next page

fehrest page

back page

سبز و تر نبود به گيتى مستمر حق به هر چيزيست مانا مقتدر
حاصل آنكه زندگانى را مثل بر گياهى مى زند رب اجل
كز زمين مى رويد از آب سما پس شود بى نفع و خشك از بادها
تا شوى از زندگانى شادكام رخت بايد زود بربست از مقام (270)
وجه تشبيه :
در اين آيه زندگى دنيا به آب بارانى تشبيه شده است كه بر زمين ببارد و گياهان زيادى به وسيله آن برويد و صفحه زمين را سرسبز و شاداب و به زيباترين شكلى مزين كند، اما ديرى نمى پايد كه اين طراوت و خرمى تبديل به ((گياه خشك )) و كم وزن ، يعنى ((هشيم )) مى شود و باد آن را به هر سو پراكنده مى سازد، چنان كه گويى نبوده است !
وجه شباهت در اين تشبيه ((ناپايدارى زرق و برق دنيا و زود دگرگون شدن آن )) است .
آرى ، همه خوشيها، عيش و نوشها و جوانى و كامرانى زندگى 50 - 60 ساله دنيا، همانند گياهى است كه بين طراوت و شادابى و خشك شدن و نابودى آن ، چندان فاصله اى نيست .
مرحوم ((طبرسى )) مى گويد:
((اين مثل در باره متكبرانى است كه به مال و ثروت خود مغرور شده و از همنشينى با تهى دستان ، خود دارى مى ورزند. خداوند متعال بدين وسيله به آنها هشدار مى دهد كه به زرق و برق دنيا دلبستگى پيدا نكنند دنيا مورد توجه او نيست . زندگى دنيا به گياه سبزى مى ماند كه با ريزش قطرات باران مى رويد و سبز و خرم مى شود اما همين كه باران چند صباحى قطع شد، مى خشكد و هشيم مى شود كه ديگر قابل استفاده نخواهد بود)).(271)
يكى از نيك مردان مى گويد:
وقتى مرا به كوفه كارى پيش آمد، آنگاه كه به قصر ويران شده ((نعمان بن منذر)) پادشاه حيره در ((خورنق )) و ((سدير)) گذشتم ، ساعتى در فكر فرو رفته و عبرت گرفتم و آنگاه با حال تعجب خطاب به آن ويرانه ها گفتم :
اءين سكانك ؟ واءين جيرانك ؟ واءين اءموالك ؟ واءين خدمك ؟؛ ساكنانت كجايند؟ همسايگانت كجا رفتند؟ اموالت چه شد؟ خدمتگذارانت چه شدند؟! در اين هنگام صدايى از هاتفى شنيدم كه مى گفت :
اءفناهم حدثان الدهور والحقب واءهلكهم المصائب والنوب ؛(272) رويدادهاى روزگار آنها را از بين برد و مصائب و حوادث نابودشان كرد.
در تفسير كشف الاسرار منسوب به خواجه عبدالله انصارى ذيل آيه مورد بحث آمده است :
((سلمان فارسى ، هرگاه به خرابه اى مى گذشت در آن توقف مى كرد و با حالت تضرع و ناله رفتگان آن منزل را ياد مى كرد و مى گفت :
كجايند آنهايى كه اين بنا را بر پا نهادند! دل بدادند و مال و جان در باختند تا آن غرفه ها را بياراستند چون دل بر آن نهادند و چون گل بر باد بشكفتند و از باد بريختند و در گل خفتند!)).
مى گويند روزى ((خالد بن وليد)) از دختر ((نعمان بن منذر)) پرسيد: ((چگونه شما از اوج عزت و شوكت ، به خوارى و ذلت افتاده ايد؟ گفت : خلاصه سخن آن كه روزى آفتاب بر آمد كه هر رونده و آرمنده در ((خورنق )) و ((سدير)) زير دست ما بود، اما همين كه آفتاب غروب كرد چنان شديم كه هر كس ما را مى ديد دلش به حال ما مى سوخت )).(273)
از عبدالملك بن عمير نقل شده است كه مى گويد:
((من سر امام حسين (عليه السلام ) را در قصر ((دارالاماره )) كه در مقابل عبيدالله بن زياد عليه اللعنة نهاده شده بود ديدم و سر عبيدالله را در مقابل مختار و سر مختار را نزد مصعب بن زبير و سر مصعب را در مقابل عبدالملك بن مروان مشاهده كرده ام و اين همه را در مدت دوازده سال ديده ام )).(274)
از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت شده كه فرمود:
ما امتلات دار حبرة الا امتلات عبرة وما كانت فرحة الا يتبعها ترحة ؛ پر نشد خانه اى از سرور مگر آنكه پر شد از باريدن اشك و نمى باشد سرورى مگر آنكه دنبال او خواهد بود حزنى )).
هرگز به باغ دهر گياهى وفا نكرد هرگز زدست چرخ خدنگى خطا نكرد
خياط روزگار به بالاى هيچكس پيراهنى ندوخت كه آن را قبا نكرد (275)
نكته ها:
1 - زرق و برق ناپايدار
((قرآن مجيد در آيه مورد بحث ، حقايق عميق عقلى را كه شايد درك آن براى بسيارى از مردم به آسانى امكان پذير نيست ، با ذكر يك مثال زنده و روشن در آستانه حس آنها قرار مى دهد.
به انسانها مى گويد:
آغاز و پايان زندگى شما همه سال در برابر چشمانتان تكرار مى شود، اگر شصت سال عمر كرده ايد، شصت بار اين صحنه را تماشا نموده ايد.
در بهاران گامى به صحرا بگذاريد و آن صحنه زيبا و دل انگيز را كه از هر گوشه اش آثار حيات و زندگى نمايان است بنگريد، در پاييز نيز به همان صحراى سر سبز فصل بهار گام بگذاريد و ببينيد چگونه آثار مرگ از هر گوشه اى نمايان است .
آرى ، شما هم يك روز كودكى بوديد همچون غنچه نوشكوفه ، بعد جوانى مى شويد همچون گلى پر طراوت ، سپس پير و ناتوان مى شويد، به مانند گلهاى پژمرده و خشكيده و برگهاى زرد و افسرده و سپس طوفان اجل ، شما را درو مى كند و بعد از چند صباحى خاكهاى پوسيده شما به كمك طوفانها به هر سو پراكنده مى گردد)).(276)
تازه ، اين در صورتى است كه آدمى عمر طبيعى خود را طى كند، ولى اگر چنانچه در معرض مرگهاى ناگهانى از قبيل زلزله ها، تصادفها، سرطانها، سكته ها كه در اين زمان خيلى رايج است ، قرار گيرد، حسابش معلوم است ، چنانكه مثل آن در سوره يونس ، آيه 24 (مثل 17) گذشت كه زندگى دنيا را به آب بارانى تشبيه كرده كه بر زمين فرو ريزد و گياهان گوناگونى از آن برويد و همين كه اين گياهان سرسبز شده و صفحه زمين را زينت بخشيده اند، ناگهان سرما و يا صاعقه اى بر آن اصابت نموده ، چنان نابودش مى كند كه گويى از اصل نبوده است .
به هر صورت زندگى دنيا چه راه طبيعى خود را طى كند و چه نكند، دير يا زود دست فنا دامانش را خواهد گرفت .
2 - عوامل غرور شكن
بسيارى از مردم هنگامى كه به مال و مقام مى رسند، مغرور مى شوند و اين ((غرور)) دشمن بزرگى براى سعادت انسانهاست . لذا قرآن كه يك كتاب عالى تربيتى است ، از طرق مختلف براى درهم شكستن اين دشمن درون استفاده مى كند: گاه فنا و نيستى و ناپايدار بودن سرمايه هاى مادى را مجسم مى كند (مانند آيه مورد بحث ). گاه هشدار مى دهد كه همين سرمايه هاى شما ممكن است دشمن جانتان شود؛ چنانكه در سوره توبه آيه 55 مى فرمايد: ((فزونى اموال و اولاد آنها تو را در شگفتى فرو نبرد، خدا مى خواهد آنها را به وسيله آن در زندگى دنيا عذاب كند و در حال كفر بميرند)) گاهى با ذكر سرنوشت مغروران تاريخ ، همچون ((قارونها)) و ((فرعونها)) به انسانها بيدار باش مى دهد. گاهى دست انسان را گرفته و به گذشته زندگى او، يعنى زمانى كه نطفه بى ارزش و يا خاك بى مقدارى بود، مى برد و يا آينده او را كه نيز همين گونه است ، در برابر چشمانش مجسم مى سازد تا بداند درميان اين دو ضعف و ناتوانى ، غرور، كار احمقانه اى است .(277)
قرآن كريم مى فرمايد:
- فلينظر الانسن مم خلق # خلق من مآء دافق ؛(278) ((انسان بايد بنگرد كه از چه چيز آفريده شده است ! (او) از يك آب جهنده آفريده شده است )).
و در آيه ديگر اين چنين مى فرمايد:
اءيحسب الانسن اءن يترك سدى # اءلم يك نطفة من منى يمنى # ثم كان علقة فخلق فسوى ؛(279) ((آيا انسان مى پندارد كه بى هدف رها مى شود؟! آيا او نطفه اى از منى كه در (رحم ) ريخته مى شود، نبود؟! سپس ‍ به صورت خون بسته شد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت )).
بنابراين يكى از راههاى درهم شكستن ((خوى شيطانى غرور))، اين است كه آدمى هرگاه به قدرت و مقام و ثروتى مى رسد، وضعيت گذشته خويش را به ياد آورد. چنانكه بعضى از عالمان وارسته براى اين كه مبادا دچار غرور علم و يا مقام شوند، از اين شيوه قرآنى براى تهذيب و تربيت خود استفاده مى كردند. در حالات ((شيخ جعفر كاشف الغطاء)) نوشته اند:
گاهى به هنگام مناجات خود در دل شب ، خطاب به خويشتن مى گفت :
كنت جعيفرا، ثم صرت جعفرا، ثم الشيخ جعفر، ثم شيخ العراق ، ثم رئيس الاسلام ؛(280) تو جعفر كوچولو بودى ، سپس جعفر شدى ، بعد شيخ جعفر، بعد از آن شيخ العراق و آنگاه به شيخ الاسلام مشهور گشتى )).؛ يعنى اينها همه مرحله به مرحله به عنايت خدا شامل حالت شده ، و مبادا تو اوائلت را فراموش كنى و دچار غرور شوى .
مقام علمى مرحوم ((كاشف الغطاء)) در فقه به گونه اى بود كه از خودش نقل شده كه مى گفت : ((اگر همه كتب فقه را بشويند، من از حفظ از طهارت تا ديات (كه متجاوز از پنجاه كتاب فقهى است ) را مى نويسم )).(281) اين فقيه نامدار با آن مقام بلند علمى اش ، چنان متواضع و فروتن بود كه گفته اند: ((با تحت الحنك عمامه خود غبار نعلين سيد مهدى بحرالعلوم را پاك مى كرد)).(282)
در حالات ((اياز)) نوشته اند كه وى نخست خاركن بود، به تدريج كارش بالا گرفت تا جايى كه يكى از نزديكان و مشاوران مخصوص و مورد اعتماد ((سلطان محمود)) شد. براى اينكه مقام و رياست او را مغرور نكند، ((چارق )) و ((پوستين )) دوران فقر و فلاكتش را در حجره اى آويخته بود و هر روز به تنهايى در آن حجره مى رفت و به آن چارق و پوستين كهنه مى نگريست .
حسودان و سخن چينان به سلطان محمود گزارش دادند كه : ((اياز)) زر و سيم و جواهرات سلطان را در حجره اى نهاده و در آن را محكم بسته و هيچ كس را به درون آن راه نمى دهد. سلطان محمود عده اى از اميران را ماءمور بازرسى حجره اياز كرد و آنان در نيمه شب مشعل به دست و شادى كنان به سوى آن حجره روانه شدند.
اياز هم براى پنهان داشتن اين راز ((پوستين و چارق )) كه مبادا دنيا پرستان او را متهم به جنون و يا سالوس گرى كنند، قفل بسيار سختى براى در آن حجره انتخاب كرده بود. بالاءخره آن ماءموران با كوشش تمام و حرص و آز و هوس فراوان در حجره را باز كردند و چيزى در آن جز يك جفت چارق دريده و يك پوستين كهنه نيافتند.
گفتند: ممكن است جواهرات را در كف حجره دفن كرده باشد، لذا زمين را كندند، چيزى پيدا نكردند و سرانجام خسته و كوفته و غبار آلود و شرمنده و سر افكنده به حضور سلطان آمدند!
((مولوى به طرز زيبايى اين قصه را ترسيم نموده و خلاصه اش چنين است كه مى گويد:
از منى بودى منى را واگذار اى اياز آن پوستين را ياد آر
آن اياز از زيركى انگيخته پوستين و چارقش آويخته
مى رود هر روز در حجره خلا چارقت اين است منگر در علا(283)
شاه را گفتند او را حجره ايست اندر آنجا زر و سيم و خمره (284)ايست
راه مى ندهد كسى را اندر او بسته مى دارد هميشه آن در او
شاه فرمود اى عجب آن بنده را چيست خود پنهان و پوشيده زما
پس اشارت كرد ميرى را كه رو نيم شب بگشاى در، در حجره شو
هرچه يابى مر تورا يغماش كن سر او را بر نديمان فاش كن

* * *

نيمه شب آن مير با سى معتمد در گشاد حجره او راى زد
مشعله بر كرده چندين پهلوان جانب حجره روانه شادمان

* * *

آن اميران بر در حجره شدند طالب گنج و زر و خمره بدند
قفل را بر مى گشادند از هوس با دو صد فرهنگ و دانش چند كس
زانكه قفل صعب بر پيچيده بود از ميان قفلها بگزيده بود
نى ز بخل سيم و مال زر خام از براى كتم آن سر از عوام
كه گروهى بر خيالى برتنند قوم ديگر نام سالوسم كنند(285)
پيش با همت بود اسرار جان از خسان محفوظ تر از لعل كان (286)
زر به از جانست نزد ابلهان زر نثار جان بود پيش شهان
مى شتابيدند تفت از حرص زر عقلشان مى گفت : هان آهسته تر(287)
حجره را با حرص و صد گونه هوس بازكردند آن زمان آن چند كس
اندر افتادند در هم ز ازدحام همچو اندر دوغ گنديده هوام
عاشقانه در فتد در كر و فر خوردن امكان نى و بسته هر دو پر(288)
بنگريدند از يسار و از يمين چارق بدريده بودو پوستين
جمله گفتند اين مكان بى بوش نيست چارق اينجا جز پى روپوش نيست (289)
هين بياور سيخهاى تيز را امتحان كن حفره و كاريز(290) را
هر طرف كندند و جستند آن فريق حفره ها كردند و گوهاى (291) عميق
حفرهاشان بانگ مى زد آن زمان كندهاى خالئيم اى گندگان (292)
زان سگالش (293) شرم هم مى داشتند كندها را باز مى انباشتند

* * *

جمله در حيلت كه چه عذر آورند تا از اين گرداب جان بيرون برند
عاقبت نوميد دست و لب گزان (294) دستها بر سر زنان همچون زنان (295)

* * *

27 - مثل مگس
ياءيها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقواذبابا ولو اجتمعوا له وان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب والمطلوب .(296)
((اى مردم ! مثلى زده شده است ، گوش به آن فرا دهيد: كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد، هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند، هرچند براى اين كار دست به دست هم دهند! (نه تنها توان آفريدن مگس را ندارند بلكه ) هرگاه مگس چيزى از آنها بربايد نمى توانند آنرا باز پس گيرند! هم اين طلب كنندگان ناتوانند و هم آن مطلوبان (هم اين عابدان ، هم آن معبودان )!)).

* * *

اءيها الناس اين مثلها شد زده در پرستش مر بتان را نيك و به
بشنويد آنرا مر آنان را شما كه همى خوانيد از غير خدا
نافرينند آن به هرگز يك ذباب مجتمع چندار كه گردند از شتاب
ور ربايد زان بتان چيزى مگس نى توانند آن كه تا گيرند پس ‍
طالب و مطلوب بس باشند سست هم ذباب و هم بتان يعنى نه (297) چست (298)
وجه تشبيه :
خداوند متعال در اين مثل ، شدت ضعف و ناتوانى بتان و بت پرستان را ترسيم نموده ، مى فرمايد: اين بتهايى كه شما آنها را معبود خود قرار داده ايد و آنها را حاكم بر سرنوشت خويش و حلال مشكلات خود مى دانيد، هرگز نمى تواند موجود ضعيفى همچون ((مگس )) بيافرينند، هرچند بتها و همه معبودهاى بى جان و جاندار همچون فرعونها و نمرودها و حتى همه دانشمندان و متفكران و مخترعان دست به دست هم بدهند، قادر بر آفرينش مگسى نيستند، نه تنها توان اين كار را ندارند، بلكه اگر مگسى چيزى از آنها بربايد، نمى توانند آنرا باز پس گيرند.
مگس در ادبيات ، ((ضرب المثل )) ضعف و ناتوانى است چنان كه مى گويند: مگسى را كه تو پرواز دهى ، شاهين است .
اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى
به هر صورت ، مثل مگس بيانگر ضعف و ناتوانى مخلوقات و قدرت و توانايى خالق يكتاست .
در روايت است كه روزى ((منصور عباسى )) حضور امام صادق (عليه السلام ) نشسته بود و مگسى روى صورت (يا بينى ) منصور نشست ، منصور آن را از خود دور كرده دو باره آمد، باز هم آن را راند، بار سوم آمد، باز هم ردش كرد (تا آن جا كه مگس خشم منصور را بر انگيخت ) رو كرد به امام صادق (عليه السلام ) و گفت : خدا مگس را براى چه آفريد؟ امام در پاسخ فرمود:
((ليذل به الجبارين ؛ مگس را براى اين آفريد كه به وسيله اين موجود ضعيف غرور جباران و متكبران را در هم بشكند و پوزه آنان را به خاك بمالد)).(299)
يعنى انسانى كه در برابر موجود ضعيفى همچون مگس ، ناتوان و عاجز است ، غرور و تكبر در او چه معنا دارد!
((شيخ عطار))، اين حالت ضعف و ناتوانى انسان را در قالب اشعار زيبايى چنين ترسيم نموده است :
بر ديوانه بى دل شد آن شاه كه اى ديوانه ، از من حاجتى خواه
چو خورشيد است چرخ تاج بخش ام چرا چيزى نخواهى تا ببخشم ؟
به شه ديوانه گفت اى خفته در ناز مگس را دار امروزى زمن باز
كه چندان اين مگس بر من گزيده است تو گوئى در جهان جز من نديده است
شهش گفتا كه اين كار، آن من نيست مگس در حكم و در فرمان من نيست
بدو ديوانه گفتا، رخت بردار كه تو عاجزترى از من به صد بار
چو تو بر يك مگس فرمان ندارى برو شرمى بدار از شهريارى (300)
صاحب تفسير ((كشف الاسرار)) مى گويد:
((خداوند متعال مگس را ضعيف و گستاخ آفريده و شير را قوى رمنده خلق كرده است . اگر آن وقاحت و گستاخى كه در مگس است در شير مى بود، هيچ كس روى زمين از زخم وى در امان نبود. ليكن به كمال حكمت و نفاذ قدرت هر چيز را سزاى خويش بداد و با ضعف مگس وقاحت سزا بود و با قدرت شير نفرت و رمندگى سزا بود. هر چيز به جاى خويش آفريد و به سزاى خويش بداشت )).(301)
سعدى مى گويد:
گربه مسكين اگر پر داشتى تخم گنجشك از زمين برداشتى
آن دو شاخ گاو اگر خر داشتى آدمى را نزد خود نگذاشتى (302)
پاسخ به يك سؤ ال
((ممكن است در اينجا گفته شود كه انسان امروز با نيروى علم و دانش ‍ خود توانسته است اختراعاتى كند كه به مراتب از يك مگس برتر و بالاتر است ؛ وسايل نقليه سريع السير و بادپيمايى ساخته كه در يك چشم بر هم زدن مسافت زيادى را طى مى كند. مغزهاى الكترونيكى دقيقى را اختراع كرده كه پيچيده ترين معادلات رياضى را در يك لحظه حل مى نمايد، آيا اين گفت و گوها در باره انسان عصر ما نيز صادق است ؟
در پاسخ مى گوييم : ساختن اين وسائل محير العقول بدون شك ، دليل بر پيشرفت فوق العاده صنايع بشر است ، اما همه اينها در برابر مساءله آفرينش ‍ يك موجود زنده و خلقت حيات ، مسائلى ساده و پيش پا افتاده است . اگر كتبى را كه در باره فيزيولوژى موجودات زنده و فعاليتهاى بيولوژيكى و حياتى يك حشره كوچك ، مانند مگس بحث مى كند، به دقت بررسى كنيم ، خواهيم ديد كه ساختمان مغز يك مگس و سلسله اعصاب و دستگاه گوارش او به مراتب از ساختمان مجهزترين هواپيماها برتر است و اصلا قابل مقايسه با آن نيست .
اصولا ((مساءله حيات )) و حس و حركت موجودات زنده و نمو و توليد مثل آنها هنور به صورت معمايى در برابر دانشمندان قرار گرفته است ؛ و ريزكاريها و ظرافتهايى كه در ساختمان اين موجودات به كار رفته ، خود معماهاى ديگرى است معماهايى كه هنوز به هيچ وجه حل نشده .
به گفته دانشمندان علوم طبيعى چشمهاى فوق العاده كوچك بعضى از همين حشرات ، خود مركب از صدها چشم است ! يعنى همان چشمى را كه ما به زحمت مى بينيم و شايد به اندازه يك سر سوزن بيش نيست ، از چند صد چشم كوچكتر تشكيل يافته كه مجموعه آنها را ((چشم مركب )) مى نامند! به فرض كه انسان بتواند از مواد بى جان سلول زنده اى بسازد، چه كسى مى تواند صدها چشم كوچك كه هر كدام از آنها خود داراى دوربين ظريف و طبقات و دستگاههايى است ، در كنار هم بچيند و رشته ارتباطى آنها را در مغز حشره پيوند دهد و اطلاعات را به وسيله آنها به مغز حشره منتقل سازد و حشره بتواند در موقع مناسب ، عكس العمل نسبت به حوادثى كه اطراف او مى گذرد نشان دهد؟
آيا اگر همه انسانها جمع شوند، قدرت بر آفرينش چنين موجود ظاهرا ناچيز اما در واقع بسيار پيچيده و اسرار آميز را خواهند داشت ؟! و باز به فرض ‍ انسان همه اين مسائل را عملى سازد، ولى آيا مى توان نام آن را خلقت گذاشت ؟ يا تركيب و ((مونتاژى )) است از وسايل موجود در همين جهان آفرينش ؟ آيا كسانى كه قطعات پيش ساخته اتومبيلى را به هم مونتاژ مى كنند، مخترع محسوب مى شوند و نام عمل آنها را ابداع و اختراع مى توان گذاشت ؟)).(303)
28 - مثل چراغ و چراغدان
الله نور السموات والارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كاءنها كوكب درى يوقد من شجرة مبركة زيتونة لا شرقية ولا غربية يكاد زيتها يضى ء ولو لم تمسسه نار نور على نور يهدى الله لنوره من يشآء ويضرب الله الامثل للناس والله بكل شى ء عليم .(304)
((خداوند نور آسمانها و زمين است ، مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه درآن چراغى (پرفروغ ) باشد، آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان ، اين چراغ با روغنى افروخته مى شود كه از درخت پر بركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى ؛ (آن چنان روغنش صاف و خالص است كه ) نزديك است بدون تماس با آتش شعله ور شود؛ نورى است برفراز نورى و خدا هركس را بخواهد به نور خود هدايت مى كند و براى مردم مثلها مى زند و خداوند به هر چيزى داناست )).
حق بود نور سماوات و زمين آفرينش جمله زاو روشن جبين
هر كسى نوعى كند تعبير نور زين يكى كاشيا ز وى دارد ظهور
او پديد آرنده ارض و سماست مر منور ماسوى را در ضياست
ليك بر تعبير ارباب شهود نور نبود جز به معناى وجود
اوست يعنى عين هستى بى غلو هستئى نبود به جز هستى او
هستى اشياء نمود است و حباب چون شكست آن نيست چيزى غير آب
كن ز هست عارضى صرف نظر بين چه ماند بعد از او باقى دگر
بس دقيق است اندكى كن التفات حق بود پاك از نشان ممكنات
هستى حق نى كه با اشياء يكى است بلكه اشياء جز نمودى هيچ نيست
وصف نور هستى حق در مثال همچو مشكات است بى نقص ‍ و زوال
واندران باشد چراغى در وضوح چون جسد كان روشن است از نور روح
و آن حواس آمد منافذ كز درون روشنى روح از آن تابد برون
در زجاجه باشد آن مصباح نور يعنى آن قلب منور در ظهور
كه زنور روح باشد متصل همچو قنديل از چراغ مشتعل
روشن او، زان شعله تابنده است غير خود را روشنى بخشنده است
باشد آن قنديل پر ضوء و بها چون بزرگ استاره اندر سما
مر فروزان گشته آن روشن چراغ از درختى كوست زيتون در سراغ
پس مبارك باشد آن نيكو شجر هم كثير النفع در دهن و اثر
نفس قدسيه است مانا آن درخت در فضاى قلب بر گسترده رخت
شرقى و غربى نباشد بلكه آن هست او خود اين و آن را در ميان
بين شرق روح و غرب جسم او باشد اندر كر و فر و هاى و هو
نه وجودش واجب آمد نه محال شد به لا شرقى و لاغربى مثال
هستش اخلاق و عمل نفع و ثمر و آن كمالات و ترقى در اثر
هم دگر نور وجود و نور عقل هست از نور على نورت به نقل
يا كه هم بر نور استعداد خود آن كمال حاصلت افزوده شد
مى نمايد حق به نور خويشتن هركه را خواهد هدايت بر علن
حق مثلها را زند هر جابه جاش مى كند معقول را محسوس و فاش
تا كه در يابند مردم از مثل آنچه مقصود است بى نقص و خلل
حق به هر چيزى است دانا بالتمام داند آنچه كرده خلق از هر مقام (305)

next page

fehrest page

back page