next page

fehrest page

back page

از ضرب المثل معروفى در ميان عرب گرفته شده كه وقتى مى خواهند براى كسى كه كوشش بيهوده مى كند، مثالى بزنند مى گويند:
هو كقابض الماء باليد؛ او مانند كسى است كه مى خواهد آب را با دست خود بگيرد.
شاعر عرب مى گويد:
فاءصبحت فيما كان بينى و بينها من الود مثل قابض الماء باليد
((كار من به جايى رسيده كه براى حفظ محبت ميان خود و او مانند كسى بودم كه مى خواست آب را در دست نگاه دارد)).(213)
بيت ذيل منسوب به امام على (عليه السلام ) است كه مى فرمايد:
ومن يصحب الدنيا كمن مثل قابض على الماء خانته فروج الاصابع (214)
((كسى كه با دنيا رفاقت و همنشينى كند مانند آدمى است كه آب را در لابلاى انگشتان باز خود نگه دارد)).
در فارسى نيز مثل ((آب در غربال )) در اين باره به كار رفته مى شود، چنانكه گفته اند:
قرار در كف آزادگان نگيرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
به هر حال وجه شباهت در اين تشبيه ((بيهودگى عمل و ناكامى )) است .
خداوند در پايان آيه براى تاءكيد اين مطلب مى فرمايد:
وما دعاء الكفرين الا فى ضلل ؛ ((درخواست كافران (از بتها چيزى ) جز (گام برداشتن ) در گمراهى و ضلالت نيست )).
چه ضلالتى از اين بالاتر كه انسان سعى و كوشش خود را در راهى كه هرگز او را به مقصد نمى رساند، به كار برد، خسته و ناتوان شود، اما نتيجه و بهره اى نگيرد.(215) زيرا كسى كه غير حق را مى خواند و از باطل كه چيزى جز پندار و توهم نيست ، حل مشكلش را مى جويد، رابطه دعا را از دست داده و در حقيقت دعايش را گم كرده است .
بو العجب وردى به دست آورده اى ليك سوراخ دعا گم كرده اى
بنا بر اين خواستن از خدا كه هم آگاهى دارد و هم قدرت بر انجام خواسته ، حق است و تقاضا از غير خدا، باطل و پوچ و بيهوده است .
20 - مثل آب و كف
اءنزل من السمآء مآء فسالت اءودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا ومما يوقدون عليه فى النار ابتغآء حلية اءو متع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق والبطل فاءما الزبد فيذهب جفآء واءما ماينفع الناس فيمكث فى الارض ‍ كذلك يضرب الله الامثال .(216)
((خداوند از آسمان آبى فرستاد و از هر دره و رودخانه اى به اندازه آنها سيلابى جارى شد، سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد؛ و از آنچه (در كوره ها) براى به دست آوردن زينت آلات يا وسايل زندگى ، آتش روى آن روشن مى كنند نيز كفهايى مانند آن به وجود مى آيد - خداوند، حق و باطل را چنين مثل مى زند! - اما كفها به بيرون پرتاب مى شوند ولى آنچه به مردم سود مى رساند [= آب يا فلز خالص ] در زمين مى ماند؛ خداوند اين چنين مثال مى زند)).

* * *

آب را نازل نمود او ز آسمان رودها ز ان پس به هر سو شد روان
در هر آن وادى به قدر وسع و تاب نى فزون ز اندازه تا سازد خراب
پس كفى را حمل كرد آن سيل بر يعنى آورد از تموج (217) بر زبر(218)
و ز هر آنچه بر فروزند آن به نار بهر زيور يامطاعى اهل كار
هست چون آن كف كه باشد روى آب همچنان كه ذكر شد در انتصاب
حق زند مر حق و باطل را مثل بر چنان آبى كه آيد در محل
در منابع مى رود بعضى از او در عروق ارض هم بعضى فرو
هست بالاى فلز يا روى آب قول باطل چون كفى در انقلاب
پس رود كف ساقط و مطروح و پست وان فلز ماند به قعر اندر نشست
وان چه باشد نفع مردم را در آن پس بماند در زمين صافى روان
حق مثلها را زند اين سان تمام تا كه عبرت باشد آن بر خاص و عام (219)
وجه تشبيه :
خداوند متعال در اينجا براى حق و باطل مثلى زده و حق را به آب صاف زلال (و ماده خالص طلا و نقره ) تشبيه كرده كه هميشه مفيد و سودمند است و باطل را به كفهاى روى آب (و اجرام بى خاصيت فلزات ) تشبيه نموده است . وجه شباهت در حق ((سودمندى و ثبات و پايدارى )) و در باطل ((بى خاصيتى و ناپايدارى )) است .
نكته ها:
1 - بهره ها و ظرفيتها
((اءودية )): جمع وادى به معناى دره ها و گودالهاست و معناى جمله فسالت اءودية بقدرها اين است كه : ((دره ها و گودالها و نهرهاى روى زمين هر كدام به اندازه گنجايش و ظرفيت خود بخشى از آب باران را پذيرا مى شوند)).
اين جمله اشاره به اين نكته است كه در مبداء فيض الهى هيچ گونه بخل و محدوديت و ممنوعيت نيست ؛ ابرهاى آسمان بدون قيد و شرط، همه جا باران مى پاشند، ولى قطعه هاى مختلف زمين و دره ها هر كدام به مقدار وسعت وجود خويش از آن بهره مى گيرند، زمين كوچكتر بهره اش كمتر و زمين وسيع تر سهمش بيشتر است .
مولوى مى گويد:
گربريزى بحر را در كوزه اى چند گنجد قسمت يك روزه اى (220)
يعنى اگر آب دريا را در كوزه اى سرازير كنى ، كوزه بيش از ظرفيتش نمى تواند در خود آب جاى دهد و اين محدوديت از ناحيه كوزه است ، نه از آب دريا. بنا بر اين دلهاى آدميان و ارواح آنها در برابر فيض الهى نيز چنين است . امام على (عليه السلام ) در نهج البلاغه به ((كميل نخعى )) مى فرمايد:
ان هذه القلوب اءوعية فخيرها اءوعاها...؛ اين دلها ظرفهايى است (كه حقايق و معارف الهى را در خود نگه مى دارد) و بهترين آنها دلى است كه اسرار و علوم را بهتر در خود نگاه دارد.(221)
2 - معناى زبد و رابى
((زبد)) به معناى كف روى آب و يا هرگونه كف مى باشد و ((رابى )) به معناى بلندى و برترى است ، در نتيجه معناى جمله فاحتمل السيل زبدا رابيا اين است كه : ((سيلاب ، كفهايى را بر بالاى خود حمل مى كند))، يعنى باطل همواره مستكبر، بالانشين و همچون كف روى آب خود نما و ميان تهى است ، ولى حق هميشه پر محتوا و سنگين وزن است .
بعضى از مفسران گفته اند: ((در آيه بالا در حقيقت سه تشبيه است :
الف - ((نزول آيات قرآن )) از آسمان وحى ، تشبيه شده به نزول قطرات حياتبخش باران .
ب - ((دلهاى انسانها)) تشبيه شده به زمين ها و دره ها كه هر كدام به اندازه وسعت وجوديشان بهره مى گيرند.
ج - ((وسوسه هاى شيطانى )) به كفهاى آلوده روى آب تشبيه شده است كه اين كفها از آب پيدا نشده ، بلكه از آلودگى محل ريزش آب به وجود مى آيد و به همين جهت وسوسه هاى نفس و شيطان از تعليمات الهى نيست ، بلكه از آلودگى قلب انسان است و به هر حال سرانجام ، اين وسوسه ها از دل مؤ منان بر طرف مى گردد و آب زلال وحى كه مايه هدايت و حيات انسانهاست باقى مى ماند)).(222)
3 - كف آب و كف فلزات
عبارت ومما يوقدون عليه فى النار ابتغآء حلية اءو متع زبد مثله اشاره به اين مطلب است كه : پيدايش كفها منحصر به نزول باران و جارى شدن سيلاب نيست ، بلكه در فلزاتى كه به وسيله آتش ذوب مى شوند تا از آن زينت آلات يا وسايل زندگى بسازند، نيز كفهايى همانند كفهاى روى آب وجود دارد.
جمله ومما يوقدون عليه فى النار اشاره به كوره هايى است كه فلزات را در آن ذوب مى كنند كه هم آتش در زير مواد فلزى وجود دارد و هم در روى آن ، به اين معنا كه يك طبقه آتش در زير است و سپس روى آن را سنگهايى كه مواد كافى دارد، مى گذارند و مجدداروى آن آتش مى ريزند و اين بهترين نوع كوره است كه از هر طرف ، آتش مواد قابل ذوب را احاطه مى كند.
4 - پرتاب شدن باطل به خارج
((جفاء)) به معناى پرتاب شدن و بيرون پريدن است . جمله فاءما الزبد فيذهب جفآء نكته لطيفى در بر دارد و آن اين كه : باطل به جايى مى رسد كه قدرت نگهدارى خويش را ندارد و در اين لحظه از متن جامعه به خارج پرتاب مى گردد و اين در همان حال است كه حق به جوشش مى آيد، هنگامى كه حق به خروش افتاد، باطل همچون كفهاى روى ديگ به هنگام جوشش به بيرون پرتاب مى شود و اين خود دليلى است بر اين كه حق هميشه بايد بجوشد و بخروشد تا باطل را از خود دور سازد.(223)
5 - بقا به ميزان سود رسانى
عبارت واءما ماينفع الناس فيمكث فى الارض اشاره به اين نكته است كه : ((بقاى هر چيزى بسته به ميزان سود رسانى اوست ))، نه تنها آب كه مايه حيات است مى ماند و كفها از ميان مى روند، بلكه در فلزات چه آنها كه براى ((حليه )) و زينتند و چه آنها كه براى تهيه ((متاع )) و وسايل زندگى ، در آنجا نيز فلز خالص كه مفيد و سودمند يا شفاف و زيباست ، مى ماند و كفها را به دور مى افكنند. به همين ترتيب انسانها، گروه ها، مكتبها و برنامه ها به همان اندازه كه مفيد و سودمندند، حق بقا و حيات دارند و اگر مى بينيم انسان يا مكتب باطلى مدتى سرپا مى ماند، اين به خاطر آن مقدار از حقى است كه با آن آميخته شده كه به همان نسبت ، حق حيات پيدا كرده است .(224)
6 - زندگى در پرتو تلاش و جهاد
مثال زيباى آيه مورد بحث اين اصل اساسى زندگى انسانها را نيز روشن مى سازد كه حيات بدون جهاد و بقا و سربلندى بدون تلاش ممكن نيست ، چرا كه مى گويد: آنچه را مردم براى تهيه وسايل زندگى (ضروريات زندگى ) و يا زينت (رفاه زندگى ) به درون كوره ها مى فرستند، همواره زبد و كفهايى دارد و براى به دست آوردن اين دو (وسايل ضرورى و وسايل رفاهى - ابتغاء حلية اءومتاع بايد مواد اصلى را كه در طبيعت به صورت خالص يافت نمى شود و همواره آميخته با اشياى ديگر است ، در زير فشار آتش در كوره قرار داد و آنها را تصفيه و پاكسازى كرد، تا فلز خالص و پاك از آن بيرون آيد و اين كار جز در سايه تلاش و كوشش و مجاهده انجام نمى شود.
اصولا طبيعت زندگى دنيا اين است كه در كنار گلها، خارها و در كنار نوشها، نيشها و پيروزيها در لابلاى سختيها و مشكلات قرار دارد.
از قديم گفته اند: ((گنجها در ويرانه هاست و در بالاى هر گنجى اژدهاى خطرناكى خفته است )) آيا آن ويرانه و اين اژدها چيزى جز همان انبوه مشكلاتى است كه در به دست آوردن هر موفقيتى وجود دارد. در داستانهاى ايرانى خودمان نيز ((رستم )) براى رسيدن به پيروزى مجبور بود از ((هفت خوان )) بگذرد كه هر كدام اشاره به نوعى از انبوه مشكلات بوده كه در مسير هر فعاليت مثبتى است .(225)
7 - تداوم مبارزه حق و باطل
قرآن در اينجا براى مجسم ساختن هويت حق و باطل مثالى زده كه مخصوص به زمان و مكان معينى نيست ، صحنه اى است كه هميشه و در همه جا مقابل چشم انسانها مجسم مى شود و اين نشان مى دهد كه پيكار حق و باطل يك درگيرى موقت و موضعى نيست ، اين رگ رگ آب شيرين و شور همواره بر خلايق تا نفخ صور جريان دارد مگر آن زمانى كه جهان و انسانها به صورت يك جامعه ايده آل (همچون جامعه عصر قيام حضرت مهدى (عليه السلام )) در آيد كه پايان اين مبارزه اعلام گردد، لشگر حق پيروز و بساط باطل برچيده شود و بشريت وارد مرحله تازه اى از تاريخ خود گردد.(226) چنانكه خداوند متعال چنين جامعه اى را نويد مى دهد و مى فرمايد:
...جاء الحق وزهق البطل ان البطل كان زهوقا(227)؛ ((حق فرا رسيد و باطل نابود شد؛ زيرا باطل يقينا نابود شدنى است )).
از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود:
اذا قام القائم (عليه السلام ) ذهبت دولة الباطل ؛ هنگامى كه امام قائم (عليه السلام ) قيام كند، دولت باطل برچيده خواهد شد)).(228)
خداوند در سوره انبياء مى فرمايد:
بل نقذف بالحق على البطل فيدمغه فاذا هو زاهق ...(229)؛ ((بلكه ما حق را بر سر باطل مى كوبيم تا آن را هلاك سازد؛ و اين گونه ، باطل محو و نابود مى شود)).
تا زمانى كه اين مرحله تاريخى فرا نرسد، بايد همه جا در انتظار برخورد حق و باطل بود و موضع گيرى لازم را در اين ميان در برابر باطل نشان داد.
21 - مثل خاكستر و تندباد
مثل الذين كفروا بربهم اءعملهم كرماد اشتدت به الريح فى يوم عاصف لايقدرون مما كسبوا على شى ء ذلك هو الضلل البعيد.(230)
((اعمال كسانى كه بر پروردگارشان كافر شدند، همچون خاكسترى است در برابر تند باد در يك روز طوفانى ! آنها توانايى ندارند كمترين چيزى از آنچه را كه انجام داده اند به دست آورند؛ و اين همان گمراهى دور و درازى است )).

* * *

اينست وصف آن كسان كز حالشان بر خدا باشد به كفر اعمالشان
همچو آن خاكسترى كه تند باد بگذرد بر وى به وقت اشتداد
مى كند آن را پراكنده چنان كه نماند زاو اثر اندر مكان
فعل نيك كافران باشد چنين تخم حنظل كى دهد بار انگبين
نيستشان قدرت به چيزى در جزا زانچه كردند اكتساب از چيزها
هر عمل كان نيست از حزم و حضور هست گمراهى و از مقصود دور(231)
وجه تشبيه :
خداوند متعال در اين آيه اعمال كافران را به خاكسترى تشبيه كرده است كه در برابر تند باد در يك روز طوفانى قرار گرفته باشد. همانگونه كه باد خاكستر را پراكنده مى سازد و جمع آورى آن براى هيچ كس مقدور نيست ، همين گونه اعمال كافران پراكنده و نابود مى گردد و اثرى از آن باقى نمى ماند.
جمله ...فى يوم عاصف ... (در يك روز طوفانى ) مطلب را تاءكيد مى كند. زيرا اگر تندباد محدود و موقت باشد، ممكن است خاكسترى را از نقطه اى بلند كند و در نقطه اى نه چندان دور بريزد، اما اگر روز، روز طوفانى باشد كه از صبح تا به شام بادها از هر سو مى وزند، بديهى است چنين خاكسترى آنچنان پراكنده مى شود كه هر ذره اى از آن در نقطه دور دستى خواهد افتاد به طورى كه با هيچ قدرتى نمى توان آن را جمع كرد.(232)
بنابر اين وجه شباهت در اين تشبيه ((بيهودگى و بى خاصيتى عمل )) است . همانگونه كه خاكستر هيچ خاصيت و ثمر قابل ذكرى ندارد و از خروارها خاكستر حتى علف هرزه اى نمى رويد، اعمال كافران هم چون از قصد قربت و نيت و انگيزه الهى تهى است ، هيچ اثر مثبتى از آن ايجاد نخواهد شد.
عده اى از مفسران گفته اند: منظور از اعمال كافران ، كارهاى نيكى است كه آنها در دنيا انجام مى دهند، مانند: صله رحم ، آزاد كردن برده ، تكريم مهمان ، دستگيرى از مستمندان و امثال اينها.
بعضى ديگر گفته اند: مراد تمام اعمال و كارهاى آنهاست .
آيا مخترعان و مكتشفان كافر نزد خدا پاداش ‍ دارند؟
در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اين كه آيا مخترعان و مكتشفانى همچون ((اديسون )) كه در اختراع برق زحمات جانكاهى متحمل شد و شايد جان خود را در اين راه نيز از دست داد، اما دنيايى را روشن ساخت و يا مانند ((پاستور)) كه با كشف ميكروب ميليونها انسان را از خطر مرگ رهايى بخشيد و دهها مانند اينها، در برابر عمل خود نزد خداوند پاداشى خواهند داشت ، يا نه ؟ و اصولا وضعيت اينها چگونه خواهد بود؟
پاسخ اين سؤ ال به طور خلاصه اين است كه از نظر اسلام هر عملى با توجه به ((نيت )) و انگيزه آن ارزيابى مى شود، نيت به منزله روح و جان عمل است كه گفته اند: ((انما الاعمال بالنيات )) بنا بر اين بايد ديد، نيت و قصد مخترعان و مكتشفان در اختراع و اكتشافشان چه بوده و چيست ؟ مسلمانيت و قصد از سه صورت خارج نيست :
1 - گاهى هدف اصلى از اختراع صرفا يك عمل تخريبى است ، (همانند كشف انرژى اتمى كه نخستين بار به منظور ساختن بمبهاى اتمى صورت گرفت ) سپس در كنار آن منافعى براى نوع انسان نيز به وجود آمده كه هدف واقعى مخترع يا مكتشف نبوده و يا در درجه دوم قرار داشته است . تكليف اين دسته از مخترعان كاملا روشن است ، كه نه تنها پاداشى ندارند، بلكه در برابر ((نيت )) و عمل تخريبى خود مجازات نيز خواهند شد.
2 - گاهى مخترع يا مكتشف ، هدفش بهره گيرى مادى و يا اسم و آوازه و شهرت است و در حقيقت ، حكم تاجرى را دارد كه براى در آمد بيشتر، تاءسيسات عام المنفعه اى به وجود مى آورد و براى گروهى ايجاد كار و براى مملكتى محصولاتى به ارمغان مى آورد، بى آنكه هيچ هدفى جز تحصيل درآمد داشته باشد و اگر كار ديگرى در آمد بيشترى داشت ، به سراغ آن مى رفت . البته چنين تجارت يا توليدى اگر طبق موازين مشروع انجام گيرد، كار خلاف و حرامى نيست ، ولى عمل فوق العاده مقدسى هم محسوب نمى شود. از اين گونه مخترعان و مكتشفان در طول تاريخ كم نبودند. نشانه اين طرز تفكر همان است كه اگر ببينند، آن درآمد يا بيشتر از آن از طرقى كه مضربه حال جامعه است ، تاءمين مى شود مثلا: در صنعت داروسازى بيست درصد سود مى برند و در هروئين سازى 50 درصد اين دسته خاص ، دومى را ترجيح مى دهند (يعنى به فكر درآمد زياد هستند، هرچند مضر به حال جامعه باشد).
تكليف اين گروه نيز روشن است ؛ اينها هيچ گونه طلبى نه از خدا دارند و نه از همنوعان خويش و پاداش اينان همان سود و شهرتى است كه مى خواسته اند و به آن رسيده اند.
3 - گروه سومى هستند كه مسلما انگيزه هاى انسانى دارند و گاهى ساليان دراز از عمر خود را در گوشه لابراتوارها با نهايت فلاكت و محروميت به سر مى برند به اميد اينكه خدمتى به همنوع خود كنند و ارمغانى به جهان انسانيت تقديم دارند. بدون شك اين گونه افراد پاداش مناسبى از خداوند دريافت خواهند داشت اين پاداش ممكن است در دنيا باشد، و ممكن است در جهان ديگر باشد، مسلما خداوند عالم و عادل آنها را محروم نمى كند، اما چگونه و چطور؟ جزئياتش بر ما روشن نيست ، همين اندازه مى توان گفت : ((خداوند اجر چنين نيكوكارانى را ضايع نمى كند)). البته اگر آنها در نپذيرفتن ايمان ((جاهل قاصر)) باشند، نه ((جاهل مقصر)). مساءله بسيار روشن تر است .(233)
بنا بر اين پاداش هر عملى بستگى به ((نيت آن )) دارد و از اين جهت ارزيابى مى شود كه اگر نيت خير و نيك باشد، پاداش نيك خواهد داشت . هر چند آنچه را كه فرد خير نيت و قصد كرده واقع نشود و يا خلاف آن واقع شود. چنانكه گفته اند:
شخصى در مسير مسافرت ، بر سر چاهى رسيد، ميخى از چوب درست كرد و بر زمين كوبيد و افسار اسب خود را به آن بست و پس از صرف غذا و استراحت ، از آنجا حركت كرد و آن ميخ را همانجا باقى گذاشت به اين نيت كه مسافران مركب خود را به آن ببندند و استراحت كنند و خداوند در برابر اين كار خير، به او پاداش عطا كند. از قضا پس از چندى شخصى پياده از كنار آن چاه مى گذشت ، ناگاه پايش بدان ميخ برخورد و بر زمين افتاد و بلافاصله برخاست آن ميخ را از جاى بركند تا ديگران همانند او از آن آسيب نبينند.
گفته اند: اين دو هرچند عملشان ضد يكديگر بود، ولى چون هر دو نيتشان خير بود، در اجر و پاداش الهى يكسان هستند؛ زيرا اولى نيتش خير رساندن به مسافران و دومى نيتش دفع ضرر از آنان بوده است .
در پايان ، اين سؤ ال نيز پيش مى آيد كه هم از بعضى آيات و هم از بسيارى از روايات ، چنين استفاده مى شود كه ((ايمان )) و يا حتى ((ولايت )) شرط قبولى اعمال و يا ورود در بهشت است ، بنا بر اين اگر بهترين اعمال هم از افراد بى ايمان سربزند، مقبول درگاه خدا نخواهد بود.
به سؤ ال فوق چنين مى توان پاسخ گفت كه : مساءله ((قبولى اعمال )) مطلبى است و ((پاداش مناسب )) داشتن مطلب ديگر. قبول عمل همان مرتبه عالى عمل است . اگر خدمات انسانى و مردمى با ايمان همراه باشد، عالى ترين محتوا را خواهد داشت ، ولى در غير اين صورت به كلى بى محتوا و بى پاداش نخواهد بود.
در زمينه ورود به بهشت نيز همين پاسخ را مى توان گفت كه : پاداش عمل لازم نيست منحصرا ((ورود)) در جنت باشد.(234)
22 - مثل درخت پاكيزه و درخت ناپاك
اءلم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اءصلها ثابت وفرعها فى السماء # تؤ تى اءكلها(235) كل حين باذن ربها ويضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون # ومثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت (236) من فوق الارض مالها من قرار # يثبت الله الذين ءامنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا وفى الاخرة ويضل الله الظلمين ويفعل الله مايشاء.(237)
((آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه (و گفتار پاكيزه ) را به درخت پاكيزه اى تشبيه كرده كه ريشه آن (در زمين ) ثابت و شاخه آن در آسمان است ؟! ((اين درخت )) ميوه هاى خود را هر زمان به اذن پروردگارش ‍ مى دهد و خداوند براى مردم مثلها مى زند، شايد متذكر شوند (و پند گيرند و همچنين ) كلمه خبيثه (و سخن آلوده ) را به درخت ناپاكى تشبيه كرده كه از روى زمين بركنده شده و قرار و ثباتى ندارد خداوند كسانى را كه ايمان آوردند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان ، استوار مى دارد؛ هم در اين جهان و هم در سراى ديگر! و ستمگران را گمراه مى سازد (و لطف خود را از آنها مى گيرد) خداوند هر كار را (بخواهد و مصلحت بداند) انجام مى دهد)).

* * *

هيچ آيا ننگرى اى ديده ور حق مثلها چون زند در خير و شر
مر كلام پاك گفت اندر سرشت چون درخت پاك باشد در بهشت
آن سخن ، تحليل و توحيد خداست اصل ثابت ، فرع آن اندر سماست
چو شجر كه اصل آن باشد به خاك شاخ ايمان رفته از وى بر سماك (238)
هر زمان از رخصت پروردگار ميوه شيرين و خوش آرد به بار
مى زند حق اين مثلها زاختصاص تا كه در يابند آن را عام و خاص
يا كه باشد حب ايمان آن درخت اصل اندر دل به توحيد است سخت
شاخها باشد عملهاى نكو كز زمين بر چرخ هفتم رفته او
هر زمان از مشيت حق بارور اهل دانش مى خورند از وى ثمر
وان كلام كفر باشد در مثل چون درختى كان خبيث است از ازل
همچو حنظل تلخ و ناخوش بوى بد رسته از روى زمين بى بيخ و حد
نيست او را هيچ پايان و قرار هم نه اندر اصل و فرعش اعتبار
مى كند بر مؤ منان ، ثابت خداى مر به قولى ثابت اندر عقل و راى
در حيات دنيوى بى معذرت همچنين اندر سراى آخرت
يا به دنيا بدهد ايشان را ثبات تا به آخر در كلامى بر نجات
هم كند ثابت به مؤ من در جزا وعده خود را در اكرام و عطا
ظالمان را هم نمايد گمره او تا نيابد ره به توحيدش عدو
واگذارد يعنى اندر گمرهى تا نگويند آن كلام از آگهى
مى كند آن را كه مى خواهد خداى مصلحت را بر عباد از اقتضاى (239)
وجه تشبيه :
خداوند متعال در آيات بالا، كلمه توحيد (يعنى اعتقاد راسخ و ايمان راستين به يگانگى اش ) را به درختى تشبيه كرده كه ريشه آن ثابت و مستحكم و شاخه هاى آن سر به آسمان كشيده و داراى ميوه هميشگى است . همچنين كلمه كفر (يعنى عقيده سست و باطل ) را به درخت بى ريشه و بى پايه اى تشبيه نموده است كه از روى زمين كنده شده و در برابر طوفانها، هر روز و هر لحظه به گوشه اى پرتاب مى شود و هيچ گونه قرار و ثباتى از خود ندارد.
بعضى از اهل تحقيق در وجه تشبيه ايمان به درخت گفته اند:
چون درخت بر سه چيز پابرجاست :
1 - ريشه ثابت و فرورفته در زمين ؛
2 - تنه محكم و استوار؛
3 - شاخه هاى سر به هوا كشيده .
درخت ايمان نيز بر سه چيز ثابت و پا بر جاست :
1 - تصديق به قلب ؛
2 - اقرار به زبان ؛
3 - عمل به اركان . چنانكه امام على (عليه السلام ) مى فرمايد:
الايمان معرفة بالقلب واقرار باللسان و عمل بالاركان (240)؛ ايمان معرفت و شناخت قلبى و اقرار به زبان ، و عمل به اعضا و جوارح است .
بعضى ديگر در وجه اين تشبيه گفته اند:

next page

fehrest page

back page