next page

رجوع شودبه كتاب ((انسان وسرنوشت )) تاءليف مرتضى مطهرى .
رجوع شود به مقدمه كتاب ((عدل الهى )) تاءليف مرتضى مطهرى .
المذاهب الاسلاميين عبدالرحمن بدوى ، جلداول ، صفحه 24.
در كـتـاب ((انـسـان و سـرنـوشـت )) بـه تفصيل در اين موضوع بحث كرده ايم .
رجوع شود به كتاب ((انسان و سرنوشت ))
ايـن رسـاله در ذيل كتاب ((اللّمع )) او چاپ شده است و عبدالرحمن بدوى همه آن را در جـلد اول ((مـذاهـب الاسـلامـيـّيـن )) صـفـحـات 15ـ 26 نقل كرده است .
رجوع شود به كتاب ((ابن تيميه )) تاءليف محمد ابوزهره
ما در درسهاى ((كليات فلسفه )) فرق حكمت مشائى و حكمت اشراقى و حكمت ذوقى و حكمت جدلى (= كلامى معتزلى و اشعرى را روشن كرده ايم .
آمـن الرسـول بـمـا انـزل اليـه مـن ربـه و المـؤ مـنـون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله بقره 285.
10ـ آنـچـه بـه مـعتزله درباره صفات نسبت داده مى شود همين است كه گفته شد. حاجى سبزوالى مى گويد:
الاشعرى بازدياد قائلة
و قال بالنيابة المعتزلة
ولى از بـرخـى از مـعـتـزله ، مـانـنـد ابـوالهـذيـل ، تـعـبـيـراتـى نـقـل مـى شـود كـه مـفـادش عـيـن آن چـيـزى اسـت كـه شـيـعـه قائل است .

11ـ براى توضيح اين مطلب رجوع شود به كتاب ((انسان و سرنوشت )).
12ـ رجوع شود به كتاب عدل الهى .
13ـ سوره انعام ، آيه 103.
14ـ سوره قيامت ، آيه 22، 23.
15ـ سوره بقره ، آيه 115.
16ـ سوره واقعه ، آيه 85.
17ـ سوره حديد، آيه 3.
18ـ سوره عنكبوت ، آيه 69.
19ـ سوره شمس ، آيات 9، 10.
20ـ الله نـور السـمـاوات والارض ‍ 21ـ هـو الاول و الاخر.
22ـ لااله الاهو.
23ـ كل من عليها فان .
24ـ و نفخت فيه من روحى .
25ـ و لقـد خـلقـنـا الانـسـان و نـعـلم مـاتـوسـوس بـه نـفـسـه و نـحـن اقـرب اليـه مـن حبل الوريد.
26ـ اينما تولو افثم وجه الله .
27ـ و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور.
28ـ كتاب ميراث اسلام مجموعه اى از مستشرقين درباره اسلام ، صفحه 84.
29ـ تـرجـمـه ايـن حـديـث قـدسـى اسـت لايـزال العـبـد يـتـقـرب الى بالنوافل حتى اذا احببته فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصربه و لسانه الذى ينطق به و يده الذى يبطش بها.
30ـ تـاريـخ تـصـوف دراسـلام ، تـاليـف دكـتـر قـاسم غنى ، صفحه 19. درهمين كتاب صـفـحـه 44، ازكـتـاب ((صـوفـيـه وفـقـراء)) ابـن تـيـمـيـه نـقـل مـى كـنـد كـه اول كـسـى كـه ديـر كـوچكى براى صوفيه ساخت ، بعضى از پيروان عـبـدالواحدبن زيدبودند. عبدالواحد از اصحاب حسن بصرى است . اگر ابوهاشم صوفى از پـيـروان عـبـدالواحـد بـاشـد، تـنـاقـضـى مـيـان ايـن دو نقل نيست .
31ـ صوف = پشم .
32ـ تذكره الاولياء شيخ عطار.
33ـ دكتر غنى ، تاريخ تصوف در اسلام .
34ـ سفينه البحار محدث قمى ، ماده سلم .
35ـ مـيـراث اسـلام ص 85 ايـضـا رجـوع شودبه محاضرات دكتر عبدالرحمن بدوى در دانـشـكـده الهـيـات و مـعـارف اسـلامـى در سـال تـحـصـيـلى 5252. نـكـتـه قـابـل تـوجـه اين است كه بسيارى از كلمات نهج البلاغه در آن رساله هست . اين نكته با تـوجـه بـه ايـنـكـه بـعـضـى از صـوفـيه سلسله اسناد خود را از طريق حسن بصرى به حـضـرت امـيـر عـليـه السـلام مـى رسـانـنـدبـيـشـتـر قـابـل تـوجـه اسـت و مـسـاءله قـابـل تـحـقـيـق اسـت . 2. تـاريـخ تـصـوف در اسـلام ص 462. نقل از كتاب ((حالات وسخنان ابوسعيد ابوالخير)).
36ـ تـاريـخ تـصـوف در اسـلام ص 462. نـقـل از كـتـاب ((حـالات و سخنان ابوسعيد ابوالخير)).
37ـ تاريخ تصوف در اسلام ص 55
38ـ طبقات الصوفيه ابو عبدالرحمن شلمى ص 206
39ـ در مـقـدمـه چـاپ هـشـتـم ((علل گرايش به ماديگرى )) بحث نسبتا مبسوطى درباره حـلاج كـرده ايـم و نـظـريـه بـعـضـى از مـاترياليستهاى معاصر را كه كوشيده اند او را ((ماترياليست )). معرفى كنند رد كرده ايم .
40ـ ((سـراج )) = زيـن سـاز. كـم كـم ايـن كـلمـه بـه پـالان دوز تـغـيـيـر شكل داده است .
41ـ نامه دانشوران ، ذيل احوال بوعلى سينا
42ـ حـافـظ در حـال حـاضر محبوب ترين چهره شعراى فارسى زبان در ايران است . مـاتـريـاليـسـتـهـاى فـرصـت طـلب سـعـى كـرده انـد از نـيـز چـهـره حـافـظ مـاترياليست ولااقل شكاك بسازند و از محبوبيت او در راه اهداف ماترياليسم خود سود جويند. ما در مقدمه چاپ هشتم ((علل گرايش به ماديگرى )) درباره حافظ نيز مانند ((حلاج )) از اين نظر بحث كرديم .
43ـ احمد جامى ، شيخ الاسلام لقب داشته است .
44ـ (خـدايـا مـن تـورا ازتـرس آتـشـت و يـا بـه طـمـع بـهـشت عبادت نكردم بلكه تورا شايسته عبادت يافتم عبادت كردم )
45ـ نهج البلاغه ، خطبه 147.
46ـ رساله قشيريه ص 22
47ـ من اخلص لله اربعين صباحاجرت ينابيع الحكمه من قلبه على لسانه حديث نبوى
48ـ سوره انعام ، آيه 121
49ـ سوره شعراء، آيات 221 و 222
50ـ البـتـه بـحـث ديـگـرى درباره نظام احسن هست كه آيا آنچه هست و جريان مى يابد. آنچنان است كه بايد، وافضل وعلى احسن و اكمل مايمكن است يانه ؟ ولى آن بحث ، خودحكمت نظرى است نه عملى . 2. در مقاله ششم اصول فلسفه ، بحث از خود ((بايد)) ها شده است . ولى بـحـث از چـگـونـه بـايـدوافـضـل واكـمـل افـعـال در آن مـقـاله كـه شـان عقل عملى و حكمت است نشده است .
51ـ در مـقـاله شـشم اصول فلسفه ، بحث از خود ((بايد))ها شده است ، ولى بحث از چـگـونـه بـايـد و افـضـل و اكـمـل افـعـال در آن مـقـاله كـه شـاءن عقل عملى و حكمت است ، نشده است .
52ـ بلكه خود عقل ، حاكم نيز هست ، حاكم قوه ديگر نيست
53ـ به عبارت بهتر، متعلق بايدهاى اخلاقى ، با متعلق ساير بايدها، فى حد ذاته وفى نفسه تفاوتى ندارد. از اين نظر مثلا فرقى ميان خوردن و
خـدمـت نـيـسـت ، تـفـاوت د ر وجـود لغـيـره واضـافـى ايـن افعال است كه تا آنجا كه به خود مربوط مى شود، عادى است و آنجا كه به غير مربوط مـى شـود، عـالى اسـت . از يـك نـظـر، ملاك اخلاقى بودن ، براى غير بودن است ، و از يك نظر، ملاك اخلاقى بودن ، كلى بودن و براى انسان بودن است .
54ـ بـه عـبـارت ديـگـر نـظـريه اول مدعى است كه انسان ديدگاهى معنوى و ارزشى و معقول دارد، ونظريه دوم مى گويد: انسان ديد گاهى غيرى و يا كلى دارد، و نظريه سوم مـى گـويـد: انـسـان ديـدگـاهـى اجـتـمـاعـى ومـجـمـوعـه اى و ((كل )) ى دارد.
55ـ تاريخ فلسفه غرب ، ج 1، ص 242.
56ـ همان كتاب ، ص 244
57ـ تاريخ فلسفه غرب ، ج 1 ص 245.
58ـ همان كتاب ص 244.
59ـ ((تاريخ فلسفه )) ويل دورانت ، صفحه 34.
60ـ همان كتاب ، ص 35.
61ـ ((تاريخ فلسفه )) ويل دورانت ص 35.
62ـ همان كتاب ، ص 35 - 36
63ـ سير حكمت در اروپا، ج 1، احوال سقراط.
64ـ تاريخ فلسفه غرب ، ج 1 ص 344.
65ـ تاريخ فلسفه غرب ، ج 1، ص 354.
66ـ بـراى تـعـيـيـن حـد وسـطـها و افراط و تفريطها در اخلاق ، رجوع شود به كتاب ((جـامـع السـعـادات )) مـرحـوم حـاج مـلاهـادى نـراقـى ، و بـه جـلد اول ((الميزان )).
67ـ برتراندراسل ، تاريخ فلسفه غرب ، ج 1 ص 343.
68ـ راسـل ، تـاريـخ فـلسـفـه غرب ، ج 1، ص 452.
69ـ همان كتاب ص 453.
70ـ تـاريـخ فـلسـفـه غـرب ، ج 1، ص 462.
71ـ تـاريخ فلسفه غرب ، ج 1، ص 473.
72ـ تـاريخ فلسفه غرب ، ج 1، ص 475.
73ـ تاريخ فلسفه غرب ، ص 492.
74ـ كـليـات فـلسـفـه ، تـاءليـف پـاپـكـيـن و اسـتـرول ، فصل فلسفه اخلاق .
75ـ همان كتاب ، [ فصل فلسفه اخلاق ].
76ـ همان مدرك .
77ـ همان مدرك .
78ـ كليات فلسفه ، تاءليف پاپكين و استرول ، ترجمه آقاى دكتر مجتبوى .
79ـ همان كتاب .
80ـ [ پـيـداسـت كـه بـحـث ادامـه داشـتـه اسـت ولى اسـتـاد شـهـيـد فـرصـت تكميل آن را نيافته اند ].