next page

fehrest page

back page

((زنها در قديم مشهور بودند كه زياد غيبت مى كنند. شايد اين به عنوان يك خصلت زنانه معروف شده بود كه زن طبيعتش اين است و جنسا غيبت كن است ؛ در صورتى كه چنين چيزى نيست ، زن و مرد فرق نمى كنند. علتش اين بود كه زن - مخصوصا زنهاى متعينات ، زنهايى كه كلفت داشته اند و در خانه ، همه كارهايشان را كلفت و نوكر انجام مى دادند - هيچ شغلى و هيچ كارى ، نه داخلى و نه خارجى نداشت ، صبح تا شب بايد بنشيند و هيچ كارى نكند، كتاب هم كه مطالعه نمى كرده و اهل علم هم كه نبوده ؛ بايد يك زن هم شاءن خودش پيدا كند؛ با آن زن چه كند؟ راهى غير از غيبت كردن به رويشان باز نبوده ، و اين برايشان يك امر ضرورى بوده ؛ يعنى اگر غيبت نمى كردند واقعا بدبخت و بيچاره بودند ...
در يكى از شهرها - يا ايالات - آمريكا در خانواده ها قمار آنقدر رايج شده بود كه زنها به آن عادت كرده بودند و در خانه ها به صورت يك بيمارى رواج يافته بود، و شكايت همه اين بود كه زنها ديگر كارى غير از قمار ندارند. اول اين را به عهده واعظها گذاشتند كه آنها اين بيمارى را از سر مردم بيرون ببرند. ولى آخر بيمارى علت دارد؛ تا علتش از ميان نرود كه بيمارى از بين نمى رود. واعظها شروع كردند به موعظه در زيانهاى قمار و آثار اخروى آن ؛ ولى اثر نداشت . يك شهردار پيدا شد و گفت كه من اين بيمارى را معالجه مى كنم . آمد و كارهاى دستى از قبيل بافتنى را تشويق كرد و براى زنها مسابقه هاى خوب گذاشت و جايزه هاى خوب تعيين كرد. طولى نكشيد كه زنها دست از قمار كشيده و به اين كارها پرداختند.
آن مرد علت را تشخيص داده و فهميده بود كه علت پرداختن زنها به قمار، بيكارى و احتياج آنها به سرگرمى است . كار ديگرى برايشان به وجود آورد تا توانست قمار را از ميان ببرد يعنى در واقع يك خلاء روحى در ميان آنها وجود داشت و آن خلاء منشاء اين گناه بود؛ آن آدم فهميد كه اين خلاء را بايد پر كرد تا بشود قمار را از بين برد و تا آن خلاء
به وسيله ديگرى پر نشود نمى توان آن را از ميان برداشت )).(395)
خلاصه اين كه يكى از عوامل آلوده شدن به ((غيبت )) و گناهان ديگر ((بيكارى )) است و يكى از راههاى مهم جلوگيرى از آن ((اشتغال )) به كار و پرهيز از بيكارى و تنبلى مى باشد؛ و بهترين كار اين است كه انسان به بررسى عيوب خويش بپردازد تا بدين وسيله از عيب جويى ديگران در امان بماند، چنانچه امير المؤ منين (عليه السلام ) مى فرمايد: يا ايها الناس طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس ؛(396) اى مردم خوشا به حال كسى كه اشتغال به عيب خودش او را از عيبجويى ديگران باز دارد)).
4 - علاج غيبت و توبه آن
((غيبت )) مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجا به صورت يك بيمارى روانى در مى آيد، به گونه اى كه غيبت كننده از كار خود لذت مى برد و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد، احساس رضا و خوشنودى مى كند و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است .
اينجا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزه هاى درونى غيبت كه در اعماق روح او است و به اين گناه دامن مى زند، بپردازد؛ انگيزه هايى همچون ((بخل )) و ((حسد)) و ((كينه توزى )) و ((عداوت )) و ((خود برتر بينى )).
بايد از طريق خود سازى و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتايج شومى كه به بار مى آورد، و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگيها را از جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد.
سپس در مقام ((توبه )) برآيد و از آنجا كه غيبت جنبه ((حق الناس )) دارد، اگر دسترسى به صاحب غيبت دارد و مشكل تازه اى ايجاد نمى كند، از او عذر خواهى كند، هر چند به صورت سربسته باشد، مثلا بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بى خبرى از شما غيبت كرده ام ، مرا ببخش ، و شرح بيشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازه اى شود و اگر دسترسى به طرف ندارد يا او را نمى شناسد، يا از دنيا رفته است ، براى او استغفار كند و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد)).(397)
5 - موارد استثنا در غيبت
((آخرين سخن در باره غيبت اينكه قانون غيبت ، مانند هر قانون ديگر استثناهايى دارد، از جمله اينكه گاه در مقام ((مشورت )) مثلا براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى سؤ الى از انسان مى كند، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامى است ، ايجاب مى كند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد و چنين غيبتى كه با چنين نيت انجام مى گيرد، حرام نيست . همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمى مانند هدف مشورت در كار باشد، يا براى احقاق حق و تظلم صورت گيرد. البته كسى كه آشكارا گناه مى كند و به اصطلاح ((متجاهر به فسق )) است از موضوع غيبت خارج است و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد، ولى بايد توجه داشت اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است )).(398) و علنى آن را انجام مى دهد نه گناهانى كه به طور غير علنى و در خفا از او سر مى زند.
35 - مثل زندگى دنيا و آب باران
اعلموا اءنما الحيوة الدنيا لعب ولهو وزينة وتفاخر بينكم وتكاثر فى الاموال والاولد كمثل غيث اءعجب الكفار نباته ثم يهيج فترله مصفرا ثم يكون حطما وفى الاخرة عذاب شديد ومغفرة من الله ورضوان وما الحيوة الدنيآ الا متع الغرور.(399)
((بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمل پرستى و فخر فروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است ، همانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرو مى برد، سپس خشك مى شود به گونه اى كه آن را زرد رنگ مى بينى ؛ سپس تبديل به كاه مى شود! و در آخرت ، عذاب شديد است ، يا مغفرت و رضاى الهى ؛ (به هر حال ) زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست )).

* * *

مى بدانيد اينكه نبود بى ز سهو اين حيات دنيوى جز لعب و لهو
بازى اطفال و مشغولى بد بازتان دارد ز خيرات ابد
جز تفاخر جز تكاثر زينتش نيست در مال و ولد يا نعمتش ‍
نيست جز آرايشى يعنى كه آن هم مباهات و تفاخر بينتان
در فزونى مال اولاد و عدد تا چه بخشد حاصل اين مال و ولد
زود اين بازيچه گرددبر طرف ماند از وى بر تو اندوه و اسف
شاديش گردد به دل بر غم همه زينتش ريزد فرو از هم همه
آنهمه فخر و مباهاتى كه بود چون شراره آتش افتد از نمود
مرتضى گفت اولش دنيا بكاست اوسطش باشد عنا و آخر فناست (400)
حق به دنيا مى زند اين سان مثل كان بود مانند باران در محل
بر زمين آيد برويد زان گياه كافران را در شگفت آرد بگاه
مؤ من اعجابش ز دنيا عبرتست كافران را هم شگفت از زينت است
مؤ من و كافر ز اشياى عجيب مر تعجب هر دو را باشد نصيب
آن شود بر قدرت حق منتقل و ين شود بر صورت آن مشتغل
آن شود ادراك معقولش فزون و ين ز محسوسات پا ننهد برون
از سياحت كم خرد در شهرها ننگرد جز باغها و نهرها
يا كه اسباب و عمارات رفيع يا كه صنعتها و اشياى بديع
عارف از يك پر كاهى در نمود(401) پى برد بر اصل و عنوان وجود
احمق ار بيند زمين و آسمان ننگرد جز خاك از اين ، جز دود از آن
از طبيعى دانشان بينى دو تن هر دو را اندر كمال آن علم و فن
آن يكى ننهاده بيرون پا ز لون (402) و ين دگر بيند مكون (403) را ز كون (404)
اين زبرگ رز(405) ببيند كيف مى (406) وان ببيند سبزى و تركيب وى
برگ گردد روز ديگر خشك و زرد مى فزايد بر شكوه و زور مرد
گفت زان ثم يهيج فتراه زرد و خشك از بعد سبزى آن گياه
بعد زردى خشك وا شكسته شود همچنين مال جهان فانى بود
ناورد بر وى خردمند التفات زانكه او را نيست جز روزى ثبات
در جهان باشد زوال آن پديد ليك اندر آخرت رنجش شديد
چونكه برگردد از اين صورت ورق هست خوشنودى و آمرزش ز حق
زندگى اين جهان پر شرور مى نباشد جز متاعى از غرور(407)
وجه تشبيه :
خداوند متعال در اين آيه زندگى دنيا را در پنج مرحله ((بازى ))، ((سرگرمى ))، ((تجمل پرستى ))، ((تفاخر)) و ((تكاثر)) ترسيم نموده و آنگاه آن را به بارانى تشبيه نموده كه از آسمان نازل مى شود و چنان زمين را زنده مى كند كه گياهانش حتى زارعان را در شگفتى فرو مى برد، سپس زرد و خشك و درهم شكسته و به كاه تبديل مى گردد.
از شيخ بهائى (قدس سره ) نقل شده كه گفته است :
((اين پنج خصلتى كه در آيه شريفه ذكر شده ناظر به سنين عمر آدمى و دوران زندگى اوست .
نخست دوران ((كودكى )) است كه در اين دوره علاقه شديدى به ((لعب )) و بازى دارد.
سپس وارد دوره ((نوجوانى )) مى شود، در اين دوره به ((لهو)) و سرگرميها روى مى آورد.
بعد دوره ((جوانى )) فرا مى رسد كه در اين دوره به ((زينت )) و تجمل و آرايش مى گرايد و همواره به فكر اين است كه لباس فاخرى تهيه كند، مركب جالب توجهى سوار شود، منزل زيبايى داشته باشد و ... و از اين مرحله كه بگذرد، دوره ((پيرى و كهولت )) فرا مى رسد. در اين دوره بيشتر به فكر ((تفاخر)) به حسب و نسب مى افتد و حس فخر طلبى در او زنده مى شود.
و سر انجام به مرحله پنجم يعنى دوره ((سالخوردگى )) مى رسد كه در اين دوره ((تكاثر)) و فزونى در اموال و فرزندان فكرش را به خود جلب مى كند)).(408)
((... بعضى معتقدند كه هر دوره اى از اين دوره هاى پنجگانه هشت سال از عمر انسان را مى گيرد، و مجموعا به چهل سال بالغ مى گردد، و هنگامى كه به اين سن رسيد شخصيت انسان تثبيت مى گردد.
اين امر نيز كاملا ممكن است كه بعضى از انسانها شخصيت شان در همان مرحله اول و دوم متوقف گردد و تا پيرى در فكر ((بازى و سرگرمى و معركه گيرى )) باشند و يا در دوران تجمل پرستى متوقف گردد، و ذكر فكرشان تا دم مرگ فراهم كردن خانه و مركب و لباس زينتى باشد، اينها كودكانى هستند در سن كهولت و پيرانى هستند با روحيه كودك !)).(409)
لازم به يادآورى است كه تشبيه زندگى دنيا به آب ((باران )) در ((سوره يونس )) آيه 24 (مثل 17) و در ((سوره كهف ))، آيه 45 (مثل 26) نيز آمده است .
بعضى گفته اند: در اين سه تمثيل عنصر اصلى ((گياه )) است و ((آب )) در درجه دوم قرار دارد، زيرا خلاصه معناى هر سه مثل چنين است كه زندگانى اين جهان ، همانند حيات گياهان ، كوتاه مدت و زود گذر و فانى است .(410)
در ((سوره يونس )) پايان زندگى گياهان را ((حصيد)) (درو شده )، در ((سوره كهف )) ((هشيم )) (در هم شكسته شده ) و در آيه مورد بحث ((حطام )) (اجزاى پراكنده كاه ) تعبير كرده است .
توضيح لغات و نكته ها
1 - ((لعب )) (بر وزن لزج ) در اصل از ماده ((لعاب )) (بر وزن غبار) به معنى آب دهان است كه از لبها سرازير گردد و اين كه بازى را لعب مى گويند، به خاطر آن است كه همانند ريزش لعاب از دهان است كه بدون هدف انجام مى گيرد)).(411)
2 - ((لهو)) به معناى هر عمل سرگرم كننده اى است كه انسان را از كارهاى مهم و حياتى باز دارد.
بنا بر اين آنهايى كه تنها به دنيا دل بسته اند و جز آن نمى جويند و نمى طلبند، در واقع كودكان هوسبازى هستند كه يك عمر به بازى و سرگرمى پرداخته و از همه چيزى بى خبر مانده اند!
دلا تا كى در اين كاخ مجازى كنى مانند طفلان خاكبازى
تشبيه زندگى دنيا به بازى و سرگرمى از اين نظر است كه بازيها و سرگرميها معمولا كارهاى توخالى و بى اساس هستند كه از متن زندگى حقيقى دورند، نه پيروزى اش حقيقت دارد و نه شكستش ، زيرا پس از پايان بازى همه چيز به جاى خود باز مى گردد!
بسيار ديده مى شود كه كودكان در بازى يكى را ((امير)) و ديگرى را ((وزير))، يكى را ((دزد)) و ديگرى را ((قافله )) مى نامند، اما ساعتى نمى گذرد كه نه خبرى از امير است و نه وزير ونه دزد ونه قافله و يا در نمايشنامه هايى كه به منظور سرگرمى انجام مى شود، صحنه هايى از جنگ يا عشق يا عداوت مجسم مى گردد، اما پس از ساعتى خبرى از هيچكدام نيست .
دنيا به نمايشنامه اى مى ماند كه بازيگران آن ، مردم اين جهانند و گاه اين بازى كودكانه حتى افراد خردمند را به خود مشغول مى دارد، اما چه زود پايان اين سرگرمى و نمايش اعلام مى گردد.(412)
3 - ((زينت )) به معناى آرايش و نمايشى است كه بيننده را مجذوب كند، مثلا: آرايش در غذاهاى رنگارنگ ، لباسهاى فاخر گوناگون ، آپارتمانهاى آسمانخراش ، مركبهاى مدرن و آخرين سيستم و... ولى آنچه در اسلام مورد نكوهش واقع شده ، نمايش زينت و تجمل پرستى است ، نه استفاده عادى از زيبايى هاى طبيعت و مواهب دنيا.
خداوند متعال ، ((قارون )) را از اين جهت مذمت نموده است كه با نمايش ثروت و تجملات خود، مردم سست ايمان را تحقير و مجذوب مال و ثروتش مى كرد و آن چنان صحنه خيره كننده ((نمايش زينت )) قلبشان را از جاى تكان مى داد كه آه سوزانى از دل مى كشيدند و مى گفتند: ... يليت لنا مثل مآ اءوتى قرون انه لذو حظ عظيم .(413)
((اى كاش ! همانند آنچه به قارون داده شده است ما نيز داشتيم ! به راستى كه او بهره عظيمى دارد!)).
4 - ((غيث )) به معناى باران است و آن را از آن جهت غيث گفته اند كه غياث و فريادرس خلق باشد.(414)
5 - كلمه ((كفار)) در آيه مورد بحث طبق نظر اكثر مفسران ، به معناى كشاورزان است ، نه افراد بى ايمان ، زيرا ((كفر)) در اصل به معناى پوشاندن است و چون كشاورز ((بذر)) را در زير خاك مى پوشاند، از اين رو به او كافر، يعنى پوشاننده بذر گفته شده است و به منكر حق هم از اين جهت كافر مى گويند كه حق را كتمان نموده و آن را مى پوشاند.
در حقيقت آيه مورد بحث همانند آيه 29 ((سوره فتح )) مى باشد كه وقتى سخن از نمو فراوان و شگفت آور گياه مى كند مى گويد: (يعجب الزراع )؛ ((زارعان را به شگفتى در مى آورد)) كه به جاى كلمه ((كفار))، ((زراع )) گفته شده . ولى بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه منظور از ((كفار)) در اينجا همان كافران نسبت به خداوند باشد، زيرا اعجاب كافران به زينت دنيا بيشتر است ، يعنى زارع كافر هنگامى كه طراوت و شادابى زراعت خود را مشاهده مى كند، شگفت زده به خود مى بالد و تمام توجهش به محسوسات و خود زراعت است ، ولى زارع مؤ من وقتى رشد و نمو فراوان زراعت خود را مى نگرد، فكرش متوجه زارع حقيقى يعنى ((رب العالمين ))، پرورش دهنده همه عالم مى شود و قدرت پررودگار او را به شگفتى وا مى دارد، نه طراوت و شادابى گياهان . ولى عده اى از مفسران معاصر مى گويند: اين تفسير چندان مناسب به نظر نمى رسد، زيرا مؤ من و كافر در اين شگفتى شريكند.(415)
6 - ((متاع )) به معناى هرگونه وسايل تمتع و بهره گيرى است .
اين كه دنيا را ((متاع الغرور))، يعنى كالاى فريب ناميده ، مفهومش اين است كه دنيا وسيله و ابزارى است براى فريبكارى ؛ هم فريب دادن خود و هم فريب دادن ديگران . البته دنيا كسى را فريب نمى دهد، اين انسان است كه فريب دنيا را مى خورد، زيرا فريب در جايى است كه چيزى را مخفى كنند، دنيا چيزى را پنهان نمى كند، رك و صاف مى گويد: من محل تغيير و دگرگونى و بى ثباتى هستم ، پدران و اجداد و همه پيشينيان شما آمدند و چند صباحى مهمان من بودند و رفتند و شما هم خواهيد رفت ، من جايى براى سكونت دائمى افراد ندارم ، من ((گذرگاه )) هستم نه ((قرارگاه ))، من ((پل )) هستم نه ((منزل مسكونى )) و اين مطلب با صد زبان توسط خود عالم طبيعت و اولياى الهى بيان شده است . بنا بر اين دنيا براى كسانى ((كالاى فريب است )) كه از ديدگاه ((قرارگاه )) بدان بنگرند، ولى افرادى كه دنيا را ((گذرگاه )) مى دانند، نه تنها براى آنان متاع فريب نيست ، بلكه ((تجارتخانه )) پرسودى است كه نتيجه آن ، زندگى جاويد و سعادت ابدى است و در آيه مورد بحث بدان اشاره شده كه مى فرمايد: ... وفى الاخرة عذاب شديد ومغفرة من الله ورضوان ...(416)؛ ((در سراى آخرت (انسانها از دو حال خارج نيستند): يا گرفتار عذاب شديدند و يا مشمول مغفرت و رضوان الهى ))؛ يعنى كسانى كه فريب خورده و دنيا را محل ((بازيچه ))، ((سرگرمى ))، ((تجمل پرستى ))، ((تفاخر)) و ((فزون طلبى )) قرار داده اند، نتيجه كارشان ، جز عذاب و شكنجه چيز ديگرى نيست .
ولى آنهايى كه دنيا را آن گونه كه هست به درستى شناخته اند و آن را وسيله و نردبانى براى رسيدن به ارزشهاى والاى انسانى و الهى قرار داده اند، ثمره و محصول عمرشان ، سعادت ابدى تواءم با رضايت و خوشنودى الهى است .
36 - مثل نور خدا و پف دهان
يريدون ليطفوا نور الله باءفوههم والله متم نوره ولو كره الكفرون # هو الذى اءرسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون .(417)
((آنان مى خواهند نور خدارا بادهان خود خاموش سازند؛ ولى خدا نور خود را كامل مى كند هر چند كافران خوش نداشته باشند! او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همه اديان غالب سازد، هر چند مشركان كراهت داشته باشند)).

* * *

مى بخواهند آنكه نور حق فرو با دهانهاشان نشانند از غلو
يعنى از گفتار ناهموار زشت كه بر اهل حق كنند از بد سرشت
نور خود كامل نمايد حق چنان كافران را گر چه هست اكراه از آن
اوست آنكس كه فرستاد از وداد مر پيمبر بهر ارشاد عباد
وانچه باشد مر هدايت را سبب بر طريق دين حق اندر طلب
تا كند غالب به هر دين ، دين حق مشركان را گر چه هست اكراه و دق
غالبيت از طريق حجت است نى زروى ازدهام و كثرت است
مر حسين (عليه السلام ) او بود غالب بر يزيد گر چه از تيغ يزيد او شد شهيد(418)
وجه تشبيه :
در اين آيه آيين خدا و قرآن مجيد و تعاليم اسلام به ((نور و روشنايى )) تشبيه شده و توطئه ها و تلاشهاى مذبوحانه دشمنان به دميدن و فوت كردن با دهان تشبيه گشته است كه آنها مى خواهند نور عالمتاب الهى را با پف كردن خاموش سازند.
چقدر مضحك است كه انسان نور عظيمى همچون نور آفتاب را بخواهد با پف كردن خاموش كند!.(419)
آنها خفاشانى هستند كه گمان مى كنند اگر چشم از آفتاب فرو پوشند و خود را در پرده هاى ظلمت شب فرو برند، مى توانند به مقابله با اين منبع نور بر خيزند. زهى خيال باطل .
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نكاهد
خداوند متعال با اين تعبير و تشبيه كوتاه و رسا دشمنان دين اسلام را به شدت تحقير و نقشه آنان را كور و ضعيف معرفى كرده است .
((تاريخ اسلام سند زنده اى است بر تحقق عينى اين پيشگويى بزرگ قرآن ، چرا كه از نخستين روز ظهور اسلام توطئه هاى گوناگون براى نابودى آن چيده شد:
گاه از طريق سخريه و ايذاء و آزار دشمنان .
گاه از طريق محاصره اقتصادى و اجتماعى .
گاه از طريق تحميل جنگهاى گوناگون در ميدانهاى احد، احزاب ، حنين و ...
گاه از طريق توطئه هاى داخلى منافقان .
گاه از طريق ايجاد اختلاف در ميان صفوف مسلمين .
گاه از طريق جنگهاى صليبى .
گاه از طريق اشغال سرزمين قدس و قبله اول مسلمين .
گاه از طريق تقسيم كشور عظيم اسلامى به بيش از چهل كشور.
گاه از طريق برنامه تغيير خط و بريدن جوانان اسلام از فرهنگ كهن خويش .
گاه از طريق نشر فحشا و وسائل فساد اخلاق و انحراف عقيده در ميان قشرهاى جوان .
گاه از طريق استعمار نظامى و سياسى و اقتصادى .
و گاه از طرق ديگر...)).
ولى همانگونه كه خداوند اراده كرده است ، اين نور الهى روز به روز در گسترش مى باشد و دامنه اسلام هر زمان نسبت به گذشته وسيع تر مى شود، و آمار نشان مى دهد كه جمعيت مسلمانان جهان على رغم تلاشهاى مشترك ((صهيونيستها)) و ((صليبى ها)) و ((ماترياليستهاى شرق )) رو به افزايش است ، آرى آنها پيوسته مى خواهند كه نور خدا را خاموش سازند، ولى خداوند اراده ديگرى دارد، ((و اين يك معجزه جاودانى قرآن است )).
قابل توجه اينكه اين مضمون دوبار در آيات قرآن مجيد ذكر شده با اين تفاوت كه در يك مورد يريدون اءن يطفؤ ا آمده است (توبه / 32)، ولى در اينجا يريدون ليطفوا مى باشد.
((راغب )) در ((مفردات )) در توضيح اين تفاوت مى گويد:
آيه نخست اشاره به خاموش كردن بدون مقدمه است ، ولى دومى اشاره به خاموش كردن با توسل به مقدمات است ؛ يعنى خواه آنها مقدمه چينى كنند يا نكنند قادر به خاموش كردن نور الهى نيستند ...
تعبير به اءرسل رسوله بالهدى ودين الحق به منزله بيان رمز پيروزى و غلبه اسلام است ، زيرا در طبيعت ((هدايت )) و ((دين حق )) اين پيروزى نهفته است ، اسلام و قرآن نور الهى است و نور هر جا باشد آثار خود را نشان مى دهد و مايه پيروزى است و كراهت مشركان و كافران نمى تواند سدى در اين راه ايجاد كند.
جالب اينكه اين آيه نيز با مختصر تفاوتى سه بار در قرآن مجيد آمده :
يك بار در سوره توبه (آيه 32) و يك بار در سوره فتح (آيه 38) و يك بار در همين سوره صف .
ولى نبايد فراموش كرد كه اين تكرار و تاءكيد در زمانى بود كه هنوز اسلام در جزيره عربستان جا نيفتاده بود، تا چه رسد به نقاط ديگر جهان ، اما قرآن در همان وقت مؤ كدا روى اين مساءله تكيه كرد و حوادث آينده صدق اين پيشگويى بزرگ را ثابت نمود و سرانجام اسلام هم از نظر منطق و هم از نظر پيشرفت عملى بر مذاهب ديگر غالب شد، و دشمنان را از قسمتهاى وسيعى از جهان عقب زد و جاى آنها را گرفت و هم اكنون نيز در حال پيشروى است .
البته مرحله نهايى اين پيشروى به عقيده ما با ظهور ((حضرت مهدى - ارواحنا فداه - تحقق مى يابد كه اين آيات خود دليلى بر آن ظهور عظيم است )).(420)
37 - مثل دراز گوش
مثل الذين حملوا التورلة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اءسفارا(421) بئس مثل القوم الذين كذبوا بايت الله والله لايهدى القوم الظلمين .(422)
((كسانى كه مكلف به تورات شدند، ولى حق آن را ادا نكردند، مانند درازگوشى هستند كه كتابهايى حمل مى كند، (آن را بر دوش مى كشد اما چيزى از آن نمى فهمد!) گروهى كه آيات خدا را تكذيب كردند، مثال بدى دارند، و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند)).

* * *

در مثل آنان كه بر تورات چند بار كرده گشته اند اندر پسند
حمل آن را پس نكردند آن كسان آن چنانكه بود حق حمل آن
بر مثال آن حمارى كز عتاب مى نمايد حمل اسفار و كتاب
بى خبر از پشت خويش آن بى تميز كآنچه در بار است مى باشد چه چيز
بد بود مانا مثال آن گروه كه به آيات خداوند از وجوه
آن كسان تكذيب كردند از گمان راه ننمايد خدا بر ظالمان (423)
وجه تشبيه :
خداوند متعال در اين آيه ، قوم از خود راضى ((يهود)) را كه تنها به نام تورات يا تلاوت آن قناعت كردند، بى آنكه در محتواى آن انديشه كنند و عمل نمايند، به ((دراز گوشى تشبيه كرده )) كه كتابهايى بر پشت آن حيوان بار كنند، و او از كتاب چيزى جز سنگينى احساس نمى كند، و برايش ‍ تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد يا كتابهايى كه دقيق ترين اسرار آفرينش و بهترين برنامه هاى زندگى در آن است .
وجه شباهت ((حماقت و نادانى )) است كه اين حيوان در اين جهت ضرب المثل خاص و عام است .(424)

next page

fehrest page

back page