next page

fehrest page

back page

همانگونه كه درخت در زمين ثابت و راسخ گشته و ريشه هايش را در اعماق زمين رسانيده و آب از آن مى خورد و شاخه هاى آن برافراشته و سر به فلك كشيده است ، همچنين معناى كلمه شهادت در دل مؤ من ثابت و راسخ شده و از سرچشمه تصديق آب مى آشامد، و شاخه آن كه عبارت از گفتار به زبان است ، چون از زبان بر آيد بدون هيچ مانعى به آسمان رسد چنانكه خداوند مى فرمايد: ...اليه يصعد الكلم الطيب والعمل الصلح يرفعه ...(241)؛ ((سخنان پاكيزه به سوى او صعود مى كند، و عمل صالح را بالا مى برد)).
در تفسير ((كاشفى )) آمده است كه :
خداوند متعال درخت ايمان را كه اصل و ريشه آن در دل مؤ من ثابت است و اعمال او به جانب اعلى عليين بلند است و در هر زمان ثواب و پاداش به او مى رسد، به درخت خرما تشبيه كرده است كه ريشه آن در زمين مستقر و شاخه آن به طرف آسمان برافراشته ، و هميشه مردم از آن بهره برند.(242)
مؤ يد اين نظريه ، حديثى است كه مرحوم شيخ كلينى از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل نموده كه مى فرمايد:
المؤ من كمثل شجرة لا يتحات ورقها فى شتاء ولا صيف ، قالوا: يا رسول الله ، و ما هى ؟ قال : النخلة ؛ مؤ من مانند درختى است كه برگش در زمستان و تابستان نمى ريزد، پرسيدند: اى رسول خدا، آن چه درختى است ؟ فرمود: درخت خرما)).(243)
علامه طباطبايى (قدس سره ) ذيل آيه مورد بحث مى گويد:
((مراد از ((كلمه طيبه )) اعتقاد حق و عقيده ثابت است . به دليل اين كه بعد از ذكر مثل به عنوان نتيجه گيرى از مثلها مى فرمايد:
يثبت الله الذين ءامنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا وفى الاخرة ...(244) و منظور از ((قول ثابت )) همان كلمه است كه در صدر آيات ذكر گرديد، لكن نه هر كلمه و لفظى ، بلكه كلمه اى كه بر اساس ‍ اعتقادى ثابت و عزمى راسخ باشد و انسان پاى آن استقامت ورزد و در هيچ وضعيتى نلغزد، چنان كه مى فرمايد: الذين قالوا ربنا الله ثم استقموا ...(245) كه ثبات قدم در دنيا و آخرت نتيجه و ثمره همان قول ((ربنا الله )) است .
بنا بر اين منظور از ((كلمه طيبه ))، كلمه توحيد و اعتقاد راستين به يگانگى خداست و اين عقيده و استقامت در راه آن ، گفتار حقى است داراى اصلى ثابت كه از هر گونه دگرگونى و نابودى محفوظ مى باشد و آن اصل خداوند متعال و يا زمينه حقايق است .
و شاخه هايى دارد كه بدون هيچ مانعى از آن جوانه مى زند و آن عبارت است از اعمال نيكو و اخلاق پسنديده كه انسان با ايمان به وسيله آن حيات طيبه مى يابد و جهان انسانيت بدان رونق و آبادانى پيدا مى كند.
و مؤ منان راستين كه مى گويند: ربنا الله ثم استقموا، قول ثابت و كلمه طيبه در آنان جامه عمل مى پوشد و اينها كسانى هستند كه مردم همواره از بركات وجود آنان بهره مى برند.
و هر كلمه حق و هر عمل صالحى مثلش چنين است كه داراى اصلى ثابت و فروعى پر رشد و نمو است و هميشه ثمرات پاك و سودمند خواهد داشت )).(246)
بنا بر اين كلمه ((طيبه )) كه به ((شجره طيبه ))تشبيه شده داراى مفهوم وسيعى است كه شامل هر گونه ((برنامه و مكتب الهى ))، ((تفكر و انديشه صحيح ))، ((گفتار نيك ))، ((عمل شايسته ))، ((مراكز مهم علمى و دينى )) و ((انسانهاى برجسته )) مى شود، چنانكه مقام معظم رهبرى آيت الله العظمى خامنه اى - ادام الله ظله - طى سخنانى در ديدار با روحانيون و طلاب و مردم قم ، حوزه علميه قم را از مصاديق ((شجره طيبه )) بر شمرده ، فرمودند: ((قم قبة الاسلام ))، مركز اسلام ، مركز روحانيت و دين است و در دوره انقلاب هم مركز انقلاب بود ...
قم مركز بسيار مهمى است ؛ ((هم حوزه مباركه قم )) كه حقيقتا يك كلمه ((طيبه )) و ((شجره طيبه )) است ، اءصلها ثابت وفرعها فى السماء # تؤ تى اءكلها كل حين باذن ربها. و هم مردم و جوانان و نيروهاى حزب الهى و مؤ من قم ، هر دو مهم است ...)).(247)
((كلمه خبيثه )) نيز كه به درخت خبيثه تشبيه شده است معناى گسترده اى دارد كه هر گونه ((گفتار زشت ))، ((برنامه هاى باطل و گمراه كننده )) و ((انسانهاى ناپاك و آلوده و خبيث )) را شامل مى شود و اگر در روايات اسلامى ((شجره طيبه )) به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) على ، فاطمه و فرزندان معصومشان (عليه السلام ) و ((شجره خبيثه )) به ((بنى اميه )) تفسير شده ، ناظر به مصاديق بارز و روشن اين دو ((شجره طيبه )) و ((شجره خبيثه )) است .
نكته ها:
1 - كلمات چهارگانه توحيدى
مرحوم شيخ صدوق (قدس سره ) از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت مى كند كه آن حضرت روزى به اصحاب خود فرمود: اءلا اءدلكم على شى ء اءصله فى الارض و فرعه فى السماء؟ قالوا: بلى يا رسول الله ، قال : يقول اءحدكم اذا فرغ من صلاته الفريضة : سبحان الله والحمدلله ولااله الا الله والله اءكبر ثلاثين مرة فان اءصلهن فى الارض و فرعهن فى السماء وهن يدفعن الهدم والحرق والغرق والتردى فى البئر واءكل السبع وميتة السوء والبلية التى تنزل من السماء على العبد فى ذلك اليوم و هن الباقيات .(248)
((آيا راهنمايى نكنم شما را به چيزى كه ريشه اش در زمين ، و شاخه هاى آن در آسمان است ؟ گفتند آرى ، فرمود: هركس بعد از نماز واجب سى بار بگويد: سبحان الله والحمدلله ولااله الا الله والله اءكبر اين اذكار ريشه اش در زمين ، و شاخه هايش به آسمان سر كشيده و اين ذكرها از زير آوار رفتن و سوختن و غرق شدن و در چاه افتادن و پاره شدن به دندان درندگان ، و از هر مردن بدى و از هر بلايى كه از آسمان نازل مى شود در آن روز انسان را حفظ مى كند، و اين ها باقيات صالحات است )).
كسى از امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد چرا كعبه را كعبه ناميدند، آن حضرت فرمود: لانها مربعة فقيل له و لم صارت مربعة ؟ قال : لانها بحذاء البيت المعمور و هو مربع فقيل له و لم صار البيت المعمور مربعا؟ قال لانه بحذاء العرش و هو مربع فقيل له و لم صار العرش مربعا؟ قال : لان الكلمات التى بنى عليها الاسلام اءربع و هى : سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله والله اكبر.(249)
((چون كعبه چهار ديوار دارد به او كعبه مى گويند. عرض كرد: چرا چهار ديوار دارد. فرمود: چون بيت المعمور كه در آسمانها هست چهار ديوار دارد. عرض كرد: چرا بيت المعمور چهار ديوار دارد. فرمود: براى آنكه عرش خدا چهار ضلع دارد. عرض كرد: چرا عرش خدا چهار ضلع دارد. فرمود: براى اينكه كلمات توحيدى خدا چهار تا است : سبحان الله والحمدلله ولااله الا الله والله اءكبر. اسماى حسناى حق به اين چهار كلمه توحيد و تحميد و تهليل و تكبير بر مى گردد: به وحدانيت خدا، به بزرگداشت خدا، به مجد و كبريائى خدا به منزه بودن آن سبوح قدوس ؛ انسان در اين كلمات خدا را مى ستايد. يك انسان مكه مى رود براى اين كه اين چهار ديوارى را زيارت كند، او ظاهر حج را ديده است ؛ كسى به مكه مى رود و معرفتش تا بيت المعمور است ؛ كسى به مكه مى رود، معرفتش تا عرش خدا است ؛ كسى به مكه مى رود و به اين كلمات تامات عارف شده است ، اين سر حج است . اينطور نيست كه هر كسى دور كعبه بگردد، باطن اين معنا را هم بيابد و برگردد. جواب امام - سلام الله عليه - اين بود كه اين كعبه را، بيت المعمور را، عرش را، بر اساس توحيد و تحميد و تكبير حق ساختند)).(250)
2 - دستگيرى الهى به هنگام مرگ يا در قبر
در بسيارى از روايات آمده است كه مراد از يثبت الله الذين ءامنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا وفى الاخرة ؛ به هنگام ورود در قبر است كه خداوند متعال مؤ من را از خطا و لغزش در برابر سؤ الاتى كه فرشتگان از هويت او مى كنند، حفظ مى كند و او را بر خط ايمان ثابت نگه مى دارد.
23 - مثل برده و آزاد
ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لايقدر على شى ء ومن رزقنه منا رزقا حسنا فهو ينفق منه سرا وجهرا هل يستوون الحمد لله بل اءكثرهم لايعلمون .(251)
((خداوند مثالى زده : برده مملوكى را كه قادر بر هيچ چيز نيست ؛ و انسان (با ايمانى ) را كه از جانب خود، رزقى نيكو به او بخشيده ايم و او پنهان و آشكار از آنچه خدا به او داده ، انفاق مى كند. آيا اين دو نفر يكسانند؟! ستايش ويژه خداست ، ولى اكثر آنها نمى دانند)).

* * *

حق مثل زد عبد مملوكى كه هيچ قدرتش نبود به چيزى در بسيج
هم مر آزادى كه از نزديك خويش رزق نيكو داده باشيمش به پيش
پس كند انفاق زان فاش و نهان اين دو يكسانند آيا در نشان
پس چو عبد عاجزى با مالكش نيست يكسان گركه دانى اندكش
هر دو باشند ارچه مرزوق يكى همچنين مملوك يك كس بى شكى
پس چسان اصنام بى روح و اثر باشد از وجهى شريك دادگر
حق سزاوار است بر حمد و ثنا نى جز او از خلق نادار گدا
تا چه جاى آن كه باشد مستحق بر پرستش غير او از ما خلق
او ز توحيدش بما بنموده راه وين ندانند اكثر از راءى تباه (252)
وجه تشبيه :
خداوند متعال در اينجا ((مشركان )) را به برده مملوكى كه توانايى هيچ چيز را ندارد و ((مؤ منان )) را به انسان آزاد و توانگرى كه از امكانات خدا دادى همگان را بهره مند مى سازد، تشبيه كرده است . آنگاه اين دو را با هم مقايسه نموده ، مى گويد: (هل يستوون )؛ ((آيا اين دو مساوى و برابرند؟!)).
پر واضح است كه هرگز اين دو يكسان نخواهند بود؛ يعنى همانگونه كه برده زر خريدى كه هيچ گونه اختيارى از خود ندارد، با انسان آزاده توانمندى كه در بذل و بخشش امكانات خود، آزادى كامل دارد، مساوى نيستند، آدم مشرك و بت پرستى كه اسير بتهاى سنگى و چوبى و بشرهاى ضعيف بت گونه است و در چنگال خرافات و موهومات گرفتار مى باشد، با انسان مؤ من و موحدى كه از همه تعلقات و دلبستگى ها و وابستگيهاى غير الهى رسته و فقط اتكال و اعتمادش بر قدرت لايزال الهى است ، هرگز يكسان نيستند.
24 - مثل گنگ مادر زاد و انسان سالم
وضرب الله مثلا رجلين اءحدهما اءبكم (253) لايقدر على شى ء وهو كل (254) على مولله اءينما يوجهه لاياءت بخير هل يستوى هو ومن ياءمربالعدل وهو على صراط مستقيم .(255)
((و خداوند (براى مشرك و مؤ من ) مثال (ديگرى ) زده است : دو نفر را، كه يكى از آن دو، گنگ مادر زاد است و قادر بر هيچ كارى نيست و سربار صاحبش مى باشد؛ او را در پى هر كارى بفرستد، خوب انجام نمى دهد، آيا چنين انسانى با كسى كه امر به عدل و داد مى كند و بر راهى راست قرار دارد، مساوى است ؟)).

* * *

حق مثل زد بر دو مردى كابكم است زان دو يك قادر نه بر شى ء هست
هست از فهم سخنها بى تميز وز صنايع مى نداند هيچ چيز
هست بر مولاى خود ثقل و وبال جملگى درمانده مولايش به حال
هر كجا او را فرستد بهر كار باز نايد بر نكوئى سوى يار
زانكه عاجز باشد از گفت و شنود نه بفهمد نه بفهماند به زود
او بود آيا مساوى با كسى كوست من ياءمر به عدل اى دون بسى
يعنى اوباشد سخنگو در مقام با كفايت باز و با رشدى تمام
وصف او بر عدل زآن كرد از كمال زآنكه باشد عدل جامع در خصال
باشد او در نفس خود بر راه راست قصدش از هر كار حاصل بى خطاست (256)
وجه تشبيه :
به دنبال مثال پيش كه خداوند متعال مشركان را به ((برده مملوك )) و مؤ منان را به ((آزاده توانگر)) تشبيه كرده بود، دگر بار مثال گوياى ديگرى مى زند و بت پرست را به ((گنگ مادر زادى )) كه در عين حال برده و ناتوان است و فرد با ايمان را به ((انسان آزادى )) كه همواره به عدل و داد دعوت مى كند، تشبيه نموده است .
در اين آيه ((چهار صفت منفى )) براى آدم ((بت پرست )) و ((دو صفت مثبت )) براى انسان ((خداشناس )) ذكر شده است و آن چهار صفت منفى به ترتيب عبارتند از:
1 - (اءبكم )؛ يعنى گنگ مادر زاد كه هم كراست و هم لال .
2 - لا يقدر على شى ء؛ يعنى چون گنگ است ، توانايى بر هيچ كارى ندارد. زيرا نه گوش شنوا دارد كه بتواند چيزى را بفهمد و نه زبان گويا دارد كه آن را به ديگرى تفهيم كند.
3 - كل على مولاه ؛ ((سربار صاحبش است ))، يعنى كسى كه نه نيروى درك و فهم دارد و نه منطق رسا، نانخور زيادى و سربار جامعه خواهد بود. ((كل )) به معناى بار سنگين است .
4 - اءينما يوجهه لاياءت بخير؛ (((هنگامى كه ) او را در پى هر كارى بفرستند، خوب انجام نمى دهد))؛ يعنى او با اين طرز تفكر در هر مسيرى گام بگذارد، ناكام خواهد بود و به هر سو روى آورد، خيرى نصيبش ‍ نخواهد شد.
و آن دو ويژگى مثبتى كه براى مؤ من راستين بيان داشته است عبارتند از:
1 - (ياءمر بالعدل )؛ (((او همواره ) به عدل و داد دعوت مى كند)).
2 - و هو على صراط مستقيم ؛ ((و (خودش هم ) بر راهى راست قرار دارد)).
اين دو صفت خود بيانگر صفات ديگرى است ، زيرا كسى كه هميشه شيوه اش اين است كه مردم را به عدل و داد فرا مى خواند ممكن نيست شخصى گنگ يا ترسو و بى شخصيت بوده باشد، بلكه چنين كس ، زبانى گويا، منطقى محكم ، اراده اى نيرومند، شجاعت و شهامت كافى نيز خواهد داشت .
مقايسه ويژگيهاى ((مشرك )) و ((مؤ من )) با هم ، بيانگر فاصله زيادى است كه بين طرز تفكر ((بت پرستى )) و ((خدا پرستى )) وجود دارد و روشن كننده تفاوت اين دو برنامه و پرورش يافتگان اين دو مكتب است .
مقايسه عربهاى مشرك عصر جاهليت با مسلمانان موحد آغاز اسلام مى تواند ترسيم روشنى از اين دو برنامه و مسير باشد؛ همانها كه تا ديروز آنچنان گرفتار جهل و تفرقه و انحطاط و بدبختى بودند كه غير از محيط محدود و مملو از فقر و فساد خود را نمى شناختند، پس از آنكه گام در وادى توحيد نهادند، از چنان وحدت و آگاهى و قدرتى برخوردار شدند كه سراسر جهان متمدن آن روز را در زير بال و پر خود گرفتند.
بنا بر اين بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند، مساءله ((توحيد)) و ((شرك )) يك مساءله صرفا ذهنى نيست ، بلكه در تمام زندگى انسان اثر مى گذارد و همه را به رنگ خود در مى آورد.
((توحيد)) افق ديد انسان را گسترش داده و او را از وابستگيهاى موهوم جهان ماده رهايى بخشيده و به بى نهايت پيوندش مى زند، به عكس ‍ ((شرك )) فكر آدمى را محدود نموده و در جهان بتهاى سنگى و چوبى و يا بشرهاى ضعيف بت گونه فرو مى برد و مقدرات و سرنوشت او را به دست بتها و يا انسانهاى استعمارگر مى سپارد و او را همانند برده زر خريد اسير جهان ماده و گرفتار و پايبند تعلقات مادى مى سازد.(257)
25 - مثل منطقه امن
وضرب الله مثلا قرية (258) كانت ءامنة مطمبنة ياءتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت باءنعم الله فاءذقها الله لباس الجوع والخوف بما كانوا يصنعون # ولقد جاءهم رسول منهم فكذبوه فاءخذهم العذاب وهم ظلمون .(259)
((خداوند (براى آنان كه كفران نعمت مى كنند) مثلى زده است : منطقه آبادى كه امن و آرام و مطمئن بود؛ و همواره روزيش از هر جا مى رسيد؛ اما به نعمتهاى خدا ناسپاسى كردند؛ و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مى دادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد. پيامبرى از خود آنها به سراغشان آمد، او را تكذيب كردند و در نتيجه عذاب الهى آنها را فرا گرفت در حالى كه ظالم بودند!)).

* * *

زد خداوندت مثل وانست اين مردمى كه بوده معمور و متين
ايمن و آسوده از كل زيان رزقشان آمد فراخ از هر مكان
پس به نعمتهاى حق كافر شدند زايمنى بر فسق و كفران آمدند
پس چشانيد از لباس خوف و جوع حق مرايشان را به هنگام وقوع
زانچه كردند از ره نابخردى فسق و عصيان ، ناسپاسى و بدى (260)
كيفر كفران نعمت
خداوند متعال در اين آيات ، براى افراد و ملتهايى كه كفران نعمت مى كنند، منطقه يا شهر و يا كشورى را مثل مى زند كه مردم آن از همه نعمتهاى زندگى برخوردار بودند؛ هم نعمت امنيت و آرامش و هم نعمت فراوانى مواد غذايى . از همه مهمتر و بالاتر نعمت رهبرى بود كه خداوند، پيامبرى از خودشان در ميان آنها فرستاد. ولى آنان به جاى اينكه از نعمتهاى مادى درست استفاده كنند، به اسرافكارى و ريخت و پاش و تجمل گرايى پرداختند و به جاى پيروى از دستورات رهبرى الهى ، او را تكذيب نمودند. خداوند هم به خاطر ناسپاسيشان همه نعمتها را از آنان گرفته و به قحطى و گرسنگى و ترس و ناامنى گرفتارشان كرد و سرانجام عذاب الهى آنها را فرو گرفت .
تعبير اءذاقها الله لباس الجوع والخوف ، كنايه از اين است كه قحطى و ناامنى آنچنان آنها را فرا گرفت كه گويى همانند لباس ، بدنشان را لمس مى كرد، و با زبان آن را مى چشند، يعنى فقر و فلاكت و ناامنى و ترس ‍ سراسر وجود و محيط زندگى آنان را در بر گرفته بود.
در حقيقت همان گونه كه نعمت امنيت و رفاه تمام وجود و محيط آنها را فرا گرفته بود، بر اثر كفران نعمت ، همه آنها رخت بر بست و ((فقر)) و ((ناامنى )) به جاى آن نشست ؛
شكر نعمت ، نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفت بيرون كند(261)
در اين كه اين منطقه كجا بوده در ميان مفسران گفت و گو است :
گروهى معتقدند اشاره به سرزمين ((مكه )) است كه يك منطقه توليد كننده مواد غذايى نبوده ، بلكه مردم آنجا آذوقه خود را از طريق خشكى و شاهراه تجارتى يمن و شام ، يا از طريق درياى احمر (مديترانه ) مى آوردند. ولى چون آن مردم كفران نعمت كردند، خداوند از آنان انتقام گرفت و آن شاهراه مسدود شد و از آن پس آذوقه كافى به آنها نرسيد و دچار خشكسالى و خشكامى هم شدند و حدود ((هفت سال )) قحطى و گرسنگى و نا امنى آنها را احاطه كرده بود. ظاهرا هفت سال اول هجرت بود كه خشكسالى و كم آبى حجاز را فرا گرفته بود.
بعضى ديگر گفته اند اين داستان مربوط به گروهى از ((بنى اسرائيل )) است كه در منطقه آبادى مى زيستند و بر اثر كفران نعمت دچار قحطى و ناامنى شدند. شاهد اين سخن حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود:
((اين آيه درباره گروهى از بنى اسرائيل نازل شده و آنان چنان زندگى مرفهى داشتند كه (حتى از مواد غذايى مجسمه هاى كوچك مى ساختند و گاهى ) با خمير نان ، خود را نيز پاك مى كردند (وقتى گويندگان آنان را از اين كار زشت نهى مى كردند) در پاسخ مى گفتند: خمير از سنگ نرم تر و براى تطهير بهتر است ، همين كفران نعمت و سبك شمردن آن ، باعث شد كه دچار خشك سالى و قحطى شديد شوند، به گونه اى كه مجبور شدند همان نانهاى خشكيده آلوده را جمع كنند و بخورند، بلكه آنهم جيره بندى شد و سر تقسيمش باهم دعوا مى كردند)).(262)
((اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه اشاره به داستان قوم ((سباء)) باشد كه در سرزمين آباد ((يمن )) مى زيستند و چنانكه قرآن در سوره سباء آيات 15 تا 19 داستان زندگى آنها را بازگو كرده ، سرزمين بسيار آباد و پر ميوه و امن و امان و پاك و پاكيزه اى داشته اند كه بر اثر غرور و طغيان و استكبار و كفران نعمتهاى خدا آن چنان سرزمينشان ويران و جمعيتشان پراكنده شد كه عبرتى براى همگان گشت )).(263)
بعضى از مفسران معاصر اين مثل را موضوع كاملى براى تمثيل حال مردم اروپا و شهرهاى آن ممالك دانسته اند، كه آذوقه و مواد غذايى آنجا از طريق خشكى و دريا به آن شهرها وارد مى شد، ولى مردم آن سامان به لذتها و تجملات مادى سرگرم و فريفته شدند، و خداوند آنان را به جنگهاى هولناك جهانى تنبيه فرمود، و آن شهرهاى آباد و زيبا رو به ويرانى نهاد. و مردم آن به ترس و گرسنگى گرفتار گشتند. فهذا المثل ضربه الله لاهل مكة ولنا ولكل انسان فى الارض (264)؛ بنابر اين ، مثل را خداوند براى اهل مكه و براى ما و براى هر انسانى كه نعمتهاى خدا را كفران كند زده است )).
نكته ها:
1 - رابطه امنيت و روزى فراوان
((در آيات مورد بحث براى منطقه آباد خوشبخت و پر بركت ، ((سه ويژگى )) ذكر شده است كه نخستين آنها ((امنيت )) سپس ‍ ((اطمينان به ادامه زندگى در آن ))، و بعد از آن مساءله ((جلب روزى و مواد غذايى فراوان )) مى باشد كه از نظر ترتيب طبيعى به همان شكل كه در آيه آمده ، صورت حلقه هاى زنجيرى علت و معلول دارد، چرا كه تا امنيت نباشد، كسى اطمينان به ادامه زندگى در محلى پيدا نمى كند، و تا اين دو نباشند، كسى علاقه مند به توليد و سرو سامان دادن به وضع اقتصادى نمى شود.
و اين درسى است براى همه ما و همه كسانى كه مى خواهند سرزمينى آباد و آزاد و مستقل داشته باشند، بايد قبل از هر چيز به مساءله ((امنيت )) پرداخت ، سپس مردم را به آينده خود در آن منطقه اميدوار ساخت ، و به دنبال آن چرخهاى اقتصادى را به حركت در آورد. ولى اين نعمتهاى سه گانه مادى هنگامى به تكامل مى رسند كه با نعمت معنوى ايمان و توحيد هماهنگ گردند، به همين دليل در آيات بالا بعد از ذكر نعمتهاى سه گانه مى گويد: ولقد جاءهم رسول منهم ؛ ((پيامبرى از جنس آنها براى هدايتشان ماءموريت پيدا كرد)).(265)
2 - معناى كفران نعمت
((كفران نعمت )) تنها به اين نيست كه انسان ناسپاسى خدا گويد، بلكه هر گونه بهره گيرى نادرست و سوء استفاده از مواهب الهى ، كفران نعمت است . اصولا حقيقت كفران نعمت همين است و ناسپاسگويى در درجه دوم قرار دارد. همان گونه كه شكر نعمت به معنى صرف نعمت در راه آن هدفى است كه براى آن آفريده شده ، و سپاسگويى با زبان در درجه بعد است . اگر هزار بار با زبان ((الحمدلله )) بگويى ، ولى عملا از نعمت سوء استفاده كنى ، كفران نعمت كرده اى !
در همين عصرى كه ما زندگى مى كنيم ، بارزترين نمونه كفران نعمت ، به چشم مى خورد، زيرا نيروهاى مختلف جهان طبيعت در پرتو هوش و ابتكار خدادادى بشر به دست انسان مهار شده ، و در مسير منافع او به كار افتاده است ؛ اكتشافات علمى و اختراعات صنعتى چهره اين جهان را دگرگون ساخته ، بارهاى سنگين از روى دوش انسانها برداشته شده و بر دوش ‍ چرخهاى كارخانه ها قرار گرفته است .
مواهب و نعمتهاى الهى بيش از هر زمان ديگر است و وسايل نشر انديشه و گسترش علم و دانش و آگاهى از همه اخبار جهان در دسترس همگان قرار گرفته و مى بايست در چنين عصر و زمان مردم اين جهان از هر نظر انسانهايى خوشبخت باشند، هم از نظر مادى و هم از نظر معنوى .
ولى به خاطر كفران نعمت و صرف كردن نيروهايى شگرف طبيعت در راه طغيان و بيدادگرى و به كار گرفتن اختراعات و اكتشافات در طريق هدفهاى مخرب به گونه اى كه هر پديده تازه صنعتى نخست مورد بهره بردارى تخريبى قرار مى گيرد و جنبه هاى مثبت آن در درجه بعد است .
خلاصه اين ناسپاسى بزرگ كه معلول دور افتادن از تعليمات سازنده پيامبران خداست ، سبب شده كه جامعه را به سوى نابودى كشانده و همه را گرفتار جنگهاى مخرب منطقه اى و جهانى كرده و اين همه نا امنى ها و ظلمها و فسادها و استعمارها و استثمارها را ايجاد نموده كه سرانجام دامان بنيانگذارانش را نيز مى گيرد)).(266)
26 - مثل زندگى دنيا و گياه
واضرب لهم مثل الحيوة الدنيا كماء اءنزلنه من السماء فاختلط به نبات الارض فاءصبح هشيما(267) تذروه (268) الريح وكان الله على كل شى ء مقتدرا.(269)
(((اى پيامبر!) زندگى دنيا را براى آنان به آبى تشبيه كن كه از آسمان فرو مى فرستيم ؛ و به وسيله آن ، گياهان زمين (سرسبز مى شود و) در هم فرو مى رود، اما بعد از مدتى مى خشكد؛ و بادها آن را به هر سو پراكنده مى كند؛ و خداوند بر همه چيز تواناست )).

* * *

زن مثال زندگانى جهان بهرشان مانند آبى كه خود آن
ما فرستاديم آن را از سما پس به آن شد مختلط نبت و گياه
رسته شد آنچ از زمين پس بامداد خشك و بركنده همانا شد زباد

next page

fehrest page

back page