|
مكيان را اى محمد كن بيان | |
اين مثل كز حالشان باشد نشان |
|
اهل آن ده كه در انطاكيه بود | |
چون رسولان آمدند آنجا فرود |
|
بهر دعوت از حواريين دو مرد | |
خود روان عيسى با انطاكيه كرد... |
|
داشتند آن هر دو تن را بر دروغ | |
پس به ثالث يافتند ايشان فروغ |
|
هر سه پس گفتند با آن قوم چون | |
يك زبان انآ اليكم مرسلون |
|
قوم گفتند از تغافل كه شما | |
نيستيد الابشر مانند ما |
|
حق نبفرستاد هيچ از وحى چون | |
بر شما ان اءنتم الا تكذبون |
|
رب ما گفتند داند بى گمان | |
اين كه ما باشيم زافرستادگان |
|
نيست بر ما جز بلاغى آشكار | |
آنچه را داريم امر از كردگار |
|
قوم گفت انا تطيرنا بكم | |
بد گرفتيم از شما بى اشتلم (350) |
|
خود شما بوديد بر ما فال بد | |
از قدمتان گشت قحطى در بلد |
|
دانه شد نابود و خشك اشجار ما | |
موش قحط افتاده در انبار ما |
|
بازگر نى ايستيد از حرف و كار | |
مى كنيم اكنون شما را سنگ سار |
|
بر شما باشد يقين بيم هلاك | |
مى رسد و زما عذاب دردناك |
|
مى بگفتند آن رسولان فال بد | |
با شما باشد ببينيد آن زخود |
|
پند داده گر شما آيا شويد | |
نسبت آن را به فال بد دهيد |
|
گركسى گويد كه اندر راه تو | |
هست چاهى بين نيفتى تا در او |
|
يا كه منشين زير اين سقف اى فلان | |
كه خراب است و در افتد ناگهان |
|
تو نمايى حمل آن بر فال بد | |
پس تويى آن فال بد را ريشه خود |
|
بل شما باشيد از سر گشتگان | |
هم ز حد خويشتن بگذشتگان (351) |
|
جملگى مردند در يك لحظه چون | |
صيحه آمد فاذا هم خامدون |
|
همچو آتش كه بميرد در سبيل | |
جمله مردند از خروش جبرئيل |
|
اى تاءسف بر عبادى كاين چنين | |
عمرشان شد صرف كفر و فسق و كين |
|
هم رسولى نامد ايشان را جز آن | |
كه بر اوشان بود استهزاء عيان |
|
هيچ آيا ننگرند از پيش چون | |
ما تبه كرديم بسيار از قرون (352) |
خداوند به پيامبر اسلام مى فرمايد: اين سرگذشت را به عنوان