|
داستان آن كسان كه دوستان | |
جز خدا بگرفته اند از اين و آن |
|
در مثل باشند همچون عنكبوت | |
كه فرا گيرد زبهر خود بيوت |
|
سست تر، بيت آنچه بينى از بيوت | |
مى نباشد خود زبيت عنكبوت |
|
نه و را سقف است و ديوار و ستون | |
نه پناه از حر و برد اندر سكون |
|
نيم بادى گر وزد او را برد | |
تار تارش ، جمله را از هم درد |
|
هيچ اگر باشند دانا در عمل | |
هست با دينشان موافق اين مثل |
|
هر چه را جز حق تو گيرى يار و دوست | |
همچو بيت عنكبوت آن حب اوست |
|
حق بداند آنچه را خوانند باز | |
از هر آن چيزى جز او بى امتياز |
|
او به ملك خود عزيز است و حكيم | |
غالب و استوده كردار از قديم |
|
اين مثلها مى زنيم از بحر ناس | |
غير دانايان نفهمند از شناس (332) |
|
ديده آن عنكبوت بى قرار | |
در خيالى مى گذارد روزگار |
|
پيش گيرد وهم دور انديش را | |
خانه اى سازد به كنجى خويش را |
|
بوالعجب (334) دامى بسازد از هوس | |
تا مگر در دامش افتد يك مگس |
|
بعد از آن خشكش كند در جايگاه | |
قوت خود سازد از او تا ديرگاه |
|
ناگهى باشد كه آن صاحب سراى | |
چوبى اندر دست برخيزد ز جاى |
|
خانه آن عنكبوت و آن مگس | |
جمله ناپيدا كند در يك نفس |