next page

fehrest page

back page

((مثل هدايت و علمى كه خداوند مرا بدان مبعوث كرد، مثل باران شديدى است كه در سرزمينى ببارد و قسمتى از آن زمين (كه پاكيزه و آماده است ) آب را در خود فرو برد و گياهان بسيار بروياند و بخشى ديگر از آن كه خشك و باير است آب را در خود نگه مى دارد و مردم از آن مى آشامند و درختستان و زراعت خويش را نيز از آن آبيارى مى كنند و پاره اى ديگر از آن زمين كه بيابان صاف و شوره زار است نه آب را در خود نگه مى دارد كه مردم از آن استفاده كنند و نه در خود ف -رو مى برد كه از آن گياهى برويد.
و مثل كسانى كه تحصيل علم مى كنند چنين است : برخى علم و دانش را فرا مى گيرند و به ديگران هم مى آموزند و برخى ديگر نه خود از علم بهره اى مى برند و نه به ديگران بهره اى مى رسانند (يعنى طعم و شيرينى علم را درك نمى كنند و مزه علم در اعماق جانشان نمى نشيند كه آن را به ديگران منتقل كنند))).(133)
مرحوم فيض كاشانى در كتاب ((محجة البيضاء)) در باره قلب تزكيه نشده و غير مهذب تمثيلى به نقل از ((وهب )) آورده كه مى گويد:
((علم همچون بارانى است كه از آسمان فرود مى آيد. شيرين و صاف : ريشه درختان از آب باران مى نوشند و بر اساس طعم درختان ، آب هم دگرگون مى شود، ميوه تلخ ، تلخ ‌تر مى شود و ميوه شيرين ، شيرين تر. علمى را كه افراد فرا مى گيرند همين گونه است و به اندازه و به حسب همتها و خواسته هايشان دگرگون مى شود. در متكبر، كبر مى افزايد و در متواضع ، تواضع و فروتنى ...)).(134)
بنا بر اين وجه شباهت در اين تشبيه ((قابليت درك فيض الهى )) در مؤ من و ((عدم قابليت آن )) در كافر است . زيرا تنها ((فاعليت فاعل ))براى به ثمر رسيدن يك موضوع كافى نيست ، بلكه استعداد و ((قابليت قابل )) نيز شرط است . سعدى در اين باره مى گويد:
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ ، لاله رويد و در شوره زار، خس (135)
دانه هاى باران حيات بخش است و لطيف تر از آن چيزى تصور نمى شود، اما همين بارانى كه در لطافت طبعش كلامى نيست ، در يك جا سبزه و گل مى روياند و در جايى ديگر خس و خاشاك .
14 - مثل سگ هار
واتل عليهم نباء الذى ءاتينه ءايتنا فانسلخ منها فاءتبعه الشيطن فكان من الغاوين # ولو شئنا لرفعنه بها ولكنه اءخلد الى الاءرض واتبع هوله فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث اءو تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بايتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون # سآء مثلا القوم الذين كذبوا بايتنا واءنفسهم كانوا يظلمون .(136)
((و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ؛ ولى (سر انجام ) خود را از آن تهى ساخت و شيطان بر او دست يافت و از گمراهان شد. و اگر مى خواستيم (مقام ) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مى برديم ، ولى او به پستى گراييد و از هواى نفس خويش پيروى كرد! مثل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى ، دهانش را باز و زبانش را برون خواهد كرد و اگر او را به حال خود واگذارى ، باز همين كار را مى كند. اين مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن ، شايد بينديشند (و بيدار شوند) چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند و تنها آنها به خودشان ستم مى كردند)).

* * *

اى محمد خوان بر اسرائيليان يا به قومت زان كس اخبار نهان
كه بر او داديم آگاهى يكى ما ز آيتهاى خود در مدركى ...
از ره رغبت بر آيات و كتاب كه به اسم اعظمش بود انتساب
كرد ليكن ميل او سوى زمين پيرو نفس و هوا شد از يقين
از دنائت ميل بر پستى نمود مى نخورده هيچ ، بر مستى فزود
او مثالش در صفت پس چون سگ است خستش هم دور باخون در رگ است
گر به حمله رانى او را، از دهان افكند بيرون به محرومى زبان
ور كه بگذارى نرانى هم ورا افكند بيرون زبان در ماجرا...
وان كه باشد غافل از علم و عمل همچو آن كلب است كامد در مثل
اين مثل دارد بر آن قومى فروغ كاشمارند آيات ما را بر دروغ
پس بخوان اين قصه ها را از قصص بهر ايشان كامد از آيت به نص
همچو آن بلعم كه حالش گشت ذكر شايد اندر خود كنند اين قوم فكر
بد بسى باشد مثل آن قوم را كه به تكذيب اند بر آيات ما
بعد از آن كا گاه گشتند از حجج پس كنند انكار آيات و نهج
بر نفوس خويش آوردند ظلم نى كه بر نفس دگر كردند ظلم (137)
وجه تشبيه
اين مثل در باره دانشمندى است كه نخست در صف مؤ منان بوده و حامل آيات و علوم الهى گشته آنچنان كه هيچ كس فكر نمى كرد، روزى منحرف شود، اما سرانجام دنيا پرستى و پيروى از هواى نفس چنان به سقوطش ‍ كشانيد كه در صف گمراهان و پيروان شيطان قرار گرفت . و خداوند اين شخص را به سگ هار تشبيه كرده است كه بر اثر بيمارى هارى حالت عطش ‍ كاذب به او دست مى دهد و در هيچ حال سيراب نمى شود و پيوسته دهانش باز و زبانش بيرون است و له له مى كند.
واژه ((لهث )) به معناى بيرون آوردن زبان از دهان است .
((لاهث )) به سگى گفته مى شود كه بدون دليل و بى جهت زبانش را بيرون مى آورد. سگ معمولى به هنگام تشنگى و يا وقتى كه صدمه اى به او برسد، زبانش را از دهانش در مى آورد و له له مى كند، يعنى اين حركت زشت حيوان ظاهرا دليلى دارد، اما سگ لاهث بدون علت پيوسته زبان خود را از دهانش خارج مى كند.
((وجه شباهت )) در اين تشبيه ((عطش كاذب )) و ((بى دليل بودن كار زشت )) است ؛ يعنى اين گونه افراد بر اثر شدت هوا پرستى و چسبيدن به لذات جهان مادى ، يك حالت عطش نامحدود و پايان ناپذيرى به آنها دست مى دهد كه همواره دنبال دنيا پرستى مى روند و به شكل بيمار گونه اى همچون ((سگهاى هار)) دهانشان براى بلعيدن جيفه و مردار دنيا، يعنى مال و مقام باز است و هر قدر مال به دست آورند و به مقام دست يابند، باز هم احساس سيرى نمى كنند؛ چنان كه امام على (عليه السلام ) مى فرمايد:
انما الدنيا جيفة والمتواخون عليها اءشباه الكلاب ...؛(138) به راستى كه جهان مردارى است گنديده و آنها كه بر سر اين جيفه گنديده باهم برادرى و دوستى مى كنند مانند سگانند)).
ملاى رومى ميلهاى درونى و غرائز نفسانى انسان را به سگ درنده اى تشبيه كرده ، مى گويد:
ميلها همچو سگان خفته اند اندر ايشان خير و شر بنهفته اند
چون كه قدرت نيست خفتند اين رده همچو هيزم پاره ها و تن زده
تاكه مردارى در آيد در ميان نفخ صور حرص (139) كوبد بر سگان
چون در آن كوچه خرى مردار شد صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرصهاى رفته اندر كتم (140) غيب تاختن آورد و سر بر زد زجيب (141)
مو به موى هر سگى دندان شده وزبراى حيله دم جنبان شده
صد چنين سگ اندر اين تن خفته اند چون شكارى نيستشان بنهفته اند(142)
يعنى سگان ، هنگامى كه طعمه اى دركار نيست ، چنان كنار هم مى خوابند كه انسان خيال مى كند هيزم ريز شده است كه كنار هم چيده شده و يا مانند گوسفندانى كه كنار هم خوابيده اند. گويى هيچ گونه غريزه درندگى در آنها وجود ندارد، اما وقتى كه بوى لاشه مردار را حس مى كنند، چنان به سوى آن هجوم مى برند كه هر لاخ از موهاى بدنشان همچون دندان براى بلعيدن مردار تيز مى شود.
آرى ، حرص و ولع و فزون طلبى نسبت به مال و مقام براى آدمى بسيار خطرناك مى باشد كه اگر آن را در كنترل عقل و شرع در نياورد درنده خويى در او بوجود خواهد آورد.
از امام صادق (عليه السلام ) روايت است كه فرمود:
مثل الدنيا كمثل ماء البحر كلما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتى يقتله ؛(143) مثل دنيا (پرستى و جاه طلبى ) همانند آب درياست كه آدم تشنه هرچه از آن بياشامد، تشنگى اش زيادتر مى شود (و آن قدر از آن مى نوشد تا) سرانجام او را مى كشد)).
از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود:
مثل الحريص على الدنيا كمثل دودة القز، كلما ازدادت على نفسها لفا كان اءبعدلها من الخروج حتى تموت غما؛(144) مثل شخص حريص ‍ دنيا طلب ، همچون مثل كرم ابريشم است كه هرچه بيشتر بر خود مى تند راه بيرون آمدن و نجاتش دور تر مى شود، تا آن كه از غصه مى ميرد)).
1 - خطر بلعم باعوراهاى هر عصر
همانگونه كه ملاحظه كرديد آيات مورد بحث نامى از كسى نبرده ، بلكه سخن از عالم و دانشمندى مى گويد كه نخست در مسير حق بود، آن چنان كه هيچ كس فكر نمى كرد روزى منحرف شود، اما سرانجام دنيا پرستى و پيروى از هواى نفس چنان به سقوطش كشانيد كه در صف گمراهان و پيروان شيطان قرار گرفت .
از روايات بسيار و كلمات مفسران استفاده مى شود كه منظور از اين شخص ، مردى به نام ((بلعم باعورا)) است كه در عصر حضرت موسى (عليه السلام ) زندگى مى كرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائيل محسوب مى شد و حتى موسى (عليه السلام ) از وجود او به عنوان يك مبلغ نيرومند استفاده مى كرد و كارش در اين راه آن قدر بالا گرفت كه دعايش در پيشگاه خدا به اجابت مى رسيد، ولى بر اثر تمايل به ((فرعون )) و وعد و وعيدهاى او، از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد تا آنجا كه در صف مخالفان موسى (عليه السلام ) قرار گرفت .
از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود: ((اصل آيه در باره بلعم است ، سپس خداوند آن را به عنوان يك مثال در باره هر كسى كه هوا پرستى را بر خدا پرستى ترجيح دهد، بيان داشته است )).(145)
اصولا كمتر خطرى در جوامع انسانى به اندازه خطر دانشمندانى است كه علم و دانش خود را در اختيار فراعنه و جباران عصر خود قرار مى دهند و در اثر هوا پرستى و تمايل به زرق و برق جهان ماده (واخلاد الى الاءرض ) همه سرمايه هاى فكرى خود را در اختيار طاغوتها مى گذارند و آنها نيز براى تحميق مردم عوام از وجود اين گونه افراد حد اكثر استفاده را مى كنند.
اين موضوع اختصاص به زمان موسى (عليه السلام ) يا ساير پيامبران نداشته ، بعد از عصر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و تا به امروز نيز ادامه دارد كه ((بلعم باعوراها)) علم و دانش و نفوذ اجتماعى خود را در برابر درهم و دينار يا مقام و يا به خاطر انگيزه حسد در اختيار گروه هاى منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنى اميه ها و بنى عباسها و طاغوتها قرار داده و مى دهند.(146)
صدهزار ابليس و بلعم در جهان همچنين بوده است پيدا و نهان
اين دو را مشهور گردانيد اله تا كه باشند اين دو بر باقى گواه
اين دو دزد آويخت بر دار بلند ورنه اندر شهر بس دزدان بدند
اين دو را پرچم به سوى شهر برد كشتگان قهر را نتوان شمرد(147)
امام خمينى (قدس سره ) در بخشى از پيامشان در سال 1367 به مناسبت سالگرد كشتار خونين حجاج ايرانى در مكه ، مفتى هاى دربار سعودى را ((نوادگان بل -عم باعورا)) خواند و فرمود:
((آرى در منطق استكبار جهانى هر كه بخواهد برائت از كفر و شرك را پياده كند متهم به شرك خواهد شد و مفتى ها(148) و مفتى زادگان اين نوادگان ((بلعم باعورا)) ها به قتل و كفر او حكم خواهند داد ...)).(149)
توضيح چند مطلب
1 - انسلخ ‌
از ماده ((انسلاخ )) به معناى از پوست بيرون آمدن است ، همان گونه كه مار از پوست خود بيرون مى آيد. به قصاب از اين جهت سلاخ مى گويند كه پوست گوسفندان را از بدنشان بيرون مى آورد.
اين تعبير نشان مى دهد كه آيات و علوم الهى در آغاز چنان بر ((بلعم باعورا)) احاطه داشت كه همچون پوست تن او شده بود، اما او با گرايش به هوا پرستى از اين پوست بيرون آمد و با يك چرخش تند، مسير خود را به كلى تغيير داد!(150)
2 - از تعبير (فاءتبعه الشيطان ) چنين استفاده مى شود كه
در آغاز شيطان تقريبا از ((بلعم باعورا)) قطع اميد كرده بود، چرا كه او كاملا در مسير حق قرار داشت ، اما همين كه ديد تمايل به هواپرستى پيدا كرده و از راه حق منحرف شده است ، به سرعت او را تعقيب كرد و به او رسيد و بر سر راهش نشست و به وسوسه گرى پرداخت و سرانجام او را در صف گمراهان قرار داد(151)؛ يعنى سگ درون كه همان هوا پرستى و جاه طلبى است ، با سگ برون دست به دست هم دادند و ((بلعم باعورا)) را به خاك مذلت نشاندند؛ به عبارت ديگر دشمن داخلى ، يعنى خواهش هاى نفسانى و دشمن خارجى ، يعنى شيطان او را به سيه روزى كشاندند.
از شر اين دو دشمن خطرناك بايد به خدا پناه برد چنان كه در دعا آمده است :
واغوثاه بك يا الله من هوى قد غلبنى ومن عدو قد استكلب على ؛ خدايا! فرياد از (هواى نفس ) كه بر من مسلط شده و پناه بر تو از دشمنى كه همچون سگ بر من حمله ور شده و مرا دنبال مى نمايد)).(152)
3 - جمله ولو شئنا لرفعناه به معناى اين است كه :
((اگر مى خواستيم ، مى توانستيم او را در همان مسير حق به اجبار نگاه داريم و به وسيله آن آيات و علوم ، وى را مقام والا دهيم )). ولى مسلم است كه نگهدارى اجبارى افراد در مسير حق با سنت پروردگار كه سنت اختيار و آزادى اراده است ، سازگار نيست و نشانه شخصيت و عظمت كسى نخواهد بود، لذا بلافاصله اضافه مى كند: ما او را گذاشتيم و او به جاى اينكه با استفاده از علوم و دانش خويش هر روز مقام بالاترى را بپيمايد، ((به پستى گراييد و بر اثر پيروى از هوا و هوس نفس سقوط كرد))؛ ولكنه اخلد الى الارض واتبع هواه .
((اخلد)) از ماده ((اخلاد)) به معناى سكونت دائمى در يك جا اختيار كردن است ، بنا بر اين (اخلد الى الارض ) يعنى براى هميشه به زمين چسبيد كه در اينجا كنايه از جهان ماده و زرق و برق و لذات نامشروع زندگى مادى است )).(153)
در پايان درباره اين گونه افراد هوا پرست مى گويد:
واءنفسهم كانوا يظلمون ؛ ((اينها بر خويشتن ستم روا داشته اند)).
چه ستمى از اين بالاتر كه سرمايه هاى معنوى علوم و دانشهاى خويش را كه مى تواند باعث سربلندى خود آنها و جامعه هايشان گردد، در اختيار صاحبان ((زر)) و ((زور)) مى گذارند و به بهاى ناچيز مى فروشند و سرانجام خود و جامعه اى را به سقوط مى كشانند.(154)
15 - مثل بناى محكم و بناى سست
اءفمن اءسس بنينه (155) على تقوى من الله ورضوان خير اءم من اءسس ‍ بنينه على شفا(156) جرف (157) هار(158) فانهار به فى نار جهنم والله لايهدى القوم الظلمين # لايزال بنينهم الذى بنوا ريبة فى قلوبهم الا اءن تقطع قلوبهم والله عليم حكيم .(159)
((آيا كسى كه شالوده آن (مسجد) را بر پرهيز از خدا و خشنودى او بنا كرده بهتر است ، يا كسى كه اساس آن را بر كنار پرتگاه سستى بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرو مى ريزد ؟! و خداوند گروه ستمگران را هدايت نمى كند! (اما) اين بنايى را كه آنها نهاده اند، همواره به صورت يك وسيله شك و ترديد، در دلهايشان باقى مى ماند؛ مگر اينكه دلهايشان پاره پاره شود (و بميرند، وگرنه ، هرگز از دل آنها بيرون نمى رود) و خداوند دانا و حكيم است !)).

* * *

هركس آيا كو بناى دين خود هشت بر تقوا زحق نزد خود
هم به رضوان بهتران يا ز اعتماد بر شفا جرف از بنايى كس ‍ نهاد
بر كنار رودى اعنى بر نهى كه ز سيلى گشته زير آن تهى
ظاهرش بر پا ستاده با شكاف ليك مشرف بر فتادن بى خلاف
بر زمينى اينچنين هشتن بنا سست تر بس باشد از بنيادها
سست گردد او فتد گر دانيش در جهنم آن بنا با بانى اش ‍
راه ننمايد خدا بر ظالمان زايد از مقصودشان اندر جهان
لايزالست آن بناشان تا ابد كه نهادند از عناد و از حسد
زايد از چيزى كه در دلهايشان باشد از شك و زفساد راءيشان
حقدشان افزود يعنى زان مهم چون نمودند آن بناشان منهدم
از نفاق و حقد و حسرت خسته اند و اندران اندوه و غم پيوسته اند
يا هميشه باشد آن تخريبشان هم به دوزخ متصل تعذيبشان
پاره پاره جز كه گردد شان قلوب بى زادراك از خصال زشت و خوب
يا به توبه و زندم بر مثل آن نزد آن داناى پيدا و نهان
حق بود دانا به نيتها تمام هم به حكمت حاكم اندر انتقام (160)
شاءن نزول
آيات بالا و دو آيه قبل از آن درباره منافقان نازل شده كه به قصد تفرقه و افساد اقدام به تاءسيس مسجدى در نزديكى مسجد ((قبا)) كردند كه قرآن آن را ((مسجد ضرار)) ناميد و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) طبق دستور خداوند آنرا خراب نمود و محل آنرا مركز ريختن زباله هاى شهر قرار داد.
خداوند متعال در اين جا طرز تفكر و عمل و برنامه مؤ سسان اين دو مسجد ((قبا)) و ((ضرار)) را باهم مقايسه مى كند و مى فرمايد: ((آيا كسانى كه بناى آن مسجد (قبا) را بر پايه تقوا و رضاى الهى نهاده بهتر است ، يا كسى كه شالوده آن را بر لبه پرتگاه سستى در كنار دوزخ نهاده كه به زودى در آتش جهنم سقوط خواهد كرد!؟)).
اين تشبيه بيانگر بى ثباتى تفكر و سستى كار منافقان و استحكام انديشه و بقاى كار مؤ منان و برنامه هاى آنهاست .
مؤ منان به كسى مى مانند كه براى بناى يك ساختمان ، زمين بسيار محكمى را انتخاب كرده و آن را از شالوده با مصالحى پر دوام و مطمئن بنا مى كنند، اما منافقان مانند كسى هستند كه ساختمان خود را بر لبه رودخانه اى كه سيلاب زير آن را به كلى خالى كرده و هر آن امكان دارد سقوط كند، مى سازد. همانگونه كه نفاق ظاهرى دارد فاقد محتوا نيز مى باشد و چنين ساختمانى نيز ظاهرى دارد بدون پايه و شالوده . اين ساختمان هر آن ممكن است فرو بريزد، مكتب اهل نفاق نيز هر لحظه ممكن است باطن خود را نشان دهد و به رسوايى بيانجامد.
پرهيزكارى و جلب رضاى خدا، يعنى هماهنگى با واقعيت و همگامى با جهان آفرينش و نواميس آن بدون شك عامل بقا و ثبات است . اما نفاق ، يعنى بيگانگى با واقعيتها و جدايى از قوانين آفرينش كه بدون ترديد عامل زوال و فناست .
قرآن در آيه دوم اشاره به حالت حيرت و سرگردانى دائمى منافقان نموده ، مى فرمايد: آنها چنان در ظلمت نفاق سرگردانند كه حتى بنايى را كه خودشان بر پا كردند همواره به عنوان يك عامل شك و ترديد، يا نتيجه شك و ترديد، در قلوب آنها باقى مى ماند و تا زنده اند اثر و نقش آن از دل پر ترديدشان زايل نمى گردد.
درسى بزرگ از داستان مسجد ضرار
((داستان ((مسجد ضرار)) درسى است براى عموم مسلمانان در سراسر تاريخ زندگيشان ، گفتار خداوند و عمل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به روشنى نشان مى دهد كه مسلمانان هرگز نبايد آنچنان ظاهر بين باشند كه تنها به قيافه هاى حق به جانب نگاه كنند و از اهداف اصلى بى خبر و بر كنار مانند.
مسلمان بايد ((نفاق )) و ((منافق )) را در هر زمان و مكان و در هر لباس و چهره بشناسد، حتى اگر در چهره دين و مذهب و در لباس طرفدارى از قرآن و مسجد بوده باشد!
استفاده از تز ((مذهب بر ضد مذهب )) چيز تازه اى نيست ، همواره راه و رسم استعمار گران و دستگاههاى جبار و منافقان در هر اجتماعى اين بوده كه اگر مردم گرايش خاصى به مطلبى دارند، از همان گرايش براى اغفال و سپس استعمار آنها استفاده كنند و حتى از نيروى مذهب بر ضد مذهب كمك بگيرند.
اصولا فلسفه ساختن پيامبران قلابى و مذاهب باطل همين بوده كه از اين راه گرايشهاى مذهبى مردم را در مسير دلخواهشان بيندازند.
بديهى است در محيطى مانند ((مدينه )) آن هم در عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با آن نفوذ فوق العاده اسلام و قرآن ، مبارزه آشكار بر ضد اسلام ممكن نبود، بلكه بايد لامذهبى را در لفافه مذهب و باطل را در لباس حق بپيچند و عرضه كنند، تا مردم ساده دل جذب شوند و نيات سوء آنها لباس عمل به خود بپوشد. ولى مسلمان نبايد فريب اينگونه ظواهر را بخورد ... .
مسلمان بايد هوشيار، آگاه ، واقع بين ، آينده نگر و اهل تجزيه و تحليل در همه مسائل اجتماعى باشد.
ديوان را در لباس فرشته بشناسد، گرگها را در لباس چوپان تشخيص دهد و خود را براى مبارزه با اين دشمنان دوست نما آماده سازد.
يك اصل اساسى در اسلام اين است كه بايد پيش از همه چيز نيات بررسى شود و ارزش هر عملى بستگى به نيت آن دارد، نه به ظاهر آن ، گرچه نيت يك امر باطنى است ، اما ممكن نيست كسى نيتى در دل داشته باشد، اثر آن در گوشه و كنار عملش ظاهر نشود، هر چند در پرده پوشى فوق العاده استاد و ماهر باشد.
از اينجا جواب اين سؤ ال روشن مى شود كه چرا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با آن عظمت مقام دستور داد مسجد، يعنى خانه خدا را ويران كنند و مكانى را كه اگر آلوده شود، بايد فورا تطهير كنند مزبله شهر سازند!
زيرا مكانى كه كانون تفرقه و نفاق باشد، خانه شيطان است نه خانه خدا، بتخانه است ، نه مكان مقدس )).(161)
((از اين بحث اين موضوع نيز روشن مى شود كه اهميت اتحاد در ميان صفوف مسلمين در نظر اسلام به قدرى زياد است كه حتى اگر ساختن مسجدى در كنار مسجد ديگر باعث ايجاد تفرقه و اختلاف و شكاف در ميان صفوف مسلمانان گردد، آن مسجد تفرقه انداز نامقدس ‍ است )).(162) لذا بعضى از علما گفته اند: ((نبايد فاصله ميان مساجد آنچنان كم باشد كه روى اجتماع يكديگر اثر بگذارند، بنا بر اين آنها كه روى تعصبهاى قومى و يا اغراض شخصى مساجد را در كنار يكديگر مى سازند و جماعات مسلمين را آنچنان پراكنده مى كنند كه صفوف جماعت آنها خلوت و بى رونق و بى روح مى شود، عملى بر خلاف اهداف اسلامى انجام مى دهند)).(163)
16 - مثل تجارت مجاهدان
ان الله اشترى من المؤ منين اءنفسهم واءمولهم باءن لهم الجنة يقتلون فى سبيل الله فيقتلون ويقتلون وعدا عليه حقا فى التورلة والانجيل والقرءان ومن اءوفى بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به وذلك هو الفوز العظيم .(164)
((خداوند جانها و اموال مؤ منان را مى خرد كه (در برابرش ) بهشت براى آنان باشد؛ (به اينگونه كه ): در راه خدا پيكار مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند؛ اين وعده حقى است بر خدا، كه در تورات و انجيل و قرآن آمده و چه كسى از خدا به عهدش وفادار تر است ؟! اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كرده ايد؛ و اين است آن پيروزى بزرگ )).

* * *

حق خريد از مؤ منان خوش سرشت جان و هم اموالشان را بر بهشت
اين به تحريص است از بحر جهاد و رنه مال و جان هم او بر بنده داد
عبد مملوكى كه خود معدوم بود از وجود و بود(165) خود محروم بود
مالك مطلق مر او را بود داد نى به سود خود كه محض جود داد
چيست او را تا كه بفروشد به حق هر دمى باشد به فيضى مستحق
گر كه آنى قطع فيض از وى شود نيست موجود او دگر لا شى ء شود
لطف ديگر بود گفت ار(166) ذوالجلال مى خرم از بندگانم جان و مال
مى دهم جنت مر ايشان را عوض دادن جنت بر ايشان بد غرض ...
نفس باشد مايه صد شر و شور مال هم اسباب طغيان و غرور
گفت مى كن اين دو فاسد را فدا در رهم بستان بهشت اندر جزا
چون خرد او آنچه كان ملك وى است هركه نفروشد نه در سلك وى است
در ره حق مى كنند از جان قتال مى كشند و كشته گردند آن رجال
وعده حق داده است ايشان را بر آن وعده حق است ثابت بى گمان
هست در تورات و انجيل اين خطاب هم به قرآن وعده يعنى بر ثواب

next page

fehrest page

back page