next page

fehrest page

back page

مربوط است به سفارشهايى كه انسان در مورد اموالش و يا در مورد فرزندان كوچكش كه ولى آنـهـا اسـت بـراى بـعـد از مـردن خـود مـى نمايد. انسان حق دارد كه شخصى را وصى خـودش قـرار دهد كه بعد از او عهده دار تربيت و حفظ و نگهدارى فرزندان صغيرش بوده باشد، و همچنين حق دارد كه تا حدود يك سوم ثروت خود را طبق وصيت به هر مصرفى كه خود مايل باشد برساند. فقهاء مى گويند: وصيت بر سه قسم است : تمليكيه ، عهديه ، فـكـيـه . وصـيـت تـمليكيه اين است كه وصيت مى كند كه فلان مبلغ از مالش بعد از خودش مـتـعلق به فلان شخص معين باشد. وصيت عهديه اين است كه وصيت مى كند بعد از مردنش فلان عمل انجام شود، مثلا ((برايش در حج يا زيارت يا نماز و روزه نايب بگيرند يا به نـوعى ديگر كار خير انجام دهند. وصيت فكيه اين است كه مثلا ((وصيت مى كند فلان برده بعد از مردن من آزاد باشد.
عقود: 19. كتاب النكاح
((نكاح )) عبارت است از پيمان ازدواج . فقها در باب نكاح اولا درباره شرايط عقد نكاح بـحـث مى كنند، و بعد درباره محارم يعنى كسانى كه ازدواجشان با يكديگر حرام است ، از قبيل پدر و دختر، يا مادر و پسر و يا برادر و خواهر و غير اينها، به بحث مى پردازند، و ديگر درباره دو نوع نكاح : دائم و منقطع ، و درباره ((نشوز)) يعنى سرپيچى هر يك از زن و مـرد از وظـايـف خـود نـسـبـت بـه حـقـوق طرف ديگر، و درباره نفقات يعنى لزوم اداره اقـتـصـادى زن و فـرزنـد از طـرف پـدر خـانـواده ، و در پـاره اى مسائل ديگر بحث مى كنند.
تـا ايـنـجـا ((عـقـود)) بـه پـايـان رسـيـد. چـنانكه در ابتدا خوانديم ، ((محقق حلى )) در اول بـخـش عـقـود گـفـت : ((عقود پانزده تا است )) اما عملا بيشتر شد. معلوم نيست چرا اين طـور اسـت . شـايـد اشـتـبـاه لفـظـى بوده است و يا از آن جهت بوده كه ((محقق )) بعضى ابواب را با بعضى ديگر يكى مى دانسته است .
ايقاعات : 1. كتاب الطلاق
((محقق )) مى گويد: قسمت سوم ايقاعات است و آن يازده تا است . ((ايقاع )) يعنى كارى كـه نـيـازمـنـد بـه اجـراء صـيـغـه اسـت ولى نـيـاز بـه دو طـرف نـدارد و يـكـجـانـبـه قابل انجام است .
1. كتاب الطلاق . ((طلاق )) عبارت است از برهم زدن مرد پيمان ازدواج را. طلاق يا بائن اسـت و يـا رجـعـى . طـلاق بـائن يـعـنـى طـلاق غـيـرقـابـل رجـوع . طلاق رجعى يعنى طلاق قـابـل رجوع . مقصود اين است كه مرد مى تواند مادامى كه عده زن منقضى نشده رجوع كند و طـلاق را كـان لم يـكـن نـمايد. طلاق بائن كه غيرقابل رجوع است يا از آن جهت است كه عده نـدارد مانند طلاق زنى است كه مرد با او نزديكى نكرده است و طلاق زن يائسه ، ويااز آن جـهـت اسـت كـه در عـين اينكه زن عده دارد مرد حق رجوع ندارد، مانند طلاق در نوبت سوم و يا شـشـم كـه تـا زن بـا مـرد ديـگـر ازدواج نـكـنـد و بـا او آمـيـزش نـنـمـايـد، شـوهـر اول نـمى تواند با او ازدواج كند، و يا طلاق نوبت نهم كه براى هميشه آن زن بر شوهر سـابـقـش ‍ حـرام مـى شـود. درطـلاق شـرط اسـت كـه اولا در حـال پـاكـى زن صـورت گـيـرد، ثـانـيـا ((دو نـفـر شـاهـد عادل در حين طلاق حضور داشته باشند. طلاق مبغوض الهى است . پيغمبر خدا فرمود: ابغض الحلال عندالله الطلاق . يعنى طلاق در عين اينكه حرام نيست مبغوض و منفور خداوند است ؛ و اين خود، سرى دارد.
ايقاعات : 2. كتاب الخلع والمبارات
خلق و مبارات نيز دو نوع طلاق بائن است . ((خلع )) طلاقى است كه كراهت از طرف زوجه اسـت و زوجه مبلغى به مرد مى پردازد و يا از همه و يا قسمتى از مهر خود صرف نظر مى كـنـد كـه مـرد حـاضر به طلاق شود، همين كه مرد طلاق داد حق رجوع از او سلب ميشود، مگر اينكه زوجه بخواهد آنچه بذل كرده پس بگيرد، در اين صورت زوج نيز حق رجوع دارد.
((مبارات )) نيز نوعى طلاق بائن است مانند ((خلع )) با اين تفاوت كه كراهت طرفينى اسـت و در عـيـن حـال زوجـه مـبلغى بذل مى كند براى طلاق . تفاوت ديگر اين است كه مقدار مـبـذول در ((خـلع )) حـد معين ندارد ولى در ((مبارات )) مشروط است كه بيش از مهر زوجه نباشد.
ايقاعات : 3. كتاب الظهار
((ظهار)) در جاهليت نوعى طلاق بوده است به اين ترتيب كه زوج به زوجه ميگفت : ((انت على كظهرامى )) يعنى تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستى . و همين كافى بود كه زوجه مـطـلقـه شـنـاخـتـه شود. اسلام آن را تغيير داد. از نظر اسلام ((ظهار)) طلاق نيست ، ولى اگر كسى چنين كارى كند بايد كفاره بدهد و تا كفاره نداده است نزديكى با آن زن بر او حرام است . كفاره ظهار آزاد كردن يك بنده است ، اگر ممكن نشد، دو ماه متوالى روزه گرفتن ، و اگر ممكن نشد شصت مسكين اطعام كردن .
ايقاعات : 4. كتاب الايلاء
((ايـلاء)) يـعـنـى سـوگـنـد خوردن ، ولى در اينجا منظور سوگند خاص ‍ است و آن اينكه مردى براى زجر همسرش سوگند ياد كند كه براى هميشه و يا مدت معين (بيش از چهار ماه ) بـا او نزديكى نخواهد كرد. اگر زن شكايت كند حاكم شرعى او را مجبور مى كند به يكى از دو كار: نقض ‍ سوگند، يا طلاق زوجه . اگر مرد سوگند خود را نقض كند البته بايد كفاره سوگند خود را بپردازد. نقض سوگند همه جا حرام است ولى در اينجا واجب است .
ايقاعات : 5. كتاب اللعان
((لعان )) نيز مربوط است به روابط خانوادگى زن و شوهر. لعان به اصطلاح نوعى مباهله ، يعنى نوعى نفرين طرفينى است و اين در صورتى است كه مردى همسر خود را متهم بـه فـحـشاء نمايد و يا فرزندى را كه آن زن در خانه او آورده از خود نفى كند و بگويد فـرزنـد مـن نـيـسـت . البـتـه نـفـى ولد مـسـتـلزم مـتـهـم سـاخـتـن بـه عمل فحشاء نيست زيرا ممكن است فرزندى از طريق شبهه نه -زنا- به وجود آمده باشد.
اگـر كـسـى زنـى را مـتـهـم بـه فـحـشـاء كـنـد و نـتـوانـد چـهـار شـاهـد عادل اقامه كند، بر خود او بايد حد ((قذف )) يعنى حد متهم ساختن جارى شود. همچنين است اگـر مـردى هـمـسر خودش را متهم سازد. چيزى كه هست اگر مردى همسر خودش را متهم سازد به فحشاء يك راه ديگر وجود دارد، و آن اينكه ((لعان )) نمايد، ولى اگر لعان محقق شد هـر چـنـد حد قذف از او ساقط مى گردد، اما آن زن براى هميشه بر او حرام ميشود. لعان در حـضـور حـاكـم شـرعى صورت ميگيرد. همانطور كه گفتيم ، لعان نوعى مباهله است ، يعنى نـوعـى نفرين طرفينى است . ترتيب كار اين است كه مرد در حضور حاكم مى ايستد و چهار بـار مـى گويد: ((خدا را گواه مى گيرم كه در ادعاى خود صادقم )). در نوبت پنجم مى گـويـد: ((لعـنت خدا بر من اگر در ادعاى خود دروغگو باشم )). سپس زن در حضور حاكم مـى ايـسـتـد و چـهـار بـار مى گويد: ((خدا را گواه مى گيرم كه او (شوهر) در ادعاى خود كـاذب اسـت )). در نـوبـت پـنجم مى گويد: ((خشم خدا بر من اگر او در ادعاى خود صادق باشد)).
اگـر ايـن تـرتـيـب ((مـمـلاعـنـه )) مـحـقـق شـد، زن و شـوهـر بـراى هـمـيـشـه از يـكـديگر منفصل مى گردند.
ايقاعات : 6. كتاب العتق
((عتق )) يعنى آزاد كردن بردگان . در اسلام يك سلسله مقررات در مورد بردگان وضع شـده اسـت . اسـلام برده گرفتن رامنحصرا ((در مورد اسيران جنگى مشروع مى داند و هدف از بـرده گرفتن بهره كشى از آنها نيست ، بلكه هدف اين است كه اجبارا مدتى در خانواده هاى مسلمان واقعى زندگى كنند و تربيت اسلامى بيابند و اين كار خود به خود به اسلام و تـربـيت اسلامى آنها منجر مى گردد. و در حقيقت دوران بندگى دالانى است كه بردگان از آزادى دوره كـفر تا آزادى دوره اسلام طى مى كنند. پس هدف اين نيست كه بردگان برده بمانند، هدف اين است كه كافران تربيت اسلامى بيابند و در حالى آزادى اجتماعى داشته بـاشـنـد كـه آزادى مـعنوى كسب كرده اند. از اينرو آزادى بعد از بردگى هدف اسلام است . لهـذا اسـلام برنامه وسيعى براى ((عتق )) يعنى آزادى فراهم كرده است . فقها نيز نظر بـه ايـنـكـه هـدف اسـلام ((عـتـق )) است نه ((رق )) بابى كه باز كرده اند تحت عنوان ((كتاب العتق )) است نه ((كتاب الرق )).
فقها مى گويند: موجبات آزادى چند چيز است : آزادى ارادى و بالمباشره كه مالك براى اداء كـفـاره يـا صرفا براى رضاى خدا برده را آزاد مى كند. ديگر سرايت ، يعنى اگر برده اى قسمتى از او مثلا نصف يا ثلث يا ربع يا عشر او به علتى آزاد شد اين آزادى به همه او سرايت مى كند. سوم مملوك عمودين واقع شدن . ((عمودين )) يعنى پدر و مادر و پدران و مـادران آنـهـا هـر چـه بـالا بـرود و ديـگـر فرزندان و فرزندان فرزندان هر چه پايين برود. مقصود اين است كه اگر كسى مملوك پدر يا مادر يا جده يا فرزند يا نوه خود قرار گـيـرد خـود بـخـود آزاد مـيـشـود. چـهـارم عـوارض مـتـفـرقـه مثل ابتلاى به كورى يا جذام و غيره كه خود به خود موجب آزادى است .
ايقاعات : 7. كتاب التدبير و المكاتبه والاستيلاد
تـدبير و مكاتبه و استيلاد سه موجب از موجبات آزادى است . ((تدبير)) اين است كه مالك وصيت مى كند كه برده بعد از مردنش ‍ آزاد باشد. ((مكاتبه )) اين است كه برده با مالك خـود قـرارداد مـنعقد مى كند كه با پرداخت وجهى آزاد شود. درقرآن تصريح شده كه اگر چـنـيـن تـقـاضـايى از طرف برده شد و در آنها خيرى تشخيص داديد، يعنى ايمانى در آنها تـشخيص داديد (يا اگر تشخيص داديد كه مى تواند خود را اداره كند و بيچاره نمى شود) تـقـاضـاى او را بـپـذيـريـد و سـرمـايـه اى هـم از ثـروت خـود در اخـتـيـار او بـگـذاريـد. ((استيلاد)) اين است كه كنيزى از مالك خود حامله شود. اينچنين زن بعد از فوت مالك قهرا (( در سـهـم فـرزند خود قرار مى گيرد و چون هيچكس مالك عمودين خود نمى شود خودبه خود آزاد مى گردد.
ايقاعات : 8. كتاب الاقرار
اقـرار بـه حـقـوق قضايى مربوط است . يكى از موجباتى كه حقى را بر انسان ثابت مى كـنـد اقـرار خـود او اسـت . اگـر كسى بر ديگرى ادعا كند كه فلان مبلغ از او طلبكار است بـايـد دليـل و شـاهـد اقامه كند، اگر شاهد و دليلى نداشته باشد ادعايش مردود است . اما اگـر خـود آن ديگرى يك نوبت اقرار كند به اينكه مديون است ، اين اقرار جاى هر شاهد و دليلى را پر مى كند. اقرارالعقلاء على انفسهم جائز.
ايقاعات : 9. كتاب الجعاله
((جـعاله )) از نظر ماهيت شبيه اجاره انسانها است . اجير گرفتن انسانها به اين نحو است كـه انـسـان كـارگـر يـا صـنـعـتـگـر مـشـخـصـى را اجـيـر مـى كـنـد كـه در مقابل فلان مبلغ مزدى كه مى گيرد فلان عمل معين را انجام دهد. ولى در ((جعاله )) شخص مـعـينى اجير نمى شود بلكه صاحب كار اعلان عمومى مى كند كه هركس فلان كار را براى من انجام دهد فلان مبلغ به او مى پردازم .
ايقاعات : 10. كتاب الايمان
ايـمـان (بـه فـتـح الف ) جـمـع يـمين است كه به معنى سوگند است . اگر انسان سوگند بخورد كه فلان كار را خواهم كرد، آن كار بر او واجب مى گردد، يعنى سوگند، تعهدآور اسـت ، امـا بـه شـرط اينكه سوگند به نام خدا باشد (عليهذا سوگند به نام پيغمبر يا امـام يـا قـرآن شـرعـا تعهدآور نيست )، ديگر آنكه آن كار جايز باشد، پس سوگند براى انـجـام كـارى كـه حـرام يـا مـكـروه اسـت ، بـلا اثـر اسـت و تعهدآور نيست . سوگند مشروع مـثـل ايـنـكـه سـوگـنـد يـاد كـنـد كـه فـلان كـتـاب مـفـيـد را از اول تـا آخـر مطالعه كند و يا سوگند ياد مى كند كه روزى يك مرتبه دندان خود را مسواك كند. حنث يعنى تخلف سوگند مستلزم كفاره است .
ايقاعات : 11. كتاب النذر
نذر نوعى تعهد شرعى است بدون سوگند براى انجام كارى . صيغه مخصوص دارد. مثلا ((انـسـان نـذر مـى كـنـد كـه نـافله هاى يوميه را بخواند و مى گويد: لله على ان اصلى النـوافـل كـل يـوم . در سـوگـند شرط بود كه مورد سوگند مرجوح نباشد يعنى حرام يا مـكـروه نـباشد. عليهذا سوگند بر امر مباح مانعى ندارد. ولى در نذر شرط است كه متعلق نذر راجح باشد يعنى كارى باشد كه براى دين يا دنيا مفيد باشد. پس نذر براى امرى كـه رجـحـانـى نـدارد و فـعـل و تـركـش عـلى السـويـه اسـت باطل است .
فـلسـفـه لزوم عـمـل بـه سـوگند و وفاى به نذر اين است كه اين هر دو نوعى پيمان با خـداسـت . هـمـانـطـور كـه پيمان با بندگان خدا بايد محترم شمرده شود: اوفوا بالعقود، پيمان با خدا نيز بايد محترم شمرده شود.
مـعـمـولا افرادى سوگند مى خورند و يا نذر مى كنند كه به اراده خود اعتماد ندارند از راه سـوگـند يا نذر براى خود اجبار به وجود مى آورند تا تدريجا ((عادت كنند و تنبلى از آنـهـا دور شـود. امـا افـراد قـوى الاراده هـرگز از اين طرق براى خود اجبار به وجود نمى آورنـد. بـراى آنـهـا تـصـمـيـمـشـان فوق العاده محترم است . همين كه اراده كردند و تصميم گرفتند بدون هيچ اجبار خارجى به مرحله اجرا در مى آورند.
احكام : 1. كتاب الصيدوالذباحه
قـسـم چـهـارم از چـهـار قـسـم ابواب فقهى ، چيزهايى است كه محقق حلى آنها را ((احكام )) اصطلاح كرده است . احكام در اينجا تعريف خاص ندارد، آنچه كه نه عبادت است و نه عقد و نه ايقاع ، محقق آن را ((حكم )) اصطلاح كرده است . محقق مى گويد: احكام دوازده كتاب است :
1. كتاب الصيدوالذباحه . صيد يعنى شكار حيوان ، ذبح يعنى سر بريدن حيوان . مقدمتا ((بـايـد بـگـويـيـم كـه هـر حـيـوانـى كـه حـلال گـوشـت اسـت خـوردن گـوشـتـش آنـگـاه حـلال اسـت كـه بـه تـرتـيب خاصى ((ذبح )) يا ((نحر)) شده باشد و يا (در بعضى حـيـوانـات ) بـه وسـيـله سـگ شـكـارى تـعـليم يافته ، و يا وسيله آلات فلزى شكار شده باشد.
اگر حيوان ذبح شرعى شده باشد و يا مطابق موازين شرعى شكار شده باشد اصطلاحا ((مـى گويند آن حيوان ((تذكيه )) شده است و آنرا ((مذكى )) مى نامند، و اگر تذكيه شرعى نشده باشد مى گويند ((ميته )) است . ميته چنانكه مى دانيم نجس است و استفاده از آن حرام است . ذبح شتر شكل خاص دارد و ((نحر)) ناميده مى شود.
شـكـار مـربـوط اسـت بـه حـيـوان حلال گوشت وحشى ، مانند آهو، بزكوهى ، گاو كوهى و امـثـال ايـنـهـا. عـليـهـذا حـيـوان اهـلى مـانـنـد گـوسـفـنـد و گـاو اهـلى بـا شـكـار حـلال نـمـى شوند. سگى كه وسيله آن سگ شكار مى شود بايد ((معلم )) (به فتح لام ) يـعـنـى تـعـليـم يـافـتـه بـاشـد. شـكـار بـا سـگ تـعـليـم نـيـافـتـه حـلال نـيـسـت ، هـمـچـنـانـكـه شـكـار بـا حـيـوانـات ديـگـر غـيـر سـگ نـيـز حـلال نـيـسـت . در شـكـار بـا ابـزار غـيـر حـيـوانـى شـرط اسـت كـه آهـن بـاشـد، و لااقـل فـلزى بـاشـد، و بـايـد تـيـز باشد كه با تيزى خود حيوان را از پا در آورد. پس شـكـار بـا سـنـگ يـا عـمـود آهـنـى حلال نيست . در شكار و ذبح هر دو شرط است كه متصدى عـمـل ، مـسـلمـان بـاشـد و بـا نـام خـدا آغـاز كـنـد. شـرايـط ديـگـر نـيـز هـسـت كـه مجال ذكر آنها نيست .
احكام : 2. كتاب الاطعمه والاشربه
((اطـعمه )) يعنى خوردنيها و ((اشربه )) يعنى آشاميدنيها. اسلام يك سلسله دستورات دارد در مـورد اسـتفاده از مواهب طبيعى از نظر خوردن و آشاميدن كه بايد آنها را آداب - ولى آداب لازم الاجـرا- نـامـيـد. صـيـد و ذبـاحـه از ايـن قـبـيل بود، و اطعمه و اشربه نيز از اين قـبـيـل اسـت . از نـظـر اسـلام بـه طـور كـلى ((طـيـبـات )) يـعـنـى امـور مـفـيـد و مـتـنـاسب ، حلال و ((خبائث )) يعنى امور نامتناسب و پليد براى انسان حرام است . اسلام به بيان اين كلى قناعت نكرده است ، درباره يك سلسله امور تصريح كرده است كه از خبائث است و بايد اجتناب شود، و يا از طيبات است و استفاده از آنها بلامانع است .
اطـعـمـه (خـوردنـيـهـا) يـا حـيـوانـى اسـت و يـا غـيـر حيوانى . حيوانى يا دريايى است و يا صـحـرايـى و يـا هـوايـى . از حـيـوان دريـايـى فـقـط مـاهـى حـلال اسـت آنهم ماهى فلس دار، و حيوان صحرايى بر دو قسم است : اهلى و وحشى . از ميان حـيـوانات اهلى گاو، گوسفند و شتر حلال گوشت است بدون كراهت ، و اسب و قاطر و الاغ حـلال گـوشـت اسـت ولى مـكـروه است . گوشت سگ و گربه حرام است . از حيوانات وحشى گـوشت درندگان و همچنين گوشت حشرات حرام است ، ولى گوشت آهو، گاو وحشى ، قوچ وحـشـى ، الاغ وحـشـى حـلال است . گوشت خرگوش با اينكه درنده نيست طبق فتواى مشهور علما حرام است .
پـرنـدگـان : گـوشـت انـواع كـبـوتـرهـا: كـبـك ، مـرغـابـى ، مـرغ خـانـگـى و غـيـره حـلال است . گوشت پرندگان شكارى حرام است . در مواردى كه شرعا تصريح نشده به حـليـت يا حرمت پرنده اى ، دو چيز علامت حرمت قرار داده شده است : يكى اينكه در حين پرواز بيشتر بالهاى خود را صاف نگهدارد. ديگر اينكه چينه دان يا سنگدان يا در پشت پا علامت بر آمدگى خاص نداشته باشد.
امـا غـيـر حـيـوان : هـر نـجـس العـيـن خـوردن و آشاميدن آن حرام است . همچنين است متنجس يعنى طـاهـرالعـيـنـى كـه وسـيـله يـك نجس تنجيس ‍ شده باشد. همچنين هر چيزى كه مضربه بدن باشد و ضرر آن ((معتدبه )) باشد يعنى از نظر عقلا با اهميت شمرده شود، حرام است . لهـذا سـمـومـات حرام است . اگر طب تشخيص دهد كه فلان چيز مثلا ((سيگار ضرر قطعى دارد بـه بـدن ، مـثـلا قـلب يـا اعـصاب را خراب مى كند و موجب كوتاهى عمر مى شود و يا تـوليـد سـرطـان مـى كـنـد، استعمال آن حرام است . اما اگر ضرر ((غيرمعتدبه )) باشد مانند تنفس در هواى تهران حرام نيست .
خـوردن زن حـامـله چيزى را كه منجر به سقط جنين شود و يا خوردن كسى چيزى را كه منجر بـه اخـتـلال حواس شود و يا قوه اى از قوا را از كار بيندازد ـ مثلا خوردن مرد چيزى را كه مـنـجـر بـه قـطـع نـسل او شود و يا خوردن زن چيزى را كه منجر به نازايى دائمى شود ـ حـرام اسـت . خـوردن گـل مـطلقا ((حرام است ، خواه مضر باشد يا نباشد. نوشيدن مسكرات مطلقا ((حرام است . همچنانكه خوردن مال غير بدون رضاى مالك حرام است ، ولى اين حرمت ، حرمت عارضى است نه ذاتى .
بـعـضـى از اجـزاء حـلال گوشت حرام است از قبيل سپرز، بيضه ، آلت تناسلى . و همچنين بول حيوان حرام گوشت و شير حيوان حرام گوشت حرام است .
احكام : 3. كتاب الغصب
غـصـب يـعـنـى استيلاى جابرانه بر مال غير. غصب اولا حرام است ، ثانيا موجب ضمان است ، يـعـنـى اگـر در حـالى كـه مـال در دسـت غـاصـب اسـت تـلف شود، هر چند تقصيرى در حفظ مـال نـكـرده بـاشـد، غـاصـب ضـامـن اسـت . انـسـان هـر تـصـرفـى در مال غصبى بكند حرام است . وضوى با آب غصبى و نماز با لباس غصبى و در مكان غصبى باطل است .
ضمنا بايد دانسته شود همانطور كه غصب يعنى استيلاى عدوانى موجب ضمان است ، اتلاف نـيـز مـوجب ضمان است . مثلا اگر كسى با سنگ شيشه كسى را بشكند ضامن است هر چند آن شـيـشـه تـحـت تسلط عداونى او نيامده است . تسبيب نيز موجب ضمان است . يعنى اگر كسى مـبـاشـرتـا مـال كسى را تلف نكند ولى موجباتى فراهم كند كه منجر به خسارتى بشود ضامن است ، مثلا اگر كسى در معبر عمومى شى ء لغزنده اى (مثلا پوست خربزه ) بيندازد و عابرى در اثر آن بلغزد و خسارتى مالى بر او وارد شود ضامن است .
احكام : 4. كتاب الشفعه
((شـفـعـه )) عـبارت است از حق اولويت يك شريك براى خريد سهم شريك ديگر. اگر دو نـفـر بـه طـور مـشـاع در مالى شريك باشند و يكى از آنها بخواهد سهم خود را بفروشد، اگـر شـريـك او بـه هـمان ميزان كه ديگران واقعا ((خريدارند خريدار باشد، حق اولويت دارد.
احكام : 5. كتاب احياء الموات
مـوات يـعـنـى زمـيـن مرده (زمين بائر) يعنى زمينى كه وسيله ساختمان يا وسيله كشاورزى و امثال اينها زنده شنده است . زمين احيا شده را در فقه ((عامر)) مى نامند. پيغمبر فرمود:
من احيى ارضا مواتا فهى له .
هركس زمين مرده اى رازنده كند آن زمين ازخوداوست .
احياء موات مسائل زيادى دارد كه در فقه مسطور است .
احكام : 6. كتاب اللقطه
((لقطه )) يعنى پيدا شده . در اينجا احكام اشيايى كه پيدا مى شوند و صاحب آنها معلوم نـيـسـت ذكـر مـى شـود. لقـطـه يـا حيوانى است يا غير حيوانى . اگر حيوانى باشد و به نـحـوى بـاشـد كه خطرى متوجه حيوان نيست ، حق ندارد او را در اختيار بگيرد، و اگر خطر مـتوجه آن است ، مثل گوسفند در صحرا، مى تواند آن را در اختيار بگيرد ولى بايد صاحب آنـرا جـسـتـجـو كـنـد، اگـر صـاحـبـش پـيـدا شـد بـايـد بـه او تحويل داده شود، و اگر صاحبش پيدا نشد مجهول المالك است بايد با اجازه حاكم شرعى بـه مـصـرف فـقـرا بـرسـد. لقـطـه غير حيوان اگر اندك باشد، يعنى كمتر از حدود نيم مثقال نقره مسكوك باشد، يا بنده مى تواند به نفع خود تصرف كند و اگر بيشتر باشد بـايـد تـا يـك سـال در جـسـتـجـوى مـالك اصـلى بـاشـد (مـگـر ايـنـكـه شـى ء پـيـدا شـده قـابـل بـقـا نباشد مانند ميوه ها) اگر مالك اصلى پيدا نشد در اينجا فرق است ميان لقطه حـرم يعنى لقطه اى كه در حرم مكه پيدا شده باشد و غير آن . اگر در حرم مكه پيدا شده باشد بايد يكى از دو كار را بكند يا صدقه بدهد به قصد اينكه اگر صاحبش پيدا شد عـوضـش ‍ را بـه او بـپردازد و يا نگهدارد به نيت اينكه صاحبش پيدا شود. و اگر لقطه غـيـر حـرم بـاشـد مـيان يكى از سه كار مخير است : يا براى خود بر دارد به قصد اينكه اگر صاحبش پيدا شد عين يا عوض آن مال را به او بدهد، و يا صدقه بدهد با همين قصد، و يا نگهدارى كند به اميد اينكه صاحبش ‍ پيدا شود.
اگر شى پيدا شده بى علامت باشد جستجوى صاحب اصلى ضرورت ندارد و از همان ابتدا مخير است ميان سه امر بالا.
احكام : 7. كتاب الفرائض
مـقـصـود كـتـاب الارث اسـت . مـى دانـيم كه در اسلام قانون ارث هست . قانون ارث در اسلام اخـتـيارى نيست ، يعنى مورث حق ندارد كه از پيش ‍ خود براى ورثه سهم معين كند و يا همه ثروت خود را به يك نفر اختصاص دهد. مال مورث ميان ورثه شكسته و تقسيم مى شود.
وراث از نـظـر اسلام طبقات مختلفى را تشكيل مى دهند، با وجود طبقه قبلى نوبت به طبقه بعدى نمى رسد.
طبقه اول والدين و فرزندان و نوه ها (در صورت نبودن فرزندان ) مى باشند.
طـبـقـه دوم اجداد وجدات و برادران و خواهران (و اولاد برادران و خواهران در صورت فقدان خود آنها) هستند.
طبقه سوم عموها و عمه ها و دائيها و خاله ها و اولاد آنها مى باشند.
البـتـه آنـچـه گـفته شد مربوط به وراث نسبى بود، وارث غير نسبى هم داريم . زوج و زوجـه وارث غـيرنسبى مى باشند و با همه طبقات ارث مى برند. اما اينكه هر يك از طبقات نـسـبـى و يـا زوج و زوجـه چـه قـدر ارث مـى بـرنـد مسائل زيادى دارد كه مستقلا در فقه بايد بخوانيد.
احكام : 8. كتاب القضاء
((قضاء)) يعنى داورى . در عرف امروز فارسى كلمه ((قضاوت )) به كار برده ميشود. مسائل قضاء آن قدر زياد است كه نمى توان وارد شد. اجمالا همين قدر مى گوييم كه نظام قـضائى اسلام نظام خاصى است . عدالت قضائى در اسلام فوق العاده مورد توجه است . در اسـلام هـمـان انـدازه كـه دربـاره شخصيت علمى قاضى دقت زياد شده كه بايد در حقوق اسـلامـى صـاحـبـنـظـر و مجتهد مسلم باشد، درباره صلاحيت اخلاقى او نيز نهايت اهتمام به عـمـل آمـده اسـت . قـاضـى بـايـد مـبـرا از هـرگـونه گناه باشد ولو گناهى كه مستقيما با مـسـائل قـضـائى سروكار ندارد. قاضى به هيچ وجه حق ندارد از متخاصمين اجرت بگيرد. بـودجـه قـاضـى بـايـد به طور وافر از بيت المال مسلمين تاديه شود. مسند قضا آن قدر محترم است كه طرفين دعوا هر كه باشد ـ ولو خليفه وقت باشد آنچنانكه تاريخ در سيره عـلى عـليـه السـلام نـشان ميدهدـ بايد با كمال احترام بدون هيچگونه تبعيضى در پيشگاه مسند قضاء حاضر شود. اقرار و شهادت ، و در برخى موارد ((سوگند)) نقش موثرى در اثبات يا نفى دعاوى در نظام قضائى اسلام دارد.
احكام : 9. كتاب الشهادات
كتاب شهادات از توابع كتاب قضاء است . همچنان كه اقرار نيز چنين است . اگر كسى بر كـسـى ادعـائى مـالى كـنـد، يـا طـرف اقرار مى كند و يا انكار. اگر اقرار كند كافى است بـراى اثـبـات مـدعـاى مدعى و حكم قاضى ، و اگر منكر شود بر عهده مدعى است كه بينه يـعـنـى شـاهـد اقـامه كند. اگر شاهد جامع الشرايط داشته باشد مدعا ثابت مى شود. بر منكر نيست كه شاهد اقامه كند.
مـنكر در موارد خاصى مكلف به قسم مى شود و اگر قسم بخورد قرار منع تعقيب او صادر مـى شود. اين قاعده در فقه مسلم است كه : البينه على المدعى و اليمين على من انكر. يعنى بـر مـدعـى اسـت كـه شـاهـد اقـامـه كـنـد، و بـر مـنـكـر سـوگـنـد اسـت . مـسـائل قضا آنقدر زياد است كه برخى كتب مستقل كه در اين باب نوشته شده است برابر همه كتاب ((شرايع )) محقق حلى است .
احكام : 10. كتاب الحدود و التعزيرات
كـتـاب الحـدودوالتـعـزيـرات مـربـوط اسـت بـه مـقـررات جزائى اسلام ، آنچنان كه كتاب القـضـاء و كـتـاب الشـهـادات مـربـوط بود به مقررات قضائى اسلام . در اسلام درباره بـعـضى تخلفات مجازات معين و مشخصى مقرر شده كه در همه شرايط و امكنه و ازمنه به گـونـه اى يـكـسـان اجـرا مـى شـود. ايـنـگـونـه مـقررات را ((حدود)) مى نامند. ولى پاره مـجـازاتـهـا اسـت كـه از نـظـر شـارع بـسـتگى دارد به نظر حاكم كه با در نظر گرفتن عـلل و شـرايـط و مـوجـبـات مخففه يا مشدده اجرا مى كند. اينها را ((تعزيرات )) مى نامند. اكنون به ذكر بعضى از ((حدود)) مى پردازيم . ذكر تفصيلى همه حدود وقت بيشترى مى خواهد.

next page

fehrest page

back page