next page

fehrest page

عـلم اصـول فقه
درس اول : كليات
معناى فقه در لغت
مـوضـوع مـا در ايـن بـخـش ، كـليـاتـى دربـاره ((عـلم اصـول )) اسـت . فـقـه و اصـول دو عـلم بـه هـم وابـسـتـه مـى باشند. وابستگى آنها به يـكـديـگـر، چـنـانـكـه بـعـدا روشـن خـواهـد شـد، نـظـير وابستگى فلسفه و منطق است . علم اصـول بـه مـنـزله مـقـدمـه اى بـراى ((عـلم فـقـه )) اسـت و لهـذا آنرا((اصول فقه )) يعنى ((پايه ها)) و ((ريشه ها))ى فقه مى نامند.
نخست لازم است تعريف مختصرى از اين دوعلم به دست دهيم .
((فـقه )) در لغت به معنى فهم است ، اما فهم عميق . اطلاعات ما درباره امور و جريانهاى جـهـان دو گـونه است . گاهى اطلاعات ما سطحى است و گاهى عميق است . از امور اقتصادى مـثـال مـى آوريـم . مـا دائمـا مشاهده ميكنيم كه كالايى در سالهاى پيش موجود نبود اكنون به بـازار آمـده است و برعكس يك سلسله كالاهاى ديگر كه موجود بود اكنون يافت نمى شود، قيمت فلان كالا مرتب بالا مى رود و قيمت فلان كالاى ديگر فرضا ثابت است .
ايـن انـدازه اطـلاعـات بـراى عموم ممكن است حاصل شود و سطحى است . ولى بعضى افراد اطلاعاتشان درباره اين مسائل عميق است و از سطح ظواهر به اعماق جريانها نفوذ مى كند و آنها كسانى هستند كه به ريشه اين جريانهاپى برده اند، يعنى مى دانند كه چه جريانى مـوجب شده كه فلان كالا فراوان شود و فلان كالاى ديگر ناياب ، فلان كالا گران شود و فلان كالا ارزان ؟ و چه چيز موجب شده كه سطح قيمتها مرتب بالا رود؟ تا چه اندازه اين جـريـانـهـا ضـرورى و حـتـمـى و غـيـرقـابـل اجـتـنـاب اسـت و تـا چـه انـدازه قابل جلوگيرى است ؟
اگر كسى اطلاعاتش در مسائل اقتصادى به حدى برسد كه از مشاهدات سطحى عبور كند و به عمق جريانها پى ببرد او را ((متفقّه )) در اقتصاد بايد خواند.
معناى تفقه در دين
مـكـرر در قـرآن كـريـم و اخـبـار و روايـات مـاءثـوره از رسـول اكـرم و ائمه اطهار امر به ((تفقّه )) در دين شده است . از مجموع آنها چنين استنباط مـيـشـود كـه نـظـر اسـلام ايـن اسـت كـه مـسـلمـيـن ، اسـلام را در هـمـه شـئون عـميقا و از روى كـمـال بـصـيـرت درك كـنـنـد. البـتـه تـفـقـه در ديـن كـه مـورد عـنـايـت اسـلام اسـت شـامـل هـمـه شـؤ ون اسـلامـى اسـت اعـم از آنـچـه مـربـوط اسـت بـه اصـول اعـتـقـادات اسـلامـى و جـهان بينى اسلامى ، و يا اخلاقيات و تربيت اسلامى ، و يا اجـتـمـاعيات اسلامى و يا عبادات اسلامى و يا مقررات مدنى اسلامى و يا آداب خاص اسلامى در زنـدگـى فردى و يا اجتماعى و غيره . ولى آنچه در ميان مسلمين از قرن دوم به بعد در مـورد كـلمه ((فقه )) مصطلح شد قسم خاص است كه مى توان آن را ((فقه الاحكام )) يا ((فـقـه الاسـتـنباط)) خواند، و آن عبارت است از: ((فهم دقيق و استنباط عميق مقررات عملى اسلامى از منابع و مدارك مربوطه )).
احـكـام و مـقـررات اسـلامـى دربـاره مـسـائل و جـريـانـات ، بـه طـور جزئى و فردى و به تفصيل درباره هر واقعه و حادثه بيان نشده است و ـ امكان هم ندارد، زيرا حوادث و وقايع در بـى نـهـايـت شـكـل و صـورت واقـع مـيـشـود ـ بـلكـه بـه صـورت يـك سـلسـله اصول ، كليات و قواعد بيان شده است .
يـك نـفـر فـقيه كه مى خواهد حكم يك حادثه و مساءله را بيان كند بايد به منابع و مدارك معتبر كه بعدا درباره آنها توضيح خواهيم داد مراجعه كند و با توجه به همه جوانب نظر خود را بيان نمايد. اين است كه فقاهت تواءم است با فهم عميق و دقيق و همه جانبه .
معناى اصطلاحى فقه
فقها در تعريف فقه اين عبارت را به كار برده اند:
((هو العلم بالاحكام الشرعيه الفرعيه عن ادلتها التفصيليّة .
يـعـنـى فـقـه عـبـارت اسـت از عـلم بـه احـكـام فـرعـى شـرع اسـلام (يـعـنـى نـه مسائل اصول اعتقادى يا تربيتى بلكه احكام عملى ) از روى منابع و ادلّه تفصيلى . (بعدا درباره اين منابع و مدارك توضيح خواهيم داد).
علومى كه تسلط بر آن ها براى فقيه لازم است
براى فقيه ، تسلط بر علوم زيادى مقدّمتا لازم است . آن علوم عبارت است از:
1. ادبـيـات عـرب ، يـعنى نحو، صرف ، لغت ، معانى ، بيان ، بديع . زيرا قرآن و حديث بـه زبـان عـربـى اسـت و بـدون دانـسـتـن ـ لااقـل در حدود متعارف ـ زبان و ادبيات عربى استفاده از قرآن و حديث ميسر نيست .
2. تفسير قرآن مجيد. نظر به اينكه فقيه بايد به قرآن مجيد مراجعه كند آگاهى اجمالى به علم تفسير براى فقيه ضرورى است .
3. مـنـطق . هر علمى كه در آن استدلال به كار رفته باشد نيازمند به منطق است . از اينرو فقيه نيز بايد كم و بيش وارد در علم منطق باشد.
4. عـلم حـديـث . فقيه بايد حديث شناس باشد و اقسام احاديث را بشناسد و در اثر ممارست زياد با زبان حديث آشنا بوده باشد.
5. علم رجال . علم رجال يعنى راوى شناسى . بعدها بيان خواهيم كرد كه احاديث را در بست از كـتـب حـديـث نـمـى تـوان قـبـول كـرد، بـلكـه بـايـد مـورد نـقـادى قـرار گـيـرد. عـلم رجال براى نقادى اسناد احاديث است .
6. عـلم اصـول فـقـه . مـهـمـتـرين علمى كه در مقدمه فقه ضرورى است كه آموخته شود علم ((اصول فقه )) است كه علمى است شيرين و جزء علوم ابتكارى مسلمين است .
عـلم اصـول در حقيقت ((علم دستور استنباط)) است . اين علم روش ‍ صحيح استنباط از منابع فـقـه را در فـقـه بـه مـا مـى آمـوزد. از ايـنـرو عـلم اصول مانند علم منطق يك علم ((دستورى )) است و به ((فن )) نزديكتر است تا ((علم )) يـعـنى در اين علم درباره يك سلسله ((بايد))ها سخن ميرود نه درباره يك سلسله ((است ))ها.
بـعـضـى خـيـال كـرده انـد كـه مـسـائل عـلم اصـول مـسـائلى اسـت كـه در عـلم فـقـه بـه آن شـكـل مـورد اسـتـفـاده واقع ميشود كه مبادء يعنى مقدّمتين قيامات يك علم در آن علم مورد استفاده قـرار مـى گـيـرد. از ايـن رو گـفـتـه انـد كـه مـسـائل و نـتـايـج در عـلم اصول ((كبريات )) علم فقه است .
ولى اين نظر صحيح نيست . همچنانكه مسائل منطق ((كبريات )) فلسفه قرار نمى گيرند مـسـائل اصول نيز نسبت به فقه همين طورند. اين مطلب دامنه درازى دارد كه اكنون فرصت آن نيست .
نـظـر بـه ايـنـكـه رجـوع بـه مـنابع و مدارك فقه به گونه هاى خاص ممكن است صورت گـيـرد و احـيانا منجر به استنباطهاى غلط ميگردد كه برخلاف واقعيت و نظر واقعى شارع اسـلام اسـت ، ضـرورت دارد كـه در يـك عـلم خاص ، از روى ادلّه عقلى و نقلى قطعى تحقيق شود كه گونه صحيح مراجعه به منابع و مدارك فقه و استخراج و استنباط احكام اسلامى چيست ؟ علم اصول اين جهت را بيان ميكند.
از صـدر اسـلام ، يـك كـلمـه ديگر كه كم و بيش مرادف كلمه ((فقه )) است در ميان مسلمين مـعـمـول شـده اسـت و آن كـلمـه ((اجـتـهـاد)) اسـت . امروز در ميان ما كلمه ((فقيه )) و كلمه ((مجتهد)) مرادف يكديگرند.
معناى اجتهاد
اجـتهاد از ماده ((جهد)) (به ضمّ جيم ) است كه به معنى منتهاى كوشش است . از آن جهت به فقيه ، مجتهد گفته ميشود كه بايد منتهاى كوشش و جهد خود را در استخراج و استنباط احكام بكار ببرد.
كـلمـه ((استنباط)) نيز مفيد معنى يى شبيه اينها است . اين كلمه از ماده ((نبط)) مشتق شده اسـت كـه به معنى استخراج آب تحت الارضى است . گويى فقها كوشش و سعى خويش را در اسـتـخراج احكام تشبيه كرده اند به عمليات مقنيان كه از زير قشرهاى زيادى بايد آب زلال احكام را ظاهر نمايند.

درس دوم : منابع فقه
منابع فقه شيعه (ادله اربعه ) چهار تا است
در درس اول دانـستيم كه علم اصول فقه ، به ما راه و روش و دستور صحيح استنباط احكام شرعى را از منابع اصلى مى آموزد. پس بايد بدانيم كه آن منابع چيست و چند تا است ؟ و آيـا هـمه مذاهب و فرق اسلامى درباره آن منابع از هر جهت وحدت نظر دارند يا اختلاف نظر دارنـد؟ اگر اختلاف نظرى هست چيست ؟ اول نظر علماء و فقهاء شيعه را درباره منابع فقه بـيان ميكنيم و ضمن توضيح هر يك از منابع ، نظر علماء ساير مذاهب اسلامى را نيز بيان مى كنيم :
مـنـابـع فـقـه از نظر شيعه (به استثناء گروه قليلى به نام ((اخباريين )) كه بعدا درباره نظريات آنها بحث خواهيم كرد) چهار تا است :
1. كـتـاب خـدا ((قرآن )) (و از اين پس به تعبير فقهاء و اصوليين به طور اختصار با عنوان ((كتاب )) ياد مى كنيم ).
2. سنت يعنى قول و فعل و تقرير پيغمبر يا امام .
3. اجماع .
4. عقل .
ايـن چـهار منبع در اصطلاح فقهاء و اصوليون ((ادله اربعه )) خوانده مى شوند. معمولا مى گويند علم اصول در اطراف ادله اربعه بحث مى كند. اكنون لازم است درباره هر يك از اين چهار منبع توضيحاتى بدهيم و ضمنا نظر ساير مذاهب اسلامى و همچنين گروه اخباريين شيعه را نيز بيان نماييم . بحث خود را از كتاب خدا آغاز مى كنيم .
منابع فقه شيعه : 1 - قرآن
بدون شك قرآن مجيد اولين منبع احكام و مقررات اسلام است . البته آيات قرآن منحصر به احـكـام و مقررات عملى نيست ، در قرآن صدها گونه مساءله طرح شده است ، ولى قسمتى از آنـهـا كه گفته شده در حدود پانصد آيه از مجموع شش هزار و ششصد و شصت آيه قرآن ، يعنى در حدود يك سيزدهم (آيات قرآن است ) به احكام اختصاص يافته است .
عـلمـاء اسـلام كـتـب متعددى درباره خصوص همين آيات تاءليف كرده اند. معروفترين آنها در مـيـان مـا شيعيان كتاب ((آيات الاحكام )) مجتهد و زاهد متقى معروف ملا احمد اردبيلى معروف بـه مـقدس اردبيلى است كه در قرن دهم هجرى مى زيسته است و معاصر با شاه عباس كبير اسـت ، و ديـگـر كـتـاب ((كـنـزالعـرفـان )) تـاءليـف فـاضـل مـقـداد سـيـورى حـلى از عـلمـاء قـرن هـشـتـم و اوايـل قـرن نـهـم هجرى است . در ميان اهل تسنن نيز كتابهايى در خصوص آيات الاحكام نوشته شده است .
مـسـلمـيـن از صـدر اسـلام ، بـراى اسـتـنـبـاط احـكـام اسـلامـى در درجـه اول بـه قـرآن مـجيد رجوع كرده و مى كنند، ولى تقريبا مقارن با ظهور صفويه در ايران جـريـانـى پيش آمد و فرقه اى ظاهر شدند كه حق رجوع مردم عادى را به قرآن مجيد ممنوع دانـسـتند، مدعى شدند كه تنها پيغمبر و امام حق رجوع به قرآن دارند، ديگران عموما بايد به سنت يعنى اخبار و احاديث رجوع كنند.
ايـن گـروه هـمـانـطـور كـه رجـوع بـه قـرآن را مـمـنـوع اعـلام كـردنـد، رجـوع به اجماع و عـقـل را نـيـز جـايـز نـدانـسـتـنـد زيـرا مـدعـى شـدنـد كـه اجـمـاع سـاخـتـه و پـرداخـتـه اهـل تـسـنـن اسـت ، عـقـل هـم بـه دليـل ايـنـكـه جـايـز الخـطـا اسـت قابل اعتماد نيست ، پس تنها منبعى كه بايد به آن رجوع كرد اخبار و احاديث است . از اينرو اين گروه ((اخباريين )) خوانده شدند.
ايـن گـروه بـه مـوازات انـكـار حـق رجـوع بـه قـرآن و انـكـار حـجـيـت اجـمـاع و عـقـل ، اسـاسـا اجتهاد را منكر شدند، زيرا اجتهاد چنانكه قبلا گفته شد، عبارت است از فهم دقـيـق و اسـتـنـبـاط عـمـيـق ، و بـديـهـى اسـت كـه فـهـم عـمـيـق بـدون بـه كـار افـتـادن عـقـل و اعـمـال نـظـر نـامـيـسـر اسـت . ايـن گـروه معتقد شدند كه مردم مستقيما - بدون وساطت گـروهـى به نام مجتهدين بايد به اخبار و احاديث مراجعه كنند، آن چنانكه عوام الناس به رساله هاى عمليه مراجعه مى كنند و وظيفه خود را در مى يابند.
سـردسـتـه ايـن گـروه مـردى اسـت بـه نـام ((امـيـن اسـتـر آبـادى )) كـه در كليات منطق ، فصل ((ارزش قياس )) از او نام برديم . كتاب معروفى دارد بنام ((فوائد المدنيه )) و عـقـايـد خود را در آن كتاب ذكر كرده است . اهل ايران است اما سالها مجاور مكه و مدينه بوده اسـت . ظـهـور اخـبـاريـيـن و گرايش گروه زيادى به آنها در برخى شهرستانهاى جنوبى ايـران و در جـزايـر خـليـج فارس و برخى شهرهاى مقدس عراق ركود و انحطاط زيادى را مـوجـب گـشـت ، ولى خـوشـبـخـتـانـه در اثـر مـقـاومـت شـايـان و قابل توجه مجتهدين عاليمقامى ، جلو نفوذشان گرفته شد و اكنون جز اندكى در گوشه و كنار يافت نمى شوند.
منابع فقه شيعه : 2 - سنّت
سـنـت يـعـنـى گـفـتـار يـا كـردار يـا تـاءيـيـد مـعـصـوم . بـديـهى است كه اگر در سخنان رسـول اكـرم يـك حـكـمـى بـيـان شـده بـاشـد، و يـا ثـابـت شـود كـه رسـول اكـرم عـمـلا وظـيفه اى دينى را چگونه انجام مى داده است و يا محقق شود كه ديگران بـرخـى وظـايـف ديـنـى را در حـضور ايشان به گونه اى انجام مى دادند و مورد تقرير و تـاءيـيـد و امضاء عملى ايشان قرار گرفته است ، يعنى ايشان عملا با سكوت خود صحه گذاشته اند، كافى است كه يك فقيه بدان استناد كند.
در مـورد ((سـنـت )) و حـجيت آن ، از نظر كلى بحثى نيست و مخالفى وجود ندارد. اختلافى كه در مورد سنت است در دو جهت است : يكى اينكه آيا تنها سنت نبوى حجت است يا سنت مروىّ از ائمه معصومين هم حجت است ؟ اهل تسنن تنها سنت نبوى را حجت مى شمارند ولى شيعيان به حـكـم بـرخـى از آيـات قـرآن مـجـيـد و احـاديـث مـتـواتـر از رسول اكرم كه خود اهل تسنن روايت كرده اند و از آن جمله اينكه فرمود: ((دو چيز گرانبها بـعـد از خـود براى شما باقى ميگذارم كه به آنها رجوع كنيد و مادام كه به اين دو رجوع نـمـايـيـد گـمـراه نـخـواهـيـد شـد: كـتـاب خـدا و عـتـرتـم )) بـه قول و فعل و تقرير ائمه اطهار نيز استناد مى كنند.
جهت ديگر اين است كه سنت مرويّه از رسول خدا و ائمه اطهار گاهى قطعى و متواتر است و گـاهـى ظـنـى اسـت و بـه اصـطـلاح ((خـبـر واحـد)) اسـت . آيـا بـه سـنـن غـيـر قـطـعـى رسول خدا نيز بايد مراجعه كرد يا نه ؟
ايـنـجـا اسـت كـه نـظـريـات تـا حد افراط و تفريط نوسان پيدا كرده است . برخى مانند ابوحنيفه به احاديث منقوله بى اعتنا بوده اند. گويند ابوحنيفه در ميان همه احاديث مرويه از رسول خدا تنها هفده حديث را قابل اعتماد مى دانسته است .
بـرخـى ديـگـر به احاديث ضعيف نيز اعتماد مى كرده اند. ولى علماء شيعه معتقدند كه تنها حـديـث صـحـيـح و مـوثـق قـابـل اعـتـمـاد اسـت ، يـعـنـى اگـر راوى حـديـث شـيـعـه و عـادل بـاشـد، و يا لااقل شخص راستگو و مورد وثوقى باشد به روايتش مى توان اعتماد كـرد. پـس بـايـد راويـان حـديـث را بـشـنـاسـيـم و در احـوال آنـهـا تـحـقـيـق كـنـيـم ، اگـر ثـابت شد كه همه راويان يك حديث مردمانى راستگو و قـابـل اعـتـمـاد هـسـتـنـد بـه روايـت آنـهـا اعـتـمـاد مـيـكـنـيـم . بـسـيـارى از عـلمـاء اهـل تـسـنـن نـيـز بـر هـمـيـن عـقـيـده انـد. بـه هـمـيـن جـهـت ((عـلم رجال )) يعنى علم راوى شناسى در ميان مسلمين به وجود آمد.
ولى اخباريين شيعه كه ذكرشان گذشت تقسيم احاديث را به صحيح و موثق و ضعيف ناروا دانـسـتند و گفتند همه احاديث خصوصا احاديث موجود در كتب اربعه يعنى ((كافى ))، ((من لايـحـضـره الفـقـيـه ))، ((تـهـذيـب الاحـكـام )) و ((اسـتـبـصـار)) مـعـتـبـرنـد. در مـيـان اهل تسنن نيز برخى چنين نظريات افراطى داشته اند.
منابع فقه شيعه : 3 - اجماع
اجـمـاع يـعـنى اتفاق آراء علماء مسلمين در يك مساءله . از نظر علماء شيعه ، اجماع از آن نظر حـجـت اسـت كـه اگـر عـمـوم مـسـلمـيـن در يـك مـسـاءله وحـدت نـظـر داشـتـه بـاشـنـد دليـل بـر ايـن اسـت كـه اين نظر را از ناحيه شارع اسلام تلقى كرده اند. امكان ندارد كه مـسـلمـين در يك مساءله اى از پيش ‍ خود وحدت نظر پيدا كنند. عليهذا آن اجماعى حجت است كه كاشف از قول پيغمبر يا امام باشد.
مـثـلا اگر معلوم گردد كه در يك مساءله اى همه مسلمانان عصر پيغمبر بلااستثناء يك نوع نـظـر داشـته اند و يك نوع عمل كرده اند دليل بر اين است كه از پيغمبر اكرم تلقى كرده اند. و يا اگر همه اصحاب يكى از ائمه اطهار كه جز از ائمه دستور نمى گرفته اند در يـك مـسـاءله وحـدت نـظـر داشـتـه بـاشـنـد دليل بر اين است كه از مكتب امام خود آن را فرا گـرفـتـه انـد. عـلهـذا از نـظـر شـيـعـه اجـمـاعـى حـجـت اسـت كـه مـسـتـنـد بـه قول پيغمبر يا امام باشد، و از اين ، دو نتيجه گرفته ميشود:
الف : از نظر شيعه تنها اجماع علماء معاصر پيغمبر يا امام حجت است . پس اگر در زمان ما هـمـه عـلماء اسلام بدون استثناء بر يك مساءله اجماع نمايند به هيچ وجه براى علماء زمان بعد حجت نيست .
ب : از نـظـر شـيـعـه ، اجـماع اصالت ندارد. يعنى حجيت اجماع از آن نظر نيست كه اجماع و اتـفـاق آراء اسـت ، بـلكـه از آن نـظـر اسـت كـه كـاشـف قول پيغمبر يا امام است .
امـا از نـظـر عـلمـاء اهـل تـسنن اجماع اصالت دارد. يعنى اگر علماء اسلامى (و به اصطلاح اهل حل و عقد) در يك مساءله در يك زمان (هر زمانى و لو زمان ما) وحدت نظر پيدا كنند حتما)) نـظـرشـان صـائب است . مدعى هستند كه ممكن است بعضى از امت خطا كنند و بعضى نه ، اما ممكن نيست همه بالاتفاق خطا نمايند.
از نـظـر اهل تسنن توافق آراء همه امت در يك زمان در حكم وحى الهى است ، و در حقيقت همه امت در حين توافق در حكم پيغمبرند كه آنچه بر آنها القاء مى شود حكم خدا است و خطا نيست .
منابع فقه شيعه : 4 - عقل
حـجـيـت عـقـل از نـظـر شـيـعـه بـه ايـن مـعـنـى اسـت كـه اگـر در مـوردى عقل يك حكم قطعى داشت ، آن حكم به حكم اينكه قطعى و يقينى است حجت است .
ايـنـجـا ايـن پـرسـش پـيـش مـى آيـد كـه آيـا مـسـائل شـرعـى در حـوزه حـكـم عقل هست تا عقل بتواند حكم قطعى درباره آنها بنمايد يا نه ؟ ما به اين پرسش ‍ آنگاه به تفصيل درباره كليات مسائل علم اصول بحث ميكنيم پاسخ خواهيم گفت .
گـروه اخـبـاريـيـن شـيـعـه چـنـانـكـه قـبـلا هـم بـدان اشـاره كـرديـم عقل را به هيچ وجه حجت نمى شمارند.
در مـيـان نـحـله هـاى فـقهى اهل تسنن يعنى مذاهب حنفى ، شافعى ، مالكى ، حنبلى ، ابوحنيفه قياس را دليل چهارم مى شمارد. از نظر حنفيها منابع فقه چهار است : كتاب ، سنت ، اجماع ، قياس .
قياس همان چيزى است كه در منطق به نام تمثيل خوانديم .
مالكيها و حنبليها، خصوصا حنبليها، هيچگونه توجهى به قياس ‍ ندارند، اما شافعيها به پـيـروى از پـيـشوايشان محمدبن ادريس شافعى حالت بين بين دارند، يعنى بيش از حنفيها به حديث توجه دارند و بيش ‍ از مالكيها و حنبليها به قياس .
در اصـطـلاح فـقـهـاء قديم گاهى به قياس ((راءى )) يا ((اجتهاد راءى )) هم اطلاق مى كرده اند.
از نـظـر عـلمـاء شـيـعـه ، بـه حـكـم ايـنـكـه قـيـاس صـرفـا پـيـروى از ظـنّ و گـمـان و خـيـال اسـت ، و به حكم اينكه كلياتى كه از طرف شارع مقدس اسلام و جانشينان او رسيده است وافى به جوابگوئى است ، رجوع به قياس به هيچ وجه جايز نيست .

درس سوم : تاريخچه مختصر علم اصول
مخترع علم اصول
براى يك دانشجو كه مى خواهد علمى راتحصيل كند و يا اطلاعاتى درباره آن كسب كند لازم اسـت كـه آغـاز پـيـدايـش آن عـلم ، پـديـد آورنـده آن ، سـيـر تـحـولى آن عـلم در طـول قـرون ، قـهرمانان و صاحبنظران معروف آن علم ، و كتابهاى معروف و معتبر آن علم را بشناسد و با همه آنها آشنايى پيدا كند.
علم اصول از علومى است كه در دامن فرهنگ اسلامى تولد يافته و رشد كرده است . معروف اين است كه مخترع علم اصول محمدبن ادريس ‍ شافعى است . ابن خلدون در مقدمه معروف خود در بخشى كه درباره علوم و صنايع بحث ميكند ميگويد:
((اول كـسـى كـه در عـلم اصـول كـتـاب نـوشـت ، شـافعى بود كه كتاب معروف خود بنام ((الرّساله )) را نوشت و در آن رساله درباره اوامر و نواهى و بيان و خبر و نسخ و قياس منصوص العلّه بحث كرد. پس از او علماء حنفيه در اين باره كتاب نوشتند و تحقيقات وسيع به عمل آوردند)).
هـمـانـطـور كـه مـرحـوم سـيـدحسن صدر اعلى الله مقامه در كتاب نفيس ‍ ((تاءسيس الشيعه لعـلوم الاسـلام )) نـوشـتـه انـد، قـبـل از شـافـعـى مسائل اصول از قبيل اوامر و نواهى و عام و خاص و غيره مطرح بوده است و درباره هر يك از آنها از طرف علماء شيعه رساله نوشته شده است .
شـايـد بـتـوان گـفـت شـافـعـى اول كـسـى اسـت كـه رسـاله جـامـعـى دربـاره هـمـه مسائل اصول مطروحه در زمان خودش نوشته است .
بـرخـى مـسـتـشـرقـيـن پـنـداشـتـه انـد كـه اجـتـهـاد در شـيـعـه دويـسـت سـال بـعـد از اهل تسنن پيدا شد، زيرا شيعه در زمان ائمه اطهار نيازى به اجتهاد نداشت و در نتيجه نيازى به مقدمات اجتهاد نداشت . ولى اين نظريه به هيچ وجه صحيح نيست .
اجتهاد از زمان ائمه اطهار در شيعه وجود داشته است
اجـتـهـاد بـه مـعـنـى صـحـيـح كـلمـه يـعـنـى ((تـفـريـع )) و ردّ فـروع بـر اصـول و تـطـبيق اصول بر فروع ، از زمان ائمه اطهار در شيعه وجود داشته است و ائمه اطهار به اصحابشان دستور ميدادند كه تفريع و اجتهاد نمايند.(1 )
البـتـه و بـدون شـك ، بـه واسـطـه روايـات زيـادى كـه از ائمـه اطـهـار در موضوعات و مـسـائل مـخـتـلف وارد شـده اسـت ، فـقه شيعه بسى غنى تر شده است و نياز به تلاشهاى اجتهادى كمتر گرديده است . در عين حال شيعه خود را از تفقه و اجتهاد بى نياز نمى دانسته اسـت ، و ائمه اطهار مخصوصا دستور تلاش اجتهاد مآبانه به برجستگان از اصحاب خود مـيـداده انـد. ايـن جـمـله در كـتـب مـعـتـبـر از ائمـه اطـهـار روايـت شـده اسـت : (عـليـنـا القـاء الاصول و عليكم ان تفرعوا).
بـر مـاسـت كـه قـواعـد و كـليـات را بيان كنيم و بر شماست كه آن قواعد و كليات را بر فروع و جزييات تطبيق دهيد.
سيد مرتضى ، اولين كسى كه در علم اصول كتبى تاءليف كرد
در مـيـان عـلمـاء شـيـعـه ، اوليـن شـخـصـيـت بـرجـسـتـه اى كـه در عـلم اصـول كـتـبـى تاءليف كرد و آراء او در علم اصول قرنها مورد بحث بود سيدمرتضى علم الهدى بود. سيدمرتضى كتب زيادى در علم اصول تاءليف كرد. معروف ترين كتب او كتاب ((ذريعه ))است .
سـيـدمـرتـضى برادر سيدرضى است كه جامع نهج البلاغه است . سيد مرتضى در اواخر قـرن چـهـارم و اوايـل قـرن پـنـجـم هـجـرى مـى زيـسـتـه اسـت . وفـاتـش در سـال 436 واقـع شـده اسـت . سيدمرتضى شاگرد متكلم معروف شيعه شيخ مفيد (متوفا در سـال 413) اسـت و شـيـخ مـفـيـد شـاگرد شيخ صدوق معروف به ابن بابويه (متوفا در سال 381) است كه در شهر رى مدفون است .
شيخ طوسى
پـس از سـيـد مـرتـضـى شـخـصـيـت مـعـروفـى كـه در عـلم اصـول كـتـاب نوشت و آراء و عقائدش سه چهار قرن نفوذ فوق العاده داشت شيخ ابوجعفر طوسى متوفا در سال 460 است .
شيخ طوسى شاگرد سيدمرتضى است و مقدارى هم درس شيخ مفيد را درك كرده است . حوزه نـجـف كـه حـدود هـزار سـال از عـمـر آن مـيگذرد بوسيله اين مرد بزرگ تاءسيس شد. كتاب اصول شيخ طوسى بنام ((عدّة الاصول )) است .
صاحب معالم
شـخـصيت ديگرى كه كتاب و آرائش در اصول معروف شد صاحب معالم است . وى نامش شيخ حـسـن است و پسر شهيد ثانى صاحب ((شرح لمعه )) است . كتاب معالم از كتب معروف علم اصـول اسـت و هـنـوز هـم مـورد اسـتـفـاده طـلاب عـلوم ديـنـيـّه اسـت . صـاحـب مـعـالم درسال 1011 هجرى در گذشته است .
بهبهانى
يـكـى ديـگـر از ايـن شـخـصـيـتـهـا مـرحـوم وحـيـد بـهـبـهـانـى اسـت كـه در سال 1118 متولد شده است و در سال 1208 درگذشته است .
اهـمـيـت مـرحـوم وحيد بهبهانى يكى در اين است كه شاگردان بسيار مبرّزى با ذوق فقاهت و اجـتـهـاد تـربـيـت كـرد، از قـبـيـل سـيـد مـهـدى بـحرالعلوم ، شيخ جعفر كاشف الغطاء، ميرزا ابوالقاسم گيلانى معروف به ميرزاى قمى و عده اى ديگر. ديگر اينكه مبارزه اى پيگير بـا گـروه اخباريين كه در آن زمان نفوذ زيادى داشته اند كرد و شكست سختى به آنها داد. پيروزى روش فقاهت و اجتهاد بر روش اخباريگرى تا حد زيادى مديون زحمات مرحوم وحيد بهبهانى است .
مرحوم ميرزا ابوالقاسم گيلانى
يـكـى ديـگر از اين شخصيتها كه علم اصول را جلو برد مرحوم ميرزا ابوالقاسم گيلانى قـمـى سـابـق الذكر است كه شاگرد وحيد بهبهانى بود و معاصر با فتحعليشاه و فوق العـاده مـورد احـتـرام او بـوده اسـت . كـتـاب ((قـوانـيـن الاصول )) كه سالها در حوزه هاى علميه قديم تدريس ميشد و اكنون نيز مورد استفاده است و كم و بيش تدريس ميشود اثر اين مرد بزرگ است .
شيخ مرتضى انصارى
در صـد سـاله اخـيـر مـهـمـتـريـن شـخـصيت اصولى كه همه را تحت الشعاع قرار داده و علم اصول را وارد مرحله جديدى كرد استاد المتاءخرين حاج شيخ مرتضى انصارى است .
اين مرد بزرگ درسال 1214 در دزفـول مـتـولد شـد و پـس از تـحـصـيـل مـقـدمـات عـلوم اسـلامـى و قسمتى فقه و اصول به بلاد مختلف عراق و ايران در جستجوى علماء صاحبنظر مسافرتها كرد و استفاده هـا نـمـود، و بـالاخـره رحـل اقـامـت در نـجـف افـكـنـد و در سـال 1266 كـه صـاحـب جـواهـر فـوت كـرد مـرجـعـيـت شـيـعـه بـه او محول شد و در سال 1281 درگذشت . آراء و نظريات او هنوز محور بحث است .

next page

fehrest page