اى ديده نشده كه پاداش نيكى را به بدى بدهند:
هل جزاء الاحسان الا الاحسان (43) اما ((حمد)) نه مدح خالص است و نه شكر خالص ، مى توان گفت ((حمد)) تركيب اين دو مفهوم است .
البته بعيد نيست كه در معنى حمد، مفهوم ديگرى نيز دخالت داشته باشد و آن مفهوم ((پرستش )) است . مفسرين در اين جهت اتفاق نظر دارند كه
معنى آيه اين است كه تمام ((حمد))ها از آن خداست و از آن جايى كه انسان در
مقابل انسان هاى ديگر سپاسگزارى مى كند، معلوم مى گردد كه معناى حمد تنها سپاسگزارى نيست بلكه پرستش (خضوع و فروتنى عابدانه ) نيز
در آن گنجانده شده است ، خلاصه اين كه حمد يك احساس پاك درونى است و از اعماق روح هر كس سرچشمه مى گيرد كه
جمال و جلال را بستايد و در مقابل عظمت خاضع باشد.(44)
درباره كلمه ((رب )) نيز بايد بگوييم كه در فارسى كلمه اى معادل آن نداريم . ((رب )) را گاهى به تربيت كننده (= مربى ) و گاهى
((صاحب اختيار)) ترجمه مى كنند، اما هيچ كدام از اين كلمات به تنهايى رساننده معنى ((رب )) نيستند. گويا در كلمه رب ، هم مفهوم
خداوندگارى و صاحب اختيارى نهفته است و هم معناى تكميل كننده و پرورش دهنده .
|