241- فاطر / 10.
242- اقتباس از تفسير منهج الصادقين ، ج 5، ص 134 - 135.
243- اصول كافى ، ج 2، ص 235، ح 16.
244- ابراهيم / 27.
245- احقاف / 13.
246- تفسير الميزان ، ج 12، ص 72 - 73.
247- روزنامه جمهورى اسلامى ، 20 دى 1375، ص 3.
248- ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ، ص 33.
249- علل الشرايع ، ج 2، باب 138، ح 2.
250- اسرار عبادات ، ص 212.
251- نحل / 75.
252- تفسير صفى ، ج 1، ص 596.
253- ((اءبكم )): گنگ مادر زاد.
254- ((كل )): سنگينى ، سربار، گرانبار، كل على مولاه ، يعنى سربار صاحبش .
255- نحل / 76.
256- تفسير صفى ، ج 1، ص 597.
257- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 11، ص 326 - 330.
258- ((قرية ))، هم به معناى روستاست و هم به معناى شهر، ولى در اينجا ظاهرا منظور شهر يا منطقه و يا كشور است .
259- نحل / 112 - 113.
260- تفسير صفى ، ج 1، ص 604.
261- مصراع دوم بيت سعدى دو جور خوانده شده ، بعضى مى خوانند:
((كفر، نعمت از كفت بيرون كند)) و بعضى ديگر مانند مصراع اول كه ((شكر نعمت )) است در مصراع دوم هم ((كفر نعمت )) را صحيح مى
دانند و مى گويند: در اين مصراع كلمه ((نعمت )) حذف شده است و معنا در
اصل چنين است : كفر نعمت ، نعمت از كفت بيرون كند)).
262- تفسير صافى ، ج 1، ص 943، (بااندكى تصرف ).
263- تفسير نمونه ، ج 11، ص 432.
264- امثال قرآن ، ص 223.
265- تفسير نمونه ، ج 11، ص 433.
266- تفسير نمونه ، ج 10، ص 345 - 346 (با اندك تصرف ).
267- ((هشيم ))، از ماده هشم به معناى شكستن است و در اينجا به معناى گياهان خشكيده اى است كه در هم شكسته شده باشد.
268- ((تذروه ))، از ماده ((ذرو)) به معناى پراكنده ساختن است . ((تذروه الريح ))، يعنى بادها آن را به هر سو پراكنده مى
سازند. (مجمع البيان ، چاپ اسلاميه ، ج 6، ص 473).
269- كهف / 45.
270- تفسير صفى ، ج 2، ص 641.
271- تفسير مجمع البيان ، ج 6، ص 473.
272- اقتباس از تفسير منهج الصادقين ، ج 5، ص 356.
273- همان ، ص 357.
274- اقتباس از تفسير منهج الصادقين ، ج 5، ص 356.
275- شرح صد كلمه قصار از: كلمات امير المؤ منين (عليه السلام )، ص 77 - 78.
276- تفسير نمونه ، ج 12، ص 447.
277- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 12، ص 448 - 449.
278- طارق / 5 - 6.
279- قيامت / 36 - 38.
280- الكنى والالقاب ، ج 3، ص 82 - 83.
281- فوائد الرضويه ، ص 71.
282- آشنايى با علوم اسلامى ، ص 80.
283- يعنى ((اياز)) خطاب به خويشتن مى گفت : اين است لباس و كفش تو، اكنون به اين مقام عالى كه رسيده اى ، منگر؛ دوران فقر و
فلاكتت را فراموش مكن .
284- ((خمره )): يعنى كوزه جواهرات .
285- يعنى انتخاب قفل محكم براى در، نه براى بخل ورزيدن نسبت به سيم و
مال و طلا بود، بلكه براى پنهان داشتن آن راز شگفت انگيز را از عاميان كه گروه زيادى در خيالات غوطه ورند و قوم ديگر اگر چارق و پوستين را
ببينند، سالوس و حيله گرم خواهند ناميد.
286- يعنى رازهاى نهانى جان در نزد مردان باهمت به پوشيدن نيازمندتر است از
لعل و جواهر معدنى در نزد ماده پرستان . زيرا ابلهان طلا را از جان بهتر مى دانند، ولى انسانهاى بزرگ ، طلا را فداى جان مى كنند.
287- يعنى آن اميران به طمع طلا تند و تيز مى شتافتند، ولى عقلشان مى گفت : اى احمقان ! كمى آهسته تر، آرى ، حرص آدمى بيهوده به سوى
سرابها مى تازد، ولى عقل به او مى گويد: درست بنگر، اين آب نيست بلكه سراب و آب نماست !
288- يعنى آن اميران با حرص و آز و صد گونه هوس درحجره اياز را باز كردند و در همان
حال مانند پشه و مگس كه در دوغ گنديده بيفتند، ازدحام كردند و همچون پشه و مگس كه عاشقانه در دوغ گنديده بيفتند و پرهاى آنها آلوده شود و نه
مى توانند بپرند و نه مى توانند چيزى بخورند آنان جز چارق و پوستين كهنه چيزى نيافتند.
289- همه گفتند: اين جا محلى مرموز و مشكوك است و اين چارق و پوستين ، روپوش چيزهاى پنهانى است .
290- ((كاريز)): قنات ، مجراى آب زير زمين .
291- ((گو)): گودى .
292- حفره ها بانگ مى زدند: ماگودالهاى خالى هستيم ، اى گنديده ها چيزى در ما وجود ندارد.
293- ((سگالش )): انديشه بدگمانى ، يعنى از بدگمانى كه برده بودند، خجالت مى كشيدند و بار ديگر همان گودالها را پر مى
كردند.
294- بالاءخره از شدت نوميدى و ناراحتى دست و لب خود را با دندان مى گزيدند و مانند زنان دست بر سر مى كوبيدند.
295- مثنوى معنوى ، انتشارات كلاله خاور، دفتر پنجم ، ص 310 - 314.
296- حج / 73.
297- (((چست ))): چابك و چالاك ، محكم ، نه چست ، يعنى سست و غير چابك .
298- تفسير صفى ، ج 2، ص 719.
299- بحار الانوار، ج 47، ص 166.
300- تفسير امثال القرآن ، ص 375.
301- اقتباس از كشف الاسرار و عدة الابرار، ج 8، ص 210.
302- كليات سعدى ، باب سوم در فضيلت قناعت ، ص 195.
303- تفسير نمونه ، ج 14، ص 174 - 176.
304- نور / 35.
305- تفسير صفى ، ج 2، ص 741 - 742.
306- يعنى آن چنان روغنش صاف و خالص است كه نزديك است بدون تماس با آتش و (كبريت ) شعله ور شود.
307- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 14، ص 476 - 480.
308- تفسير نور الثقلين ، ج 3، ص 605.
309- همان ، ص 604.
310- همان ، ص 602.
311- منهج الصادقين ، ج 6، ص 315.
312- تفسير مجمع البيان ، ج 7، ص 143.
313- ((سراب )): در اصل به معناى سرچشمه آب مى باشد و بعد به معناى آب نما به كار رفته است . حافظ مى گويد:
|
دور است سر آب در اين باديه هشدار | |
تا غول بيابان نفريبد به ((سرابت )) |
314- ((بقيعه )): زمين گسترده بى آب و گياه ، كوير.
315- ((ظمآن )): آدم تشنه .
316- ((لجى )): درياى عميق و پهناور.
317- ((سحاب )): ابر باران زا كه غالبا متراكم و تيره و تار است .
318- نور / 39 - 40.
319- ((يم )): دريا.
320- تفسير صفى ، ج 2، ص 743.
321- بقره / 167.
322- تفسير صافى ، ج 1، ص 157.
323- بعضى مصراع دوم را چنين گفته اند: (((بيداركنش زود، كه در خواب نماند))).
324- در بعضى از نقلها مصراع دوم چنين آم -ده است : (((او خويشتن از ك -فر و ضلالت بره -اند))).
325- اين مصراع نيز در بعضى نقلها اينگونه ثبت شده : (((تو مرده شمارش ، كه كسش زنده نخواند))).
326- امثال قرآن ، ص 264. تفسير امثال القرآن ، ص 404.
327- تفسير منهج الصادقين ، ج 6، ص 327 (با كمى تصرف در عبارات ).
328- روم / 30.
329- صحيفه نور، ج 14، ص 134 - 137.
330- همان ، ج 21، ص 68.
331- عنكبوت / 41 - 43.
332- تفسير صفى ، ج 2، ص 818 - 819.
333- تفسير منهج الصادقين ، 7، ص 161.
334- كلمه بوالعجب را به صورت بلعجب نيز ثبت نموده اند. بعضى مى گويند: كلماتى مانند بلعجب و بلهوس مخفف ابوالعجب و ابوالهوس
نيست ، بلكه ((بل )) پيشوند فارسى و به معناى ((كثرت و فزونى )) است .
335- امثال قرآن ، ص 275.
336- ((عندليب )): بلبل هزار دستان .
337- ((قوت )): غذا، طعام .
338- ((حريف )): همكار، هم پيشه .
339- امثال قرآن ، ص 274.
340- بحار الانوار، ج 76، ص 175.
341- تفسير الميزان ، ج 16، ص 132.
342- اسرارى از زندگى حيوانات ، ص 152 - 158.
343- مى گويند: هر تار عنكبوت فقط در حدود 7 ميكرون (71000 ميلى متر) قطر دارد، ((يعنى اگر 150 تار عنكبوت را پهلوى هم قرار دهند،
يك ميلى متر قطر آن خواهد شد و 40000 كيلومتر از اين تارها كه برابر با محيط كره زمين است ، فقط دو كيلو وزن دارد. (اسرارى از زندگى
حيوانات ، ص 154))).
344- تفسير نمونه ، ج 16، ص 278 - 279.
345- ... خلق الانسان ضعيفا (نساء / 28).
346- اسرارى از زندگى حيوانات ، ص 159 - 160.
347- ((عززنا))، از ماده عزت ، به معناى نيرو و شوكت است .
348- ((تطيرنا))، از مصدر تطير، به معناى شوم دانستن و فال بد زدن است .
349- يس / 13 - 19.
350- ((اشتلم )): داد و فرياد، هياهو. چنان كه نظامى مى گويد: |
كردى خركى به كعبه گم كرد | |
در كعبه دويد و اشتلم كرد |
351- تفسير صفى ، ج 2، ص 887 - 888.
352- همان ، ص 889 - 890.
353- نمل / 47.
354- اعراف / 131.
355- نساء / 78.
356- كشف الاسرار، امام خمينى (رحمة الله ) چاپ انتشارات آزادى ، ص 9.
357- صحيفه نور، ج 12، ص 231.
358- تفسير نمونه ، ج 6، ص 317.
359- همان ، ص 318.
360- همان ، ص 318 - 319.
361- فروغ ابديت ، ج 1، ص 114.
362- پيشواى شهيدان ، ص 264.
363- نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 64.
364- زمر / 29.
365- تفسير صفى ، ج 2، ص 925.
366- تفسير نمونه ، ج 19، ص 444.
367- تفسير نمونه ، ج 19، ص 445.
368- (((ركع )))، ركوع كنند گان ، جمع راكع .
369- ((سجد))، سجده كنندگان ، جمع ساجد.
370- ((شطاء))، سبزه ، نورسته نازك ، جوانه اى كه از پايين ساقه گياه وكنار ريشه ها بيرون مى آيد.
371- ((آزر))، از ماده ((اى -زار)) به معناى كمك و معاونت است ، وزير هم به همين معناست .
372- (((استغلظ)))، از ريشه غلظت به معناى سفت و محكم شدن است .
373- ((سوق ))، جمع ساق ، به معناى تنه گياه و بدنه درخت مى باشد.
374- فتح / 29.
375- تفسير صفى ، ج 2، ص 1013.
376- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 22، ص 116 - 117.
377- تفسير نمونه ، ج 22، ص 113.
378- همان ، (با اندكى تصرف ).
379- همان ، ج 22، ص 115.
380- همان ، ج 22، ص 117.
381- همان ، ص 119.
382- صحيفه نور، ج 15، ص 179 - 180.
383- حجرات / 12.
384- تفسير صفى ، ج 2، ص 1017.
385- تفسير نمونه ، ج 22، ص 185، (با اندكى تغيير).
386- جامع السعادات ، ج 2، ص 314 (چاپ بيروت ).
387- بحار الانوار، ج 78، ص 117.
388- اصول كافى ، ج 2، ص 357.
389- جهاد اكبر، ص 48 - 49.
390- مستدرك الوسائل ، ج 2، ص 106.
391- تفسير نمونه ، ج 22، ص 192 - 193.
392- لئالى الاخبار، ص 597.
393- تفسير نمونه ، ج 22، ص 188 - 189.
394- همان ، ص 189.
395- تعليم و تربيت ، ص 417 - 419.
396- سفينة البحار، ج 1، ماده ((شغل )).
397- تفسير نمونه ، ج 22، ص 193 - 194.
398- همان ، ص 194.
399- حديد / 20.
400- امير المؤ منين (عليه السلام ) را گفتند كه صفت دنيا را براى ما تعريف كن ؛ حضرت فرمود: الدنيا اوله بكاء واءوسطه عناء و آخره
فناء؛ دنيا اولش گريه است و وسطش غم و اندوه و آخرش فنا است . (تفسير منهج الصادقين ، ج 9، ص 186 - 187).
401- يعنى انسان عارف و خداشناس ، از مشاهده پر كاهى پى به وجود خدا مى برد، ولى آدم احمق اگر به زمين و آسمان بنگرد، از زمين جز خاك و
از آسمان جز توده اى دود نمى بيند؛ يعنى فقط ماده و محسوسات را مى بيند، و به ماوراى آن هرگز نمى انديشد.
402- ((لون )): رنگ .
403- ((مكون )): به وجود آورنده .
404- ((كون )): هستى ، عالم وجود.
405- ((رز)): انگور.
406- ((مى )): شراب انگورى .
407- تفسير صفى ، ج 2، ص 1061 - 1062.
408- تفسير الميزان ، ج 19، ص 164.
409- تفسير نمونه ، ج 23، ص 352.
410- اقتباس از امثال قرآن ، ص 235.
411- تفسير نمونه ، ج 5، ص 207.
412- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 5، ص 207.
413- قصص / 79.
414- امثال قرآن ، ص 311.
415- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 23، ص 353.
416- حديد / 20.
417- صف / 8 - 9.
418- تفسير صفى ، ج 2، ص 1084 - 1085.
419- برگرفته از تفسير نمونه ، ج 7، ص 368.
420- تفسير نمونه ، ج 24، ص 82 - 85.
421- ((اءسفار)): جمع ((سفر)) يعنى كتاب بزرگ . سفر در
اصل به معناى پرده بردارى است و كتاب را از آن جهت سفر گويند كه مسائل پوشيده به وسيله آن ، كشف مى شود و از حقايق پرده بر مى دارد.
422- جمعه / 5.
423- تفسير صفى ، ج 2، ص 1087.
424- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 24، ص 114.
425- تفسير نمونه ، ج 24، ص 114 - 115.
426- همان ، ص 119.
427- كليات سعدى ، باب هشتم در آداب صحبت ، ص 268.
428- همان ، ص 277.
429- محجة البيضاء، ج 1، ص 125.
430- نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 358.
431- بحار الانوار، ج 70، ص 344.
432- فاطر / 28.
433- تفسير مجمع البيان ، ج 8، ص 407.
434- كليات سعدى ، باب هشتم در آداب صحبت ، ص 269.
435- صحيفه نور، ج 13، ص 266 - 268.
436- بحار الانوار، ج 1، ص 208.
437- تفسير امثال القرآن ، ص 600.
438- بعضى گفته اند (يؤ فكون ) مشتق از افك به معناى دروغ است .
439- منافقون / 4.
440- ((طليق )): يعنى خوش بيان .
441- تفسير صفى ، ج 2، ص 1089.
442- اقتباس از تفسير منهج الصادقين ، ج 9، ص 294 - 295.
443- تفسير الميزان ، ج 19، ص 287.
444- نهج البلاغه صبحى صالح ، خطبه 194.
445- كليات سعدى ، باب سوم در فضيلت قناعت ، ص 209.
446- آشنايى با قرآن ، ص 166.
447- همان ، ص 164.
448- تحريم / 10.
449- ((در بعضى از كلمات مفسران آمده است كه اسم همسر حضرت نوح ((والهة )) و اسم همسر حضرت لوط ((والعة )) بوده است و
بعضى عكس اين را نوشته اند يعنى نام همسر نوح را ((والعه )) و همسر لوط را ((والهه )) يا ((واهله )) گفته اند))، (تفسير نمونه ،
ج 24، ص 301).
450- تفسير صفى ، ج 2، ص 1101 - 1102.
451- الدر المنثور، ج 8، ص 228.
452- اقتباس از تفسير نمونه ، ج 24، ص 301.
453- تفسير الكشاف ، ج 4، ص 571.
454- در آيه 3 همين سوره ، به ماجراى افشاى اسرار پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و آزار آن حضرت توسط بعضى از همسرانش اشاره
شده است .
455- تفسير نمونه ، ج 24، ص 301.
456- اقتباس از همان ، ص 302.
457- احزاب / 30.
458- (اءحصنت فرجها)؛ يعنى دامن خود را از آلودگى مصون داشت .
((حصن ))، به معناى دژ و قلعه محكم است . به همين جهت مرد متاءهل را كه از زن خود نگه دارى مى كند ((محصن )) (نگاه دارنده ) و زنى كه ازدواج
كرده و در پناه شوهر نگهدارى مى شود، ((محصنه )) (نگاه داشته شده ) ناميده مى شود.
459- تحريم / 11 - 12.
460- تفسير صفى ، ج 2، ص 1102.
461- الدر المنثور، ج 8، ص 229.
462- تفسير نمونه ، ج 24، ص 302 - 304.
|